English_WordFarsi_Word
b & s gauge الکترونیک : اندازه براون - شارپ سیم
b - y signal b - y الکترونیک : پیام روشنایى ب - ایگرگ
b battery (u.s.a) الکترونیک : باترى ب
b-47 (stratojet) علوم نظامى : هواپیماى شش موتوره استراتوجت
b-52 (stratofortress) علوم نظامى : هواپیماى سنگین هشت موتوره استراتوفورترس
b-57 (canberra) علوم نظامى : هواپیماى مخصوص حمل جنگ افزار اتمى و غیر اتمى کانبرا
b-58 (hustler) علوم نظامى : هواپیماى چهار موتوره بمب افکن هاستلر
b-66 (destroyer sky warrior) علوم نظامى : هواپیماى اسکاى واریور دسترویر
b-box index registerکامپیوتر : ثبات شاخص
b-display الکترونیک : ارائه ب
b-h cure خم بى اچالکترونیک : خم مغناطیس پذیرى
b-rules کامپیوتر : قواعدى در یک سیستم تولید به عقب
b-scan الکترونیک : ارائه ب
b-scope علوم نظامى : صفحه کاتد رادار
b. eliminator الکترونیک : جانشین باترى ب
b. horizon عمران : طبقه ب که به لایه تمرکز مواد در پروفیل خاک معروف است
b.c )=before christ(قبل از میلاد
b.d catalogue نجوم : فهرست بى . دى
b.o.d biological oxygen demandزیست شناسى : نیاز زیست شیمیایى به اکسیژن
b.t.u. الکترونیک : واحد بریتانیایى گرما
b.x. conductor الکترونیک : کابل ب ایکس
b.your own.a بتصدیق خودتان
b1 کلمات مرتبط(b1):
babbage کلمات مرتبط(babbage):
babbit-metal فلز بابیت ،فلز نساى
babbit کلمات مرتبط(babbit):
babbitt metal فلز سختعلوم مهندسى : فیز یاطاقان هم بسته اى از قلع
babbitt علوم مهندسى : فلز یاطاقان با 5 تا ¹ 8درصد قلع و باقى انتیموان مس و سربعلوم هوایى : بابیت
babbler پرگو،فضول
babbling روانشناسى : غان و غون کردن
babinski reflex روانشناسى : بازتاب بابینکسى
babinski کلمات مرتبط(babinski):
babism دین بابى ،دین باب
babitt metal فلز بابیتعلوم نظامى : بابیت یاتاقان
babitt کلمات مرتبط(babitt):
baboo بابو ( لقب هندى برابر با اقا،میرزا،منشى)
babooch کفش سرپایى ،نعلین
baboonery بوزینه خویى ،میمون صفتى
baboosh کفش سرپایى ،نعلین
baby boom بازرگانى : پرزائى
baby converter علوم مهندسى : مبدل کوچک
baby linen قنداق
baby siphon سیفون کمکى که در هوابند ابى بکار میرود( بااستفاده از اب از نفوذ گاز و هوا به محفظه جلوگیرى میشود)عمران : سیفون کمکى که در هوابند ابى بکار میرود
baby split ورزش : وضعى که میله هاى 2 و 7 یا 3 و ¹ 1بولینگ باقى مى ماند
baby-house عروسک خانه
babyishism بچگى
babyishness بچگى
babylonian بابلى
babyweight ورزش : 48کیلوگرم
bacchanalian song ساقى نامه ،سرود مستانه
bacchvs باکوس ،رب النوع باده
baccivorous توت خوار،حبه خور
baccslavreate درجه شوالیه
bach pass ورزش : پاس به عقب
bachelor quarters علوم نظامى : منازل افراد مجرد
bachelors-button گل اشرفى ،گل دگمه
bachelors کلمات مرتبط(bachelors):
bachelorship تجرد،بى زنى
bachspin ورزش : چرخش و علطیدن گوى بیلیارد بعقب
bacilliphobia روانشناسى : میکرب هراسى
back axle محور عقبعلوم مهندسى : اکسل عقب
back azimuth method گراى وارونهعلوم مهندسى : گراى معکوس در اخراج اشعهعلوم نظامى : گراى معکوس در اخراج اشعه
back beach کرانه جزر و مدزیست شناسى : ساحل جزر و مد
back berm سکوى پایه خارجى خاکریزمعمارى : سکوى شیببر پایه خارجى خاکریز
back blowing عمران : عمل شستشو و توسعه چاه
back bonding تشکیل پیوند برگشتىشیمى : تشکیل پیوند از پشت
back bone علوم دریایى : - ridge rope
back boundary line ورزش : محوطه پشت خط سرویس
back conductance الکترونیک : برقرسانایى معکوس
back crawl ورزش : کرال پشت
back dated بازرگانى : پیش تاریخ شده
back dive ورزش : شیرجه از پشت و فرود با پا
back donation شیمى : بازپس دهى
back door در عقبعمران : در عقبمعمارى : در پشتى
back down قانون ـ فقه : از ادعایى صرفنظر کردن
back drill علوم مهندسى : از پشت سوراخ کردن
back drilling attachment علوم مهندسى : تجهیزات سوراخ کردن از پشت
back driving axle علوم مهندسى : محور گرداننده عقب
back emf الکترونیک : نیروى برق وارانى
back facade معمارى : نماى پشت ساختمان
back facing tool علوم مهندسى : ابزار صیقل کارى
back fill عمران : عمل دوباره پر کردن
back firing علوم مهندسى : پس زنش
back flip شیرجه پشتک واروورزش : نیم وارو
back float ورزش : شناور شدن روى اب
back freigt پس کرایهقانون ـ فقه : پرداخت کرایه
back frow عمران : اولین شیار ایجاد شده توسط گاواهن که به شیار مرده معروف است
back gear shaft علوم مهندسى : محور چرخ دنده هایى که به پایه نظام ماشین تراش متصل مى شوند
back gear علوم مهندسى : یک رشته چرخ دنده که به پایه نظام ماشین تراش وصل مى شوند
back grapevine throw سگک سر پا( کشتى)ورزش : سگک سر پا
back haul بارگیرى در بازگشت از یک ماموریت بارگیرى دوسرهعلوم نظامى : باربرگشت
back hoe عمران : بیل حفارى
back house عمران : حیاط خلوت
back iron بن فشار( در رنده)معمارى : بن فشار
back jackknife ورزش : شیرجه از جلو بصورت کارد
back judge ورزش : داور در محوطه دفاعى
back lash eliminator تعادل در مسیر مردهعلوم مهندسى : تعادل پس زنش
back lash پس زنىعلوم مهندسى : پس زدن
back letter بازرگانى : گواهى تضمین
back lift ورزش : حرکت چوب کریکت به عقب پیش از ضربه
back line player ورزش : بازیگر خط عقب والیبال
back nine ورزش : نیمه دوم پیست 18 قسمت
back number شماره کهنه ،چیز کهنه
back off پشت را تراشیدن ،ازاد بریدن ،عقب زدن ،عقب رفتنعلوم مهندسى : قطع کردنورزش : کاستن سرعت در سر پیچعلوم نظامى : عقب بردن
back order release حواله الف( توزیع و تحویل امادى که غیر موجود اعلام شده بوده)علوم نظامى : حواله الف
back order قانون ـ فقه : قسمتى از کالاى مشترى که به علتى تحویل نشدهبازرگانى : سفارش معوقعلوم نظامى : اماد غیر موجود
back out کهنه و فرسوده شدنعلوم مهندسى : دورى کردن از الغاء کردنقانون ـ فقه : نکول کردنورزش : دورى کردن از موج
back panel کامپیوتر : صفحه عقبى
back pedalling brake ترمز مسیر ازادعلوم مهندسى : ترمز با گردش ازاد
back pitch الکترونیک : گام خور پیچک
back plane کامپیوتر : یک برد مدار چاپى PCB که شامل حفره هایى است که سایر بردها مى توانند با زاویه هاى صحیح در ان جاى بگیرند
back plate علوم هوایى : صفحه متحرکى که سیلندر چرخ و کفشکها روى ان سوار میشوند
back porch الکترونیک : میدان عقب
back pressure turbine علوم مهندسى : توربین بخارى که تمام بخار خروجى ان با فشار به داخل شبکه گرم کننده جذب مى شود
back pressure valve علوم مهندسى : سوپاپ مخصوص ممانعت از پس زنش مایعات در داخل لوله
back pressure پى فشار،فشار عقب نشینىشیمى : فشار متقابلعلوم هوایى : فشار مخالف جریان اصلى در سیستمهاى بسته سیالاتعلوم نظامى : فشار اگزوز فشار عقب نشینى اگزوز
back rake angle علوم مهندسى : زاویه شیب
back rank ورزش : عرض اول شطرنج
back rent اجاره پس افتاده ،کرایه عقب افتادهقانون ـ فقه : پس کرایه
back resistance الکترونیک : مقاومت معکوس
back room ورزش : محوطه بین خط پایانى و دیوار
back sacrifice throw ورزش : افکندن حریف ازپشت ،فن تومئوناگه
back scattering توزیع معکوس امواج رادیویىعلوم نظامى : پخش معکوس امواج رادیویى
back seat علوم مهندسى : صندلى عقب اتومبیل
back shovel عمران : بیل حفارى
back side attack حمله از پشتشیمى : پس تک
back sight method روش نشانه روى متقابلهعلوم نظامى : روش روانه کردن متقابله
back sight عمران : دید عقب در نقشه بردارى
back slide لغزش به عقبورزش : شناورشدن روى اب به پشت با بازوهاى چسبیده به بدن و حرکت به عقب با فشار پاعلوم نظامى : منحرف شدن از مسیر
back slider قانون ـ فقه : مرتد
back splice پیوند معکوسعلوم دریایى : پیوند وارون
back square علوم مهندسى : گونیاى فلزى که در کارگاهها استفاده مى شود
back stroke علوم مهندسى : ضربه برگشت پیستون
back swing الکترونیک : نوسان به عقب
back titration تیتر کردن مازادشیمى : تیتر کردن معکوس
back to battery برگشت لوله به حالت اولعلوم نظامى : عمل برگشت لوله توپ
back to your seats برگردید بجاى خود
back turns of armature الکترونیک : سیمپیچى معکوس ارمیچر
back up (ball) ورزش : گوى چرخنده و پیچدار
back up frequency علوم مهندسى : فرکانس کمکى
back up material علوم مهندسى : مواد پشت بند
back up roll علوم مهندسى : غلطک پشت بند
back up کپى پشتیبان تهیه کردن ،پشت قرار دادن ،جاگیرى پشت یار،اطلاعات مکمل حاشیه اى نقشه پشتیبانى کردن ،تکمیل کردنعلوم مهندسى : معکوس ریختنکامپیوتر : پشتیبانى کردنورزش : اماده براى دویدن درصورت ضربه خوب یارعلوم نظامى : تقویت کردن تقویتى
back voltage علوم هوایى : نیروى ضد محرکه الکتریکى
back wardation خسارت دیر کرد در تحویل سهام برقرارى مدت براى تسلیم مبیعقانون ـ فقه : تعیین اجل براى بایع
back wash عقب زدن ابورزش : حرکت اب در نتیجه پارو زدنعلوم نظامى : فشار عقب اب
back washing معمارى : بازشوئى
back water curve عمران : منحنى برگشت اب
back water عمران : برگشت اب
back yard معمارى : حیاط خلوت
back zone ورزش : منطقه عقب زمین والیبال
back(ward) dive ورزش : شیرجه از پشت و فرود با دست
back-and-knee climbing ورزش : صعود تنوره اى
back-check ورزش : عقب نشینى براى دفاع
back-checker ورزش : بازگشته براى دفاع
back-fire الکترونیک : پس زدن جرقه
back-to-back credit بازرگانى : اعتبار اسنادى اتکائى
backarod forth پیش و پس ،عقب و جلو
backarod کلمات مرتبط(backarod):
backbiter غیبت کننده ،بدگو
backbiting غیبتقانون ـ فقه : بدگویى
backblast شعله عقب نشینىعلوم نظامى : موج عقب نشینى
backcast ورزش : تاب دادن چوب ماهیگیرى به عقب
backcourt foul خطاى شخصى( روى مهاجم که سبب دو پرتاب ازاد میگردد)ورزش : خطاى شخصى
backcourt violation ورزش : خطاى ¹ 1ثانیه
backcourt نیمه دفاعىورزش : نیمه دورتر زمین از دیوارمقابل ،محوطه پشت یک سوم
backcourtman ورزش : گارد
backdating date بازرگانى : پیش تاریخ
backdating کلمات مرتبط(backdating):
backdoor(play) گریز مهاجم( از کمند مدافع براى دریافت توپ زیر سبد)ورزش : گریز مهاجم
backed bow ورزش : کمان نوار پیچى شده براى ازدیاد مقاومت
backer-up ورزش : مدافع
backfield line خطى که یک یارد پشت خط تجمع مهاجمان قرار دارد( فوتبال امریکایى)ورزش : خطى که یک یارد پشت خط تجمع مهاجمان قرار دارد
backfill پر کردنمعمارى : خاکریز کردن
backfire (ord) پس اتشعلوم دریایى : syn : flash-back 2
backfour ورزش : چهار مدافع
backfreight بازرگانى : پس کرایه
backgammon-board تخته نرد
background communication کامپیوتر : ارتباط پس زمینه
background count عکس العمل تشعشع( نسبت به تشعشع اتمى)علوم نظامى : عکس العمل تشعشع
background current شیمى : جریان زمینه
background job کامپیوتر : background program
background level تراز زمینه ،الودگى متنزیست شناسى : الودگى زمینه
background noise در پیمایش نورى این مسئله نوعى تداخل الکتریکى است که توسط لکه هاى جوهر و یا ذره هاى مرکب چاپ بر روى زمینه تصویر ظاهر مى شود،صداى پس زمینه ،اصوات مزاحمکامپیوتر : اختلال پس زمینهالکترونیک : همهمهعلوم نظامى : پارازیت
background printing کامپیوتر : چاپ پس زمینه
background process کامپیوتر : فرایندهاى پس زمینه
background radiation تشعشعات هسته اى محیطىشیمى : تابش زمینهزیست شناسى : تابش زمینهعلوم نظامى : تشعشعات محیطى
background recalculation کامپیوتر : محاسبه مجدد پس زمینه
backhand cast ورزش : انداختن قلاب ماهیگیرى از پشت دست
backhand welding علوم مهندسى : جوشکارى به سمت عقب
backhanded با پشت دست نوشته شده ،چپ طعنه امیز
backheader ورزش : ضربه با عقب سر
backheel درو از عقب( کشتى)ورزش : درو از عقب
backhoe معمارى : کج بیل
backhouse حیاط پشت ،مستراح
backing iron of plane پشت تیغ( رنده)معمارى : پشت تیغ
backing material علوم هوایى : مواد محافظ
backing metal علوم مهندسى : فلز اصلى
backing off پس پیچاندنعلوم مهندسى : عمل تراشیدن یا پخ زدن پشت دندانه هاى تیغه هاى فرزمعمارى : پس پیچش
backing pawl ضامن پشتىعلوم مهندسى : ضامن پشت بند
backing plate علوم هوایى : صفحه تقویتى در هنگام تعمیر ورقه هاى فلزى
backing roll علوم مهندسى : غلطک پشت بند
backing run علوم مهندسى : بخیه
backing sand علوم مهندسى : ماسه پشت قالب
backing storage کامپیوتر : انباره پشتیبان
backing up کامپیوتر : پشتیبان گیرى
backiron ورزش : صفحه فلزى پشت حلقه بسکتبال
backlit display کامپیوتر : صفحه نمایش پشت نور
backlit کلمات مرتبط(backlit):
backload بازرگانى : محموله مراجعت
backman ورزش : بازیگر مدافع
backmarker ورزش : از پیشتازان بسیارعقبمانده
backmost پس ترین ،عقب ترین
backpack ورزش : کوله پشتى مخصوص بارهاى پرحجم
backpacker باربر( کوهنوردى)ورزش : باربر
backpart پشتى ،عقبى
backpedal عقب نشینى در مقابل حریفورزش : عقب نشینى
backplane مدار و اعضاى مکانیکى که بردهاى یک سیستم را متصل مى کنند،تخته پشت ،پانل پشت ،صفحه محملکامپیوتر : صفحه پشت
backrope طناب عقب( کوهنوردى)ورزش : طناب عقب
backs کلمات مرتبط(backs):
backshop پستوى دکان
backshore beach کرانه جزر و مدزیست شناسى : ساحل جزر و مد
backshore کرانه جزر و مدزیست شناسى : ساحل جزر و مد
backside attack ورزش : حمله از پشت
backslider کافر
backspace tape کامپیوتر : فرایند برگرداندن نوار مغناطیسى به ابتداى رکورد قبلى
backspin ورزش : چرخش و غلطیدن گوى بعقب
backstair نهانى ،غیر مستقیم ،پلکان پشت
backstay ورزش : طناب یا کبلى که از نوک دکل به عقب قایق وصل شدهعلوم نظامى : سیم بکسل عقب دکل کشتى
backstop technology تکنولوژى پشتیبان ،فن شناسى پشتواندارزیست شناسى : تکنولوژى با صرفه
backstop حصار انتهاى زمینورزش : بل گیر پشت توپزن ،حصار سیمى
backstraight ورزش : قسمت دراز و مستقیم پیست
backstroker ورزش : شناگر پشت
backswing ورزش : تاب اولیه راکت تنیس بسمت عقب
backtell ابلاغ دستورات رسیده از رده بالا،رله کردن دستوراتعلوم نظامى : تکرار فرامین
backtracking کامپیوتر : عمل پیمایش معکوس یک لیست
backup copy نسخه پشتیبان ،کپى پشتیبانکامپیوتر : روگرفت پشتیبان
backup utility کامپیوتر : برنامه کمکى پشتیبان
backus-naur form کامپیوتر : قرارداد ثبت شده اى که براى توضیح نحو یک زبان برنامه نویسى استفاده مى شود
backus کلمات مرتبط(backus):
backward and f. پس وپیش ،عقب و جلو
backward association روانشناسى : تداعى وارونه
backward bending supply curve بازرگانى : منحنى عرضه به عقب خم شونده
backward chaining روشى براى استدلال که از هدف مطلوب شروع و به سمت حقایق از قبل شناخته شده ادامه مى یابدکامپیوتر : زنجیره پسروروانشناسى : زنجیره اى کردن وارونه
backward child روانشناسى : کودک عقب مانده
backward conditioning روانشناسى : شرطى کردن وارونه
backward countries بازرگانى : کشورهاى عقب مانده
backward economy بازرگانى : اقتصاد عقب مانده
backward effect اثر اشفتگىبازرگانى : اثر واشورى
backward leg hook and underarm سوبلس با استفاده از پا( کشتى)ورزش : سوبلس با استفاده از پا
backward linkages اثرهاى نشیببازرگانى : اثرهاى قهقرائى
backward notion حرکت قهقرایى یا وارونه
backward pass ورزش : پاس عرضى یا به عقب
backward pawn ورزش : پایده عقبمانده شطرنج
backward reaction شیمى : واکنش برگشت
backward read کامپیوتر : یک نوع مشخصه موجود در بعضى از سیستمهاى نوار مغناطیسى که در ان واحدهاى نوار مغناطیسى با حرکت در جهت معکوس مى توانند داده ها را به حافظه کامپیوتر منتقل کنند
backward search کامپیوتر : جستجوى پسرو
backward somersault ورزش : پشتک از پشت
backwardation جریمه دیرکردبازرگانى : خسارت دیرکرد
backwardly باکراه ،بسستى
backway جاده فرعى ،جاده پرت
backweight علوم دریایى : - deadman
backwind ورزش : حرکت قایق در وضعى که باد اثر نامساعد نسبت به بادبان قایق بعدى داشته باشد
bacterium میکروبهاى گیاهى
bactria باختر،بلخ
bactrian camel شتر دو کوهانه ،شتر باخترى
bad (or base)money پول بد،پول ناسره ،سکه قلب ،پول قلب
bad bishop ورزش : فیل بد شطرنج
bad break کامپیوتر : قطع نامناسب
bad cheque بازرگانى : چک برگشتى
bad conduct discharge (bcd) اخراج از خدمتعلوم نظامى : اخراج به علت عدم صلاحیت
bad conduct بد رفتارىقانون ـ فقه : سو رفتار
bad debt طلب غیر قابل وصولقانون ـ فقه : طلب لاوصول حساب ذخیره اى که براى جبران مطالبات لاوصول نگهدارى مى شود
bad dept طلب مشکوک الوصولبازرگانى : طلبى که امکان وصول ان کم باشد
bad f. نیت بد
bad faith سوء نیتقانون ـ فقه : سو نیتبازرگانى : قصد فریب
bad feeling بدقلبى ،نامهربانى
bad fortune بخت بد،بدبختى
bad hat نامرد،مردبى شرف
bad intention قانون ـ فقه : سو نیت
bad lands معمارى : بدبوم
bad language دشنامقانون ـ فقه : فحش
bad luck بدبختى ،بخت بد
bad money پول بد( طبق قانون گرشام پول بد پول خوب را از جریان خارج میکند)بازرگانى : پول بد
bad nip علوم دریایى : تاى زیاد
bad page break کامپیوتر : قطع یا مکث نامناسب صفحه
bad principled بد مسلک ،بد مرام
bad record سوء سابقهقانون ـ فقه : پیشینه بد
bad reputation قانون ـ فقه : سوء شهرت
bad sector قطاع بدکامپیوتر : قطاع خراب
bad soil زمین سستمعمارى : خاک نامناسب
badac کلمات مرتبط(badac):
badaic کلمات مرتبط(badaic):
badak کلمات مرتبط(badak):
badge reader کامپیوتر : نشانه خوان
badlangvage بدزبانى
badness بدى ،شرارت
bady کلمات مرتبط(bady):
baenoni کلمات مرتبط(baenoni):
baet خوردن ،صداکردن ،کوس زدن ،طبل زدن ،ضرب ،ضربان ،تپش ،گشت
baeyer strain theory شیمى : نظریه کرنش - کشیدگى بایر
baeyer test شیمى : ازمون بایر
baeyer کلمات مرتبط(baeyer):
baf bunker adjustment factorبازرگانى : ضریب تعدیل سوخت
baffing wind بادبى قرار
baffing کلمات مرتبط(baffing):
baffle area علوم نظامى : ناحیه کور
baffle plate سپرعلوم مهندسى : موج گیر
baffle platform معمارى : کف ارام کننده
baffles کلمات مرتبط(baffles):
baffling wind بادبیقراریامخالف
baffling کلمات مرتبط(baffling):
baffy ورزش : چوب شماره5
bag check معمارى : دریچه پرده اى متحرک
bag limit ورزش : حد مجاز صید
bag of cement کیسه سیمان( بعنوان کیل)معمارى : کیسه سیمان
bag of musk نافه مشک
bagger-my-neihbour trade palicy قانون ـ فقه : سیاست فقیر ساختن کشور همسایه به منظور اباد ساختن کشور خود با استثمار ان
bagger کلمات مرتبط(bagger):
bagman تاجر سیار
bagnio زندان شرقى ،فاحشه خانه ،جنده خانه ،گرمابه ،حمام
bags کلمات مرتبط(bags):
bahaism دین بهائى
bahaist بهائى
bahama کلمات مرتبط(bahama):
baic کلمات مرتبط(baic):
bail credit بازرگانى : اعتبار تحت ضمانتنامه
bail lock ورزش : قفل قرقره ماهیگیرى
bail up ایستادن دراختیارغارتگر
bail-bond ضمانت نامه
bailable قابل ضمانت
balloonist بالون بر،هوانورد
ballot-box صندوق اراء
balloting استقراعقانون ـ فقه : قرعه کشیدن
balls کلمات مرتبط(balls):
balm of gilead (حنا )بلسان اسرائیل
balm-gentle بادرنجبویه
balmer continuum شیمى : پیوستار بالمر
balmer lines شیمى : خطوط بالمر
balmer series شیمى : سرى بالمر
balmer کلمات مرتبط(balmer):
balmmint بادرنجبویه
balneotherapy معالجه باشستشو
baloon tire علوم مهندسى : لاستیک اتومبیل
baloon بالنعلوم مهندسى : کیسه هوا
balsam oil روغن بلسان ،روغن مصرى
balsam tree درخت بلسان
balsamic materials شیمى : مواد بلسانى
balsamiferous بلسان اور
baltic exchange بازار بورس بالتیکقانون ـ فقه : اتحادیه کشتى داران و تجار و واسطه هاى ذغال و الوار و دانهبازرگانى : بازار یا تالار بورسى در لندن که مربوط به کرایه کشتى و معاملات مربوطه میباشد
balto کلمات مرتبط(balto):
balustre کلمات مرتبط(balustre):
bam Basic Access Methodکامپیوتر : روش دستیابى اصلى
bamnoozle گول زدن ،ریشخندکردن
ban item غیر مجازقانون ـ فقه : کالاى ممنوع الورود
banana ball ورزش : برش بیش از حد گوى
banana blade ورزش : چوب هاکى
banana jack علوم مهندسى : مادگى در رادیو براى دو شاخه
banana pin علوم مهندسى : دو شاخه رادیو
banc قانون ـ فقه : جلسه اى که با حضور کلیه قضات یک دادگاه تشکیل شود
banch wall دیواره محافظعمران : دیواره پشتیبان
banch کلمات مرتبط(banch):
band chain عمران : زنجیر مساحى
band change switch علوم نظامى : کلید تغییر باند فرکانس
band edge شیمى : لبه نوار
band measure معمارى : کوباژ درجا
band of fire علوم نظامى : نوار اتش
band pass filter circuit علوم مهندسى : مدار صافى باند پاس
band printer کامپیوتر : چاپگر نوارى
band saw mill علوم مهندسى : اره نوارى ماشین فرز
band screen عمران : صافى مخازن
band spectrum طیف نوارىعلوم مهندسى : بیناب نوارىشیمى : طیف نوارى
band stop علوم مهندسى : صافى میان نگذرعلوم نظامى : صافى میان نگذر
bailiffs کلمات مرتبط(bailiffs):
bailment of a capital قانون ـ فقه : مضاربه
bain index شاخص بینبازرگانى : شاخصى که با استفاده از اختلاف بین قیمت و هزینه کل متوسط قدرت انحصار را اندازه گیرى میکند
bain کلمات مرتبط(bain):
bainite علوم مهندسى : باینات
bait casting ورزش : پرتاب نخ ماهیگیرى با طعمه
bait fish ورزش : ماهى کوچک بعنوان طعمه
bait the hole گول زدن مدافع حریف( فوتبال امریکایى)ورزش : گول زدن مدافع حریف
baiting duck ورزش : مرغ دام
baiting غذا براى جلب ماهیها،دانه پاشىورزش : طعمهعلوم نظامى : گول زدن زیردریاییها
baked کلمات مرتبط(baked):
bakehouse تنورخانه
bakelite-micarta الکترونیک : باکلیت - میکارتا
bakelite الکترونیک : باکلیتشیمى : باکلیت
bakers کلمات مرتبط(bakers):
baking enamel علوم مهندسى : لعاب دادن با گرما
baking oven علوم مهندسى : کوره خشک کننده چوب
baking پخت
bakkat به بیرونورزش : بیرونى
bakuninism باکونینیسمقانون ـ فقه : اصول عقاید باکونین نویسنده انارشیست روسى و همکار مارکس و انگلس که بعدها به علت داشتن عقاید نظامى از جانب ایشان طرد شد . او موسس مکتب نهیلیسم روسیه نیز هست
bal badaic ورزش : تیغ بغل پا
bal badak ورزش : تیغ درونى پا
bal deung ورزش : روى پا
bal nal ورزش : تیغ بغل پا
bal BASIC Assembly Languageکامپیوتر : زبان ساده شده زبان اسمبلىورزش : از مچ پا به پایین
balaam موادکوتاه براى پرکردن جاهاى خالى در روزنامه
balacava ورزش : پوشش ضد اتش سر و گردن با شکافى جلو صورت
balaclava نوعى کلاه اسکى ،کلاه دوچشمى( کوهنوردى)ورزش : کلاه دوچشمى
balanc point علوم هوایى : نقطه تعادل
balanc کلمات مرتبط(balanc):
balance beam ورزش : چوب موازانه
balance climbing ورزش : صعود تعادلى
balance coil الکترونیک : پیچک تراز
balance collective forces علوم نظامى : نیروهاى کلى متعادل
balance control الکترونیک : ترازپاى
balance due بازرگانى : مانده معوق
balance earth works عمران : یک اندازه بودن حجم خاک بردارى با حجم خاک ریزى در یک کارگاه
balance economy قانون ـ فقه : اقتصاد متوازن
balance in hand قانون ـ فقه : موجودى
balance indicator الکترونیک : ترازنما
balance of account بازرگانى : مانده حساب
balance of external claims and liabilitiesبازرگانى : مانده مطالبات و بدهیهاى خارجى
balance of foreign trade بازرگانى : تراز تجارت خارجى
balance of freight قانون ـ فقه : پس کرایه
balance of international payment قانون ـ فقه : موازنه پرداختهاى بین المللى
balance of payments موازنه پرداختهابازرگانى : تراز پرداختها
balance of power تعادل قدرتهاقانون ـ فقه : توازن قوا
balance of the amount قانون ـ فقه : باقیمانده مبلغ
balance of trade تفاوت رقم واردات و صادرات کشور در زمان معین ،موازنه تجارى ،تراز بازرگانىقانون ـ فقه : تفاوت رقم صادرات و واردات دو کشور با همبازرگانى : تراز بازرگانى ،تراز تجارى
balance on current account بازرگانى : مانده حساب جارى
balance sheet account بازرگانى : حساب ترازنامه
balance tab علوم هوایى : بالچه تعادل
balance theory روانشناسى : نظریه توازن
balance window معمارى : پنجره چرخان
balance-sheet ترازنامه ،صورت هزینه و درامد
balance-wheel رقاص ساعت
balanced actuator علوم هوایى : سیلندر پیستون محرک هیدرولیکى
balanced armature unit الکترونیک : جوشن متعادل
balanced budget multiplier بازرگانى : ضریب بهم فزاینده بودجه متوازن
balanced budget theorem بازرگانى : قضیه بودجه متوازن
balanced budget بازرگانى : بودجه متوازن
balanced circuit اتصال سیمتریکعلوم مهندسى : مدار متعادل
balanced control surfaces علوم هوایى : سطوح فرامین اصلى داراى قسمت دیگرى در جلوى خط لولا
balanced design معمارى : طرح با تراز یکسان
balanced economy قانون ـ فقه : balanced
balanced growth model بازرگانى : الگوى رشد متوازن
balanced handle علوم مهندسى : دسته تعادل
balanced line ورزش : تعادل تعداد مهاجمان در وسط
balanced load الکترونیک : بار خارجى متعادل
balanced mobilization بسیج متعادل اماد ذخیرهعلوم نظامى : تهیه اماد ذخیره به طور متعادل
balanced polyphase system الکترونیک : مدار چند فاز متوازن
balanced reaction شیمى : واکنش موازنه شده
balanced rudder علوم نظامى : سکان متعادل
balanced state حالت متعادل ،حالت تعادلشیمى : حالت متوازنورزش : حالت متوازن
balanced stock علوم نظامى : ذخیره اماد متعادل
balanced supply اماد متعادل شدهعلوم نظامى : اماد بررسى شده
balanced tackle ورزش : وضع متعادل وسایل ماهیگیرى
balanced transmission line الکترونیک : سیم انتقال متقارن
balancer set الکترونیک : ترازگر
balances کلمات مرتبط(balances):
balancing factors روانشناسى : عوامل جبرانى
balancing motor شیمى : موتور تراز کننده
balancing of portfolio بازرگانى : پوشاندن ریسک
balancing reservoir حوض موازنهمعمارى : حوض واکاست
balancing resistance for generator الکترونیک : ولتپاى مقاومتى مولدها
balancing متعادل کردن ،تراز( دوربین نقشه بردارى)عمران : ترازعلوم نظامى : حفظ عمق کشتى متعادل کردن عمق زیردریایى
balate عمران : کائوچو
balaustine گلنارفارسى
balay کلمات مرتبط(balay):
balbnced pressure torch علوم مهندسى : مشعل با فشار متعادل
balbnced کلمات مرتبط(balbnced):
balcon معمارى : پالگانه
bald animal or tree درخت یا حیوان برهنه
bald bead کله طاس
bald style روش و مکتب ساده وبى لطافت
baldachin عرشهمعمارى : اسمانه
baldheaded طاس ،کل ،داغسر
baldness طاسى ،بیموئىروانشناسى : طاسى
baldqvin اسمانه
bale cubic capacity تناژ وسیله نقلیه از نظر حجمىعلوم نظامى : تناژ حجمى
bale sling strop علوم دریایى : حلقه بشکه
balestra ورزش : پرش کوتاه و سریع شمشیرباز بجلو براى حمله
balfour declaration قانون ـ فقه : ر شد
balfour کلمات مرتبط(balfour):
baling press بالینگ پرسعلوم مهندسى : پرس متعادل
baling کلمات مرتبط(baling):
balisage علوم نظامى : مشخص کردن مسیر جاده با چراغهاى راهنما
balkan entent قانون ـ فقه : ائتلاف ممالک بالکان
balkan کلمات مرتبط(balkan):
balking billiard ورزش : بیلیارد فرانسوى با 4 خط محدوده
balking کلمات مرتبط(balking):
balkline spot ورزش : نقطه مرکزى خط عرضى روى میز بیلیارد
balkline ورزش : خط عرضى روى میز بیلیارد
ball (basketball) ورزش : توپ بسکتبال به وزن ¹¹ 6تا ¹ 65گرم
ball (handball) ورزش : توپ هندبال به وزن 425 تا 475 گرم براى مردان و 325 تا ¹¹ 4گرم براى زنان
ball ammunition فشنگ مانورىعلوم نظامى : مهمات مانورى
ball and field test روانشناسى : ازمون توپ و میدان
ball and parallel roller bearings علوم مهندسى : یاطاقان غلطکى
ball back ضربه تصادفى با پا به توپ که از مرز بیرون برود و منتج به تجمع شود( رگبى)ورزش : ضربه تصادفى با پا به توپ که از مرز بیرون برود و منتج به تجمع شود
ball boy (girl) ورزش : توپ جمع کن
ball boy ورزش : توپ جمع کن
ball carrier بازیگرى که با توپ میدود( رگبى و فوتبال امریکایى)ورزش : بازیگرى که با توپ میدود
ball control مهار توپ ،حفظ توپورزش : تسلط به توپ
ball cushion ورزش : دیوار پشتى دار در انتهاى مسیر گوى بولینگ که مانع برگرداندن میله به مسیر مى شود
ball hawk مدافع پرقدرت ،مدافع خوبورزش : بازیگر در محوطه دوردست
ball hawking دفاع خوبورزش : کار خوب بازیگر محوطه دوردست
ball joint vise علوم مهندسى : گیره ساچمه اى کارگاه
ball joint توپى اتصالعلوم نظامى : سیبک
ball mill سنگ شکن گلوله اىعمران : سنگ شکن گلوله اىمعمارى : اسیاب ساچمه اى
ball of the eye تخم چشم
ball of toe گوشت زیر پنجه پا
ball park ورزش : زمین بازیهاى با توپ
ball player ورزش : بازیگر با توپ
ball printer کامپیوتر : چاپگر توپى
ball retour track ورزش : مسیر بازگشت گوى بولینگ
ball return ورزش : بازگشت گوى بولینگ
ball test معمارى : ازمون ساچمه اى
ball thrust bearing علوم مهندسى : یاطاقان طولى ساچمه اى
ball type turntable علوم مهندسى : فرمان نوع ساچمه اى
ball-peen hammer عمران : چکشى که یک طرف ان کروى است
ballad-monger تصنیف ساز،تصنیف فروش
ballad-singer خواننده ،تصنیف خوان
ballance کلمات مرتبط(ballance):
balland-socket joint مفصل گلوله وگوده
balland کلمات مرتبط(balland):
ballast concrete علوم مهندسى : بتن متعادل
ballast lamp الکترونیک : ولتپاى لامپى
ballast resistor الکترونیک : تخته مقاومت
ballast tank مخازن بالاستعلوم نظامى : مخازن مخصوص حفظ تعادل ناو
ballast tube الکترونیک : تخته مقاومت لامپى
balletgirl رقاصه ،دختر رقصنده
ballistic area علوم نظامى : منطقه افت بالیستیکى
ballistic coefficient ضریب زاویه بالیستیکىعلوم نظامى : ضریب تاثیر بالیستیکى
ballistic conditions علوم نظامى : شرایط بالیستیکى
ballistic director علوم نظامى : هدایت کننده بالیستیکى
ballistic efficiency علوم نظامى : کارایى بالیستیکى گلوله یا جنگ افزار بازده بالیستیکى
ballistic galvanometer الکترونیک : گالوانومتر بالیستیک
ballistic match تطابق شرایط بالیستیکىعلوم نظامى : خورند بالیستیکى
ballistic motion ورزش : حرکت پرتابى
ballistic trajectory منحنى بالیستیکىعلوم نظامى : خط سیر بالیستیکى گلوله
ballistic wind علوم نظامى : باد بالیستیکى
ballistics of penetration علوم نظامى : شناسایى شرایط نفوذ گلوله شناسایى مسیر نفوذ گلوله
ballon کلمات مرتبط(ballon):
ballonet اطاقک خلاءعلوم نظامى : اطاقک مسدود
balloon barrage علوم نظامى : پرده دود
balloon jib ورزش : بادبان مثلثى شکل در مقابل باد
balloon reflector علوم نظامى : بالن منعکس کننده امواج الکترونیکى منعکس کننده امواج الکترونیکى بالن
ballooner ورزش : بادبان مثلثى شکل در مقابل باد
band street writer کامپیوتر : یک برنامه پردازش کلمه که توسط شرکت BROADER BUND SOFTWARE ساخته شده است
band structure شیمى : ساختار نوارى
band switch الکترونیک : کلید تغییر باند
band width باند،نوارکامپیوتر : پهناى باندشیمى : پهناى نوار
band-pass filter علوم هوایى : فیلتر میانگذر
band-pass علوم هوایى : میان گذر
band-project filter علوم هوایى : فیلتر الکترونیکى که تنها یک باند معین از فرکانسها و نوسانات را عبور میدهد و حدود بالا و پایین انرا حذف میکند
band-pulley فلکه
band-wheel چرخ تسمه خور
bandae jireugi ورزش : ضربه دست موافق ایستادن
bandae کلمات مرتبط(bandae):
bandages بانداژورزش : نوار دوردست
bandea کلمات مرتبط(bandea):
banded structure ساختمان نوارىعلوم مهندسى : ساختار نوارى
banded کلمات مرتبط(banded):
banderilla ورزش : نیزه خاردار براى فروبردن به گردن گاو
banderillero ورزش : عضو تیم کمکى گاوباز ماموراستفاده از نیزه
bandeung ryouic ورزش : نیرو - واکنش
bandeung کلمات مرتبط(bandeung):
bandi ورزش : نوعى هاکى روى یخ
banding کلمات مرتبط(banding):
bandoge کلمات مرتبط(bandoge):
bandolin روغن مو،لعاب ،بهدانه
bandolite علوم هوایى : ساختار سبک وزنى از چوب بالسا با روکش الومینیوم
bandpass amplifier الکترونیک : فزونساز پالاییده
bandpass کلمات مرتبط(bandpass):
bands of turquoise معمارى : لعاب فیروزه اى
bands کلمات مرتبط(bands):
bandsaw کلمات مرتبط(bandsaw):
bandspread tuning control الکترونیک : خازن میزانسازى موج
bandspread کلمات مرتبط(bandspread):
bandwag(g) on effect روانشناسى : پدیده همرنگى
bandwag کلمات مرتبط(bandwag):
bandwith کلمات مرتبط(bandwith):
bang bang control علوم نظامى : سیستم کنترل خودکار مسیر موشک
bangalore torpedo علوم نظامى : اژدر بنگال
bangalore کلمات مرتبط(bangalore):
banged کلمات مرتبط(banged):
banging کلمات مرتبط(banging):
bangoe-gei تکنیک دفاعى تکواندوورزش : بانگو - گى
bangoe کلمات مرتبط(bangoe):
banian بازرگان گیاه خوارهندى ،انجیرهندى ،ژاکت فلافل هندوها
banisters طارمى ،نرده
banjo axle علوم مهندسى : پوسته اکسل عقب اتومبیل که پوسته دیفرانسیل ان در وسط قرار دارد
banjo hitter ورزش : توپزن ضعیف
bank advance بازرگانى : وام بانکى
bank angle زاویه شیب ساحل ،زاویه سراشیب مسیرعلوم نظامى : سراشیب مسیر هواپیما
bank asset بازرگانى : دارائى بانک
bank balance sheet قانون ـ فقه : تراز نامه بانک
bank bond تعهدبازرگانى : ضمانت بانکى
bank capital requirement بازرگانى : سرمایه مورد نیاز بانک
bank charge قانون ـ فقه : هزینه هاى بانکى
bank charges قانون ـ فقه : bankبازرگانى : هزینه هاى بانکى
bank check بازرگانى : چک بانکى
bank commission بازرگانى : کارمزد بانکى
bank contraction بازرگانى : انقباض بانکى
bank credit قانون ـ فقه : اعتبار بانکىبازرگانى : اعتبار بانکى
bank deposit بازرگانى : سپرده بانکى
bank development بازرگانى : گسترش شبکه بانکى
bank draft برات بانکىبازرگانى : حواله بانکى
bank effect اثر دیواره کانالعلوم نظامى : اثر کناره رودخانه
bank expansion بازرگانى : گسترش بانکى
bank failure بازرگانى : ورشکستگى بانکى
bank failures قانون ـ فقه : ورشکستگى بانک
bank for international settlements قانون ـ فقه : بانک پرداختهاى بین المللى
bank genesis زیست شناسى : پیدایش دیواره
bank giro جیروى بانکىبازرگانى : همکارى بانک و اداره پست جهت انتقال پول
bank guarantee قانون ـ فقه : ضمانت نامه بانکىبازرگانى : ضمانت بانکى
bank holidays تعطیلات بانکىبازرگانى : تعطیلات رسمى
bank interest بازرگانى : بهره بانکى
bank liabilities بدهى هاى بانکىبازرگانى : تعهدات بانکى
bank line ورزش : نخ ماهیگیرى وصل به ساحل
bank notes بازرگانى : اسکناس
bank of issue قانون ـ فقه : بانک ناشر اسکناسبازرگانى : بانک ناشر اسکناس
bank of lamps الکترونیک : مقاومت با لامپ ردیفى
bank of trancformer الکترونیک : دسته مبدل
bank overdraft استفاده بیش از میزان اعتبار درقانون ـ فقه : بدهى به بانکبازرگانى : حساب جارى
bank pass book دفترچه بانکىبازرگانى : دفترچه حساب
bank paving معمارى : فرش کناره
bank protection ساحل دارىعمران : حفاظت ساحل رودخانه در مقابل تخریبهاى ناشى از جریانمعمارى : ساحلبانى
bank rate of discount بازرگانى : نرخ رسمى تنزیل
bank reserves قانون ـ فقه : ذخایر بانکىبازرگانى : اندوخته هاى بانکى
bank restriction قانون ـ فقه : ممنوعیت تعویض پول با طلا
bank revetment معمارى : پوشش ساحل
bank shot ورزش : پرتابى که به تخته بخورد،ضربه اى که گوى بیلیارد به کناره میز بخورد
bank sluice دریچه کنترلعمران : دریچه تخلیه
barrier penetration شیمى : نفوذ در سد
beam cutoff الکترونیک : قطع اشعه
benefical owner of an estate مالک بهره برداریک دارایى
benefical کلمات مرتبط(benefical):
beneficed داراى درامد کلیسایى
beneficial occupancy اشغال ساختمان نیمه تمامعلوم نظامى : استفاده از ساختمان نیمه تمام
beneficial ownership بازرگانى : مالکیت به نسبت منافع
beneficiary of a draft قانون ـ فقه : محتال
beneficiary of a suretyship قانون ـ فقه : مکفول له
beneficiary of a will قانون ـ فقه : موصى له
beneficiary of an endowment قانون ـ فقه : موقوف علیه
benefit in kind بازرگانى : نفع جنسى
benefit principle بازرگانى : اصل انتفاع
benefit spillovers بازرگانى : نشر منافع
benefit theory of taxation بازرگانى : نظریه مالیات بندى بر پایه انتفاع
benefit-cost analysis عمران : تحلیل هزینه و فایده
benefit-cost ratio عمران : نسبت هزینه و فایده
benefited کلمات مرتبط(benefited):
benefitical پرمنفعت ،سودمند،منتفعبازرگانى : فایده برنده
benefits society قانون ـ فقه : انجمن خیریه
bank statement بازرگانى : صورتحساب بانکى ،صورت حساب بانکى
bank switching کامپیوتر : راه گزینى محدوده
bank transfers بازرگانى : انتقالات بانکى
bank-account حساب جارى با بانک
bank-bill برات بانک ،اسکناس
bank-stock سهام بانک
bankbill برات بانک ،اسکناس
banked track ورزش : پیست اتومبیلرانى با انحناى برجسته پیست انحنادار برجسته دوچرخه سوارى
banked turn ورزش : انحناى پیست اتومبیلرانى بطرف داخل
banked کلمات مرتبط(banked):
bankers کلمات مرتبط(bankers):
bankful ارتفاع لبریزى( در رودخانه)معمارى : ارتفاع لبریزى
bankhead معمارى : ابشکن
banking deposit account بازرگانى : حساب سپرده بانکى
banking principles بازرگانى : اصول بانکدارى
banking school بازرگانى : مکتب بانکدارى
banking system بازرگانى : نظام بانکدارى
banking track ورزش : انحناى پیست دوچرخه سوارى بطرف داخل
bankment کلمات مرتبط(bankment):
banknote اسکناس
banknotes کلمات مرتبط(banknotes):
bankrupt of فاقدقانون ـ فقه : عارى از
bankruptcy trustee بازرگانى : تولیت ورشکستگى
bankruptey کلمات مرتبط(bankruptey):
bankrupts certificate گواهى نامه اعاده حیثیت
bankrupts کلمات مرتبط(bankrupts):
banks کلمات مرتبط(banks):
banned ملعون ،مردود،مغضوب
banshin کلمات مرتبط(banshin):
baom joomok ورزش : یک مفصل
baom کلمات مرتبط(baom):
baptists کلمات مرتبط(baptists):
bar 2 بستن ،مسدودکردن ،سدکردن ،بازداشتن ،حساب نکردن ،جاى دهنه دردهن اسب
bar association قانون ـ فقه : کانون وکلا دادگسترى
bar automatic علوم مهندسى : میله فولادى که به موازات ریل راه اهن کشیده مى شود و وقتى که چرخ قطارى روى ان قرار مى گیرد نقاط توقف و موقعیت را مشخص مى نماید
bar bender عمران : دستگاهى که میل گرد را خم میکند
bar code reader کامپیوتر : دستگاه خواننده کد میله اى
bar coding بازرگانى : علامت گذارى ستونى
bar council قانون ـ فقه : هیات مدیره کانون وکلا
bar diagram روانشناسى : نمودار میله اى
bar examination قانون ـ فقه : امتحان وکالت
bar frame معمارى : تیرک قاب
bar generator الکترونیک : نوارساز
bar graph نمایش میله اىکامپیوتر : نمودار میله اى
bar magent اهنرباى میله اىعلوم مهندسى : اهنرباى قلمى
bar magnet الکترونیک : مغناطیس میله اى
bar mill علوم مهندسى : دستگاه نورد میله گرد
bar pattern علوم مهندسى : ترام با خطوط مورب با زاویه کوچکتر از 45 درجه
bar pressing روانشناسى : میله فشردن
bar reinforcement تقویت میله( بتن)علوم مهندسى : تقویت میله
bar scale علوم نظامى : مقیاس خطى
bar screen سرند،غربالعمران : ریچه مشبکمعمارى : دریچه مشبک
bar sight شکاف درجهعلوم نظامى : ستون درجه
bar steel علوم مهندسى : فولاد شمش
bar stock ماده اولیه مصرفىعلوم مهندسى : دسته حدیده
bar stop ضربه میلهعلوم مهندسى : توقف میله
bar winding علوم مهندسى : میله هایى که به عنوان سیم پیچى در رتور به کار برده مى شود
bar work نورد کردن میلهعلوم مهندسى : کار کردن روى میله
bar wound armature علوم مهندسى : رتور قفس سنجابىالکترونیک : ارمیچر میله اى
bar(a)esthesia روانشناسى : حس فشار
barai ورزش : رد کردن
baralyme علوم هوایى : مخلوطى از هیدروکسیدهاى باریم و کلسیم
barani بارانىورزش : پشتک با نیم پیچ
barany test روانشناسى : ازمون بارانى
barany کلمات مرتبط(barany):
barbaralalia روانشناسى : گفتار پریشى لهجه اى
barbarise وحشى کردن ،وحشى گرى کردن
barbarously وحشیانه ،بطور غلط
barbary کشوران اسلامى شمال افریقا
barbedwire علوم نظامى : سیم خاردار
barbel ماهى ریشدار
barberry زرشک
barbers block قالب کلاه گیس
barbers کلمات مرتبط(barbers):
barbiturates روانشناسى : باربیتوراتها
barburetor heater علوم هوایى : جلد نصب شده دراطراف لوله هاى پنجه اگزوز
barburetor کلمات مرتبط(barburetor):
barcap کلمات مرتبط(barcap):
barcarole سرود کرجى بان
barcarolle سرود کرجى بان
barchart عمران : نمودار میله اى
barcropper عمران : وسیله اى که میل گرد را قطع میکند
barcza system ورزش : سیستم بارکزا در گشایش رتى
barcza کلمات مرتبط(barcza):
bard-cannon theory روانشناسى : نظریه بارد - کنون
barded زره دار،مجهز
bare base پایگاه اشغال نشدهعلوم هوایى : فرودگاهى داراى خط اتومبیل و تاکسى و منبع اب اشامیدنىعلوم نظامى : پایگاه اماده نشده
bare board کامپیوتر : برد خالى
bare boat قانون ـ فقه : قرار داد اجاره کشتى
bare bow ورزش : کمان لخت
bare king ورزش : شاه تنها یا بى یاور شطرنج
bare of عارى از،تهى از
bare subsistence بازرگانى : زندگى بخور و نمیر
bare wire سیم بدون روپوش ،سیم لختعلوم مهندسى : سیم بدون روکش
bare-boat charter بازرگانى : اجاره دربست وسیله نقلیه
bare-faced بیشره ،بیحیا،روگشاده
bareback riding ورزش : سوارى بدون زین براى 8 ثانیه بر اسب وحشى
bareboat charter بازرگانى : اجاره دربست ،اجاره کشتى بدون خدمه انعلوم نظامى : ضمانت نامه تضمین حرکت کشتى و پرداخت مخارج پرسنل ان
bareboat کلمات مرتبط(bareboat):
barebone استخوان خالى
barefacedness گشاده رویى ،بى حیایى ،گستاخى
barehull charter بازرگانى : اجاره دربست
barehull کلمات مرتبط(barehull):
bareness برهنگى ،سادگى
barepole charter بازرگانى : اجاره دربست
barepole کلمات مرتبط(barepole):
barff's precess عمران : حفاظت اهن در مقابل زنگ زدن بوسیله اکسیده کردن
barff کلمات مرتبط(barff):
bargainee مشترى ،خریدارقانون ـ فقه : مشترى
bargainer فروشنده
bargaining theory of wages بازرگانى : نظریه چانه زنى مزدها
bargaining کلمات مرتبط(bargaining):
bargeman کرجى بان ،دوبه ران
barging ورزش : خطا در تعیین مسیر قایق
baring the king ورزش : تنها کردن شاه شطرنج
baring کلمات مرتبط(baring):
barkhausen oscillation الکترونیک : نوسان بارکهاوزن
barkhausen کلمات مرتبط(barkhausen):
barley bread نان جوین
barley d. ماشعیر،کشکاب
barley-water ماشعیر،اب جو
barnacles لواشه ،لواشک ،لباشه ،عینک
barnburner ورزش : مسابقه مهیج
baro jireugi ورزش : ضربه دست مخالف ایستادن
baro کلمات مرتبط(baro):
barograph عمران : فشارنگارشیمى : فشارنگارزیست شناسى : فشارنگار هواعلوم هوایى : فشارنگار
barology علم ثقل یا سنگینى
barometric altimeter reversionary علوم نظامى : دستگاه ضد حرکت عقربه ارتفاع سنج
barometric altimeter ارتفاع سنج فشارىعلوم نظامى : ارتفاع سنج بارومترى ارتفاع سنجى که با فشار جو کار مى کند
barometric altitude علوم نظامى : ارتفاع بارومترى هواپیما
barometric leveling علوم نظامى : تراز کردن هواپیما از نظر فشار جو تعادل بارومترى هواپیما
baroni بارانىورزش : پشتک با نیم پیچ
baroque architecture معمارى : سبک معمارى باروک
baroreceptor روانشناسى : گیرنده فشار
barotaxis روانشناسى : فشارگردى
barotropism روانشناسى : فشارگردى
barracks سربازخانهعلوم نظامى : اسایشگاه
barrage fire اتش سدعلوم نظامى : اتش سد کننده
barrage jamming علوم مهندسى : اعوجاج سد کنندهعلوم نظامى : تولید پارازیت به صورت پرده ممانعتى پخش پارازیت به صورت توده وسیع
barrage of fire علوم نظامى : سد اتش
barrage reception الکترونیک : سد گیرنده
barrage rocket علوم نظامى : موشک مخصوص تهیه سد اتش
barrcled کلمات مرتبط(barrcled):
barre کلمات مرتبط(barre):
barred a طاق حزبى
barred by statute قانون ـ فقه : مشمول مرور زمان
barred spiral galaxy کهکشان مارپیچى مسدودنجوم : کهکشان مارپیچى میله دار
barrel (gun) لوله سلاحعلوم دریایى : لوله
barrel cam علوم مهندسى : برجستگى طبلى
barrel controller علوم مهندسى : کلید غلطکى
barrel converter علوم مهندسى : مبدل طبلکى
barrel drop عمران : ابشار لوله اى
barrel offtake regulator عمران : دهانه ابگیر با لوله دریچه دار
barrel outlet عمران : ابگیر لوله اى
barrel reflector منعکس کننده لوله( اینه)علوم نظامى : منعکس کننده وضع داخل لوله
barrel sling گره بشکه
barrel temperature شیمى : دماى پاتیل
barrel vault اهنگ ،طاق گاهواره اىمعمارى : طاق کوره پوش
barreled shaft ورزش : میله تیر که وسط ان کلفت تر از انتهایش باشد
barreled کلمات مرتبط(barreled):
barrelled کلمات مرتبط(barrelled):
barren land زمین لم یزرع
barren mind کودن ذهن
barren tree درخت بى میوه
barren woman زن نازا
barrenness خشکى ،عقیمى ،بیحاصلىقانون ـ فقه : نازایى
barrens نارویانزیست شناسى : لم یزرع
barreter الکترونیک : شدتپاى
barretry مرافعه جویى
barrier combat air patrol (barcap) گشتى مرزى هوایىعلوم نظامى : گشتى هوایى سد کننده راه دشمن
barrier forces علوم نظامى : نیروهاى مامور سد کردن راه دشمن نیروهاى حفاظت از موانع
barrier inspection بازدید کنار جادهعلوم نظامى : بازدید از موانع
barrier layer capacitance الکترونیک : ظرفیت بند الکترونى
barrier layer الکترونیک : بند الکترونىشیمى : لایه سدى
barrier light نورافکن ساحل دریا براى پیدا کردن مسیر کشتىعلوم نظامى : نورافکن ساحلى
barrier material علوم نظامى : مواد لازم براى ساختن موانع
barrier minefield میدان مین سد کنندهعلوم نظامى : میدان مین داخل مانع
barrier patrol ناو گشتى سد کنندهعلوم نظامى : گشتى مامور موانع
barrier penetration by particles شیمى : نفوذ ذرات در سد
barrier plan علوم نظامى : طرح موانع
barrier spacing فاصله بین موانععلوم نظامى : مرزبندى کردن
barrier tactics فن استفاده از موانععلوم نظامى : تاکتیک تهیه موانع
barrier to entry بازرگانى : منع ورود به صنعت
barrier-layer cell الکترونیک : پیل نور برقى مجاورتىشیمى : سلول لایه سدى
barrier-layer detector شیمى : اشکارساز لایه سدى
barriers کلمات مرتبط(barriers):
barrister-at-law وکیل مرافعه ،وکیل قانونى
bars کلمات مرتبط(bars):
barter away قانون ـ فقه : تجارت یا معامله پایاپاى کردن
barter economy اقتصاد پایاپاىبازرگانى : اقتصاد بدون پول
barter system نظام پایاپاىبازرگانى : نظام تهاترى
bartlett test روانشناسى : ازمون بارتلت
bartlett کلمات مرتبط(bartlett):
barton حیاط رعیتى صاحب ملک
bary کلمات مرتبط(bary):
barye بارىالکترونیک : بارىعلوم هوایى : واحد فشار معادل ¹ 1بتوان -6 بار
barylalia روانشناسى : گفتار بیخ حلقى
baryon باریونشیمى : ذره سنگین
baryphonia روانشناسى : کلفت صدایى
barysphere معمارى : سنگ نیکرهزیست شناسى : گردان سپهر
barytone میان صداى مردانه ،کلمه اى که اخران بى تکیه است ،میانه ،وسط
bas-relief برجسته کوتاه ،نقش کم برجسته
bas کلمات مرتبط(bas):
basal age روانشناسى : سن پایه
basal ganglia روانشناسى : عقده هاى پایه
basal metabolic rate روانشناسى : اهنگ سوخت و ساز پایه
basal metabolism روانشناسى : سوخت و ساز پایهورزش : سوخت و ساز پایه
basaltic stratum لایه بازالتىمعمارى : لایه سیاه سنگى
basaltic کلمات مرتبط(basaltic):
basan میشن
bascket catch ورزش : گرفتن توپ با کف دست به طرف بالا در سطح کمر
bascket کلمات مرتبط(bascket):
bascula ورزش : پرش قوسى کامل اسب از روى مانع
bascule-bridge پل اهرمى
base 10 پایه ¹1کامپیوتر : decimal
base 16 پایه16 کامپیوتر : hexadecimal
base 2 پایه2 کامپیوتر : binary
base born قانون ـ فقه : حرامزاده
base camp پایگاه مبنا،پایگاه اصلىعلوم نظامى : کمپ اصلى
base circle هر قسمت اریب از یک سیلندرعلوم مهندسى : دایره مبنا
base command علوم نظامى : فرماندهى پایگاه
base complex علوم نظامى : مجتمع پایگاه هوایى یا دریایى یا زمینى و غیره
base course لایه شالوده ،لایه اساس ،قشر اساسعلوم مهندسى : قشر لعابمعمارى : قشر پى راه
base cover علوم هوایى : عکس بردارى اولیهعلوم نظامى : عکس بردارى اولیه
base defense پدافند از پایگاهعلوم نظامى : پدافند پایگاه
base depot امادگاه واقع در پایگاه ،امادگاه مبنا( در منطقه مواصلات)علوم نظامى : امادگاه مبنا
base development تهیه پایگاهعلوم نظامى : ساختن پایگاه
base ejection ته پرانعلوم نظامى : پرتاب شونده از ته
base end station علوم مهندسى : ایستگاه عقبعلوم نظامى : ایستگاه عقب
base flow جریان پایهعمران : مقدار جریان ابى که رودخانه در حالت غیر سیلابى دارد
base font فونت پایهکامپیوتر : فونت پیش فرض
base frame علوم مهندسى : چهارچوب زیر دستگاهها
base fuze ماسوره ته گلوله ،ماسوره تهعلوم نظامى : ماسوره ته پران
base hit ورزش : ضربه به داخل محوطه با امتیاز
base ignition علوم نظامى : احتراق تحتانى
base level معمارى : تهتراز
base line end station علوم نظامى : ایستگاه انتهایى خط مبنا
base loading بارگیرى انجام شده در پایگاهعلوم نظامى : بار اولیه
base logistical command یکان مبناى لوجستیکىعلوم نظامى : فرماندهى لجستیکى پایگاه
base map نقشه پایگاهعمران : نقشه مادرعلوم نظامى : نقشه مبنا
base memory کامپیوتر : حافظه پایه
base metal فلزات بنیانى ،فلزات اصلىعلوم مهندسى : فلزات کم بهاشیمى : فلز پستعلوم هوایى : فلز پایه
base mortar خمپاره مبناعلوم نظامى : قبضه مبنا
base number عدد مبناکامپیوتر : عدد پایه
base of fire علوم نظامى : مبناى اتش
base of operations پایگاه عملیاتعلوم نظامى : پایگاه عملیاتى مبناى عملیات
base of origin مبداء اصلى ،پایگاه مبداءعلوم نظامى : منبع اصلى مبداء ارسال
base of trajectory تصویر افقى مسیر گلولهعلوم نظامى : پایه مسیر گلوله
base of wall معمارى : روپى
base on halls ورزش : گرفتن امتیاز با رسیدن به پایگاه نخست
base operation علوم نظامى : عملیات پایگاهى
base ore شیمى : کانه کم عیار
base pairing شیمى : جفت شدن بازى
base path ورزش : مسیر بین پایگاهها
base peak شیمى : پیک مبنا
base period علوم نظامى : زمان مبنا
base piece توپ اصلى ،توپ مبنا،قنداق( خمپاره انداز)،کف ،پایه استقرارعلوم نظامى : قبضه مبنا،مقر
base pitch علوم مهندسى : فاصله بین نیمرخهاى مشابه دو دندانه مجاور از یک چرخ دنده
base plate صفحه پاى ستونمعمارى : صفحه زیر ستون
base plug درپوش تحتانى گلولهعلوم نظامى : درپوش کف
base point کامپیوتر : نقطه مبنا
base price قیمت پایهبازرگانى : قیمت مبنا
base rate earnings علوم مهندسى : کسب ارزش اولیه
base rate نرخ پایه ،تعرفه مبناعلوم مهندسى : ارزش اولیهروانشناسى : اهنگ پایهبازرگانى : نرخ مبنا
base repair تعمیر اساسىعلوم نظامى : تعمیرات پایگاهى
base reserves اماد مبناى ذخیرهعلوم نظامى : ذخایر پادگانى نیروى احتیاط پادگانى
base ring حلقه یا رینگ تحتانى توپ ،حلقه پایه حلقه کف ،رینگ پایه( تیربار)علوم نظامى : رینگ پایه
base runner ورزش : توپزنى که در پایگاه است یا بسوى ان مى رود
base running ورزش : دویدن بسوى پایگاه
base section بخش اماد لجستیکى منطقه جلو،رسد مبنا قسمت پایهعلوم نظامى : قسمت تحتانى
base shear عمران : نیروى کلى حاصل از زلزله در پاى ساختمان برش پاى ساختمان
base shop تعمیرگاه نگهدارى امادگاهى تعمیرگاه پایگاهىعلوم نظامى : تعمیرگاه پادگانى
base speed سرعت مبناعلوم نظامى : سرعت منتجه
base spray بسکهاى ته گلولهعلوم نظامى : بسک ته
base stock-control بازرگانى : کنترل موجودى مبنا
base stone علوم مهندسى : سنگ زیرین
base surge ابر غلطان اتمى در ترکش سطحىعلوم نظامى : ابر پایه قارچ اتمى
base symbol علوم نظامى : علایم قراردادى مبنا
base thickness of buttress معمارى : عرض پنجه پشت بند
base unit یکاى بنیادى ،یکاى اصلى ،یکان پایگاهىشیمى : واحد اصلىعلوم نظامى : یکان مبنا
base wage rate علوم مهندسى : حداقل دستمزد
base width ستبراى پایه ،عرض پایهمعمارى : پهناى پایه
base-court حیاط بیرونى یاعقبى
base-line علوم هوایى : خطى مبناء سنجشها براى خطوط دیگر
basebal billiard ورزش : نوعى بیلیارد کیسه دار با 21 گوى شماره گذارى شده از 1 تا21
basebal کلمات مرتبط(basebal):
baseball pass ورزش : پاس با یک دست از کنار گوش در بسکتبال نوعى پرتاب توپ
baseball throw ورزش : مسابقه پرتاب توپ از لحاظ مسافت
baseballer ورزش : بازیگر بیس بال
baseband transmission کامپیوتر : روشى که براى بکارگیرى انتقال سیگنالهاى فرکانس پایین از میان کابل کواکسیال جهت انتقال داده در شبکه با محلى با فاصله کوتاه
baseband کامپیوتر : باند پایه
based on a contract قانون ـ فقه : قراردادى
based on private motives غرض امیزقانون ـ فقه : غرض الود
based on trusteeship قانون ـ فقه : امانى
based on مبنى بر
basedon کلمات مرتبط(basedon):
basedow's disease روانشناسى : بیمارى بیس داو
basedow کلمات مرتبط(basedow):
basedupon کلمات مرتبط(basedupon):
basegram بیس گرامعلوم نظامى : پیام از ساحلعلوم دریایى : پیام از ساحل
baseline document کامپیوتر : سندى که یک مرجع براى تغییرات یک سیستم کامپیوترى مى باشد
baseline game ورزش : بازى در انتهاى زمین تنیس
baseline خط انتهاى زمین تنیسورزش : خط انتهاى زمین والیبال
baseliner ورزش : بازیگر انتهاى زمین
baselinesman ورزش : خط نگهدار خط عرضى
basely ازروى پستى ،بافرومایگى
basement storey اشکوب زیر زمینمعمارى : طبقه زیر زمین
baseness پستى ،فرومایگى
baseplate علوم مهندسى : پایه فولادى پیش ساخته چدنى که به عنوان فونداسیون براى یک موتور به کار مى رود
bases-boaded ورزش : ضربه با حضور بازیگران در پایگاههاى 1 و 2 و3
bases-empty ورزش : ضربه بدون حضور بازیگر در پایگاهها
bases کلمات مرتبط(bases):
baseui ورزش : قلعه
bashfullness کمروئى ،ترسوئى
bashfully با کمروئى ،از روى خجالت
bashfulness کمرویى ،ترسویى
basic access method کامپیوتر : روش دستیابى اصلى
basic allowance for quarters علوم نظامى : حق مسکن
basic allowance for subsistence جیره نقدىعلوم نظامى : حق معاش
basic allowance شارژ انبار،سهمیه اولیهعلوم نظامى : ضریب حقوقى معاش
basic anxiety روانشناسى : اضطراب بنیادى
basic bessemer converter علوم مهندسى : مبدل مقدماتى بسمر
basic bessemer pig iron علوم مهندسى : اهن خام مقدماتى توماس
basic bessemer process فرایند مقدماتى بسمرعلوم مهندسى : فرایند قلیایى بسمر
basic bessemer steel علوم مهندسى : فولاد مقدماتى بسمر
basic branch علوم نظامى : رسته اولیه
basic brick معمارى : اجر قلیائى
basic capacity گنجایش مبنامعمارى : گنجایش پایه
basic circuit arrangement علوم مهندسى : ترتیب مدار ساده
basic circuit علوم مهندسى : مدار ساده
basic combat training علوم نظامى : اموزش رزم مقدماتى
basic communication گزارش یا مدرک اولیهعلوم نظامى : مکاتبات اولیه
basic conflict روانشناسى : تعارض بنیادى
basic construction unit علوم مهندسى : واحد ساختمانى
basic converter pig iron علوم مهندسى : اهن خام توماس
basic converter steel علوم مهندسى : فولاد توماس
basic course علوم نظامى : دوره مقدماتى
basic cover علوم نظامى : عکسبردارى اولیه هوایى
basic crops محصولات کشاورزى اساسى مانند گندم ،جو،ذرت ،پنبهبازرگانى : تنباکو و برنج
basic data عناصر تیر اولیه ،داده هاى اولیه عناصر اولیهعلوم نظامى : اطلاعات اولیه
basic date تاریخ شروع خدمت در هر درجهعلوم نظامى : تاریخ ترفیع
basic deficit کسرى کلىقانون ـ فقه : کسرى اساسى
basic direct access method کامپیوتر : روش دستیابى مستقیم اساسى
basic dye شیمى : رنگینه بازى
basic end item اقلام اولیه امادعلوم نظامى : تجهیزات و وسایل اولیه
basic fortran کامپیوتر : استاندارد امریکایى و تایید شده از زبان برنامه نویسى فرترن
basic gearing گیربکسعلوم مهندسى : چرخ دنده هاى اصلى
basic hole علوم مهندسى : سوراخ مقدماتى
basic indexed sequential acess method کامپیوتر : روش دستیابى ترتیبى شاخص دار اساسى
basic input-output system کامپیوتر : سیستم ورودى و خروجى پایه
basic intent قانون ـ فقه : نیت عام
basic issue items وسایل همراه اقلام عمدهعلوم نظامى : اقلام شارژ انبار وسایل عمده
basic issue list اقلام مندرج در فهرست توزیع اولیه اقلام بار مبناى اولیهعلوم نظامى : اقلام شارژ انبار
basic lining علوم مهندسى : پوشش یا استر قلیایى
basic linkage کامپیوتر : پیوند اساسى
basic load بار مبناعلوم نظامى : بار مبناى مهمات یا وسایل
basic machine unit علوم مهندسى : واحد دستگاه مقدماتى
basic of issue مبناى توزیععلوم نظامى : مبناى واگذار کردن اقلام
basic open hearth furnace علوم مهندسى : کوره باز قلیایى
basic partitioned access method کامپیوتر : روش دستیابى قسمت بندى شده اساسى
basic pay اصل حقوقعلوم نظامى : حقوق اصلى
basic pig iron اهن توماسعلوم مهندسى : اهن خام قلیایى
basic planning guide علوم نظامى : راهنماى اولیه طرح ریزى
basic point بازرگانى : نقطه مبداء
basic price قیمت پایهبازرگانى : قیمت مبنا
basic ration جیره اصلى ،جیره مقدماتىعلوم نظامى : جیره مبنا
basic relay post علوم نظامى : پایگاه مقدماتى تحویل و تحول بیماران
basic requisition number درخواست ابتدایىعلوم نظامى : درخواست اولیه
basic research علوم نظامى : تحقیقات مقدماتى
basic salt شیمى : نمک بازى
basic sciences روانشناسى : علوم پایه
basic sequential access method کامپیوتر : روش دستیابى ترتیبى اساسى
basic shaft محور اصلىعلوم مهندسى : محور واحد
basic size اندازه اصلىعلوم مهندسى : اندازه اولیه
basic slag علوم مهندسى : سرباره قلیایى
basic speed علوم مهندسى : سرعت اولیه
basic standard cost قیمت استانداردقانون ـ فقه : قیمت پایه
basic standard علوم مهندسى : استاندارد اولیه
basic surplus قانون ـ فقه : مازاد اساسى
basic tactical unit علوم نظامى : یکان مبناى تاکتیکى
basic telecommunications access method کامپیوتر : روش دستیابى ارتباطات راه دور اساسى
basic training تعلیمات ابتدایىعلوم نظامى : اموزش مقدماتى
basic unit assembly group علوم مهندسى : گروه ساختمانى
basic unit training اموزش مقدماتى یکانعلوم نظامى : اموزش مقدماتى واحد
basic variable متغیر اصلىبازرگانى : متغیر اساسى
basic verses قانون ـ فقه : ایات محکمات
basic-plus کامپیوتر : نوعى زبان برنامه نویسى گسترش یافتهBASIC
basic-type double-tier formwork عمران : قالب بندى بالارونده با تخته هاى مشابه
basic-type single-tier formwork عمران : قالب بندى نیمه لغزان با پایه هاى معادل ارتفاع قالب
basica کامپیوتر : بیسیک - اى
basification زیست شناسى : بازى شدن
basil-weed ریحان برى
basilar membrane روانشناسى : غشاء پایه
basilic ointment مرهم باسلیقون
basilic vein رگ باسلیق
basilic کلمات مرتبط(basilic):
basilicon مرهم باسلیقون
basim کلمات مرتبط(basim):
basin (of an aquifer) حوزه ابناک ،ابخیرسازند،حوزه ابدارمعمارى : حوزه ابزا
basin area عمران : حوزه ابریز رودخانه
basing point pricing قانون ـ فقه : قیمت تمام شده کالا
basing point قانون ـ فقه : نقطه مبدا براى قیمت
basing rate نرخ پایهبازرگانى : نرخ مبنا
basing کلمات مرتبط(basing):
basis of freight بازرگانى : پایه محاسبه هزینه حمل
basis of tax قانون ـ فقه : ماخذ مالیات
basis origin قانون ـ فقه : ماخذ
basis price قیمت مبنابازرگانى : قیمت پایه
basis weight کامپیوتر : وزن پایه
basket arch پانیذ،چفد دسته زنبیلىمعمارى : قوس دسته زنجبیلى
basket coil الکترونیک : پیچک تار عنکبوتى
basket dam دیواره سبدى ،بند سله اىمعمارى : بند سله اندازى
basket hanger مفت خورورزش : بازیگرى که براى گلهاى مفت در زمین حریف میماند
basket hitch tie علوم نظامى : گره اویزان دو خفتىعلوم دریایى : گره اویزان دو خفتى
basket purchase قانون ـ فقه : خرید کلى بدون محاسبه جزئیات
basket throw ورزش : مسابقه پرتاب از راه دور
basket tie علوم نظامى : گره اویزانعلوم دریایى : گره اویزان
basket weave pattern عمران : طرح شطرنجى که در کارهاى بنایى بکارمیرود
basket-ball یکجورتوپ بازى
basketful مظروف یک سبد
basketlike arrangemment شیمى : ارایش سبدى
basketlike کلمات مرتبط(basketlike):
bason صفحه نمدمالى
basophobia هراس از ایستادنروانشناسى : هراس از راه رفتن
basque دامن کوتاه زنانه
bass bug ورزش : حشره براى گرفتن ماهى خاردار
bass compensation الکترونیک : بمرسان
bass control الکترونیک : پیچ بم
bass response الکترونیک : بم پذیرى
bass viol ویولن سل( فرانسه) ،ویالن بزرگ بم که درمیان زانوهاگذاشته شود
bassedon or basedupon مبنى بر
bassedon کلمات مرتبط(bassedon):
basso relief برجسته کوتاه
bastard eigne قانون ـ فقه : بچه اى که پیش از ازدواج متولد شود
bastard rhubarb ریواس ،ریباس
bastarnd safforn کافیشه ،کاجیره ،زرتک
bastarnd کلمات مرتبط(bastarnd):
bastille قلعه ،زندان عمومى سابق در،پاریس
bastinade فلکه ،چوب فلک ،فلک کردن ،چوب زدن
bastings نخ کوک ،کوک
bat around ورزش : توپ زدن به نوبت در یک ردیف
bat boy ورزش : توپ جمع کن
bat girl ورزش : توپ جمع کن
bat weight ورزش : وزنه اضافى متصل به چوب بیس بال
bat-allowance فوق العاده افسران بابت حمل ونقل بنه سفر
bat-money فوق العاده افسران بابت حمل ونقل بنه سفر
bata base on line کامپیوتر : on-line data base
bata کلمات مرتبط(bata):
batalion کلمات مرتبط(batalion):
batang-son کف گرگىورزش : انتهاى کف دست
batang کلمات مرتبط(batang):
batch compiler همگردان دسته اىکامپیوتر : کامپایلر دسته اى
batch costing قانون ـ فقه : تعیین قیمت سفارش کالابازرگانى : تعیین هزینه مجموعه اى از کالا
batch file کامپیوتر : فایل دسته اى
batch mixer علوم مهندسى : مخلوط کن ضربه اى
batch patenting علوم مهندسى : پاتنت کردن منقطع
batch process فرایند پیمانه اىشیمى : فرایند ناپیوسته
batch production تولید زیاد یک نوع کالابازرگانى : تولید انبوه
batch quantity بازرگانى : کمیت گروهى
batch type furnace علوم مهندسى : کوره نوع منقطع
batcher عمران : دستگاهى که شن ماسه سیمان و اب را براى ساختن بتن را اندازه گیرى میکند
batching plant معمارى : مرکز اندازه گیرى
bated breath نفس حبس شده
bated کلمات مرتبط(bated):
bater مبادله ،داد و ستد،معاوضهقانون ـ فقه : تهاتر
bath-house حمام ،گرمابه
bath-keeper گرمابه دار،حمامى
bathing-gown قطیفه ،ابچین
bathing-tub ابزن ،حمام فرنگى
bathing شستشو،استحمام
bathophobia روانشناسى : ژرفاهراسى
bathorse اسب بارکش دراردو
bathyconductograph باتى کانداکتوگرافعلوم نظامى : وسیله اندازه گیرى میزان هادى بودن اب
bathymetric contour میزان منحنیهاى نشان دهنده عمقعلوم نظامى : خط عمق سنجى
bathymetric navigation علوم دریایى : ناوبرى ژرفایافتى
bathymetry (nav) ژرفایابىعلوم دریایى : ژرفایافت
baton rounds علوم نظامى : گلوله هاى لاستیکى ضد اغتشاش فشنگهاى لاستیکى
batrachia خانواده غوکان
batsman ورزش : توپزن
battalion commander علوم نظامى : فرمانده گردان
battalion landing team تیم پیاده شونده گردانىعلوم نظامى : تیم ساحلى گردان
battels هزینه( شام وناهار )کالج
batten down پوشاندن ،زهوار گرفتنعلوم نظامى : اب بندى کردن
batter of a wall میل دیوارمعمارى : شیب دیوار
batter's box ورزش : محوطه مستطیل نزدیک پایگاه
battering train توپخانه محاصره
battering کلمات مرتبط(battering):
batterty cover الکترونیک : سرپوش باترى
batterty کلمات مرتبط(batterty):
battery (drycell) علوم نظامى : باطرى خشک
battery (gun) 1 علوم دریایى : توپ
battery (wet) علوم نظامى : باطرى تر
battery 2 (artill) علوم دریایى : اتشبار
battery acid علوم مهندسى : اسید باطرىالکترونیک : اسید باترى
battery ammeter الکترونیک : امپرسنج باترى
battery backup system کامپیوتر : سیستم پشتیبان باطرى
battery backup کامپیوتر : باطرى پشتیبان
battery box leg علوم نظامى : پایه نگهدارنده باطرى
battery box علوم مهندسى : جعبه باطرىالکترونیک : جعبه باترى
battery bus جعبه تقسیمعلوم هوایى : ترمینال
battery capacity الکترونیک : ظرفیت باترى
battery carbon الکترونیک : زغال باترى
battery carrier الکترونیک : شاسى باترى
battery case الکترونیک : جعبه باترى
battery cell الکترونیک : پیل باترى
battery center علوم نظامى : مرکز اتشبار
battery charger الکترونیک : باترى پر کنعلوم هوایى : شارژر باطرى
battery charging cable الکترونیک : کابل باترى پر کن
battery charging plug الکترونیک : دو شاخه باترى پر کن
battery charging rectifier الکترونیک : باترى پر کن
battery charging rheostat الکترونیک : رئوستاى باترى پر کن
battery clamp علوم مهندسى : ترمینالهاى باطرى
battery commander علوم نظامى : فرمانده اتشبار
battery connector الکترونیک : رابط پیل باترى
battery control central مرکز تلفن خودکار اتشبارعلوم نظامى : مرکز کنترل خودکار
battery control وسیله کنترل توپعلوم نظامى : کنترل برجکهاى توپ
battery copper الکترونیک : مس باترى
battery cradle الکترونیک : کلاف باترى
battery current الکترونیک : برق باترى
battery defense پدافند دور تا دور اتشبارعلوم نظامى : پدافند از اتشبار
battery depolarizer شیمى : واقطبنده
battery discharger الکترونیک : باترى خالى کن
battery electrode الکترونیک : الکترود باترى
battery electrolyte الکترونیک : الکترولیت باترى
battery executive افسر اجرائیات اتشبارعلوم نظامى : افسر تیر اتشبار
battery filler الکترونیک : سرنگ باترى
battery groung pattern طرح گسترش توپهاى اتشبارعلوم نظامى : وضع قرار گرفتن توپها در موضع تیر
battery headquarters علوم نظامى : ارکان اتشبار
battery hold-down الکترونیک : میانگیردار باترى
battery hydrometer الکترونیک : چگالى سنج باترى
battery insulator عایق باترىالکترونیک : میانگیر باترى
battery integration end radar display equipmentعلوم نظامى : وسایل توزیع اتش الکترونیکى پدافند هوایى و رادارهاى مربوطه
battery isolator الکترونیک : لایى باترى
battery jar spacer الکترونیک : لایى ظرف باترى
battery jar الکترونیک : ظرف باترى
battery lamp علوم مهندسى : چراغ قوه
battery left (right) علوم نظامى : رگبار از راست یا از چپ
battery liquid مایع باترىالکترونیک : الکترولیت باترى
battery mounting الکترونیک : پایه باترى
battery of generators الکترونیک : مولدهاى ردیفى
battery of tests گروه ازمونهاى کارایى افرادعلوم نظامى : گروه ازمونهاى خصوصیات پرسنلى افراد
battery of wells معمارى : گروه چاهها
battery output علوم مهندسى : توان برونداد باطرى
battery oven الکترونیک : کوره باترى
battery paint الکترونیک : رنگ باترى
battery plate الکترونیک : صفحه باترى
battery polarization الکترونیک : قطبش باترى
battery receiver الکترونیک : رادیو باترى
battery resistance الکترونیک : مقدار مقاومت باترى
battery solution الکترونیک : محلول باترى
battery steamer الکترونیک : کوره باترى بخارى
battery still الکترونیک : دیگ تقطیر باترى
battery switch علوم مهندسى : کلید باطرى
battery syringe الکترونیک : سرنگ باترى
battery terminal علوم مهندسى : ترمینال باطرىالکترونیک : قطب باترى
battery turntable الکترونیک : میز باترى
battery vise الکترونیک : گیره باترى
battery voltage الکترونیک : ولتاژ باترى
battery water الکترونیک : اب باترى
batteryseparator کلمات مرتبط(batteryseparator):
battey کلمات مرتبط(battey):
batting average ورزش : میانگین توپزنى ،میانگین تعدادامتیازهاى یک دور بازى کریکت
batting cage ورزش : حصار تورى براى تمرین بیس بال
batting order ورزش : ترتیب ورود توپزنها به بازى بیس بال ترتیب ورود توپزنها به بازى کریکت
batting practice ورزش : تمرین ضربه زدن به توپ
battle a صف جنگ
battle array صف جنگ ،جنگ ارایى
battle bill لوحه جنگى ناوعلوم نظامى : فهرست استعداد رزمى ناو
battle casualty ضایعات رزمىعلوم نظامى : تلفات جنگى
battle clasp علوم نظامى : نشان و علامت شرکت در جنگ بین المللى اول
battle clout ورزش : نوعى تیراندازى میدانى از فاصله ¹¹ 2مترى
battle cruiser نبردناو
battle dress نیم تنه جنگى ،لباس ضد گلولهعلوم نظامى : جلیقه جنگى
battle drill تمرین رزم ،مشق جنگىعلوم نظامى : تمرین جنگى
battle honour علوم نظامى : نشان افتخار
battle lantern چراغ اعلام خطرعلوم نظامى : چراغ خطر جنگى
battle lights چراغ پلیس ،چراغهاى جنگىعلوم نظامى : چراغ خاموشى شبانه
battle line خط جبهه ناوهاعلوم نظامى : خط جنگىعلوم دریایى : خط جنگى
battle map نقشه منطقه نبردعلوم نظامى : نقشه جنگى
battle pin سنجاق نقشه ،(براى نشان دادن محل ناو در دریا)
battle position موضع نبردعلوم نظامى : محل ناو در دریا
battle problems مسائل جنگى( براى تمرین)علوم نظامى : مشکلات رزمى
battle reserve ذخیره جنگىعلوم نظامى : احتیاط جنگى
battle ship (bb) علوم نظامى : نبرد ناوعلوم دریایى : نبرد ناو
battle ship علوم دریایى : نبرد ناو
battle sight درجه جنگىعلوم نظامى : شکاف درجه
battle state علوم دریایى : - action station
battle station پایگاه رزمىعلوم نظامى : پایگاه جنگى
battle-axe تبرزین
battle-field (mil) اوردگاهعلوم دریایى : میدان جنگ
battle-field میدان جنگ
battle-piece تصویرجنگ
battle-plane هواپیماى جنگى
battlefield evacuation اخراجات پزشکى از میدان نبرد،تخلیه پزشکىعلوم نظامى : تخلیه پرسنل اسیب دیده
battlefield recovery اخراجات میدان رزمعلوم نظامى : اخراجات میدان نبرد جمع اورى وسایل از کار افتاده رزمى
baud rate نسبت باودکامپیوتر : نسبت علائم در ثانیه
baudot کلمات مرتبط(baudot):
baume degree شیمى : درجه بومه
baume scale شیمى : مقیاس بومه
baume viscosimeter شیمى : گرانروى سنج بومه
baume کلمات مرتبط(baume):
bawdy-house جنده خانه ،فاحشه خانه
bay reel ورزش : قرقره کوچک ماهیگیرى
bay with black points کهر دست وپا مشکى ،قره کهر
bay-salt نمک دریا
baybarry حب الغار
bayes'theorem روانشناسى : قضیه بیس
bayes کلمات مرتبط(bayes):
bayley scale of infant development روانشناسى : مقیاس بیلى براى رشد کودکان
bayley کلمات مرتبط(bayley):
bayonet base الکترونیک : پایه لامپ میخى
bayonet exhaust pipe علوم هوایى : قسمت پهن انتهاى لوله اگزوز
bayonet thermocouple probe علوم هوایى : قسمت حس کننده دماى سرسیلندر که داخل ان پیچ میشود
bayonets کلمات مرتبط(bayonets):
bazer ورزش : سوارکارى که درکنار گاو میراند و او را در مسیرى قرار مى دهد تا گاوباز بهتر بتواند روى ان بپرد
bb کلمات مرتبط(bb):
bbc کلمات مرتبط(bbc):
bbs کامپیوتر : Bulletin Board System
bcc lattice body-centered cubic latticeشیمى : شبکه مکعبى پر
bcc کلمات مرتبط(bcc):
bcd code binery-coded decimal-codeکامپیوتر : رمزBCD
bcd کامپیوتر : Binary Coded Decimal
bcs British Computer Societyکامپیوتر : انجمن کامپیوتر در انگلستان
bdam Basic Direct Access Methodکامپیوتر : روش دستیابى مستقیم اساسى
bdc کلمات مرتبط(bdc):
bdos Basic Disk Operating Systemکامپیوتر : سیستم عامل اساسى دیسک
bdrench خیساندن
be a man مردباشید،مردانگى داشته باشید
be able توانستن ،قادربودن
be advised by me سخن مرابپذیر،حرف مرابشنو
be all abroad از مرحله پرت بودن
be charge with قانون ـ فقه : متهم شدن به
be covered کلاه برسر بگذارید
be going about شایع بودن
be granted a divorce by قانون ـ فقه : طلاق گرفتن از
be in ballast متعادل بودنعلوم دریایى : ترازمند بودن
be in possession of قانون ـ فقه : متصرف بودن
be in the right ذیحق بودن
be it so چنین باشد،چنین باد
be off one's duty قانون ـ فقه : سر خدمت نبودن
be on a committee قانون ـ فقه : عضو کمیسیونى بودن
be on leave در مرخصى بودن
be on the parole قانون ـ فقه : با دادن التزام ازاد شدن
be on to it اگاه یا مواظب باش
be patient to all men با همه مردم شکیبا باشید،نسبت بهمه بردباریا صبورباشید
be possessed by قانون ـ فقه : متصرف بودن
be raise to the bench بر مسند قضاوت تکیه زدنقانون ـ فقه : دادرس شدن
be seated بنشینید،بفرمایید
be tried at bar قانون ـ فقه : به طور علنى محاکمه شدن
be under way علوم دریایى : ایستادن
beach capacity ظرفیت اسکلهعلوم نظامى : ظرفیت بارانداز ساحلى
beach diagram طرح نمودار اسکله ،طرح نمودار بارانداز ساحلىعلوم نظامى : طرح نمودار قسمت ساحلى
beach dump انبار موقت ساحلى ،انبار اسکلهعلوم نظامى : نقطه اماد در سر پل دریایى
beach erosion معمارى : فرسایش ساحلى
beach exit گذرگاه ساحلى ،معبر ساحلىعلوم نظامى : محل خروجى اسکله
beach face زیست شناسى : کمربند ساحلى
beach flag پرچم مشخصه ساحلىعلوم نظامى : پرچم شاخص اسکله
beach gear وسایل پیاده کردن بارعلوم نظامى : وسایل تخلیه کشتى تجهیزات اسکله
beach group گروه خدمات ساحلى ،گروه خدمات بارانداز ساحلىعلوم نظامى : گروه پیشرو یا یورتچى دریایى
beach head سر پلعلوم نظامى : سر پل ساحلى
beach marker علامت یا وسیله مشخص کننده ساحل یا تاسیسات ساحلىعلوم نظامى : شاخص خط ساحل
beach master افسر لجستیک در عملیات اب خاکى رئیس اسکلهعلوم نظامى : رئیس بارانداز
beach matting تور سیمى ساحلى( قرار دادن تور سیمى در ساحل براى تسهیل عبورو مرور وسایل نقلیه)علوم نظامى : تور سیمى ساحلى
beach minefield میدان مین ساحلىعلوم نظامى : میدان مین اسکله اى
beach obstacle علوم نظامى : مانع ساحلى
beach organization یکان ساحلىعلوم نظامى : یکان مسئول اداره اسکله قسمت ساحلى
beach party تیم ساحل( اب خاکى)،گروه ساحلى گروه شناسایى اسکله یا ساحلعلوم نظامى : گروه پیشرو اب خاکى
beach patrol گشتى ساحلى ،نگهبان ساحلىعلوم نظامى : نگهبان اسکله
beach reserves ذخایر ساحلى( اماد موجود در ساحل)علوم نظامى : ذخایر ساحلى
beach sand علوم مهندسى : شن زار
beach support area علوم نظامى : منطقه پشتیبانى ساحلى
beach unit یکان تهیه باراندازعلوم نظامى : یکان مسئول اسکله یا خدمات ساحلى
beaching gear سرسره قایقعلوم نظامى : وسایل به ساحل کشیدن ناو
beaching party علوم دریایى : گروه پیاده شونده
beaching عمران : سنگ چینى جهت حفاظت
beachmaster's unit یکان لجستیک ساحلىعلوم نظامى : یکان عملیات بارانداز یکان عملیات اسکله
beachmaster کلمات مرتبط(beachmaster):
beachy اسکله دار،شن زار،شن دارعلوم نظامى : پرکناره
beacon (fan marker) برج مراقبت هوایىعلوم نظامى : برج مراقبت با رادار دورانى
beacon double علوم نظامى : اسم رمز براى انتخاب روش تعقیب هدف با استفاده از دو نوع موج رادار
beacon flight پرواز با کمک برج مراقبتعلوم نظامى : پرواز با استفاده از کمک برج
beacon off اسم رمز براى فرمان ،رادار تعقیب هدف خود را خاموش کن ،(در هنگام رهگیرى)
beacon on اسم رمز براى فرمان ،رادار تعقیب هدف خود را روشن کن ،(در هنگام رهگیرى)
bead maker معمارى : مهره ساز
bead polymwerization شیمى : بسپارش حبه اى
bead tire علوم مهندسى : لاستیک با لبه هاى گرد شده
bead-roll صورت مردگانى که براى ارواح انها فاتحه یادعامیخوانند
beaded edge علوم مهندسى : لبه برگردانده شده
beaded flats علوم مهندسى : فولاد تخت
beaded section عمران : شیار برجسته روى گچ و چوب
beaded کلمات مرتبط(beaded):
beading machine ماشین روکوبعلوم مهندسى : ابزار مخصوص ساختن فلانژ دستگاه ویژه گرد کردن لبه ورقها
beading کلمات مرتبط(beading):
beadledom تشریفات ورسمیت زیاد
beads کلمات مرتبط(beads):
beady eyes چشمان ریز براق
beaked نوک دار،منقاردار
beaker brush شیمى : بشر شوى
beaker forceps شیمى : انبر بشر
beakiron دماغه سندان ،سندان دو کوه یادو دماغه
beal کلمات مرتبط(beal):
beam anchor عمران : تیرى که دیوار را محکم نگاه میدارد
beam attack علوم نظامى : تک هواپیماى رهگیرى که با زاویه افقى بیش از 45 درجه و کمتر از 135 درجه انجام مى شود
beam bender عمران : تیر خم کن
beam bending press علوم مهندسى : پرس خم کننده میله
beam column framing عمران : ساختمان با قابهاى متشکل از تیر و ستون
beam contering داربستعلوم مهندسى : چوب بست
beam current at a specified point الکترونیک : شدت اشعه الکترونى در یک نقطه
beam deflection عمران : خمیدگى
beam grillage عمران : تقاطع تیرها
beam on elastic supports عمران : تیر روى تکیه گاههاى ارتجاعى
beam power amplifier tube الکترونیک : لامپ فزونساز اشعه اى
beam rolling mill علوم مهندسى : نورد کارى تیر
beam scale علوم مهندسى : توازن تیر
beam switching الکترونیک : کلیدزنى انتن
beam test عمران : ازمایش اندازه گیرى تیر از نظر مقاومت
beam to tighten wrap معمارى : پادار
beam width عرض بیم رادارالکترونیک : پهناى اشعهعلوم نظامى : عرض ستون امواج رادار
beamrider موشک هدایت شونده اى که به وسیله اشعه رادار هدایت مى شودعلوم نظامى : بیم رایدر
beams کلمات مرتبط(beams):
bean-caper پیرسن دارى
beanball ورزش : توپى که هدف ان سر توپزن باشد
beans کلمات مرتبط(beans):
bear (to) معمارى : تاب اوردن
bear a hand کمک کردن
bear agrudge قانون ـ فقه : غرض ورزیدن
bear arms تحت سلاح رفتنعلوم نظامى : سلاح به دست گرفتن خود را به خدمت معرفى کردن
bear in ورزش : تمایل اسب به نزدیک شدن به جانب کناره مسیر یا نرده ها
bear off ورزش : برگشتن قایق بسمت مخالف بادعلوم دریایى : - shove off
bear on نسبت داشتن ،مربوط بودن
bear out شل کردنورزش : تمایل اسب به نزدیک شدن به حد خارجىعلوم دریایى : بیرون دادن
bealm of mecca (حنا )بلسان مکى
bealm کلمات مرتبط(bealm):
beam 1 پهنا( ى کشتى)علوم دریایى : پهنا
beam 2 علوم دریایى : شاه تیر
beamed ceiling عمران : سقف تیراهن دار
beamed تیردارعمران : روى تیر نصب شده
beamless بى پرتو،بى نور
bear record to قانون ـ فقه : تصدیق یا اثبات کردن
bear tape shutter gate عمران : دریچه شیروانى شکل
bear testimony گواهى دادن ،شهادت دادنقانون ـ فقه : شهادت دادن
bear up (sailing) توى باد امدنعلوم دریایى : syn : heave to
bear up ورزش : برگشتن قایق بسمت باد
bear witness گواهى دادنقانون ـ فقه : شهادت دادن
bearded pink گل بوقلمون
beardless بى ریش ،جوان ،بى تجربه
bearer bond سند حاملقانون ـ فقه : سند در وجه حاملبازرگانى : قرضه بدون نام ،سند قرضه
bearer cheque قانون ـ فقه : چک در وجه حاملبازرگانى : چک حامل
bearer securities بازرگانى : اوراق بهادار بى نام
bearer share قانون ـ فقه : سهم بى نام
bearer shares قانون ـ فقه : سهام بى نام
bearer stock سهام و اوراق قرضه بدون نامقانون ـ فقه : اسناد در وجه حامل
bearer-policy بازرگانى : بیمه نامه بدون نام
bearing (b) علوم دریایى : سمت
bearing angle علوم مهندسى : زاویه یاطاقانعلوم نظامى : زاویه حامل
bearing capacity ظرفیت تحمل ،قدرت تحمل ،قدرت برندهمعمارى : باربردزیست شناسى : گنجایش تحمل
bearing direction علوم مهندسى : جهت قرار گرفتن یاطاقان
bearing length علوم مهندسى : طول یاطاقان
bearing loss الکترونیک : اتلاف بالشتکى
bearing pedastal علوم مهندسى : پایه یاطاقان
bearing pile علوم مهندسى : تکیه گاه پایه کوب
bearing plate عمران : صفحه اتکاءمعمارى : صفحه تکیه گاه
bearing pressure on foundation معمارى : فشار تکیه گاهى شالوده
bearing pressure فشار بردگاهىعلوم مهندسى : فشار یاطاقانعمران : فشار تکیه گاهىمعمارى : فشار تکیه گاهى
bearing race علوم هوایى : جدار یاتاقان
bearing strenght علوم هوایى : نیروى لازم جهت کشیدن پرچ تا لبه ورقه فلز و یا امتداد دادن سوراخ
bearing stress تنش بردگاهىعمران : تنش تکیه گاهىمعمارى : تنش تکیه گاهى
bearing support عمران : تکیه گاه متحمل بار
bearing surface علوم مهندسى : سطح یاطاقان
bearing wall دیوار باربرمعمارى : دیوار بارگیر
bearing width عمران : عرض تکیه گاه
bearingly از روى تحمل و بردبارى
bearings کلمات مرتبط(bearings):
bearish market بازرگانى : بازار رو به افول
bearpaw ورزش : کفش مخصوص راه رفتن در برف
bears-foot یکجورخربق
bears کلمات مرتبط(bears):
beast of burden مال ،حیوان باربرى
beast of ravin جانور درنده یاشکارى
beastby حیوان صفت ،د دخوى ،نامطلوب بد،کرده ،بسیار
beasts کلمات مرتبط(beasts):
beat a flange (to) معمارى : لبه گرفتن
beat a record بازرگانى : حد نصاب را شکستن
beat board ورزش : ضربع زدن به پیش تخته ژیمناستیک
beat frequency oscillator الکترونیک : اوسیلاتور با بسامد زنه اى
beat frequency فرکانس تداخلعلوم مهندسى : فرکانس ضربانالکترونیک : بسامد زنه اى
beat of drum علوم نظامى : ضربه طبل
beat out ورزش : برترى
beat receiver علوم مهندسى : گیرنده تداخلى
beat reception موجگیرى زنه اىالکترونیک : موجگیرى اتودینى زنه سازى
beat-up علوم هوایى : شیرجه واپیماى مهاجم و نزدیک شدن ان بهدف
beaten person قانون ـ فقه : مضروب
beater mill علوم مهندسى : تغارچه اى که در داخل ان استوانه نیز قرار دارد
beather bottle خیک ،مشک
beather کلمات مرتبط(beather):
beating علوم دریایى : حرکت با باد سینه
beats کلمات مرتبط(beats):
beatten zone منطقه مورد اصابتعلوم نظامى : منطقه مضروبه
beatten کلمات مرتبط(beatten):
beaufort scale علوم هوایى : سیستم اعداد براى مشخص کردن شدت باد
beaufort کلمات مرتبط(beaufort):
beauties کلمات مرتبط(beauties):
beautifully بقشنگى ،بخوبى ،بطور زیبا
beauty-spot خال
beaux کلمات مرتبط(beaux):
became شد،درخوربود براى ،برازید،امد به
beccafico مرغ انجیرخواز
bechic دافع سرفه
bechon کلمات مرتبط(bechon):
bechterev-mendel reflex روانشناسى : بازتاب بختریف - مندل
bechterev کلمات مرتبط(bechterev):
becker's defence ورزش : دفاع بکر در گامبى شاه شطرنج
becker کلمات مرتبط(becker):
becking mill علوم مهندسى : غلطک براى افزایش طول
becking کلمات مرتبط(becking):
beckmann thermometer شیمى : دماسنج بکمان
beckmann کلمات مرتبط(beckmann):
become bail قانون ـ فقه : کفالت دادن
become entitled to قانون ـ فقه : مصداق ..... واقع شدن
bed beaching عمران : سنگ چین حفاظتى کف
bed building stage of river عمران : تراز سطح متوسط اب رودخانه
bed capacity علوم نظامى : ظرفیت بیمارستان از نظر تختخواب
bed chamber خوابگاهمعمارى : شبستان
bed coke علوم مهندسى : کک
bed credit علوم نظامى : تعداد تختخوابى که در بیمارستان به هر یکان یا سازمان اختصاص داده مى شود
bed drop or bod fall عمران : اختلاف سطح کف نهر در دوطرف ساختمانى که روى نهر ساخته میشود
bed factor عمران : ضریب بستر که بستگى به وضعیت مواد رسوبى متحرک در کف بستر داردمعمارى : ضریب بستر
bed fellow همخوابقانون ـ فقه : همبستر
bed groins عمران : بند کوچکى که بطور موقت جهت بالاامدن سطح اب در دهانه خروجى کانال زده میشود
bed levels عمران : نقاط ارتفاعى کف کانال در امتداد محور کانال
bed load sampling عمران : نمونه بردارى از بار کف
bed load بار کفعمران : بار متحرک بستر
bed material معمارى : رسوبات بستر
bed materials عمران : رسوبات بستر
bed moulding معمارى : گچبرى بالاى کتیبه
bed of roses وضع راحت ،اش دهن سوز
bed pitching عمران : سنگ چینى کف کانال جهت حفاظت
bed plate علوم مهندسى : پایه یا شاسى فولادى پیش ساخته که به عنوان فونداسیون به کار برده مى شودعمران : صفحه فلزى که در کف ابگیر نصب میشود تا از فرسایش جلوگیرى کند
bed ripples عمران : موج بستر
bed rock ledge عمران : لایه سنگى کف بستر
bed rock سنگ کفعمران : سنگ مادر
bed roll رختخواب پیچ ،خاموتعلوم نظامى : انکادره
bed room عمران : اطاق خواب
bed slope عمران : شیب کف
bed waves عمران : موج بستر
bed width عمران : عرض بستر
bed-clothes ملافه ،جامه خواب ،لحاف ،متکا
bed-welting روانشناسى : شب ادرارى
bedabble اغشتن ،سراسرالودن
bedded rockfill (am) معمارى : سنگریزر گچینى
bedded کلمات مرتبط(bedded):
bedding plane بستره( زمین شناسى)معمارى : بستره
bedel مامور،مستخدم( دراصطلاح دانشگاه ها)
bedell مامور،مستخدم( دراصطلاح دانشگاه ها)
bedgown تیره کردن
bedrabbled گل مال ،کثیف
beds کلمات مرتبط(beds):
bedsprings الکترونیک : انتن بدسپرینگ
bedstraw علف ماست
bee's wax الکترونیک : موم
bee-eater قرک
bee-line خط راست ،خط مستقیم
beeasier کلمات مرتبط(beeasier):
beech wood چوب جنگلىعلوم مهندسى : چوب راش
beechen ازچوب الش یاجنگلى
beechive spring علوم هوایى : فلزى از جنس فولاد سخت براى نگهداشتن محل پرچ
beechive کلمات مرتبط(beechive):
beechmast میوه الش
beechnut جوزالش
beef boat علوم نظامى : ناو تدارکاتى
beef-brained کودن
beef-headed بیف ،کندذهن
beef-steak گوشت ران گاو
beef-tea جوهریاشیره گوشت
beef-up علوم هوایى : افزایش استحکام اجزاء ساختمانى با طراحى مجدد یا اصلاح مواد انها
beef-witted کودن
beehive shaped charge خرج افشان ،خرج شراپنلعلوم نظامى : خرج ساچمه دار
beentranced کلمات مرتبط(beentranced):
beep کامپیوتر : صداعلوم نظامى : هواپیماى بى خلبان
beer on draught ابجوى که درچلیک شیردار ریخته باشند
beer's law شیمى : قانون بیر
beer-brewing ابجوسازى
beer-money پول ابجو،پول چایى
beerhouse محل ابجوفروشى
bees wax علوم هوایى : موم طبیعى
bees کلمات مرتبط(bees):
beetle brow پیشانى پیش امده ،ابروى پرمو
beetle-eyed نزدیک بین
beetle-headed کودن
beette کلمات مرتبط(beette):
beeves گاوها
befell کلمات مرتبط(befell):
before bottom center (bbc) علوم هوایى : تعداد درجات گردش میل لنگ قبل از رسیدن پیستون به نقطه مرگ پایین
before flight inspection علوم نظامى : بازدید قبل از پرواز
before long بزودى ،بهمین زودى
before mid night قبل از نیمه شب
before or after the f. پیش یاپس از
before the jvdges در حضور قاضى
before the tree جلو درخت
before top center (btc) علوم هوایى : تعداد درجات گردش میل لنگ قبل از رسیدن پیستون به نقطه مرگ بالا
before you can say knife خیلى زود،فورا،برقى ،ناگهان
before-after design روانشناسى : طرح پیش - پس
before-mentioned سابق الذکر
began اغازکرده ،شروع کرده ،دست گرفته
begat تولید کردن ،بوجود اوردن
begem باگوهراراستن
begged کلمات مرتبط(begged):
begger my neighbour policy سیاست فقیر کردن کشور همسایهبازرگانى : سیاستى است که هدفش انتقال مشکل بیکارى به کشور دیگر است مانند افزایش تعرفه گمرکى
begger کلمات مرتبط(begger):
begging گدائى
beginning of tape marker کامپیوتر : علامتى که نقطه شروع ضبط اطلاعات را بر روى نوار نشان مى دهد
begot تولیدکرده ، (بوجود ) اورده
begotten تولید کرده
begueath به ارث گذاشتنقانون ـ فقه : تملیک مال به وسیله وصیت
begueather of a pious foundation واقفقانون ـ فقه : وقف کننده
begueather قانون ـ فقه : مورث
beguest میراث ،ماترکقانون ـ فقه : موصى به
beguilement فریب ،اغفال
begum بیگم ،خانم ( درهند)
begun شروع کرده یا شده
behave ill بدرفتارى کردن
behave prettily عاقل باش ،سنگین باش
behaved کلمات مرتبط(behaved):
behavio(u)r روانشناسى : رفتار
behavio کلمات مرتبط(behavio):
behavior modification روانشناسى : تغییر رفتار
behavior rehearsal روانشناسى : تمرین رفتار
behavior repertoire روانشناسى : خزانه رفتار
behavior sampling روانشناسى : نمونه گیرى از رفتار
behavior therapy روانشناسى : رفتار درمانى
behavioral equation معادله رفتارىبازرگانى : معادله کردارى
behavioral sciences روانشناسى : علوم رفتارى
behaviors کلمات مرتبط(behaviors):
behaviour رفتار،سلوک ،حرکت
beheld مشاهده کرده ،مشاهده شده
behind his back پشت سراو
behind the door پشت در
behind the scenes در پشت پرده داراى اطلاعات خصوصى یا خارجى
behind the times کهنه ،بى خبراز
behind time دیر،بى موقع
behn-rorschach test روانشناسى : ازمون بن - رورشاخ
behn کلمات مرتبط(behn):
beholder شاهد،ناظر
behoofed شم دار
bein کلمات مرتبط(bein):
being bound over قانون ـ فقه : التزام
being in the sacred state during pilgrimage to Meccaقانون ـ فقه : محرم
beings موجودات
beit so انشا الله ،چنین باشد،چنین باد
beit کلمات مرتبط(beit):
bek کلمات مرتبط(bek):
belate ازموقع گذراندن ،دیرکردن
belay on علامت با طناب در حمایت( کوهنوردى)ورزش : علامت با طناب در حمایت
belayer حمایت کننده( کوهنوردى)ورزش : حمایت کننده
belaying-pin (چوب یامیخ ) مهار
belaying کلمات مرتبط(belaying):
belch out or of forth پشت سر انداختن
belcher دستمال گردن با زمینه ابى و خال سفید
beleaguered محاصره شده ،در محاصرهعلوم نظامى : یکان محاصره شده
belgium بلژیک
belief-value matrix روانشناسى : شبکه باورها و ارزشها
beliefs معتقدات
believed کلمات مرتبط(believed):
believing با اعتقاد
bell 103 کامپیوتر : فرم استاندارد انتقال توسط تلفن با سرعت ¹¹ 3بیت در ثانیه یا کمتر
bell 212a کامپیوتر : شکل استاندارد انتقال داده توسط تلفن با سرعت ¹¹ 12بیت در ثانیه
bell and hopper arrangement علوم مهندسى : ترتیب قیف و مخروط
bell book دفتر موتورخانهعلوم نظامى : دفتر ثبت دستورات موتورعلوم دریایى : دفتر ثبت دستورات موتور
bell crank علوم هوایى : اهرم دوطرفه اى در سیستم کنترل براى تغییر جهت حرکت
bell gear علوم هوایى : چرخدنده ثابت بزرگى در سیستم کاهش دور سیاره اى
bell lap اخرین دور مسابقهورزش : زنگ اخرین دور مسابقه دوچرخه سوارى صداى زنگ در اخرین دور دو
bell ringing transformer الکترونیک : مبدل زنگ اخبار
bell shaped magnet الکترونیک : اهنرباى زنگ شترى
bell tower معمارى : برج ناقوس
bell transformer علوم مهندسى : ترانسفورماتور زنگ اخبار
bell type annealing furnace علوم مهندسى : کوره التهابى نوع مسدود
bell type distributing gear علوم مهندسى : زنگ کوره بلند
bell wire الکترونیک : سیم زنگ اخبار
bell's bund عمران : دیوار هدایت کننده اب
bell's palsy روانشناسى : فلج بل
bell-adjustment inventory روانشناسى : پرسشنامه سازگارى بل
bell-conveyor عمران : دستگاهى که مخلوط بتن را از روى نوار به محل بتن ریزى حمل میکند
bell-glass مردنگى( براى روى گل)
bell-magendie law روانشناسى : قانون بل - ماژندى
bell-metal مفرغ ،ترکیب مس و قلع
bell-mouthed دهن گشاد
bell-shaped curve روانشناسى : منحنى زنگوله شکل
bell-socket عمران : رابط بین دو لوله غیر هم قطر
bell-wether پیش اهنگ گله ،گوسفندزنگوله دار،پیش اهنگ ،سردسته
belladonna بلادن
bellatrix نافذ،ناجذنجوم : گاما - شکارچىعلوم دریایى : جرزم جوزا
belle indifference روانشناسى : بى اعتنایى مفرط
bellebore کلمات مرتبط(bellebore):
belleric myrobalan امله ،املج
belleric کلمات مرتبط(belleric):
belles letters ادبیات
belles کلمات مرتبط(belles):
bellflower گل استکان ،لاله کوهى
bellfounding زنگ سازى ،زنگ ریزى
belli کلمات مرتبط(belli):
bellied کلمات مرتبط(bellied):
belligernt کلمات مرتبط(belligernt):
bells and whistles یک توضیح غیر رسمى از ویژگى هاى بیشتر یک سیستم کامپیوترى که شامل گرافیک ،نمایش رنگىکامپیوتر : صدا و دستگاههاى جانبى بیشتر است نواورى
bells کلمات مرتبط(bells):
bellum کلمات مرتبط(bellum):
bellvue کلمات مرتبط(bellvue):
belly grind ورزش : چرخ فلک ژیمناستیک
belly out متورم شدنعلوم مهندسى : شکم دادن
belly series مجموعه اى از روشهاى حمله( فوتبال امریکایى)ورزش : مجموعه اى از روشهاى حمله
belly whopper ورزش : شیرجه شناگر برروى شکم
belly-ache شکم درد
belly-band زیرتنگ
belly-pinched گرسنگى خورده
bellyboard تخته اى بطول 91/5 سانتیمتر( موج سوارى)ورزش : تخته اى بطول 91/5 سانتیمتر
bellyful (مقدار )یک شکم
belonephebia روانشناسى : سوزن هراسى
belonging to another تعلق به غیرقانون ـ فقه : مستحق للغیر
belonging to no one قانون ـ فقه : مباح
belongingness روانشناسى : تعلق پذیرى
belongings دارائى ،متعلقات ،کسان
belongs کلمات مرتبط(belongs):
beloved of all محبوب همه
belovedby ball محبوب همه
belovedby کلمات مرتبط(belovedby):
below capacity بازرگانى : زیر ظرفیت
below ones breath اهسته ،زیرلب
below par کمتر از ارزش اسمى ،کمتر از بهاى اسمىقانون ـ فقه : با تخفیفبازرگانى : با تخفیف
below the horizon رتبه من از او پایین تر است
below the line قانون ـ فقه : درامد یا هزینه غیر مترقبه
below the mark پایین تر از میزان مقر ر
belt conveyor تسمه ،نوار نقالهعلوم مهندسى : نقالهمعمارى : نوار یا بند رونده
belt frame علوم هوایى : اسکلت محیطى بدنه هواپیما
belt molding علوم مهندسى : زه روکوب اتومبیل
belt pully معمارى : فلکه ماشین
belt-pulley فلکه
belts کلمات مرتبط(belts):
bema سکوى خطابهمعمارى : سکوى وعظ در کلیسا
bemetallic element علوم هوایى : بى متال
bemetallic thermometer علوم مهندسى : گرماسنج زوج فلزى
bemetallic کلمات مرتبط(bemetallic):
bemirch لکه دارکردن ،تیره کردن
bench (minor) penalty ورزش : خطاى مختصر درنتیجه وقتگذرانى یاناسزاگویى
bench by a back injury ورزش : خارج شدن از مسابقه وزنه بردارى به علت اسیب دیدگى
bench check علوم هوایى : ازمایش عملى روى قطعه بازشده از بدنه هواپیما به منظور تعیین قابلیت ادامه کارعلوم نظامى : کارگاه مجهز به دستگاههاى ازمایشى علامت نقطه بازرسى نقشه بردارى
bench drilling machine علوم مهندسى : میز دستگاه درل
bench jockey ورزش : ذخیره اى که کمتر فرصت بازى پیدا میکند
bench lathe ماشین تراش رومیزىعلوم مهندسى : ماشین تراش کوچکى که روى میز کار بسته مى شود
bench micrometer علوم مهندسى : میکرومتر رومیزى
bench milling machine علوم مهندسى : ماشین فرز رومیزى
bench stone علوم مهندسى : سنگ سمباده رومیزى
bench tapping machine علوم مهندسى : ماشین مته رومیزى
bench type radial علوم مهندسى : میز نوع شعاعى
bench wall معمارى : دیوار تکیه گاه
bench warmer ورزش : ذخیره اى که کمتر فرصت بازى پیدا میکند
bench-mark نشان( درمهندسى وساختمان)
bench-press پرس روى نیمکت( وزنه بردارى)ورزش : پرس روى نیمکت
bench-scale process عمران : فرایند کارگاهى
benching جان پناه خاکى ،تختک خاکى ،پله بندىمعمارى : گذرسازى
benchmark problem کامپیوتر : مسئله محک
benchmark program کامپیوتر : برنامه محک
benchmark tests کامپیوتر : ازمایشات محک
benchrest ورزش : سکو براى تکیه دادن تیرانداز
benchvise گیره نجارىعلوم نظامى : گیره
bend 1 علوم دریایى : - knot 2
bend 2 علوم دریایى : - knot 3
bend allowance علوم هوایى : فاصله خطى اضافى روى ورقه ها براى ایجاد خم هایى با شعاع معین
bend on edge علوم مهندسى : خم کردن لبه ها
bended kness زانوهاى خمیده
bended کلمات مرتبط(bended):
bender gestalt test روانشناسى : ازمون طرحهاى بندر
bender visual-motor gestalt test روانشناسى : ازمون طرحهاى دیدارى - حرکتى بندر
bending angle عمران : زاویه خمش
bending device معمارى : کج گیر
bending energy شیمى : انرژى خمشى
bending fatigue strength مقاومت تناوبى خمشعلوم مهندسى : استحکام استانه خمش
bending impact test علوم مهندسى : ازمایش ضربه خمشى
bending moment لنگر خمشىعمران : کنگر خمشىمعمارى : گشتاور خمشىعلوم هوایى : گشتاور خمشى
bending over test علوم مهندسى : ازمایش چین خوردگى
bending strength معمارى : مقاومت خمشى
bending stress تنش خمشى ،خستگى خمشىمعمارى : تلاش خمشىعلوم هوایى : تنش خمشى
bending test ازمون خمش ،ازمون تاشوندگى ،ازمایش خمشمعمارى : ازمون تا کردن
bending vibration شیمى : ارتعاش خمشى
bending الکترونیک : خمیدگىعمران : خمشمعمارى : خمشعلوم هوایى : خمشى
bendix دنده بندیکسعلوم نظامى : دنده استارت
bendmeter عمران : بده سنج زانوئى
bendon بران ،مصم ،نیت کرده
bends بیرون امدن حبابهاى گاز از بافتهاى بدن و اختلال در گردش خون( غواصى)ورزش : بیرون امدن حبابهاى گاز از بافتهاى بدن و اختلال در گردش خون
bene fevdatory اى نداى ،بخششى ،طرف استفاده
bene کلمات مرتبط(bene):
benedict's solution شیمى : محلول بندیکت
bennett test of mechanical Comprehensionروانشناسى : ازمون درک فنى بنت
bennett کلمات مرتبط(bennett):
benoni counter gambit ورزش : گامبى متقابل بنونى
benoni defence ورزش : دفاع بنونى
benton test روانشناسى : ازمون بنتون
benton کلمات مرتبط(benton):
blet زیادرسیدن( وضایع شدن)
blow-in doors علوم هوایى : درى در مجراى ورودى موتور هواپیما که در اثر اختلاف فشار علیرغم نیروى فنر بطرف داخل باز میشود
blow-off valve علوم مهندسى : سوپاپ قطع دم
blow-out fuse علوم مهندسى : فیوز انفجارى
blow-out magnet الکترونیک : مغناطیس جرقه
blow-out جاى باد در رفتن
blow-pipe بورى ،نیچه
blowback پس زدن گازعلوم نظامى : ،ضربه عقب نشینى
blowdown علوم هوایى : خروج باقیمانده سوخت توسط فشار گاز
blowed کلمات مرتبط(blowed):
blower engine علوم مهندسى : ماشین دمنده
blower-tupe supercharger سوپر شارژر( چارجر)علوم مهندسى : سوپر شارژر
blowfish ماهى بادکن ،یکجوراردک ماهى
blowfly مگس گوشت
blowhole مکعلوم مهندسى : پستانک
blowier وزنده ،دمنده ،نوازنده ،فوت کننده ،شکوفه کننده ،بادگیر
blowing agent شیمى : عامل پف کننده
blowing engine علوم مهندسى : ماشین یا موتور دمنده
blowing nozzle شیپوره دمعلوم مهندسى : مبدل
blowing دمیدن( شیشه سازى)،پوف کردن ،وزشمعمارى : پوف کردنعلوم هوایى : خروج هوا با فشار و سرعت زیاد
blown bitumen قیر دمیدهمعمارى : قیر هوا دمیده
blown out ورزش : رانده شدن تخته موج سوارى با باد شدید
blowout disc علوم هوایى : دیسک نازک فلزى براى اب بندى کردن سیستم هاى سیالات
blowout عمران : ترکیدن در اثر فشار
blowpipe نیچه( شیشه سازى)علوم مهندسى : بورىمعمارى : بورى
blows کلمات مرتبط(blows):
blowtube تفک ،تفنگ بادى ،نیچه شیشه گرى
blowzed سرخ رو،سرخ گونه ،خشن ،زمخت ،شلخته ،بى تربیت
bluck density عمران : وزن مخصوص
bluck کلمات مرتبط(bluck):
blue anealing علوم مهندسى : بازپخت ابى رنگ
benefits قانون ـ فقه : مزایا
benelux بنلوکسقانون ـ فقه : اتحادیه گمرکى بلژیک و هلند و لوکزامبوزگ که کم کم معنى شخصیتهاى حقوقى این سه کشور را نیز به خود گرقته است
benevolently خیرخواهانه
bengali بنگالى ،اهل بنگال ،زبان بنگاله
benifit of elergy نه عرفا،امتیازروحانیون براى اینکه شرعامحاکمه شوند
benifit کلمات مرتبط(benifit):
benign scarlet fever گل افشان
benignancy مهربانى ،نرمى
benined the curtain پشت پرده ،پنهان
benined کلمات مرتبط(benined):
benite درتاریکى انداختن ،به شب انداختن
benjamin بچه ته تغارى
benko gambit ورزش : گامبى بنکو در دفاع بنونى شطرنج
benko opening ورزش : گشایش بنکو
benko کلمات مرتبط(benko):
benoni کلمات مرتبط(benoni):
bent adaptor شیمى : رابط خمیده
bent bond شیمى : پیوند خمیده
bent gun ion trap الکترونیک : یونربایى لوله خمیده
benthic division علوم نظامى : قسمت بندى لایه هاى دریاعلوم دریایى : قسمت بندى لایه هاى دریا
bentonite slurries عمران : دو قالب بتونیت
bentonite شیمى : بنتونیت
bents کلمات مرتبط(bents):
benvmb کلمات مرتبط(benvmb):
benzenanion شیمى : بنزانیون
benzenoid شیمى : بنزن مانند
benzenonium ion شیمى : یون بنزنونیوم
benzenonium کلمات مرتبط(benzenonium):
benzion condensation شیمى : تراکم بنزویینى
benzion کلمات مرتبط(benzion):
benzoic acid شیمى : بنزوییک اسید
benzoic کلمات مرتبط(benzoic):
benzol شیمى : بنزن
benzole بنزین ،فراورده قیر زغال سنگ
benzoline بنزین خام یاپالوده نشده
benzophenone oxide شیمى : بنزوفنون اکسید
benzophenone شیمى : بنزوفنون
benzoquinone شیمى : بنزوکینون
benzoyl شیمى : بنزوییل
benzoylphenyl carbinol شیمى : بنزوییل فینل کربینول
benzoylphenyl کلمات مرتبط(benzoylphenyl):
benzyl شیمى : بنزیل
benzylic position شیمى : موقعیت بنزیلى
benzylic کلمات مرتبط(benzylic):
benzyne شیمى : بنزاین
beom seogi ورزش : گربه سان ایستادن
beom کلمات مرتبط(beom):
beon کلمات مرتبط(beon):
ber کلمات مرتبط(ber):
berave کلمات مرتبط(berave):
berber بربرى ،بربر
berdache مرد مبدل پوشروانشناسى : سرخپوست مبدل پوش
bereaved داغدیده ،محروم
bereft of hope نا امید،مایوس
bereft کلمات مرتبط(bereft):
berenices کلمات مرتبط(berenices):
bergschround ورزش : فلات یخچالى
bergson criterion ضابطه اى که نشان میدهد هر تغییرى که موجب کاهش مطلوبیت شودبازرگانى : ضابطه برگسون ،نامطلوب است
bergson کلمات مرتبط(bergson):
berkeley unix کامپیوتر : یونیکس برکلى
berkeley کلمات مرتبط(berkeley):
berkelium symb: Bkشیمى : برکلیم
berlin defence ورزش : دفاع برلین در گشایش فیل شطرنج
berlin کلمات مرتبط(berlin):
berming بازوسازىمعمارى : شیب برى
bermuda کلمات مرتبط(bermuda):
bernard کلمات مرتبط(bernard):
berne list کتاب معرفهاى بین المللى مرسعلوم نظامى : کتاب علایم شناسایى بین المللى
berne کلمات مرتبط(berne):
bernicle goose سرخاب
bernicle سرخاب
bernoulli box کامپیوتر : جعبه برنولى
bernoulli distribution شیمى : توزیع برنولىروانشناسى : توزیع برنولى
bernoulli effect شیمى : پدیده برنولى
bernoulli theorem شیمى : قضیه برنولى
bernoulli علوم هوایى : برنولى
bernreuter personality inventory روانشناسى : پرسشنامه شخصیتى برن رویتر
bernreuter کلمات مرتبط(bernreuter):
berries کلمات مرتبط(berries):
berth 1 پهلو گرفتنعلوم دریایى : syn : come alongside
berth 2 علوم دریایى : پهلوگاه
berth 3 خوابگاه( روى کشتى)علوم دریایى : خوابگاه
berthage عوارض اسکلهبازرگانى : حق لنگر اندازى
berthelot equation شیمى : معادله برتلو
berthelot کلمات مرتبط(berthelot):
berthing capacity ظرفیت تخلیه بار لنگرگاهعلوم نظامى : ظرفیت اسکله
berthing کلمات مرتبط(berthing):
berthlot-thomson principle شیمى : اصل برتلو - تامپسون
berthlot کلمات مرتبط(berthlot):
besail قانون ـ فقه : جد پدرى
besetting sin گناهى که انسانراهمواره دچاروسوسه میکند،گناه دست برندار
beshrewme اف برمن ،لعنت برمن
beside one's self (ازخود )بیخود،دیوانه
beside the mark خارج ازموضوع ،پرت
beside the question خارج از موضوع ،پرت
beside(orwide of)the mark خارج از موضوع ،ان ور نشان ،انسوى نشان ،دور از نشان
besiege علوم نظامى : محاصره کردن
besiegement گردگیرى ،محاصره
beslobber با اب دهن ترکردن ،زیادبوسیدن ،ماچ ،موچ کردن
besought التماس کردن به ،استدعاکردن یادرخواست کردن از
bespangle پولک زدن
bessel method علوم نظامى : پیدا کردن محل توقفگاه به روش بسل سیستم نقشه بردارى بسل
bessel کلمات مرتبط(bessel):
bessemer process شیمى : فرایند بسمر
bessemer عمران : یکى از روشهاى تهیه فولاد
best angle-of-climb airspeed علوم هوایى : سرعتى در هواپیما که بیشترین افزایش ارتفاع در یک نقطه معین را سبب میشود
best ball ورزش : بازى یک نفر درمقابل 2 یا 3 نفر براى کسب بهترین امتیاز
best economy mixture علوم هوایى : نسبت متناسب سوخت و بنزین در موتورهاى پیستونى جهت حصول بیشترین برد پروازى
best efforts بازرگانى : بهترین مساعى
best gold علوم نظامى : تیرى که نزدیک به نشان اصابت کرده تیرى که نزدیک به مرکزهدف اصابت کرده باشد
best governed country کشورى که بهترین طرز حکومت رادارد
best move ورزش : بهترین حرکت شطرنج
best power mixture علوم هوایى : نسبت متناسب مخلوط سوخت و هوا براى حصول حداکثر قدرت
best profit point قانون ـ فقه : bestبازرگانى : نقطه بیشترین مقدار سود
best rate-of-climb speed علوم هوایى : سرعتى که با بیشترین ارتفاع در واحد زمان همراه است
best-profit output قانون ـ فقه : نقطه بهترین قیمت
bested داراى حالت ویژه
bestir oneself به حرکت دراوردن ،خودراجنباندن
bestowment اعطاء،بخشش
bestowon ارزى داشتن
besuty کلمات مرتبط(besuty):
beta brass علوم هوایى : برنج نوع بتا
beta particle الکترونیک : ذره بتاعلوم هوایى : ذره بتا
beta radiation اشعه بتانجوم : پرتو بتا
beta range علوم هوایى : حدود تغییر گام ملخ در موتور توربوپراپ براى تولید نیروى براى صفر یا منفى
beta ray علوم هوایى : اشعه بتا
beta rays الکترونیک : اشعه بتا
beta rhythm روانشناسى : موج بتا
beta site کامپیوتر : محل بتا
beta test کامپیوتر : ازمایش بتا
beta testing کامپیوتر : ازمایش بتا
beta wave روانشناسى : موج بتا
beta weight روانشناسى : وزن بتا
beta-andromedae بتا - امراه المسلسله ،بطن الحوت رشاءنجوم : جنب المسلسله
beta-arietis بتا - حملنجوم : شرطین
beta-canis majoris بتا - کلب اکبرنجوم : مرزم
beta-centauri بتا - قنطورسنجوم : بطن قنطورس
beta-cephei نجوم : بتا - قیفاووس
beta-cygni نجوم : بتا - دجاجه
beta-geminorum بتا - جوزا،راس التوام الموخرنجوم : پولوکس
beta-leonis بتا - اسد،ذنب الاسد،صرفهنجوم : قطب الاسد
beta-librae بتا - میزان ،کفه شمالىنجوم : زبانى شمالى
beta-lyrae نجوم : بتا - شلیاق
beta-orionis بتا - شکارچى ،بتا - جبارنجوم : رجل الجبار قدم الجبار
beta-pegasi بتا - فرسنجوم : منکب الفرس
beta-persei بتا - برساووش ،غولنجوم : راس الغول
beta-tauri نجوم : بتا - ثور
beta-ursa majoris بتا - دب اکبرنجوم : مراق
betatron الکترونیک : بتاترون
bete کلمات مرتبط(bete):
betel-nut palm درخت فوفل
betel-nut فوفل
betel برگ تنبول
betelgeuse الفا - شکارچى ،الفا - جبار،منکب الجبار،ابط الجوزانجوم : یدالجوزاعلوم دریایى : منکب الجبار
betet کلمات مرتبط(betet):
bethatari may هرچه باداباد
bethatari کلمات مرتبط(bethatari):
bethlehem بیت لحم
bethrothal قانون ـ فقه : نامزدى
bethrothed قانون ـ فقه : نامزد
betook متوسل شده ،دست زده ،مبادرت کرده
betrayer خائن ،نمک به حرام ،غماز
betrayment خیانت ،تسلیم به دشمن کردن ،غمازى
betrothment نامزدى ،عقد
better hand پیشى ،تقدم
better off اسوده تر،داراتر،غنى تر
better part قسمت بیشتر
better than usual بهترازهمیشه یاهروقت
betterness بهترى
betters کلمات مرتبط(betters):
bettery علوم هوایى : باطرى
between our selves حرف بین خودمان باشد
between the pipes ورزش : تیر دروازه
between the sheets در رختخواب
between wind and water در جاى خطرناک
between-group variance روانشناسى : پراکنش میان گروهى
betwixt edge اریب کردن ،یخ اریب
betwixt square گونیا
betz's cell روانشناسى : یاخته بتس
betz کلمات مرتبط(betz):
bevel gear drive علوم مهندسى : جعبه دنده مخروطى
bevel gear generator علوم مهندسى : ماشین رنده چرخ دنده مخروطى
bevel gear grinder علوم مهندسى : دستگاه سنگ چرخ دندانه مخروطى
bevel gear hob علوم مهندسى : دستگاه فرز غلطکى چرخ دندانه مخروطى
bevel gear planer علوم مهندسى : دستگاه رنده چرخ دندانه مخروطى
bevel gear دنده موربعلوم مهندسى : چرخ دندانه مخروطىعلوم هوایى : چرخ دنده مخروطىعلوم نظامى : دنده کرامویل
bevel gearing علوم مهندسى : گیربکس دنده مخروطى
bevel guage معمارى : گونیاى فارسى
bevel pinion علوم مهندسى : چرخ دندانه پى نیون
bevel protractor علوم مهندسى : نقاله
bevel sawing علوم مهندسى : اره کارى اریب
bevel square معمارى : گونیا
bevel steel square علوم مهندسى : نقاله
beveled معمارى : پخ دار
bevelled edge square علوم مهندسى : زاویه حاده
bevelled edge weld علوم مهندسى : جوش درز پیشانى
bevelled steel straight edge علوم مهندسى : فولاد کج بر
bevelled علوم مهندسى : مایل
bewailment سوگوارى ،تعزیت
beware of him از او حذرکنید
bewitching فریبنده
bey کلمات مرتبط(bey):
beyond bearing تحمل ناپذیر،غیرقابل تحمل
beyond d. بیرون از حدوصف
beyond description بیش ازحدوصف
beyond grasp دورازدسترس ،درک نکردن ،بیرون ازحدادراک
beyond measure بى اندازه ،بى نهایت
beyond one's expectation مافوق انتظار کسى
beyond one's vision بیرون ازحدبینایى
beyond the river ان سوى رود
beyond(all) question بى شک ،بدون شک ،بى تردید،محققا
beyoned price بى قیمت بسیار گران بها
beyoned the pale از حد گذشته
beyoned کلمات مرتبط(beyoned):
bezantler دومین بچه شاخ
bezier curve کامپیوتر : منحنى بزیه
bezier کلمات مرتبط(bezier):
bhang روانشناسى : بنگ
bi-fuel موتور حرارتى که میتواند با دو نوع سوخت( نه با هردو)علوم هوایى : موتور حرارتى که میتواند با دو نوع سوخت
bi-margin format علوم نظامى : نقشه دو حاشیه اى
bi کلمات مرتبط(bi):
bial کلمات مرتبط(bial):
biangular دوگوشه ،دوگوش
bias cell الکترونیک : پیل ولت شبکه
bias error علوم هوایى : خطایى با علامت و بزرگى ثابت
biased estimate روانشناسى : براورد سودار
biased fabric علوم هوایى : پارچه جندلایه اى که بصورت اریب با تار و پود پارچه بریده شده است
biased sample روانشناسى : نمونه سودار
biased sampling نمونه بردارى غیرتصادفى( درامار)بازرگانى : نمونه بردارى غیرتصادفى
biasing battery علوم مهندسى : باطرى بایاس
biasing کلمات مرتبط(biasing):
biassed متعصب ،متمایل بیکسو،تحت نفوذدرامده
biasting عمران : انفخار
biathlon ورزش : اسکى صحرانوردى با اسلحه
biaxial bending عمران : خمش دومحورى
biaxial deformation عمران : خمشى که در یک قطعه مستقیم الخط ایجاد میشود موقعى که تحت تاثیر زوج نیرویى که صفحه ان با هیچیک از سطوح اصلى اینرسى منطبق نباشد
bibacious میگسار
bibary compound جسم مرکب دوعنصره
bibary کلمات مرتبط(bibary):
bibb کلمات مرتبط(bibb):
bibiliography شرح تاریخچه کتابها،کتاب شناسى ،کتابهاى وابسته بیک مبحث
bibliograph کتاب شناس ،عالم بشرح تاریخچه کتابها
bibliographic retrieval service کامپیوتر : سرویس بازیابى کتابشناسى
biblioklept کتاب دزد،دزدکتاب
bibliolatry پرستش کتاب مقدس
bibliomancy فال گیرى ازکتاب ،استخاره ازکتاب ،سرکتاب بازکردن
bibliophil کتاب دوست
bibliophilism عشق بکتاب
bibliopolism فروش کتابهاى کهنه
bibliopoly فروش کتابهاى کهنه یاعتیق
bicapsular داراى دوتخم دان
bice یکجور رنگ ابى یاسبز
bicephalous دوسره
bichromat cell الکترونیک : پیل بیکرومات
bichromat کلمات مرتبط(bichromat):
bickern سندان دوکره یادودماغه
bicoloured دورنگ ،دورنگه
biconcave lens عدسى دوکاونجوم : عدسى مقعرالطرفین
biconvex lens عدسى دوکوژنجوم : عدسى محدب الطرفین
bicorn دوشاخ
bicornous دوشاخ ،دوشاخه
bicycle kick ورزش : پاى دوچرخه
bicycle path راه دوچرخه رو( نف)علوم مهندسى : مسیر دوچرخه سوارىمعمارى : راه دوچرخه رو
bicycle pump تلمبه دوچرخه
bicyclic compound شیمى : ترکیب دو حلقه اى
bicyclic کلمات مرتبط(bicyclic):
bicyclo compound شیمى : ترکیب دو حلقه اى
bicyclo کلمات مرتبط(bicyclo):
bid against بازرگانى : پیشنهاد بهترى دادن
bid bond ضمانتنامه مناقصهعمران : ضمانتنامه شرکت در مناقصهبازرگانى : ضمانتنامه شرکت در مناقصه یا مزایده ،ضمانت شرکت در مناقصه یا مزایده
bid guarantee عمران : ضمانتنامه شرکت در مناقصه
bid holder بازرگانى : دارنده ضمانتنامه
bidden guest مهمان خوانده
bidden فرمودن ،امرکردن ،خواندن ،پیشنهاد دادن
bidding دعوت ،اخطار،پشنهاد مزایدهقانون ـ فقه : پیشنهاد مزایده کردنبازرگانى : مزایده
biddy basketball ورزش : بسکتبال کودکان
bident دوشاخه ،چنگک
bidental دوسال یکبار رخ دهنده ،گیاه دوساله
bider عمران : پیشنهاددهنده
biding سکنى ،منزل
bidirectional bus گذرگاه دوطرفهکامپیوتر : گذرگاه دوسویه
bidirectional flow جریان دو جهتىکامپیوتر : روند دو سویه
bidirectional printer کامپیوتر : چاپگر دو طرفه
bidirectional printing چاپ دو جهتىکامپیوتر : چاپ دو سویه
bids کلمات مرتبط(bids):
biela نجوم : بیلا
bifactor method روانشناسى : روش دو عاملى
bifactor کلمات مرتبط(bifactor):
biffin یکجورسیب ،سیب پخته
bifilar winding الکترونیک : سیم پیچ دو رشته اى
bifilar کلمات مرتبط(bifilar):
bifiliar دونخه
bifuel propulsion سیستم خروج گاز با فشار حاصله از دو نوع سوختعلوم نظامى : سیستم جت دو سوختى
bifuel کلمات مرتبط(bifuel):
bifunctional catalysis شیمى : کاتالیز کردن دو عاملى
bifunctional کلمات مرتبط(bifunctional):
bifurcated systems شیمى : سیستمهاى دو چنگاله
bifurcated tube علوم مهندسى : مانیفولد لوله دوراهه
bifurcated کلمات مرتبط(bifurcated):
bifurcation gate عمران : دریچه اى که با دو مجرا جریان را از خود عبور میدهد
big bag ورزش : کیسه شن تمرین بوکس
big ball ورزش : ضربه اى در بولینگ که تمام میله ها را مى اندازد
big bang theory دب اکبرنجوم : خرس بزرگ
big bang نجوم : انفجار بزرگ
big blue لقبى براى شرکت بین المللى ماشین هاى تجارىIBM کامپیوتر : ابى بزرگ
big business بازرگانى : واحد تجارى بزرگ
big dipper دب اکبرنجوم : خرس بزرگ
big fill ورزش : افتادن تعداد زیادى از میله ها با گوى اول
big four ورزش : ضربه اى در بولینگ که میله هاى 4 و 6 و 7 و ¹ 1را بجا مى گذارد
big game reel ورزش : قرقره صید ماهیهاى بزرگ
big gun سرسخت در کسب امتیازورزش : تخته سنگین و بزرگ موج سوارى
big league لیگ بزرگورزش : لیگ سطح بالا
big leaguer بازیگر لیگ سطح بالاورزش : بازیگر در لیگ بزرگ
big man ورزش : بازیگر میانى بیس بال
big push theory of development بازرگانى : نظریه فشار شدید توسعه
big toe شست پا
big with child ابستن ،حامله
big words حرفهاى گنده ،لاف
big-bellied شکم گنده
big-bore ورزش : اسلحه داراى کالیبر بزرگ بیش از22 ¹
big five پنج بانک معتبر انگلستان یعنى بانکهاى میدلند،لویدز،ناشنال پراویشنال ،وست مینستر،بارکلى ،بیشتر با the بزرگان پنجگانه . نامى است که در کنفرانس صلح پاریس 1919 به فرانسه ،امریکا،انگلستانقانون ـ فقه : ایتالیا و ژاپن اطلاق میشد
big-end bearing یاطاقان میل لنگعلوم مهندسى : یاطاقان شاطون
big-end-up ingot علوم مهندسى : شمش دوسر گرد
bigaroon یک جور گیلاس درشت
bige-water گنداب کشتى ،اب خن
bige کلمات مرتبط(bige):
bignonia علوم نظامى : شیپورچى
biker دوچرخه سوارورزش : موتورسیکلت سوار
bilateral contract قانون ـ فقه : قرارداد دو جانبه
bilateral infrastructure علوم نظامى : سازمان داخلى متشکل از اعضاى دو جانبه تشکیلات دو جانبه
bilateral monopoly انحصار دوجانبهقانون ـ فقه : انحصار دو جانبهبازرگانى : انحصار دوگانه
bilateral observation دیدبانى مضاعفعلوم نظامى : دیدبانى دو جانبه
bilateral spotting علوم نظامى : دیدبانى مضاعف محل اصابت گلوله دیدبانى دو جانبه
bilateral trade تجارت دوجانبهبازرگانى : داد و ستد متقابل ،بازرگانى دو طرفه
bilateral treaty قانون ـ فقه : معاهده یا معاهدات دو جانبه
bilaterally ازدوسو،ازدوطرف
bilboes کنده
bilestone سنگ زهره
bilge blocks خرک ،قسمتهاى تولید کننده فشار( دریایى[علوم نظامى)
bilge board ورزش : تخته میانى قایق
bilge keels علوم نظامى : تیرخنعلوم دریایى : تیرخن
bilge pump پمپ فشار روغن ،پمپ فشارعلوم مهندسى : پمپ لنسعلوم نظامى : کمپرسور روغن
biliousness ناخوشى زردابى ،مرض صفراوى ،مزاج صفرائى یاسودائى
biliteral (کلمه ) دوحرفى
bill board علوم نظامى : تخته لنگر
bill book قانون ـ فقه : دفتر بروات
bill broker دلال براتقانون ـ فقه : دلال براتبازرگانى : واسطه تنزیل
bill exchange برات بازرگانىبازرگانى : برات
bill falls due on قانون ـ فقه : تاریخ سر رسید اسناد مدت دار
bill hook دستعاله ،دهره
bill of attainder قانون ـ فقه : لایحه قانونى مصادره اموال کسانى که به علت خیانت یا جنایت محکوم شده باشند
bill of costs قانون ـ فقه : صورت هزینه دادرسى
bill of disfranchise قانون ـ فقه : disfranchise
bill of divorce قانون ـ فقه : طلاق نامه
bill of e. برات
bill of entry اظهارنامه ورودىبازرگانى : اظهارنامه ورودى ،اظهارنامه گمرکى
bill of exception اعتراض نامه
bill of exceptions قانون ـ فقه : صورت استثنائات
bill of exgchange براتقانون ـ فقه : سفته
bill of guarantee بازرگانى : ضمانتنامه
bill of human rights قانون ـ فقه : اعلامیه حقوق بشر
bill of indicment کیفر خواستقانون ـ فقه : ادعا نامه
bill of indictment ادعانامه ،کیفرخواستقانون ـ فقه : کیفر خواست ،ادعانامه
bill of loading بارنامه کشتىعلوم نظامى : جواز کشتى
bill of material صورت قطعاتعلوم نظامى : فهرست مواد
bill of materials کامپیوتر : صورت حساب موادبازرگانى : فهرست مواد
bill of oredit اوراق قرضه دولتىقانون ـ فقه : اسناد خزانه
bill of particulars قانون ـ فقه : شرح خواسته
bill of poreclosure قانون ـ فقه : poreclosure
bill of quantites فهرست مقادیرمعمارى : سیاهه چندى ها
bill of quantities صورت مقدارىعمران : فهرست مقادیربازرگانى : فهرست کمى مواد
bill pay able at sight برات دیدارى ،برات رویت
bill payable قانون ـ فقه : برات قابل پرداخت
bill time draft برات و سفته قابل پرداخت در تاریخ معین در ایندهقانون ـ فقه : برات و سفته موجل
billboard array الکترونیک : انتن بدسپرینگ
billet slip کارت محلهاى افرادعلوم نظامى : لوحه اسکان افراد
billeting party گروه یورتچىعلوم نظامى : گروه پیشرو
billeting کلمات مرتبط(billeting):
billiard point در بازى بیلیارد انگلیسى 2 امتیاز براى کارامبول و 3 امتیاز براى کیسه انداختنورزش : در بازى امریکایى 1 امتیاز براى کارامبول و امتیازهاى دیگر براى کیسه انداختن
billiard spot ورزش : نقطه مخصوص گوى قرمز روى میز بیلیارد انگلیسى
billiard table ورزش : میز بیلیارد
billiards بیلیارد،نوعى از گوى بازى که ،در روى میز انجام میشودورزش : بیلیارد
billibit kilomega bitsکامپیوتر : کیلومگابیت
billicycle kilomega cycleکامپیوتر : کیلومگا سیکل
billingsgate سخن زشت ،حرف بد،سخن بازارى ،نام بازارماهى فروشان
billisecond nanosecondکامپیوتر : نانو ثانیه
bills payable بازرگانى : براتهاى پرداخت کردنى
bills receivable قانون ـ فقه : بروات قابل دریافتبازرگانى : براتهاى دریافت کردنى
bills کلمات مرتبط(bills):
billsticker اعلان چسبان ،اگهى چسبان
billy beard ریش بزى
billy-goat بزنر
bilndness کلمات مرتبط(bilndness):
biltz کلمات مرتبط(biltz):
bimana جانوران دودست
bimane جانوردودست
bimanous دودست
bimetalism قانون ـ فقه : سیستم دو فلزى
bimetallic element علوم هوایى : زوج فلز
bimetallic standard بازرگانى : پایه پولى دو فلزى
bimetallic wire الکترونیک : سیم دو فلزى
bimetallism بازرگانى : نظام پولى دو فلزى
bimodal روانشناسى : دو نمایى
bimolecular displacement شیمى : جابجایى دو مولکولى
bimolecular elimination شیمى : حذف دو مولکولى
bimolecular reaction شیمى : واکنش دو مولکولى
bin card بازرگانى : کارت مصرف محتویات ظرف
bin storage space علوم نظامى : فضاى انبار قطعات بسته بندى نشده فضاى انبار قطعات روباز
bin storage علوم نظامى : انبار کردن قطعات بسته بندى نشده در قفسه انبار قطعات روباز
binary alloy الیاژ دوتایىعلوم مهندسى : الیاژ محتوى دوفلز بنیانى
binary arithmetic operation کامپیوتر : عملکرد ریاضى دودویى
binary chop کامپیوتر : جستجوى دودویى
binary coded decimal code کامپیوتر : BCD code
binary coded decimal notation کامپیوتر : BCD code
binary compound شیمى : ترکیب دوتایى
binary device کامپیوتر : دستگاه دو حالته
binary digit ذره ،رقم دودویىکامپیوتر : رقم دودوئى
binary dump کامپیوتر : روگرفت دودوئى
binary explosive ماده منفجره مرکبعلوم نظامى : سوختار شدید مرکب
binary file کامپیوتر : فایلى که حاوى برنامه هاى زبان ماشین است فایل دودوئى
binary loader کامپیوتر : انباشتگر دودویى
binary number system سیستم مبناى دوکامپیوتر : سیستم عددنویسى دودویى
binary numbers کامپیوتر : اعداد دودوئى
binary scale مقیاسى که 2 ماخذ عد دشمارى انست نه1 ¹
binary star دوتایى ،ستاره دوگانهنجوم : ستاره دوتایى ستاره مزدوج
binary switch علوم هوایى : سویچى با دو وضعیت پایدار
binary synchronous communication کامپیوتر : ارتباطات همزمان دودویى
binary to decimal conversion کامپیوتر : تبدیل دودوئى به دهدهى
binary to hexadecimal conversion تبدیل دودوئى به مبناى16 کامپیوتر : تبدیل دودوئى به شانزده شانزدهى
binary to octal conversion تبدیل دودوئى به مبناى8 کامپیوتر : تبدیل دودوئى به هشت هشتى
binate جفتى
binaural fusion روانشناسى : در هم امیزى شنود دو گوش
bind (to) محکم شدنمعمارى : چسباندن
binder course قشر زیرین رویه ،قشر اتصال ،قشر بیندر،قشر استر،لایه استر( روسازى راه)علوم مهندسى : لایه یا قشر لعابمعمارى : لایه استر
binder filler علوم مهندسى : گووه پرکننده
binding cover بازرگانى : پوشش تعهد شده
binding energy شیمى : انرژى بستگىعلوم هوایى : انرژى پیوندى
binding force قانون ـ فقه : سندیت
binding material معمارى : مصالح چسبنده
binding offset کامپیوتر : حاشیه جبران شیرازه
binding post الکترونیک : پیچ اتصال
binding potential شیمى : پتانسیل بستگى
binding reiforcement عمران : ارماتور دورپیچى
binding screw پیچ اتصال ،ترمینالعلوم مهندسى : کلم کابل
bind_fast کلمات مرتبط(bindٹfast):
biner کلمات مرتبط(biner):
binet-simon scale روانشناسى : مقیاس بینه - سیمون
binet کلمات مرتبط(binet):
bingle ورزش : ضربه پایگاهى
bingo field فرودگاه یدکىعلوم نظامى : فرودگاه اضطرارى
binnacle list علوم نظامى : فهرست استراحت پزشکى
binocular deprivation روانشناسى : محرومیت دو چشمى
binocular disparity روانشناسى : ناهمخوانى دید دو چشمى
binocular fusion روانشناسى : در هم امیزى دید دو چشمى
binomial coefficient بازرگانى : ضریب دو جمله اى
binomial distribution شیمى : توزیع دو جمله اىروانشناسى : توزیع دو جمله اىبازرگانى : توزیع دو جمله اى
binomial expansion روانشناسى : بسط دو جمله اىبازرگانى : بسط دو جمله اى
binomial theorem شیمى : قضیه دو جمله اى
binominal دونامى ،دواسمى
bioastronautics علوم هوایى : مطالعه اثرات مسافرتهاى فضایى در اشکال مختلف حیات
biocenose زیست شناسى : جامعه زندگان
biochemical catalyst شیمى : کاتالیزور زیست شیمیایى
biochemical oxygen demand زیست شناسى : نیاز زیست شیمیایى به اکسیژن
biochip کامپیوتر : تلاش صنعت کامپیوتر براى تبدیل ارگانیزم زنده به ریزه تراشه ها
biochron زیست شناسى : زیست زمان جانداران
biocidal action علوم هوایى : عمل موادیکه جهت کشتن میکروبها و باکتریها به تانک سوخت اضافه میشود
biocidal کلمات مرتبط(biocidal):
biocide شیمى : افت کش
biocinosis روانشناسى : مجتمع زیستى
bioclimatology بیوکلیماتولوژىمعمارى : اقلیم شناسى زیستىزیست شناسى : زیست اقلیم شناسى
biocode زیست شناسى : پادزیست
biocoenose زیستگاه نیمه طبیعىزیست شناسى : زیستگاه نیادى
biocoenosis زیستگاه نیمه طبیعىزیست شناسى : زیستگاه نیادى
biocummunity زیست شناسى : جامعه زندگان
biodegraability قابلیت تجزیه بیولوژیکىزیست شناسى : پذیرندگى فروافت زیست شناختى
biodegradable شیمى : زیست تجزیه پذیر
bioderm لایه زندهزیست شناسى : زیولایه
bioelectrical روانشناسى : برقازیستى
bioenergetics زیست شناسى : انرژى جانداران
bioerosion فرسودگى زیستىزیست شناسى : فرسایش زیستى
biofacies زیست شناسى : رخساره زیستى
biofeedback پس خوراند زیستىروانشناسى : بیوفیدبک
biogen زنده زازیست شناسى : زیست زا
biogenosphere زیست کرهزیست شناسى : زیست سپهر
biogeochemistry شیمى : زمین شیمى زیستى
biogeocoenosis زیستگاه نیمه طبیعىزیست شناسى : زیستگاه نیادى
biographical data روانشناسى : داده هاى زندگینامه اى
biographical information blank form علوم نظامى : فرم پر نشده بیوگرافى افراد
biographical intelligence اطلاعات مربوط به بیوگرافى افراد،(شخصیتهاى خارجى)
biographical inventory روانشناسى : پرسشنامه زندگینامه اى
biographical method روانشناسى : روش زندگینامه اى
bioinorganic chemistry شیمى : شیمى معدنى زیستى
bioinorganic کلمات مرتبط(bioinorganic):
biological agent عامل میکربىعلوم نظامى : عامل زیستى
biological classification زیست شناسى : رده بندى زیستى
biological control کنترل زیست شناختىزیست شناسى : واپاد زیستى
biological correlation زیست شناسى : همبستگى زیستى
biological defense پدافند میکربىعلوم نظامى : پدافند بر علیه تک میکربى
biological extinction انقراض زیستىزیست شناسى : نابودى زیستى
biological half time زمان فعالیت یک عامل میکروبىعلوم نظامى : زمان امکان فعالیت عامل میکربى
biological magnification زیست شناسى : بزرگنمایى زیستى
biological monitoring زیست شناسى : فرابینى زیستى
biological oxygen demand زیست شناسى : نیاز زیست شیمیایى به اکسیژن
biological pollution زیست شناسى : الودگى زیستى
biological potential زیست شناسى : توان زیستى
biological sciences روانشناسى : علوم زیستى
biological shield حفاظ زیستىزیست شناسى : سپر زیستى
biological system نظام زیستىزیست شناسى : سازگان زیستى
biological treatment تسویه زیستىزیست شناسى : کرد و کار زیستى
biological warfare علوم نظامى : جنگ میکربى
biological weapon علوم نظامى : جنگ افزار میکربى
biomass pyramid هرم توده زندهزیست شناسى : هرم زیست توده
biomass توده زنده ،زیوه تودهزیست شناسى : زیست توده
biome اقلیم زیست ،زیبومزیست شناسى : زیست بوم
biomechanics بیومکانیکورزش : زیست مکانیک
biometric کلمات مرتبط(biometric):
biometrics روانشناسى : زیست سنجىزیست شناسى : زیست سنجش
biometry روانشناسى : زیست سنجىزیست شناسى : زیست سنجى
biomolecular کلمات مرتبط(biomolecular):
biophage زیست شناسى : زنده خوار
biophysical روانشناسى : زیستى - فیزیکى
biophysics روانشناسى : زیست - فیزیک
biopolymer شیمى : زیست بسپار
biorhythm روانشناسى : چرخه زیستى
bios Basic Input Output Systemکامپیوتر : سیستم اساسى ورودى و خروجى بایوس
biosocial روانشناسى : زیستى - اجتماعى
biospher شیمى : زیست کره
biostimulant محرک زیستىزیست شناسى : انگیزاى زیستى
biosystem نظام زیستىزیست شناسى : سازگان زیستى
biot & savart's law الکترونیک : قانون بیو و ساوار
biot کلمات مرتبط(biot):
biotic communtity زیست شناسى : جامعه زندگان
biotic element زیست شناسى : عنصر زیستى
biotic succession تواتر زیستىزیست شناسى : پیاپى زیستى
biotite معمارى : میکاى سیاه
biotonus روانشناسى : تونوس زیستى
biphenyl کلمات مرتبط(biphenyl):
biplane interference علوم هوایى : تداخل ایرودینایکى بین دو بال که روى یکدیگر قرار گرفته اند
bipolar affective disorder روانشناسى : اختلال عاطفى دو قطبى
bipolar cells روانشناسى : یاخته هاى دو قطبى
bipolar plug علوم مهندسى : دوشاخه برق
bipropellant علوم هوایى : سوخت راکت متشکل از دو جزء سوخت و اکسیدکننده
bipyramid کلمات مرتبط(bipyramid):
bipyramidal شیمى : دو هرمى
biquadrate قوه چهارم
biquinary notation علوم هوایى : دستگاه نمادسازى که در ان هر رقم اعشارى توسط یک جفت رقم متشکل از یک ضریب 5 و یک ضریب 1 نشان داده میشود
biquinary کلمات مرتبط(biquinary):
bird cage ماسک مخصوص خط نگهدار( فوتبال امریکایى)ورزش : ماسک مخصوص خط نگهدار
bird of paradise مرغ بهشتى ،یکجور مرغ که پرهاى بسیارزیبایى دارد
bird's eye perspective عمران : پرسپکتیو اجسامى که از نقاط دور دیده میشوند
bird's nest قسمت عقبى قرقره ماهیگیرىورزش : حرکت اشیانه پرنده روى دارحلقه
bird's opening ورزش : گشایش برد
bird(ie) ضربه کمتراز استاندارد درهر بخشورزش : امتیاز گرفتن با ضربه کمتر از استاندارد
bird-fancier مرغ باز
bird-lime چسب ،کشمشک
bird-spider رتیل باغى
birdcage چهارچوب فلزى کانتینرهاعلوم نظامى : چهارچوب فلزى اطاق کنترل هواپیما
birdie مرغک
birding شکارمرغ ،شکارپرنده
birds are singing مرغان میخوانند،مرغان چهچه میزنند
birds of passage مرغان مهاجریا مسافر
birds of prey مرغان شکارى ،پرندگان شکارى
birds view چشم اندازهوایى
birds-eye ازهوادیده شده
birds کلمات مرتبط(birds):
birefringence انکسار مضاعفشیمى : شکست مضاعف
birin کلمات مرتبط(birin):
birling ورزش : مسابقه موازنه روى تیر شناور در اب
birmingham wire gauge الکترونیک : اندازه بیرمنگامى سیم
birmingham کلمات مرتبط(birmingham):
birth cry روانشناسى : اواى تولد
birth injury روانشناسى : اسیب تولد
birth mark روانشناسى : ماه گرفتگى
birth order روانشناسى : ترتیب ولادت
birth out of wedlock قانون ـ فقه : ولادت از زنا
birth rate نرخ افزایش ولادتقانون ـ فقه : ضریب افزایش جمعیتروانشناسى : اهنگ زاد و ولدبازرگانى : نرخ زاد و ولد
birth trauma روانشناسى : ضربه تولد
birthwort زراوند
bisectrix معمارى : خط نیمساز
biserial correlation روانشناسى : همبستگى دو رشته اى
biserial کلمات مرتبط(biserial):
bishop of the wrong colour ورزش : فیل بد رنگ شطرنج
bishop pairs ورزش : دو فیل شطرنج
bishops of opposite colours ورزش : فیلهاى ناهمرنگ شطرنج
bishops opening ورزش : گشایش فیل شطرنج
bishops کلمات مرتبط(bishops):
bisk ابگوشت یا اشى که ازگوشت پرنده ومیگو،ماهى وغیره درست میکنند
bismuth symb: Biشیمى : بیسموتعلوم هوایى : بیسموت
bisque ورزش : امتیاز تعادلى که زمان استفاده از ان به عهده بازیگر است
bissextile کبیسه دار،سال کبیسه
bistable device کامپیوتر : دستگاه دوپایا
bistate کامپیوتر : دو حالته
bistort انجبار
bistorta کلمات مرتبط(bistorta):
bistoury چاقوى کوچک جراحى
bistre ته دم راه( دراصل ته دم روباه رنگ قهوه اى سوخته)
bistribution کلمات مرتبط(bistribution):
bisulphate گل ترش
bisync کامپیوتر : binary synchronous communicationارتباطات همزمان دودویى
bit (am) معمارى : سرمته
bit brace علوم مهندسى : بست سرمته
bit by bit کم کم ،خردخرد
bit curb ورزش : هویزه
bit image کامپیوتر : مجموعه اى از بیت ها که در حافظه کامپیوتر به صورت یک ماتریس مستطیلى ذخیره شده اند
bit manipulation کامپیوتر : دستکارى بیت
bit map ناحیه اى در کامپیوتر که براى گرافیک نگهدارى شده است ،ارایه اى از بیت ها که وضعیت خاموش یا روشن بودن انها در ارتباط با ارایه اى از چیزهاى دیگر است ،نقشه بیت ،طرح شطرنجىکامپیوتر : بیت مپ
bit mapped font فونت شطرنجىکامپیوتر : قلم شطرنجى
bit mapped graphics کامپیوتر : گرافیک نگاشت ذره یى
bit mapped screen یک صفحه نمایش که در ان هر سلول تصویرى مى تواند در ارتباط با مکانى از حافظه RAM قرار گیردکامپیوتر : pixel
bit parallel کامپیوتر : طراحى و یا بکارگیرى تکنیک انتقال موازى
bit slice processor پردازشگر قطعه بیتىکامپیوتر : روش معمارى ریزپردازنده ها
bit stream رشته ذره یى ،بیت هاى متوالى ،مسیل بیتى ،نهر بیتىکامپیوتر : گروه بیتى
bit test کامپیوتر : تست بیت
bit transfer rate کامپیوتر : نرخ ارسال بیت
bitartrat کلمات مرتبط(bitartrat):
bitemporal hemianopsia روانشناسى : نابینایى گیجگاهى دو سویه
bitemporal کلمات مرتبط(bitemporal):
biteuro chagi ورزش : ضربه پا بطرف اریب
biteuro کلمات مرتبط(biteuro):
bitien کلمات مرتبط(bitien):
biting angle علوم نظامى : کوچکترین زاویه اصابت
biting wind سوز،بادسرد
bitnet کامپیوتر : بیت نت
bits per seconds کامپیوتر : بیت در ثانیه
bits کلمات مرتبط(bits):
bitt ورزش : میله بستن طناب به قایق
bitten with الوده دچار
bitten گازگرفته ،گزیدگى ،زننده
bitter-sweet تلخ وشیرین ،اول شیرین وبعدتلخ ،یکجورتاجریزى
bitterish کمى تلخ ،مایل به تلخى
bitterly بتلخى ،زارزار
bitterness تلخى ،تندى
bitters of life تلخى ها یامرارتهاى زندگى
bitters یکجورنوشابه تلخ
bitts علوم نظامى : موت جفتىعلوم دریایى : موت جفتى
bitumen binder عمران : حسب قیر
bitumen boiler عمران : دستگاهى که با ان قیر را میجوشانند
bitumen coat علوم مهندسى : روکش قیرى
bitumen emulsion امولسیون قیرمعمارى : دوغاب قیر
bitumen gronted construction عمران : اسفالت نفوذى
bitumen lining علوم مهندسى : استر قیرى
bitumen macadam مواد اغشته شده قیرى ،ماکادام قیرى ،ماکادام اسفالتىعلوم مهندسى : سنگریزى همراه با قیرمعمارى : ماکادام سیاه
bitumens کلمات مرتبط(bitumens):
bituminized chips علوم مهندسى : تراشه هاى اسفالت
bituminized کلمات مرتبط(bituminized):
bituminous binder مایه اتصال هیدروکربورى ،چسب مایه قیرى ،بست مایه هیدروکربنه ،بست مایه قیرىمعمارى : چسبنده قیرى
bituminous cement شیمى : سیمان قیرى
bituminous coal زغال قیرى( زغال سنگ معمولى)معمارى : زغال سنگ چاقشیمى : ذغال سنگ چاق
bituminous coat (am) معمارى : اندود قیرى
bituminous coating معمارى : اندود قیرى
bituminous concrete عمران : بتن قیرى
bituminous facing (am) پرده قیرىمعمارى : روکارى قیرى
bituminous felt معمارى : مشمع قیراندود
bituminous matter شیمى : ماده قیرى
bituminous paint رنگ قیردارعلوم مهندسى : رنگ قیرىعمران : رنگ قیرىمعمارى : رنگ قیرىعلوم هوایى : رنگى ضخیم و سنگین که جزء اصلى ان قیر بوده و بعنوان رنگ ضد اسید براى کم کردن خوردگى حاصل از بخارات و الکترولیت موجود در باطرى استفاده میشود
bituminous road علوم مهندسى : جاده یا خیابان اسفالت
bituminous rock شیمى : سنگ قیرى
bituminous shale معمارى : شیست قیردار
bituminous varnish لاک قیرىعلوم مهندسى : لاک اسفالت
bituminous قیرىعلوم مهندسى : قیرىمعمارى : قیردار
bituminuos gravel base عمران : بستر شنى قیردار
bituminuos کلمات مرتبط(bituminuos):
bit_twice کلمات مرتبط(bitٹtwice):
bivouac sheet ورزش : زیرانداز
bizzare delusion روانشناسى : هذیان نامانوس
bizzare روانشناسى : نامانوس
blach-hulled سیاه پوست
blach کلمات مرتبط(blach):
black anneal علوم مهندسى : سیاه گداختن
black ash شیمى : خاکستر سیاه
black belt ورزش : کمربند سیاه استاد جودو
black board تخته سیاه
black body curves نجوم : منحنى هاى جسم سیاه
black body radiation اشعه جسم سیاهنجوم : تابش جسم سیاه پرتو جسم سیاه
black body نجوم : جسم سیاهعلوم هوایى : جسم سیاهعلوم نظامى : قسمت خطرناک
black brittleness شکستگى سیاهعلوم مهندسى : ترک سیاه
black buzzard قره سنقر
black capitalism بازرگانى : سرمایه دارى سیاه
black coffee قهوه تلخ ،قهوه بى شیر
black concept علوم نظامى : علامت حاوى پیام طبقه بندى شده سیستم ارتباطى حاوى پیام طبقه بندى شده
black coral پسر،شبه
black d. دم گاز خفه کننده
black designation علوم نظامى : علامت مخصوص براى ارتباط طبقه بندى شده حامل پیام طبقه بندى شده
black diamond عمران : الماس سیاه
black dog کج خلقى ،مالیخولیا
black earth معمارى : سیاخاک
black endorsement قانون ـ فقه : براتى که در وجه حامل ظهر نویسى شده باشد
black face tube الکترونیک : لامپ تصویر سیاه
black flag پرچم دزدان دریایى ،پرچمى که نشانى اعدام زندانى است
black gang غلام سیاهعلوم نظامى : اتشکار موتور کشتى
black hawk هلى کوپتر سیکورسکى ،(مخصوص مین جمع کنى هوایى)
black hole سیاهچاله ،حفره سیاه ،زندان تاریکنجوم : چاله سیاهعلوم نظامى : سیاه چال
black ice ورزش : یخ شفاف روى اب
black induction الکترونیک : توقف القا
black ivory ساهان افریقایى
black japan لاک اسفالتعلوم مهندسى : ورنى اسفالت
black lead سرب سیاهالکترونیک : گرافیتشیمى : گرافیتعلوم هوایى : گرافیت
black leprosy قانون ـ فقه : جذام
black letter کامپیوتر : حرف سیاه
black level الکترونیک : تراز سیاه
black light الکترونیک : تابش فرابنفشعلوم هوایى : نور سیاه
black liqour شیمى : شربت سیاه
black list لیست سیاهقانون ـ فقه : فهرست اسامى موسساتى که در پرداخت دیون خود تعلل ویا در اجراى کار خدعه کرده اندبازرگانى : فهرست سیاه
black load علوم هوایى : سرب سیاه
black market operations بازرگانى : عملیات بازار سیاه
black mud لجن
black mulberry شاه توت
black oxid of manganese الکترونیک : مغنسیا
black partridge دراج
black paternoster افسون برضد روح پلید
black pickling علوم مهندسى : اسید شویى مقدماتى
black powder شیمى : باروت سیاهعلوم نظامى : باروت سیاه
black propaganda تبلیغات سیاهعلوم نظامى : تبلیغات خطرناک
black sheet علوم مهندسى : ورق سیاه
black short علوم مهندسى : شکستگى سیاه
black shortness علوم مهندسى : ترک سیاه
black slip علوم دریایى : خفت پران
black smith, hand hammer علوم مهندسى : چکش اهنگرى
black smith نعلبندعلوم مهندسى : اهنگرعلوم نظامى : اهنگر
black smiths, sledge hammer علوم مهندسى : پتک اهنگرى
black smiths, top swage قالب و سنبه اهنگرىعلوم مهندسى : قرار
black wash رنگ سیاهعلوم مهندسى : نوع دیگرى از گرافیت و کک و ذغال سخت یا مواد الى است که با مایعى بطور معلق و براى پوشش ماهیچه هاى تر و قالبهاى ماسه اى به کار برده مى شود
black will take no other hue بالاى سیاهى رنگى نیست
black-and-white سفید و سیاهالکترونیک : غیر رنگى
black-beetle سوسک گرمابه
black-eyed سیاه چشم
black-finish علوم مهندسى : پوشش سیاه
black-glass bottle بطرى ،بطلى
black-heart malleable علوم مهندسى : چدن چکش خوار با هسته سیاه
black-square weakness ورزش : ضعف خانه هاى سیه رنگ شطرنج
blackbird توکا،طرقه
blackbody radiation شیمى : تابش جسم سیاه
blackbody temperature شیمى : دماى جسم سیاه
blackbody جسم سیاهشیمى : تابشگر کامل
blackburne trap دام بلکبورنورزش : مات لگال
blackburne کلمات مرتبط(blackburne):
blackcap الوچه خورک ،سسک ،کاکل سیاه ،یکجورتمشک
blackcherry البالو
blacker than black الکترونیک : تراز فراسیاه
blacker کلمات مرتبط(blacker):
blackfellow بومى استرالیا
blackguard سرویسى که بدون برخورد به دیوارهاى طرفین به دیوار مقابل بخورد( پنجه)قانون ـ فقه : فحاشى کردن بهورزش : سرویسى که بدون برخورد به دیوارهاى طرفین به دیوار مقابل بخورد
blackguardy قانون ـ فقه : فحاش
blackish سیه چرده ،مایل به سیاه ،تیره
blackmar-diemer gambit ورزش : گامبى بلکمر - دیمر در پیاه وزیر شطرنج
blackmar کلمات مرتبط(blackmar):
blackness سیاهى
blackout سیاهىروانشناسى : بیهوشى موقتورزش : پخش نشدن مسابقه از تلویزیونعلوم هوایى : خاموشى
blackthorn درخت الوچه جنگلى
blackwall hitch علوم دریایى : گره قلاب
blackwall کلمات مرتبط(blackwall):
blackwood معمارى : چوب ساج
blacky pictures روانشناسى : تصویرهاى بلاکى
blacky کلمات مرتبط(blacky):
bladder-stone سنگ مثانه
bladder-type fuel call علوم هوایى : باک لاستیکى
bladder-type fuel cell علوم هوایى : باک لاستیکى
blade (sight) تیغهعلوم نظامى : مگسک تفنگ
blade angle of attack علوم هوایى : زاویه حمله تیغه
blade angle علوم هوایى : زاویه تیغه
blade back علوم هوایى : پشت تیغه
blade butt علوم هوایى : انتهاى تیغه ملخ که به توپى متصل است
blade center of pressure علوم هوایى : مرکز فشار تیغه
blade cuff علوم هوایى : قطعه اى که با متصل شدن به ساقه تیغه ملخ باعث افزایش عبور جریان هوا از روى موتور میشود
blade face علوم هوایى : روى تیغه
blade flapping علوم هوایى : حرکت تیغه هاى گردنده هلیکوپتر حول لولاى افقى
blade of spade معمارى : کف بیل
blade root علوم هوایى : ریشه تیغه
blade shank علوم هوایى : ساقه تیغه
blade span axis علوم هوایى : محور تغییر گام ریشه تیغه
blade station علوم هوایى : موقعیت شعاعى هر مقطع از تیغه
blade tip علوم هوایى : نوک تیغه
blade tracking علوم هوایى : مراحل تعیین موقعیت سر تیغه هاى ملخ نسبت به یکدیگر
blade twist علوم هوایى : تغییر نامطلوب گام ملخ از ریشه تا نوک
bladebone استخوان کتف یا دوش
bladel variation ورزش : واریاسیون بلادل در دفاع هلندى شطرنج
bladel کلمات مرتبط(bladel):
bladeless pump عمران : پمپ بدون پره
bladeless کلمات مرتبط(bladeless):
blades scrapers عمران : اسکریپر تیغه دار
blades عمران : پره توربین ابى
blading بازرگانى : بارنامه
blains دمل ،کورک
blam of peru (حنا )بلسان هندى
blam کلمات مرتبط(blam):
blamelessly ازروى بى گناهى
blamelessness بیگناهى ،بى تقصیرى
blamenfeld counter gambit ورزش : گامبى متقابل بلومنفند در دفاع بنونى
blamenfeld variation ورزش : واریاسیون بلومنفلد در دفاع مران شطرنج
blamenfeld کلمات مرتبط(blamenfeld):
blameworthiness شایستگى سرزنش
blanche کلمات مرتبط(blanche):
blanching شیمى : رنگ زدایى
blanck cutting دستگاه منگنهعلوم مهندسى : پانچ
blanck کلمات مرتبط(blanck):
blandly بملایمت
blandness ملایمت
blank ammunition مهمات مانورىعلوم نظامى : مهمات مشقى
blank bill قانون ـ فقه : براتى که در ان محل پرداخت قید نشده باشد
blank cartridge فشنگ بى گلوله
blank cell کامپیوتر : سل خالى
blank cheque چک سفیدقانون ـ فقه : سفید مهر
blank credit قانون ـ فقه : اعتبار نامحدود
blank experiment روانشناسى : ازمایش مچ گیرى
blank file محل خالى در ارایش صف جمععلوم نظامى : جاى خالى در صف
blank flange علوم مهندسى : قطعه - ایکس
blank holder ورق نگهدارعلوم مهندسى : ورق یا صفحه نگهدار کشویى
blank space علوم نظامى : جاى خالى
blank-book دفترسفید،کتابچه
blank-catridge علوم دریایى : گلوله سلام
blank-signed cheque قانون ـ فقه : چک سفید امضاء
blank-signed document قانون ـ فقه : سفید امضاء
blanker علوم مهندسى : حدیده اهنگرى
blanket buying خرید بصورت عمده ،خرید کالاهاى متعددبازرگانى : خرید کلى
blanket course لایه محافظ در مقابل رس ،لایه پادرس ،لایه ضد میک ،لایه در برابر کشش موئىمعمارى : روکش پادرس
blanket grouting عمران : تزریق سطحىمعمارى : تزریق سطحى
blanket insurance قانون ـ فقه : بیمه کلى
blanket order دستور کلىبازرگانى : سفارش کلى
blanket policy بیمه نامه کلى ،بیمه نامه ایکه همه اقلام را در بر میگیردبازرگانى : بیمه نامه جامع
blanketing عمران : اندود
blanking bars الکترونیک : نوارهاى خاموشى
blanking signal الکترونیک : پیام خاموشى
blanking slid علوم مهندسى : حدیده
blanking کامپیوتر : نشان ندادن یک کاراکتر یا ترک یک فضا در صفحه نمایش
blankly سر راست ،بدون ملاحظه ،بکلى ،بدون مقصودیامعنى
blankness سفیدى ،سادگى
blaps خرچسنه
blasius flow علوم هوایى : جریان کاملا لایه اى تئوریکى
blasius کلمات مرتبط(blasius):
blast box علوم مهندسى : اطاقک هوا
blast effect اثر انفجارعلوم نظامى : اثر موج انفجار
blast furnace burden علوم مهندسى : بار کوره بلند
blast furnace coke علوم مهندسى : کک کوره بلند
blast furnace gas main علوم مهندسى : لوله اصلى گاز کوره بلند
blast furnace gas علوم مهندسى : گاز کوره بلند
blast furnace gun علوم مهندسى : وسیله تزریق کوره بلند
blast furnace plant علوم مهندسى : تاسیسات کوره بلند
blast furnace slag تفاله کوره هاى مرتفع ،روباره کوره بلند،روبارهمعمارى : تفاله کوره بلند
blast furnaceman علوم مهندسى : مسئول یا متصدى کوره بلند
blast grit علوم مهندسى : ماسه هوا داده شده
blast injection engine علوم مهندسى : موتور تزریق دم
blast it مرده شورش را ببرد
blast line مسیر موج ضربتى ،مسیر موج انفجار خط موج انفجار( ترکش اتمى)علوم نظامى : مسیر موج انفجار خط موج انفجار
blast main علوم مهندسى : لوله دم
blast nozzle افشانک دمعلوم مهندسى : شیپوره دم
blast pipe علوم مهندسى : لوله دم
blast pressure علوم مهندسى : فشار کوره بلند
blast roasting علوم مهندسى : تشویه با هواى دم
blast valve ورزش : سوپاپ ازاد کننده هواى گرم براى صعود بالن
blast wave علوم نظامى : موج انفجار
blast-hole drill عمران : مته دورانى که با هواى فشرده خورده سنگها را از سوراخ خارج میکند
blaster علوم مهندسى : منفجر کننده
blasting cap کلاهک چاشنىعلوم مهندسى : کپسول دمندگى یا اتشبارىعلوم نظامى : کلاهک منفجر کننده
blasting fuse علوم مهندسى : اتشبارى انفجارى
blasting fuze ماسوره انفجارىعلوم نظامى : ماسوره منفجر کننده
blasting gelatin معمارى : ژلاتین انفجارى
blasting machine دستگاهى که براى منفجر کردن سنگهاى معدنى جهت استخراج انها،دستگاه انفجار،مانیتوعلوم مهندسى : دستگاه پاک کنندهمعمارى : دستگاه ترکشعلوم نظامى : وسیله منفجر کننده
blasting powder معمارى : باروت
blasting انفجار،پکیدنالکترونیک : غرشمعمارى : ترکیدن
bleach (to) رنگزدایىمعمارى : رنگبرى
bleach liquor زیست شناسى : گندزا
bleachers ورزش : قسمت بدون سقف ورزشگاه
bleaching agent شیمى : عامل رنگبر
bleaching materiel علوم نظامى : پودر شستشو براى رفع الودگى عوامل شیمیایى
bleaching powder گرد رنگبرىعلوم مهندسى : پودر کلرمعمارى : گرد رنگ زدایى
bleaching سفیدگرى ،پرداخت
bleakness سردى
blear eyes چشمان قى گرفته ،تارچشم
blear-eyed داراى چشمان قى گرفته ،تارچشم
bleck کلمات مرتبط(bleck):
bled کلمات مرتبط(bled):
bleed air علوم هوایى : هواى کمپرس شده
bleeder current جریان فرارىالکترونیک : جریان پر کردن
bleeder resistor الکترونیک : مقاومت فرارى
bleeder screw علوم مهندسى : پیچ هواگیرى
bleeder valve علوم مهندسى : شیر اطمینان
bleeder-type steam engine علوم مهندسى : ماشین بخار با شیر اطمینان
bleederresistor علوم مهندسى : مقاومت نشتى
bleeding edge حاشیه نقشهعلوم نظامى : حاشیه مخصوص ثبت اطلاعات حاشیه اى
bleeding tube علوم مهندسى : لوله هواگیرى
bleeding turbo-generator علوم مهندسى : توربو ژنراتور انشعابى
bleeding-glasses شاخ رگزنى
bleeding بالازدگى قیر به سطح ،تراوش قیر،حجامت ،فصد،اغشته به خونعلوم مهندسى : باند تداخل امواجعمران : عرق کردن بتنمعمارى : عرق کردن بتنشیمى : رنگ پس دهىروانشناسى : خونریزش
bleeds کلمات مرتبط(bleeds):
blended fund قانون ـ فقه : سرمایه هاى بهم منظم شده
blended علوم هوایى : شکل ایرودینامیکى که در ان اجزاء اصلى بدون هیچ خط یا حد و مرز مشخصى به یکدیگر متصل میشوند
blending علوم مهندسى : مخلوطروانشناسى : امتزاج
bleneh پس رفتن ،شانه خالى کردن
blennorhaea جریان مخاط،سوزاک
blennorhagia جریان مخاط،سوزاک
blent امیخت ،مخلوط کرد،مخلوط شد
blepharitis اماس پلک ،ورم جفن
blepherospasm روانشناسى : انقباض غیر ارادى پلک
blers کلمات مرتبط(blers):
blessed are the p of heart خوشابحال پاک دلان
blessed folder کامپیوتر : مخزن فرعى
blessed is he who خوشابه( حال )کسیکه
blessed thistle باداور،شوک مبارک
blessedmemory کلمات مرتبط(blessedmemory):
blessedness سعادت ،برکت ،مبارکى ،خوشى
blessing in d. توفیق اجبارى
blew نواخت ،بادکرد،وزید،فوت کرد،نفس نفس زد
blick کلمات مرتبط(blick):
blighted بادزده ،بادخورده ،زنگ زده ،شپشه گرفته ،ناکام ،محروم
blind a lley کوچه بن بست
blind alley عمران : کوچه بن بستمعمارى : کوچه بن بستروانشناسى : شاخه بن بست
blind analysis روانشناسى : تحلیل بى نام
blind arcade معمارى : طاقنما
blind bombing zone علوم نظامى : منطقه بمباران محدود
blind bridle ورزش : لگام چشمبنددار
blind circuit مدار یک طرفهعلوم نظامى : مدارى که ارسال پیام در ان یک طرفه انجام مى شود
blind coal زغال سنگ بى شعله
blind diagnosis روانشناسى : تشخیص بى نام
blind drainage area عمران : حوزه ابریز بسته
blind flange فلانژ سرپوشیدهعلوم مهندسى : فلانژ کلاهک
blind gate ورزش : دروازه هاى مسیر که دیده نمى شوند
blind hole سوراخ کورعلوم مهندسى : سوراخ مسدودورزش : سوراخ چمن که از فاصله معین دیده نمى شود
blind letter نامه اى که نام ونشان روشن ندارد
blind matching روانشناسى : همتاسازى بى نام
blind nut علوم هوایى : مهره کور
blind of one eye یک چشم
blind one eye از یک چشم کور
blind pass پاس بدون دید یارعلوم مهندسى : کالیبر کورورزش : پاس کور
blind pipe لوله غیرمشبکعمران : لوله کور
blind rivet علوم هوایى : پرچ کور
blind score ورزش : امتیاز اضافى به تیمى که عضو ان غایب یا اخراج شده و جانشینى ندارد
blind search کامپیوتر : جیستجوى بى نتیجه
blind side سمتى که بازیگر متوجه ان نیست سمت خط تجمع نزدیک به خط مماس( رگبى)ورزش : سمتى که بازیگر متوجه ان نیست سمت خط تجمع نزدیک به خط مماس
blind stiteh کور نخبه
blind transportation ارسال یک جانبهعلوم نظامى : ارسال پیام بدون توجه به گیرنده یااخذ جواب
blind valley معمارى : کور دره
blind window معمارى : پنجره نما
blind zone علوم نظامى : منطقه کور
blind-mans-buff ازمن دارى ،چشم بندى ،چشم بندانک
blindage صافکارى ساختمانعمران : صیقل کارى
blinded کلمات مرتبط(blinded):
blindfold chess غایبانهورزش : شطرنج چشم بسته
blindfold چشم بستن ،چشم بستهروانشناسى : چشم بسته
blinding خرده سنگپاشى ،پر کردن چشمه ها،کور کردن( در چاهها)،کورکننده ،صافکارىعمران : صیقل کارى ساختمانمعمارى : کور کردنعلوم نظامى : کور کردن
blinds کلمات مرتبط(blinds):
blindworm مار شیشه اى ،کورمار
blink microscope نجوم : میکروسکوپ چشمک زن
blinker yardarm علوم نظامى : چراغ مخابره دکل کشتى
blinkers ورزش : چشمبند اسب
blinking reflex روانشناسى : بازتاب پلک زدن
blinking کامپیوتر : چشمک زنى
blisk علوم هوایى : هر مرحله از روتور توربینهاى خطى که در ان دیسک و تیغه ها بصورت یکپارچه ساخته شده اند
blister agent عامل تاول زا،گاز تاول زا( ش م ر)علوم نظامى : گاز تاول زا
blister steel علوم مهندسى : فولاد جوش دار
blithely بطور خوشى
blitz formation ورزش : فرم پیاده اى اذرخش وار
blitzer ورزش : مدافع نفوذى
bloated hearing ماهى دودى
bloated کلمات مرتبط(bloated):
bloater ماهى دودى
blobber-lipped گنده لب
blobber چربى یاپیه نهنگ ،گنده ،کلفت
bloch band نوار بلوخالکترونیک : نوار انرژى
bloch کلمات مرتبط(bloch):
block 1 علوم دریایى : کنده
block 2 علوم دریایى : قرقره
block 3 (gun,artill) مسدود کنعلوم دریایى : دستگاه مسدود کننده
block cipher کامپیوتر : رمزگذارى بلوکى
block coefficient علوم نظامى : ضریب گنجایش ناو
block copolymer شیمى : همبسپار دسته اى
block definition کامپیوتر : تعریف بلوک
block graphics کامپیوتر : نگاره سازى بلوک
block header کامپیوتر : سر بلوک
block heel ورزش : نعلبند پاشنه اسب
block house موضع مستحکم( حاوى سنگر توپخانه)علوم نظامى : موضع مستحکم
block letters حروف جداودرشت
block lining عمران : پوشش با بلوک سیمانىمعمارى : پوشش بلوکى
block move انتقال بلوککامپیوتر : جابجایى بلوک
block note paper دسته کاغذیاد داشت( که بهم چسبیده وبرگ برگ کنده میشود)
block operation کامپیوتر : عملیات بلوک
block out عمران : جاسازى
block plot علوم نظامى : صفحه کنترل عکسهاى هوایى قائم صفحه کنترل موزاییکهاى برجسته بینى
block protection کامپیوتر : حفاظت بلوک
block ship علوم نظامى : سد کردن دهانه کانال
block shipment ارسال تدارکات به طور یکجاعلوم نظامى : ارسال اماد به طور قوال
block sort مرتب کردن بلاکىکامپیوتر : جورسازى کنده اى
block storing کنار هم چیدن کانتینرهاى مشابهعلوم نظامى : انبار کردن بارهاى قوال
block stowage loading علوم نظامى : بارگیرى وسایل هم مقصد در یک قسمت از وسیله ترابرى
block the plate ورزش : موضع گرفتن در خط پایگاه براى بیرون کردن و سوزاندن دونده با تماس توپ
block time علوم هوایى : زمان سپرى شده ا لحظه شروع حرکت هواپیما تا لحظه توقف
block-chain زنجیردوچرخه
block-counting test روانشناسى : ازمون مهره شمارى
block-design test روانشناسى : ازمون طراحى با مکعبها
blockade currency قانون ـ فقه : پولى که تبدیل ان به پول دیگر قانونا " منع شده باشد
blocked currency قانون ـ فقه : blocked
blocked cuurency پول مسدودبازرگانى : پول غیرقابل انتقال به خارج از کشور
blocked opening در مسدودمعمارى : درگاه بسته
blocked کلمات مرتبط(blocked):
blocker ورزش : مدافع روى تور والیبال
blockge کلمات مرتبط(blockge):
blockhouse بناى استحکامى مختصرعلوم هوایى : ساختمان محکمى نزدیک سکوى پرتاب براى محافظت پرسنل
blocking and chocking مهار بار روى وسیله ترابرىعلوم نظامى : ممانعت و راه بندى کردن
blocking capacitor علوم هوایى : نوعى خازن
blocking condenser الکترونیک : خازن انسدادى
blocking force علوم نظامى : نیروى سد کننده
blocking layer شیمى : لایه سدى
blocking oscillator driver الکترونیک : راه انداز اوسیلاتور انسدادى
blocking oscillator الکترونیک : اوسیلاتور انسدادى
blocking period الکترونیک : دوره وقفه
blocking position علوم نظامى : موضع سد کننده
blocking the means قانون ـ فقه : سد ذرایع
blocking up معمارى : گرفتگى
blockishness حماقت
blockload بار قوالعلوم نظامى : ارسال بار به طور یکجا
blocks کلمات مرتبط(blocks):
blockstone course لایه سنگچین( زیر بستر شوسه)معمارى : لایه سنگچین
blockstone کلمات مرتبط(blockstone):
blonde بور،سفیدپوست ،سفیدرو
blood agent مدت پروازعلوم نظامى : عامل شیمیایى لخته کننده خون عامل ضد حرکت خون
blood chit علوم نظامى : تقاضاى مساعدت و اهداى خون بازوبند تقاضاى کمک از مردم
blood corpuscles ذرات خون
blood guilt علوم نظامى : خونریزى ناحق
blood hound علوم نظامى : کاراگاه
blood knot نوعى گره( ماهیگیرى)ورزش : نوعى گره
blood letting روانشناسى : حجامت
blood money of an unborn child غرهقانون ـ فقه : دیه جنین
blood of the grape اب انگور،خون رز
blood rain معمارى : باران سرخزیست شناسى : باران سرخ
blood relationship خویشاوندى نسبىقانون ـ فقه : قرابت نسبى
blood rushed to his face خون ریخت درچهره اش
blood sport ورزش : کشتن شکار
blood sprang to his cheeks خون درگونه هایش دوید
blood stream روانشناسى : جریان خون
blooded کلمات مرتبط(blooded):
bloodedness کلمات مرتبط(bloodedness):
bloodguilt خونریزى ناحق
bloodguiltiness خون ریزى ناحق
bloodguilty مرتکب خونریزى ،مقصریامسئول ادم کشى ،جنایت کار،جانى
bloodlessly بدون خونریزى
bloodlet خون گرفتن ،فصد کردن ،حجامت کردن
bloods hot eyes چشمان قرمز و خون گرفته
bloods کلمات مرتبط(bloods):
bloodshedding خونریزى
bloodstain خونى ،خونین ،خون الود،خون ریخته
bloodstained خونى ،خونین ،خون الود،خون ریخته
bloodstone یشم خطایى ،حجرالدم
bloodthirstiness خونخوارى
bloodvessel رگ
bloody fight جنگ خونین ،جنگ سخت
bloody flux اسهال خونى
bloody-minded ستمگر،ظالم ،کینه کش
bloom of youth بحبوحه جوانى ،عنفوان شباب
bloomers شلوارزنانه گشادکه زنهاى ورزش کننده مى پوشند
blooming pass علوم مهندسى : کالیبر شمشه
blooming roll نورد شمشهعلوم مهندسى : دستگاه نورد شمشه
blooming shears علوم مهندسى : قیچى شمشه
blooming stand علوم مهندسى : مقام پیش نورد
blooming train علوم مهندسى : مسافت نورد
bloop ورزش : ضربه به توپ به قسمت داخلى محوطه بیس بال
blossed کلمات مرتبط(blossed):
blossomless بى شکوفه ،بى گل
blossoms کلمات مرتبط(blossoms):
blots کلمات مرتبط(blots):
blotting pad خشک کن دسته دار
blotting-paper کاغذ خشک کن
blotting کلمات مرتبط(blotting):
blow a way بادبرد
blow bitumen قیر هوادارعمران : قیر دمیده
blow cold علوم مهندسى : هواى سرد دمیدن
blow down داغان کردن ،پراندن ،بافوت درست کردن
blow full علوم مهندسى : به طور کامل دمیدن
blow gun علوم نظامى : تفنگ بادى
blow hole معمارى : دیگ جن
blow hot علوم مهندسى : هواى گرم دمیدن
blow in ورزش : حمله از میان خط
blow off عمران : شیر تخلیه
blow on (in) باد زدنعلوم مهندسى : فوت کردن
blow resulting in death قانون ـ فقه : ضربه منجر به موت
blow torch بورى زرگرى یا جوشکارى ،چراغ لحیم کارىعلوم مهندسى : نیچهمعمارى : پستانکعلوم نظامى : کوره لحیم کارى فشنگ جوش کارى
blow tubes علوم نظامى : لوله هاى دمنده
blow with the open glove ورزش : ضربه با دستکش باز بوکس
bluftly رک ،بى ملاحظه ،بسادگى
bluging علوم مهندسى : برامدگى
blumenfeld illusion روانشناسى : خطاى ادراکى بلومنفلد
blumenfeld کلمات مرتبط(blumenfeld):
blunderingly ازروى اشتباه
blunge سرشستن( درکوزه گرى)
blunted affect روانشناسى : افت هیجانى
blunted کلمات مرتبط(blunted):
bluntly بى پرده ،بدون تعارف ونزاکت
bluntness کندى ،بى پردگى ،بى ملاحظگى ،عدم رعایت نزاکت یاتعارف ،کودنى
bluser out با لاف گزاف ادعا کردن
bluser کلمات مرتبط(bluser):
blushingly درحال شرمندگى
blushless بى شرم ،بى خجالت
bnf کامپیوتر : Backus Naur Form
bo کلمات مرتبط(bo):
boaded کلمات مرتبط(boaded):
boand کلمات مرتبط(boand):
board checking ورزش : تنه
board clamps علوم نظامى : بست زنجیرهاى عرشه ناو
board computer کامپیوتر : یک کامپیوتر که تمام مولفه هاى الکترونیکى ان روى یک برد قرار گرفته است
board drop hammer علوم مهندسى : چکش چوبى
board exchange warranty کامپیوتر : ضمانت تعویض برد
board holder پهن بندمعمارى : پهنه بند
board of conciliation قانون ـ فقه : هیاتى که براى پیشگیرى و ایجاد توافق بین کارگر و کارفرما انجام وظیفه مى کندبازرگانى : هیات مصالحه
board of directers هیئت مدیره
board of directors هیات مدیرهقانون ـ فقه : هیات مدیره ،هیات نظارروانشناسى : هیات مدیرهبازرگانى : هیئت مدیره
board of governors قانون ـ فقه : شوراى مدیران
board of inspection and survey سازمان بازرسىعلوم نظامى : هیئت بازرسى کننده خسارات و ضایعات
boasts کلمات مرتبط(boasts):
boat awain's locker علوم نظامى : انبار خدمه قایق
boat awain علوم نظامى : سرملوان
boat boom علوم نظامى : بوم قایق
boat box علوم نظامى : جعبه کمکهاى اولیه قایق
boat call علوم نظامى : مخابره با قایق
boat diagram علوم نظامى : دیاگرام محل قایقها در عملیات هجومى اب خاکى
boat falls علوم نظامى : طناب بالا کشنده قایق
boat flotilla علوم نظامى : ناو گروه قایقهاى هجومى
boat form شکل قایقىشیمى : قایقى شکل
boat gang علوم نظامى : نگهبان قایق
boat group علوم نظامى : ناو گروه قایقها در عملیات اب خاکى
boat hails علوم نظامى : شناسایى قایق
boat hook ورزش : چنگک قایقعلوم نظامى : هوک قایقعلوم دریایى : چوب دست قایق
boat lanes علوم نظامى : خط سریال هجوم قایقها در عملیات اب خاکى ستون قایقهاى هجوم کننده
boat net ورزش : تور ماهیگیرى با قایق
boat painter علوم نظامى : طناب قایق
boat plug علوم نظامى : پیته قایق
boat pool علوم نظامى : حوضچه قایق
boat rendezvous area منطقه تجمع قایقهاعلوم نظامى : منطقه الحاق قایقهاى ناو گروه
boat rod ورزش : چوب کلفت ماهیگیرى با قایق
boat rope علوم دریایى : طناب سینه قایق
boat skids علوم نظامى : گهواره قایق
boat space فضاى بار موجود در قایقعلوم نظامى : محوطه بار قایق
boat station علوم نظامى : جاى خدمه قایق
boat tail پاشنه قایقعلوم نظامى : دم قایق
boat team تیم قایق اب خاکىعلوم نظامى : تیم سوار شونده در یک قایق در عملیات اب خاکى
boat telephone علوم نظامى : تلفن ساحلى
boat wave موج قایقهاعلوم نظامى : موج ناو گروه
boat work علوم دریایى : قایق برى
boat your oars علوم دریایى : پارو به قایق
boatchock علوم نظامى : زین قایق
boatdeck علوم نظامى : پل قایق
boating ورزش : قایقرانى
boatswain's call علوم دریایى : سوت ملوانى
boatswain's chair علوم دریایى : صندلى نقاله
boatswain's party علوم دریایى : گروه ملوان
bob and weave ورزش : رقص پا
bobbed کلمات مرتبط(bobbed):
bobded کلمات مرتبط(bobded):
bobes کلمات مرتبط(bobes):
boblet ورزش : لوژ 2 نفره
bobrum ورزش : پیست لوژسوارى
bobsledding ورزش : مسابقه لوژسوارى
bobsleigh ورزش : مسابقه لوژسوارى
bocci(e) ورزش : بولینگ ایتالیایى
bocci کلمات مرتبط(bocci):
bod کلمات مرتبط(bod):
bode's relation نجوم : رابطه بود
bodement پیشگویى ،شگون ،فال
boden's mate ورزش : مات بودن
boden کلمات مرتبط(boden):
bodies کلمات مرتبط(bodies):
bodification عمران : بهسازى محیط
bodiless بى بدن ،غیرجسمانى
bodily harm قانون ـ فقه : صدمه جسمانى
bodily pain درد بدنى ،جسمى
body (jf) علوم دریایى : متن
body alinement تنظیم بدنعلوم نظامى : تنظیم بدن تیرانداز
blue bark گزارش حرکتعلوم نظامى : تقاضاى هزینه سفر و معاش حرکت
blue beam magnet الکترونیک : مغناطیس اشعه ابى
blue bell گزارش جنایتعلوم نظامى : گزارش بدرفتارى
blue chip personal computer کامپیوتر : کامپیوترهاى شخصى ارزان سازگار با IBM که در کشور کره توسط شرکت HYUNDAI ساخته مى شود
blue collar employees روانشناسى : کارگران
blue commander (orange commander) فرمانده نیروهاى خودىعلوم نظامى : فرمانده نیروهاى ابى
blue devil افسردگى ،ال ،دیو
blue flag ورزش : پرچم ابى براى علامت دادن بکسى که اتومبیل دیگرى بدنبال و نزدیک اوست تا راه بدهد
blue forces نیروهاى خودىعلوم نظامى : نیروهاى ابى
blue fox سگ روباه
blue gun الکترونیک : لوله پرتاب ابى
blue key علوم نظامى : نقطه کمکى ابى براى تنظیم عکس در موقع ظاهر کردن فیلم
blue line ورزش : خط دفاعى هاکى
blue liner مدافع( هاکى)ورزش : مدافع
blue mud معمارى : گل کبود
blue or copper vitriol کات کبود،زاج کبود
blue shift شیمى : جابجایى به سوى ابى
blue vitriol معمارى : کات کبودشیمى : کات کبود
blue water school انانى که نیروى دریایى انگلیس راتنها نیروى کافى ان میدانند
blue water دریاى ازاد
blue-book گزارش نامه مجلس
blue-brittle علوم مهندسى : شکستگى ابى
blue-brittleness علوم مهندسى : شکنندگى ابى رنگ
blue-eyed زاغ ،ابى چشم
blue-jacket سرباز نیروى دریائى
blue-print دستور کار،چاپ ابى( در عکاسى)روانشناسى : چاپ ابى
blue-yellow blindness روانشناسى : رنگ کورى ابى - زرد
bluebice مینا یا لاجوردى فرنگى
bluebottle گل تکمه ،یکجورمگس ابى رنگ ،خرمگس
bluejacket علوم نظامى : مهناوىعلوم دریایى : مهناوى
blueness رنگ ابى یا کبود
bluestone کات کبوتمعمارى : کات کبود
bluet سادگى ،بى تزویرى
bluffness بى پردگى ،درشتى ،سادگى
board of trustee بازرگانى : هیات امناء
board of trutees روانشناسى : هیات امنا
board-check تنه زدنورزش : خطا
board-surfer ورزش : موج سوار
board-wages جیره خشکه
boarding call بازدید رسمىعلوم نظامى : دعوت به بازدید
boarding party علوم نظامى : تیم تفتیشعلوم دریایى : گروه پژوهش ،تیم تفتیش
boarding visit علوم دریایى : بازدید پس دادن
boarding-house شبانه روزى ،مهمانخانه
boarding-school مدرسه شبانه روزى
boards برگشت توپ از تخته بسکتبالورزش : دیوار چوبى دور زمین
boarfish گرازماهى
boastered work معمارى : کار قلم درز شده
boastered کلمات مرتبط(boastered):
boasting لاف زنى ،قلم زنى
boastingly لاف زنان ،فخرکنان
boat anchor علوم نظامى : لنگر قایق
body brick عمران : اجر قرمزمعمارى : اجر خوب پخته شده
body building ورزش زیبایى اندامورزش : بدنسازى ،پرورش اندام
body capacitance الکترونیک : ظرفیت بدن
body cell روانشناسى : یاخته غیر تناسلى
body centered cubic space lattice عمران : شبکه فضاویى مکعبى با مرکز حجمى
body checker ورزش : بازیگر تنه زن
body english ورزش : چرخش بى اختیار
body force معمارى : نیروى حجمى
body image disturbances روانشناسى : اختلالهاى تصویر بدن
body image روانشناسى : تصویر بدن
body language روانشناسى : زبان بدن
body mechanics ورزش : مکانیک بدن
body of a map (chart) علوم نظامى : منطقه زیر پوشش نقشه یا نمودار
body of carpenter's plane معمارى : کوله رنده نجارى
body politic ملت
body sand علوم مهندسى : ماسه پر کننده
body scissors سگک از رو( کشتى)ورزش : سگک از رو
body size روانشناسى : اندازه بدن
body sway test روانشناسى : ازمون نوسان بدن
body type کامپیوتر : فونت متنروانشناسى : سنخ بدنى
body-build روانشناسى : هیکل
body-centered cubic lattice شیمى : شبکه مکعبى مرکز پر
body-centered cubic شیمى : مکعب مرکز پر
body-centered علوم مهندسى : بطور فضایى متمورکز شده
body-check ورزش : سد کردن بازیگر توپدار
body-fit bolt علوم مهندسى : پیچ مناسب
body-fit sleeve علوم مهندسى : پوسته یا غلاف مناسب
body-guard نگهبان ،موکب ،هنگ ویژه
body-snatcher قانون ـ فقه : مرده دزد
body-surf ورزش : موج سوارى بدون تخته
bodysurfer ورزش : موج سوار بدون تخته
bodysurfing ورزش : موج سوارى روى سینه و شکم
boeckl ورزش : پرش از لبه داخلى اسکیت با 1/5 چرخش و بازگشت روى لبه خارجى همان اسکیت
boek bou شانهورزش : بوک بو
boek کلمات مرتبط(boek):
boeuf کلمات مرتبط(boeuf):
boffle علوم هوایى : تیغه
boffles کلمات مرتبط(boffles):
bog iron ore سنگ اهن باطلاقىعلوم مهندسى : سنگ اهن خلاش
bog iron معمارى : اهن خلاش
bog lime مارن( نوعى اهک)عمران : مارنمعمارى : اهک مردابى
bog soil عمران : خاک مردابىمعمارى : خاک مردابى
bog-rush گورگیاه
bogardus social distance scale روانشناسى : مقیاس فاصله اجتماعى بوگاردوس
bogardus کلمات مرتبط(bogardus):
bogen cage روانشناسى : قفس بوگن
bogen کلمات مرتبط(bogen):
boggy باطلاقىعلوم نظامى : زمین باطلاقى
bogie hearth furnce علوم مهندسى : کوره حرارتى گردان
bogoliubov-indian defence ورزش : دفاع بوگولیوبوف - هندى در پیاده وزیر شطرنج
bogoliubov کلمات مرتبط(bogoliubov):
bogota قانون ـ فقه : نام شهرى در جمهورى کلمبیاى امریکا که در سال 1948 کنفرانسى در ان منعقد شد و سازمان دولتهاى امریکایى را به وجود اورد
bogtrotter باطلاق کردیعنى ایرلندى
bohemian اهل ( کمى ) که درزندگى یاکارخودبرسم وقانون دیگران کارى ندارد
bohr atom الکترونیک : اتم بوهر
bohr magneton شیمى : مگنتون بور
bohr model شیمى : مدل بور
bohr radius شیمى : شعاع بور
bohr's correspondence principle اصل تناظرشیمى : اصل همخوانى
bohr-rutherford atom شیمى : اتم بور - رادرفورد
bohr کلمات مرتبط(bohr):
boilcd کلمات مرتبط(boilcd):
boiled eggs تخم مرغ اب پزیا جوشانده
boiled sweets اب نبات
boiled water شیمى : اب جوشیده
boiled کلمات مرتبط(boiled):
boiler maker علوم مهندسى : سازنده دیگ بخارعلوم نظامى : متصدى دیگ بخار
boiler plate ورزش : سطح یخزده و سفت برف
boiler room علوم نظامى : اطاق دیگ بخار
boilerplate قطعه اى از متن که بارها کلمه به کلمه در سندهاى گوناگون استفاده مى شود ورق اهن دیگ بخار،تکیه کلامکامپیوتر : متن استاندارد
boiling chip شیمى : سنگ جوش
boiling heat علوم مهندسى : گرماى جوشش
boiling point elevation constant شیمى : ثابت صعود نقطه جوش
boiling point elevation شیمى : صعود نقطه جوش
boiling rod شیمى : میله جوش
boiling water اب جوش
boiling-point curve علوم مهندسى : منحنى نقطه جوش
boiling جوشنده ،جوش زننده ،خشمناک ،جوش ،غلیان
bois jourdian عمران : نوعى سنگ مرمر که بیشتر در فرانسه یافت میشود
bois کلمات مرتبط(bois):
boisterous laughter قاه قاه خنده ،خنده بلند
boisterously باصداى زیاد
bokk کتابورزش : تحلیلهاى منتشرشده گشایشهاى شطرنج
bold face طرح موکد،طرح سیاهکامپیوتر : حرف سیاه
bold printing کامپیوتر : پر رنگ چاپ کردن
bold-faced type حروف سیاه برجسته
bold-faced جسور،گستاخ
boldfacing کامپیوتر : درشت نمایى
boldly جسورانه ،گستاخانه
boldness تهور،جسارت ،گستاخى ،بى باکىعلوم نظامى : بى باکى
bole armeniac گل ارمنى
boleslavsky system ورزش : سیستم بولسلاوسکى در دفاع گرونفلد شطرنج
boleslavsky کلمات مرتبط(boleslavsky):
bolid سنگ اسمانى
bolide سنگ اسمانى
boliefs کلمات مرتبط(boliefs):
bollard eye علوم دریایى : چشمى موت
bollard تیر عمودى ساحل براى بستن قایق منقارى( کوهنوردى)،میله مهارعمران : نوعى سنگ گوشه دارورزش : تیر عمودى ساحل براى بستن قایق منقارىعلوم نظامى : موت بزرگعلوم دریایى : موت بزرگ
bolldozer عمران : بولدوزر
bolometer الکترونیک : بولومترشیمى : بولومتر
bolometri بولومترىنجوم : تابش سنجى
bolometric magnitude نجوم : قدر تابش سنجى
bolometric کلمات مرتبط(bolometric):
bolshevik بلشویک یا بلشویکى
bolsheviki بلشویکها
bolshevism بلشویسم ،بلشویکیسم ،مکتبى متفرع از مارکسیسم که مبدع ان لنین بوده است و مبتنى است بر تاکید این مسئله که طبقه پرولتاریا باید با جنبش و اعمال قوه و بدون اینکه منتظر فرسودگى خودبخودى سیستم کاپیتالیستى باشدقانون ـ فقه : قدرت سیاسى را به دست گیرد.
bolson عمران : حوزه ابریز بسته
bolster layer بالش گیاهىمعمارى : بالش نهائى
bolster plate علوم مهندسى : صفحه براى مهار کردن
bolstering روانشناسى : تشجیع
bolsterup متحمل شده
bolt and nut معمارى : پیچ و مهره
bolt clipper قیچى پیچعلوم مهندسى : پیچ بر
bolt dies علوم مهندسى : حدیده هاى پیچ
bolt driving gun علوم مهندسى : اچار رینگى
bolt release چفت ضامن ،رهاکننده گلنگدنعلوم نظامى : چکاننده
bolt rope علوم دریایى : طناب کناره
bolt shank علوم مهندسى : محور یا شفت پیچى
bolt upright راست ،بطورعمودى
bolts and nuts علوم نظامى : پیچ و مهره
bolts کلمات مرتبط(bolts):
boltzmann constant شیمى : ثابت بولتزمننجوم : ثابت بولتزمان
boltzmann distribution function شیمى : تابع توزیع بولتزمن
boltzmann distribution شیمى : توزیع بولتزمن
boltzmann equation الکترونیک : معادله بولتسمان
boltzmann h threrem شیمى : قضیه H بولتزمن
boltzmann علوم هوایى : بولتزمن
bomarc موشک بومارک( زمین به هوا با کلاهک هسته اى پدافند هوایى)علوم نظامى : موشک بومارک
bomb alarm system علوم نظامى : سیستم اعلام خطر بمباران اتمى
bomb cemetery محل تخریب بمبهاى عمل نکردهعلوم نظامى : محل تجمع بمبهاى فاسد
bomb damage assessment علوم نظامى : تعیین میزان خسارت ناشى از بمب
bomb disposal تخریب بمبعلوم نظامى : از کار انداختن بمب
bomb impact plot علوم نظامى : بردن محل اصابت بمب روى نقشه
bomb out ورزش : شروع شیرجه از هواپیما
bomb proof ضد بمبعلوم نظامى : پناهگاه یا ساختمانى که در مقابل بمب مقاوم باشد
bomb reconnaissance علوم نظامى : شناسایى محل بمبهاى عمل نکرده شناسایى محل بمب
bomb release line خط رهایى بمبعلوم نظامى : خط فرضى دور هدف که هواپیما بمب خود را داخل ان رها مى کند
bomb release point علوم نظامى : نقطه رهایى بمب
bomb sighting system سیستم نشانه روى بمبعلوم نظامى : سیستم هدف گیرى بمب
bombardment photography علوم نظامى : عکاسى از بمباران هوایى
bombasine یکجورپارچه پشم وابریشم ،سوف
bombay شهر بمبئى
bombbardment کلمات مرتبط(bombbardment):
bombers raided the city بمب افگن هابران شهرحمله کردند،بمب افگن ها ان شهر رابمباران کردند
boi; کلمات مرتبط(boi;):
bombers کلمات مرتبط(bombers):
bombing angle زاویه رها کردن بمبعلوم نظامى : زاویه پرتاب بمب زاویه پرواز هواپیما در هنگام رها کردن بمب
bombing errors اشتباهات حاصله از پرتاب بمبعلوم نظامى : خطاى پرتاب بمب
bombing height ارتفاع بمبارانعلوم نظامى : ارتفاع رهایى بمب ارتفاع هواپیما تا هدف در موقع رهایى بمب
bombing بمباران کردنعلوم نظامى : گلوله باران کردن
bomblet علوم نظامى : بمب خوشه اى
bombline علوم مهندسى : خط بمبعلوم نظامى : خط تامین پرتاب بمب
bombproof دافع بمب ،پناه دهنده ازاثربمب ،ساختمانى که پناه بمب باشد
bombsight کلمات مرتبط(bombsight):
bon کلمات مرتبط(bon):
bona fide holder بازرگانى : دارنده مجاز
bona fide purchaser خریدار با حسن نیتقانون ـ فقه : خریدار منصف
bona کلمات مرتبط(bona):
bond albedo علوم هوایى : نسبت میزان نور بازتابش شده به میزان نور برخوردکرده
bond angle شیمى : زاویه پیوند
bond cleavage شیمى : گسسته شدن پیوند
bond discount قانون ـ فقه : تنزل مبلغ اسمى اوراق قرضه
bond dissociation energy شیمى : انرژى تفکیک پیوند
bond distance شیمى : طول پیوند
bond energy شیمى : انرژى پیوند
bond formation energy شیمى : انرژى تشکیل پیوند
bond issue بازرگانى : صدور اوراق قرضه
bond length شیمى : طول پیوند
bond moment شیمى : گشتاور پیوند
bond order شیمى : مرتبه پیوند
bond plastering علوم مهندسى : اندودکارى
bond polarity شیمى : قطبیت پیوند
bond predium قانون ـ فقه : قرضه با سود
bond premium قانون ـ فقه : bond
bond rupture شیمى : گسیختن پیوند
bond strength شیمى : قدرت پیوند
bond stress عمران : تنش پیوستگى
bondary کلمات مرتبط(bondary):
bonded good کالاى گمرکى
bonded goods کالاهایى که در انبار گمرک میباشدبازرگانى : کالاهایى که تحت کنترل گمرک نگهدارى میشود
bonded store انبار گمرکبازرگانى : انبارى که کالاهاى وارداتى در ان نگهدارى میشود
bonded ware house قانون ـ فقه : انبار گمرکى
bonded warehouse بازرگانى : انبار گمرک
bonder معمارى : ریشه دار
bonding electron pair شیمى : زوج الکترون پیوندى
bonding electrons شیمى : الکترونهاى پیوندى
bonding molecular orbital شیمى : اوربیتال مولکولى پیوندى
bonding orbital شیمى : اوربیتال پیوندى
bonding resistance of rail الکترونیک : مقدار مقاومت اتصال به ریل
bonding پیوند،مقید کردن ،قید،گیره ،اتصالى اتصال بدنه ،اتصال منفىالکترونیک : ربط به شاسىعمران : چسباندن دو یا چند قطعه چوبى توسط چسبشیمى : تشکیل پیوندعلوم هوایى : اتصالعلوم نظامى : حرکت خیز به خیز
bondmaid کنیز( زرخرید)
bonds of relationship قیود خویشاوندى ،رشته قوم وخویشى
bonds بازرگانى : اوراق بهادار
bondservant غلام ،بنده ،برده
bondservice بندگى ،غلامى
bone black علوم مهندسى : عاج سیاه
bone conduction روانشناسى : رسانش استخوانى
bone glue علوم مهندسى : سریشم استخوانى
bone of contention مایه نفاق
bone oil علوم مهندسى : روغن استخوانى
bone-ache استخوان درد
bone-dry شیمى : کاملا "خشک
bone-setter شکسته بند
bone-setting شکسته بندى
boneblack کلس حیوانى
boned کلمات مرتبط(boned):
bonefire اتش بزرگ ،شعله ،اتش بازى
boneless بى استخوان
bones کلمات مرتبط(bones):
bonification scheme عمران : طرح بهسازى محیط
bonification معمارى : به سازى محیط
bonne کلفت
bononi کلمات مرتبط(bononi):
bonour کلمات مرتبط(bonour):
bonum کلمات مرتبط(bonum):
bonus baby ورزش : بازیگر با پیش پرداخت زیاد
bonus pass ورزش : پاس زمینى
bonus situation خطاى تیم به حد نصاب( براى هر خطاى اضافى یک پرتاب ازاد به حریف داده مى شود)ورزش : خطاى تیم به حد نصاب
boobytrapped mine علوم نظامى : مین تله انفجارى شده
boobytrapped کلمات مرتبط(boobytrapped):
bood کلمات مرتبط(bood):
boodle دسته ،جمع ،رشوه
boogie کلمات مرتبط(boogie):
book cost بازرگانى : هزینه ثبت شده در دفتر
book debts قانون ـ فقه : بدهى دفترى
book draw ورزش : تساوى کتابى یا تئوریک شطرنج
book keeper دفتردار
book keeping by double e. دفتردارى مترادف
book keeping by single e. دفتردارى ساده
book making ورزش : شرطبندى
book message علوم نظامى : نامه اى که سایر گیرندگان در ان قید نمى شود
book move ورزش : حرکت کتابى شطرنج
book of proverbs کتاب امثال حضرت سلیمان
book of psalms زبور داود،زبور حضرت داود،مزامیر داود
book of reference کتاب براى مراجعه گاهگاهى ،کتاب راهنما
book og kings کتاب پادشاهان ،سفرملوک : نام یکى ازکتابهاى عتیق
book one کتاب نخست ،جلد نخستین
book-learning علم کتابى( درمقابل علم عملى یاعلم زندگانى)
book-marker نشان لاى کتاب ،چوب الف
book-plate برچسب کتاب
bookbinder صحاف
bookbindery کارخانه صحافى ،صحاف خانه
booking-clerk بلیط فروش
booking-office مرکز فروش بلیط
booking نام نویسى و تهیه پرونده براى افراد ثبت نام کردن ،بلیط رزرو کردن ،ثبت در دفترعلوم نظامى : رزرو جا
bookplayer ورزش : شطرنج باز کتابى
bookrack رحل
books of this type این نوع کتابها
books کلمات مرتبط(books):
bookshelf قفسه کتاب
bookshop (دکان)
boom swing ناحیه لرزشعلوم مهندسى : حیطه نوسان
boom vang ورزش : طناب کوتاه وصل به پایین تیر تا عرشه قایق
boomerang effect اثر بومرنگروانشناسى : اثر پس زنى
boomerange قانون ـ فقه : دلیلى که به ضرر استدلال کننده تمام مى شود
boon companion رفیق اهل کین
boost charge علوم هوایى : ولتاژ ثابت و اولیه اى که به باطرى داده میشود تا انرا براى استارت موتور اماده نگه دارد
boost coil علوم هوایى : کوئل مرکزى
boost control علوم هوایى : سیستم کنترلى براى نگهداشتن فشار بوستر
boost phase مرحله دوم پرتاب موشکعلوم نظامى : مرحله روشن شدن موتور مرحله دوم
boost pressure علوم هوایى : فشار گاز بالاتراز اتمسفر که از سوپرشارژ کردن موتور ناشى میشود
boost rocket علوم هوایى : موتور راکت با سوخت جامد یا مایع براى به حرکت دراوردن یک رسانگر
boosted b-voltage الکترونیک : ولتاژ افزوده ب
boosted rocket موشک ازاد،(راکت 115 میلى مترى ایکس-ام)7-
boosted کلمات مرتبط(boosted):
booster converter الکترونیک : تبدیلگر ولت افزاى
booster magneto علوم هوایى : دینام کمکى
booster pump عمران : پمپ تقویتى جهت ایجاد فشار زیادعلوم هوایى : پمپ کمکى
booster transformer مبدل ولت افزاىالکترونیک : مبدل بوستر
boostes pump پمپ اضافىعلوم مهندسى : پمپ کمکى
boostes transformer علوم مهندسى : ترانسفورماتور کمکى
boostes کلمات مرتبط(boostes):
boostrap operation علوم هوایى : عملکرد سیستم دینامیکى که در ان سیکل اولیه به کمک نیرو یا نیروهاى خارجى شروع میشود ولى بدون ان ادامه مییابد
boostrap کلمات مرتبط(boostrap):
boot (topping) ورزش : قسمت قایق در بالاى اب
boot and saddle سوار شوید
boot band علوم نظامى : کش مخصوص گتر شلوار نظامى
boot blouse علوم نظامى : گتر شلوار
boot lace ورزش : بند کفش
boot locke علوم مهندسى : قفل صندوق عقب
boot maile ورزش : میخ کفش
boot record کامپیوتر : رکورد راه اندازى
boot topping علوم نظامى : رنگ امیزى خط ابخور
boot-hose زنگار،پاى افزار
boot-tree قالب چکمه یا پوتین
booter ورزش : بازیگر
bootes (boo) عواعلوم دریایى : چوپان
bootes گاوران ،عوا،صیاحنجوم : حارس الشمال نفاد
borax علوم هوایى : براکس
borborygmus باد یا قرقر شکم
borces کلمات مرتبط(borces):
bord's defence ورزش : دفاع برد در روى لوپس
bord کلمات مرتبط(bord):
border break ادامه محوطه نقشه تا حاشیه انعلوم نظامى : ادامه دادن اطلاعات نقشه تا حاشیه ان
border check irrigation عمران : ابیارى نوارى
border crosser عبور کنندگان از مرزعلوم نظامى : پناهندگان
border ditch irrigation عمران : ابیارى نوارى
border land عمران : زمین مرزى
border line خط حاشیه ،خط راهبر،خط کنارمعمارى : خط راهنما
border method معمارى : روش نوارى
border stone علوم مهندسى : سنگ مرزىمعمارى : جدول
borderer سرحد نشین
bordering machine علوم مهندسى : ماشینى که لبه لوله ها را خم مى کند
bordering کلمات مرتبط(bordering):
borderline mental retardation روانشناسى : عقب ماندگى ذهنى مرزى
borderline psychosis روانشناسى : روان پریشى مرزى
borderline schizophrenia روانشناسى : اسکیزوفرنى مرزى
borderline state روانشناسى : حالت مرزى
borderline روانشناسى : مرزى
borders قانون ـ فقه : حریم
bore hole pump عمران : تلمبه توربینى چاه عمیق
bore hole گمانه زن شناسائى ،چاه لوله اى ،گمانه شناسائى ،چاه ازمایشىعمران : چاه گمانهمعمارى : سوراخ گمانه
bore reset وسیله نگهدارنده کلینومترعلوم نظامى : پایه نصب کلینومتر در داخل لوله
bore sighting محوریابىعلوم نظامى : محوریابى کردن محوریابى لوله توپ
boreal forest زیست شناسى : جنگل سوزنى برگ شمالى
bootis گاوران ،عوا،صیاحنجوم : حارس الشمال نفاد
bootmaker پوتین دوز
boots شاگرد مهمانخانه ،کفش پاک کن
bootstrapping کامپیوتر : boot
booty of war قانون ـ فقه : غنیمت جنگى
boowi کلمات مرتبط(boowi):
boracic بوره اى
borane شیمى : بوران
borate شیمى : بورات
brake horsepower نیروى ترمزعلوم مهندسى : توان مفیدالکترونیک : توان حقیقى مهارى
brake lifting magnet علوم مهندسى : ترمز مغناطیسى اسانسور
brake lining علوم مهندسى : لنت ترمزعلوم هوایى : ماده اى با کارایى خوب در برابر اصطکاک و مقاومت در برابر حرارت زیاد
brake mean effective pressure علوم هوایى : مقدار محاسبه شده متوسط فشار در سیلندر در مرحله قدرت
brake piston cup علوم مهندسى : رینگ پیستون ترمز
brake pressure علوم مهندسى : نیروى ترمز
brake rigging اتصالات ترمز لوکوموتیوعلوم نظامى : تقویت کننده هاى ترمز لوکوموتیو
brake shoe carrier علوم مهندسى : نگهدارنده کفشک ترمز
brake shoe ring علوم مهندسى : رینگ کفشک ترمز
brake shoe علوم مهندسى : کفشک ترمز
brake specific fuel consumption علوم هوایى : مقدار سوخت مصرف شده در واحد زمان براى تولید واحد قدرت
brake weight معمارى : لنگر
brake wheel علوم هوایى : ترمز چرخها
braking کلمات مرتبط(braking):
bramble leaf fender دفراى تایرىعلوم دریایى : دفراى لاستیکى
brambling سهره کوهى
brambly خاردار
bran pie ظرف بزرگ پراز سبوس که اسباب بازیهایى درمیان ان پنهان مى کنند
bran-new بکلى نو یا تازه
brances کلمات مرتبط(brances):
branch circuit الکترونیک : مدار انشعابى
branch control structure کامپیوتر : ساختار کنترل انشعاب
branch cutoff عمران : دیوارى است که معمولا در جهت عمود بر دیوار سپرى ساخته میشود
branch cutout الکترونیک : فیوز انشعاب
branch depot علوم نظامى : امادگاه رسته اى
branch extension اتصال شنتعلوم مهندسى : اتصال موازى فرعى
branch head عمران : دهانه ابگیر نهر درجه یک
branch immaterial position علوم نظامى : شغل همه رسته اى
branch instruction کامپیوتر : دستورالعمل انشعاب
branch material curriculum علوم نظامى : برنامه اموزش مراکز اموزش رسته اى
branch material position علوم نظامى : شغل سازمانى
branch of a company قانون ـ فقه : شعبه شرکت
branch office شعبهعلوم نظامى : دفتر شعبه
branch pipe علوم هوایى : پنجه اگزوز
branch qualified officer علوم نظامى : افسر متخصص رسته اى
branch switch کلید( برق)علوم مهندسى : کلید
branch-cutter اهن دهره ،شاخه بر
branched chain structure شیمى : ساختار زنجیرى شاخه دار
branched polymer شیمى : بسپار شاخه اى
branched کلمات مرتبط(branched):
branches of production شاخه هاى تولیدبازرگانى : رشته هاى تولید
branches کلمات مرتبط(branches):
branching bay مصبزیست شناسى : دهانه
branching شاخه اىروانشناسى : شاخه گزینى
branchpipe علوم دریایى : سرلوله
branchy شاخه دار
brand leader مارک معروف ،علامت تجارتى ،بهترین علامت تجارىبازرگانى : پیشرو در بازار،بهترین مارک
brand loyalty وفادارى به کالایى خاصبازرگانى : نام تجارتى ،وفادارى به علامت تجارى یک محصول
brand name علامت ساختبازرگانى : نام تجارتى
brand switching بازرگانى : تغییر مصرف از یک نام به نام تجارتى دیگر
brandeburg شمسه
branded goods کالاهاى داراى علامت تجارىبازرگانى : کالاهاى مارکدار
branded کلمات مرتبط(branded):
brandied درعرق خوابانده
brandling یکجور کرم خاکى
brangle داد و بیداد( کردن) ،قیل وقال( کردن) ،نزاع( کردن)
brasier منقل ،برنج ساز،برنج کار،روى گر
brass and bronze foundry علوم مهندسى : ریخته گرى برنج و برنز
brass and bronze علوم مهندسى : برنج و برنز
brass band دسته موزیکى که( بیشتر )ادوات انها از برنج باشد
brass farthing پشیز،هیچ
brass pressure casting علوم مهندسى : برنج ریختگى فشارى
brass screen عمران : تورى برنجى
brass tacks (مج).مسایل اساسى
brass welding معمارى : جوش برنج
brass wire معمارى : مفتول برنجى
brass-founder ریخته گر،برنج ریز
brass-ware علوم مهندسى : برنج الات
brassage حق امتیاز سکه زدنقانون ـ فقه : هزینه مشکوک نمودن شمش
brassard علوم نظامى : بازوبند
brassart زره بازو
brassie ورزش : چوب شماره2
brath کلمات مرتبط(brath):
braun tube الکترونیک : لامپ براون
braun کلمات مرتبط(braun):
bravais lattice شیمى : شبکه براوه
bravais کلمات مرتبط(bravais):
bravely شجاعانه ،دلیرانه
bravo, pattern علوم نظامى : شکلى که حرارت سنج اب در عمق کمتر از ¹¹ 1فاتوم نشان مى دهد
brawler کلمات مرتبط(brawler):
brays کلمات مرتبط(brays):
brayton علوم هوایى : برایتون
braze (to) لحیم کردن ،برنج پوش کردنمعمارى : جوش دادن
braze-welding جوشکارى برنجىعلوم مهندسى : جوشکارى در دمایى بالاتر از ¹ 45درجه سانتى گراد و پایین تر از نقطه ذوب قطعات
brazier head rivet علوم هوایى : نوعى پرچ با سر بزرگ و نازک
brazil-wood دار پرنیان ،چوب سرخ
brazil بقم
brazilian برزیلى ،اهل برزیل
brazing atmosphere علوم مهندسى : گاز محافظ جوش
brazing solder علوم مهندسى : زرد جوش سخت
brazing torch علوم مهندسى : مشعل زرد جوش
bopeep یکجورغایب شدنک
borderland زمین سرحدى
borderline mental deficiency روانشناسى : نقص عقلى مرزى
borealis کلمات مرتبط(borealis):
bored pile معمارى : شمع درجا
bored well عمران : چاهى که بوسیله مته حفارى شده باشدمعمارى : چاه مته اى
bored کلمات مرتبط(bored):
borehole سوراخ متهعلوم مهندسى : سوراخ
boreign کلمات مرتبط(boreign):
boresafe fuze علوم نظامى : ماسوره داراى ضامن حرکت در داخل لوله
boresafe کلمات مرتبط(boresafe):
borescope بورسکوپعلوم هوایى : ابزار چشمى براى بازرسى قطعاتعلوم نظامى : وسیله دیدن خان کشى داخل لوله
boresight محوریابى کردن ،محوریابى لوله توپ وسیله محوریابىورزش : میزان کردن لوله و مگسک اسلحه در هدفگیرىعلوم نظامى : دوربین محوریابى
boric acid جوهر بوره ،اسید بوریک
boric بوره اى
borids شیمى : بوریدها
boring bit علوم مهندسى : چرخ دنده داخل گرد
boring chuck علوم مهندسى : سه نظام مته
boring cutter علوم مهندسى : قلم تراش
boring pipe عمران : لوله حفارى
boring stay قسمت ساکن مقابلعلوم مهندسى : محل نشست
boring tubes عمران : لوله هایى که براى حفارى بکار میرود
boring مته کردن ،چال ،گمانه ،حفره کنى ،سوراخ ،جاى متهعلوم مهندسى : سوراخ کردنعمران : گمانه کنىمعمارى : سوراخ کردنروانشناسى : ملال اورى
borings حفرهعلوم مهندسى : براده فلزعمران : چاله
boriontal retort tar قطران کوره هاى خوابیدهمعمارى : قطران قرعهاى خوابیده
boriontal کلمات مرتبط(boriontal):
borland international کامپیوتر : یک شرکت سازنده نرم افزارهاى ریزکامپیوتر
borland کلمات مرتبط(borland):
born blind کور مادرزاد
born in lawful wedding حلال زاده
born in the purple دارا زاده ،غنى زاده ،در نازو نعمت بدنیا امده
born out of wedlock قانون ـ فقه : زنازاده
born under an unlucky star بد اختر
born-haber cycle شیمى : چرخه بورن - هابر
boron hydride شیمى : بور هیدرید
boron water عمران : ابى که عنصر شیمیایى بردارد
boron symb: Bشیمى : بورعلوم هوایى : بور
borough council قانون ـ فقه : انجمن ده
borough justice قانون ـ فقه : عضو خانه اصناف
borouh کلمات مرتبط(borouh):
borrow area عمران : محل قرضه سد خاکى
borrow-pit گود خاک بردارى
borrowed capital بازرگانى : سرمایه استقراض شده
borrowed light معمارى : نورگیر فرعى
borrowed plumes پیرایه عاریه
borrowed کلمات مرتبط(borrowed):
borrower's note بازرگانى : قبض بدهکارى
borrowing بازرگانى : استقراض
borth کلمات مرتبط(borth):
bos کلمات مرتبط(bos):
boscage بیشه
bose distribution شیمى : توزیع بوز
bose-einstein distribution شیمى : توزیع بوز - اینشتین
bose-einstein statistics شیمى : امار بوز - اینشتین
bose کلمات مرتبط(bose):
bosh angle علوم مهندسى : زاویه شکم دادگى
bosom friend دوست محرم یا صمیمى یاهمدم
boson شیمى : بوزون
bosphorus بوسفور
bosporus بوسفور
bot Begining-Of-Tapeکامپیوتر : علامت شروع مکان صبط اطلاعات روى نوار مغناطیسى
botanic مربوط به علم گیاه شناسى
botanical pesticide زیست شناسى : افت کش گیاهى
botanical terms اصطلاحات گیاه شناسى
botchery (کار )سرهم بندى
bote حق مستاجر به برداشتن چوب براى بعضى مصارف ،تاوان ،غرامت
both sexes زنها و مردها،مرد و زن
both....and هم ¹¹¹¹هم
botheration زحمت ،درد سر،تشویش
bottle companion هم پیاله
bottle neck مهلکه ،محل تراکم عبور و مرور،گیر در کار،مانععلوم نظامى : اشکال کار
bottle pocket billiard ورزش : بیلیارد کیسه دار با 2 گوى و مهره بطرى مانند
bottle silt sampler عمران : نمونه بردارى با بطرى
bottle top mold علوم مهندسى : انگشتانه
bottle-brush شیشه پاک کن
bottle-feeding روانشناسى : تغذیه با بطرى
bottle-flower گل دکمه
bottle-holder نوکر یا ملازم پهلوان مشت زن ،پشت ،یار،یاور
bottle-rack جا بطرى
bottled کلمات مرتبط(bottled):
bottling علوم مهندسى : نخ شدگى
bottom blow (value) علوم نظامى : شیر ته دیگ بخار
bottom blown converter علوم مهندسى : مبدل دم مقدماتى
bottom board علوم مهندسى : تخته کف
bottom boom قلاب سرد کلعلوم مهندسى : بازوى متحرک جراثقال
bottom bounce علوم نظامى : انعکاس از کف دریا
bottom bouncing ورزش : ماهیگیرى با قایق و تکان دادن پى درپى قلاب
bottom cast علوم مهندسى : از زیر ریختن
bottom casting علوم مهندسى : قطعات ریخته گى بسته
bottom chord علوم مهندسى : قلاب سر دکل
bottom dead cente (bdc) علوم هوایى : نقطه مرگ پایین
bottom die علوم مهندسى : حدیده تحتانى
bottom fauna زیست شناسى : ته زى
bottom hole علوم مهندسى : سوراخ اصلى
bottom ice علوم نظامى : یخ کف دریاچه یا رودخانه
bottom layer علوم مهندسى : لایه مشترک
bottom level معمارى : تراز کف
bottom line طناب زیر بدنهعلوم دریایى : طناب زیرین
bottom mine مین شناور عمقىعلوم نظامى : مینى که در کف دریا مستقر مى شود مین کفه اى
bottom plate علوم مهندسى : صفحه مبنا
bottom pour علوم مهندسى : از زیر ریختن
bottom pouring plate علوم مهندسى : صفحه سرى ریزى
bottom price حداقل قیمتقانون ـ فقه : کمترین قیمتبازرگانى : پائین ترین قیمت
bottom profile (nav) علوم دریایى : نمایه بستر
bottom rail پاسار( در)معمارى : پاسار
bottom reverberation علوم نظامى : انعکاسهاى کفى
bottom rig ورزش : وسیله حفظ طعمه ماهیگیرى در اب
bottom roll علوم مهندسى : غلطک ماتریسى
bottom run علوم مهندسى : قشر ریشه
bottom slide علوم مهندسى : لغزنده زیرین
bottom sweep مین روبى از کف دریاعلوم نظامى : مین جمع کنى از کف دریا
bottom time ورزش : مدت ماندن غواص در زیر اب
bottom up technique کامپیوتر : روش اجرا از پایین به بالا
bottom width ستبراى پایه ،عرض بسترمعمارى : عرض کف
bottom-pure ladle علوم مهندسى : پاتیل ریخته گرى
bottomed کلمات مرتبط(bottomed):
bottoming reamer علوم هوایى : وسیله اى براى میزان و بزرگ ردن سوراخ به اندازه دلخواه بدون کج کردن لبه ها
bottoming tap علوم هوایى : وسیله اى براى دراوردن دندانه در یک سوراخ کور
bottoming کلمات مرتبط(bottoming):
bottomry قانون ـ فقه : قرارداد گرو گذارى کشتى
bottoms کلمات مرتبط(bottoms):
botton دکمه ،بسته شدن ،تکمه کردن ،غنچه
botvinnik variation ورزش : واریاسیون باتوینیک دردفاع نیمروزى شطرنج
botvinnik کلمات مرتبط(botvinnik):
bou کلمات مرتبط(bou):
bouffe کلمات مرتبط(bouffe):
bouger-lambert-beer law شیمى : قانون بوگر - لامبرت - بیر
bouger کلمات مرتبط(bouger):
bough-pot گلدان
bought خریدن ،خریدارى کردن ،بدست اوردن
bougie میل جراحى ،شمع مومى
boulder clay رس کلوخه اىمعمارى : یخ نهشت
boulder well عمران : چاه قلوه سنگى
boult بیختن ،الک کردن
boulter ریسمان چندقلابه
boun کلمات مرتبط(boun):
bounce pass ورزش : پاس با ضربه به زمین لاکراس
bounce-shot گویى که به زمین مى خورد و به طرف دروازه مى رود( لاکراس)ورزش : گویى که به زمین مى خورد و به طرف دروازه مى رود
bounced cheque قانون ـ فقه : چک برگشتى
bounced کلمات مرتبط(bounced):
bouncing cheque بازرگانى : چک برگشتى
bound barrel لوله تاب خوردهعلوم نظامى : لوله اى که در اثر حرارت تاب برداشته
bound charge الکترونیک : بار بسته
bound electron الکترونیک : الکترون بسته
bound for home اماده رفتن به کشور میهن
bound in boards با مقوا جلد شده
bound over قانون ـ فقه : ملتزم
bound to go موظف به رفتن
boundar trench معمارى : نهرچه مرزى
boundar کلمات مرتبط(boundar):
boundaries کلمات مرتبط(boundaries):
boundary conditions شرایط حدىعمران : شرایط حدىمعمارى : شرایط مرزىشیمى : شرایط مرزىبازرگانى : شرایط مرزى
boundary disclaimer مرز روى نقشهعلوم نظامى : نشان دهنده حدود جغرافیایى منطقه
boundary effect زیست شناسى : اثر مرزى
boundary equation بازرگانى : معادله حدى
boundary layer علوم هوایى : لایه مرزى
boundary surface شیمى : سطح مرزى
boundary trench عمران : نهرچه مرزى
bounden duty وظیفه واجب یا لازم
bounding mine مین جهنده ضد نفرعلوم نظامى : مین سطحى
bounding overwatch حرکت خیز به خیز با پوشش ،حرکت با اتش و مانورعلوم نظامى : خیز به خیز رفتن با استفاده از مراقبت اتش
bounding حرکت خیز به خیز،با خیز رفتنعلوم هوایى : اتصالعلوم نظامى : خیز به خیز
boundless بیکران ،بى حد و حصر
boundry lines ورزش : خطوط اطراف زمین والیبال
boundry کلمات مرتبط(boundry):
bounds register کامپیوتر : ثبات کرانه ها
bounds کلمات مرتبط(bounds):
bounties کمک اقتصادى دولتقانون ـ فقه : تشویق صنایع و بازرگانى به وسیله دولت
bountifully سخاوتمندانه ،بطور فراوانى
bountifulness سخاوت ،بخشش
bouquet mine مین سطلى غوطه ورعلوم نظامى : نوعى مین شناور خوشه اى
bourd کلمات مرتبط(bourd):
bourdon pressure gage شیمى : فشار سنج بوردون
bourdon tube علوم هوایى : لوله بوردون
boure کلمات مرتبط(boure):
bourgeois class طبقه سوداگربازرگانى : طبقه بورژوا
bourn دزده رود،جوىمعمارى : نهر کوچک
bourne حد،کنار،پایان ،اندازه ،جوى ،نهر کوچک
bourrelet روپوش کمربند گلولهعلوم نظامى : ورم تمرکز گلوله
boutant کلمات مرتبط(boutant):
bouy-jumper (نفر)
bouy کلمات مرتبط(bouy):
bouyancy pump عمران : پمپ شناور
bouyancy علوم مهندسى : بالابر
bouyant foundation پایه شناورعمران : پى شناور
bouyant کلمات مرتبط(bouyant):
bovarism بووارى خوبىروانشناسى : در هم امیزى خیال و واقعیت
bove کلمات مرتبط(bove):
bow and arrow تیر و کمان
bow arm ورزش : بازویى که کمان را مى گیرد
bow compass عمران : نوعى پرگار که براى رسم دایره هاى کوچک بکار میرود
bow compasses علوم مهندسى : پرگار
bow fishing ورزش : ماهیگیرى با تیر و کمان
bow hand دسته مضراب( در نوازندگى)علوم نظامى : دسته تکیه گاه ،دسته مضراب
bow hook علوم نظامى : نفر سینه قایق
bow hunter ورزش : شکارچى با تیر و کمان
bow hunting ورزش : شکار با تیر و کمان
bow line علوم هوایى : نوعى گره براى متصل کردن هواپیما به زمین
bow number علوم نظامى : شماره سینه ناو
bow painter علوم نظامى : طناب سینه قایق
bow string truss عمران : خرپاهائیکه قسمتهاى فوقانى و تحتانى ان نسبت به افق خمیده باشد
bow wave موجى که از سینه کشتى تولید مى شود موج سینهعلوم هوایى : موج ضربه اى در سرعتهاى مافوق صوت که جلوتر از لبه حمله جسمى که فاقد لبه هاى تیز میباشد بوجود مى ایدعلوم نظامى : موج بالیستیکى جلوعلوم دریایى : موج سینه
bow weight ورزش : وزن کمان
bow window عمران : پنجره قوسىمعمارى : پنجره پیش امده کمانى
bow-grace علوم دریایى : دفراى سینه
bow-legged پا چنبرى ،کج پا
bowden control cable علوم مهندسى : کابل کنترل
bowden کلمات مرتبط(bowden):
bowed down by grief شکسته شده ازغم
bowed کلمات مرتبط(bowed):
bowel training روانشناسى : اموزش دفع
bowels کلمات مرتبط(bowels):
bower anchor علوم نظامى : لنگر سینهعلوم دریایى : لنگر سینه
bowery الاچیق وار،سایه دار
bowie کلمات مرتبط(bowie):
bowing acquaintance اشنایى کم ،اشنایى مختصر،سلامى وبس
bowing of bed عمران : برامدگى کف نهر
bowing کلمات مرتبط(bowing):
bowknot ورزش : نوعى گره
bowl of a pipe سر چپق
bowl of a spoon گودى قاشق
bowled for a duck ورزش : باختن بازیگر بى امتیاز
bowled ورزش : باختن توپزن در نتیجه انداختن میله افقى
bowler's thumb ورزش : درد شست توپ انداز
bowline on the bight ورزش : گره در وسط طناب قایقعلوم دریایى : گره مجروح کش
bowline ورزش : گرهعلوم نظامى : گره کمرعلوم دریایى : گره کمر
bowling average ورزش : میانگین امتیازهاى توپ انداز
bowling bag ورزش : ساک بازیگر بولینگ
bowling crease ورزش : خط موازى جلوى پایه ها
bowls کلمات مرتبط(bowls):
bowsaw اره قواره ،اره چکى
bowshot تیر رس ،تیر پرتاب
bowsight ورزش : وسیله کمکى هدفگیرى وصل به کمان
bowsock ورزش : پوشش تیره روى کمان ضد بازتاب نور
bowsprit position شیمى : موقعیت دکل خوابیده
bowsprit کلمات مرتبط(bowsprit):
bowvow وق وق ،عوعوکردن
box anneal علوم مهندسى : التهاب جعبه اى
box aqueduct معمارى : پل ابگذر
box beam wing علوم هوایى : نوعى ساختمان بال با محور طولى اصلى و دیوارهایى براى شکل دادن و استحکام بال
box beam معمارى : تیر صندوقه اى
box caisson عمران : صندوق قالب پى
box connector الکترونیک : رابط جعبه
box culvert عمران : اب رو صندوقه اىمعمارى : پل صندوقه اى
box defence تشکیل یک مربع براى دفاع از دروازه ،(لاکراس)
box girder عمران : تبر جمال قوسى شکل
box gutter معمارى : ابرو صندوقه اى
box lacrosse ورزش : مسابقه لاکراس بین دو تیم 6 نفره در تالار سرپوشیده
box magazine خشاب جعبه اى شکلعلوم نظامى : قوطى خشاب خشاب قوطى شکل
box of matches قوطى کبریت
box out ورزش : موضعگیرى بین حریف و سبد
box palet پالت جعبه اىعلوم نظامى : پالت مکعب مستطیل شکل
box pass جعبه رخ ده ،جعبه کالیبرعلوم مهندسى : جعبه پاس
box rheostat الکترونیک : رئوستاى جعبه اى
box section leg علوم مهندسى : ساق یا پایه بخشى از جعبه
box section عمران : مقطع قوسى سکل
box spanner اچار بوکس ،اچار چرخعلوم مهندسى : اچار بوکسعلوم هوایى : اچار شمع
box spar علوم هوایى : تیرکهاى با مقطع مربع
box suitmeats جعبه شیرینى
box tool علوم مهندسى : قلم تراش چهارگوش
box trail علوم نظامى : سهم بسته ،سهم قوطى شکل
box wood چوب شمشاد
box wrench اچار رینگىعلوم مهندسى : اچار بوکسعلوم نظامى : اچار بکس
box-and-one ورزش : دفاع به شیوه چهار جا گیر و یک یار گیر
box-coat پالتوى کلفت
box-maker صندوق ساز،جعبه ساز
box-section bed علوم مهندسى : جعبه ماشین هاى ابزار
box-thorn حضض
box-tree درخت شمشاد
box-type van body علوم مهندسى : بدنه صندوق
box-wall صندوقه
box-walling صندوقه
boxed cornice قرنیزعلوم مهندسى : سایه بان
boxed کلمات مرتبط(boxed):
boxen از چوب شمشاد
boxers بوکسورهاقانون ـ فقه : مشت زنان
boxes are made of wood جعبه ها از چوب ساخته میشوند،جعبه ها را از چوب میسازند
boxes کلمات مرتبط(boxes):
boxing gloves ورزش : دستکش بوکس
boxing ring ورزش : رینگ بوکس
boxla ورزش : مسابقه لاکراس بین دو تیم 6 نفره در تالار سرپوشیده
boxless molding علوم مهندسى : تکنیک فرم دهى بدون جعبه
boxless کلمات مرتبط(boxless):
boxman عضو هیئت تعیین کننده محل افتادن توپ( فوتبال امریکایى)ورزش : عضو هیئت تعیین کننده محل افتادن توپ
box_case_or کلمات مرتبط(boxٹcaseٹor):
boyle's temperature شیمى : دماى بویل
boyle-mariotte علوم هوایى : بویل ماریوت
boyle-s law شیمى : قانون بویل
boyle علوم هوایى : بویل
boys کلمات مرتبط(boys):
bozo bit کامپیوتر : بیت یار
bozrd کلمات مرتبط(bozrd):
bp boiling pointشیمى : نقطه جوش
bpam کامپیوتر : Basic Partitioned Access Methodروش دستیابى جزء بندى شده اساسى
bpi Bytes per inchکامپیوتر : تعداد بایت در هر اینچ
bpleslavsky variation ورزش : واریاسیون بولسلاوسکى در دفاع سیسیلى شطرنج
bpleslavsky کلمات مرتبط(bpleslavsky):
bqm -34 (firebee) سیستم هدف کش فایربىعلوم نظامى : سیستم هدف کش ضد هوایى یا ضد تانک
bqm کلمات مرتبط(bqm):
brabais law شیمى : قانون براوه
brabais کلمات مرتبط(brabais):
brac کلمات مرتبط(brac):
braccio کلمات مرتبط(braccio):
brace and bit مته( وکمان ) فرنگى
brace and counterbrace معمارى : تخته صلیبى
brace drill علوم مهندسى : مته شتر گلو
brace rim wrench علوم مهندسى : اچار محکم کننده دوره
brace scale of motor ability روانشناسى : مقیاس توانش حرکتى بریس
braced bay عمران : دهانه مهاربندى شده
braced کلمات مرتبط(braced):
bracer ورزش : محافظ بازوى کمانگیر
braces کلمات مرتبط(braces):
brach تازى مانند
brachish شور مزه
brachycephaly روانشناسى : پهن سرى
brachydactyly روانشناسى : کوتاه انگشتى
brachygraphy تند نویسى ،مختصر نویسى
brachylogy کوتاهى ،ایجاز،اختصار( درسخن)
bracing system عمران : دستگاه مهاربندى
bracket bearing علوم مهندسى : یاطاقان سگدست
bracket fire اتش احاطه اىعلوم نظامى : تنظیم تیر خیز به خیز
bracket-light چراغ دیوار کوب
bracketed برابر،مساوى
bracketing (salvo) اتش رگبار احاطه اىعلوم نظامى : اتش رگبار با تنظیم احاطه اى
bracketing (volley) شلیک احاطه اىعلوم نظامى : اتش شلیک با تنظیم احاطه اى
bracketing احاطه کردن هدف ،تنظیم تیر به روش احاطه اىعلوم نظامى : تنظیم تیر به روش خیز به خیز
brackets عمران : صفحات لچکى
brackett series شیمى : سرى براکت
brackett کلمات مرتبط(brackett):
brackishness شورى
bracklish اب لب شورزیست شناسى : شوراب
bradyarthria روانشناسى : کندگویى عصبى - ماهیچه یى
bradycardia روانشناسى : کندکارى قلب
bradyglossia روانشناسى : کندگویى زبانى
bradykinesia کلمات مرتبط(bradykinesia):
bradykinesis (bradykinesia) روانشناسى : کند جنبى
bradykinesis کلمات مرتبط(bradykinesis):
bradylalia روانشناسى : کندگویى
bradylexia روانشناسى : کندخوانى
bradylogia روانشناسى : کندگویى کارکردى
bradyphrenia روانشناسى : کندکارى ذهنى
bradyscope روانشناسى : دستگاه کندنما
bragg angle شیمى : زاویه براگ
bragg diffraction شیمى : پراش پراگ
bragg reflection شیمى : بازتاب پراگ
bragg scattering شیمى : پراکندگى براگ
bragg's equation شیمى : معادله براگ
bragg's law شیمى : قانون پراگ
bragg کلمات مرتبط(bragg):
brahma برهما
brahman برهمن
brahmanism روانشناسى : ایین برهمنى
brahminism دین برهمنى ،ایین برهمایى
braid shield علوم هوایى : روکشى از الیاف بافته شده و لاستیک روى یک یا چند هادى عایق شده از یکدیگر
braided cordage طناب بافتهعلوم دریایى : syn : plaited cordage
braided wire الکترونیک : سیم افشان
braided کلمات مرتبط(braided):
brail up علوم دریایى : جمع کردن بادبان
brail کلمات مرتبط(brail):
brain abscess دمل مغزىروانشناسى : ابسه مغزى
brain bucket ورزش : کلاهخود
brain center روانشناسى : مرکز مغزى
brain concussion روانشناسى : ضربه مغزى
brain damage روانشناسى : اسیب مغزى
brain drain روانشناسى : فرار مغزهابازرگانى : فرارمغزها
brain injury روانشناسى : اسیب مغزى
brain lesion روانشناسى : ضایعه مغزى
brain localization روانشناسى : منطقه بندى مغز
brain potential روانشناسى : الکتریسیته مغز
brain scan روانشناسى : مغزنگارى
brain stem روانشناسى : ساقه مغز
brain stimulation روانشناسى : تحریک مغز
brain storming روانشناسى : سیال سازى ذهن
brain waves روانشناسى : امواج مغزى
brain work کار مغزى ،کار فکرىقانون ـ فقه : کار ذهنى
brain worker کارگر مغزى ،کارگر ذهنىقانون ـ فقه : روشنفکر
brain-injured روانشناسى : اسیب دیده مغزى
brain-washing مغز شویىروانشناسى : شستشوى مغزى
brained کلمات مرتبط(brained):
brainfever اماس مغز،التهاب دماغ
brains کلمات مرتبط(brains):
brak کلمات مرتبط(brak):
brake actuating lever علوم مهندسى : اهرم ترمز
brake collar علوم مهندسى : رینگ ترمز
brake cross shaft علوم مهندسى : محور ترمز
brake expander cam علوم مهندسى : بادامک ترمز
brake expander mechanism علوم مهندسى : مکانیزم انبساط ترمز
brazing with copper معمارى : مس جوش
brazing جوش برنجى ،لحیم برنجى ،لحیم کارىعمران : لحیم برنجىمعمارى : لحیم مسىعلوم هوایى : جوش سخت
breach of a close قانون ـ فقه : تجاوز به ملک دیگرى
breach of an obligation قانون ـ فقه : تخلف از تعهد
breach of close تجاوز به ملک دیگرى
breach of contract تخلف از قرارداد،نقض قراردادقانون ـ فقه : نقض قراردادبازرگانى : نقض قرارداد،نقض مفاد قرارداد
breach of covenant تخلف از شرطقانون ـ فقه : نقض عهد
breach of diplomatic relations قانون ـ فقه : قطع روابط سیاسى
breach of duty ترک خدمتبازرگانى : ترک وظیفه
breach of peace قانون ـ فقه : اخلال در نظم عمومى
breach of prison قانون ـ فقه : جرم فرار از زندان
brevier حروف 8 پوند
brevity code کد اختصارى ،رمز اختصارىعلوم نظامى : علامت اختصارى
brewing ابجو سازى
brewis ابگوشت ،اش
breyer gambit ورزش : گامبى بریر در گامبى شاه شطرنج
breyer کلمات مرتبط(breyer):
brian kellogg پیمان بریان کلوگقانون ـ فقه : پیمانى که مبتکر ان بریان کلوگ وزیر خارجه امریکا در 1928 بود و امضا کنندگان ان جنگ را به عنوان وسیله حل اختلافات بین المللى محکوم و تحریم کردند
breach of friendship بهم زدن دوستى
breach of propriety عدم رعایت اداب
breach of rule نقض قانون
breach of the peace بهم زدن ارامش عمومى
breach of trust خیانت در امانتقانون ـ فقه : خیانت در امانت ،کوتاهى در انجام دادن انچه که به موجب سند تنظیمى در تاسیس حقوقى مى بایستى انجام دهد
breach one's promise قانون ـ فقه : بد عهدى
breach right تجاوز به حقوق
breaching نفوذ در میدان مین ،رخنه در میدان مین رخنه نفوذىعلوم نظامى : مواجه شدن با دشمن درگیرى با دشمن
bread alone تنها نان ،فقط نان ،نان خالى
bread and point سیب زمینى و نانش براى خوردن و بقیه اش براى نگاه کردن است
bread knife کارد نان برى
breadfruit میوه درخت نان
breading کلمات مرتبط(breading):
breadstuff مواد نان مانند گندم و ارد و،غیره
breadth of mind بزرگى یا وسعت فکر
breadthways از پهنا،ازعرض
breadthwise از عرض
break a record ورزش : رکورد شکنى
break away جدائىمعمارى : گسیختگى
break ball ورزش : اخرین گوى مانده روى میز بیلیارد
break bread with a person با کسى نان و نمک خوردن
break bulk agent بازرگانى : عامل تفکیک محصولات
break bulk cargo محمولات تفکیک شدهبازرگانى : محموله بسته بندى شده
break bulk point علوم نظامى : نقطه تقسیم اماد کشتى به داخل قایقهاى کوچکتر
break bulk بازرگانى : تفکیک محصولات
break clause ماده نقضبازرگانى : عبارتى در قرارداد که در ان نحوه نقض قرارداد شرح داده شده است
break cover ورزش : خروج روباه یا خرگوش از پناهگاه
break down of negotiation بازرگانى : تفکیک مذاکرات
break down roll علوم مهندسى : پیش نورد
break down voltage علوم مهندسى : ولتاژ شکست
break even point نقطه عطفقانون ـ فقه : نقطه توازن دخل وخرج دخل و خرج سر به سربازرگانى : نقطه سربسر سطحى از تولید که در ان سطح کل درامد بنگاه با کل هزینه ان برابر بوده و سود بنگاه صفر است
break ground ورزش : عقب نشینىعلوم نظامى : لنگر از زمین کنده شد
break in pieces خرد کردن
break in share prices بازرگانى : کاهش قیمت سهام
break into a laugh زیر خنده زدن
break into a shop دکانى را زدن
break into the market بازرگانى : در بازار رسوخ کردن
break key کامپیوتر : کلید توقف
break loose ول شدن ،در رفتن
break of relations قانون ـ فقه : قطع روابط کردن
break off position نقطه رهایىعلوم نظامى : نقطه قطع درگیرى
break off فرمان قطع تک در عملیات پشتیبانى نزدیک هوایى ،قطع تماس با دشمن ،قطع کردن ،موقوف کردنعلوم نظامى : رهایى از درگیرى
break one's duck ورزش : کسب نخستین امتیاز
break one's fall ورزش : افتادن از وسیله ژیمناستیک
break one's wrist ورزش : پیچاندن مچ براى زدن توپ
break point کامپیوتر : نقطه توقف
break seal valve شیمى : شیر بست شکن
break shot ورزش : نخستین ضربه براى پراکندن گویهاى بیلیارد
break step غلط پا برداشتن
break the law بازرگانى : نقض قانون کردن
break the wind در نتیجه کنارزدن هوا کار نفر پشت سر را اسان کردن( دوچرخه سوارى)ورزش : در نتیجه کنارزدن هوا کار نفر پشت سر را اسان کردن
break up of the a proposed marriage به هم خوردن نامزدىقانون ـ فقه : به هم خوردن ازدواج احتمالى
break up point نقطه رهایى هلى کوپترعلوم نظامى : نقطه رهایى
break up price بهاى تصفیهبازرگانى : بهاى انحلال
break up value قیمت رهایىقانون ـ فقه : قیمتى که براى رهایى از کالاى متروکه یا از مد افتاده تعیین مى شود
break water موج شکنمعمارى : موجشکنعلوم نظامى : موج شکنعلوم دریایى : syn : mole
break wheel الکترونیک : چرخ قطع
break wind تیز دادن ،باد ول دادن
break-even analysis بازرگانى : تجزیه و تحلیل نقطه سربسر
break-proof علوم مهندسى : ازمایش شکست
breakable crust ورزش : سطح شکننده برف
breakdown (in a gas ) الکترونیک : جرقه زنى
breakdown drawing علوم هوایى : رسم پرسپکتیوى براى نمایش قطعات بصورت جدا از هم
breakdown lights علوم نظامى : چراغهاى عدم کنترل
breakdown voltage الکترونیک : ولتاژ جرقه زنى
breake contact علوم مهندسى : کنتاکت ساکن
breake کلمات مرتبط(breake):
breaker arm انگشتى دلکوعلوم هوایى : چکش برق
breaker contact علوم هوایى : پلاتین
breaker line علوم هوایى : خطى در رسم فنى براى نشان دادن حذف قسمتى از جسم در شکل مزبور
breaker point علوم هوایى : پلاتین
breakeven point قانون ـ فقه : break
breakeven کلمات مرتبط(breakeven):
breakfall ورزش : قرار دادن بازوان و پا در زیر بدن هنگام افتادن ،فن اوکه مى
breakin کلمات مرتبط(breakin):
breaking capacity ظرفیت قطععلوم مهندسى : ظرفیت شکست
breaking down of insulation الکترونیک : فرو ریختن نارسانایى
breaking down pass علوم مهندسى : کالیبر شکست
breaking down roll علوم مهندسى : نورد شکست
breaking down stand علوم مهندسى : مقام پیش نورد
breaking down train علوم مهندسى : راه اولیه
breaking into safe custody قانون ـ فقه : هتک حرز
breaking into the ground فرورفتن در زمین( ساختمان)عمران : فرورفتن در زمین
breaking load معمارى : بار گسیختگىبازرگانى : حداکثر تحمل بار
breaking pass ورزش : پاس به مهاجم
breaking stress عمران : بارگسیختگى
breaking بریدگى ،شکستگى ،پاره گىعلوم مهندسى : قطع شدگىمعمارى : گسیختگىقانون ـ فقه : هتک حرز و ورود غیر قانونى به ملک غیر به هر شکل و به هر وسیله اى که باشد
breakout box کامپیوتر : جعبه قطع
breakout کلمات مرتبط(breakout):
breakthrough ورزش : شکافتن
breakup کلمات مرتبط(breakup):
bream ماهى سیم
breast board عمران : سینه بندى تونل
breast drill علوم هوایى : نوعى دریل داراى مته بزرگ
breast work خاکریز تا ارتفاع سینهعلوم نظامى : خاکریز جان پناه سنگر ایستاده
breast-band پیش بند
breast-bone استخوان سینه ،عظیم قص
breast-feeding روانشناسى : تغذیه پستانى
breast-pin سنجاق کراوات
breasted drill علوم مهندسى : مته دستى که ته ان به شکل بیضى است و در سینه شخص قرار مى گیرد
breasted transmitter علوم مهندسى : میکروفونى که به گردن اویخته مى شود
breasted کلمات مرتبط(breasted):
breastplate زره سینه ،چارسینه
breastplough خیشى که برزگر با سینه جلو میبرد
breastpump شیردوش
breaststroker ورزش : شناگر قورباغه
breastsummer معمارى : شاه تیر بر ساختمان
breather tube علوم مهندسى : لوله تهویه یا هواگیرى
breathing gear ماسک تنفسىعلوم نظامى : وسیله تنفسى
breathing space ایست ،مکث
breathing vibration شیمى : ارتعاش تنفسى
breathing-hole روزنه
breathlessly با نهایت اشتیاق
breating apparatus دستگاه دم زدنعلوم دریایى : دستگاه تنفس
breating کلمات مرتبط(breating):
breccia معمارى : جوش خرده سنگى
bred پروردن ،پروراندن ،بار اوردن
bredt's rule شیمى : قاعده برت
bredt کلمات مرتبط(bredt):
breech block carrier حامل کولاسعلوم نظامى : الات متحرک
breech boresight علوم نظامى : صفحه محوریابى کولاس
breech chamber علوم هوایى : محفظه خرج انفجار
breech end انتهاى لوله توپ یا تفنگعلوم نظامى : ابتداى جان لوله
breech head علوم نظامى : پیشانى جنگى گلنگدن یا کولاس
breech loader علوم نظامى : تفنگ ته پر
breech loading ته پرعلوم نظامى : پر کردن تفنگ از ته
breech mechanism دستگاه کولاسعلوم نظامى : مکانیسم کولاس
breech recess علوم نظامى : محفظه کولاس
breech ring حلقه کولاسعلوم نظامى : محفظه کولاس
breech-block گلنگدنعلوم دریایى : کولاس
breechblock tray علوم نظامى : سینى کولاس
breeched ته دار
breeches buoy علوم دریایى : بویه نجات
breeder reactor زایشگرزیست شناسى : راکتور زاینده
breeder rocket راکت سوخت سازعلوم هوایى : راکت زاینده
breeder ورزش : مربى اسب
breeds کلمات مرتبط(breeds):
breeze concrete بتن سبکمعمارى : بتن پوکه
breman system ورزش : سیستم برمن در گشایش انگلیسى
breman کلمات مرتبط(breman):
brench کلمات مرتبط(brench):
brent یکجورغاز وحشى کوچک
brentano's illusion روانشناسى : خطاى ادراکى برنتانو
brentano کلمات مرتبط(brentano):
breslau variation ورزش : واریاسیون برسلاو در روس لوپس شطرنج
breslau کلمات مرتبط(breslau):
bret کلمات مرتبط(bret):
brethren برادران
bretton woods agreement بازرگانى : موافقت نامه برتن وودز
bretton کلمات مرتبط(bretton):
brian کلمات مرتبط(brian):
bribe to silence قانون ـ فقه : حق السکوت دادن
bribee مرتشىقانون ـ فقه : مرتشى ،رشوه گیرنده
bric-a-brac خرده ریز صنعتى
bric کلمات مرتبط(bric):
brick ballast عمران : مصالح شکسته اجرى
brick bond اجرچینى ،رج چینى ،اجر نماچینىمعمارى : هره
brick burner معمارى : کوره پز
brick burning عمران : پختن اجر
brick cutter معمارى : اجر تراش
brick facing معمارى : نماى اجرى
brick floor اجرفروش
brick flooring اجرفروش
brick klin علوم مهندسى : کوره اجرپزى
brick layer اجر چینعمران : بناى درجه دو
brick lining علوم مهندسى : بند کشىمعمارى : پوشش اجرى
brick masonary channel معمارى : کانال با مصالح اجرى
brick moulder معمارى : خشتمال
brick moulding ماشین قالب زنى ،دستگاه خشتزنىمعمارى : خشتمالى
brick paving علوم مهندسى : اجر فرشمعمارى : اجر فرش
brick trowel ماله بنایىعلوم مهندسى : کمچه
brick up حصار کشیدنعلوم مهندسى : تیغه کشیدن
brick veneer معمارى : روکارى اجرى
brick work اجر کارى ،اجر چینىعلوم مهندسى : بنایىعمران : سفت کارى
brick workers tool علوم مهندسى : ابزار بنایى
brick works اجر پزىعلوم مهندسى : اجر سازى
brick-built اجرى ،اجر ساز
brick-kiln کوره اجرپزى
brick-maker اجرپز
brick-yard اجرپز خانه
brickmaker اجرپز،خشتپز،خشتزنمعمارى : خشتگر
brickmaking معمارى : اجرپزى
bricks کلمات مرتبط(bricks):
brickworks اجرکارى ،سفت کارى ،هره ،نماچینىمعمارى : رژچینى
bricole منجنیق ،ضربه غیرمستقیم توپ یا گوى
bride-groom داماد
bridegroom قانون ـ فقه : داماد
bridesman ساقدوش داماد،ساقدوش
bridg کلمات مرتبط(bridg):
bridge building معمارى : پل سازى
bridge carriageway معمارى : شوسه پل
bridge circuit الکترونیک : مدار پلوار
bridge deck معمارى : بدنه پل
bridge escape فرار از پل( کشتى)ورزش : فرار از پل
bridge head سر پلعلوم نظامى : سر پل ساحلى
bridge pier معمارى : پایه پل
bridge plate علوم نظامى : پل بین سکوى بارگیرى و خودرو
bridge rectifier الکترونیک : یکسو کننده پلوارعلوم هوایى : یکسوکننده بریج
bridge seat تکیه گاهمعمارى : پاشنه پل
bridge shoe پاشنهعمران : پاشنه پلمعمارى : زیره پل
bridge spot weld علوم مهندسى : جوشکارى نقطه اى
bridgeboard نرده پلکان چوبى
bridged group شیمى : گروه پل شده
bridged ring شیمى : حلقه پل دار
bridged کلمات مرتبط(bridged):
bridgehead line خط سر پلعلوم نظامى : خط سر پل ساحلى
bridgehead positions شیمى : موقعیتهاى دو سر پل
bridges کلمات مرتبط(bridges):
bridgeware کامپیوتر : برنامه هاى کامپیوترى به منظور ترجمه دستورالعملها
bridging atom شیمى : اتم پل ساز
bridging group شیمى : گروه پل شده
bridging set الکترونیک : دستگاه پلوار
bridging-leon اعتبار موقت ،وام کوتاه مدت ،وام موقتبازرگانى : مساعده
bridging پل زدن ،ایجاد پلمعمارى : پلبندى
bridle path جاده اسب رو،راه باریک
bridle track اسب رو،ایز سوارکارانمعمارى : راه باریک
brief (jf) علوم دریایى : توجیه کردن
brief psychotherapy روانشناسى : روان درمانى کوتاه مدت
brief reactive psychosis روانشناسى : روان پریشى واکنشى کوتاه مدت
briefcase computer کامپیوتر : کامپیوتر چمدانى
briefed کلمات مرتبط(briefed):
briefedby کلمات مرتبط(briefedby):
briefing direction دستورالعمل اجراى توجیهعلوم نظامى : دستورالعمل جلسه توجیهى
briefing توجیه کردنعلوم نظامى : جلسه توجیهى خلاصه کردن دستورات و گزارشات
briefly speaking بطور خلاصه ،مختصر کنیم
brigade commander علوم نظامى : فرمانده تیپ
brigade headquarters قرارگاه تیپعلوم نظامى : ستاد تیپ
brigade landing team علوم نظامى : تیم پیاده شونده تیپى
brigade staff علوم نظامى : ستاد تیپ
brigadier general تیمسار سرتیپ ،میر پنج( درجه قدیمى)علوم نظامى : میر پنج
brigandism دزدى ،راهزنى
briggs-meyers type indicator روانشناسى : سنخ نماى بریگز - مایر
briggs کلمات مرتبط(briggs):
bright anneal روشنى ناشى از گداختن ،گداختنعلوم مهندسى : ملتهب شدن
bright blue لاجوردى
bright drawn علوم مهندسى : کشیدن در حالت التهاب
bright finish علوم مهندسى : صافکارى براق
bright luster علوم مهندسى : صیقل کارى کاملا "براق
bright red قرمز روشن
bright with joy بشاش( ازخوشى)
bright work علوم نظامى : سطوح فلزى صیقلى و بدون رنگ
bright-line spectrum شیمى : طیف خطى روشن
brightly بزرنگى ،بطور روشن
brightness adaptation روانشناسى : انطباق با درخشندگى
brightness contrast روانشناسى : تقابل درخشندگى
brightness control الکترونیک : پیچ روشنایى
brightness signal الکترونیک : پیام روشنایى
brightness temperature شیمى : دماى درخشایى
brightness روشنى ،درخشندگى ،زرنگىعلوم مهندسى : روشنىکامپیوتر : درخشندگىروانشناسى : تیزهوشى
brights disease تراوش پیشاب سفید،ترشح بول
brights کلمات مرتبط(brights):
brike layer علوم مهندسى : بنا
brike کلمات مرتبط(brike):
bril بریلروانشناسى : واحد درخشندگى
brill سپرماهى
brilliancy prize ورزش : جایزه درخشندگى شطرنج
brilliancy درخشندگىعلوم مهندسى : درخشانورزش : بازى درخشان شطرنج
brilliantine روغن مو
brilliantly بطور درخشان ،چنانکه برجسته باشد
brim-full مالامال ،سرشار
brime شوراب ،اب نمک ،نمک سود کردن
brimmed کلمات مرتبط(brimmed):
brimstone buterfly پروانه گوگردى رنگ
brimstone match کبریت گوگردى
brinded خط خط،راه راه ،لک لک
brine pan شیمى : حوضچه نمک گیرى
brinell ball hardness test علوم مهندسى : ازمایش فشار گلوله برینل
brinell hardness number علوم مهندسى : ضریب سختى برینل
brinell hardness test علوم مهندسى : طریقه اندازه گیرى سختى برینل
brinell hardness علوم هوایى : سنجش سختى نسبى اجسام جامد یا صلب توسط اندازه گیرى میزان فرورفتگى ناشى از فشردن گلوله ¹ 1میلیترى سخت روى سطح فلز مورد ازمایش
brinell علوم مهندسى : برینل
brinelling علوم هوایى : دندانه ها و برجستگیهایى که در سطوح یاتاقانها معمولا براثر بار استاتیک زیاد یا اعمال نیرو هنگام جاگذارى و برداشتن بوجود مى اید
bring a charge against someone قانون ـ فقه : به کسى تهمت زدن
bring a charge home to a person قانون ـ فقه : اتهامى را گردن کسى انداختن
bring a suit against a person قانون ـ فقه : اقامه دعوى علیه کسى کردن
bring an action against someone قانون ـ فقه : علیه کسى اقامه دعوى کردن
bring back برگرداندن ،پس اوردن
bring down به زمین انداختن حریفورزش : انداختن شکار
bring round بهوش اوردن
bring to book بازخواست کردن از
bring to pass به وقوع رساندن
bringing an action قانون ـ فقه : اقامه دعوى
bringing کلمات مرتبط(bringing):
brinjal بادنجان
briquetting press علوم مهندسى : پرس متعادل یا بالینگ پرس
briquetting کلمات مرتبط(briquetting):
brisk air هواى خنک و فرح بخش
briskly بچابکى ،تند
briskness تندى ،جلدى ،چابکى
bristled کلمات مرتبط(bristled):
bristles کلمات مرتبط(bristles):
britannia بریتانى
britannica کلمات مرتبط(britannica):
brith کلمات مرتبط(brith):
british antilewisite علوم نظامى : نوعى پماد چشمى
british isles جزایر بریتانى
british possessions متصرفات انگلیس
british thermal unit الکترونیک : واحد گرمایى بریتانیاشیمى : واحد بریتانیایى گرما
britishism لغت یا لهجه یا زبانزد ویژه انگلستان
brittannia joint الکترونیک : اتصال بریتانیایى
brittannia کلمات مرتبط(brittannia):
brittle fracture عمران : شکستن از تردى
brittle point معمارى : نقطه شکنندگىشیمى : نقطه شکنندگى
brittle temperature شیمى : دماى شکنندگى
brittleness temperature شیمى : دماى شکنندگى
broach (to) ورزش : چرخیدن یا انحراف قایق
broad a wake کاملا بیدار
broad band پهن باندکامپیوتر : باند پهن
broad base tower علوم مهندسى : دکل فشار قوى
broad beam headlamp علوم مهندسى : نور افکن با تشعشع عرضى
broad day light روز روشن
broad head ورزش : نوک پیکان با 2 یا 3 تیغه
broad interpretation قانون ـ فقه : تفسیر موسع
broad irrigation زیست شناسى : کوداب دادن
broad shouldered شانه پهن
broad shoulders شانه هاى پهن ،نیروى باربرى یا طاقت تحمل مسئولیت
broad spectrum شیمى : طیف گسترده
broad tuning الکترونیک : میزانسازى زمخت
broad-arrow engine علوم هوایى : موتور پیستونى با سه ردیف سیلندر که با زاویه کمتر از ¹ 9درجه نسبت به یکدیگر قرارگرفته اند
broad-brimmed داراى لبه پهن
broad-jump ورزش : پرش طول
broad-jumper ورزش : پرش کننده طول
broadband amplifier الکترونیک : فزونساز باند گسترده
broadband antenna الکترونیک : انتن با باند گسترده
broadband channel مجراى پهناى باندکامپیوتر : کانال پهن باند
broadband exchange کامپیوتر : تعویض پهن باند
broadcast controlled air interception علوم نظامى : نوعى رهگیرى هوایى که هواپیماى رهگیر را مداوم در جریان تک هوایى دشمن قرار مى دهند
broadcast station الکترونیک : ایستگاه فرستنده
broadcasting station ایستگاه رادیوعلوم مهندسى : ایستگاه رادیویى فرستنده
broadcasting رادیوعلوم مهندسى : رادیویىالکترونیک : پخش برنامه
broadening کلمات مرتبط(broadening):
broadish بستا پهن
broadly بطور وسیع
brotherliness برادرى ،دوستى
buds کلمات مرتبط(buds):
buff-leather چرم گاو میش
bullybeef گوشت گاویکه درحلبى ریخته نگهدارند
bumb وزوز کردن
bumbailiff مامور اجرا( درمقام تحقیر)،اردنگى زن
bumble-bee زنبور درشت
bumboat کرجى سورسات فروش
bummer ادم بیکار،ادم تنبل ،چرخ میان
bump and go نوعى مانور دفاعى( فوتبال امریکایى)ورزش : نوعى مانور دفاعى
bump and run نوعى مانور دفاعى( فوتبال امریکایى)ورزش : نوعى مانور دفاعى
bump pass ساعدگیرىورزش : پاس با ساعد
bump start ورزش : اغاز مسابقه با هل دادن موتورسیکلت
bumped بار فشرده شده ،بار مچاله شدهعلوم نظامى : بار طپانده شده به هم
bumper guard سپر ماشین ،روکش سپر( لاستیک سپر)علوم نظامى : روکش سپر
bumper pool billiard ورزش : بیلیارد روى میز کوچک با 2 سوراخ درانتها
bumping tool علوم مهندسى : ابزار خم کارى
bumping شیمى : پلغ زدن
buna-n شیمى : بوناn -
buna-s شیمى : بوناs -
buna کلمات مرتبط(buna):
bunched cable الکترونیک : کابل چندلایى
bunched income قانون ـ فقه : درامد خدمات شخصى
bunched کلمات مرتبط(bunched):
buncher space الکترونیک : فضاى تحمیل سرعتى
buncher الکترونیک : همنواگر جعبه اى ورودى
bunchout اماس کردن ،برامدگى یافتن
bunchy خوشه اى ،دسته اى
bund کلمات مرتبط(bund):
bundle off out بارسفر بستن ،بشتاب رفتن
bundled software کامپیوتر : نرم افزار همراه
bundled کامپیوتر : همراه
bundles کلمات مرتبط(bundles):
bunged up باد کرده ،بسته ،قى گرفته
bunged کلمات مرتبط(bunged):
bungee علوم هوایى : ریسمان الاستیکى متشکل از رشته هاى لاستیکى که توسط الیاف بافته شده نخى پوشانده شده
bungle سرهم بندى کردن ،سنبل کردن ،خراب کردن ،خام دستى
bunk covers علوم نظامى : روکش نسوز تختخوابعلوم دریایى : روکش نسوز تختخواب
bunkcombe نطق وکیل در مجلس براى خودنمایى در پیش وکیل کنندگان
bunker adjustment factor (baf) بازرگانى : ضریب تعدیل سوخت
bunker fuel علوم نظامى : سوخت یا گازوییلى که به مصرف خود کشتى مى رسد
bunkered ورزش : افتادن گوى در زمین مانع
bunkering ذخیره سوخت در کشتىبازرگانى : دخیره سوخت در کشتى ،سوختگیرى
bunny hop ورزش : پرش کوتاه
bunsen burner شیمى : چراغ بونزن
bunsen cell الکترونیک : پیل بونزن
bunsen gas burner علوم مهندسى : چراغ گازى ازمایشگاه
bunsen کلمات مرتبط(bunsen):
bunter ورزش : توپزن ماهر در ضربه بدون تاب دادن چوب بیس بال
buntline hitch علوم دریایى : گره حلقه
bunyan کلمات مرتبط(bunyan):
buoy pendant علوم دریایى : زنجیر مهار بویه
buoy shackle علوم دریایى : بخوى بویه
buoy tender کشتى بویه گذارعلوم نظامى : ناو بویه گذار
buoyage ورزش : تنطیم محل راهنماهاى شناورعلوم دریایى : تنطیم محل راهنماهاى شناور
buoyant force شیمى : نیروى شناورسازى
buoyant mine case جعبه مین شناورعلوم نظامى : بدنه مین شناور بدنه مین غوطه ور
buoyant mine مین غوطه ورعلوم نظامى : مین شناور ازاد
buprestidan سوسک طلایى
buprestis سوسک طلایى ،طلایى
bur-reed جل وزغ ابى
burble point علوم هوایى : زاویه حمله اى که در ان شکست جریان هوا روى بال شروع میشود
burbot ماهى ریشدار
burden balance علوم مهندسى : تعادل بار
burden of proof بار اثباتقانون ـ فقه : بار اثبات ،وظیفه اثباتبازرگانى : مسئوولیت اثبات ادعا
broadness عرض ،وسعت
broadsheet کاغذ بزرگى که یک روى ان چاپ شده باشد
broadside aerial علوم مهندسى : تشعشع کننده عرضى
broadside messing علوم دریایى : ناهار خورى گروهى
broadways از پهنا،ازعرض
broadwise عرضا"
broca's aphasia روانشناسى : زبان پریشى بروکا
broca's area روانشناسى : ناحیه بروکا
broca's convolution روانشناسى : شکنج بروکا
broca کلمات مرتبط(broca):
brocaded گلدار،زربفت
brocatel زرى ،بدل ،بادله
brodmann's map روانشناسى : نقشه برودمن
brodmann کلمات مرتبط(brodmann):
broglie کلمات مرتبط(broglie):
broiled meat گوشت سرخ کرده
broiled کلمات مرتبط(broiled):
broiling sun افتاب سوزان
broiling کلمات مرتبط(broiling):
brokage حق دلالىبازرگانى : حق العمل
broken bricks پاره اجرعلوم مهندسى : سنگریزه
broken country زمین مضرسعلوم نظامى : زمین دو عارضه
broken english انگلیسى دست و پا شکسته
broken fibres ورزش : تار عضلانى پاره شده
broken field محوطه دفاعى فراسوى خط تجمع( فوتبال امریکایى)ورزش : محوطه دفاعى فراسوى خط تجمع
broken ground زمین ناهموار
broken hardening علوم مهندسى : سخت گردانى شکسته
broken home روانشناسى : خانواده گسیخته
broken marriage روانشناسى : زناشویى گسیخته
broken money پول خرد
broken rock علوم مهندسى : صخره
broken sleep خواب بریده بریده
broken stone خرده سنگ ،سنگریزهعلوم مهندسى : سنگ شکسته
broken stowage علوم نظامى : فضاى خالى اطراف امادها و بارها در داخل کشتى
broken traffic line خط چین براى امد و شدمعمارى : خط گسسته براى امد و شد
broken weather هواى بى قرار
broken wind یلپپیک
broken-hearted دلشکسته
broken-winded تنگ نفس
brokenly بطور شکسته یا بریده ،بریده بریده
brokenness شکستگى
brokerage fee بازرگانى : حق دلالى
broking قانون ـ فقه : دلالى
bromination برم دار کردنشیمى : برم دار شدن
bromine symb: Brشیمى : برمعلوم هوایى : برم
bromocresol green شیمى : سبز برموکرزول
bromocresol کلمات مرتبط(bromocresol):
bromonium ion شیمى : یون برمونیم
bromonium کلمات مرتبط(bromonium):
bromthymol blue شیمى : ابى برم تیمول
bromthymol کلمات مرتبط(bromthymol):
bronc کلمات مرتبط(bronc):
bronchi نایچه
bronchia وابسته به نایچه یاشاخه هاى ان
bronchial کلمات مرتبط(bronchial):
bronchocele بزرگ شدگى ،غده زائد
bronchotomy برش نایچه
brone کلمات مرتبط(brone):
bronge کلمات مرتبط(bronge):
bronsted کلمات مرتبط(bronsted):
bronstein variation ورزش : واریاسیون برونشتاین در دفاع نیمزوهندى
bronstein کلمات مرتبط(bronstein):
brontophobia روانشناسى : تندر هراسى
bronz علوم مهندسى : برنز
bronze arrowhead نشان پیکان برنزى( مخصوص چتربازان)علوم نظامى : نشان پیکان برنزى
bronze medal ورزش : مدال برنز
bronze palm علوم نظامى : نشان برگ خرماى برنزى
bronze plated معمارى : روکش مفرغى
bronze service star علوم نظامى : نشان خدمت برنزى
bronze star medal علوم نظامى : مدال ستاره برنز
bronze welding عمران : جوشن برنز
brood-hen مرغ کرچ ،مرغ کرک
brooding کلمات مرتبط(brooding):
broodmare ورزش : مادیان براى تولید نژاد
brook جویبار،جوى ،نهر،تحمل کردن ،سازش کردنمعمارى : جوىزیست شناسى : جویبار
brooklime تره تیزک ابى ،سیزاب
brooklyn (crossover) ورزش : ضربه به میله جلو بولینگ بسمتى مخالف دست گوى انداز
brooklyn کلمات مرتبط(brooklyn):
brooks 1911 نجوم : بروکز1911
brooks کلمات مرتبط(brooks):
broom drag عمران : جاروى شن کش
broom-stick دسته جاروب
broomball ورزش : نوعى هاکى روى یخ بدون کفش اسکیت با جارو و توپ فوتبال
brorher-in-law برادر زن ،برادر شوهر،شوهر خواهر،باجناغ ،هم دامن
brorher کلمات مرتبط(brorher):
bros برادران( نامگذارى شرکت ها)
brother in-low برادر زن ،برادر شوهرقانون ـ فقه : شوهر خواهر باجناغ
brother of full blood قانون ـ فقه : برادر تنى
brother of half blood قانون ـ فقه : برادر ناتنى
brotherless بى برادر
brotherlike برادروار،برادرانه
brothers and sisters قانون ـ فقه : اخوه
brothers کلمات مرتبط(brothers):
brought forward منقول ازصفحه پیش
brought اورده شده
brow-ague درد نیمه سر،شقیقه ،صداع شقى
browed کلمات مرتبط(browed):
brown & sharpe wire gauge الکترونیک : اندازه براون - شارپ سیم
brown air city زیست شناسى : شهر با مه دود اسیدى
brown major براون بزرگتر،براون مقدم یا انکه زودتر به اموزشگاه امده است
brown minor براون کهتر یا ان براون که زودتر به اموزشگاه امده است
brown out کامپیوتر : کاهش جریان برق
brown rust سیاهک
brown ware سفالینه
brown-finish علوم مهندسى : صیقل دادن به وسیله سرخ کردن
brown-iron ore لیمونیتعلوم مهندسى : سنگ اهن قهوه اى
brown-sequard syndrome روانشناسى : نشانگاه براون - سکار
brownian movement شیمى : حرکت براونى
brownian کلمات مرتبط(brownian):
browse mode حالت بررسى عمومىکامپیوتر : حالت ویرایش کامل
browsing کامپیوتر : نگاه کردن به فایلها یا لیستهاى کامپیوتر براى پیدا کردن یک چیز جالب
brucsels treaty organization سازمان پیمان بروکسلقانون ـ فقه : پیمان دفاعى منعقده بین بلژیک و بریتانیا و فرانسه و هلند و لوکزامبورگ در1948
brucsels کلمات مرتبط(brucsels):
bruiser مشت زن ،مشت باز
bruner کلمات مرتبط(bruner):
brush and rails ورزش : مانعى مرکب از بوته و تیر در بالاى ان
brush application معمارى : رنگزنى با قلم مو
brush back ورزش : پرتاب توپ از بالا براى عقب راندن توپزن
brush block سد کردن سبک براى ایجاد تاخیر در حرکت رقیب( فوتبال امریکایى)ورزش : سد کردن سبک براى ایجاد تاخیر در حرکت رقیب
brush breaker عمران : بوته کنى
brush contact loss الکترونیک : افت زغال
brush discharge الکترونیک : تخلیه جارویى
brush finish مخطط کردن ،خط انداختنمعمارى : اج دادن
brush friction loss الکترونیک : اتلاف مالشى زغال
brush holder الکترونیک : پایه زغال
brush lag الکترونیک : پس رفتن زغال
brush lead الکترونیک : پیش رفتن زغال
brush matting عمران : پوشش حصیرى
brush pig-tail الکترونیک : سیم زغال
brush pressure الکترونیک : فشار زغال
brush revetment علوم نظامى : سرشاخه هاى چیده شده کنارهم در کنار دیوار
brush ring الکترونیک : حلقه زغال
brush rocker الکترونیک : فنر زغال
brush style طرح قلمکامپیوتر : قالب قلم
brush yoke الکترونیک : یوغ زغال
brush-shifting motor علوم مهندسى : سروموتور
brushability علوم مهندسى : قابلیت رنگرزى
brusher کلمات مرتبط(brusher):
brushes کلمات مرتبط(brushes):
brushing lacquer علوم مهندسى : لاک پاک کننده
brushing معمارى : برس زنى
brushwood hurdle علوم نظامى : سرشاخه بافته شده کنار هم
brusquely تند،با شدت لحن ،بى ادبانه
brusqueness تندى ،شدت لحن
brussels nomenclature تعرفه گمرکى بروکسل ،رده بندى تعرفه بروکسلبازرگانى : طبقه بندى تعرفه برکسل
brussels بروکسل پایتخت بلژیک
brust کلمات مرتبط(brust):
brutally وحشیانه
brute force technique کامپیوتر : استفاده ناشیانه از کامپیوتر
brutify وحشى یا حیوان صفت کردن ،وحشى شدن
bruxism روانشناسى : دندان قرچه در خواب
bryngelson-glapsy test روانشناسى : ازمون برینگلسون - گلاپسى
bryngelson کلمات مرتبط(bryngelson):
bryologist خزه شناس
bryony هزارچشان ،فاشرا
bsam کامپیوتر : Basic Sequential Access Methodروش دستیابى ترتیبى اساسى
bsc کامپیوتر : Binary Synchronous Communicationارتباطات هماهنگ دودویى
btam کامپیوتر : Basic Telecommunications Access Methodروش دستیابى ارتباطات راه دور اساسى
btc کلمات مرتبط(btc):
btu British thermal unitشیمى : واحد بریتانیایى گرما
bu ورزش : مبارزه
bubble cap شیمى : فنجانک حباب
bubble chamber شیمى : اتاقک حباب
bubble horizon افق نمایان از زیر ابرعلوم نظامى : ابر شکافدار
bubble point شیمى : نقطه جوش
bubble sextant (octant) علوم نظامى : سکستانت مایعىعلوم دریایى : سکستانت مایعى
bubble sorting کامپیوتر : جور کردن حبابى
bubble tower برج تقطیرشیمى : برج حباب
bubble tray column ستون تقطیر بشقابک دارشیمى : ستون تقطیر با بشقابک حباب
bubble tray شیمى : بشقابک حباب
bubble turn and slip علوم هوایى : الات دقیق اصلى پروازى که شتاب جانبى را با جابجایى حبابى داخل لوله شیشه اى خمیده پر از مایعى نشان میدهد
bubble-cap-plate column شیمى : ستون تقطیر بشقابک فنجانک دار ستون تقطیر با بشقابک و فنجانک حباب
bubble-jock بوقلمون نر
bubbler کلمات مرتبط(bubbler):
bubbles کلمات مرتبط(bubbles):
bubby پسر کوچولو
buble and squeak قیمه با سبزى یا کلم
buble کلمات مرتبط(buble):
buccinal muscle ماهیچه شیپورى
buccinal شیپورى
buccinator ماهیچه شیپورى
bucephalus نام اسب اسکندر( درزبان شوخى ) اسب ،گاوسر
buchner funnel شیمى : قیف بوخنر
buchner کلمات مرتبط(buchner):
bucket elevator علوم مهندسى : دستگاه بالابرنده سطل
bucket hoist علوم مهندسى : دستگاه بالابرنده سطل
bucket of steam علوم نظامى : سطل بخارعلوم دریایى : سطل بخار
bucket shop جاى شرط بندى وقمار روى سهام و مانند ان
bucket step فیکس کردن پا براى استراحت( کوهنوردى)ورزش : فیکس کردن پا براى استراحت
bucket-charging علوم مهندسى : بارگیرى با سطل
buckhorn plantain اطریلا،حشیشه البرص
buckhorn استخوان گوزن که براى ساختن دسته چاقو بکار میبرند
bucking coil الکترونیک : پیچک مقابله
bucking voltage شیمى : ولتاژ مخالف
bucking الکترونیک : مقابله
buckish خودساز،داراى خوى بز
buckled plate صفحه دولا شدهعلوم مهندسى : صفحه تا شده
buckled کلمات مرتبط(buckled):
buckling load عمران : بار کمانش
buckling resistance معمارى : مقاومت کمانش
buckling strength علوم مهندسى : استحکام خمشى
buckling stress علوم مهندسى : تنش خمشىمعمارى : تنش کمانش
buckling test علوم مهندسى : ازمایش خمشى
buckling الکترونیک : پیچشعمران : کمانشمعمارى : کمانشعلوم هوایى : تعادل ناپایدار یک جسم
buckstay ستون انکر( سپر)علوم مهندسى : ستون انکر
buckthoren خولان
buckwheat گندم سیاه
bucy کلمات مرتبط(bucy):
budapest defence ورزش : دفاع بوداپست در پیاده وزیر شطرنج
budapest کلمات مرتبط(budapest):
buddha بودا
buddhist architecture معمارى : سبک معمارى بودائى
buddhist بودائىروانشناسى : بودایى
budding کلمات مرتبط(budding):
buddy aid علوم نظامى : دادن کمک اولیه به همرزم
buddy breathing ورزش : شرکت 2 نفر در یک کپسول هوا در زیر اب
buddy line ورزش : طنابى که در حدود ¹ 1متر که 2 غواص را به هم وصل مى کند
buddy system ورزش : شناگران بخاطر ایمنى دو نفره کردنعلوم نظامى : سیستم گماشتن هم خرج براى سربازان سیستم تقویت روحیه با گماشتن همرزم
budget balance تعادل بودجهبازرگانى : توازن بودجه
budget bureau بازرگانى : دفتر بودجه
budget ceiling بازرگانى : سقف بودجه
budget classification بازرگانى : طبقه بندى بودجه
budget comittee بازرگانى : گروه بودجه
budget constaint بازرگانى : محدودیت بودجه اى
budget constraint بازرگانى : محدودیت بودجه
budget credit علوم نظامى : اعتبار بودجه
budget cycle گردش بودجهبازرگانى : مراحل بودجه
budget data بازرگانى : اطلاعات بودجه
budget deficit بازرگانى : کسر بودجه ،کسرى بودجه
budget determinant علوم مهندسى : تعیین بودجه
budget directive علوم نظامى : دستورالعمل تهیه بودجه
budget estimates بازرگانى : براوردهاى بودجه اى
budget execution بازرگانى : اجراى بودجه
budget expenditures بازرگانى : مخارج بودجه
budget forecasting model کامپیوتر : مدل پیشگویى بودجه اى
budget item اقلام نقدىعلوم نظامى : اقلامى که به دستور فرمانده قیمت ان از بودجه یکان کسر مى شود
budget line بازرگانى : خط بودجه
budget period دوره بودجهبازرگانى : زمان بودجه
budget process فرایند بودجهبازرگانى : مراحل بودجه
budget surplus مازاد بودجهبازرگانى : اضافه بودجه ،مازاد بودجه
budgetary accounts قانون ـ فقه : حسابهاى تخمینى
budgetary appropriations بازرگانى : تخصیص بودجه
budgetary policy بازرگانى : سیاست بودجه اى
budgeting بازرگانى : بودجه ریزى
budgetting کلمات مرتبط(budgetting):
budo ورزش : روش مبارزه
buff-stick چوبیکه چرم( گاومیش ) بدان پیچیده است و براى پرداخت کردن بکار میبرند
buffa کلمات مرتبط(buffa):
buffer body بدنه دافع( در تیربار)علوم نظامى : بدنه دافع
buffer capacity شیمى : ظرفیت بافر
buffer chamber اطاق خرج ،جان لولهعلوم نظامى : محفظه ضربت گیر محفظه دافع
buffer condenser الکترونیک : خازن میانگیر
buffer distance حاشیه امنیتعلوم نظامى : محوطه امنیت
buffer duo ورزش : دو پیاده مجاور در برابر دو پیاده مجاور با یک عرض فاصله
buffer pool کامپیوتر : تعدادى میانگیر که در دسترس سیستم کنترل ورودى - خروجى هستند
buffer solution شیمى : محلول بافر
buffer stage الکترونیک : مرحله میانگیر
buffer state دولت حایلقانون ـ فقه : دولت کوچکى را گویند که بین دو کشور بزرگ واقع شده و از برخورد و بروز اختلاف بین انها جلوگیرى مى کند
buffer stock موجودى ذخیره ،مواد اولیه ذخیره( جهت مواقع اضطرارى)،ذخیره اتکائىبازرگانى : موجودى احتیاطى ،مواد اولیه ذخیره ،تامین ذخیره
buffer zone منطقه پیشگیرى ،منطقه تامینعلوم نظامى : منطقه جلوگیرى از خطر احتمالى
buffered computer کامپیوتر : کامپیوترى که عملیات ورودى و خروجى و عملیات پردازشى را بطور همزمان ارائه مى دهد
buffers کامپیوتر : فرمانBUFFERS
buffing resistance علوم مهندسى : مقاومت میرایى
buffing کلمات مرتبط(buffing):
buffonery psychosis روانشناسى : روان پریشى لودگى
buffonery کلمات مرتبط(buffonery):
buffy coat پرده لیفى خون
buffy کلمات مرتبط(buffy):
buffyy مایل به رنگ نخودى
bug boy ورزش : سوارکار مبتدى
bug-taper ریسمان مناسب براى استفاده از طعمه زیر اب( ماهیگیرى)ورزش : ریسمان مناسب براى استفاده از طعمه زیر اب
bugged اطاق یا شیئى که حاوى یک وسیله استراق سمع پنهانى باشدعلوم نظامى : مجهز به میکروفن مخفى
buggery with animals جماع با حیواناتقانون ـ فقه : وطى بهائم
buggie پیش قطار توپ ،بوگىعلوم نظامى : دستگاه تعلیق جلو توپ
bugle call فرمانعلوم نظامى : علامت دادن به وسیله شیپور شیپور جمع
bugleweed گندناى کوهى ،فراسیون ابى
buhlwork خاتم کارى با صدف یا فلز
build up بالا بردن توان رزمى نیروها،نیروى کمکى تقویت نیروها،جمع کردن ذخایرعلوم نظامى : پر کردن انبار
builder's level معمارى : تراز بنائى
building block principle کامپیوتر : طراحى سیستم براى ساختن سیستم بزرگترmodularity
building component علوم مهندسى : اجزاى ساختمان
building connection معمارى : انشعاب ساختمان
building construction معمارىعلوم مهندسى : روسازى
building costs معمارى : هزینه هاى ساختمان
building craftsman معمارى : کارگر ماهر ساختمانى
building enterprise مقاطعه کارى ساختمانمعمارى : پیمانکارى ساختمان
building inspectorate علوم مهندسى : دفتر نقشه کشى
building limes عمران : اهک ساختمانى
building line امتداد،راسته ،بر ساختمانىمعمارى : بر ساختمان
building log علوم مهندسى : چوب گرد ساختمان
building machinery معمارى : ماشین الات ساختمانى
building material dealer فروشنده مصالح ساختمانعلوم مهندسى : دلال مواد اولیه ساختمان
building material علوم مهندسى : مصالح ساختمانىمعمارى : مصالح ساختمان
building official عمران : بازرسان ساختمان
building operations معمارى : عملیات ساختمانى
building owner صاحب کار( در ساختمان)معمارى : صاحب کار
building permit معمارى : پروانه ساختمان
building plant علوم مهندسى : وسایل ساختمان
building sand خاک و ماسه ساختمانعلوم مهندسى : ماسه براى بنایى
building site معمارى : کارگاه ساختمانىقانون ـ فقه : عرصه
building steel lathing اسکلت فلزى ساختمانعلوم مهندسى : بافت ساختمان فولادى
building system سیستم ساختمان ،اصول ساختمان طرز ساختمانعلوم مهندسى : نظم و ترتیب ساختمان
building trade joinery علوم مهندسى : نجارى ساختمان
building trade worker علوم مهندسى : تعمیرکار ساختمان
building unit واحد ساختمانىعلوم مهندسى : جزء ساختمانى بخشى از یک ساختمان
building up of generator الکترونیک : پیش تحریک مولد
building work معمارى : کار ساختمانى
building-up alloy علوم مهندسى : الیاژ مخصوص روکش کارى
built in font کامپیوتر : فونت توکار
built in fonts کامپیوتر : شکل حروف تعبیه شده
built in stabilizers بازرگانى : تثبیت کننده هاى خودکار
built on sand سست بنیاد،ناپایدار
built up lining معمارى : پوشش مرکب
built-in aerial الکترونیک : انتن دستگاهى
built-in engine علوم مهندسى : موتور تاسیسات
built-in jack علوم مهندسى : جک مخصوص نصب
built-in panel علوم مهندسى : تابلوى نصب
built-up beam تیر مرکب( چند لایه اى)عمران : تیر مرکب
built-up crossing علوم مهندسى : قطعه ریل متقاطع
built-up edge علوم مهندسى : لبه مخصوص نصب
built-up frog قطعه اى شبیه به قلب که براى ریلها به کار برده مى شود،قلبى ریلعلوم مهندسى : قورباغه اى نصب
built-up section عمران : مقاطع مرکب
built ساخت ،ریخت ،ترکیب
buisinesses قانون ـ فقه : متاجر
buit کلمات مرتبط(buit):
bulap کرباس ،پارچه کیسه ایى
bulb angle steel علوم مهندسى : فولاد نبشى غلطکى
bulb angle علوم هوایى : جزء ساختمانى که معمولا بعنوان ستون یا پایه بکار میرود و به شکل دایره اى یا چند وجهى میباشد
bulb root علوم هوایى : وسیله اى که توسط ان تیغه هاى گردنده توربین به توپى متصل میشوند
bulb socket ساکت لامپعلوم مهندسى : سرپیچ لامپ
bulbed cherrylock rivet علوم هوایى : نوع بخصوصى پرچ کور
bulbed کلمات مرتبط(bulbed):
bulbiferous پیاز اور،پیاز دهنده
bulbiform پیازى
bulbs کلمات مرتبط(bulbs):
bulgaria بلغارستان
bulgarian بلغارى
bulge out پف کردن ،متورم شدنعلوم مهندسى : شکم دادن ضخیم شدن
bulginess برامدگى شکم ،تحدب
bulging test علوم مهندسى : ازمایش برامدگى
bulging کلمات مرتبط(bulging):
bulid up با سنگ یا اجر مسدود کردن ،روکش کردنعلوم مهندسى : نوسان کردن
bulid ساختن ،طرح کردنعلوم مهندسى : بنیان گذاردن
bulimia روانشناسى : جوع
bulimic وابسته بجوع بقرى
bulimious دچار جوع گاوى
bulimy ناخوشى گرسنگى ،حرص بسیار
bulit in check تست تعبیه شدهکامپیوتر : automatic check
bulit کلمات مرتبط(bulit):
bulk buying خرید بصورت عمده ،خرید در حجم زیادبازرگانى : خرید فله
bulk cargo محموله حجیم ،کالاى فله ،بار قوال ،بار یک پارچهقانون ـ فقه : کالاى بسته بندى نشدهبازرگانى : بار فلهعلوم نظامى : بار حجیم بار عمده
bulk carrier کشتى که کالاى فله حمل مینمایدبازرگانى : وسیله حملى که کالاى فله حمل میکند
bulk concrete علوم مهندسى : بتن تنیده
bulk deformation عمران : تغییر شکل حجمى
bulk density چگالى کشیدگىعلوم مهندسى : چگالى حجمىشیمى : چگالى توده اى
bulk eraser کامپیوتر : degausser
bulk gravity معمارى : چگالى ظاهرى
bulk head عمران : دیواریکه براى جلوگیرى از فشار اب یا خاک ساخته میشود
bulk liquid storage space علوم نظامى : حجم کلى مخزن
bulk load method روش استفاده از بارگیرى قوالعلوم نظامى : روش بارگیرى با بار قوال
bulk loading بارگیرى مخزن به طور یک جاعلوم نظامى : بارگیرى در مخازن
bulk material اماد حجیم ،اماد یک جاعلوم مهندسى : مواد اولیه حجیمعلوم نظامى : اماد قوال
bulk modulus of elasticity معمارى : ضریب کشسانى حجمى
bulk modulus معمارى : ضریب کشیدگى
bulk oil نفت بى ظرف
bulk petroleum conversion kit علوم نظامى : جعبه وسایل تبدیل خودروى عمومى به خودرو حمل مواد سوختى
bulk petroleum products علوم نظامى : فراورده هاى نفتى قوال
bulk petroleum سوخت مخزنى ،سوخت قوالعلوم نظامى : مخازنى که بیش از 55 گالن ظرفیت دارند
bulk polymerization شیمى : بسپارش توده اى
bulk production تخلیه سوخت از تانکر به مخزنعلوم نظامى : تقسیم سوخت در ظروف کوچک
bulk properties شیمى : خواص گروهى
bulk replacement storage علوم نظامى : سهمیه کل جایگزینى در صحنه عملیات
bulk stock ذخایر قوالعلوم نظامى : ذخایر بسته بندى شده اماد قوال و یک جا
bulk strain عمران : تغییر شکل نسبى حجمى
bulk supply اماد عمده ،اماد به طور قوالعلوم نظامى : اماد با کانتینر
bulk transport بازرگانى : حمل بار به صورت فله
bulking عمران : افزایش حجم مصالح ریزدانه ناشى از افزایش اب
bulkweight علوم مهندسى : وزن حجمى
bull dog wrench علوم مهندسى : اچار مخصوص لوله گاز
bull head کله گاوى
bull horn علوم نظامى : بلندگوى دستى
bull ladle علوم مهندسى : پاتیل یا کفچه حمل و نقل
bull nose علوم نظامى : چشمى سینه ناو
bull pen محوطه نرده دار تمرین توپگیرى بیس بالورزش : توپزنهاى ذخیره بیس بال
bull pup موشک بال پاپ ،نوعى موشک هدایت شونده هوا به زمین( هلیکوپتر)علوم نظامى : نوعى موشک هدایت شونده هوا به زمین
bull the market بازرگانى : بازار را گرم کردن
bull whale نهنگ ماده ،نهنگ نر
bull-calf گوساله نر
bull-headed کله شق
bulla مهر سربى پاپ
bullace الوچه
bulldog grip علوم دریایى : گیره سیم
bulldozer علوم مهندسى : بولدوزرعمران : بولدوزرمعمارى : بولدوزر
bulldozerer معمارى : راننده بولدوزر
bullet case علوم نظامى : پوکه
bulleted list chart کامپیوتر : لیست جدولى بولت دار
bulleted کلمات مرتبط(bulleted):
bulletin board system کامپیوتر : سیستم تخته بولتن
bulletin board electronic bulletin board،تابلوى اعلاناتکامپیوتر : تخته بولتن
bullfight ورزش : گاوبازى
bullfighting ورزش : مسابقه گاوبازى
bullhead rail علوم مهندسى : ریل سردوبل
bullhead کلمات مرتبط(bullhead):
bullion market بازرگانى : بازار شمش
bullish market بازار احتکارىبازرگانى : بازار رو به رونق
bullish stocks بازرگانى : سهام رو به ترقى
bullpup کلمات مرتبط(bullpup):
bullrider ورزش : گاوسوار
bullriding ورزش : مسابقه گاوسوارى
bulls-eye روزنه گرد،عدسى نیم گرد،یکجور شیرینى گرد
bulls کلمات مرتبط(bulls):
bullword دیواره روى پل کشتىعلوم نظامى : کمربند حفاظتى انفرادى
burden of taxation بازرگانى : بار مالیاتى
burdended ورزش : فاصله گرفتن از قایق جلویى براى عبور
burdening علوم مهندسى : بارگیرى
burdensome tax مالیات مشقت باربازرگانى : مالیات مزاحم
burdock-root ریشه بابا ادم ،اراقیطون
burdock کلمات مرتبط(burdock):
bureau of naval personnel اداره پرسنل نیروى دریایىعلوم نظامى : دفتر پرسنل دریایى
bureaucrasy رعایت تشریفات ادارى بحدافراط،حکومت ادارى ،تاسیسات ادارى
bureaucreacy دیوانسالارىقانون ـ فقه : رعایت تشریفات ادارى به حد افراط کاغذ بازى و سیستم حکومتى و ادارى مبتنى بر ان
bureaucreat گماشته ادارى ،ماموردولتى
bureaus of census اداره اماربازرگانى : اداره سرشمارى
bureaus کلمات مرتبط(bureaus):
burebu کلمات مرتبط(burebu):
burette شیمى : بورت
burgee ورزش : پرچم سه گوش
burgers vector شیمى : بردار برگرز
burgers کلمات مرتبط(burgers):
burglarious مرتکب یا وابسته به عمل وارد شدن به خانه اى درشب بقصد ارتکاب جرم
burial ground قبرستانعلوم نظامى : گورستان
burial service ایین بخاک سپارى ،مراسم دفن
buried in grief غرق اندوه
buried treasure قانون ـ فقه : دفینه
buried بخاک سپرد،زیرخاک کرد
burin قلم حکاکى
buring question مسئله هیجان اور
buring scent بوى تند
buring کلمات مرتبط(buring):
burion سهره خانگى
burladero ورزش : دیوار چوبى محافظ هنگام تعقیب شدن گاوباز بوسیله گاو
burn notice علوم نظامى : علامت رمز براى نشان دادن اینکه یک نفر یا گروهى از افراد قابل اعتماد نیستند
burn off ورزش : خسته کردن رقیب باگرفتن سرعت اولیه دوچرخه
burn out تمام شدن سوخت به طور غیر منتظره خاتمه سوزش ،زمان خاتمه سوزشعلوم نظامى : سوختن
burn through range علوم نظامى : مسافتى که رادار در ان مى تواند هدفها را کشف کند
burn variation ورزش : واریاسیون برن در دفاع فرانسوى
burnbag علوم نظامى : سطل سوزاندن اسناد باطله
burned lime عمران : اهک سوخته
burned-out schizophrenic روانشناسى : اسکیزوفرن بى رمق
burned سوختهعلوم نظامى : کلمه رمز براى تعیین اینکه عامل مخفى اطلاعاتى در معرض کشف قرار گرفته یا قابلیت اعتماد به او کم شده است
burner cans علوم هوایى : محفظه احتراق موتورهاى توربینى
burner compartment علوم هوایى : قسمتى از روپوش موتور که روى محفظه احتراق قرار گرفته است
burner nozzle نازل سوخت پاشعلوم مهندسى : شیپوره یا افشانک سوخت پاش
burner plier علوم مهندسى : انبر مشعل
burnet رشکک ،مشکک
burning brand نوع احتراق ،علامت احتراقعلوم مهندسى : نیمسوزى
burning disgrace رسوایى ،اشکار
burning point علوم مهندسى : نقطه اشتعال
burning rack الکترونیک : قاب باترى
burning rate نواخت سوزشعلوم نظامى : سرعت سوزش مهمات یا خرج سرعت مصرف سوخت
burning train مسیر اشتعال ،مسیر انفجارعلوم نظامى : سیکل انفجار
burning-glass عینک اتشى
burning سوزاندن ،احتراق ،سوزان ،محترق ،در هیجانعلوم مهندسى : اشتعالکامپیوتر : prom programmerقانون ـ فقه : احراقعلوم هوایى : احتراق
burninig کلمات مرتبط(burninig):
burnish (to) پرداختن ،صیقل زدنمعمارى : پرداخت کردن
burnisher پرداخت گر،الت پرداخت فلزاتمعمارى : مهره
burnishing stone معمارى : مهره
burnishing صیقل کارى ،صیقل دادنعلوم مهندسى : پرداخت کارىمعمارى : مهره زدن
burnout of a crystal rectifier الکترونیک : سوختن یکسوکننده دیودى
burnout velocity علوم نظامى : سرعت موشک در خاتمه سوختن خرج و تمام شدن ان
burnout کلمات مرتبط(burnout):
burns کلمات مرتبط(burns):
burnsto کلمات مرتبط(burnsto):
burnt almond بادام سوخته
burnt brick معمارى : خشت پخته
burnt lime شیمى : کلیسم اکسید
burnt sacrifice قربانى سوخته یا سوختنى
burnt سوختگى( در رده بندى بوها)روانشناسى : سوختگى
burring reamer علوم مهندسى : دستگاه فرز لوله
burring کلمات مرتبط(burring):
burs بریدگیها،لب پریدگیها،زدگیهاعلوم نظامى : قرى وسیله
bursa ورزش : ابیکس
burst advertising بازرگانى : شروع تبلیغات شدید
burst center مرکز ترکشعلوم نظامى : مرکز گلوله
burst force نیروى انفجارىورزش : نیروى ناگهانى
burst gate الکترونیک : لامپ پیام گذار
burst interval علوم نظامى : فاصله ترکش گلوله ها در یک رگبار
burst mode حالت پیوسته ،وجه پشت سرهمکامپیوتر : وضعیت پشت سرهم
burst oscillator الکترونیک : اوسیلاتور رنگ
burst pedestal الکترونیک : پایه پیام
burst range برد ترکشعلوم نظامى : مسافت ترکش
burst wave موج ترکشعلوم نظامى : موج انفجار
burster block مجموعه منفجر کنندهعلوم نظامى : مجموعه خرج تلاش
burster course مسیر منفجر کنندهعلوم نظامى : مسیر انفجار خرج تلاش
burster tube لوله منفجر کننده ،لوله خرج تلاشعلوم نظامى : لوله حاوى منفجر کننده
burster یک وسیله مکانیکى که خروجى کامپیوترى چند صفحه اى را جدا مى کند،منفجر کنندهکامپیوتر : فرم پیوستهعلوم نظامى : خرج تلاش
bursting charge خرج تلاشعلوم مهندسى : بار انفجارىعلوم نظامى : خرج منفجر کننده
bursting layer لایه هاى منفجر کنندهعلوم نظامى : لایه هاى سقفى پناهگاه
bursting set علوم مهندسى : محل انفجار
bursting کلمات مرتبط(bursting):
burthen مسئولیت ،باربرى ،برگردان ،بارکردن
burying-ground گورستان ،قبرستان ،مقبره
burying کلمات مرتبط(burying):
bus bay معمارى : ایستگاه اتوبوس
bus mouse ماوس گذرىکامپیوتر : ماوس خطى
bus network سیستمى که در ان تمام ایستگاهها یا دستگاههاى کامپیوترى توسط بکارگیرى یک کانال مشترک توزیعى یا یک گذارگاه با هم دیگر ارتباط برقرار مى کنند شبکه گذرىکامپیوتر : شبکه خطى
bus stop علوم مهندسى : ایستگاه اتوبوس
bus system کامپیوتر : سیستم گذرگاه
bus terminal ترمینالعلوم مهندسى : ایستگاه اتوبوس
bus traffic عبور و مرور اتوبوسهاعلوم مهندسى : رفت و امد اتوبوسها
bus-bar line علوم مهندسى : سیم هدایت
bus-bar ریل هادى ،شینه جریانعلوم مهندسى : شینه جامع ریل تماس
bus-driver علوم مهندسى : راننده اتوبوس
busbar الکترونیک : شین اصلىعلوم هوایى : جعبه تقسیم
buscarel ملوان ،دریانوردعلوم نظامى : جاشوعلوم دریایى : جاشو
bush hammer علوم مهندسى : تیشه
bush league ورزش : لیگ سطح پایین
bushing current transformer علوم مهندسى : ترانسفورماتور جریان میانگذر
bushman خانه بدوش درافریقاى جنوبى
bushwacking ورزش : در جنگل از بیراهه رفتن
busily مشغولانه
businedd data processing کامپیوتر : داده پردازى تجارى
businedd کلمات مرتبط(businedd):
business activity بازرگانى : فعالیت بازرگانى
business combination قانون ـ فقه : ادغام دو یا چند موسسه در یکى از ان موسسات
business cycle دوران اقتصادى یا تجارتى ،دوران ترقى و تنزل فعالیت تجارى و اقتصادى ،دور اقتصادى ،دور کسب و کار،دور بازرگانىقانون ـ فقه : معادلtrade cycle بازرگانى : دور فعالیت بازرگانى ،دور تجارى
business depression بحران کسب و کارقانون ـ فقه : کسادى کار کسادى سوداگرى
business economics علم اقتصاد بازرگانىبازرگانى : علم اقتصاد کسب و کار
business enterprise بنگاه بازرگانىبازرگانى : بنگاه تجارى
business expenses هزینه هاى کار و کسببازرگانى : هزینه هاى شرکت
business failure شکست تجارىبازرگانى : ناکامى تجارى
business firms بازرگانى : بنگاههاى انتقاعى
business fluctuations بازرگانى : نوسانات بازرگانى
business goods بازرگانى : کالاى تولیدى
business graphics کامپیوتر : گرافیکهاى تجارى
business hours ساعت ادارىبازرگانى : ساعت کارى
business income قانون ـ فقه : درامد خالص تجارتى
business inventories بازرگانى : موجودى تجارى
business law بازرگانى : حقوق تجارت
business man ادم کاسب
business matters قانون ـ فقه : مسائل کسبى
business mechines کامپیوتر : ماشینهاى تجارى
business name قانون ـ فقه : اسم تجارتى
business prosperty رونق سوداگرىقانون ـ فقه : رونق کسب و کار
business software کامپیوتر : نرم افزارهاى تجارى
business transaction بازرگانى : داد و ستد بازرگانى
business type operation عملیات کامپیوترى( مخصوص محاسبه پرسنل و اماد و کنترل تولیدات)کامپیوتر : عملیات تجارتىعلوم نظامى : عملیات کامپیوترى
business union بازرگانى : اتحادیه بازرگانى
business-like مرتب ،منظم ،عملى
busive کلمات مرتبط(busive):
bustard هوبره
bustle pipe علوم مهندسى : لوله حلقوى
busway الکترونیک : درپوش
busy at دست بکار،مشغول
busy in دست بکار
busy with مشغول
busy-body ادم فضول ،نخود همه اش
but end لب ،ته ،سرکلفت تو
but for your sake محض خاطرش
but why do you ask چطور مگر
but-for income قانون ـ فقه : قسمتى از درامد که به علت دخالت عامل بخصوصى عاید شده
butchery business گوشت فروشى
bute ورزش : داروى ضد درد
buterfly کلمات مرتبط(buterfly):
butler pantry ابدار خانه
butlery ابدارخانه ،خوراک خانه ،جاى فروش اذوقه ونوشابه
butt and butt نوک بنوک ،لب بلب
butt plate صفحه کف قنداقورزش : صفحه فلزى روى ته قنداق تفنگعلوم نظامى : صفحه ته قنداق تفنگ
butt rib علوم هوایى : تیغه انتهایى
butt ring ورزش : حلقه نزدیک دستگیره چوب ماهیگیرى
butt seam weld جوشکارى شکافىعلوم مهندسى : جوشکارى درزى
butt seam علوم مهندسى : جوش درز
butt strap علوم مهندسى : بخیه جوشکارى
butt stroke ضربه با ته قنداقعلوم نظامى : سخمه ته قنداق
butt weld عمران : جوش لب به لب
butt welding جوشکارى شکافىعلوم مهندسى : جوشکارى درزى
butt-end ورزش : ضربه زدن به حریف با انتهاى چوب
butt-ending ورزش : ضربه غیر مجاز با انتهاى چوب
butt-hinge لولافرنگى
butt-joint riveting علوم مهندسى : اتصال لب به لب
butt-joint درز نوک بنوک
butt-welded از سر جوش خورده
butted کلمات مرتبط(butted):
butten die علوم مهندسى : حدیده ته گیر
butten کلمات مرتبط(butten):
buttending ورزش : خطاى چوب منجر به پنالتى
butter-nut یکجورگردوى امریکایى
butter-scotch نان کره اى
butter-stamp قالب کره سازى
butterfly knot گره پروانه( کوهنوردى)ورزش : گره پروانهعلوم دریایى : گره پروانه
butterfly tail علوم هوایى : دم پروانه اى
butterfly valve سوپاپ یا دریچه پولکىعلوم مهندسى : شیر پروانه اىعلوم هوایى : دریچه پروانه اى
butterflyer ورزش : شناگر پروانه
butterine کره مصنوعى ،بدل کره
butteris سم تراش
butterpump بوتیمار،غم خوراک
butterss thread علوم مهندسى : شیار اره
butterss کلمات مرتبط(butterss):
butting ورزش : ضربه با سر،حلقه چرمى دور دستگیره پارو
buttock lines علوم هوایى : نیمرخ تلاقى صفحات قائم با سطح اجسام صلب
buttocks کفل ،سرین اسب ،جفته
buttom کلمات مرتبط(buttom):
button head علوم مهندسى : سر عدسى در پیچ ها
button-hook قلاب
buttons (جمع)،تکمه ،شاگرد،نوکر،پادو
buttress brace معمارى : قید بادبندى
buttress centres معمارى : فاصله محورى پشت بندها
buttress dam سد پایه اىعمران : سد پشت بندار
buttress spacing معمارى : دورى محورهاى پشت بندها
butts کلمات مرتبط(butts):
butyl acetate علوم مهندسى : استات بوتیل
butyl rubber شیمى : لاستیک بوتیل
butyl علوم هوایى : نوعى لاستیک مصنوعى که از پلیمریزاسیون ایزوبوتیل بدست مى اید
butyrometer الت سنجش چربى شیر
buy in advance قانون ـ فقه : پیش خرید کردن
buy over قانون ـ فقه : با رشوه راضى کردن
buyable خریدنى ،خریده شدنى
buyer's market بازار خریدقانون ـ فقه : بازار مناسب براى خریداربازرگانى : بازارى که در کنترل خریدارست
buyer's option to duble خیار مشترى در این که در صورت ترقى ارزش پول ،پیش از تسلیم مبیعقانون ـ فقه : مقدار بیشترى از مبیع مطالبه کند
buyer's optoin to duble قانون ـ فقه : optoin
buyer's over بازرگانى : حالتى در بازار که پس از فروش تمام کالا هنور کالاى مربوطه مورد نقاضا میباشد
buyers market بازرگانى : بازار خرید
buyers کلمات مرتبط(buyers):
buying and selling خرید و فروش
buying price بازرگانى : قیمت خرید
buying rate بازرگانى : نرخ خرید
buying خریدارى
buzz off بزن به چاک ،جیم شو
buzzer signal علامت یا سیگنال شماره گیرىعلوم مهندسى : ایمپولز شماره گیرى
buzzer test الکترونیک : ازمایش بیرز
buzzword کامپیوتر : حرف نامفهوم
bw band widthشیمى : پهناى نوار
bx cable الکترونیک : لوله ب ایکس
bx کلمات مرتبط(bx):
by a majority vote قانون ـ فقه : به اکثریت اراء
by a unanimity vote قانون ـ فقه : به اتفاق اراء
by a unanimous قانون ـ فقه : به اتفاق اراء
by a تقریبا،بطورتقریب ،تخمینا
by acceptance بازرگانى : از طریق قبولى نویسى
by accident or d. بطور اتفاقى یا عمدى
by all means با تمام وسائل ،هر طور باشد،بهمه حال ،بهر قیمت که باشد
by an evil spirit روح پلیدى براومستولى شده بود
by an inclination of the head با خم کردن سر
by ballot قانون ـ فقه : با راى مخفى
by birth ازشکم مادر،اصلا
by chance اتفاقا،برحسب اتفاق یاتصادف
by common consent متفقا
by con. مفهوم مخالف ان جنین میشود
by contract بطور مقاطعه
by courtesy ازراه التفات ،احتراما
by d. در روز،روزانه
by degress خردخرد،بتدریج
by depty بوسیله نماینده ،باوکیل
by dint of بضرب ،بوسیله
by dirblets خردخرد،کم کم
by ear بگوش ،ازراه گوش ،استماعا
by extension بابسط معنى ،باتعمیم معنى
by f. means بامدادا،ملایمت
by far بسیار،بمراتب
by favour of بدستیارى ،بامرحمت ،توسط،بمساعدت
by fits and starts درخور،مناسب ،شایسته ،لایق ،درست ،مقتضى ،صلاحیت دار
by fits بطورغیرمنظم ،بطورمتناوب
by force of بضرب
by force بزور،جبرا،بجبر،عنفا
by g به پیغمبر،به جرجیس سوگند
by god واللهقانون ـ فقه : سوگند بخدا
by heart ازبر،ازحفظ
by i سهوا،ازروى ندانستگى
by implication قانون ـ فقه : ضمنا"
by in the right قانون ـ فقه : ذیحق بودن
by inches اینچ اینچ ،خردخرد،گره گره ،رفته رفته
by indirection با وسائل نادرست ،ازراه تقلب
by inheritance ارثا"قانون ـ فقه : بالوارثه
by instalment قانون ـ فقه : به اقساط
by instalments باقساط
by it self خود بخود،بخودى خود،تنها
by law طبق ایین نامهعلوم نظامى : طبق مقررات
by leaps and bounds زود زود،خیلى تند،با جست و خیز
by little and little بدرجات
by lot با قرعه( کشى ) با پشک
by means of علوم مهندسى : به وسیله
by military force با نیروى نظامى
by my halidom سوگندبمقدسات
by my watch مطابق ساعت من
by natre طبعا،ذاتا،طبیعه
by nature بالطبیعهقانون ـ فقه : طبعا"
by next mail باپست اینده ،با پیت بعد
by no means به هیچ وجه
by of باتکاى ،بموجب ،بواسطه
by one,s self تنها
by oneself به تنهایى
by order of فرمان ،حسب الامر
by overside اشتباها
by parol زبانى ،شفاها
by pass valve عمران : شیر کمکى
by path جاده فرعى
by payment بازرگانى : از طریق پرداخت
by permission of با اجازه ،باجازه
by piecemeal خردخرد،تدریجا
by rail با راه اهن ،باقطار
by reason of بعلت ،واسطه
by return of post با نخستین پست
by right حقا
by rights حقاقانون ـ فقه : حقا"
by rote بر حسب عادت ،منباد تکرارزیاد،بى اندیشه ،بدون فکر
by rule and line با دقت خط کشیدن
by rule رسما،طبق مقررات
by sea ازراه دریا،با اب
by show of hands با نشان دادن دست
by sight بدیدن ،از نگاه
by snathces خردخرد،بریده بریده
by stealth نهانى ،دزدکى
by successive witnesses قانون ـ فقه : خبر متواتر
by superir wisdom با خرد بیشتر
by tender بازرگانى : از طریق مزایده یا مناقصه
by the board علوم نظامى : از طرف پهلوى ناوعلوم دریایى : از طرف پهلوى ناو
by the book ازروى کتاب ،کتابى
by the bye ضمنا،بطورمعترضه ،راستى
by the ears مخالف ،در ستیزه
by the f. بوسیله لمس
by the good of با مساعى جمیلهقانون ـ فقه : با کمک
by the good offices of بتوجهات ،با مساعى جمیله
by the grace of god به توفیق خدا
by the he and ears بزور
by the holy poker سوگند شوخى امیزى است چون به انروزهاى غریب و مانندان
by the instrumentality of بوسیله ،بدستیارى
by the job قانون ـ فقه : به طور مقاطعه
by the left or right flank علوم نظامى : به جناح راست یا چپ ناوعلوم دریایى : به جناح راست یا چپ ناو
by the look of it ازظاهر ان
by the number با شماره بشماریدعلوم نظامى : اجراى فرمان با شماره
by the piece ازروى کار کرد،بطور مقاطعه
by the side of the road در کنار جاده
by the square بدقت ،درست ،مطابق نمونه
by the stern ورزش : قایق سربالا در ابعلوم نظامى : از طرف پاشنه ناوعلوم دریایى : از طرف پاشنه ناو
by the sweat of one's brow با عرق جبین
by this(time) تا این موقع
by under stamped قانون ـ فقه : کسر تمبر داشتن
by undivided shares قانون ـ فقه : به نحو اشاعه
by usage برحسب عادت ،یا معمول سابق
by violance عنفا"قانون ـ فقه : به عنف
by water با کشتى ،از راه دریا،از راه رودخانه
by way of example قانون ـ فقه : تمثیلى
by way of exception بطور استثناء
by way of relief براى تنوع
by way of remainder به ردقانون ـ فقه : به عنوان رد
by way of undivided shares قانون ـ فقه : undivided
by way of منباب ،بعنوان ،از راه
by wire باتلگراف ،بوسیله تلگراف
by word of mounth زبانى ،شفاها
by word of mouth زبانى ،شفاهى
by your leave با اجازه شما
by yourself خودتان( به تنهایى) ،تنها
by-lane پس کوچه ،کوچه فرعى
by-low ایین نامهقانون ـ فقه : نظامنامه داخلى
by-name کنیه
by-pass شنت کردن ،باى پاس کردن ،پل زدن راه فرعى ساختن ،اتصال کوتاه کردن مجراى فرعى ،گذرگاه فرعى مسیر فرعى ،دور زدن مانع ،گذرگاه فرعى ،لوله فرعىعلوم مهندسى : اتصال کوتاهعمران : گذرگاه فرعىعلوم نظامى : لوله یدکى جا گذاشتن
by-product cock-oven plant علوم مهندسى : محصولات فرعى کک سازى
by-product coking practice علوم مهندسى : محصولات فرعى کوره کک سازى
by-product gas علوم مهندسى : گاز تقطیر شده
by-product material فراورده فرعى( در هسته شناسى)علوم هوایى : فراورده فرعى
by-product oven علوم مهندسى : محصولات فرعى کوره کک سازى
by-product recovery علوم مهندسى : بازده محصولات فرعى
by-stander ناظر،تماشاچى
by-street کوچه پرت
by-work کار فرعىقانون ـ فقه : کار غیر مقرر
bye hole ورزش : سوراخهاى باقیمانده پس از معلوم شدن نتیجه مسابقه گلف
bye-end غرض شخصى ،قصدپنهان
bygone قدیمى ،چیزهاى گذشته
byl کلمات مرتبط(byl):
bylaws ایین نامه و مقررات داخلىبازرگانى : قانون و مقررات فرعى
byparts کلمات مرتبط(byparts):
bypass capacitor الکترونیک : خازن شنتى
bypass condenser الکترونیک : خازن شنتى
bypass engine علوم هوایى : موتور کنارگذر
bypass ratio علوم هوایى : نسبت کنارگذارى
bypast گذشته
byprofession کلمات مرتبط(byprofession):
bystander effect روانشناسى : اثر تماشاگرى
byte mode وضعیت بایت ،وجه بایتکامپیوتر : حالت بایت
bytes per inch کامپیوتر : تعداد بایت ها در یک واحد اینچ
bytes کلمات مرتبط(bytes):
bytewide memory کامپیوتر : بایت ادرس پذیر در حافظه اصلى
bytewide کلمات مرتبط(bytewide):
byzantine architecture معمارى : سبک معمارى بیزانسى
Bc (tsirhc erofeb=) قبل‌ از میلاد.
B دومین‌ حرف‌ الفبای‌ انگلیسی‌ که‌ازحروف‌ بی‌صداست‌، دو
B صفحه‌ سفید اول‌ و اخر کتاب‌، شکل‌ B، هرشکلی‌ شبیه‌ به‌ B.
Ba بع‌بع‌ (گوسفند)، بع‌بع‌ کردن‌، مثل‌ گوسفند صدا کردن‌.
Baa بع‌بع‌ (گوسفند)، بع‌بع‌ کردن‌، مثل‌ گوسفند صدا کردن‌.
Baba پدر، بابا.
Babble ور ور کردن‌، سخن‌ نامفهوم‌ گفتن‌، فاش‌ کردن‌، یاوه‌ گفتن‌،
Babble یاوه‌، سخن‌ بیهوده‌، من‌ ومن‌.
Babe (ybab=) ط‌فل‌، نوزاد، کودک‌، شخص‌ ساده‌ و معصوم‌.
Babel شهر و برج‌ قدیم‌ بابل‌، هرج‌ و مرج‌، سخن‌ پرقیل‌ و قال‌،
Babel اغتشاش‌، شلوغی‌، بنای‌ شگرف‌، ط‌رح‌ خیالی‌.
Baboon اشکال‌ مضحک‌، شکل‌ عجیب‌ و غریب‌، (ج‌.ش‌.) یکنوع‌ میمون‌
Baboon یا عنتر دم‌ کوتاه‌.
Babouche کفش‌ سرپایی‌، پاپوش‌.
Baby بچه‌، کودک‌، ط‌فل‌، نوزاد، مانند کودک‌ رفتار کردن‌،
Baby نوازش‌ کردن‌.
Baby Farm محل‌ نگهداری‌ کودکان‌.
Baby Sit (د.گ‌.) بچه‌داری‌ کردن‌ (درغیاب‌ والدینشان‌)، از بچه‌
Baby Sit نگاهداری‌ کردن‌.
Baby Sitter بچه‌ نگهدار.
Babyhood بچگی‌.
Babyish ط‌فل‌ مانند، کودک‌ مانند.
Babylon شهر بابل‌ قدیم‌.
Baccalaureate لیسانسیه‌ یا مهندس‌، درجه‌ باشلیه‌.
Baccara باکارا، یکنوع‌ بازی‌ ورق‌.
Baccarat باکارا، یکنوع‌ بازی‌ ورق‌.
Baccate تماما گوشتی‌، دارای‌ میوه‌ گوشتی‌، دانه‌دار، انگوری‌،
Baccate توت‌ مانند.
Bacchanal وابسته‌ به‌ باکوس‌ (suhccab) الهه‌ء باده‌ و باده‌ پرستی‌،
Bacchanal (مج.) میگسار و باده‌پرست‌، عیاش‌.
Bacchanalia جشن‌ باده‌ گساری‌، جشن‌ و شادمانی‌ پر سر و صدا.
Bacchanalian وابسته‌ به‌ جشن‌ باده‌ گساری‌ و شادمانی‌.
Bacchant میگساری‌، میگسار، باده‌پرست‌.
Bacchante زن‌ عیاش‌ و میگسار.
Bacchantic وابسته‌ به‌ باده‌گساری‌.
Bacchic وابسته‌ به‌ باکوس‌ خدای‌ میگساری‌ و پرستش‌ او، مستانه‌ و
Bacchic پرهیاهو، اواز مستی‌.
Bacchus (افسانه‌ء یونان‌) رب‌ النوع‌ شراب‌ و باده‌، شراب‌.
Bacciferous دارای‌ میوه‌ گوشتی‌، توت‌ دار، دانه‌دار.
Bach مجرد و عزب‌ زندگی‌ کردن‌.
Bachelor بدون‌ عیال‌، عزب‌، مجرد، مرد بی‌ زن‌، زن‌ بی‌ شوهر، مرد
Bachelor یا زنی‌ که‌ بگرفتن‌ اولین‌درجه‌ء علمی‌ دانشگاه‌ نائل‌
Bachelor میشود، لیسانسیه‌، مهندس‌، باشلیه‌، دانشیاب‌.
Bachelorhood تجرد، عزبی‌.
Bacillar عصایی‌ شکل‌، بشکل‌ میله‌های‌ کوچک‌، میله‌ میله‌.
Bacillary عصایی‌ شکل‌، بشکل‌ میله‌های‌ کوچک‌، میله‌ میله‌.
Bacillus باکتریهای‌ میله‌ای‌ شکل‌ که‌ تولید هاگ‌ میکنند(مثل‌
Bacillus باسیل‌ سیاه‌ زخم‌)، باسیل‌.
Back عقب‌، پشت‌ (بدن‌)، پس‌، عقبی‌، گذشته‌، پشتی‌، پشتی‌
Back کنندگان‌، تکیه‌گاه‌، به‌عقب‌، درعقب‌، برگشت‌، پاداش‌،
Back جبران‌، ازعقب‌، پشت‌ سر، بدهی‌ پس‌افتاده‌، پشتی‌ کردن‌،
Back پشت‌انداختن‌، بعقب‌ رفتن‌، بعقب‌ بردن‌، برپشت‌ چیزی‌
Back قرارگرفتن‌، سوارشدن‌، پشت‌ چیزی‌ نوشتن‌، ظ‌هرنویسی‌ کردن‌.
Back Formation اشتقاق‌ معکوس‌، لغت‌ سازی‌، اشتقاق‌ لغات‌ از یکدیگر.
Back Of در پشت‌، پشت‌ سر.
Back Pay حقوق‌ عقب‌ افتاده‌.
Back Talk پیش‌ جوابی‌.
Backache کمردرد، پشت‌ درد.
Backbencher عضو هیئت‌ قانونگذاری‌.
Backbite غیبت‌ کردن‌، پشت‌ سرکسی‌ سخن‌ گفتن‌.
Backboard تخته‌ یا صفحه‌ء پشت‌ هرچیزی‌، تخته‌ء پشت‌ قاب‌ عکس‌ وغیره‌.
Backbone تیره‌ء پشت‌، ستون‌ فقرات‌، (مج.) پشت‌، استقامت‌،
Backbone استواری‌، استحکام‌.
Backcross چند پشت‌ بعقب‌ برگشتن‌.
Backdoor درعقب‌، وسیله‌ نهایی‌ یا زیر جلی‌، پنهان‌.
Backdrop پرده‌ء پشت‌ صحنه‌ء تاتر.
Backed دارای‌ پشت‌، پشتی‌ دار، پشت‌ گرم‌.
Backer نگهدار، پشتیبان‌، حامی‌، کسی‌ که‌ دراجرای‌ نقشه‌ای‌ کمک‌
Backer میکند، حمال‌، باربر.
Backfall زمین‌ خوردگی‌.
Backfield (درفوتبال‌) چهاربازیکن‌ خط‌ دفاع‌ که‌ در پشت‌ خط‌ حمله‌اند
Backfire پس‌ زدن‌ تفنگ‌، منفجر شدن‌ قبل‌ از موقع‌، نتیجه‌ معکوس‌
Backfire گرفتن‌.
Backgammon نرد، تخته‌ نرد.
Background زمینه‌، نهانگاه‌، سابقه‌.
Background زمینه‌، سابقه‌.
Background Reflection بازتاب‌ زمینه‌ای‌.
Background Processing پردازش‌ زمینه‌ای‌.
Background Program برنامه‌ زمینه‌ای‌.
Backhand پشت‌ دستی‌ یا ضربه‌ با پشت‌ راکت‌(دربازی‌ تنیس‌ و غیره‌)،
Backhand زشت‌، ناهنجار، با پشت‌ دست‌ضربه‌ زدن‌، باپشت‌ راکت‌ ضربت‌
Backhand وارد کردن‌.
Backhand Stroke ضربت‌ چوگان‌ از پشت‌ سر.
Backing پشتی‌، پشتیبان‌، پوشش‌، تصدیق‌ در پشت‌ یا ظ‌هر ورقه‌،
Backing دیرکردن‌، کندی‌.
Backing پشتیبانی‌، پشتیبان‌.
Backing Store انباره‌ پشتیبان‌.
Backlash واکنش‌ شدید.
Backlash (درماشین‌) پس‌ زنی‌، پس‌ زدن‌، عکس‌ العمل‌ سیاسی‌.
Backlog کنده‌ بزرگی‌ که‌ پشت‌ اتش‌ بخاری‌ گذارده‌ میشود، موجودی‌
Backlog جنسی‌ که‌ بابت‌ سفارشات‌ درانبارموجوداست‌، جمع‌ شدن‌،
Backlog انبارشدن‌، کار ناتمام‌ یا انباشته‌.
Backlog پس‌ افت‌.
Backrent اجاره‌ء پس‌ افتاده‌.
Backrest تکیه‌گاه‌، پشتی‌، متکا.
Backset بازداشت‌، عقب‌ زنی‌، معکوس‌، وارونه‌.
Backside کفل‌، پشت‌، عقب‌ هر چیزی‌، خصوصی‌، محرمانه‌.
Backslap تظ‌اهر بصمیمیت‌ کردن‌، چاخان‌ کردن‌.
Backslide (از دین‌) برگشتن‌، سیرقهقرایی‌ کردن‌.
Backspace پسبرد، پسبردن‌.
Backspace Character دخشه‌ پسبرد.
Backspacing پسبرد.
Backstage در پس‌ پرده‌، محرمانه‌، خصوصی‌، مربوط‌ به‌ پشت‌ پرده‌ء
Backstage نمایش‌ (مخصوصااط‌اق‌ رخت‌ کن‌).
Backstairs نهانی‌، غیرمستقیم‌، رمزی‌، (م‌.ل‌.) از راه‌ پله‌کان‌ عقبی‌،
Backstairs پله‌کان‌ پشت‌.
Backstitch کوک‌ زیگزاگ‌، کوک‌ چپ‌ و راست‌.
Backstretch خط‌ سیرجهت‌ مخالف‌ مبداء مسابقه‌.
Backstroke ضربه‌ باپشت‌ دست‌، (درتفنگ‌) پس‌ زنی‌، لگدزنی‌، برگشت‌،
Backstroke عقب‌ زنی‌، (شنا) کرال‌ پشت‌.
Backswept برگشته‌ بط‌ور مایل‌ واریب‌.
Backsword شمشیر یک‌ لبه‌ء برنده‌، شمشیر یکدمه‌.
Backsword Man شمشیرباز.
Backtrack رد گم‌ کردن‌، عدول‌ کردن‌.
Backup پشتیبان‌، پشتیبانی‌ کردن‌.
Backup File پرونده‌ پشتیبان‌.
Backup System سیستم‌ پشتیبان‌.
Backward به‌ عقب‌.
Backward عقب‌ افتاده‌، به‌پشت‌، ازپشت‌، وارونه‌، عقب‌ مانده‌، کودن‌.
Backward Reference ارجاع‌ به‌ عقب‌.
Backwardness عقب‌ افتادگی‌.
Backwards عقب‌ افتاده‌، به‌پشت‌، ازپشت‌، وارونه‌، عقب‌ مانده‌، کودن‌.
Backwash مراجعت‌ موج‌، اضط‌راب‌ یا اشفتگی‌ بعداز انجام‌ عملی‌،
Backwash عواقب‌.
Backwater مرداب‌، باریکه‌ اب‌، جای‌ دورافتاده‌.
Backwoods اراضی‌ جنگلی‌ دوراز شهر، جنگلهای‌ دورافتاده‌.
Backwoodsman دهاتی‌، اهل‌ جای‌ دورافتاده‌.
Bacon گوشت‌ نمک‌ زده‌ء پهلو و پشت‌ خوک‌.
Bacteria (muiretcab fo.lp) میکرب‌ های‌ تک‌ یاخته‌، باکتری‌،
Bacteria ترکیزه‌.
Bacterial (زیست‌ شناسی‌) وابسته‌ به‌ باکتری‌، میکربی‌.
Bactericidal نابود کننده‌ء باکتری‌، ضد باکتری‌.
Bactericide باکتری‌ کش‌.
Bacteriologic مربوط‌ به‌ میکرب‌ شناسی‌، وابسته‌ به‌ باکتری‌ شناسی‌.
Bacteriologist میکرب‌ شناس‌، متخصص‌ شناسایی‌ انواع‌ باکتریها.
Bacteriology علم‌ میکرب‌ شناسی‌، باکتری‌ شناسی‌.
Bacteriolysis انهدام‌ باکتری‌، فساد و تحلیل‌ میکرب‌.
Bacteriophagy باکتری‌ خواری‌، تغذیه‌ از باکتری‌.
Bacterization تحت‌ تاثیر باکتری‌، الودگی‌ بمیکرب‌.
Bacterize تحت‌ تاثیر باکتری‌ قراردادن‌، با میکرب‌ الوده‌ شدن‌.
Bactrian باختری‌، دوکوهانه‌.
Baculiform میله‌ای‌ شکل‌، بشکل‌ میله‌.
Bad (dib fo.P) زمان‌ ماضی‌ قدیمی‌ فعل‌ dib، (.vda &.n
Bad &.jda): بد، زشت‌، ناصحیح‌، بی‌اعتبار، نامساعد، مضر،
Bad زیان‌اور، بداخلاق‌، شریر، بدکار، بدخو، لاوصول‌.
Bad Blood ازردگی‌، خشم‌، رنجش‌، تلخی‌، تندی‌، زنندگی‌، مسمومیت‌
Bad Blood خون‌ دراثرعصبانیت‌، خصومت‌.
Bad Tempered بدخو، تندخو.
Bade (dib fo.p) زمان‌ ماضی‌ فعل‌ dib.
Badge نشان‌، علامت‌، امضاء و علامت‌ برجسته‌ و مشخص‌.
Badger (.n): دستفروش‌، دوره‌گرد، خرده‌ فروش‌، (ج‌.ش‌) گورکن‌،
Badger خرسک‌، شغاره‌(eadiletsum)، (.tv): سربسر گذاشتن‌،
Badger اذیت‌ کردن‌، ازار کردن‌.
Badinage خوشمزگی‌، لودگی‌، پرحرفی‌.
Badland زمین‌ لم‌ یزرع‌، زمین‌ سنگلاخ‌ یا باط‌لاقی‌.
Badly بط‌وربد، بط‌ور ناشایسته‌.
Badminton بدمینتن‌، نوعی‌ بازی‌ تنیس‌ باتوپ‌ پردار.
Baffle گیج‌ یا گمراه‌ کردن‌، مغشوش‌ کردن‌، دستپاچه‌ کردن‌،
Baffle بی‌نتیجه‌ کردن‌، پریشانی‌، اهانت‌.
Bafflement گیجی‌، دست‌ پاچگی‌.
Baffler گیج‌ کننده‌، دست‌ پاچه‌ کننده‌.
Bag کیسه‌، کیف‌، جوال‌، ساک‌، خورجین‌، چنته‌، باد کردن‌،
Bag متورم‌ شدن‌، ربودن‌.
Bagasse تفاله‌، تفاله‌ نیشکر.
Bagatelle چیزجزئی‌ واندک‌، (مج.) چیز بیهوده‌، ناقابل‌.
Bagel نان‌ شیرینی‌ حلقوی‌.
Bagful یک‌ کیسه‌، یک‌ بسته‌، یک‌ بقچه‌.
Baggage بار و بنه‌ء مسافر، چمدان‌، بارسفر.
Baggily بط‌ورباد کرده‌، کیسه‌ دار، بط‌ورشل‌ و ول‌.
Bagginess بادکردگی‌، پف‌ کردگی‌، غرور، شلی‌.
Bagging پارچه‌ کیسه‌ای‌، کیسه‌.
Baggy بادکرده‌، شل‌، ول‌، کیسه‌ای‌ متورم‌، قلنبه‌.
Bagpipe (مو.) نی‌انبان‌ که‌ در اسکاتلند مرسوم‌ است‌، پرحرفی‌.
Bagpiper نوازنده‌ء نی‌انبان‌.
Bagworm (ج‌.ش‌) کرم‌ حشره‌ بید یا پروانه‌.
Bah به‌، علامت‌ تعجب‌ حاکی‌ ازاهانت‌ و تحقیر.
Bahama Islands جزایرباهاما واقع‌ درهندغربی‌ و جنوب‌ فلوریدا.
Bail توقیف‌، حبس‌، واگذاری‌، انتقال‌، ضمانت‌، کفالت‌، بامانت‌
Bail سپردن‌، کفیل‌ گرفتن‌، تسمه‌، حلقه‌ دور چلیک‌، سط‌ل‌، بقید
Bail کفیل‌ ازاد کردن‌.
Bail Out به‌ قید کفیل‌ ازاد کردن‌ و شدن‌، با پاراشوت‌ از
Bail Out هواپیما پریدن‌.
Bailee تحویل‌ گیرنده‌، ضامن‌ و متعهد.
Bailer اجاره‌ دهنده‌، امانت‌ دهنده‌، کفیل‌ دهنده‌.
Bailey دیوار با حیاط‌ خارجی‌ قلعه‌ ملوک‌ الط‌وایفی‌.
Bailey Bridge پل‌ متحرک‌ وموقتی‌.
Bailie ffiliab، عضوانجمن‌ شهر.
Bailiff ناظ‌ر، ضابط‌، امین‌ صلح‌ یا قاضی‌، نگهبان‌ دژ سلط‌نتی‌.
Bailiwick ناحیه‌ قلمرو مامور، مباشرت‌، نظ‌ارت‌، پیشخدمتی‌.
Bailment امانت‌ گیری‌، امانت‌ داری‌، سمساری‌، کفالت‌.
Bailor اجاره‌ دهنده‌، امانت‌ دهنده‌، کفیل‌ دهنده‌.
Bailsman ضامن‌، کفیل‌.
Bairn بچه‌، فرزند.
Bait ط‌عمه‌دادن‌، خوراک‌ دادن‌، ط‌عمه‌رابه‌ قلاب‌ ماهیگیری‌ بستن‌،
Bait دانه‌، چینه‌، مایه‌ تط‌میع‌، دانه‌ء دام‌.
Baiter تط‌میع‌ و وسوسه‌ کننده‌، ط‌عمه‌ دهنده‌.
Baize نوعی‌ فلانل‌ رومیزی‌.
Bake پختن‌، ط‌بخ‌ کردن‌.
Baked Meat نان‌ شیرینی‌، شیرینی‌ اردی‌، غذای‌ پخته‌.
Bakemeat نان‌ شیرینی‌، شیرینی‌ اردی‌، غذای‌ پخته‌.
Baker نانوا، خباز.
Baker's Dozen سیزده‌.
Bakers Yeast نوعی‌ مخمر ابجو (eaisiverec secymorahccas).
Bakery دکان‌ نانوایی‌ یا شیرینی‌ پزی‌.
Bakeshop نانوایی‌، دکان‌ نانوایی‌.
Baking Powder پودر خمیرمایه‌.
Baking Soda جوش‌ شیرین‌.
Baksheesh (فارسی‌است‌) بخشش‌، انعام‌، (مج.) رشوه‌.
Balalaika (مو) بالالایکا یکنوع‌ الت‌ موسیقی‌ شبیه‌ گیتار، یکنوع‌
Balalaika رقص‌.
Balance ترازو، میزان‌، تراز، موازنه‌، تتمه‌ حساب‌، برابرکردن‌،
Balance موازنه‌ کردن‌، توازن‌.
Balance تعادل‌، توازن‌، مانده‌، متعادل‌ کردن‌.
Balance Sheet ترازنامه‌.
Balanced متعادل‌، متوازن‌.
Balanced System سیستم‌ متعادل‌.
Balancer متعادل‌ کننده‌، ترازودار، اکروبات‌.
Balas یاقوت‌ پوست‌ پیازی‌، یکنوع‌ یاقوت‌ سرخ‌، لعل‌ بدخشان‌.
Balbriggan یکنوع‌ پارچه‌ء نخی‌ که‌ برای‌ زیرپوش‌ بکار میرود.
Balcony ایوان‌، بالاخانه‌، بالکن‌، لژ بالا.
Bald ط‌اس‌، بیمو، کل‌، برهنه‌، (مج.) بی‌ لط‌ف‌، ساده‌، بی‌ ملاحت‌،
Bald عریان‌، کچل‌، ط‌اس‌ شدن‌.
Bald Eagle (ج‌.ش‌.) عقاب‌ گر، نوعی‌ عقاب‌ که‌ در شمال‌ امریکا زندگی‌
Bald Eagle میکند.
Balderdash سخن‌ بی‌ معنی‌، چرند، یاوه‌، نوشابه‌ کف‌ الود.
Baldhead ادم‌ ط‌اس‌.
Baldpate ادم‌ ط‌اس‌.
Baldric بند شمشیر، حمایل‌.
Bale عدل‌، لنگه‌، تا، تاچه‌، مصیبت‌، بلا، رنج‌، محنت‌، رقصیدن‌.
Baleen والانه‌، استخوان‌ نهنگ‌ (enobelahw)، بالن‌، بال‌، باله‌،
Baleen ماهی‌ سیم‌.
Balefire اتش‌ خط‌ر، اتش‌ علامت‌، اتش‌ مرده‌ سوزانی‌.
Baleful محنت‌ بار، مصیبت‌ بار، غم‌ انگیز.
Balk مرز، زمین‌ شخم‌ نشده‌، (مج) مانع‌، مایه‌ء لغزش‌، ط‌فره‌
Balk رفتن‌از، امتناع‌ ورزیدن‌، رد کردن‌، زیرش‌ زدن‌.
Balkanization تقسیم‌ بقط‌عات‌ ریز (مثل‌ کشورهای‌ بالکان‌).
Balkanize ناحیه‌ای‌ را بقط‌عات‌ ریز تقسیم‌ کردن‌ (مثل‌ کشورهای‌ شبه‌
Balkanize جزیره‌ء بالکان‌).
Balker ط‌فره‌رو، زیرش‌ زن‌.
Balky ط‌فره‌رو، امتناعی‌.
Ball گلوله‌، گوی‌، توپ‌ بازی‌، مجلس‌ رقص‌، رقص‌، ایام‌ خوش‌،
Ball گلوله‌ کردن‌، گرهک‌.
Ball And Socket Joint مفصل‌ ماشینی‌ که‌ گلوله‌ دارد و درتوی‌ حفره‌ای‌ قرار
Ball And Socket Joint میگیرد.
Ball Bearing بلبرینگ‌، چرخ‌ فلزی‌ که‌ روی‌ ساچمه‌های‌ فلزی‌ کوچکی‌
Ball Bearing باسانی‌ میلغزد.
Ball Flower گل‌ سینه‌.
Ball Point Pen قلم‌ خودکار.
Ballad شعر افسانه‌ای‌، (مو.) تصنیف‌، اواز یکنفری‌ که‌ در ضمن‌
Ballad ان‌ داستانی‌ بیان‌ میشود، یک‌ قط‌عه‌ء رومانتیک‌.
Ballade قط‌عه‌ منظ‌ومی‌ مرکب‌ از سه‌ مصرع‌ مساوی‌ و متشابه‌ و یک‌
Ballade مصرع‌ کوتاه‌تر که‌ هریک‌از این‌ چهار قسمت‌ یک‌ بیت‌
Ballade ترجیع‌بند دارد، قصیده‌، مسمط‌ مستزاد.
Balladry شعر، قصیده‌، تصنیف‌ سازی‌.
Ballast ماسه‌، هرچیز سنگینی‌ چون‌ شن‌ و ماسه‌ که‌ در ته‌ کشتی‌
Ballast میریزند تا از واژگون‌ شدنش‌ جلوگیری‌کند، بالاست‌،
Ballast سنگینی‌، شن‌ و خرده‌ سنگی‌ که‌ در راه‌اهن‌ بکارمیرود،
Ballast کیسه‌ شنی‌ که‌ در موقع‌صعودبالون‌ پایین‌ میاندازند، سنگ‌
Ballast و شن‌ در ته‌ کشتی‌ یا بالون‌ ریختن‌، سنگین‌ کردن‌.
Ballerina رقاصه‌، رقاصه‌ بالت‌.
Ballet بالت‌، رقص‌ ورزشی‌ و هنری‌.
Balletomane شیفته‌ رقص‌ بالت‌.
Balletomania عشق‌ یا جنون‌ نسبت‌ به‌ بالت‌.
Ballista (eatsillab.lp): منجنیق‌، سنگ‌ انداز، کشکنجیر.
Ballistic پرتابه‌ای‌ وابسته‌ به‌علم‌ پرتاب‌ گلوله‌، مربوط‌ بعلم‌
Ballistic حرکت‌ اجسامی‌ که‌ درهوا پرتاپ‌ میشوند.
Ballistic Missile موشک‌، پرتابه‌.
Ballistics پرتابه‌ شناسی‌، علم‌ حرکت‌ اجسام‌ پرتاب‌ شونده‌، مبحث‌
Ballistics پرتاب‌ گلوله‌ واجسام‌ پرتاب‌ شونده‌.
Balloon بالون‌، بادکنک‌، با بالون‌ پروازکردن‌، مثل‌ بالون‌.
Balloon Tire لاستیک‌ بادی‌ عاج‌دار.
Ballot ورقه‌ رای‌، مهره‌ رای‌ و قرعه‌کشی‌، رای‌ مخفی‌، مجموع‌
Ballot اراء نوشته‌، با ورقه‌ رای‌ دادن‌، قرعه‌ کشیدن‌.
Ballroom سالن‌ رقص‌.
Ballyhoo (.n) نمایش‌ پر سر و صدا(برای‌ جلب‌ توجه‌ مردم‌).(iv
Ballyhoo &.tv) اگهی‌ پر سر و صدا کردن‌.
Balm بلسان‌، مرهم‌.
Balmily مرهمی‌، خنک‌ کننده‌.
Balminess حالت‌ مرهمی‌، خوشبویی‌.
Balmoral یکنوع‌ نیم‌ تنه‌ پشمی‌، یکنوع‌ چکمه‌ یا پوتین‌ بندی‌،
Balmoral یکنوع‌ کلاه‌ نوک‌ تیز.
Balmy مرهم‌، دارای‌ خاصیت‌ مرهم‌، خنک‌ کننده‌، خوشبو.
Balneology علم‌ استحمام‌ درمانی‌، مبحث‌ استحمام‌ در ابهای‌ گرم‌.
Baloney (angolob=) مزخرف‌، چرند، نوعی‌ کالباس‌.
Balsam بلسان‌، درخت‌ گل‌ حنا.
Balsamic وابسته‌ به‌ بلسان‌.
Baltic دریای‌ بالتیک‌ در شمال‌ اروپا، وابسته‌ به‌ بالتیک‌.
Balto Slavic شاخه‌ء زبان‌ هند و اروپایی‌ رایج‌ در سواحل‌ بالتیک‌ و
Balto Slavic بین‌ اقوام‌ اسلاو.
Baluchi بلوچ‌، زبان‌ بلوچی‌.
Baluster ستون‌ کوچک‌ گچ‌ بری‌ شده‌، ستون‌ نرده‌.
Balustrade ط‌ارمی‌، نرده‌.
Bambino بچه‌ کوچک‌، نوزاد، تصویر مسیح‌ در قنداق‌.
Bamboo (گ‌.ش‌.) خیزران‌، نی‌ هندی‌، چوب‌ خیزران‌، عصای‌ خیزران‌،
Bamboo ساخته‌ شده‌ از نی‌.
Bamboo Curtain سرحدات‌ چین‌ کمونیست‌، مانع‌، پرده‌ء حصیری‌.
Bamboozle گول‌ زدن‌، ریشخند کردن‌.
Bamboozlement ریشخند، فریب‌.
Ban قدغن‌ کردن‌، تحریم‌ کردن‌، لعن‌ کردن‌، لعن‌، حکم‌ تحریم‌
Ban یا تکفیر، اعلان‌ ازدواج‌ در کلیسا.
Banal پیش‌ پا افتاده‌، مبتذل‌، معمولی‌، همه‌ جایی‌.
Banality ابتذال‌، پیش‌ پا افتادگی‌.
Banana موز.
Band بند و زنجیر، تسمه‌ یا بند مخصوص‌ محکم‌ کردن‌، نوار،
Band لولا، ارکستر، دسته‌ء موسیقی‌، اتحاد، توافق‌، روبان‌،
Band باند یا بانداژ، نوار زخم‌ بندی‌، متحد کردن‌، دسته‌
Band کردن‌، نوار پیچیدن‌، بصورت‌ نوار در اوردن‌، با نوار
Band بستن‌، متحد شدن‌.
Band باند، نوار.
Band Saw ماشین‌ اره‌ باریک‌، اره‌ نواری‌.
Band Shell جایگاه‌ دسته‌ء موزیک‌ که‌ عقب‌ ان‌ بشکل‌ صدف‌ مقعر بزرگی‌
Band Shell است‌.
Bandage نوار زخم‌ بندی‌، با نوار بستن‌.
Bandana دستمال‌ گلدار.
Bandanna دستمال‌ گلدار.
Bandbox جعبه‌ء مقوایی‌ مخصوص‌ نگاهداری‌ کلاه‌.
Bandeau (xuaednab.lp) نوار روی‌ گیسو، نوار زخم‌ بندی‌، نوار
Bandeau کلاه‌ زنانه‌، روبان‌، گیسوبند.
Banderol باندرول‌، نوار چسب‌، برچسب‌.
Banderole باندرول‌، نوار چسب‌، برچسب‌.
Bandit سارق‌ مسلح‌، راهزن‌، قط‌اع‌الط‌ریق‌.
Banditry راهزنی‌، سرقت‌ مسلح‌.
Bandmaster رهبر ارکستر، رئیس‌ دسته‌ء موزیک‌.
Bandog سگ‌ زنجیری‌، سگ‌ بزرگ‌.
Bandoleer جای‌ فشنگ‌، حمایل‌، قط‌ارفشنگ‌.
Bandolier جای‌ فشنگ‌، حمایل‌، قط‌ار فشنگ‌.
Bandoline روغن‌ مو.
Bandora (مو.) نوعی‌ سه‌تار.
Bandore (مو.) نوعی‌ سه‌تار.
Bandsman عضو دسته‌ء موسیقی‌.
Bandwagon عرابه‌ء دسته‌ء موزیک‌ سیار.
Bandwidth پهنای‌ باند.
Bandy رد و بدل‌ کردن‌، اینسو و انسو پرت‌ کردن‌، بحث‌ کردن‌،
Bandy چوگان‌ سر کج‌، چوگان‌ بازی‌، کچ‌، چنبری‌.
Bandy Legged پاچنبری‌، کج‌پا.
Bane مایه‌ء هلاکت‌، زهر(درترکیب‌)، جانی‌، قاتل‌، مخرب‌ زندگی‌.
Baneful زهرالود، مضر، موذی‌.
Bang (.iv &.tv): بستن‌، محکم‌ زدن‌، چتری‌ بریدن‌ (گیسو)،
Bang (.vda &.n) صدای‌ بلند یا محکم‌، چتر زلف‌.
Bangle گلوبند، النگو.
Bangtail دم‌اسب‌ که‌ پایین‌ ان‌ بط‌ورافقی‌ چیده‌ شده‌ باشد، دم‌ کل‌.
Banish تبعید کردن‌، اخراج‌ بلد کردن‌، دور کردن‌.
Banisher تبعید کننده‌.
Banishment تبعید، اخراج‌.
Banister نرده‌ء پلکان‌.
Banjo (مو.) بانجو، نوعی‌ تار.
Bank کنار، لب‌، ساحل‌، بانک‌، ضرابخانه‌، رویهم‌ انباشتن‌، در
Bank بانک‌ گذاشتن‌، کپه‌ کردن‌، بلند شدن‌ (ابر یا دود) بط‌ور
Bank متراکم‌، بانکداری‌ کردن‌.
Bank بانک‌.
Bank Acceptance دریافتی‌، قبولی‌ بانکی‌.
Bank Annuities سهام‌ قرضه‌ دولت‌ بریتانیا که‌ کنسول‌ (slosnoc) هم‌
Bank Annuities نامیده‌ شده‌.
Bank Bill برات‌ بانک‌، اسکناس‌.
Bank Discount تنزیل‌ بانکی‌، تخفیف‌ بانکی‌.
Bank Note چک‌ تضمین‌ شده‌، اسکناس‌.
Bank Of Deposit بانک‌ پس‌ انداز، صندوق‌ پس‌ انداز.
Bank Paper اسکناس‌، چک‌ تضمین‌ شده‌، سفته‌ بانکی‌.
Bank Rate مظ‌نه‌ رسمی‌ تنزیل‌ که‌ توسط‌ بانک‌ مرکزی‌ تعیین‌ میشود.
Bankable نقد شدنی‌ در بانک‌، قابل‌ نقل‌ وانتقال‌ بانکی‌.
Bankbook کتابچه‌ بانک‌، دفترحساب‌ بانک‌، دفترچه‌ بانکی‌.
Banker بانک‌ دار، صراف‌.
Banker بانکدار.
Banker's Bill صورت‌ تبدیل‌ ارز، صورتحساب‌ بانکی‌.
Banking بانکداری‌.
Banking بانکداری‌.
Bankroll پشتوانه‌، سرمایه‌ بانک‌.
Bankrupt ورشکسته‌، ورشکست‌ کردن‌ و شدن‌.
Bankruptcy ورشکستگی‌، افلاس‌، توقف‌ بازرگان‌.
Bankside شیب‌ ساحل‌، کناره‌ دریا و رودخانه‌، پشته‌ یا کناره‌ رود.
Banner پرچم‌، بیرق‌، نشان‌، علامت‌، علم‌، درفش‌.
Banneret (etterennab=) پرچم‌ کوچک‌.
Bannerol (llorrennab=) پرچم‌ روی‌ جنازه‌.
Bannister نرده‌ء پلکان‌.
Banns اعلان‌ پیشنهاد ازدواج‌ درکلیسا تا کسانی‌ که‌اعتراضی‌ به‌
Banns صلاحیت‌ زوجین‌ دارنداط‌لاع‌ دهند.
Banquet مهمانی‌، ضیافت‌، مهمان‌ کردن‌، سور، بزم‌.
Banquette زمین‌ بلند، پشت‌ بارو، نیمکت‌، پیاده‌ رو.
Banshee موجود وهمی‌ بشکل‌ روح‌.
Banstand جایگاه‌ ارکست‌، محل‌ دسته‌ء موسیقی‌.
Bantam خروس‌ جنگی‌، کوچک‌.
Bantamweight مقیاس‌ وزنی‌ درحدود 811 پوند(رط‌ل‌)، خروس‌ وزن‌.
Banter مورداستهزاء قراردادن‌، دست‌ انداختن‌، شوخی‌ کنایه‌دار،
Banter خوشمزگی‌.
Bantling بچه‌ کوچک‌، کوچولو، کودک‌.
Banyan (گ‌.ش‌.) انجیر هندی‌، انجیرمعابد.
Banzai هلهله‌ شادی‌، شلیک‌ توپ‌ جهت‌ تبریک‌ وتهنیت‌، شادباش‌.
Banzai Attack حمله‌ بی‌ پروا.
Baptism تعمید، غسل‌ تعمید، ایین‌ غسل‌ تعمید و نامگذاری‌.
Baptismal وابسته‌ به‌ غسل‌ تعمید.
Baptist تعمید دهنده‌، نام‌ فرقه‌ای‌ از مسیحیان‌.
Baptistery تعمیدگاه‌، جای‌ تعمید، تعمید.
Baptistry تعمیدگاه‌، جای‌ تعمید، تعمید.
Baptize تعمید دادن‌، بوسیله‌ تعمید نامگذاری‌ کردن‌.
Baptizer دهنده‌ء غسل‌ تعمید.
Bar میل‌، میله‌، شمش‌، تیر، نرده‌ حائل‌، (مج.) مانع‌، جای‌
Bar ویژه‌ زندانی‌ در محکمه‌، (باeht)وکالت‌، دادگاه‌، هیئت‌
Bar وکلاء، میکده‌، بارمشروب‌ فروشی‌، ازبین‌ رفتن‌(ادعا) رد
Bar کردن‌ دادخواست‌، بستن‌، مسدودکردن‌، بازداشتن‌، ممنوع‌
Bar کردن‌، بجز، باستنثاء، بنداب‌.
Bar میله‌، شمش‌، مانع‌ شدن‌.
Bar Chart نمودار میله‌ای‌.
Bar Chart (hparg rab=) وزن‌ سنج‌، وزن‌ نگار، دستگاه‌ ثبت‌ وزن‌.
Bar Code رمز میله‌ای‌.
Bar Mitzvah پسریهودی‌ که‌ وارد 31 سالگی‌ شده‌ و باید مراسم‌ مذهبی‌
Bar Mitzvah را بجا اورد، جشنی‌ که‌ برای‌ رسیدن‌پسر باین‌ سن‌ بر پا
Bar Mitzvah میشود.
Bar Printer چاپگر میله‌ای‌.
Barb خار، پیکان‌، نوک‌، ریش‌، خاردارکردن‌، پیکاندارکردن‌.
Barbarian بیگانه‌، اجنبی‌، ادم‌ وحشی‌ یا بربری‌.
Barbarianism بربریت‌.
Barbaric وحشی‌، بربری‌، بی‌ادب‌، وحشیانه‌.
Barbarism سخن‌ غیرمصط‌لح‌، وحشیگری‌، بربریت‌.
Barbarity وحشیگری‌، بی‌ رحمی‌، قساوت‌ قلب‌.
Barbarization توحش‌.
Barbarize با تعبیر بیگانه‌ و غیر مصط‌لح‌ امیختن‌، وحشی‌ کردن‌،
Barbarize بیگانه‌ یا وحشی‌ شدن‌.
Barbarous وحشی‌، بی‌ تربیت‌، بیگانه‌، غیر مصط‌لح‌.
Barbate ریشه‌ دار، ریش‌ دار(مثل‌ سیم‌ خاردار)، خاردار.
Barbe شال‌ گردن‌ یا روسری‌، دندانهای‌ ریز.
Barbecue بریانی‌، کباب‌، بریان‌ کردن‌، کباب‌ کردن‌، بریان‌.
Barbed خاردار.
Barbed Wire سیم‌ خاردار.
Barbell دامبل‌، هالتر.
Barbellate ریشک‌ دار، خاردار.
Barber سلمانی‌ کردن‌، سلمانی‌ شدن‌، سلمانی‌.
Barbette (دراستحکامات‌) تپه‌ های‌ خاکی‌ که‌ توپها را بر ان‌
Barbette قرارمیدهند، (درکشتی‌ جنگی‌) سنگری‌ که‌از انجاتوپها را
Barbette اتش‌ میکنند.
Barbican برج‌ و باروی‌ قلعه‌ء شهر.
Barbicel رشته‌ باریک‌ پر، پرچه‌.
Barbital (ش‌.) گرد سفید خواب‌اور، ورونال‌.
Barbiturate (ش‌.) نمک‌ اسید باربیتوریک‌، مشتقات‌ اسید باربیتوریک‌
Barbiturate که‌ بعنوان‌ داروی‌ مسکن‌ وخواب‌ اورتجویز میشود.
Barbule خارکوچک‌، موی‌ کوچک‌.
Bard زره‌اسب‌، شاعر(باستانی‌)، رامشگر، شاعر و اوازخوان‌.
Bardic حماسی‌، مربوط‌ به‌ رامشگری‌.
Bardolater شیفته‌ اشعار وسبک‌ شعری‌ شکسپیر.
Bare لخت‌، عریان‌، (مج.) ساده‌، اشکار، عاری‌، برهنه‌ کردن‌،
Bare اشکارکردن‌.
Bare لخت‌.
Bare Handed بی‌ اسلحه‌، بی‌ وسیله‌، دست‌ تنها.
Bare Machine ماشین‌ لخت‌.
Bareback بی‌ زین‌، سواراسب‌ برهنه‌.
Barebaked بی‌ زین‌، سواراسب‌ برهنه‌.
Barefaced بی‌ شرم‌، گستاخ‌، پررو، روباز.
Barefoot پابرهنه‌.
Barefooted پابرهنه‌.
Bareheaded سربرهنه‌، بدون‌ کلاه‌.
Barely بط‌ورعریان‌، با اشکال‌.
Barfly کسی‌ که‌ از این‌ میکده‌ به‌ان‌ میکده‌ میرود.
Bargain سودا، معامله‌، داد و ستد، چانه‌ زدن‌، قرارداد معامله‌،
Bargain خرید ارزان‌ (باa)، چانه‌ زدن‌، قرارداد معامله‌ بستن‌.
Barge دوبه‌، کرجی‌، با قایق‌ حمل‌ کردن‌، سرزده‌ وارد شدن‌.
Bargee کرجی‌ بان‌، ادم‌ خشن‌، قایقران‌ (namegrab).
Barilla قلیای‌ صابون‌ پزی‌، قلیاب‌ قمی‌.
Barite (ش‌.) سولفات‌ باریم‌ ط‌بیعی‌.
Baritone صدای‌ بین‌ بم‌ و زیر(باریتون‌).
Barium (ش‌.) فلز دو ظ‌رفیتی‌، فلز باریم‌.
Barium Sulfate سولفات‌ باریم‌.
Bark پوست‌ درخت‌، عوعو، وغ‌ وغ‌ کردن‌، پوست‌ کندن‌.
Barkeep مشروب‌ فروش‌، باده‌ فروش‌، صاحب‌ میکده‌.
Barkeeper مشروب‌ فروش‌، باده‌ فروش‌، صاحب‌ میکده‌.
Barker کارگر یا ماشینی‌ که‌ پوست‌ میکند، دباغ‌، پوست‌ درخت‌ کن‌،
Barker کسیکه‌ دم‌ مغازه‌ میایستد و برای‌جنسی‌ تبلیغ‌ میکند.
Barky پوست‌ دار، پوستی‌.
Barley جو، شعیر.
Barleycorn (گ‌.ش‌.) دانه‌ جو، مقیاس‌ وزنی‌ برابر 8460/0 گرم‌،
Barleycorn مقیاس‌ ط‌ولی‌ برابر5/8 میلیمتر.
Barleysugar اب‌ نبات‌.
Barleywater ماشعیر.
Barm مایه‌ ابجو، مخمر.
Barmaid خادمه‌ء میخانه‌، پیشخدمت‌ میخانه‌، گارسون‌.
Barman مردی‌ که‌ در پیشخوان‌ یا پشت‌ بار مهمانخانه‌ یا
Barman رستوران‌ کار میکند.
Barmy خمیرمایه‌ای‌، مخمر، (مج.) احمق‌.
Barn انبار غله‌، انبار کاه‌ و جو و کنف‌ وغیره‌، انبارکردن‌،
Barn ط‌ویله‌.
Barnacle نوعی‌ صدف‌، پوزه‌ بند یا مهاراسب‌ (هنگام‌ نعلبندی‌)،
Barnacle پوزه‌ بند(برای‌ مجازات‌ اشخاص‌)، سرسخت‌.
Barnstorm مسافرت‌ کردن‌ از یک‌ مکان‌ به‌ مکان‌ دیگر و توقف‌ کوتاهی‌
Barnstorm در انجا.
Barnyard محوط‌ه‌ء اط‌راف‌ انبار، حیاط‌ انبار.
Barogram فشارنگار، ثبت‌ وزن‌ و جرم‌، دستگاه‌ ثبت‌ وزن‌ و جرم‌ چیزی‌
Barometer هواسنج‌، میزان‌ الهواء، فشار سنج‌ (برای‌ اندازه‌ گیری‌
Barometer فشارهوا).
Barometric وابسته‌ به‌ سنجش‌ فشار هوا.
Barometric Pressure فشار هوا، فشار جو.
Barometrical وابسته‌ به‌ سنجش‌ فشار هوا.
Barometry سنجش‌ فشار هوا.
Baron بارون‌، شخص‌ مهم‌ و برجسته‌ در هر قسمتی‌.
Baronage مجموع‌ بارونها و نجبا، مقام‌ بارونی‌، املاک‌ بارون‌.
Baroness بانوی‌ بارون‌، همسر بارون‌.
Baronet بارونت‌ (این‌ کلمه‌ درمورد نجیب‌ زادگانی‌ گفته‌ میشد که‌
Baronet بط‌ور ارثی‌ بارون‌ نبودند).
Baronetage مقام‌ و منصب‌ بارونی‌.
Baronetcy مقام‌ و مرتبه‌ بارونی‌.
Barong یکنوع‌ چاقو یا شمشیر دسته‌ کلفت‌ لبه‌ تیز.
Baronial مربوط‌ به‌ بارون‌، بارونی‌.
Barony ملک‌ یا قلمرو بارون‌، شان‌ بارون‌.
Baroque غریب‌، ارایش‌ عجیب‌ وغریب‌، بی‌ تناسب‌، وابسته‌ به‌ سبک‌
Baroque معماری‌ در قرن‌ هیجدهم‌، سبک‌بیقاعده‌ وناموزون‌ موسیقی‌.
Barouche نوعی‌ درشکه‌ چهارچرخه‌.
Barpel بشکه‌.
Barque (krab=) پوست‌ درخت‌، بارکاس‌، کرجی‌.
Barquentine (krab=) پوست‌ درخت‌، بارکاس‌، کرجی‌.
Barrack سربازخانه‌، منزل‌ کارگران‌، کلبه‌ یا اط‌اقک‌ موقتی‌،
Barrack انبارکاه‌، درسربازخانه‌ جادادن‌.
Barracoon حصار، بازداشتگاه‌ بردگان‌.
Barrage سدبندی‌، رگبارگلوله‌، بط‌ورمسلسل‌ بیرون‌ دادن‌.
Barrator (retarrab=) قاضی‌ رشوه‌گیر، رئیس‌ یامتصدی‌ کشتی‌ که‌
Barrator رشوه‌ بگیرد، جنگ‌ کننده‌، قلدور، مزدور، دعوایی‌، اهل‌
Barrator نزاع‌، رشوه‌ خوار.
Barratry خرید و فروش‌ مقامهای‌ دولتی‌ ومذهبی‌ با پول‌، خیانت‌ در
Barratry امانت‌، ستیزه‌ جو.
Barred بسته‌، مسدود، ممنوع‌.
Barrel بشکه‌، خمره‌چوبی‌، چلیک‌، لوله‌ تفنگ‌، درخمره‌ ریختن‌،
Barrel دربشکه‌ کردن‌، با سرعت‌ زیادحرکت‌ کردن‌.
Barrel Chair صندلی‌ فنری‌ که‌ پشتش‌ سفت‌ ومقعر است‌.
Barrel Organ (مو.) نوعی‌ ارغنون‌، اکوردئون‌، ارگ‌ دنده‌ای‌.
Barrel Printer چاپگر بشکه‌ای‌.
Barrel Switch گزینه‌ بشکه‌ای‌.
Barrelful (lufslerrab، sluflerrab.lp) مقدار خیلی‌ زیاد.
Barrelhouse میکده‌ ورقاصخانه‌ ارزان‌ قیمت‌.
Barren نازا، عقیم‌، لم‌ یزرع‌، بی‌ ثمر، بی‌ حاصل‌، تهی‌، سترون‌.
Barrette نوعی‌ سنجاق‌ سر زنانه‌، پنس‌ مو.
Barricade سنگربندی‌ موقتی‌، مانع‌، مسدود کردن‌ (بامانع‌).
Barrier نرده‌ یامانع‌ عبوردشمن‌، سد، حصار، راه‌ کسی‌ را بستن‌.
Barrier مانع‌.
Barrier Reef صخره‌ مرجانی‌ که‌ تقریباموازی‌ ساحل‌ است‌.
Barring بجز، باستثناء.
Barrister وکیل‌ مدافع‌، وکیل‌ مشاور، وکیل‌ دعاوی‌.
Barroom نوشابه‌ فروشی‌، بار یا پیاله‌ فروشی‌، بار.
Barrow زنبه‌، خاک‌ کش‌، چرخ‌ دستی‌، چرخ‌ دوره‌ گردها، پشته‌،
Barrow توده‌، کوه‌، تپه‌، ماهور.
Bartender کسی‌ که‌ در بار مشروبات‌ برای‌ مشتریان‌ می‌ ریزد، متصدی‌
Bartender بار.
Barter تهاترکردن‌، پایاپای‌ معامله‌کردن‌ (با rof)، دادوستد
Barter کالا.
Barterer معامله‌گر پایاپای‌.
Bartizan کنگره‌ بالای‌ برج‌.
Bas Relif حجاری‌ ونقوش‌ برجسته‌، برجسته‌، کوتاه‌، نقش‌ کم‌ برجسته‌.
Basal اساسی‌، مربوط‌ به‌ ته‌ یابنیان‌.
Basalt (م‌.ع‌.) نوعی‌ سنگ‌ چخماق‌ یا اتش‌ فشانی‌ سیاه‌.
Bascule قپان‌، اهرام‌ یا لنگرپل‌ متحرک‌.
Bascule Bridge پل‌ متحرک‌، پل‌ قپانی‌.
Base (sesab.lp) ته‌، پایه‌، زمینه‌، اساس‌، بنیاد، پایگاه‌،
Base ته‌ ستون‌، تکیه‌ گاه‌، فرومایه‌، (مو.) صدای‌ بم‌، بنیان‌
Base نهادن‌، مبنا قراردادن‌، پست‌، شالوده‌.
Base پایه‌، مبنا، پایگاه‌.
Base Address نشانی‌ پایه‌.
Base Pay حقوق‌ ثابت‌ بدون‌ مزایا وفوق‌ العاده‌.
Base Register ثبات‌ پایه‌.
Baseball بازی‌ بیس‌ بال‌.
Baseboard چوب‌ یا تخته‌ای‌ که‌ بعنوان‌ ستون‌ یا پایه‌ بکار میرود.
Baseborn حرامزاده‌، پست‌، فرومایه‌، بدگهر.
Based مستقر، مبنی‌.
Baseless بی‌ اساس‌، بی‌ ماخذ.
Basement ط‌بقه‌ زیر، زیر زمین‌، سرداب‌.
Bash برهم‌ زدن‌، ترساندن‌، دست‌ پاچه‌ نمودن‌، شرمنده‌ شدن‌،
Bash ترسیدن‌، خجلت‌.
Bashaw پاشا، نجیب‌ زاده‌، اصیل‌.
Bashful کم‌ رو، خجول‌، ترسو، محجوب‌.
Basic اساسی‌، اصلی‌، تهی‌، بنیانی‌.
Basic پایه‌ای‌، اساسی‌.
Basic Language زبان‌ بیسیک‌.
Basically بط‌ور اساسی‌.
Basicity (ش‌.) خاصیت‌ بازی‌ وقلیایی‌، حالت‌ بنیانی‌.
Basifixed از پایه‌ بهم‌ نزدیک‌ شده‌، متصل‌ در پایه‌.
Basify قلیایی‌ کردن‌، تبدیل‌ به‌ قلیا کردن‌.
Basil (گ‌.ش‌.) ریحان‌، شاهسپرم‌ از خانواده‌ نعناعیان‌.
Basilar (yralisab=) بنیادی‌، پایه‌ای‌، واقع‌ شده‌ در پایین‌،
Basilar اساسی‌.
Basilica قصرسلط‌نتی‌، سالن‌ دراز ومستط‌یل‌، کلیساهایی‌ که‌ سالن‌
Basilica دراز دارند.
Basilisk اژدهای‌ افسانه‌ای‌ بالدار، سوسمارامریکایی‌، نوعی‌
Basilisk منجنیق‌ نظ‌امی‌.
Basin لگن‌، تشتک‌، حوزه‌ رودخانه‌، ابگیر، دستشویی‌.
Basined دارای‌ ابگیر، لگن‌ دار.
Basis (sesab.lp) اساس‌، ماخذ، پایه‌، زمینه‌، بنیان‌، بنیاد.
Basis اساس‌، پایه‌، مبنا.
Bask افتاب‌ خوردن‌، باگرمای‌ ملایم‌ گرم‌ کردن‌، حمام‌ افتاب‌
Bask گرفتن‌.
Basket زنبیل‌، سبد، درسبد ریختن‌.
Basketball بازی‌ بسکتبال‌.
Basketry زنبیل‌ (بافی‌)، سبد (بافی‌)، هنردستی‌ (زنبیل‌ بافی‌).
Basophil میل‌ ترکیبی‌ شدید با مواد قلیایی‌، ماده‌ قلیادوست‌.
Basophile میل‌ ترکیبی‌ شدیدبا مواد قلیایی‌، ماده‌ قلیادوست‌.
Bass (se، ssab.lp) (ج‌.ش‌.) نوعی‌ ماهی‌ خارداردریایی‌،
Bass (مو.) بم‌، کسی‌ که‌ صدای‌ بم‌ دارد.
Bass Clef (مو.) کلیدی‌ که‌ زیر f ومیان‌ c قرار میگیرد.
Bass Drum (مو.) ط‌بل‌ بزرگ‌، کوس‌.
Bass Fiddle (مو.) ویلن‌ سل‌ بزرگ‌ (در موسقی‌ جاز).
Basset نوعی‌ سگ‌ شکاری‌ پا کوتاه‌، برون‌ زد.
Basset Horn (مو.) قره‌نی‌ دارای‌ صدای‌ تنور.
Bassinet گهواره‌ سبدی‌ روپوش‌ دار، لگنچه‌، درشکه‌ دستی‌ بچگانه‌.
Bassist کسی‌ که‌ ویلون‌ سل‌ میزند.
Basso کسی‌ که‌ با صدای‌ بم‌ اوازمیخواند (در اپرا).
Bassoon (مو.) قره‌نی‌ بم‌.
Basswood (گ‌.ش‌.) لاله‌ درختی‌.
Bast (گ‌.ش‌.) لیف‌ درخت‌، پوست‌ لیفی‌ درختان‌.
Bastard حرامزاده‌، جازده‌.
Bastardization حرامزادگی‌، پستی‌، بدل‌ سازی‌، حرامزاده‌ کردن‌.
Bastardize حرامزاده‌ خواندن‌، فاسدکردن‌، پست‌ شدن‌.
Bastardly حرامزاده‌، خبیث‌.
Bastardy حرامزادگی‌.
Baste چرب‌ کردن‌ (گوشت‌ کباب‌)، نم‌ زدن‌، (د.گ‌.) شلاق‌ زدن‌، زخم‌
Baste زبان‌ زدن‌، کوک‌ موقتی‌(بلباس‌).
Bastinado فلک‌، چوب‌ وفلک‌، چوب‌ زدن‌.
Basting چرب‌ (کردن‌) گوشت‌، کوک‌، نخ‌کوک‌، تنبیه‌ باشلاق‌.
Bastion باستیون‌، سنگر و استحکامات‌.
Bat نیمه‌یاپاره‌اجر، (ز.ع‌.) ضربت‌، چوگان‌ زدن‌، (ج‌.ش‌.) خفاش‌
Bat چوب‌، چماق‌، عصا، چوکان‌ زدن‌، خشت‌، گل‌ اماده‌ برای‌
Bat راتکان‌ دادن‌، بال‌ بال‌ زدن‌، چوگان‌، چوگاندار،
Bat کوزه‌گری‌، لعاب‌ مخصوص‌ ظ‌روف‌ سفالی‌، چشمک‌ زدن‌، مژگان‌
Batch مقدار نان‌ دریک‌ پخت‌، دسته‌.
Batch دسته‌.
Batch Mode باب‌ دسته‌ای‌.
Batch Processing دسته‌ پردازی‌، پردازش‌ دسته‌ای‌.
Batch Total جمع‌ کل‌ دسته‌.
Batching دسته‌کردن‌.
Bate خیساندن‌ چرم‌ درماده‌ قلیایی‌.
Bate کم‌ کردن‌، تخفیف‌ دادن‌، پایین‌ اوردن‌، نگهداشتن‌ (نفس‌)،
Bate راضی‌ کردن‌، دلیل‌ وبرهان‌اوردن‌، بال‌ زدن‌ بط‌رف‌ پایین‌،
Bateau (xuaetab.lp) (uaettab=) نوعی‌ قایق‌ سبک‌ وزن‌.
Batfowl هنگام‌ شب‌ مرغ‌ را شکارکردن‌ (با استفاده‌ ازنور
Batfowl وچوبدستی‌).
Bath گرمابه‌، حمام‌ فرنگی‌، وان‌.
Bath شستشو، استحمام‌، شستشوکردن‌، ابتنی‌کردن‌، حمام‌ گرفتن‌،
Bathe شستشوکردن‌، استحمام‌ کردن‌، شستشو، ابتنی‌.
Bather استحمام‌ کننده‌.
Bathetic عمقی‌، اعماقی‌، پست‌، دون‌.
Bathhouse گرمابه‌، حمام‌، لباس‌ کن‌.
Bathing Gown قط‌یفه‌.
Bathing Suit شلوارشنا.
Batholith (مع.) باتولیت‌، نوعی‌ سنگ‌ چخماقی‌ وسنگ‌ اتش‌ فشانی‌.
Bathometer دستگاهی‌ که‌ برای‌ تعیین‌ عمق‌ اب‌ بکار میرود، عمق‌ سنج‌،
Bathometer ژرفاسنج‌.
Bathos تنزل‌ از مط‌الب‌ عالی‌ به‌ چیزهای‌ پیش‌ پا افتاده‌.
Bathroom حمام‌، گرمابه‌.
Baths استخر شنای‌ سرپوشیده‌.
Bathtub وان‌ حمام‌، جای‌ شستشوی‌ بدن‌ درحمام‌.
Bathyal مربوط‌ به‌ دریای‌ عمیق‌.
Bathymetric مربوط‌ باندازه‌ گیری‌ عمق‌، وابسته‌ به‌ ژرفاسنجی‌.
Bathymetry اندازه‌ گیری‌ عمق‌ دریا واقیانوس‌، عمق‌ سنجی‌.
Batik ط‌راحی‌ روی‌ پارچه‌.
Bating بجز، باستثناء.
Batiste باتیست‌ (نوعی‌ پارچه‌ لط‌یف‌)، پاتیس‌.
Batman گماشته‌، خدمتکار، یکمن‌یا3 کیلو (باتمان‌).
Baton یاچوب‌ قانون‌، عصای‌ افسران‌.
Baton عصا یا چوپ‌ صاحب‌ منصبان‌، (مو.) چوب‌ میزانه‌، باتون‌
Batrachian وابسته‌ بخانواده‌ غوک‌، ذوحیات‌، دوزیست‌.
Battailous اماده‌ جنگ‌، جنگجو، مشتاق‌ جنگ‌.
Battalia (نظ‌.) فرمان‌ جنگ‌ (معمولا با ni و otni میامد)، بسیج‌
Battalia دسته‌های‌ نظ‌امی‌ ونیروهای‌ مسلح‌.
Battalion (نظ‌.) گردان‌، (درجمع‌) نیروهای‌ ارتشی‌.
Batten پروار کردن‌، چاق‌ شدن‌، حاصل‌خیز شدن‌، نشو و نما کردن‌.
Batter خمیر(دراشپزی‌)، خمیدگی‌، خمیدگی‌ پیداکردن‌،
Batter باخمیرپوشاندن‌، خمیردرست‌ کردن‌.
Batter خردکردن‌، داغان‌ کردن‌، پی‌ درپی‌ زدن‌، خراب‌ کردن‌،
Battering Ram (نظ‌.) دژکوب‌، میله‌ مخصوص‌ شکستن‌ دروازه‌ها و غیره‌.
Battery ضرب‌ و جرح‌.
Battery باتری‌، (نظ‌.) اتشبار، صدای‌ ط‌بل‌، حمله‌ با توپخانه‌،
Battery باط‌ری‌.
Batting گوی‌ زنی‌، پنبه‌ حلاجی‌ شده‌.
Battle زد و خورد، جنگ‌ کردن‌.
Battle رزم‌، پیکار، جدال‌، مبارزه‌، ستیز، جنگ‌، نبرد، نزاع‌،
Battle Ax تبرزین‌، تبر.
Battle Axe تبرزین‌، تبر.
Battle Cry شعارجنگی‌.
Battle Group واحد ارتشی‌ مرکب‌ از پنج‌ گروهان‌.
Battle Royal خصومت‌ امیز.
Battle Royal (slayor elttab، layor selttab.lp) نزاع‌ سخت‌، کشمکش‌
Battledore چوگان‌ پهن‌، رخت‌ کوب‌، بارخت‌ کوب‌ کوبیدن‌.
Battlefield میدان‌ جنگ‌، عرصه‌ منازعه‌، رزمگاه‌، نبردگاه‌.
Battleground میدان‌ جنگ‌، عرصه‌ منازعه‌، رزمگاه‌، نبردگاه‌.
Battlement بارو، برج‌ و بارو.
Battleplane هواپیمای‌ جنگی‌.
Battleship نبرد ناو، ناو، کشتی‌ جنگی‌.
Batty چوگان‌ مانند، (مج.) دیوانه‌، احمق‌.
Bauble چیزقشنگ‌ وبی‌ مصرف‌، اسباب‌ بازی‌ بچه‌.
Baud علامت‌ در ثانیه‌.
Baudot Code رمز پنج‌ ذره‌ای‌.
Baulk (klab=) ط‌فره‌ رفتن‌، ردکردن‌، ط‌فره‌، امتناع‌، روگردانی‌.
Bauxite (ش‌.) هیدروکسید الومینیم‌ اهن‌ دار.
Bawcock ادم‌ خوب‌ (بشوخی‌).
Bawd جاکش‌، دلال‌ محبت‌.
Bawdiness شناعت‌، وقاحت‌.
Bawdry جاکشی‌، وقاحت‌، زنا.
Bawdy زشت‌، هرزه‌، شنیع‌، مربوط‌ به‌ جاکشی‌، بی‌ عفت‌.
Bawl داد زدن‌، فریاد زدن‌، گریه‌ (باصدای‌ بلند).
Bay سرخ‌ مایل‌ به‌ قرمز، کهیر، خلیج‌ کوچک‌، عوعوکردن‌، زوزه‌
Bay کشیدن‌(سگ‌)، دفاع‌ کردن‌ درمقابل‌، عاجزکردن‌، اسب‌ کهر.
Bay Leaf برگ‌ خشک‌ برگبو که‌ دراشپزی‌ بکار میرود.
Bay Window پنجره‌ جلو امده‌ شاه‌نشین‌ ساختمان‌.
Bayonet سرنیزه‌، با سرنیزه‌ مجبور کردن‌.
Bayou نهرکوچک‌ یا فرعی‌، شاخه‌ فرعی‌ رودخانه‌.
Bazaar بازار.
Bazooka (نظ‌.) یکنوع‌ سلاح‌ قابل‌ حمل‌، بازوکا، ضد تانک‌.
Bdellium (گ‌.ش‌.) خشل‌، مقل‌ ارزق‌، مروارید، مل‌ زنگباری‌.
Be شدن‌، ماندن‌، باش‌.
Be مصدر فعل‌ بودن‌، امر فعل‌ بودن‌، وجود داشتن‌، زیستن‌،
Beach ساحل‌، شن‌ زار، کناردریا، رنگ‌ شنی‌، بگل‌ نشستن‌ کشتی‌.
Beachcomber موج‌ خروشان‌ دریا و اقیانوس‌، ادم‌ ولگرد.
Beachhead پایگاه‌ یا اراضی‌ تسخیر شده‌ در ساحل‌.
Beacon چراغ‌ دریایی‌، دیدگاه‌، برج‌ دیدبانی‌، امواج‌ رادیویی‌
Beacon برای‌ هدایت‌ هواپیما، باچراغ‌ یانشان‌ راهنمایی‌ کردن‌.
Bead مهره‌، دانه‌ تسبیح‌، خرمهره‌، منجوق‌ زدن‌، بریسمان‌
Bead کشیدن‌، مهره‌ ساختن‌.
Beadle فراش‌، مستخدم‌ جزءکلیسا یا دانشگاه‌، جارچی‌، منادی‌
Beadle دادگاه‌، مامورانتظ‌امات‌.
Beadroll بخوانند، فهرست‌ اسامی‌، تسبیح‌.
Beadroll صورت‌ مردگانیکه‌ باید برای‌ ارواح‌ انها فاتحه‌ یادعا
Beadsman فاتحه‌ خوان‌ مزدور، دعاخوان‌، گدا، مستمند.
Beadwork تسبیح‌ سازی‌، بریسمان‌ کشی‌ (تسبیع‌).
Beady دانه‌ دار، مهره‌دار، دارای‌ چشمان‌ ریز وگرد.
Beagle (ج‌.ش‌.) تازی‌ شکاری‌ پاکوتاه‌، (مج.) جاسوس‌، کاراگاه‌.
Beak منقار، پوزه‌، دهنه‌ لوله‌.
Beaker پیاله‌، جام‌، ظ‌رف‌ کیمیاگری‌، لیوان‌ ازمایشگاه‌.
Beam شاهین‌ ترازو، میله‌، شاهپر، تیرعمارت‌، نورافکندن‌،
Beam پرتوافکندن‌، پرتو، شعاع‌.
Beam پرتو.
Beam Compass پرگار بازودار.
Beam Ends انتهای‌ قسمت‌ عقبی‌ کشتی‌.
Beam Recording ضبط‌ پرتویی‌.
Beam Store انبار پرتویی‌.
Beaming بشاش‌، خوشرو، درخشان‌، پرتودار.
Beamy پرتوافکن‌، درخشان‌، شاخ‌دار، پر پرتو.
Bean (گ‌.ش‌.) باقلا، لوبیا، دانه‌، حبه‌، چیزکم‌ ارزش‌ وجزئی‌.
Bean Pod خرنوب‌، غلاف‌ باقلا.
Bean Tree (گ‌.ش‌) درخت‌ خرنوب‌.
Beanie یکنوع‌ عرقچین‌ کوچک‌ که‌محصلین‌ برسر می‌گذارند.
Bear دربرداشتن‌، داشتن‌، زاییدن‌، میوه‌دادن‌، (مج.)تاب‌
Bear اوردن‌، تحمل‌ کردن‌، مربوط‌ بودن‌ (no و nopu).
Bear بقیمتی‌ ارزانتر از قیمت‌ واقعی‌، (باحروف‌درشت‌) لقب‌
Bear روسیه‌ ودولت‌ شوروی‌، (.iv &.tv): بردن‌، حمل‌کردن‌،
Bear (.n): خرس‌، سلف‌ فروشی‌ سهام‌اوراق‌ قرضه‌ در بورس‌
Bear Garden محلی‌ که‌ درانجاخرسها را بجنگ‌ می‌ اندازند.
Bearable تحمل‌ پذیر، بادوام‌.
Bearbaiting میاندازند.
Bearbaiting نوعی‌تفریح‌ که‌ دران‌ سگها رابجان‌ خرس‌ مقید درزنجیر
Beard ریش‌، خوشه‌، هرگونه‌ برامدگی‌ تیزشبیه‌ مو و سیخ‌ در
Beard گیاه‌ و حیوان‌، مقابله‌ کردن‌، ریش‌ دارکردن‌.
Bearded ریشو.
Bearer حامل‌، درخت‌ بارور، در وجه‌ حامل‌.
Bearing ط‌اقت‌، بردباری‌، وضع‌، رفتار، سلوک‌، جهت‌، نسبت‌.
Bearing Rein (nierkcehc=) مهار.
Bearish خشن‌، بی‌ تربیت‌، مثل‌ خرس‌، خرس‌ وار.
Bearskin پوست‌ خرس‌، کلاهی‌ از پوست‌ خرس‌.
Beast چهارپا، حیوان‌، جانور.
Beastliness حیوانیت‌، زشتی‌، هرزگی‌، سبعیت‌، جانور خویی‌.
Beastly حیوان‌ صفت‌، جانوروار.
Beat کوبیدن‌، (.n): ضرب‌، ضربان‌ نبض‌وقلب‌، تپش‌، ضربت‌
Beat (.tv &.iv): تپیدن‌، زدن‌، کتک‌ زدن‌، چوب‌ زدن‌، شلاق‌ زدن‌،
Beat موسیقی‌، غلبه‌، پیشرفت‌، زنش‌.
Beat ضرب‌، ضربان‌، زمان‌ عبور کلمه‌.
Beaten زده‌، کوبیده‌، چکش‌ خورده‌، فرسوده‌، مغلوب‌.
Beater کتک‌ زننده‌، زننده‌، ط‌بال‌.
Beatific سعادت‌ امیز، فرخنده‌.
Beatification سعادت‌ جاودانی‌، اموزش‌، عمل‌ تبرک‌ کردن‌.
Beatify سعادت‌ جاودانی‌ بخشیدن‌، امرزیدن‌، مبارک‌ خواندن‌.
Beatitude سعادت‌ جاودانی‌، برکت‌، (م‌.ل‌.) خوشابحال‌.
Beatnik ادم‌ ژولیده‌ وشوریده‌، متظ‌اهر به‌ هنروری‌.
Beau کج‌ کلاه‌، جوان‌ شیک‌، مردیکه‌ خیلی‌ بزن‌ توجه‌ دارد.
Beau Geste در هنگام‌ سخن‌ گفتن‌، ژست‌.
Beau Geste (setseg uaeb، setseg xuaeb.lp) حرکات‌ لط‌یف‌ و زیبا
Beau Ideal خوشگل‌، زیبای‌ تمام‌ عیار، کمال‌ مط‌لوب‌.
Beau Monde عالم‌ اشرافیت‌.
Beau Monde (sednom xuaeb.lp) دنیای‌ مد، عالم‌ شیکی‌ ومدپرستی‌،
Beauteous قشنگ‌، زیبا.
Beautician (tsigolotemsoc=) متخصص‌ ارایش‌ وزیبایی‌، مشاط‌ه‌.
Beautification قشنگی‌، زیبا سازی‌.
Beautifier ارایشگر، زیباکننده‌، قشنگ‌ کننده‌.
Beautiful زیبا، قشنگ‌، خوشگل‌، عالی‌.
Beautify زیباکردن‌، ارایش‌ دادن‌، قشنگ‌ شدن‌.
Beauty زیبایی‌، خوشگلی‌، حسن‌، جمال‌، زنان‌ زیبا.
Beauty Shop ارایشگاه‌، سالن‌ ارایش‌ وزیبایی‌.
Beauty Spot خال‌، خال‌ کوچک‌، خال‌ زیبایی‌.
Beaux Arts هنرهای‌ مستظ‌رفه‌، هنرهای‌ زیبا.
Beaux Esprits (tirpse leb=) شخص‌ خوش‌ قریحه‌، ادم‌ خوش‌ ذوق‌.
Beaver قسمتی‌ از کلاه‌خود که‌ پایین‌ صورت‌ را میپوشاند، (ج‌.ش‌.)
Beaver سگ‌ ابی‌، پوست‌ سگ‌ ابی‌.
Becalm کردن‌، تسلی‌ دادن‌.
Becalm (د.ن‌.) از پیشرفت‌ بازداشتن‌ (دراثر فقدان‌ باد)، ارام‌
Because زیرا، زیرا که‌، چونکه‌، برای‌ اینکه‌.
Because Of بدین‌ دلیل‌، بواسط‌ه‌.
Bechance (llafeb=).
Beck اشاره‌، تکان‌ سریادست‌، تعظ‌یم‌ کردن‌، باسرتصدیق‌ کردن‌
Beck یاحالی‌ کردن‌ چیزی‌، سرتکان‌ دادن‌.
Becket گیره‌، حایل‌، حلقه‌ پارو.
Becket Bend (dneb teehs=).
Beckon اشاره‌، اشاره‌ کردن‌ (باسریادست‌)، بااشاره‌صدا زدن‌.
Becloud تار کردن‌، با ابر پوشاندن‌، تاریک‌ کردن‌، زیر ابر
Becloud پنهان‌ کردن‌.
Become شدن‌، درخوربودن‌، برازیدن‌، امدن‌ به‌، مناسب‌ بودن‌،
Become تحویل‌ یافتن‌، درخوربودن‌، زیبنده‌ بودن‌.
Becoming مناسب‌، زیبنده‌، شایسته‌، درخور.
Bed (دربستر)، تشکیل‌ ط‌بقه‌ دادن‌.
Bed بستر، رختخواب‌، (مج.) ط‌بقه‌، ته‌، باغچه‌، خوابیدن‌
Bed بستر، کف‌.
Bed Molding گچ‌بری‌ و تزئینات‌ نزدیک‌ سقف‌.
Bedaub الودن‌، ملوث‌ کردن‌، اندودن‌، رنگ‌ کردن‌.
Bedazzle مسحورکردن‌، مات‌ و مبهوت‌ کردن‌، بکلی‌ خیره‌کردن‌.
Bedazzlement ماتی‌، بهت‌.
Bedbug (ج‌.ش‌.) ساس‌ که‌ از خون‌ انسان‌ تغذیه‌ میکنند.
Bedchamber خوابگاه‌، شبستان‌.
Bedclothes لوازم‌ رختخواب‌ مثل‌ ملافه‌ و لحاف‌ و پتو.
Bedder بسترساز، سنگ‌ بستر، لله‌، کسیکه‌ بچه‌ را خواب‌ میکند.
Bedding تختخواب‌ و ملافه‌ ان‌، لوازم‌ تختواب‌، بنیاد و اساس‌ هر
Bedding کاری‌، لایه‌ زیرین‌، رشد کننده‌ درهوای‌ ازاد.
Bedeck (nroda=) ارایش‌ کردن‌، اراستن‌، زینت‌ دادن‌.
Bedevil دارای‌ روح‌ شیط‌انی‌ کردن‌، (مج.) مسحور کردن‌، سحر و
Bedevil جادو کردن‌، اذیت‌ کردن‌.
Bedevilment شیط‌ان‌ سازی‌، خبیث‌ کردن‌.
Bedew ترکردن‌، اب‌ زدن‌، نم‌ زدن‌، با شبنم‌ تر کردن‌.
Bedfast بستری‌، بیمار، علیل‌.
Bedfellow هم‌ خواب‌، هم‌ بستر.
Bedight تزئین‌ کردن‌، اراستن‌، مزین‌ ساختن‌.
Bedim تیره‌ کردن‌، با ابر پوشاندن‌، ابری‌ یا مانند ابر کردن‌.
Bedizen از روی‌ جلفی‌ اراستن‌، زرق‌ و برق‌دار کردن‌.
Bedlam خانه‌.
Bedlam تیمارستان‌، دیوانه‌، وابسته‌ به‌ دیوانه‌ها یا دیوانه‌
Bedlamite شخص‌ دیوانه‌، ساکن‌ تیمارستان‌.
Bedouin (s-، niuodeb.lp) عرب‌ بیابانی‌، بادیه‌ نشین‌، بدوی‌.
Bedpan لگن‌ بیمار بستری‌.
Bedplate صفحه‌ قاب‌ یا نگهدار چیزی‌.
Bedpost پایه‌ یا ستون‌ تختخواب‌.
Bedraggle خیس‌ کردن‌، روی‌ زمین‌ کشیدن‌ و چرک‌ کردن‌، کثیف‌ کردن‌.
Bedraggled گل‌ الود، الوده‌، کثیف‌، خیس‌.
Bedrid بستری‌، بیمار، علیل‌.
Bedridden بستری‌، بیمار، علیل‌.
Bedrock سنگی‌ که‌ در زیر ط‌بقه‌ سط‌حی‌ زمین‌ واقع‌ است‌، پایه‌، اساس‌
Bedroll تختخواب‌ سفری‌.
Bedroom خوابگاه‌، اط‌اق‌ خواب‌.
Bedsheet ملافه‌، ملحفه‌.
Bedside کنار بستر، بالین‌.
Bedsore زخمی‌ که‌ بعلت‌ خوابیدن‌ متمادی‌ در بستر و نرسیدن‌ خون‌
Bedsore کافی‌ به‌ پشت‌ بیماران‌ ایجادمیشود.
Bedspread چادر شب‌ رختخواب‌، روپوش‌ تختخواب‌.
Bedspring فنر تختخواب‌.
Bedstand (daetsdeb) چهارچوب‌ تختخواب‌.
Bedstead چهارچوب‌ تختخواب‌، تختخواب‌.
Bedtime وقت‌ خواب‌، وقت‌ استراحت‌، موقع‌ خوابیدن‌.
Bedward نزدیک‌ بوقت‌ خواب‌.
Bedwards نزدیک‌ بوقت‌ خواب‌.
Bee زنبورعسل‌، مگس‌ انگبین‌، زنبور.
Bee Balm (گ‌.ش‌.) بادرنجبویه‌، پونه‌.
Beech (se-، hceeb.lp) زان‌، ممرز، الش‌، راش‌.
Beef (seveeb&sfeeb.lp) گوشت‌ گاو، پرواری‌ کردن‌ و ذبح‌
Beef کردن‌، شکوه‌ وشکایت‌ کردن‌، تقویت‌ کردن‌.
Beef Brained کودن‌، کند ذهن‌.
Beef Cattle گله‌ گاو که‌ برای‌ تامین‌ گوشت‌ پرورش‌ مییابد، گاو
Beef Cattle پرواری‌.
Beef Cuts قط‌عات‌ مختلف‌ گوشت‌ لاشه‌ء گاو.
Beefeater نگهبان‌ برج‌ لندن‌، نگهبانان‌ هانری‌ هفتم‌.
Beefsteak بیفتک‌ گاو، گوشت‌ ران‌ گاو.
Beefy گوشت‌ الو، چاق‌، فربه‌.
Beehive کندو، کندوی‌ عسل‌، جمع‌ شدن‌، دسته‌ شدن‌ (مثل‌ زنبور در
Beehive کندو)، جای‌ شلوغ‌ و پرفعالیت‌.
Beekeeper پرورش‌ دهنده‌ء زنبور عسل‌.
Beeline خط‌ راست‌، خط‌ مستقیم‌، اقصر ط‌رق‌.
Beelzebub شیط‌ان‌، بعلزبوب‌.
Been اسم‌ مفعول‌ فعل‌ بودن‌ (eb ot)، بوده‌.
Beer ابجو، ابجو نوشیدن‌.
Beer Brewing ابجوسازی‌.
Beery مست‌ ابجو، مانند ابجو، ابجودار.
Beestings شیرپاک‌، اغوز.
Beeswax موم‌.
Beet (گ‌.ش‌.) چغندر.
Beetle (.n): سوسک‌، (.jda &.iv): (gnilteeb، d-) اویخته‌
Beetle شدن‌، پوشیده‌ شدن‌، پیش‌ امدن‌، سوسک‌ وار.
Beetroot (امر.) چغندر، (انگلیس‌) ریشه‌ چغندر.
Befall در رسیدن‌، اتفاق‌ افتادن‌، رخ‌ دادن‌، روی‌ دادن‌.
Befit برازیدن‌، درخور بودن‌، مناسب‌ بودن‌.
Befitting فراخور، شایستگی‌، درخور، شایسته‌، برازنده‌.
Befog بامه‌ پوشیدن‌، گیج‌ کردن‌.
Befool دست‌ انداختن‌، مسخره‌ کردن‌، گول‌ زدن‌، تحمیق‌ کردن‌.
Before پیش‌ از، پیشتر، پیش‌ انکه‌.
Before پیش‌ از، قبل‌ از، پیش‌، جلو، پیش‌ روی‌، درحضور، قبل‌،
Beforehand پیشاپیش‌، پیش‌، جلو، قبلا، اماده‌، راحت‌، مقدم‌ بر.
Beforetime پیشتر، سابق‌ بر این‌.
Befoul چرکین‌ کردن‌، کثیف‌ کردن‌، الوده‌ کردن‌.
Befriend دوستانه‌ رفتار کردن‌، همراهی‌ کردن‌ با.
Befuddle گیج‌ کردن‌، مست‌ کردن‌، (بامشروب‌) سرمست‌ کردن‌.
Befuddlement گیجی‌، فریفتگی‌، مستی‌.
Beg درخواست‌ کردن‌.
Beg خواهش‌ کردن‌ (از)، خواستن‌، گدایی‌ کردن‌، استدعا کردن‌،
Beget تولید کردن‌، بوجود اوردن‌، ایجاد کردن‌، سبب‌ وجود شدن‌.
Begetter وجود اور، ولد، مولد.
Beggar گرفتارفقر و فاقه‌، بگدایی‌ انداختن‌، بیچاره‌ کردن‌، گدا
Beggarliness گدا منشی‌.
Beggarly گدامنش‌، گداوار، از روی‌ پستی‌.
Beggary گدایی‌، محل‌ سکونت‌ گدایان‌، گداخانه‌.
Begin اغاز کردن‌، اغاز نهادن‌، شروع‌ کردن‌، اغاز شدن‌.
Beginner مبتدی‌، تازه‌ کار.
Beginning اغاز، ابتدا، شروع‌.
Begird با کمر بند بستن‌.
Begone (بصورت‌ امر) خارج‌ شو، عزیمت‌ کن‌، دورشو.
Begonia (گ‌.ش‌.) بگونیا، بغونیا.
Begrime چرک‌ کردن‌، سیاه‌ کردن‌.
Begrudge غرولند کردن‌، غبط‌ه‌ خوردن‌، مضایقه‌ کردن‌.
Beguile فریب‌ خوردن‌، گول‌ زدن‌، اغفال‌ کردن‌.
Behalf بابت‌، از ط‌رف‌.
Behave ادب‌ نگاهداشتن‌.
Behave رفتارکردن‌، سلوک‌ کردن‌، حرکت‌ کردن‌، درست‌ رفتار کردن‌،
Behavior رفتار، حرکت‌، وضع‌، سلوک‌، اخلاق‌.
Behavioral وابسته‌ به‌ رفتار و سلوک‌.
Behaviorism رفتارگرایی‌، مکتب‌ روانشناسی‌ برمبنای‌ رفتار و
Behaviorism ادراکات‌ فرد.
Behaviorist رفتارگرای‌.
Behaviuor رفتار، حرکت‌، وضع‌، سلوک‌، اخلاق‌.
Behead سربریدن‌، گردن‌ زدن‌.
Behemoth (ج‌.ش‌.) اسب‌ ابی‌، کرگدن‌، هرچیز عظ‌یم‌ الجثه‌ و نیرومند.
Behest قول‌، وعده‌، موعود، امر، دستور.
Behind عقب‌، پشت‌ سر، باقی‌ کار، باقی‌ دار، عقب‌ مانده‌، دارای‌
Behind کپل‌، نشیمن‌ گاه‌.
Behind پس‌ افت‌، عقب‌ تراز، بعداز، دیرتراز، پشتیبان‌، اتکاء،
Behindhand مادون‌، کهنه‌، بی‌ خبر از رسوم‌، دغل‌.
Behold دیدن‌، مشاهده‌ کردن‌، نظ‌اره‌ کردن‌، (در وجه‌ امری‌) ببین‌،
Behold اینک‌، هان‌.
Beholden مدیون‌، مرهون‌، زیر بار منت‌.
Behoof سود، صرفه‌، مزیت‌.
Behoove واجب‌ بودن‌، فرض‌ بودن‌، اقتضاء کردن‌، شایسته‌ بودن‌،
Behoove (درمورد لباس‌) امدن‌ به‌.
Behove واجب‌ بودن‌، فرض‌ بودن‌، اقتضاء کردن‌، شایسته‌ بودن‌،
Behove (درمورد لباس‌) امدن‌ به‌.
Beige رنگ‌ قهوه‌ای‌ روشن‌ مایل‌ بزرد و خاکستری‌، پارچه‌ای‌ که‌
Beige از پشم‌ ط‌بیعی‌ رنگ‌ نشده‌ ساخته‌ شود.
Being زمان‌ حال‌ فعل‌ eb ot، هستی‌، وجود، افریده‌، مخلوق‌،
Being موجود زنده‌، شخصیت‌، جوهر، فرتاش‌.
Bel یگان‌ سنجش‌ صوت‌.
Bel Esprit باذوق‌.
Bel Esprit (stirpse xuaeb.lp) سخنران‌ یا نویسنده‌ باذوق‌، ادم‌
Belabor (مج.) زخم‌ زبان‌ زدن‌، سخت‌ زدن‌.
Belabor امدن‌ و رفتن‌، با دقت‌ روی‌ چیزی‌ کار کردن‌، شلاق‌ زدن‌،
Belabour (مج.) زخم‌ زبان‌ زدن‌، سخت‌ زدن‌.
Belabour امدن‌ و رفتن‌، با دقت‌ روی‌ چیزی‌ کار کردن‌، شلاق‌ زدن‌،
Belated دیرشده‌، دیرتر از موقع‌، از موقع‌ گذشته‌.
Belay اماده‌ کردن‌، دستگیره‌، جادستی‌.
Belay عمل‌ پیچیدن‌، وسیله‌ پیچیدن‌، محاط‌ کردن‌، پوشاندن‌،
Belch (مثل‌ گلوله‌ از تفنگ‌)، باخشونت‌ ادا کردن‌ (مثل‌ فحش‌ و
Belch غیره‌)، بشدت‌ بیرون‌ انداختن‌ (باtuo یا htrof)، اروغ‌.
Belch اروغ‌ زدن‌، مانند اروغ‌ بیرون‌ اوردن‌، بازور خارج‌ شدن‌
Beldam پیرزن‌ (زشت‌)، زن‌ اخمو و پرحرف‌، مادربزرگ‌.
Beldame پیرزن‌ (زشت‌)، زن‌ اخمو و پرحرف‌، مادربزرگ‌.
Beleaguer محاصره‌ کردن‌، احاط‌ه‌ کردن‌.
Belfry برج‌ ناقوس‌ کلیسا.
Belgian بلژیکی‌، اهل‌ بلژیک‌.
Belie درامدن‌، خیانت‌ کردن‌ به‌، عوضی‌ نشان‌ دادن‌.
Belie افترا زدن‌ (به‌)، بد وانمود کردن‌، دروغ‌ گفتن‌، دروغگو
Belief باور، عقیده‌، اعتقاد، ایمان‌، گمان‌، اعتماد، معتقدات‌.
Believable باور کردنی‌، قابل‌ قبول‌.
Believe اعتقادداشتن‌، معتقدبودن‌.
Believe باور کردن‌، اعتقادکردن‌، گمان‌ داشتن‌، ایمان‌ اوردن‌،
Believer با ایمان‌، معتقد.
Belike شاید، احتمالا.
Belittle کسی‌ را کوچک‌ کردن‌، تحقیر نمودن‌، کم‌ ارزش‌ کردن‌.
Belittlement تحقیر، کم‌ ارزش‌ سازی‌.
Belive کم‌کم‌، بموقع‌ خود.
Bell زنگ‌ زنگوله‌، ناقوس‌، زنگ‌ اویختن‌ به‌، دارای‌ زنگ‌ کردن‌،
Bell کم‌کم‌ پهن‌ شدن‌ (مثل‌ پاچه‌شلوار).
Bell Tent چادر قلندری‌.
Bellboy پادو مهمانخانه‌، پیشخدمت‌.
Belle زن‌ زیبا، دختر خوشگل‌، دلارام‌.
Belles Lettres ادبیات‌، شعر و اثارادبی‌ زیبا و هنری‌.
Belletrist نویسنده‌ شعر و اثارادبی‌ زیبا، ادیب‌.
Belletristic ادبی‌.
Bellhop مخفف‌ reppob lleb، پیشخدمت‌ و پادو مهمانخانه‌.
Bellicose اماده‌ بجنگ‌، جنگجو، دعوایی‌.
Bellicosity جنگ‌ ط‌لبی‌، خوی‌ جنگجویی‌.
Belligerence تجاوز، جنگ‌، محاربه‌، کج‌ خلقی‌.
Belligerency حالت‌ ادم‌ متجاوز، تجاوز.
Belligerent متحارب‌، متخاصم‌، جنگجو، داخل‌ درجنگ‌.
Belljar نوعی‌ ظ‌رف‌ شیشه‌ای‌ مثل‌ کاسه‌ زنگ‌.
Bellman زنگ‌ زن‌، جارچی‌، منادی‌.
Bellona (روم‌ قدیم‌) الهه‌ جنگ‌.
Bellow صدای‌ شبیه‌ نعره‌ کردن‌ (مثل‌ گاو)، صدای‌ گاو کردن‌،
Bellow صدای‌ غرش‌ کردن‌ (مثل‌ اسمان‌ غرش‌وصدای‌ توپ‌)، غریو کردن‌.
Bellows دم‌ (در اهنگری‌)، ریه‌.
Bellpull دسته‌ زنگ‌، ط‌ناب‌ زنگ‌.
Bellwether پیش‌ اهنگ‌ گله‌، گوسفند زنگوله‌دار، (مج.) رهبر، پیشوا.
Belly شکم‌، ط‌بله‌، شکم‌ دادن‌ وباد کردن‌.
Belly Button ناف‌.
Bellyache شکم‌ درد، قولنج‌، دل‌ درد.
Bellyband تنگ‌ اسب‌.
Belong تعلق‌ داشتن‌، مال‌ کسی‌ بودن‌، وابسته‌ بودن‌.
Belonging متعلقات‌، وابسته‌ ها (بصورت‌ جمع‌)، متعلقات‌ واموال‌،
Belonging دارایی‌.
Beloved محبوب‌، مورد علاقه‌.
Below درزیر، پایین‌، مادون‌.
Belt کمربند، تسمه‌، بندچرمی‌، شلاق‌ زدن‌، (کمر) بستن‌،
Belt محاصره‌ ردن‌، باشدت‌ حرکت‌ یا عمل‌کردن‌.
Belting محل‌ بستن‌ کمربند، زدن‌ (بوسیله‌ کمربند).
Beluga ماهی‌ خاویار، نام‌ بهترین‌ نوع‌ خاویار.
Belvedere مهتابی‌، کلاه‌ فرنگی‌، کوشک‌.
Belvidere مهتابی‌، کلاه‌ فرنگی‌، کوشک‌.
Bemire گل‌ الود کردن‌، کثیف‌ کردن‌.
Bemoan خوردن‌ (برای‌).
Bemoan سوگواری‌ کردن‌ (برای‌)، گریه‌ کردن‌ (برای‌)، افسوس‌
Bemock استهزاء و ریشخندکردن‌.
Bemuse گیج‌ کردن‌، غرق‌ افکار شاعرانه‌ کردن‌، بفکر انداختن‌.
Ben (در) درون‌، درتوی‌، قله‌ کوه‌، تپه‌، داخلی‌، باط‌نی‌،
Ben وابسته‌ باط‌اق‌ نشیمن‌.
Bench قضاوت‌ نشستن‌ یا نشاندن‌، نیمکت‌گذاشتن‌ (در)، بر کرسی‌
Bench نشستن‌.
Bench نیمکت‌، کرسی‌ قضاوت‌، جای‌ ویژه‌، روی‌ نیمکت‌ یامسند
Bench نیمکت‌، سکو.
Bench Mark (درساختمان‌) نشان‌، انگپایه‌.
Bench Warrant حکم‌ دادگاه‌ یا قاضی‌ علیه‌ شخص‌ گناهکار.
Bencher کسی‌ که‌ بر مسند قضاوت‌ می‌ نشیند، قاضی‌، سناتور.
Benchmark محک‌.
Benchmark Problebm مسئله‌ محک‌.
Benchmarking محک‌ زنی‌.
Bend گیره‌، خم‌ کردن‌، کج‌ کردن‌، منحرف‌ کردن‌، تعظ‌یم‌ کردن‌،
Bend خمیدن‌، خمش‌، زانویه‌، خمیدگی‌، شرایط‌ خمیدگی‌، زانویی‌،
Bend دولا کردن‌، کوشش‌ کردن‌، بذل‌ مساعی‌ کردن‌.
Bend Sinister قسمت‌ چپ‌ دگل‌ اصلی‌ کشتی‌.
Benday جداکردن‌ دومنط‌قه‌ بوسیله‌ ایجادشیار بین‌ انها.
Bender پرستی‌، خوشی‌ ونشاط‌.
Bender خم‌ کننده‌، گازانبر، عضله‌ خم‌کننده‌، میگساری‌، باده‌
Beneath کوچکتر، پست‌ تر، زیرین‌، پایینی‌، پایین‌ تر، تحتانی‌،
Beneath تحت‌ نفوذ، تحت‌ فشار.
Beneath زیر، پایین‌، در زیر، از زیر، پایین‌ تر از، روی‌ خاک‌،
Benedicite خیلی‌ خوب‌، چه‌ خوب‌.
Benedicite (م‌.ل‌.) خدا برکت‌ دهد، دعای‌ برکت‌ قبل‌ از غذا، عجب‌،
Benedick نوداماد، کسیکه‌ پس‌ از مدتها تجرد زن‌ اختیارمیکند.
Benedict نوداماد، (م‌.ل‌.) مبارک‌، خجسته‌، سعید، خوشحال‌، ملایم‌،
Benedict سست‌، رام‌، نرم‌.
Benedictine راهبی‌ که‌ درسلک‌ سنت‌ بندیکت‌ (tcideneb.ts) باشد،
Benedictine نوعی‌ کنیاک‌ مقوی‌.
Benediction دعای‌ خیر، دعای‌ اختتام‌، برکت‌، نیایش‌.
Benedictory نیایشی‌، دعایی‌، درخواستی‌، تمنایی‌، تقاضایی‌، تقدیسی‌.
Benefaction نیکی‌، احسان‌، بخشش‌، کرم‌.
Benefactor صاحب‌ خیر، ولینعمت‌، نیکوکار، بانی‌ خیر، واقف‌.
Benefactress بانی‌ خیر (زن‌)، زن‌ نیوکار، سودمند، مفید، نافع‌.
Benefic بهره‌بردار، فایده‌ برنده‌، نیکوکار.
Benefice درامد کلیسایی‌، لط‌ف‌، نیکی‌.
Beneficence نیکی‌، احسان‌، بخشش‌، نیکوکاری‌.
Beneficent نیکوکار، صاحب‌ کرم‌، منعم‌.
Beneficial سودمند، مفید، نافع‌، پرمنفعت‌، بااستفاده‌.
Beneficiary وظ‌یفه‌ خوار، بهره‌ بردار، ذیحق‌، ذینفع‌، استفاده‌.
Benefit مفید بودن‌، فایده‌ بردن‌.
Benefit جمع‌اوری‌ اعانه‌.(.iv &.tv): فایده‌رساندن‌، احسان‌ کردن‌،
Benefit (.n): منفعت‌، استفاده‌، احسان‌، اعانه‌، نمایش‌ برای‌
Benefit Of Clergy مصونیت‌ روحانیون‌ از محاکمه‌ شدن‌ در دادگاههای‌ عرفی‌.
Benevolence خیر خواهی‌، نیک‌ خواهی‌، نوع‌ پرستی‌، سخاوتمندی‌.
Benevolent کریم‌، نیکخواه‌، خیراندیش‌.
Bengaline نوعی‌ پارچه‌ راه‌ راه‌.
Benight شب‌ زده‌ کردن‌، درتاریکی‌ جهل‌ انداختن‌، کور کردن‌.
Benighted گرفتارتاریکی‌ جهل‌، شب‌ زده‌، تاریک‌.
Benign مهربان‌، ملایم‌، لط‌یف‌، (ط‌ب‌) خوش‌ خیم‌، بی‌ خط‌ر.
Benignancyh مهربانی‌، لط‌ف‌، خوش‌ خیمی‌.
Benignant مهربان‌، لط‌یف‌، خوش‌ خیم‌، ملایم‌.
Benignity مهربانی‌، شفقت‌، احسان‌، خوش‌ خیمی‌.
Benison دعای‌ خیر، نعمت‌ خدا داده‌، سعادت‌ جاودانی‌.
Benne روغن‌ کنجد، کنجد.
Bennet (گ‌.ش‌.) شوکران‌ کبیر.
Benni روغن‌ کنجد، کنجد.
Bent سربالایی‌، نشیب‌، خمیدگی‌، خم‌، خم‌ شده‌، منحنی‌.
Bent علف‌ نیزار، علف‌ بوریا، علف‌ شبیه‌ نی‌، سرازیری‌،
Benthal (ز.ش‌.) وابسته‌ به‌ اعماق‌ اقیانوس‌، دریابن‌.
Benthic (ز.ش‌.) وابسته‌ به‌ اعماق‌ اقیانوس‌، دریابن‌.
Benthonic (cihtneb=).
Benthos ته‌ دریا، دریابن‌.
Benumb احساس‌)، کرخ‌ کردن‌.
Benumb بی‌ حس‌ کردن‌، بی‌ قدرت‌ کردن‌، کشتن‌ (قدرت‌ فکر و ارزو و
Benzene (ش‌.) هیدروکربور معط‌ر وبی‌ رنگی‌ بفرمول‌ 6H6C که‌ از
Benzene تقط‌یر قط‌ران‌ بدست‌ میامد، بنزین‌.
Benzidine (ش‌.) بنیانی‌ بفرمول‌ 2N21H21C.
Benzine (enezneb=) بنزین‌، انواع‌ مواد نفتی‌ قابل‌ اشتعال‌.
Benzoate (ش‌.) نمکها واملاح‌ اسید بنزوئیک‌.
Benzocaine داروی‌ بیحس‌ کننده‌موضعی‌ مصرف‌ میشود.
Benzocaine (ش‌.) ماده‌متبلورسفیدی‌ بفرمول‌ 2ON11H9C که‌ بعنوان‌
Benzoin بچه‌ ته‌ تغاری‌، (گ‌.ش‌.) درخت‌ حسن‌ لبه‌، عسلبند.
Bepaint نقاشی‌ کردن‌، رنگ‌ امیزی‌ کردن‌.
Bequeath وقف‌ کردن‌، تخصیص‌ دادن‌ به‌، (از راه‌ وصیت‌ نامه‌) بکسی‌
Bequeath واگذار کردن‌.
Bequest میراث‌، ترکه‌، ارثی‌ که‌ بنا بوصیت‌ رسیده‌.
Berate سرزنش‌ کردن‌.
Bereave محروم‌ کردن‌، داغدیده‌کردن‌.
Bereavement محرومیت‌، داغداری‌، عزاداری‌.
Beret کلاه‌ گرد ونرم‌ پشمی‌، کلاه‌ بره‌.
Berg (worrab=) کوه‌ یخ‌ (شناور)، قط‌عه‌ عظ‌یم‌ یخ‌.
Bergamot ترنج‌، اترج‌، نوعی‌ میوه‌ از خانواده‌ نارنج‌.
Beriberi (ط‌ب‌) بیماری‌ کمبود ویتامن‌ B، بری‌ بری‌.
Berm هره‌ خاکریز، باریکه‌.
Berme هره‌ خاکریز، باریکه‌.
Bermuda Shorts شلوار کوتاه‌ تا زیر زانو.
Berried حبه‌دار، گوشتالو.
Berry بشکل‌ توت‌ شدن‌، سته‌.
Berry دانه‌، حبه‌، تخم‌ ماهی‌، (گ‌.ش‌.) میوه‌ توتی‌، توت‌،
Berry کوبیدن‌، زدن‌، دانه‌ای‌ شدن‌، توت‌ جمع‌ کردن‌، توت‌ دادن‌،
Berrylike شبیه‌ توت‌، توتی‌، دانه‌ای‌.
Berserk دیوانه‌، شوریده‌، اشفته‌، ازجا دررفته‌.
Berserker دیوانه‌، شوریده‌، اشفته‌، ازجادررفته‌.
Berth خوابگاه‌ کشتی‌، اط‌اق‌ کشتی‌، لنگرگاه‌، پهلوگرفتن‌،
Berth موقعیت‌، جا.
Bertha یقه‌ پهنی‌ که‌ روی‌ لباس‌ میدوزند، (م‌.ل‌.)درخشان‌، روشن‌.
Beryl یاقوت‌ کبود، بزادی‌، (مع.) سیلیکات‌ بریلیوم‌ و
Beryl الومینیوم‌، رنگ‌ ابی‌ متمایل‌ به‌ سبز.
Beryllium (ش‌.) فلز بریلیوم‌ بعلامت‌ eB برنگ‌ خاکستری‌ فولادی‌.
Beseech درجستجوی‌ چیزی‌ بودن‌، التماس‌ کردن‌، تقاضا کردن‌،
Beseech استدعا کردن‌.
Beseem مناسب‌ بنظ‌ر امدن‌، شایسته‌ بودن‌، بنظ‌ر امدن‌.
Beseige محاصره‌کردن‌، احاط‌ه‌کردن‌، فراگرفتن‌.
Beset احاط‌ه‌ کردن‌، مزین‌کردن‌، حمله‌کردن‌ بر، بستوه‌ اوردن‌،
Beset عاجز کردن‌.
Besetting حمله‌ پی‌ در پی‌.
Beshrew لعنت‌ کردن‌، تباه‌ کردن‌، نفرین‌کردن‌، دشنام‌ دادن‌،
Beshrew هتاکی‌ کردن‌.
Beside دیگر، وانگهی‌.
Beside درکنار، نزدیک‌، دریک‌ ط‌رف‌، بعلاوه‌، باضافه‌، ازط‌رف‌
Beside Oneself از خودبیخود.
Besides ازپهلو، ازجلو، درجوار.
Besides گذشته‌ از این‌، وانگهی‌، بعلاوه‌، نزدیک‌، کنار، درکنار،
Besmear الودن‌، اندودن‌، ملوث‌ کردن‌، رنگ‌ کردن‌، کثیف‌ کردن‌.
Besmirch لکه‌ دار کردن‌.
Besom وجسور.
Besom جاروب‌ باغبانی‌، جاروب‌ ترکه‌ای‌، فاحشه‌، دختر گستاخ‌
Besot مست‌کردن‌، گیج‌ کردن‌، مبهوت‌ کردن‌، شیفته‌ ومسحور کردن‌.
Besotted مسحور، مبهوت‌.
Bespatter سرتاپاکثیف‌ کردن‌، (باترشح‌) باط‌راف‌ پاشیدن‌.
Bespeak بودن‌ از.
Bespeak قبلا درباره‌ چیزی‌ صحبت‌کردن‌، ازپیش‌ سفارش‌ دادن‌، حاکی‌
Bespoke سفارشی‌، قراردادی‌، نامزدی‌، نامزد شده‌.
Bespoken سفارشی‌، قراردادی‌، نامزدی‌، نامزد شده‌.
Besprent پاشیده‌، ریخته‌، افشانده‌.
Besprinkle پاشیدن‌، ریختن‌، افشاندن‌.
Best (.tv &.jda): (صفت‌ عالی‌ doog)، بهترین‌، نیکوترین‌،
Best برتری‌ جستن‌، سبقت‌ گرفتن‌، به‌بهترین‌ وجه‌، به‌ نیکوترین‌
Best روش‌، بهترین‌کار، (.vda): (صفت‌ عالی‌ llew).
Best خوبترین‌، شایسته‌ترین‌، پیشترین‌، بزرگترین‌، عظ‌یم‌ ترین‌،
Best Man ساقدوش‌ داماد.
Best Seller پرفروش‌ ترین‌ مال‌ التجاره‌، پرتیراژترین‌ کتاب‌.
Bestead بدردخوردن‌، جای‌ کسی‌ را گرفتن‌، واقع‌.
Bestead (detseb=) یاری‌ کردن‌، کمک‌ کردن‌، سودمند واقع‌ شدن‌،
Bestial دامی‌، حیوانی‌، شبیه‌ حیوان‌، جانور خوی‌.
Bestiality جانورخویی‌، حیوانیت‌، وحشی‌ گری‌، حیوان‌ صفتی‌.
Bestialize جانور خوی‌ نمودن‌.
Bestiary رساله‌ یامقاله‌ راجع‌ بحیوانات‌.
Bestir جنباندن‌، بحرکت‌ در اوردن‌، تحریک‌ کردن‌.
Bestow بخشیدن‌، ارزانی‌ داشتن‌ (باno یاnopu).
Bestowal بخشش‌، اعط‌اء.
Bestrew پوشاندن‌، ریختن‌ (روی‌)، پاشیدن‌، افشاندن‌.
Bestride از.
Bestride باپاهای‌ گشادنشستن‌ یا ایستادن‌، نگهداری‌ ودفاع‌ کردن‌
Bet شرط‌ (بندی‌)، موضوع‌ شرط‌ بندی‌، شرط‌ بستن‌، نذر.
Beta بتا، دومین‌ حرف‌ الفبای‌ یونانی‌.
Betake واگذاردن‌، ربودن‌، رفتن‌.
Betake بخشیدن‌، عط‌اء کردن‌، صرفنظ‌ر کردن‌، توصیح‌ کردن‌،
Bete Noire موی‌ دماغ‌، ادم‌ مزاحم‌ وغیر قابل‌ تحمل‌.
Betel Nut (گ‌.ش‌.) فوفل‌.
Betel Palm (گ‌.ش‌.) درخت‌ فوفل‌.
Bethel (مشتق‌ ازکلمه‌ عبری‌ < بیت‌ ایل‌ > بمعنی‌ خانه‌ خدا) محل‌
Bethel پرستش‌ خدا، کلیسا.
Bethink اندیشه‌ کردن‌، بخود امدن‌، بیاد اوردن‌.
Betide روی‌ دادن‌، اتفاق‌ افتادن‌.
Betimes بهنگام‌، بموقع‌، زود، صبح‌ زود، در اولین‌ فرصت‌.
Betoken حاکی‌ بودن‌ از، دلالت‌ کردن‌بر، دال‌ بر امری‌.
Betony انواع‌ بتونقیه‌، بتونیکا از جنس‌ syhcarts.
Betray تسلیم‌ دشمن‌کردن‌، خیانت‌کردن‌ به‌، فاش‌ کردن‌.
Betrayal خیانت‌، افشاء سر.
Betroth نامزدکردن‌، مراسم‌ نامزدی‌ بعمل‌ اوردن‌.
Betrothal نامزدی‌.
Betrothed نامزد شده‌.
Better نیکوتر، بیشتر، افضل‌، بط‌وربهتر، (.n &.iv، .tv):
Better (.vda &.jda): (صفت‌ تفصیلی‌ doog) بهتر، خوبتر،
Better بهترکردن‌، بهترشدن‌، بهبودی‌ یافتن‌، چیز بهتر.
Better شرط‌ بندی‌ کننده‌، کسی‌ که‌ شرط‌ می‌ بندد.
Betterment بهتری‌، بهبودی‌، اصلاح‌، بهبود.
Betting شرط‌ بندی‌.
Bettor شرط‌ بندی‌ کننده‌، کسی‌ که‌ شرط‌ می‌ بندد.
Between میان‌، درمیان‌، مابین‌، دربین‌، درمقام‌ مقایسه‌.
Betweentimes درمدت‌ وقفه‌، درفاصله‌ دو زمان‌.
Betweenwhiles (semit neewteb=) گاهگاهی‌، گاه‌ وبیگاه‌.
Betwixt (neewteb=) مابین‌، درمیان‌.
Bevel &.tv): اریب‌ کردن‌، اریب‌ وار بریدن‌ یاتراشیدن‌، رنده‌کر
Bevel دن‌.
Bevel (.n &.jda): (euqilbo=) گونیا، سط‌ح‌ اریب‌، (.iv
Beverage مشروب‌، اشامیدنی‌، نوشابه‌، شربت‌.
Bevy دسته‌، گروه‌ (دختران‌).
Bewail سوگواری‌ کردن‌ (برای‌)، ندبه‌ کردن‌، زاری‌ کردن‌ (باrevo
Bewail یا rof).
Beware زنهاردادن‌، برحذربودن‌، حذرکردن‌ از، ملتفت‌ بودن‌.
Bewary عداوت‌ فاش‌ کردن‌.
Bewary متهم‌ کردن‌، بدگویی‌ کردن‌ از، راز کسی‌ را از روی‌
Bewilder گیج‌ کردن‌، سردرگم‌ کردن‌، گم‌ کردن‌.
Bewilderment ترتیبی‌.
Bewilderment گیجی‌، سردرگمی‌، بهت‌، حیرت‌، درهم‌ ریختگی‌، اغتشاش‌، بی‌
Bewitch افسون‌کردن‌، فریفتن‌، مسحور کردن‌.
Bewitchery نیرو یا عمل‌ سحروافسون‌، سحر، افسون‌.
Bewitchment فریفتگی‌، سحر، افسون‌.
Beyond انسوی‌، انط‌رف‌ ماوراء، دورتر، برتر از.
Bezant (درعلائم‌ نجابت‌ خانوادگی‌) پولک‌ گردی‌ که‌ معمولا از ط‌لا
Bezant است‌.
Bezel هنجار، گودی‌، نگین‌ دان‌، پخ‌.
Bezoar پادزهر، زهرمهره‌.
Bi Conditional Operation عمل‌ دوشرط‌ی‌.
Biannual ششماهه‌، سالی‌ دوبار، دوسال‌ یکبار.
Bias تمایل‌ بیک‌ ط‌رف‌، ط‌رفداری‌، تعصب‌، بیک‌ ط‌رف‌ متمایل‌ کردن‌،
Bias تحت‌ تاثیر قراردادن‌، تبعیض‌ کردن‌.
Bias پیشقدر.
Bias Distortion اعوجاج‌ پیشقدری‌.
Biased پیشقدر دار.
Biaxial دومحوری‌.
Bib نوشیدن‌، اشامیدن‌، پیش‌ بند بچه‌.
Bibandtucker (ز.ع‌.) لباس‌، ملبوس‌.
Bibb Cock شیر اب‌ سرکج‌.
Bibber ادم‌معتاد به‌ مشروب‌، میگسار.
Bibcock شیر اب‌ سرکج‌.
Bibelot جواهر یازینت‌ کم‌ ارزش‌.
Bible رکلی‌ هر رساله‌ یاکتاب‌ مقدس‌.
Bible کتاب‌ مقدس‌ که‌ شامل‌ کتب‌ عهد عتیق‌ وجدید است‌، بط‌و
Biblical مط‌ابق‌ کتاب‌ مقدس‌، وابسته‌ به‌ کتاب‌ مقدس‌.
Biblicism پیروی‌ تحت‌ لفظ‌ی‌ از کتاب‌ مقدس‌.
Bibliographer منقد ومحقق‌ کتاب‌، کتاب‌ شناس‌.
Bibliographic مربوط‌ به‌ فهرست‌ کتب‌.
Bibliographical مربوط‌ به‌ فهرست‌ کتب‌.
Bibliography تاریخچه‌ یاتوضیح‌ کتب‌، فهرست‌ کتب‌، کتاب‌ شناسی‌.
Bibliolater کتابدوست‌.
Bibliomania جنون‌ کتاب‌ دوستی‌.
Bibliopegy هنر صحافی‌ کتب‌.
Bibliophile دوستدار کتاب‌، کتاب‌ جمع‌ کن‌، عاشق‌ شکل‌ وظ‌اهر کتب‌.
Bibliopole (tsilopoilbib=) کتاب‌ فروش‌، فرشنده‌ کتب‌ قدیمی‌ وکمیاب‌
Bibliotheca مجموعه‌ کتب‌، کتابخانه‌، فهرست‌ کتب‌.
Bibliotic مربوط‌ به‌ ترتیب‌ کتب‌.
Bibliotics بررسی‌ دست‌ نوشته‌ برای‌ تعیین‌ اصالت‌ ان‌.
Bibulous جاذب‌، میگسار، باده‌ دوست‌، باده‌ نوش‌.
Bicameral دارای‌ دو مجلس‌ مقننه‌ (مجلس‌ شورا وسنا).
Bicameralism سیستم‌ دو پارلمانی‌.
Bicarbonate بی‌ کربنات‌ دو سود، جوش‌ شیرین‌.
Bicarbonate Of Soda جوش‌ شیرین‌.
Bicentenary دویست‌ ساله‌، جشن‌ دویست‌ ساله‌.
Bicentennial جشن‌ دویست‌ ساله‌.
Bicentric دومرکزی‌، دارای‌ دومرکز.
Biceps (تش‌.) عضله‌ دوسر، دوسر بازویی‌.
Bichloride (edirolhcid=) کلرور جیوه‌.
Bichrome دورنگ‌، دارای‌ دو رنگ‌.
Bicipital تقسیم‌شونده‌ بدو قسمت‌ دریک‌ انتها.
Bicipital دارای‌ ماهیچه‌ دوسر، مربوط‌ به‌ ماهیچه‌ دوسر، (گ‌.ش‌.)
Bicker دعواومنازعه‌، پرخاش‌ کردن‌، ستیزه‌ کردن‌.
Bicolor دورنگ‌، دورنگه‌.
Bicolour دورنگ‌، دورنگه‌.
Biconcave مقعرالط‌رفین‌، دوسو گود.
Biconvex محدب‌ الط‌رفین‌، از دو سو بر امده‌.
Bicornuate دارای‌ دوشاخ‌ یا زوائد شاخ‌ مانند.
Bicuspid دو پایه‌.
Bicuspid (etadipsucib=) دوپایه‌، دو گوشه‌، دودندانه‌، دندان‌
Bicycle دوچرخه‌ پایی‌، دوچرخه‌ سواری‌ کردن‌.
Bicyclist دوچرخه‌ سوار.
Bicylindrical دارای‌ دو سط‌ح‌ استوانه‌ای‌ با محورهای‌ موازی‌.
Bid فرمودن‌، امر کردن‌، دعوت‌کردن‌، پیشنهاد کردن‌، توپ‌ زدن‌،
Bid خداحافظ‌ی‌ کردن‌، قیمت‌ خریدرا معلوم‌ کردن‌، مزایده‌،
Bid پیشنهاد.
Biddability اط‌اعت‌، قابلیت‌ شرکت‌ درمناقصه‌، مزایده‌شدنی‌.
Biddable فرمانبردار، مط‌یع‌، (دربازی‌ ورق‌) دارای‌ دست‌ قوی‌ که‌
Biddable قابل‌ توپ‌ زدن‌باشد، پیشنهادشدنی‌.
Bidder پیشنهاد(خرید) کننده‌.
Biddy کلفت‌، متصدی‌ نظ‌افت‌ خانه‌.
Bide در انتظ‌ار ماندن‌، درجایی‌ باقی‌ ماندن‌، بکاری‌ ادامه‌
Bide دادن‌، تحمل‌ کردن‌، بخود هموارکردن‌.
Bidentate دو دندانه‌.
Bidirectional دو جهتی‌، دوسویه‌.
Bield کردن‌، مسکن‌ گزیدن‌.
Bield شیرکردن‌، تشجیع‌ کردن‌، شهامت‌ دادن‌، شجاع‌ شدن‌، دفاع‌
Biennial دوساله‌، درخت‌ دوساله‌.
Biennium دوره‌ دوساله‌.
Bier تخت‌ روان‌، جای‌ گذاردن‌ تابوت‌ در قبر، جسد، لاشه‌،
Bier مقبره‌، مزار.
Bifacial دورو.
Biff ضربت‌.
Bifid بوسیله‌ شکاف‌ بدو قسمت‌ مساوی‌ تقسیم‌ شده‌، شکافته‌.
Bifocal دارای‌ دو کانون‌، دوکانونی‌ (درمورد عدسی‌)، دو دید،
Bifocal عینک‌ دو کانونی‌.
Bifoliate دو برگچه‌ای‌ (مثل‌ برگهای‌ مرکب‌ گیاه‌).
Bifoliolate دو برگچه‌ای‌ (مثل‌ برگهای‌ مرکب‌ گیاه‌).
Biform دوشکلی‌، دو وجهی‌.
Bifurcate دوشاخه‌ای‌.
Bifurcate دوشاخه‌ شدن‌، دوشاخه‌ کردن‌، بدوشاخه‌ منشعب‌ کردن‌،
Bifurcation تقسیم‌ بدو شاخه‌، شکاف‌ گاه‌، شاخه‌.
Big دارای‌ شکم‌ برامده‌.
Big بزرگ‌، با عظ‌مت‌، سترک‌، ستبر، ادم‌ برجسته‌، ابستن‌،
Big Game شکار حیوانات‌ بزرگ‌.
Big Shot شخص‌ مهم‌، ادم‌ کله‌ گنده‌.
Big Ticket گران‌ قیمت‌، با ارزش‌.
Big Time عالیترین‌ نوع‌.
Big Top نمایش‌ بزرگ‌ سیرک‌.
Bigamist مرد دو زنه‌، زنی‌ که‌ دو شوهر دارد.
Bigamous دارای‌ دو زن‌ یا دو شوهر.
Bigamy دو زن‌ داری‌، دو شوهری‌.
Bigben ساعت‌ بزرگی‌ که‌بر برج‌ پارلمان‌ لندن‌ نصب‌ شده‌ است‌.
Bigbrother برادر بزرگتر، قیم‌، رهبر در کار یا عقیده‌ای‌.
Bigeminal (تش‌.) دوتایی‌، زوجی‌.
Bigeneric دورگه‌، میانه‌ یا حد وسط‌ دو جنس‌.
Biggish نسبتا بزرگ‌.
Bighead عقیده‌ اغراق‌ امیز شخص‌ نسبت‌ بخودش‌.
Bigheaded مغرور، پرافاده‌.
Bighearted مهربان‌، صمیمی‌، گشاده‌ دل‌، سخی‌.
Bighorn (ج‌.ش‌.) نوعی‌ گوسفند کوهی‌ امریکایی‌.
Bight بستن‌.
Bight حلقه‌ ط‌ناب‌، پیچ‌ وخم‌، پیچ‌ رودخانه‌، خلیج‌کوچک‌، باط‌ناب‌
Bigitbinary Digit ذره‌، رقم‌ دودویی‌.
Bigmouthed دهن‌گشاد، صدا بلند، گزافه‌ گوی‌، حرف‌ مفت‌ زن‌.
Bigness بزرگی‌، گندگی‌.
Bigot ادم‌ ریاکار، ادم‌ خرافاتی‌، متعصب‌.
Bigoted متعصب‌ و سرسخت‌.
Bigotry تعصب‌، سرسختی‌ درعقیده‌، عمل‌ تعصب‌ امیز.
Bigwig ادم‌کله‌ گنده‌، (مج.)شخص‌ مهم‌ و برجسته‌.
Bijou (xuojib.lp) جواهر.
Bijouterie جواهر فروشی‌، مجموعه‌ جواهرات‌، تزئینات‌.
Bike کندوی‌ زنبو عسل‌، انبوه‌، جمعیت‌، مخفف‌ elcycib، دوچرخه‌
Bikini لباس‌ شنای‌ زنانه‌ دوتکه‌، مایوی‌ دوتکه‌.
Bilabial دولبه‌.
Bilabiate دولبه‌ای‌، دارای‌ دو لب‌، دو سویه‌.
Bilable ضمانت‌ بردار، قابل‌ رهایی‌، قابل‌ ضمانت‌.
Bilateral دوط‌رفه‌، دوجانبه‌، (گ‌.) متقارن‌ الط‌رفین‌، دوکناری‌.
Bilbo شمشیر، کندوزنجیر.
Bilboa شمشیر، کندوزنجیر.
Bile زرداب‌، صفرا، زهره‌، خوی‌ سودایی‌، مراره‌.
Bilge چیز زننده‌ ومتعفن‌، اب‌ ته‌ کشتی‌.
Bilge شکم‌ بشکه‌، رخنه‌ پیدا کردن‌، تراوش‌ کردن‌، (مج.) هر
Bilge Water گنداب‌ کشتی‌، اب‌ خن‌، (حرف‌) چرند.
Bilgy دارای‌ بوی‌ گنداب‌ کشتی‌، دارای‌ بوی‌ متعفن‌.
Biliary زردابی‌، صفراوی‌.
Bilinear خط‌ مستقیم‌.
Bilinear دوسویه‌، دوسویگی‌، دارای‌ دو خط‌ مستقیم‌، وابسته‌ بدو
Bilingual بدو زبان‌ نوشته‌ شده‌، متلکم‌ بدو زبان‌، دوزبانی‌.
Bilingualism (ytilaugnilib=) استعمال‌ دو زبان‌، متن‌ دوزبانی‌.
Bilinguality (msilaugnilib=) استعمال‌ دو زبان‌، متن‌ دوزبانی‌.
Bilious صفراوی‌، زرداب‌ ریز، صفرایی‌ مزاج‌، سودایی‌ مزاج‌.
Bilk زدن‌، چرند.
Bilk گول‌، کلاه‌ سر (کسی‌) گذاشتن‌، از پرداخت‌ (وجهی‌) ط‌فره‌
Bill (امر.) اسکناس‌، صورتحساب‌ دادن‌.
Bill نوک‌، منقار، نوعی‌ شمشیر پهن‌، نوک‌ بنوک‌ هم‌ زدن‌ (چون‌
Bill کبوتران‌)، لایحه‌قانونی‌، قبض‌، صورتحساب‌، برات‌، سند،
Bill صورتحساب‌، اسکناس‌، لایحه‌.
Bill Of Exchange حواله‌ یا برات‌ کتبی‌ غیر مشروط‌.
Bill Of Fare صورت‌ غذا، صورت‌ اغذیه‌ مهمانخانه‌، برنامه‌.
Bill Of Goods صورت‌ کالا، فهرست‌ تجارتی‌.
Bill Of Health بهداشت‌.
Bill Of Health از لحاظ‌ بیماریهای‌ مسری‌ به‌ ناخداداده‌میشود، گواهی‌
Bill Of Health گواهی‌ نامه‌ای‌ که‌ هنگام‌ حرکت‌ کشتی‌ پس‌ از معاینه‌کشتی‌
Bill Of Lading بارنامه‌، ستمی‌ کشتی‌.
Bill Of Rights اعلامیه‌ ده‌ ماده‌ای‌ حقوق‌ اتباع‌ امریکایی‌، قانون‌ اساسی‌
Bill Of Rights امریکا.
Bill Of Sale صورت‌ فروش‌، فاکتور.
Billboard تخته‌ اعلانات‌ واگهی‌ ها، هر قسمت‌ از نرده‌ ودیوار که‌
Billboard روی‌ ان‌ اعلان‌ نصب‌ شود.
Billed دارای‌ نوک‌، منقاردار، ثبت‌ شده‌ در صورتحساب‌ یا لیست‌.
Billet اجازه‌نامه‌، ورقه‌ جیره‌، یادداشت‌ مختصر، پروانه‌، ورقه‌
Billet رای‌ را ثبت‌ کردن‌، اجازه‌نامه‌جا و خوراک‌ صادر کردن‌.
Billet Doux (xuod stellib.lp) نامه‌ عاشقانه‌، یادداشت‌ عاشقانه‌.
Billfold دفترچه‌ جیبی‌ برای‌ گذاشتن‌ اسکناس‌، کیف‌ جیبی‌ اسکناس‌.
Billhead بروات‌ چاپی‌، کاغذی‌ که‌ شبیه‌ برات‌ چاپی‌ است‌.
Billhook نوعی‌ کارد بزرگ‌ که‌ دارای‌ نوک‌ برگشته‌ است‌.
Billiard بازی‌ بیلیارد.
Billing صدور صورتحساب‌.
Billion امریکا هزار میلیون‌ است‌).
Billion بیلیون‌ (در انگلیس‌ معادل‌ یک‌ ملیون‌ میلیون‌ ودر
Billionaire کسی‌ که‌ ثروتش‌ از بیلیون‌ تجاوز میکند.
Billon فلزات‌ کم‌ ارزش‌، (گ.ش‌.) عدیسه‌، بورچاق‌، دخریق‌.
Billon (مع.) الیاژی‌ از ط‌لا ونقره‌ یامس‌ یا قلع‌ ویا سایر
Billow موج‌ بزرگ‌ اب‌، خیزاب‌، موج‌ زدن‌ (از اب‌ یا جمعیت‌ یا
Billow ابر)، بصورت‌ موج‌ درامدن‌.
Billowy مواج‌، موج‌ مانند، باد کرده‌.
Billposter متصدی‌ نصب‌ اعلانات‌ بدیوارها وغیره‌.
Billy نوعی‌ کتری‌ فلزی‌، چماق‌ یا گرز راهزنان‌، چوبدستی‌،
Billy مخفف‌ نام‌ mailliw.
Billy باط‌وم‌ یاچوب‌ قانون‌ پاسبان‌، یار، همدم‌، رفیق‌، برادر،
Billy Goat بز نر.
Billycock نوعی‌ کلاه‌ گرد مردانه‌ که‌ از نمد نرم‌ ساخته‌ میشود.
Bilobate (detabolib=) دولختی‌، منقسم‌ بدو لخته‌، دو لبه‌.
Biloculate دارای‌ دو اویز کوچک‌، دوخان‌.
Biloicular دارای‌ دو اویز کوچک‌، دوخان‌.
Biltong گوشت‌ خرد کرده‌ ونمک‌ زده‌ خشک‌ شده‌ در افتاب‌.
Bimanual دودستی‌، بادودست‌ انجام‌ یافته‌.
Bimester دوماه‌، مدت‌ دوماه‌.
Bimestrial دوماهه‌، هر دوماه‌ یکبار، دوماه‌ ادامه‌ یابنده‌.
Bimetal دوفلزی‌.
Bimetallic دو فلزی‌، دارای‌ دو نوع‌ پول‌ رایج‌.
Bimillenary دو هزار ساله‌، شامل‌ دو هزار.
Bimolecular (ش‌.) دارای‌ دوملکول‌، دو ملکولی‌، دو ذره‌ای‌.
Bimonthly مجله‌ای‌ که‌ دوماه‌ یکبار منتشر میشود.
Bimorphemic دوشکلی‌، دارای‌ دوشکل‌.
Bimotored دارای‌ دوموتور.
Bin اخورک‌، گردران‌، جازغالی‌، صندوق‌، لاوک‌، تغار، اخور،
Bin انبارک‌.
Bin صندوقچه‌.
Binary دودویی‌، دوتایی‌.
Binary دوتایی‌، جفتی‌، مضاعف‌.
Binary Arithmetic حساب‌ دودویی‌.
Binary Card کارت‌ دودویی‌.
Binary Cell یاخته‌ دودویی‌.
Binary Code رمز دودویی‌.
Binary Coded به‌ رمز دودویی‌.
Binary Coded Decimal دهدهی‌ به‌ رمز دودویی‌.
Binary Counter شمارنده‌ دودویی‌.
Binary Deck دستینه‌ دودویی‌.
Binary Digit bit ذره‌، رقم‌ دودویی‌.
Binary Notation نشان‌ گذاری‌ دودویی‌.
Binary Number عدد دودویی‌.
Binary Numeral رقم‌ دودویی‌.
Binary Operation عمل‌ دودویی‌.
Binary Operator عملگر دوتایی‌.
Binary Point ممیز، ممیز دودویی‌.
Binary Relation رابط‌ه‌ دوتایی‌.
Binary Search جستجوی‌ دوتایی‌.
Binary System سیستم‌ دوتایی‌.
Binary Tape نوار دودویی‌.
Binary Tree درخت‌ دودویی‌.
Binary Variable متغیر دودویی‌.
Binaural دارای‌ دو گوش‌.
Bind وغیر قابل‌ فسخ‌ کردن‌ (بوسیله‌ تعهد یابیعانه‌)، متعهد
Bind بستن‌، گرفتار واسیر کردن‌، مقید ومحصور کردن‌، بهم‌
Bind پیوستن‌، چسباندن‌، صحافی‌ کردن‌ ودوختن‌، الزام‌ اور
Bind وملزم‌ ساختن‌، بند، قید، بستگی‌، علاقه‌.
Bind مقید کردن‌، جلد کردن‌.
Bind Over التزام‌ گرفتن‌(برای‌ انجام‌ کاری‌)، مقید کردن‌.
Binder ونخ‌ پشم‌ را تشکیل‌ میدهد، شکم‌بند زنان‌ (پس‌ از وضع‌
Binder (بافندگی‌) اهرم‌ جعبه‌ ماکو، الیاف‌ پشم‌ که‌ بهم‌ پیوسته‌
Binder حمل‌)، رسید بیعانه‌، صاحف‌، بند.
Bindery موسسه‌ صحافی‌، صحاف‌ خانه‌.
Binding الزام‌ اور، اجباری‌، صاحفی‌، جلد، شیرازه‌.
Binding انقیاد، جلد.
Binding Time هنگام‌ انقیاد.
Bindweed (گ‌.ش‌.) نیلوفر صحرایی‌.
Bine هرنوع‌ ساقه‌ نرم‌ و قابل‌ انعط‌اف‌.
Binge (eerps=) عیاشی‌، شراب‌ خواری‌، میگساری‌.
Bingo یکنوع‌ بازی‌ شبیه‌ لوتو.
Binnacle (د.ن‌.) جای‌ قط‌ب‌ نما.
Binocular دارای‌ دو چشم‌، دوربین‌ دو چشمی‌.
Binomial دوجمله‌ای‌ (در جبر و مقابله‌).
Binuclear دوهسته‌ای‌، دارای‌ دو هسته‌.
Binucleate دوهسته‌ای‌، دارای‌ دو هسته‌.
Binucleated دوهسته‌ای‌، دارای‌ دو هسته‌.
Biocatalyst کاتالیزورهای‌ حیاتی‌.
Biocenology تاثیر انها بریکدیگر بحث‌ میکند.
Biocenology رشته‌ای‌ از زیست‌ شناسی‌ که‌ از اجتماعی‌ موجودات‌ و
Biochemical مربوط‌ به‌ شیمی‌ حیاتی‌ یا زیست‌ شیمی‌.
Biochemist متخصص‌ شیمی‌ حیاتی‌ والی‌، ویژه‌گر زیست‌ شیمی‌.
Biochemistry زیست‌ شیمی‌.
Biocid (edicitsep=) زیست‌ کش‌، مانع‌ حیات‌، قاط‌ع‌ حیات‌، کشنده‌
Biocid حشرات‌.
Bioclimatic زندگی‌.
Bioclimatic مربوط‌ به‌ اقلیم‌ شناسی‌، مربوط‌ به‌ اب‌ و هوا و نحوه‌
Bioecology رشته‌ای‌ از محیط‌ شناسی‌ که‌ روابط‌ گیاهان‌ و حیوانات‌ را
Bioecology با محیط‌ اط‌راف‌ خود مورد بحث‌قرار میدهد.
Biogenesis زیست‌ زاد، تکامل‌ حیات‌، پیدایش‌ حیات‌، سیر تکامل‌ زندگی‌
Biogenetic زیست‌ زادی‌، مربوط‌ بمنشاء پیدایش‌ موجودات‌ زنده‌.
Biogenic محصول‌ فعالیت‌ موجودات‌ زنده‌، موجد موجود زنده‌.
Biogeographic زیست‌ جغرافیایی‌، مربوط‌ به‌ جغرافیای‌ حیاتی‌.
Biogeography زیست‌ جغرافی‌، جغرافیای‌ حیاتی‌، رشته‌ای‌ از زیست‌ شناسی‌
Biogeography که‌ درباره‌ ط‌رز انتشار و پخش‌حیوانات‌ و نباتات‌ بحث‌
Biogeography میکند.
Biographer شرح‌ حال‌ نویس‌، تذکره‌ نویس‌، زندگینامه‌ نگار.
Biographic زیستنامه‌ای‌، وابسته‌ بشرح‌ زندگی‌.
Biographical زیستنامه‌ای‌، وابسته‌ بشرح‌ زندگی‌.
Biography زندگینامه‌.
Biography زیستنامه‌، بیوگرافی‌، تاریخچه‌ زندگی‌، تذکره‌،
Biologic دارویی‌ وحیاتی‌.
Biologic وابسته‌ بعلم‌ حیات‌ یا زندگی‌ شناسی‌، زیست‌ شناسی‌،
Biologic معرفت‌ الحیات‌، بدست‌ امده‌ از زیست‌شناسی‌ عملی‌، ماده‌
Biological زیستی‌.
Biologism زیست‌ شناسی‌.
Biologism اشتغال‌ بمط‌العه‌ حیات‌ وتجزیه‌ وتحلیل‌ موجودات‌ زنده‌،
Biologist زیست‌ شناس‌، عالم‌ علم‌ الحیات‌.
Biology علم‌ الحیات‌، زیست‌ شناسی‌، زندگی‌ حیوانی‌ وگیاهی‌
Biology هرناحیه‌.
Biology زیست‌ شناسی‌.
Bioluminescence فسفر افکنی‌، شب‌ تابی‌ (مثل‌ کرمها)، زیست‌ تابی‌.
Bionics علم‌ فرایندای‌ زیستی‌.
Bionomics که‌ از رابط‌ه‌ موجودات‌ زنده‌ بامحیط‌بحث‌ میکند.
Bionomics (ygoloce=) زیوه‌ شناسی‌، شاخه‌ای‌ از علم‌ زیست‌ شناسی‌
Biont واحد مستقل‌ موجود زنده‌، سلول‌، یاخته‌.
Biopsy زنده‌ بینی‌، ازمایش‌ میکروسکپی‌ بافت‌ زنده‌، بافت‌ برداری‌
Biosphere زیست‌ کره‌، قسمت‌ قابل‌ زندگی‌ کره‌ زمین‌ که‌ عبارتست‌ از
Biosphere جو و اب‌ و خاک‌ کره‌ زمین‌.
Biosynthesis (ش‌.) تهیه‌ مواد شیمیایی‌ بوسیله‌ موجودات‌ زنده‌.
Biosystematic انان‌.
Biosystematic مربوط‌ به‌ رده‌بندی‌ موجودات‌ از روی‌ ساختمان‌ یاخته‌های‌
Biota زندگی‌ گیاهان‌ وجانوران‌ یک‌ ناحیه‌، زیاگان‌.
Biotechnology ان‌ قسمت‌ از مباحث‌ فنی‌ که‌ مربوط‌ به‌ اعمال‌ قواعد زیست‌
Biotechnology شناسی‌ درانسان‌ وماشین‌ الات‌ است‌.
Biotic حیاتی‌، مربوط‌ به‌ حیات‌ وزندگی‌.
Biotype زیست‌ گروه‌، همنوع‌، ژنوتیپ‌، همجنس‌، موجود همزیست‌.
Biparous دوقلوزا، توام‌ زا، دومحوری‌.
Bipartisan (nazitrapib=) دوحزبی‌، دودستگی‌.
Bipartisanship وابستگی‌ بدو حزب‌.
Bipartite دارای‌ دوقسمت‌، دوقسمتی‌.
Bipartizan (nasitrapib=) دوحزبی‌، دودستگی‌.
Biped حیوان‌ دوپا.
Biplane هواپیمای‌ دوباله‌.
Bipod دوپایه‌.
Bipolar دوقط‌بی‌، دوانتهایی‌.
Bipolar دوقط‌بی‌.
Bipolarity داشتن‌ دو قط‌ب‌.
Biquadratic (ر.) دومجذوری‌، قوه‌ چهارم‌، توان‌ چهارم‌.
Biquinary Code رمز دوپنجی‌.
Biracial دونژادی‌.
Biracialism معتقد به‌ یا دارای‌ دونژاد بودن‌.
Biradial دوشعاعی‌، دارای‌ دوشعاع‌.
Biramous دوشاخه‌، دارای‌ دو شاخه‌.
Birch درخت‌ فان‌، غان‌، توس‌، درخت‌ غوشه‌.
Bird پرنده‌، مرغ‌، جوجه‌، مرغان‌.
Bird Of Passage مرغ‌ مهاجر، شخص‌ مهاجر و خانه‌ بدوش‌.
Bird Of Prey (ج‌.ش‌.) قوش‌، مرغ‌ شکاری‌ گوشتخوار.
Bird's Eye منظ‌ره‌ هوایی‌ (عمارت‌ وغیره‌)، نظ‌ر کلی‌.
Bird's Foot شبیه‌ پای‌ پرنده‌.
Bird's Foots شبیه‌ پای‌ پرنده‌.
Birdbrain ادم‌ احمق‌، کودن‌.
Birdcall صدای‌ پرنده‌، تقلید صدای‌ پرنده‌.
Birdegroom داماد، تازه‌ داماد.
Birder شکارچی‌ مرغان‌، نگاهدارنده‌ وتربیت‌ کننده‌مرغان‌ و
Birder پرندگان‌، مرغدار.
Birdhouse قفس‌، مرغدانی‌.
Birdlime چسب‌، کشمشک‌.
Birdman پرنده‌باز، کفترباز.
Birdseed دانه‌، غذای‌ پرندگان‌ (مثل‌ ارزن‌ وغیره‌).
Bireme یکنوع‌ قایق‌ کوچک‌ قدیمی‌ دوپارویی‌.
Biretta یکجور کلاه‌ چهارگوش‌ که‌ کشیشان‌ کلیسای‌ کاتولیک‌ روم‌ بر
Biretta سر می‌گذارند.
Birl را بدیگری‌ دادن‌، پیشروی‌ باچرخیدن‌.
Birl ریختن‌ (چای‌ ومشروب‌)، مشروب‌ خوردن‌، شراب‌ نوشیدن‌ وجام‌
Birr تند باد، عجله‌ وسرعت‌، صدای‌ چرخیدن‌.
Birth زایش‌، تولد، پیدایش‌، اغاز، زاد، اغاز کردن‌، زادن‌.
Birth Certificate شناسنامه‌، زایچه‌، گواهی‌ تولد.
Birth Control جلوگیری‌ از ابستنی‌، زادایست‌.
Birthday زادروز، جشن‌ تولد، میلاد.
Birthmark خال‌ مادر زادی‌، علامت‌ ماه‌ گرفتگی‌ بر بدن‌.
Birthplace زادبوم‌، مولد، تولدگاه‌، زادگاه‌.
Birthrate میزان‌ موالید، تعداد موالید، زه‌وزاد.
Birthright حقوقی‌ که‌ در اثر تولد بخص‌ تعلق‌ می‌ گیرد.
Bis (مو.) دوباره‌، مکرر.
Biscuit کلوچه‌ خشک‌، بیسکویت‌.
Bise باد سرد و خشک‌.
Bisect دونیم‌، دونیم‌ کردن‌، نیمساز کردن‌.
Bisect دو بخش‌ کردن‌، دو نیم‌ کردن‌.
Bisection دو بخشی‌، دونیمی‌.
Bisector نیمساز.
Bisector دونیم‌ کننده‌، نیمساز.
Biserrate دارای‌ دو دندانه‌ یا بر امدگی‌.
Bisexual دارای‌ خصوصیات‌ جنس‌ نر و ماده‌، دارای‌ علاقه‌جنسی‌ به‌
Bisexual جنس‌ مقابل‌ وبه‌ جنس‌ خود.
Bisexuality داشتن‌ خصوصیات‌ نر وماده‌.
Bishop اسقف‌، (در شط‌رنج‌) پیل‌.
Bishopric اسقفی‌، مقام‌ اسقفی‌، ط‌بقه‌ و سلک‌ اسقفان‌.
Bison (ج‌.ش‌.) گاومیش‌ کوهان‌ دار امریکایی‌.
Bistable دوپایا.
Bistable Circuit مدار دوپایا.
Bistable Multivibrator نوسان‌ ساز دوپایا.
Bistro اغذیه‌ فروشی‌ و مشروب‌ فروشی‌.
Bisulcate دارای‌ دوشکاف‌.
Bisulfate (ش‌.) بی‌ سولفیت‌ بفرمول‌ 4OSHK.
Bisulfite (ش‌.) ملح‌ بی‌ سولفیت‌.
Bit خرده‌، تکه‌، پاره‌، ریزه‌، ذره‌، لقمه‌، تیغه‌ رنده‌، لجام‌،
Bit دهنه‌، سرمته‌.
Bit ذره‌، رقم‌ دودویی‌.
Bit Addressable نشانی‌ پذیر تا ذره‌.
Bit Density تراکم‌ ذره‌ ای‌.
Bit Pattern الگوی‌ ذره‌ ای‌.
Bit Position موقعیت‌ ذره‌.
Bit Rate سرعت‌ ذره‌ ای‌.
Bit String رشته‌ ذره‌ای‌.
Bitch سگ‌ ماده‌، زن‌ هرزه‌، شکایت‌ کردن‌، قر زدن‌.
Bite گاز گرفتن‌، گزیدن‌، نیش‌ زدن‌، گاز، گزش‌، گزندگی‌، نیش‌.
Biter نیش‌ زن‌ یا گازگیر.
Biting گزنده‌، زننده‌، تند، تیز، (مج.) ط‌عنه‌ امیز.
Bitstock مته‌، مته‌ دستی‌.
Bitter تلخ‌، تند، تیز، (مج.) جگرسوز، ط‌عنه‌ امیز.
Bitter End اخرین‌ پریشانی‌، انتهای‌ درد.
Bittern بوتیمار، تلخابه‌.
Bittersweet سیب‌ تلخ‌.
Bittersweet تلخ‌ وشیرین‌، شیرین‌ وتلخ‌، (گ‌.ش‌.) نوعی‌ تاجریزی‌، نوعی‌
Bittock کمی‌، خرده‌.
Bitumen قیر معدنی‌، قیرنفتی‌، قیر ط‌بیعی‌.
Bituminization قیر اندودسازی‌.
Bituminize قیراندود کردن‌، تبدیل‌ بقیر کردن‌.
Bivalence (ش‌.) دو ظ‌رفیتی‌، دووالانسی‌، دوبنیانی‌.
Bivalency (ش‌.) دو ظ‌رفیتی‌، دووالانسی‌، دوبنیانی‌.
Bivalent (ش‌.) دارای‌ دو والانس‌، دوظ‌رفیتی‌.
Bivalve (devlavib=) دارای‌ دو کپه‌، دو پره‌ای‌، صدف‌ دو کپه‌،
Bivalve دو لته‌.
Bivariate دوتاشونده‌، دارای‌ دوحالت‌ متغیر وجدا از هم‌.
Bivouac اردوی‌ موقتی‌، شب‌ را بیتوته‌ کردن‌.
Biweekly دوهفته‌ یکبار، پانزده‌ روز یکبار، هفته‌ای‌ دوبار.
Biyearly دومرتبه‌ درهر سال‌، سالی‌ دوبار، دوسال‌ یکبار.
Bizarre غریب‌ وعجیب‌، غیر مانوس‌، ناشی‌ از هوس‌، خیالی‌، وهمی‌.
Bizonal دومنط‌قه‌ای‌، دارای‌ دومنط‌قه‌.
Blab فضولی‌ کردن‌، وراجی‌ کردن‌، گستاخی‌ کردن‌، فاش‌ وابراز
Blab کردن‌، فضول‌.
Blabber حرف‌ مفت‌ زن‌، فضول‌، وراج‌.
Blabbermouth حرف‌، وراج‌، پرگو.
Black عبوسانه‌، سیاهی‌، دوده‌، لباس‌ عزا، سیاه‌ رنگ‌، سیاه‌
Black رنگی‌، سیاه‌ کردن‌.
Black سیاه‌، تیره‌، سیاه‌ شده‌، چرک‌ وکثیف‌، زشت‌، تهدید امیز،
Black A Vised (deciv a kcalb=) سبزه‌، دارای‌ پوست‌ تیره‌، سیه‌ چرده‌.
Black And Blue کبود و سیاه‌ (در اثر ضربت‌ وغیره‌).
Black Art جادوگری‌، سحر.
Black Bile صفرای‌ سیاه‌.
Black Book دفتر ثبت‌ نام‌ تبه‌کاران‌ و مجرمین‌ یاکسانی‌ که‌ از
Black Book انجام‌ عملی‌ ممنوع‌ میشوند، کتاب‌ سیاه‌.
Black Box جعبه‌ سیاه‌.
Black Cap کلاهی‌ که‌ هنگام‌ اجرای‌ حکم‌ اعدام‌ برسرمحکوم‌ گذارند،
Black Cap کلاه‌ سیاه‌.
Black Cherry (گ‌.ش‌.) الوبالو.
Black Death ط‌اعون‌ یا وبا.
Black Eyed Susan (گ‌.ش‌.) گل‌ پنجهزاری‌، گل‌ ژاپونی‌.
Black Grouse (ج‌.ش‌.) نوعی‌ باقرقره‌ بزرگ‌ (xirtet sururyt).
Black Guardly بی‌ شرف‌، فحاش‌.
Black Magic سحر، جادو.
Black Market بازار سیاه‌، دربازار سیاه‌معامله‌ کردن‌.
Black Out خاموش‌ شدن‌ چراغ‌ ها، خاموشی‌ شهر (درحمله‌ هوایی‌).
Black Out خاموشی‌، قط‌ع‌ کامل‌ برق‌.
Black Sheep هوش‌، (مج.) بزگر.
Black Sheep کسی‌ که‌مایه‌ ننگ‌ وخجالت‌ خانواده‌ای‌ باشد، بچه‌ گیج‌ وبی‌
Black Tie کت‌ نیمه‌ رسمی‌ مردانه‌، لباس‌ عصر مردانه‌.
Black Widow (ج‌.ش‌.) نوعی‌ عنکبوت‌ زهردار که‌ جنس‌ ماده‌ ان‌ سیاه‌ رنگ‌
Black Widow است‌.
Blackamoor سیاهپوست‌، سیاه‌ زنگی‌.
Blackball رای‌ مخالف‌ دادن‌، مخالفت‌ کردن‌، تحریم‌ کردن‌.
Blackberry توت‌ سیاه‌، شاه‌ توت‌.
Blackboard تخته‌ سیاه‌.
Blackcock (esuorg kcalb fo elam=) (ج‌.ش‌.) باقرقره‌ سیاه‌ نر.
Blacken سیاه‌ کردن‌، (مج.) لکه‌ دار یا بدنام‌ کردن‌.
Blackguardism رذالت‌، پستی‌.
Blackgurad (نظ‌.) سربازمحافظ‌، ولگرد، ادم‌ هرزه‌، بددهنی‌ کردن‌.
Blackhead چربی‌ دانه‌، جوش‌ کوچک‌ درصورت‌، جوش‌ سر سیاه‌.
Blacking واکس‌ سیاه‌، رنگ‌ سیاه‌.
Blackjack تهدید(بشلاق‌ زدن‌) مجبوربانجام‌ کاری‌کردن‌.
Blackjack چماق‌ یا شلاق‌ چرمی‌، باچماق‌ یاشلاق‌ زدن‌، بزور و با
Blackleg ادم‌ قاچاق‌ و قمارباز، ادم‌ گوش‌ بر، کارگر اعتصاب‌ شکن‌.
Blacklist فهرست‌ اسامی‌ مجرمین‌ واشخاص‌ مورد سوء ظ‌ن‌، فهرست‌ سیاه‌،
Blacklist صورت‌ اشخاص‌ بدحساب‌، اسم‌ کسی‌ رادرلیست‌ سیاه‌ نوشتن‌.
Blackmail تهدید، باتهدید از کسی‌ چیزی‌ ط‌لبیدن‌، باج‌ سبیل‌، رشوه‌.
Blackmailer اخاذ، باج‌ سبیل‌ خور.
Blacksmith اهنگر، نعلبند.
Blacktop که‌ درساختمان‌ اسفالت‌ بکارمیرود، اسفالت‌ کردن‌.
Blacktop موادی‌ که‌ برای‌ اسفالت‌ خیابان‌ بکار میرود، مواد قیری‌
Bladder کیسه‌، ابدان‌، مثانه‌، بادکنک‌، پیشابدان‌، کمیزدان‌.
Bladdery بادکنکی‌.
Bladdery دارای‌ مثانه‌ یا بادکنک‌، شبیه‌ مثانه‌ یابادکنک‌،
Blade پهن‌.
Blade تیغه‌، پهنای‌ برگ‌، هرچیزی‌ شبیه‌ تیغه‌، شمشیر، استخوان‌
Bladed تیغه‌ دار.
Blae ابی‌ متمایل‌ به‌ سیاه‌، خاکستری‌ ابی‌ رنگ‌.
Blain کورک‌، دمل‌، زخم‌اماسدار، تاول‌، کورک‌ دراوردن‌، تاول‌
Blain زدن‌.
Blamable سزاوار سرزنش‌، شایان‌ توبیخ‌، مقصر.
Blame گناه‌، سرزنش‌.
Blame مقصر دانستن‌، عیب‌ جویی‌ کردن‌ از، سرزنش‌ کردن‌، ملامت‌
Blame کردن‌، انتقادکردن‌، گله‌ کردن‌، لکه‌دار کردن‌، اشتباه‌،
Blameful سزاوار سرزنش‌، شایان‌ توبیخ‌، مقصر.
Blameless بی‌ گناه‌، بی‌ تقصیر، بی‌ عیب‌.
Blameworthy مقصر، مجرم‌، گناهکار، سزاوار سرزنش‌.
Blanch سفیدپوست‌ کردن‌، رنگ‌ پریده‌کردن‌، رنگ‌ چیزی‌ را بردن‌.
Blanch رنگ‌ پریده‌ یاسفید شدن‌، سفیدکردن‌ (با اسیدوغیره‌)،
Bland ملایم‌، شیرین‌ و مط‌لوب‌، نجیب‌، ارام‌، بی‌ مزه‌.
Blandish ریشخند کردن‌، نوازش‌ کردن‌، چاپلوسی‌ کردن‌.
Blandisher نوازش‌ کننده‌، چاپلوس‌.
Blandishment نوازش‌، ریشخند، چاپلوس‌.
Blank فاصله‌ یاجای‌ سفیدوخالی‌، جای‌ ننوشته‌، سفیدی‌، ورقه‌
Blank سفید، ورقه‌ پوچ‌.
Blank فاصله‌، نانوشته‌، سفید.
Blank Character دخشه‌، فاصله‌.
Blank Check وبدون‌ متن‌.
Blank Check چک‌ سفید، (مج.)چک‌ امضاء شده‌ وسفید، سندامضاء شده‌
Blank Endorsement پرداخت‌ به‌ دارنده‌ است‌، برات‌ سفید مهر.
Blank Endorsement حواله‌ سفید مهر که‌ مقدار وجه‌ان‌ قیدنشده‌ وقابل‌
Blank Tape نوار نانوشته‌.
Blank Verse شعرسپید، شعر بی‌ قافیه‌، شعر منثور، شعر بی‌ قافیه‌
Blank Verse پنج‌ وزنی‌.
Blankbook دفترچه‌ سفید.
Blanket پتو، جل‌، روکش‌، باپتو ویا جل‌ پوشاندن‌، پوشاندن‌.
Blare صداکردن‌ (مثل‌ شیپور)، جار زدن‌، بافریاد گفتن‌.
Blarney زبان‌ چرب‌ ونرم‌، چاپلوسی‌، مداهنه‌، ریشخند کردن‌.
Blase بیزار از عشرت‌ در اثر افراط‌ درخوشی‌.
Blasetocyst جنین‌ تکامل‌ یافته‌ حیوانات‌ پستاندار.
Blaspheme کفرگویی‌کردن‌، به‌ مقدسات‌ بی‌ حرمتی‌ کردن‌.
Blasphemer کفرگو.
Blasphemous کفرامیز، کفرگوینده‌، نوشته‌ وگفته‌ کفر امیز.
Blasphemy کفر، ناسزا (گویی‌)، توهین‌ به‌ مقدسات‌.
Blast بادزدگی‌، (مع.) انفجار، (نظ‌.) صدای‌ انفجار، صدای‌
Blast ترکیدن‌، ترکاندن‌، سوزاندن‌.
Blast وزش‌، سوز، باد، دم‌، جریان‌ هوایا بخار، صدای‌ شیپور،
Blast Furnace کوره‌ قالبگیری‌ اهن‌، کوره‌ ذوب‌ اهن‌.
Blast Off پرواز(درمورد موشک‌)، شروع‌ بپرواز کردن‌.
Blasted بی‌ برگ‌، نفرت‌ انگیز، لعنتی‌، بادخورده‌.
Blastie ناقص‌ الخلقه‌، مخلوق‌ اعجوبه‌ و زشت‌.
Blastment انفجار، تاثیرونفوذ انفجار، بادخوردگی‌.
Blastogenesis تکثیر از راه‌ جوانه‌ زدن‌.
Blat حرف‌ زدن‌، بی‌ معنی‌ و بی‌ ملاحظ‌ه‌.
Blat فریاد کردن‌، نعره‌ زدن‌، بع‌ بع‌ کردن‌، (ز.ع‌.) بی‌ ملاحظ‌ه‌
Blatancy سروصدا، شلوغی‌، خودنمایی‌، خشونت‌، رسوایی‌.
Blatant پرسروصدا، شلوغ‌ کننده‌، خودنما، خشن‌، رسوا.
Blate بی‌ رنگ‌، کند، کودن‌، عاری‌ از احساسات‌، روح‌ مرده‌، کم‌
Blate رو، محجوب‌.
Blather واحمقانه‌.
Blather حرف‌ بی‌ ارزش‌ زدن‌ صحبت‌ بی‌ معنی‌ کردن‌، صحبت‌ بی‌ معنی‌
Blatherer چرندگو، مهمل‌ گو، رازگو.
Blatherskite ادم‌ پرحرف‌، چرند، سخن‌ بی‌ معنی‌.
Blaw دمیدن‌، فوت‌ کردن‌، لاف‌ زدن‌، بالیدن‌.
Blaze شعله‌ درخشان‌ یا اتش‌ مشتعل‌، (مج.) رنگ‌ یا نور درخشان‌،
Blaze فروغ‌، درخشندگی‌، جار زدن‌، باتصویر نشان‌ دادن‌.
Blazer قرمز ومشتعلی‌، نوعی‌ کت‌ پشمی‌یاابریشمی‌ ورزشی‌، ژاکت‌
Blazer جارچی‌، اعلام‌ کننده‌، علامت‌ گذار (در جاده‌)، هر چیز
Blazer مخصوص‌ ورزش‌.
Blazing مشتعل‌.
Blazing Star ستاره‌ دنباله‌ دار، (م‌.م‌.- مج.) هرچیزی‌ که‌ مورد توجه‌
Blazing Star دیگران‌ باشد.
Blazon اعلام‌ کردن‌، جلوه‌ دادن‌، منتشرکردن‌، اراستن‌، نشان‌
Blazon خانوادگی‌، سپر، پرچم‌.
Blazonry علامت‌ یانشان‌ نجابت‌ خانوادگی‌، نشان‌ دار، نمایش‌ و
Blazonry جلوه‌ هنری‌ پرشکوه‌.
Bleach ماده‌ای‌ که‌برای‌ سفید کردن‌(هرچیزی‌)بکار رود.
Bleach سفید شدن‌ بوسیله‌ شستن‌ با وسایل‌ شیمیایی‌، سفیدکردن‌،
Bleacher کارگر پارچه‌ سفیدکنی‌، شستشو وسفیدکنی‌ پارچه‌، بلیط‌
Bleacher یا صندلی‌ کم‌ارزش‌ مسابقات‌ ورزشی‌.
Bleak بی‌ حفاظ‌، درمعرض‌ بادسرد، متروک‌، غم‌افزا.
Blear حاصل‌ از اشک‌ وغیره‌.
Blear استهزاء، دارای‌ چشم‌ پراب‌، تار، گرفته‌ وتاریک‌، تاری‌
Blear Eyed دارای‌ چشم‌ تار یااشک‌ الود.
Bleary دارای‌ چشمان‌ قی‌ گرفته‌ وخواب‌ الود، تیره‌ وتار.
Bleat بع‌ بع‌ کردن‌، صدای‌ بزغاله‌ کردن‌، ناله‌ کردن‌، بع‌ بع‌.
Bleb دراب‌ یاشیشه‌.
Bleb برامدگی‌ روی‌ پوست‌ انسان‌ یاگیاه‌، تاول‌، حباب‌ هوا
Blebby برجسته‌ یاحباب‌ دار.
Bleed ریختن‌، اخاذی‌ کردن‌.
Bleed خون‌ امدن‌ از، خون‌ جاری‌ شدن‌ از، خون‌ گرفتن‌ از، خون‌
Bleeder کسی‌ که‌خونش‌ میرود، (ط‌ب‌) مبتلا به‌ خون‌ روش‌.
Blellum ادم‌ بیکار وتنبل‌، پرگو.
Blemish خسارت‌ واردکردن‌، اسیب‌ زدن‌، لکه‌دار کردن‌، بدنام‌ کردن‌،
Blemish افترا زدن‌، نقص‌.
Blench یا جبن‌)، برگرداندن‌، تاخیرکردن‌، رنگ‌ خود را باختن‌،
Blench سفید شدن‌.
Blench جمع‌ شدن‌ و عقب‌ نشینی‌ کردن‌، برگشتن‌ (دراثر بی‌ تصمیمی‌
Blend (مثل‌ چای‌)، ترکیب‌، مخلوط‌، امیختگی‌، امیزه‌.
Blend مخلوط‌ی‌ (از چند جنس‌ خوب‌ و بد و متوسط‌) تهیه‌کردن‌
Blender ماشین‌ مخصوص‌ مخلوط‌ کردن‌.
Bless تقدیس‌ کردن‌، برکت‌ دادن‌، دعاکردن‌، مبارک‌ خواندن‌،
Bless باعلامت‌ صلیب‌ کسی‌ را برکت‌ دادن‌.
Blessed مبارک‌، سعید، خجسته‌، خوشبخت‌.
Blessed Sacrament مراسم‌ عشاءربانی‌ که‌ با نان‌ وشراب‌ برگزار میشود.
Blessing برکت‌، دعای‌ خیر، نعمت‌ خدا داده‌، دعای‌ پیش‌ از غذا،
Blessing نعمت‌، موهبت‌.
Blest مبارک‌، سعید، خجسته‌، خوشبخت‌.
Blether مزخرف‌ گفتن‌، بیهوده‌ گفتن‌.
Blight باد زدگی‌ یا زنگ‌ زدگی‌، زنگار، افت‌، پژمردن‌.
Blimp نوعی‌ بالون‌ هوایی‌ کوچک‌.
Blind (.jda): کور، نابینا، تاریک‌، ناپیدا، غیر خوانایی‌،
Blind راه‌(چیزی‌ را) گرفتن‌، (مج.) اغفال‌ کردن‌، (.n &.vda):
Blind بی‌ بصیرت‌، (.tv &.iv): کورکردن‌، خیره‌ کردن‌، درز یا
Blind چشم‌ بند، پناه‌، سنگر، مخفی‌ گاه‌، هرچیزی‌ که‌ مانع‌
Blind عبور نور شود، پرده‌، در پوش‌.
Blind Date قرار ملاقات‌ میان‌ زن‌ ومردی‌ که‌ همدیگر را نمی‌شناسند.
Blind Fold چشم‌ بستن‌، کورکردن‌، با چشم‌ بسته‌.
Blind Spot نقط‌ه‌ کور (درشبکیه‌ چشم‌)، نقط‌ه‌ ضعف‌.
Blinder چشم‌بند اسب‌.
Blindly کوکورانه‌، مانند کورها.
Blindness کوری‌، بی‌ بصیرتی‌.
Blink چشمک‌ زدن‌، سوسو زدن‌، تجاهل‌ کردن‌، نادیده‌ گرفته‌،
Blink نگاه‌ مختصر، چشمک‌.
Blinker چشمک‌ زن‌، چشم‌ بند اسب‌، چراغ‌ راهنمای‌ اتومبیل‌.
Blintz نوعی‌ شیرینی‌.
Blintze نوعی‌ شیرینی‌.
Blip تصویری‌ بر روی‌ صفحه‌ رادار.
Bliss خوشی‌، سعادت‌، برکت‌.
Blissful خوش‌، سعادتمند.
Blister تاول‌، ابله‌، تاول‌ زدن‌.
Blistery تاول‌ زده‌، پر از تاول‌.
Blithe دوستانه‌، نرم‌ وملایم‌، شوخ‌، شاددل‌.
Blithe مهربان‌، خوش‌ قلب‌، خوش‌، ادم‌ شوخ‌ ومهربان‌، مهربانی‌،
Blithesome خوشدل‌، شوخ‌، بشاش‌، سرحال‌.
Blitz حمله‌ رعد اسا، حمله‌ رعد اسا کردن‌.
Blitzkrieg حمله‌ رعد اسا، حمله‌ رعد اسا کردن‌.
Blizzard بادشدید توام‌ بابرف‌، کولاک‌.
Bloat پف‌ کرده‌، بادکردن‌، باددار، نفخ‌.
Blob انداختن‌.
Blob قط‌ره‌ (چسبناک‌)، لکه‌، گلوله‌، حباب‌، مالیدن‌، لک‌
Bloc مسدود کردن‌، مانع‌ شدن‌ از، بازداشتن‌، قالب‌ کردن‌،
Bloc بمنظ‌ور خاصی‌، بلوک‌، کنده‌، مانع‌ ورادع‌، قط‌عه‌، بستن‌،
Bloc بنداوردن‌، انسداد، جعبه‌ قرقره‌، اتحاد دو یاچند دسته‌
Bloc توده‌، قلنبه‌.
Block مسدود کردن‌، مانع‌ شدن‌ از، بازداشتن‌، قالب‌ کردن‌،
Block توده‌، قلنبه‌.
Block بنداوردن‌، انسداد، جعبه‌ قرقره‌، اتحاد دو یاچند دسته‌
Block بمنظ‌ور خاصی‌، بلوک‌، کنده‌، مانع‌ ورادع‌، قط‌عه‌، بستن‌،
Block کند، بلوک‌، سد، مسدودکردن‌.
Block Aead سر کنده‌.
Block Age بازداری‌، ممانعت‌، جلوگیری‌، انسداد، محاصره‌.
Block Code رمز کنده‌ای‌.
Block Diagram نمودار کنده‌ای‌.
Block Gap شکاف‌ بین‌ کنده‌ای‌.
Block Length درازای‌ کنده‌.
Block Letter چاپ‌ نوعی‌ حروف‌ چوبی‌ وبزرگ‌، حروف‌ درشت‌ وسیاه‌، نوعی‌
Block Letter حروف‌ بدون‌ زیر وزبر.
Block Mark نشان‌ کنده‌.
Block Size اندازه‌ کنده‌.
Block Structure ساخت‌ کنده‌ای‌.
Block Structured با ساخت‌ کنده‌ای‌.
Block Transfer انتقال‌ کنده‌ای‌.
Blockade راه‌ بندان‌، محاصره‌، انسداد، بستن‌، محاصره‌ کردن‌، راه‌
Blockade بندکردن‌، سد راه‌، سدراه‌ کردن‌.
Blockade Runner شخصی‌ یا ناوی‌ که‌ از محاصره‌ دشمن‌ میگذرد.
Blockage انسداد.
Blockbuster بمب‌ دارای‌ قدرت‌ تخریبی‌ زیاد، شخص‌ یاچیز خیلی‌ موثر و
Blockbuster سخت‌.
Blockette کنده‌ کوچک‌.
Blockhead ادم‌ خرف‌ وبی‌ هوش‌، بی‌ کله‌.
Blocking کنده‌ای‌ کردن‌، انسداد.
Blocking Factor ضریب‌ کنده‌ای‌ بودن‌.
Blockish کودن‌، خرف‌، خشک‌ مغز.
Blocky (ساختمان‌) پرشده‌ یا مشخص‌ با قط‌عات‌ مختلف‌، قالب‌ دار،
Blocky ساختمان‌ چهارگوش‌.
Bloke ادم‌، رفیق‌، یار، همکار، یارو.
Blond گفته‌ میشود).
Blond بور، سفیدرو، بوری‌ (برای‌مرد dnolb وبرای‌ زن‌ ednolb
Blood عصبانی‌ کردن‌.
Blood خون‌، خوی‌، مزاج‌، نسبت‌، خویشاوندی‌، نژاد، (مج.) نیرو،
Blood خون‌ الودکردن‌، خون‌ جاری‌کردن‌، خون‌کسی‌ را بجوش‌ اوردن‌،
Blood Bank بانک‌ جمع‌ اوری‌ خون‌ (برای‌ تزریق‌ به‌ بیماران‌ ومجروحین‌)
Blood Brother برادر هم‌ خون‌، برادر خوانده‌.
Blood Cell گویچه‌های‌ خونی‌، یاخته‌ خون‌.
Blood Count شمارش‌ تعداد گویچه‌های‌ خون‌ در حجم‌ معینی‌.
Blood Feud کینه‌ وعداوت‌ خانوادگی‌، دشمنی‌ دیرین‌.
Blood Group گروه‌ خونی‌ (کسی‌ را) تعیین‌ کردن‌، گروه‌ خون‌.
Blood Money خون‌ بها، دیه‌.
Blood Poisoning مسمومیت‌ خون‌، عفونت‌ خون‌.
Blood Pressure فشار خون‌.
Blood Type گروه‌ خونی‌ (کسی‌ را) تعیین‌ کردن‌، گروه‌ خون‌.
Blood Vessel رگ‌، عروق‌ خونی‌.
Bloodbath قتل‌ عام‌، خون‌ریزی‌.
Bloodcurdling ترس‌ اور، وحشتناک‌.
Bloodhound (ج‌.ش‌.) نوعی‌ سگ‌ شکاری‌ که‌ شامه‌ بسیارتیزی‌ دارد،
Bloodhound (مج.) کاراگاه‌، بااشتیاق‌ و تیزهوشی‌تعقیب‌ کردن‌.
Bloodily از روی‌ خونخواری‌.
Bloodless بی‌ خون‌، بدون‌ خونریزی‌.
Bloodletter رگزن‌، فصاد.
Bloodletting رگزنی‌، حجامت‌.
Bloodred برنگ‌ خون‌، خونین‌.
Bloodshed خونریزی‌، سفک‌ دماء.
Bloodshot قرمز، سرخ‌ وورم‌ کرده‌، خون‌گرفته‌، برافروخته‌.
Bloodstream رگ‌ گردش‌ خون‌.
Bloodsucker دیگری‌ پول‌ بیرون‌ میکشد.
Bloodsucker زالو، هرجانوری‌ که‌خون‌ می‌ مکد، (مج.) کسی‌ که‌ از
Bloodthirsty تشنه‌ بخون‌، خونریز، سفاک‌، بیرحم‌.
Bloody برنگ‌ خون‌، خونی‌، خون‌ الود، قرمز، خونخوار.
Bloody Mary مشروبی‌ که‌ از ودکا و سوس‌ گوجه‌فرنگی‌ درست‌ میکنند.
Bloom شکوفه‌، شکوفه‌کردن‌، گل‌ دادنی‌، بکمال‌ وزیبایی‌ رسیدن‌.
Bloomer بالغ‌، اشتباه‌ احمقانه‌.
Bloomer شلوار گشاد و زنانه‌ ورزشی‌، گیاه‌ شکوفه‌ کرده‌، شخص‌
Blooming گلدار، شکوفه‌ دهنده‌، پیشرفت‌ کننده‌.
Bloomy پرگل‌، پرشکوفه‌، رشدکننده‌.
Blooper پارازیت‌، صدای‌ نامط‌بوع‌ رادیو، اشتباه‌ احمقانه‌.
Blossom شکوفه‌، گل‌، میوه‌، گل‌ دادن‌، دارای‌ ط‌راوت‌ جوانی‌ شدن‌.
Blot لکه‌دار کردن‌ یا شدن‌، لک‌، لکه‌، بدنامی‌، عیب‌، پاک‌ شدگی‌
Blot Out زدودن‌، محو کردن‌.
Blotch واضح‌، رنگ‌ محو.
Blotch دمل‌، لکه‌، خال‌، جوش‌ چرک‌ دار، کورک‌، دارای‌ رنگ‌ غیر
Blotter روزنامه‌.
Blotter جوهر خشک‌ کن‌، دفتر باط‌له‌، دفتر ثبت‌ معاملات‌، دفتر
Blotting Paper کاغذ خشک‌ کن‌.
Blouse پیراهن‌ یاجامه‌ گشاد، بلوز.
Blow دمیدن‌، وزیدن‌، در اثر دمیدن‌ ایجاد صدا کردن‌، ترکیدن‌.
Blow By Blow دم‌ بدم‌، پشت‌ سرهم‌، یک‌ ریز، یک‌ گیر.
Blow Out ترکیدن‌، پنجرشدن‌، پنچری‌، منفجر شدن‌، انفجار.
Blow Over گذشتن‌، ط‌ی‌ شدن‌، رد شدن‌.
Blow Up منفجر کردن‌، ترکاندن‌، عصبانی‌ کردن‌، انفجار، عکس‌
Blow Up بزرگ‌ شده‌.
Blower دمنده‌، وزنده‌، کسی‌ یا چیزی‌ که‌ بدمد یابوزد، ماشین‌
Blower مخصوص‌ دمیدن‌.
Blowgun تفنگ‌ بادی‌، پفک‌.
Blowhard ادم‌ لاف‌ زن‌، پرحرف‌.
Blown ورم‌ کرده‌، دمیده‌ شده‌، خسته‌.
Blowsy سرخ‌ روی‌، سرخ‌ گونه‌، خشن‌، زمخت‌، زن‌ چاق‌.
Blowtorch چراغ‌ جوشکاری‌.
Blowy بادی‌، باددار، بسهولت‌ باط‌راف‌ منتشر شونده‌.
Blowzy شلخته‌.
Blowzy سرخ‌ روی‌، سرخ‌ گونه‌، خشن‌، زمخت‌، زن‌ چاق‌، سرخ‌ گونه‌،
Blubber کف‌، حباب‌، چربی‌ بالن‌ وسایرپستانداران‌ دریایی‌، چاق‌
Blubber شدن‌، چربی‌ اوردن‌، هایهای‌ گریستن‌، باصدا گریستن‌،
Blubber الچروبه‌.
Blubbery ورم‌ کرده‌، حباب‌ وار، چاق‌ وفربه‌.
Bludgeon چماق‌، چوبدستی‌ سرکلفت‌، باچماق‌ زدن‌، مجبورکردن‌، کتک‌
Bludgeon زدن‌.
Blue ابی‌، نیلی‌، مستعد افسردگی‌، دارای‌ خلق‌ گرفته‌ (باeht)
Blue اسمان‌، اسمان‌ نیلگون‌.
Blue Baby (ط‌ب‌) ط‌فلی‌ مبتلا به‌ یرقان‌ ازرق‌ (sisonayc).
Blue Blood عضو ط‌بقه‌ اشراف‌، نجیب‌ زاده‌، اشراف‌ زاده‌.
Blue Blooded نجیب‌ زاده‌.
Blue Book وقابل‌ اعتماد.
Blue Book هرکتاب‌ یانشریه‌ رسمی‌ دولتی‌، هر کتاب‌ یا سند مستند
Blue Chip سهام‌ مرغوب‌.
Blue Chip (دربازی‌ پوکر) ژتون‌ ابی‌ رنگ‌ که‌ ارزش‌ زیادی‌ دارد،
Blue Collar کارگری‌.
Blue Jay زاغ‌ کبود.
Blue Jeans شلوار کار ابی‌ رنگ‌، شلوار کاوبوی‌.
Blue Moon زمان‌ دراز، مدت‌ ط‌ولانی‌.
Bluebell انواع‌ گل‌ استکانی‌ ابی‌ رنگ‌.
Blueberry (گ‌.ش‌.) ایدا اریزا، قره‌ قاط‌، زغال‌ اخته‌.
Blueing نیل‌، پودر ابی‌ رنگ‌ رختشویی‌.
Blueish مایل‌ به‌ ابی‌، ابی‌ فام‌.
Bluenose ادم‌ متعصب‌ وسخت‌ گیر.
Blueprint میرود، برنامه‌ کار.
Blueprint نوعی‌ چاپ‌ عکاسی‌ که‌ زمینه‌ ان‌ ابی‌ ونقش‌ ان‌ سفید است‌،
Blueprint چاپ‌ اوزالیدکه‌ برای‌ کپیه‌ نقشه‌ورسم‌ های‌ فنی‌ بکار
Blues افسردگی‌ وحزن‌ واندوه‌، نوعی‌ سرود وموسیقی‌ جاز.
Bluestocking فاضله‌، (مج.) دارای‌ ذوق‌ ادبی‌.
Bluestocking منسوب‌ به‌ جمعیت‌ زنان‌ جوراب‌ ابی‌ درقرن‌ هیجدهم‌، زن‌
Bluff توپ‌ زدن‌، حریف‌ را از میدان‌ درکردن‌، توپ‌، قمپز،
Bluff چاخان‌، سراشیب‌، پرتگاه‌.
Bluing نیل‌، پودر ابی‌ رنگ‌ رختشویی‌.
Bluish مایل‌ به‌ ابی‌، ابی‌ فام‌.
Blunder کوکورانه‌ رفتن‌، دست‌ پاچه‌شدن‌ و بهم‌مخلوط‌ کردن‌.
Blunder اشتباه‌ بزرگ‌، سهو، اشتباه‌ لپی‌، اشتباه‌ کردن‌،
Blunder اشتباه‌ لپی‌.
Blunderbuss نوعی‌ تفنگ‌ قدیمی‌، (مج.) ادم‌ کودن‌.
Blunt کند، بی‌ نوک‌، دارای‌ لبه‌ ضخیم‌، رک‌، بی‌ پرده‌، کند کردن‌
Blur محو کردن‌، نامشخص‌ بنظ‌ر امدن‌.
Blur لکه‌، تیرگی‌، منظ‌ره‌ مه‌ الود، لک‌ کردن‌، تیره‌ کردن‌،
Blurb مبالغه‌ امیز.
Blurb تقریظ‌ یا توصیه‌ نامه‌ مختصری‌ برکتابی‌، تقریظ‌ یا اعلان‌
Blurt بروزدادن‌، از دهان‌ بیرون‌ انداختن‌ (کلمات‌، باtuo).
Blush سرخ‌ شدن‌، شرمنده‌ شدن‌، سرخی‌ صورت‌ در اثر خجلت‌.
Blushful خجول‌.
Bluster باسختی‌ وشدت‌ وسروصدا وزیدن‌ (مثل‌ باد)، پرسروصدا
Bluster بودن‌، باد مهیب‌ وسهمگین‌.
Blusterous پرباد.
Blustery پرباد.
Bo's'n (niaws taob=) افسر کشتی‌.
Boa (ج‌.ش‌.) اژدرمار، مار بوا.
Boar (ج‌.ش‌.) گرازنر، جنس‌ نر حیوانات‌ پستاندار، گراز وحشی‌.
Board روی‌ میز، اغذیه‌، میزشور یادادگاه‌، هیئت‌ عامله‌
Board یاامنا، هیئت‌ مدیره‌، (edart fo draob)هیئت‌ بازرگانی‌،
Board تخته‌بندی‌ کردن‌، سوارشدن‌، بکنار
Board نزل‌ کردن‌(درشبانه‌روزی‌).
Board تخته‌، تخته‌ یا مقوا ویا هرچیز مسط‌ح‌، میز غذا، غذای‌
Board کشتی‌امدن‌(بمنظ‌ورحمله‌)، تخته‌پوش‌ کردن‌، پانسیون‌ شدن‌، م
Board تخته‌، تابلو.
Board Of Direcotors هیئت‌ مدیره‌.
Board Of Trade هیئت‌ بازرگانی‌، (درانگلیس‌) وزارت‌ اقتصاد وبازرگانی‌.
Boarder شاگرد شبانه‌ روزی‌.
Boarding مهمانخانه‌ شبانه‌ روزی‌، پانسیون‌، تخته‌کوبی‌.
Boardinghouse پانسیون‌.
Boardwalk تفرجگاهی‌ درکنارساحل‌ که‌ کف‌ ان‌ تخته‌ باشد.
Boarish خوک‌ صفت‌، بی‌ ادب‌، وحشی‌.
Boast &.tv):لاف‌، مباهات‌، بالیدن‌، خودستایی‌ کردن‌، سخن‌
Boast (.n): خرده‌ الماسی‌ که‌ برای‌ شیشه‌بری‌ بکار رود، (.iv
Boast اغراق‌امیز گفتن‌، به‌رخ‌ کشیدن‌، رجز خواندن‌.
Boaster لاف‌ زن‌، خودستا.
Boastful لاف‌ زن‌، چاخان‌.
Boat رانی‌ کردن‌.
Boat کشتی‌ کوچک‌، قایق‌، کرجی‌، هرچیزی‌ شبیه‌ قایق‌، قایق‌
Boatman کرجی‌ بان‌، قایقران‌.
Boatmanship قایقرانی‌.
Boatswain افسری‌ که‌ مسئول‌ افراشتن‌ بادبان‌ ولنگر ط‌ناب‌های‌ کشتی‌
Boatswain است‌.
Bob یک‌ شیلینگ‌.
Bob قپان‌، منگوله‌، حرکت‌ تندو سریع‌، سرود یاتصنیف‌، ضربت‌،
Bob ضربت‌ زدن‌، سرزنش‌ یا ط‌عنه‌، شوخی‌، حقه‌، شاقول‌، وزنه‌
Bob فریب‌ دادن‌، ازراه‌ فریب‌ وخدعه‌ چیزی‌ را بدست‌ اوردن‌،
Bobber کسی‌ یا چیزی‌ که‌ متصل‌ بالا وپایین‌ رود یا داخل‌ وخارج‌
Bobber شود.
Bobbery جنجال‌، سر وصدا.
Bobbin قرقره‌، ماسوره‌.
Bobbin Core هسته‌ سیم‌ پیچ‌.
Bobbinet نوعی‌ توری‌ نخی‌ یا ابریشمی‌.
Bobble لغزش‌.
Bobble پی‌ درپی‌ اشتباه‌ کردن‌، مرتکب‌ خط‌ا شدن‌، اشتباه‌ کاری‌،
Bobby پاسبان‌، پلیس‌.
Bobby Pin گیره‌ موی‌ سر.
Bobby Socker دختر نابالغ‌ (بین‌ 11 و 41 سالگی‌).
Bobby Socks جوراب‌ ساقه‌ بلند دخترانه‌.
Bobby Sox جوراب‌ ساقه‌ بلند دخترانه‌.
Bobby Soxer دختر نابالغ‌ (بین‌ 11 و 41 سالگی‌).
Bobsled نوعی‌ سورتمه‌ کوچک‌.
Bobtail ادم‌ مهمل‌.
Bobtail دم‌ کل‌، اسب‌ یا سگ‌ دم‌ کل‌، هرچیز ناقص‌ یامختصر شده‌،
Bock تیماج‌.
Bock یکنوع‌ چرم‌ پوست‌ گوسفند که‌ برای‌ صحافی‌ بکار میرود،
Bode پیشگویی‌ کردن‌، نشانه‌ بودن‌ (از)، حاکی‌ بودن‌ از، دلالت‌
Bode داشتن‌ (بر)، شگون‌ داشتن‌.
Bodice پستان‌ بند، سینه‌ بند (زنانه‌).
Bodied دارای‌ بدن‌، جسیم‌.
Bodily بدنی‌، دارای‌ بدن‌، عملا، واقعا، جسمانی‌.
Bodkin خنجر، نوعی‌ جوالدوز.
Bodle رشوه‌، دسته‌، جمع‌، جمعیت‌.
Body جرم‌ سماوی‌، دارای‌ جسم‌ کردن‌، ضخیم‌ کردن‌، غلیظ‌ کردن‌.
Body جسد، تنه‌، تن‌، بدن‌، لاشه‌، جسم‌، بدنه‌، اط‌اق‌ ماشین‌،
Body تنه‌، بدنه‌.
Body Corporate (noitaroproc=) شرکت‌، شرکت‌ سهامی‌.
Body Snatcher کسی‌ که‌ برای‌ تشریح‌ نبش‌ قبر میکند، جسد دزد.
Bodyguard گاردمخصوص‌، مستحفظ‌ شخص‌.
Bog باتلاق‌، سیاه‌ اب‌، گنداب‌، لجن‌ زار، درباتلاق‌ فرورفتن‌.
Bogey دیو، جن‌، شیط‌ان‌.
Bogeyman لولو، مایه‌ ترس‌ ووحشت‌.
Boggle دراثر امری‌ ناگهان‌ وحشت‌ زده‌ وناراحت‌ شدن‌، رم‌ کردن‌،
Boggle تامل‌ کردن‌ (در اثر ترس‌ وغیره‌)، کارسرهم‌بندی‌ کردن‌.
Bogie دیو، جن‌، شیط‌ان‌.
Bogle (elggob=) لولو، ادم‌ زشت‌.
Bogus ساختگی‌، جعلی‌، قلابی‌.
Bogy دیو، جن‌، شیط‌ان‌.
Bogy غول‌، لولو.
Boh صدای‌ گاو یا جغد کردن‌، اظ‌هار تنفر، هو کردن‌.
Boil بجوش‌ امدن‌، خشمگین‌ شدن‌.
Boil کورک‌، دمل‌، جوش‌، التهاب‌، هیجان‌، تحریک‌، جوشاندن‌،
Boiler دیگ‌ بخار.
Boilermaker کتری‌ ساز، سازنده‌ دیگ‌ بخار.
Boiling Point نقط‌ه‌ غلیان‌، درجه‌ جوش‌، (مج.) عصبانیت‌.
Boisterous خشن‌ وزبر، خشن‌ وبی‌ ادب‌، قوی‌، سترک‌، شدید، مفرط‌،
Boisterous بلند وناهنجار، توفانی‌.
Bold باشهامت‌.
Bold بی‌ باک‌، دلیر، خشن‌ وبی‌ احتیاط‌، جسور، گستاخ‌، متهور،
Bold پیچ‌، زبانه‌.
Boldface حروف‌ ضخیم‌، حروف‌ سیاه‌.
Boldface (decaf dlob=) باصورت‌ برافروخته‌ از غضب‌ وخشم‌، گستاخ‌،
Boldface جسور، (درچاپ‌) یکنوع‌حرف‌ درشت‌.
Bole گل‌ رس‌، خاک‌ رس‌، گل‌ مختوم‌.
Boll حباب‌، برامدگی‌ مانند، (گ‌.ش‌.) قوزه‌ پنبه‌، پیاز.
Bollix بهم‌ ریختن‌، سرهم‌بندی‌ کردن‌، قاط‌ی‌ پاتی‌ کردن‌.
Bolo شمشیر، چاقوی‌ بلند یک‌ لبه‌، قداره‌.
Bolster بابالش‌ نگهداشتن‌، پشتی‌ کردن‌، تکیه‌ دادن‌، تقویت‌ کردن‌.
Bolster بالش‌، متکا، تیری‌ که‌ بط‌ور عمودی‌ زیرپایه‌ گذارده‌شود،
Bolt کردن‌، (.vda): راست‌، بط‌ورعمودی‌، مستقیما، ناگهان‌.
Bolt (.iv &.tv، .n): پیچ‌، توپ‌ پارچه‌، از جاجستن‌، رها
Bolter الک‌، اسب‌ چموش‌.
Bolus قط‌عه‌ کوچک‌ وگردی‌ از هر چیزی‌.
Bomb بمب‌، نارنجک‌، بمباران‌ کردن‌، (نفت‌) مخزن‌.
Bombard بمباران‌ کردن‌، بتوپ‌ بستن‌.
Bombardier توپچی‌، بمب‌ افکن‌ (شخص‌).
Bombardment بمباران‌.
Bombast قلنبه‌، مبالغه‌.
Bombast کتان‌، جنس‌ پنبه‌ای‌ (مج.) گزافه‌ گویی‌، سخن‌ بزرگ‌ یا
Bombastic گزاف‌، قلنبه‌، مط‌نط‌ن‌.
Bombe بادکرده‌ وگرد ومحدب‌.
Bomber هواپیمای‌ بمب‌ افکن‌، بمب‌ انداز.
Bombinate وزوز کردن‌.
Bombshell بمب‌، امر تعجب‌ اور.
Bon Mot (stom nob ro stom snob.lp) شوخی‌، بذله‌، لط‌یفه‌.
Bon Ton (snot snob.lp) روش‌ خوب‌، رفتار از روی‌ نزاکت‌ وط‌بق‌
Bon Ton اداب‌ معموله‌، خوش‌ نژاد، اشرافی‌.
Bon Voyage سفربخیر، خدا حافظ‌، خدا به‌ همراه‌.
Bona Fide باحسن‌ نیت‌، جدی‌، واجد شرایط‌.
Bonanza رگه‌ بزرگ‌ ط‌لا یا نقره‌، منبع‌ عایدی‌ مهم‌، ثروت‌ باداورده‌
Bonbon شیرینی‌، اب‌ نبات‌ فرنگی‌.
Bond ومیثاق‌، هرچیزی‌ که‌شخص‌ را مقیدسازد، معاهده‌، قرارداد،
Bond کفیل‌، رابط‌ه‌، پیوستگی‌، ضمانت‌، (حق.) تضمین‌ نامه‌
Bond قید، بند، زنجیر، (مج.) قرارداد الزام‌اور، عهد
Bond کردن‌، اوراق‌ قرضه‌.
Bond یاتعهدنامه‌دائر به‌ پرداخت‌ وجه‌، رهن‌ کردن‌، تضمین‌
Bond قید.
Bond Servant غلام‌، بنده‌، برده‌ بدون‌ مزد واجرت‌، زر خرید.
Bondable قابل‌ تبدیل‌ به‌ اوراق‌ قرضه‌، وثیقه‌ پذیر.
Bondage بندگی‌، بردگی‌، اسارت‌.
Bonded ضمانت‌ شده‌، امانتی‌، تضمین‌ دار، کفالت‌ دار.
Bonderize ابکاری‌ کردن‌، روکش‌ دادن‌.
Bondholder دارای‌ صاحب‌ سهام‌ قرضه‌، دارنده‌ وثیقه‌ یاکفالت‌، ضمانت‌
Bondholder دار.
Bondman غلام‌، برده‌، رعیت‌.
Bondsman برده‌، غلام‌، ضامن‌، کفیل‌.
Bondwoman کنیز، زن‌ زر خرید، کلفت‌ زر خرید.
Bone استخوان‌، استخوان‌ بندی‌، گرفتن‌ یا برداشتن‌، خواستن‌،
Bone درخواست‌ کردن‌، تقاضاکردن‌.
Bonehead ادم‌ کله‌ خر، ادم‌ احمق‌ وکودن‌.
Boneman کهنه‌ فروش‌.
Boner اشتباه‌ مضحک‌.
Bonesetter شکسته‌ بند.
Boney استخوانی‌، استخوان‌ دار.
Bonfire اتش‌ بزرگ‌، اتش‌ بازی‌.
Bong (gnir=) ط‌نین‌ صدا (مثل‌ صدای‌ زنگ‌).
Bongo یکنوع‌ ط‌بل‌ دوط‌رفه‌ که‌ بادست‌ نواخته‌ میشود، بانگو.
Bonhomie (eimmohnob=) خوش‌ خلقی‌ ورفتار دلپذیر.
Bonier استخوانی‌ تر.
Boniface صاحب‌ مهمانخانه‌ ورستوران‌.
Bonmaid کنیز (زر خرید)، کسی‌ که‌ بیگاری‌ میکند.
Bonnet نوعی‌ کلاه‌ بی‌ لبه‌ زنانه‌ ومردانه‌، کلاهک‌ دودکش‌، سرپوش‌
Bonnet هرچیزی‌، کلاه‌ سرگذاشتن‌، درپوش‌، کلاهک‌.
Bonnily بط‌رز زیبا ودلپذیر، بط‌ور سالم‌ وخوشحال‌.
Bonny (einnob=) زیبا، جذاب‌، دلپذیر، قوی‌ وزیبا.
Bonnyclabber شیر بریده‌.
Bonspiel مسابقه‌ رسمی‌، مسابقه‌ بین‌ باشگاهها.
Bonus انعام‌، جایزه‌، حق‌ الامتیاز، سودقرضه‌، پرداخت‌ اضافی‌.
Bonvivant (stnaviv nob & stnaviv snob.lp) علاقمند بزندگی‌ خوب‌
Bonvivant (مخصوصا علاقمندبه‌ غذای‌ خوب‌)، عشرت‌ ط‌لب‌.
Bony استخوانی‌، استخوان‌ دار.
Boo صدای‌ گاو یا جغد کردن‌، اظ‌هار تنفر، هو کردن‌.
Boo Boo اشتباه‌ کاری‌، دست‌ پاچگی‌، اشتباه‌.
Boob (yboob=)ادم‌ کودن‌ واحمق‌، ساده‌ لوح‌.
Booboisie ط‌بقه‌ عوام‌ الناس‌، ط‌بقه‌ بی‌ سواد وجاهل‌.
Booby نوعی‌ قاز دریای‌ شمالی‌، ساده‌ لوح‌، احمق‌.
Booby Hatch تیمارستان‌، نوانخانه‌ دیوانگان‌.
Booby Prize جایزه‌ تسلی‌ بخش‌.
Booby Trap پنهان‌ تله‌، دام‌ یاتله‌، دام‌ مهلک‌، با پنهان‌ تله‌ مجهز
Booby Trap کردن‌.
Boogie Woogie (مو.) نواختن‌ پیانو باضربات‌ تند وضربه‌ای‌.
Booh چخ‌ کردن‌، راندن‌، هو کردن‌.
Book یادفتر ثبت‌ کردن‌، رزرو کردن‌، توقیف‌ کردن‌.
Book فصل‌ یاقسمتی‌ از کتاب‌، مجلد، دفتر، کتاب‌، درکتاب‌
Book Of Account دفتر کل‌، دفتر روزنامه‌، دفتر حساب‌.
Book Review انتقاد از کتاب‌، مقاله‌ درباره‌ کتاب‌.
Book Value ارزش‌ سهام‌ ط‌بق‌ دفاتر.
Book Value ارزش‌ هر شیی‌ برحسب‌ انچه‌ دردفترحساب‌ نشان‌ داده‌ شود،
Bookbinding صحافی‌ کتاب‌، تجلید، کتاب‌ سازی‌.
Bookcase قفسه‌ کتاب‌.
Bookend نگاهداری‌ انهامی‌ گذارند.
Bookend تخته‌ یاچیز دیگری‌ که‌ درانتهای‌ ردیف‌ کتب‌ برای‌
Booker وبلیط‌ می‌ فروشد.
Booker کاتب‌، کتاب‌ دار، کسی‌ که‌ برای‌ مسافرین‌ جا رزرو میکند
Bookie (rekam koob=).
Bookish کتابی‌، غیر متداول‌، لفظ‌ قلم‌.
Bookkeeper دفتردار، حسابدار، ثبات‌.
Bookkeeping دفترداری‌.
Bookkeeping دفتر داری‌، ساماندهی‌.
Booklet کتابچه‌.
Booklet کتاب‌ کوچک‌، کتابچه‌، دفترچه‌، رساله‌، جزوه‌.
Booklore (gninraelkoob=) علم‌ کتابی‌، معلومات‌ ناشی‌ از مط‌العه‌
Booklore کتاب‌.
Bookmaker (م‌.م‌.) کتاب‌ نویس‌، صحاف‌، ناشرکتاب‌، دلال‌ شرط‌ بندی‌.
Bookman ادیب‌، اهل‌ تحقیق‌ وتتبع‌، کتابفروش‌.
Bookmark نشان‌ لای‌ کتاب‌، چوب‌ الف‌.
Bookmobile کتابخانه‌ سیار.
Bookplate برچسب‌ کتاب‌.
Bookseller کتابفروش‌.
Bookstall بساط‌ کتابفروشی‌.
Bookstore کتابفروشی‌.
Bookworm کسیکه‌ علاقه‌ مفرط‌ی‌ به‌ مط‌العه‌ کتب‌ دارد.
Boolean بولی‌.
Boolean Algebra جبر بول‌، جبر بولی‌.
Boolean Calculus حساب‌ بولی‌، جبربول‌.
Boolean Function تابع‌ بولی‌.
Boolean Logic منط‌ق‌ بولی‌.
Boolean Matrix ماتریس‌ بولی‌.
Boolean Operation عمل‌ بولی‌.
Boolean Operator عملگر بولی‌.
Boolean Variable متغیر بولی‌.
Boom سریع‌ وعظ‌یم‌، توسعه‌ عظ‌یم‌(شهر)، غریدن‌، غریو کردن‌
Boom (مثل‌ بوتیمار)، بسرعت‌ درقیمت‌ ترقی‌ کردن‌، توسعه‌ یافتن‌
Boom غرش‌ (توپ‌ یاامواج‌)، صدای‌ غرش‌، غریو، پیشرفت‌ یاجنبش‌
Boom تیر کوچک‌.
Boomerang یا(مخصوصا) عملی‌ که‌ عکس‌ العمل‌ ان‌ بخودفاعل‌ متوجه‌ باش
Boomerang چوب‌ خمیده‌ای‌ که‌ پس‌از پرتاب‌ شدن‌ نزد پرتاب‌ کننده‌
Boomerang برمیگردد، (مج.) وسیله‌ای‌ برای‌ رسیدن‌بهدفی‌
Boomerang د.
Boon احسان‌، بخشش‌.
Boon استدعا، فرمان‌ یادستوری‌ بصورت‌ استدعا، عط‌یه‌، لط‌ف‌،
Boon Coppanion هم‌ پیاله‌، هم‌ بزم‌.
Boondoggle کاربی‌ ارزش‌ وبی‌ اهمیت‌.
Boookbinder صحاف‌، کتاب‌ ساز.
Boor باغبان‌، روستایی‌، دهاتی‌، ادم‌ بی‌ تربیت‌، ادم‌ خشن‌.
Boorish خشن‌، بی‌ نزاکت‌، دهاتی‌.
Boost ترقی‌، بالارفتن‌، ترقی‌ دادن‌، جلوبردن‌، بالابردن‌ (قیمت‌)،
Boost کمک‌ کردن‌.
Boost بالا بردن‌، زیاد کردن‌.
Booster بالا برنده‌، زیاد کننده‌.
Booster تشدید کننده‌، تقویت‌ کننده‌، حامی‌، ترقی‌ دهنده‌.
Boot پوتین‌ یاچکمه‌، (مج.) اخراج‌، چاره‌ یافایده‌، لگدزدن‌،
Boot باسرچکمه‌ وپوتین‌ زدن‌.
Boot Camp اردوگاه‌ تعلیمات‌ نظ‌امی‌ نیروی‌ دریایی‌.
Bootblack واکسی‌، کفش‌ واکس‌ زن‌.
Bootee (eitoob) نیم‌ پوتین‌.
Booth (shtoob.lp) اط‌اقک‌، پاسگاه‌ یادکه‌ موقتی‌، غرفه‌، جای‌
Booth ویژه‌.
Bootie (eetoob) نیم‌ پوتین‌.
Bootjack چکمه‌ کش‌، پاشنه‌ کش‌ چکمه‌.
Bootlace (ecaleohs=) بندپوتین‌.
Bootleg مشروب‌ قاچاق‌، معامله‌ قاچاقی‌ انجام‌ دادن‌.
Bootless بی‌ سود، بیهوده‌، بی‌ مصرف‌، بی‌ علاج‌.
Bootlick چکمه‌ کسی‌ را لیسیدن‌، تملق‌ گفتن‌ از، چاپلوس‌.
Bootstrap خود راه‌ انداز، خودراه‌ اندازی‌.
Bootstrap Loader باز کننده‌ خود راه‌انداز.
Bootstrap Routine روال‌ خود راه‌ انداز.
Booty غنیمت‌ جنگی‌، غارت‌، تاراج‌، یغما.
Booze مشروب‌ الکلی‌، مشروبات‌ الکلی‌ بحد افراط‌ نوشیدن‌، مست‌
Booze کردن‌.
Boozer مشروب‌ خور، خمار.
Boozy وابسته‌ به‌ مشروب‌، مست‌.
Bop زدن‌، تصادف‌ کردن‌، برخوردکردن‌، تصادم‌ کردن‌، وزش‌،
Bop دمیدن‌.
Borage (گ‌.ش‌.) گاوزبان‌ (silaniciffo ogarob).
Bordel بیکاره‌ ومهمل‌.
Bordel (lehtorb & olledrob=) فاحشه‌ خانه‌، فحشاء، ادم‌
Border سرحد، حاشیه‌، لبه‌، کناره‌، مرز، خط‌ مرزی‌، لبه‌ گذاشتن‌
Border (به‌)، سجاف‌ کردن‌، حاشیه‌ گذاشتن‌، مجاور بودن‌.
Bore تونل‌ زدن‌ (با hguorht)، خسته‌ کردن‌، موی‌ دماغ‌ کسی‌
Bore گمانه‌، سوراخ‌ کردن‌، سنبیدن‌، سفتن‌، نقب‌ زدن‌، بامته‌
Bore کالیبر تفنگ‌، (مج.) خسته‌ کننده‌.
Bore شدن‌، خسته‌ شدن‌، منفذ، سوراخ‌، مته‌، وسیله‌ سوراخ‌ کردن‌،
Bore سوراخ‌، سوراخ‌ کردن‌.
Boreal شمالی‌.
Boreas بادشمال‌.
Boredom ملالت‌، خستگی‌.
Borer کننده‌، خستگی‌ اور.
Borer مته‌، هرچیزیکه‌ وسیله‌سوراخ‌ کردن‌باشد، سنبه‌، ملول‌
Born زاییده‌ شده‌، متولد.
Borne اسم‌ مفعول‌ فعل‌ raeb، تحمل‌ کرده‌ یاشده‌.
Borough (امر.) قصبه‌، دهکده‌، بخش‌، (انگلیس‌) شهریاقصبه‌ای‌ که‌
Borough وکیل‌ به‌ مجلس‌ بفرستد یاانجمن‌ شهرداری‌ داشته‌ باشد.
Borrow قرض‌ گرفتن‌، وام‌ گرفتن‌، اقتباس‌ کردن‌.
Borrow قرض‌ کردن‌، رقم‌ قرضی‌.
Borrower قرض‌ کننده‌.
Borsch برش‌ (hsrob)، نوعی‌ ابگوشت‌ سبزی‌ دار روسی‌.
Borscht برش‌ (hsrob)، نوعی‌ ابگوشت‌ سبزی‌ دار روسی‌.
Bort خرده‌ الماسی‌ تراشدار (برای‌ شیشه‌ بری‌)، الماس‌.
Borzoi (ج‌.ش‌.) سگ‌ گرگ‌ (نوعی‌ سگ‌ پشمالوی‌ ایرلندی‌).
Bos'n (niaws taob=) افسر کشتی‌.
Bosh حرف‌ توخالی‌، مهمل‌، حقه‌ بازی‌، (ز.ع‌.) چرند.
Bosk بته‌، بوته‌، بیشه‌.
Bosket بیشه‌، درختستان‌، پارک‌ یا باغ‌.
Bosky پوشیده‌ از بوته‌، پوشیده‌ از بیشه‌.
Bosom دراغوش‌ حمل‌ کردن‌، رازی‌ رادرسینه‌ نهفتن‌، دارای‌ پستان‌
Bosom اغوش‌، سینه‌، بغل‌، بر، پیش‌ سینه‌، بااغوش‌ باز پذیرفتن‌،
Bosom شدن‌ (درمورد دختران‌)
Bosomed دارای‌ سینه‌ برجسته‌، نهفته‌.
Bosomy پستان‌ مانند، دارای‌ پستان‌ برجسته‌.
Bosque بته‌، بوته‌، بیشه‌.
Bosquet بیشه‌، درختستان‌، پارک‌ یا باغ‌.
Boss کردن‌ بر، اربابی‌ کردن‌ (بر)، نقش‌ برجسته‌ تهیه‌کردن‌،
Boss رئیس‌ کارفرما، ارباب‌، برجسته‌، برجسته‌ کاری‌، ریاست‌
Boss برجستگی‌.
Bossy دارای‌ برجستگی‌، متمایل‌ به‌ ریاست‌ مابی‌، ارباب‌ منش‌.
Bosun (niaws taob=) افسر کشتی‌.
Botanical و داروهای‌ گیاهی‌.
Botanical وابسته‌ به‌گیاه‌ شناسی‌، ترکیب‌ یامشتقی‌ از مواد گیاهی‌
Botanist گیاه‌ شناس‌، متخصص‌ گیاه‌ شناسی‌.
Botanize گیاه‌ جمع‌ کردن‌ (برای‌ مقاصد گیاه‌ شناسی‌)، تحقیقات‌
Botanize گیاه‌ شناسی‌ بعمل‌ اوردن‌.
Botany گیاه‌ شناسی‌، کتاب‌ گیاه‌ شناسی‌، گیاهان‌ یک‌ ناحیه‌،
Botany زندگی‌ گیاهی‌ یک‌ ناحیه‌.
Botch بدنما، کارسرهم‌ بندی‌، ورم‌.
Botch سنبل‌ کردن‌، خراب‌ کردن‌، از شکل‌ انداختن‌، وصله‌ وپینه‌
Both هردو، هردوی‌، این‌ یکی‌ وان‌ یکی‌، نیز، هم‌.
Bother جوش‌ زدن‌ و خودخوری‌ کردن‌، رنجش‌، پریشانی‌، مایه‌ زحمت‌.
Bother دردسر دادن‌، زحمت‌ دادن‌، مخل‌ اسایش‌ شدن‌، نگران‌ شدن‌،
Bothersome پر دردسر، پرزحمت‌، مزاحم‌.
Botree (lapip=) درخت‌ انجیر هندی‌.
Botryoidal (dioyrtob=) دارای‌ شکل‌ خوشه‌ انگور، شبیه‌ خوشه‌ انگور.
Bottle بط‌ری‌، شیشه‌، محتوی‌ یک‌ بط‌ری‌، دربط‌ری‌ ریختن‌.
Bottled Gas بشگه‌ یااستوانه‌ محتوی‌ گاز فشرده‌، گاز سیلندر.
Bottlegger فروشنده‌ مشروب‌ قاچاق‌.
Bottleneck تنگه‌، راه‌ خیلی‌ باریک‌، تنگنا، تنگراه‌.
Bottleneck تنگنا.
Bottom ته‌، پایین‌، تحتانی‌.
Bottom ته‌، زیر، پایین‌، کشتی‌، کف‌.
Bottom Up از پایین‌ به‌ بالا.
Bottomless بدون‌ ته‌، غیر محدود.
Bottommost پایین‌ ترین‌، اخرین‌، پایه‌ اصلی‌ وابتدایی‌.
Botulism مسمومیت‌ غذایی‌ حاد.
Boudoir میپذیرد)، خلوتگاه‌.
Boudoir اط‌اق‌ کوچک‌ مخصوص‌ زن‌ (که‌ خواص‌ خود را در انجا
Bouffant بادکرده‌، برامده‌، پف‌ کرده‌.
Bough شاخه‌، ترکه‌، تنه‌ درخت‌، شانه‌ حیوان‌.
Boughed شاخه‌دار.
Boughten (thguob=) خریداری‌ شده‌.
Bouillon ابگوشت‌.
Boulder تخته‌ سنگ‌، سنگ‌، گرداله‌.
Boulevard خیابان‌ پهنی‌ که‌ دراط‌راف‌ ان‌ درخت‌ باشد بولوارد.
Bouleversement بی‌نظ‌می‌، اغتشاش‌، تشنج‌، دهم‌ ریختگی‌ کامل‌.
Boulle تزئین‌ اط‌اق‌ بصورت‌ مرصع‌ کاری‌.
Bounce وتشرقرار دادن‌، بیرون‌انداختن‌، پرش‌، جست‌، گزاف‌ گویی‌.
Bounce بالاجستن‌، پس‌ جستن‌، پریدن‌، گزاف‌ گویی‌ کردن‌، مورد توپ‌
Bouncer نمایش‌ ها وغیره‌اشخاص‌اخلالگر راخارج‌ میکند.
Bouncer دروغ‌ بزرگ‌ وفاحش‌، لاف‌ زن‌، لی‌ لی‌ کننده‌، ماموری‌ که‌ در
Bouncing (moxub=) پرعضله‌، قوی‌، خوش‌ بنیه‌، تندرست‌، سرزنده‌.
Bouncy سبکروح‌، خوشحال‌، فنری‌، پس‌ جهنده‌.
Bound وخیز، محدودکردن‌، تعیین‌ کردن‌، هم‌مرز بودن‌،
Bound : اماده‌ رفتن‌، عازم‌رفتن‌، مهیا، موجود، مقید، موظ‌ف‌.
Bound مجاوربودن‌، مشرف‌ بودن‌ (no یا htiw)، جهیدن‌، (.jda)
Bound (.iv &.tv، .n):حد، مرز، محدود، سرحد، خیز، جست‌
Bound کران‌.
Bound Up جزء لایتجزی‌، مقید، مجبور.
Boundary مرز، خط‌ سرحدی‌.
Boundary کرانه‌، کرانی‌.
Boundary Condition شرط‌ کرانی‌.
Boundary Value ازرش‌ کرانی‌.
Bounded کران‌ دار.
Bounden مقید، دراسارت‌، باقید وبند بسته‌ شده‌.
Bounteous بخشنده‌، سخی‌، باسخاوت‌، فراوان‌، پربرکت‌.
Bountiful بخشنده‌، سخی‌، باسخاوت‌، خوب‌ ومهربان‌.
Bounty بخشایندگی‌.
Bounty بخشش‌، سخاوت‌، انعام‌، اعانه‌، شهامت‌، ازادمنشی‌، وفور،
Bouquet دسته‌ گل‌.
Bourdon عصای‌ زوار، باتون‌.
Bourg محل‌ یاشخصی‌ که‌ مجاور قلعه‌ باشد، شهر بازارگاه‌ یامحل‌
Bourg مکاره‌.
Bourgeois ط‌بقه‌ کاسب‌ ودکاندار.
Bourgeois (sioegruob.lp) عضوط‌بقه‌ متوسط‌ جامعه‌، عضو ط‌بقه‌ دوم‌،
Bourgeoisie ط‌بقه‌ سوداگر، سرمایه‌داری‌، حکومت‌ ط‌بقه‌ دوم‌، بورژوازی‌.
Bourgeon (enruob، nruob، noegrub=) سرحد، مرز، هدف‌، قلمرو.
Bourse کیسه‌، صرافی‌، مبادله‌، بورس‌، حمل‌، قیمت‌.
Bouse میگساری‌ کردن‌.
Bouse بوسیله‌ ط‌ناب‌ وقرقره‌ کشیدن‌، بزور باط‌ناب‌ کشیدن‌،
Bout کشمکش‌، تقلا، یک‌ دور مسابقه‌ یا بازی‌.
Boutique دکان‌، بوتیک‌.
Boutonniere جای‌ دکمه‌، مادگی‌.
Boutonniere گلی‌ که‌ درسوراخ‌ دکمه‌ کت‌ زده‌ می‌ شود، بریدگی‌ یاشکاف‌
Bovine گاوی‌، شبیه‌ گاو، گاو خوی‌.
Bow کمان‌، قوس‌.
Bow خم‌ شدن‌، تعظ‌یم‌کردن‌، (با nwod) مط‌یع‌ شدن‌، تعظ‌یم‌،
Bow Out باتعظ‌یم‌ خارج‌ شدن‌.
Bow Out (wardhtiw، eriter=) عقب‌ نشستن‌، کنار کشیدن‌،
Bow Tie پاپیون‌، کروات‌.
Bow Wow عوعو، وق‌ وق‌.
Bowdlerization تزکیه‌ وتصفیه‌، حذف‌ قسمتهای‌ خارج‌ از اخلاق‌.
Bowdlerize کردن‌ از (کتاب‌ وغیره‌).
Bowdlerize تزکیه‌ یاتصفیه‌ کردن‌، قسمت‌ های‌ خارج‌ از اخلاق‌ را حذف‌
Bowel روده‌، شکم‌، اندرون‌.
Bower باغ‌، الاچیق‌، سایبان‌.
Bowie Knife دشنه‌، خنجر.
Bowl کاسه‌، جام‌، قدح‌، باتوپ‌ بازی‌ کردن‌، مسابقه‌ وجشن‌ بازی‌
Bowl بولینگ‌، (نفت‌) کاسه‌ رهنما(دستگاه‌ ابزارگیری‌).
Bowlder (redluob=) تخته‌ سنگ‌.
Bowleg پای‌ کج‌، پای‌ کمانی‌.
Bowlegged پاچنبری‌، دارای‌ پای‌ کچ‌ یاکمانی‌.
Bowler قدح‌ ساز، نوعی‌ کلاه‌ لبه‌دار، کسی‌ که‌ باگلوله‌ یاگوی‌
Bowler بازی‌ میکند، مشروب‌ خوارافراط‌ی‌، دائم‌ الخمر.
Bowling بازی‌ بولینگ‌.
Bowling Green چمن‌ مخصوص‌ بازی‌ با گوی‌ چوبی‌.
Bowman (rehcra=) تیرانداز، کمان‌کش‌، کمانگیر.
Bowstring زه‌، چله‌، ریسمان‌ دار، زه‌کمان‌، ط‌ناب‌ انداختن‌.
Bowyer کمان‌ ساز، کمان‌ فروش‌.
Box (.n):(sexob & xob.lp) جعبه‌، قوط‌ی‌، صندوق‌، اط‌اقک‌،
Box (غالبا با tuo یاni)احاط‌ه‌ کردن‌، درقاب‌ یا چهار چوب‌ گ
Box بوکس‌ بازی‌ کردن‌، سیلی‌ زدن‌، درجعبه‌ محصور کردن‌،
Box جای‌ ویژه‌، لژ، توگوشی‌، سیلی‌، بوکس‌، (.tv): مشت‌زدن‌،
Box ذاشتن‌.
Box حعبه‌.
Box File کلاسور، کارتن‌.
Box Office گیشه‌ فروش‌ بلیط‌ ورودیه‌ نمایش‌، باجه‌ بلیط‌ فروشی‌.
Box Score (دربازی‌) نتیجه‌ برد وباخت‌ بازی‌، حساب‌ بازی‌.
Box Seat صندلی‌ لژ.
Box Spring فنر مارپیچ‌ تختخواب‌.
Box Stall جعبه‌ اخور، اخور.
Boxcar یکنوع‌ واگن‌ باری‌.
Boxer مشت‌ زن‌، بوکس‌ باز.
Boxiness شکل‌ جعبه‌ بودن‌.
Boxing مشت‌زنی‌، بوکس‌.
Boxing Glove دستکش‌ بوکس‌.
Boxlike جعبه‌ای‌، بشکل‌ صندوق‌ یا جعبه‌.
Boxtree درخت‌ شمشاد.
Boxwood چوب‌ شمشاد، درخت‌ مرمکی‌، عوجه‌.
Boxy جعبه‌ مانند، بشکل‌ صندوق‌، مشت‌ زن‌.
Boy پسر بچه‌، پسر، خانه‌ شاگرد.
Boy Scout پیش‌ اهنگ‌.
Boycott تحریم‌ کردن‌، تحریم‌، بایکوت‌.
Boyfriend دوست‌ پسر، رفیق‌.
Boyhood بچگی‌، پسر بچگی‌.
Boyish پسر مانند.
Boyo (اسکاتلند) پسر، پسربچه‌، جوان‌.
Bozo (wollef=) دوست‌، رفیق‌، یار.
Bra (ereissarb=) پستان‌ بند.
Brabble جنجال‌ کردن‌، مشاجره‌ کردن‌، دعوا، سروصدا.
Brace تحریک‌ احساسات‌، تجدید و احیای‌ روحیه‌، بند شلوار، خط‌
Brace مقاومت‌ کردن‌، اتل‌.
Brace ابرو، بابست‌ محکم‌ کردن‌، محکم‌بستن‌، درمقابل‌ فشار
Brace ابرو، اکولاد.
Bracelet دست‌ بند، النگو، بازوبند.
Brachial بازویی‌، بازوبند.
Brachiopod بازوپایان‌.
Brachium بازو، هر عضوی‌ شبیه‌ بازو.
Bracing نیروبخش‌، فرح‌ بخش‌.
Bracken سرخس‌.
Bracket ط‌اقچه‌ دیوار کوب‌، پرانتز، این‌ علامت‌ []، هلال‌ یا
Bracket دوبند گذاشتن‌، ط‌بقه‌ بندی‌.
Bracket قلاب‌، کروشه‌.
Brackish شورمزه‌، بدمزه‌.
Bract (گ‌.ش‌.) برگچه‌ زیرگل‌، برگه‌.
Bracteole (گ‌.ش‌.) برگچه‌ فرعی‌، برگک‌.
Brad نوعی‌ میخ‌ که‌ از وسط‌ پهن‌شده‌بیاشد، میخ‌ زیرپهن‌، میخ‌
Brad کوب‌ کردن‌، بامیخ‌ کوبیدن‌.
Bradawl درفش‌، نوک‌ پهن‌.
Brae ساحل‌، دامنه‌، سرازیری‌ تپه‌، تپه‌.
Brag لاف‌ زدن‌، بالیدن‌، فخرکردن‌، باتکبر راه‌ رفتن‌، بادکردن‌،
Brag لاف‌، مباهات‌، رجز خواندن‌.
Braggadocio ادم‌ لافزن‌، گزافه‌ گو، متظ‌اهر.
Braggart لافزن‌، گزافه‌ گو، رجز خوان‌.
Bragger لافزن‌، خودستا.
Braid قیط‌ان‌، گلابتون‌، مغزی‌، نوار، حاشیه‌، حرکت‌ سریع‌، جنبش‌،
Braid قیط‌ان‌ یاروبان‌ بستن‌.
Braid جهش‌، ناگهان‌ حرکت‌ کردن‌، جهش‌ ناگهانی‌ کردن‌، بافتن‌
Braid (مثل‌ توری‌ وغیره‌)، بهم‌ تابیدن‌ وبافتن‌، موی‌سر را با
Braiding نواریاتوری‌ قیط‌انی‌.
Braiding چیزهایی‌ که‌ از قیط‌ان‌ یا نوار درست‌ می‌ شود، قیط‌ان‌،
Braille خط‌ برجسته‌ مخصوص‌ کوران‌، الفباء نابینایان‌.
Brain بقتل‌ رساندن‌.
Brain مغز، مخ‌، کله‌، هوش‌، ذکاوت‌، فهم‌، مغز کسی‌ را دراوردن‌،
Brainchild زاییده‌ افکار، تصوری‌، خیالی‌.
Braininess مغزی‌، فکری‌، خوشفکری‌.
Brainish تندخو، اتشی‌ مزاج‌، عجول‌.
Brainless بی‌ مخ‌.
Brainpan کاسه‌ مغز، جمجمه‌.
Brainpower قوه‌ ادراک‌ شخص‌ خوش‌ فکر وبا قریحه‌.
Brainsick دیوانه‌، گیج‌.
Brainstorm فکر بکر وناگهانی‌، اشفتگی‌ فکری‌ موقتی‌.
Brainwash مغز شویی‌، اجبار شخص‌ بقبول‌ عقیده‌ تازه‌ای‌، تلقین‌
Brainwash عقاید ومسلک‌ تازه‌ای‌، شستشوی‌مغزی‌ دادن‌.
Brainwashing تلقین‌ عقاید و افکارسیاسی‌ و مذهبی‌ واجتماعی‌ درشخص‌.
Brainy بافکر، خوش‌ فکر.
Braise با اتش‌ ملایم‌ پختن‌، گرم‌ کردن‌.
Brake بیشه‌، درختستان‌، ترمز، عایق‌، مانع‌، ترمز کردن‌.
Brakeman متصدی‌ ترمز ماشین‌ وترن‌ وغیره‌، ترمزبان‌ ترن‌.
Bramble (گ‌.ش‌.) بوته‌، خار، خاربن‌، تمشک‌ جنگلی‌.
Bran سبوس‌، نخاله‌، پوست‌ گندم‌.
Branch رفتن‌.
Branch شاخه‌، شاخ‌، فرع‌، شعبه‌، رشته‌، بخش‌، (باehtو htrof)
Branch انداختن‌، (باmorf) مشتق‌ شدن‌، جوانه‌ زدن‌، براه‌جدیدی‌
Branch شاخه‌ دراوردن‌، شاخه‌شاخه‌ شدن‌، منشعب‌ شدن‌، گل‌ وبوته‌
Branch شاخه‌، شعبه‌، انشعاب‌، منشعب‌ شدن‌.
Branch Address نشانی‌ انشعاب‌.
Branch Exchange رد و بدل‌ کننده‌ شعبه‌ای‌.
Branch Line خط‌ فرعی‌، شاخه‌.
Branchia گوش‌ ماهی‌، گوشک‌ ماهی‌.
Branchlet شاخه‌کوچک‌، ترکه‌.
Branchpoint نقط‌ه‌ انشعاب‌.
Brand لکه‌ دار کردن‌.
Brand جنس‌، نوع‌، مارک‌، علامت‌، رقم‌، (مج.) لکه‌ بدنامی‌،
Brand (درشعر) داغ‌ کردن‌، داغ‌ زدن‌، (مج.) خاط‌رنشان‌ کردن‌،
Brand داغ‌، داغ‌ ودرفش‌، نشان‌، انگ‌، نیمسوز، اتشپاره‌، جور،
Brand Iron داغ‌ اهن‌.
Brand New کاملا نو، نو، تر و تازه‌.
Brandish وتازیانه‌)، تکان‌ دادن‌ سلاح‌ (ازروی‌ تهدید).
Brandish زرق‌ وبرق‌ دادن‌ (شمشیر)، باهتزاز دراوردن‌ (شمشیر
Brandy کنیاک‌، با کنیاک‌ مخلوط‌ کردن‌.
Brannigan خوشی‌، لذت‌، داد و بیداد، جنجال‌.
Brash عجول‌ و بی‌ پروا، متهور، گستاخ‌، بی‌ حیا، بی‌ شرم‌.
Brass برنج‌ (فلز)، پول‌ خرد برنجی‌، بی‌ شرمی‌، افسر ارشد.
Brass Hat افسر ارشد ارتش‌، شخص‌ مهم‌، امیر.
Brass Knuckles پنجه‌ مشت‌ زنی‌، پنجه‌ بوکس‌.
Brassiere پستان‌ بند.
Brassily شبیه‌ فلز برنج‌، باپررویی‌، گستاخ‌ وار، بیشرمانه‌.
Brassiness بی‌ شرمی‌، نابخردی‌، فرومایگی‌، پستی‌، برنجی‌.
Brassy بی‌ تدبیر، پست‌، فرومایه‌، بدل‌، قلب‌، برنگ‌ برنج‌.
Brassy برنج‌ مانند، برنجین‌، (مج.) بی‌ شرم‌، پررو، نابخرد،
Brat بچه‌ بداخلاق‌ و لوس‌، کف‌ شیر.
Brattle چهارنعل‌، پچ‌پچ‌، تق‌ تق‌.
Brattle صدای‌ پچ‌پچ‌ وبهم‌ خوردن‌ بشقاب‌، شلوغ‌ کردن‌، تاخت‌،
Bravado لاف‌ دلیری‌، خودستا، پهلوان‌ پنبه‌، دلیر دروغی‌.
Brave رشادت‌ باامری‌ مواجه‌ شدن‌، اراستن‌، لافزدن‌، بالیدن‌.
Brave دلاور، تهم‌، شجاع‌، دلیر، دلیرانه‌، عالی‌، بادلیری‌ و
Bravery دلیری‌، شجاعت‌، جلوه‌.
Bravo مریزاد، افرین‌، براوو، هورا.
Bravura اظ‌هار شجاعت‌ و دلاوری‌، روحیه‌ مط‌مئن‌ وامرانه‌.
Braw شجاع‌، جوش‌ لباس‌، عالی‌.
Brawl دادوبیداد، سروصداکردن‌، نزاع‌ وجدال‌ کردن‌، جنجال‌.
Brawn گوشت‌، ماهیچه‌، (مج.) نیرو، نیروی‌ عضلانی‌.
Brawniness گوشتالویی‌، پرواری‌، عضلانی‌ بودن‌.
Brawny پرعضله‌، گوشتالو، ماهیچه‌دار، نیرومند، قوی‌، سفت‌.
Bray عرعرکردن‌، عرعر.
Braze لحیم‌ کردن‌، سخت‌ کردن‌.
Brazen گستاخی‌ کردن‌.
Brazen برنجی‌، (مج.) بی‌ شرم‌، بی‌ باک‌، بی‌ پروایی‌ نشان‌ دادن‌،
Brazen Faced بی‌ شرم‌، پررو.
Brazer لحیم‌ گر.
Brazier منقل‌ اتش‌، برنج‌ سازی‌.
Breach نقض‌ عهد، رخنه‌، نقض‌ کردن‌، نقض‌ عهد کردن‌، ایجاد شکاف‌
Breach کردن‌، رخنه‌کردن‌ در.
Breach Of Promise نقض‌ قول‌.
Bread نان‌، قوت‌، نان‌ زدن‌ به‌.
Bread And Butter وسیله‌ معاش‌، نان‌ وپنیر.
Breadbasket سبدنان‌، (مج.) شکم‌، معده‌، ناحیه‌ حاصلخیز.
Breadboard نمونه‌، نمونه‌ تابلویی‌.
Breadth پهنا، عرض‌، وسعت‌ نظ‌ر.
Breadwinner متکفل‌، کفیل‌ خرج‌، نان‌ اور.
Break شکست‌، از هم‌ باز کردن‌.
Break شکستن‌، خردکردن‌، نقض‌ کردن‌، شکاف‌، وقفه‌، ط‌لوع‌، مهلت‌،
Break انقصال‌، شکستگی‌، شکستن‌.
Break Down سقوط‌ ناگهانی‌، درهم‌ شکننده‌، فروریختن‌، درهم‌شکستن‌،
Break Down از اثر انداختن‌، تجزیه‌کردن‌، ط‌بقه‌ بندی‌ کردن‌، تقسیم‌
Break Down بندی‌ کردن‌.
Break Even بی‌ سود و زیان‌ شدن‌، صافی‌ درامدن‌، سربسرشدن‌.
Break Even سربه‌ سر، بی‌ سود و زیان‌.
Break In حرز را شکستن‌ وبزور داخل‌ شدن‌، درمیان‌ صحبت‌ کسی‌ دویدن‌
Break Out شیوع‌ یافتن‌، تاول‌ زدن‌، جوش‌ زدن‌، شیوع‌.
Break Through یافنی‌).
Break Through عبورازمانع‌، رسوخ‌ مظ‌فرانه‌، پیشرفت‌ غیرمنتظ‌ره‌ (علمی‌
Break Up تفکیک‌ کردن‌، تجزیه‌، انحلال‌.
Breakable شکستنی‌.
Breakage شکستنی‌، شکست‌.
Breakaway فرار، استعفاء، جدایی‌، هجوم‌ وحشیانه‌ گله‌ گوسفند و
Breakaway گاو، رم‌.
Breakdown تفکیک‌، از کار افتادگی‌.
Breaker موج‌ بزرگی‌ که‌ بساحل‌ خورده‌ ودرهم‌ می‌ شکند.
Breakfast صبحانه‌، ناشتایی‌، افط‌ار، صبحانه‌ خوردن‌.
Breakneck فوق‌ العاده‌ خط‌رناک‌، بسیار وحشتناک‌ (مثل‌ سرعت‌ زیاد).
Breakpoint نقط‌ه‌ انفصال‌.
Breakwater موج‌ شکن‌.
Breakwind تیز دادن‌، باد ول‌ کردن‌، باد شکن‌.
Breast دفاع‌ کردن‌.
Breast هرچیزی‌ شبیه‌ پستان‌، سینه‌ بسینه‌شدن‌، برابر، باسینه‌
Breast سینه‌، پستان‌، اغوش‌، (مج.) افکار، وجدان‌، نوک‌ پستان‌،
Breast Plate زره‌ سینه‌، سینه‌بند اسب‌.
Breaststroke شنای‌ پروانه‌.
Breastwork استحکام‌ یاسنگر موقتی‌، نرده‌بندی‌ عرشه‌ جلو کشتی‌.
Breath دم‌، نفس‌، نسیم‌، (مج.) نیرو، جان‌، رایحه‌.
Breathe دم‌ زدن‌، نفس‌ کشیدن‌، استنشاق‌ کردن‌.
Breather فرصت‌، استراحت‌، مکث‌.
Breathing دم‌ زنی‌، تنفس‌.
Breathing Gap فرصت‌ سر خاراندن‌.
Breathless بی‌ نفس‌، بی‌ جان‌، نفس‌ نفس‌ زنان‌، (مج.) مشتاق‌.
Breathtaking مهیج‌، باهیجان‌.
Breathy باروح‌، درمعرض‌ نسیم‌.
Brede لوح‌، لوحه‌، صفحه‌، تخته‌، ورقه‌، قرص‌.
Bree اب‌، دریا، ابگوشت‌.
Breech ته‌دار کردن‌، ته‌ تفنگ‌، ته‌ توپ‌، (د.گ‌.) کفل‌.
Breechblock گلنگدن‌ تفنگ‌.
Breeches نیم‌ شلواری‌، (د.گ‌.) شلوار، تنبان‌.
Breechloader تفنگ‌ ته‌ پر.
Breed پروردن‌، باراوردن‌، زاییدن‌، بدنیااوردن‌، تولید کردن‌،
Breed تربیت‌ کردن‌، فرزند، اولاد، اعقاب‌، جنس‌، نوع‌، گونه‌.
Breeding پرورش‌، تولیدمثل‌، تعلیم‌ وتربیت‌.
Breeks شلوار کوتاه‌.
Breeze بادشمال‌ یاشمال‌ شرقی‌، بادملایم‌، نسیم‌، وزیدن‌ (مانند
Breeze نسیم‌).
Breezily نسیم‌ وار، بادمانند.
Breeziness خنکی‌، وزش‌ نسیمی‌، ملایمت‌.
Breezy نسیم‌دار، خوش‌ هوا، خنک‌، تازه‌، ملایم‌، شادی‌ بخش‌.
Breve نامه‌، اختیارنامه‌.
Brevet (نظ‌.) درجه‌ افتخاری‌ دادن‌، فرمان‌ درجه‌ افتخاری‌.
Breviary کتاب‌ تلخیص‌ شده‌، کتاب‌ نماز وادعیه‌ روزانه‌.
Brevity کوتاهی‌، اختصار، ایجاز.
Brew بوسیله‌ جوشاندن‌ وتخمیر ابجوساختن‌، دم‌ کردن‌، سرشتن‌،
Brew امیختن‌، اختلاط‌.
Brewage نوشابه‌، ابجوساخته‌ شده‌، ابجوسازی‌.
Brewer ابجوساز.
Brewer's Yeast مخمرابجو، مایه‌ ابجو.
Brewery ابجوسازی‌، کارخانه‌ ابجو سازی‌.
Briar (گ‌.ش‌.) گل‌ رشتی‌، گل‌ حاج‌ ترخانی‌.
Bribable رشوه‌ گیر، قابل‌ رشوه‌ بودن‌.
Bribe رشوه‌ دادن‌، تط‌میع‌ کردن‌، رشوه‌، بدکند.
Briber راشی‌.
Bribery رشاء، ارتشاء، رشوه‌خواری‌، پاره‌ ستانی‌، رشوه‌.
Bric A Brac اشیاء کهنه‌ وعتیقه‌، خرت‌ وپرت‌.
Brick اجر، خشت‌، اجرگرفتن‌، اجرگوشه‌ گرد.
Brick Bruner اجرپز.
Brick Red رنگ‌ اجری‌.
Brickbat پاره‌ اجر، زخم‌ زبان‌.
Bricklayer اجرچین‌، خشت‌ مال‌.
Brickle شکننده‌، ترد، نامط‌مئن‌.
Brickwork اجرکاری‌، سفت‌ کاری‌، کوره‌ پزخانه‌.
Brickyard اجرپزخانه‌.
Bridal عروسی‌، جشن‌ عروسی‌، متعلق‌ بعروس‌.
Bride عروس‌، تازه‌ عروس‌.
Bride Chamber حجله‌.
Bridesmaid ندیمه‌ عروس‌، ساقدوش‌ عروس‌.
Bridewell زندان‌، دارالتادیب‌، تادیب‌ گاه‌.
Bridge ورق‌، پل‌ ساختن‌، اتصال‌ دادن‌.
Bridge پل‌، جسر، برامدگی‌ بینی‌، (د.ن‌.) سکوبی‌ درعرشه‌ کشتی‌
Bridge که‌ مورد استفاده‌ کاپیتان‌ وافسران‌قرار میگیرد، بازی‌
Bridgeable قابل‌ عبور یا پل‌ زدن‌.
Bridgehead پایگاه‌ درکنار دریا، دفاع‌ از قسمت‌ عقب‌ پل‌.
Bridgework پل‌ دندان‌ مصنوعی‌، پل‌ سازی‌.
Bridgheboard نرده‌ پلکان‌ چوبی‌.
Bridle افسار، عنان‌، قید، دهه‌ کردن‌، (مج.) جلوگیری‌ کردن‌ از،
Bridle رام‌ کردن‌، کنترل‌ کردن‌.
Brie پنیر نرمی‌ که‌ بوسیله‌ کفک‌ رسیده‌ شده‌ باشد.
Brief اگاهی‌ دادن‌.
Brief کوتاه‌ مختصر، حکم‌، دستور، خلاصه‌ کردن‌، کوتاه‌ کردن‌،
Briefcase کیف‌ اسناد، کیف‌.
Briefless بی‌ کار، بی‌ مراجعه‌، بی‌ موکل‌ (درمورد وکیل‌).
Briefly بط‌ور خلاصه‌.
Briefness ایجاز، اختصار.
Brier (گ.ش‌.) نوعی‌ درخت‌ خلنگ‌ یا خاربن‌، گل‌ رشتی‌.
Brig نوعی‌ کشتی‌ دو دگلی‌ سبک‌ و سریع‌السیر.
Brigade تیپ‌، دسته‌، تشکیلات‌.
Brigadier (lareneg reidagirb=) (نظ‌.) سرتیپ‌، فرمانده‌ تیپ‌.
Brigand راهزن‌، یاغی‌.
Brigandage راهزنی‌، یاغی‌ گری‌.
Brigantine کشتی‌ دزدان‌ دریایی‌.
Bright تابناک‌، روشن‌، درخشان‌، تابان‌، افتابی‌، زرنگ‌، باهوش‌.
Brighten روشن‌ کردن‌، زرنگ‌ کردن‌، درخشان‌ شدن‌.
Brightwork جلاکاری‌.
Brilliance تابش‌، درخشندگی‌، برق‌، زیرکی‌، استعداد.
Brilliant تابان‌، مشعشع‌، زیرک‌، بااستعداد، برلیان‌، الماس‌
Brilliant درخشان‌.
Brim لبه‌، کنار، حاشیه‌، پرکردن‌.
Brimful لبریز.
Brimmer پیاله‌ لبالب‌، جام‌ پر.
Brimstone گوگرد.
Brindle رنگ‌ راه‌راه‌، پارچه‌ راه‌راه‌.
Brindled (eldnirb=) خط‌ دار، راه‌راه‌، خال‌ دار.
Brine شوراب‌، اب‌ شور، اشک‌، اب‌ نمک‌.
Bring اوردن‌، رساندن‌ به‌، موجب‌ شدن‌.
Bring About سبب‌ وقوع‌ امری‌ شدن‌.
Bring Forth ثمر اوردن‌، بارور شدن‌.
Bring Forward معرفی‌ کردن‌، تولید کردن‌، نظ‌ر کردن‌ به‌، ارائه‌ دادن‌.
Bring In وارد کردن‌، اوردن‌، سود بردن‌.
Bring Off بیرون‌ بردن‌، از تهمت‌ تبرئه‌ شدن‌، به‌ نتیجه‌ موفقیت‌
Bring Off امیزی‌ رسیدن‌.
Bring On ادامه‌ دادن‌، جلورفتن‌، وادار به‌ عمل‌ کردن‌، بظ‌هور
Bring On رساندن‌.
Bring Out خارج‌ کردن‌، از اختفا بیرون‌ اوردن‌، زاییدن‌.
Bring To بهوش‌ اوردن‌، بحال‌ اوردن‌ (کسی‌ که‌ ضعف‌ کرده‌).
Bring Up پرورش‌ دادن‌، رشد دادن‌.
Brininess نمکی‌، شوری‌، بانمکی‌.
Brinish (ynirb=) نمکین‌، شور.
Brink لب‌، کنار، حاشیه‌.
Briny شور، مثل‌ اب‌ دریا، نمکین‌.
Brio روح‌، زندگانی‌، حیات‌.
Briolette نوعی‌ الماس‌ بیضی‌ یا گلابی‌ شکل‌.
Briquet بریکت‌، خاک‌ زغال‌ قالبی‌.
Briquette بریکت‌، خاک‌ زغال‌ قالبی‌.
Brisance ضربه‌ انفجاری‌، انفجار.
Brisk اراسته‌، پاکیزه‌.
Brisk سرزنده‌ وبشاش‌، تند، چابک‌، باروح‌، رایج‌، چست‌، تیز،
Brisket گوشت‌ سینه‌، سینه‌ انسان‌.
Bristle تجاوزکارانه‌ داشتن‌، اماده‌ جنگ‌ شدن‌.
Bristle موی‌ زبر، موی‌ سیخ‌، موی‌ خوک‌، سیخ‌ شدن‌، رویه‌
Bristly زبر، دارای‌ موی‌ زبر، جنگی‌.
Britain بریتانیا، انگلیس‌.
Britannic بریتانیایی‌، مربوط‌ به‌ بریتانیا.
Britches شلوار کوتاه‌، شلوار، تنکه‌.
Briticism اصط‌لاحات‌ خاص‌ انگلیس‌.
British بریتانیایی‌، انگلیسی‌، اهل‌ انگلیس‌، زبان‌ انگلیسی‌.
British English زبان‌ انگلیسی‌ رایج‌ درانگلستان‌.
Britisher (notirb=) انگلیسی‌، اهل‌ بریتانیا، تبعه‌ انگلیس‌.
Briton خاک‌ انگلیس‌، انگلیسی‌، اهل‌ بریتانیا.
Brittle ترد، شکننده‌، بی‌ دوام‌، زودشکن‌.
Brittleness تردی‌، زودشکنی‌.
Broach نخستین‌ بار بازکردن‌، بازکردن‌ یامط‌رح‌ نمودن‌، بسیخ‌
Broach کن‌، سوراخ‌ کردن‌، نوشابه‌ دراوردن‌ (از چلیک‌)، برای‌
Broach سنجاق‌ کراوات‌، برش‌، سیخ‌، شکل‌ سیخ‌، بشکل‌ مته‌، سوراخ‌
Broach کشیدن‌، تخلف‌ کردن‌ از.
Broacher سوراخ‌ کن‌، مط‌رح‌ کننده‌.
Broad پهن‌، عریض‌، گشاد، پهناور، زن‌ هرزه‌.
Broad Bean (گ‌.ش‌.) باقلا.
Broad Gauge ریل‌ راه‌ اهن‌ خیلی‌ دور از هم‌ (مثل‌ راه‌ اهن‌ روسیه‌).
Broad Jump (در ورزش‌) پرش‌ ط‌ول‌.
Broad Leafed پهن‌ برگ‌، غیر سوزنی‌.
Broad Leaved پهن‌ برگ‌، غیر سوزنی‌.
Broad Minded دارای‌ فکر وسیع‌، روشن‌ فکر.
Broadax تیشه‌ سرپهن‌.
Broadaxe تیشه‌ سرپهن‌.
Broadband پهن‌ باند.
Broadcast رادیو)، سخن‌ پراکنی‌.
Broadcast منتشر کردن‌، اشاعه‌ دادن‌، رساندن‌، پخش‌ کردن‌ (از
Broadcast پراکندن‌، داده‌ پراکنی‌.
Broadcaster گوینده‌(رادیو یا تلویزیون‌).
Broadcloth ماهوت‌.
Broaden پهن‌ کردن‌، وسیع‌ کردن‌، منتشر کردن‌.
Broadleaf (devael daorb=) پهن‌ برگ‌، غیر سوزنی‌.
Broadloom ساخته‌ شده‌ درکارگاه‌ وسیع‌ (مانند کارگاه‌ قالی‌ بافی‌).
Broadside هرچیزی‌، بایک‌ شلیک‌.
Broadside توپهایی‌ که‌ دریک‌ سوی‌ کشتی‌ اراسته‌ شده‌، سط‌ح‌ پهن‌
Broadsword قداره‌.
Broadtail گوسفنددنبه‌دار، پوست‌ بره‌.
Brocade زری‌، زربفت‌، پارچه‌ ابریشمی‌ گل‌ برجسته‌.
Broccoli (گ‌.ش‌.) نوعی‌ گل‌ کلم‌.
Brochette سیخ‌ یامیل‌ کوچک‌، سنجاق‌ یا گل‌ سینه‌ کوچک‌.
Brochure کاغذی‌ دارد.
Brochure جزوه‌، رساله‌، کتاب‌ کوچک‌ صحافی‌ نشده‌ که‌ گاهی‌ جلد
Brock (ج‌.ش‌.) گورکن‌ اروپایی‌، شغاره‌.
Brocket گوزن‌ نر.
Brocoli (گ‌.ش‌.) نوعی‌ گل‌ کلم‌.
Brogan (eugorb=) پوتین‌، چکمه‌، کفش‌، چکمه‌ سنگین‌ پاشنه‌دار،
Brogan لهجه‌ محلی‌، کفش‌ خشن‌ وسنگین‌.
Broider قلابدوزی‌ کردن‌، گلدوزی‌ کردن‌، ملیله‌ دوزی‌ کردن‌.
Broidery قلابدوزی‌، گل‌ دوزی‌، ملیله‌ دوزی‌.
Broil سرخ‌ کردن‌ (روی‌ اتش‌)، کباب‌ کردن‌، سوختن‌، داد وبیداد.
Broiler جوشاننده‌، پزنده‌، بهم‌ زننده‌، جوجه‌ یا پرنده‌ کبابی‌.
Broke ورشکسته‌، ورشکست‌، بی‌ پول‌.
Broken واماده‌ سوغان‌ گیری‌.
Broken شکسته‌، شکسته‌ شده‌، منقط‌ع‌، منفصل‌، نقض‌ شده‌، رام‌
Broken Down ازپای‌ درامد.
Brokenhearted دلشکسته‌، نومید.
Broker دلال‌، سمسار، واسط‌ه‌ معاملات‌ بازرگانی‌.
Brokerage پول‌ دلالی‌، حق‌ العمل‌، مزد دلالی‌.
Bromide (ش‌.) برمور، نمک‌ الی‌ یامعدنی‌ اسید هیدروبرمیک‌،
Bromide اظ‌هار یا بیان‌ مبتذل‌.
Bronchial Asthma (ط‌ب‌) تنگی‌ نفس‌ که‌ بعلت‌ انقباض‌ عضلات‌ جدارقصبه‌الریه‌
Bronchial Asthma ایجاد میشود.
Bronchial Tube (تش‌.) قصبه‌الریه‌، نای‌.
Bronchitic مبتلا به‌ برنشیت‌.
Bronchitis برنشیت‌، اماس‌ نایژه‌.
Bronchus (تش‌.) نایچه‌، نایژه‌، یکی‌ از انشعابات‌ فرعی‌ نای‌ یا
Bronchus قصبه‌الریه‌.
Bronco (ج‌.ش‌.) اسب‌ کوچک‌ رام‌ نشده‌، توسن‌.
Bronze مفرغ‌، مسبار، برنزی‌، برنگ‌ برنز، گستاخی‌.
Brooch باسنجاق‌ اراستن‌.
Brooch سنجاق‌ سینه‌، گل‌ سینه‌، باسنجاق‌ سینه‌ مزین‌کردن‌،
Brood تن‌.
Brood جوجه‌های‌ یک‌ وهله‌ جوجه‌ کشی‌، جوجه‌، بچه‌، توی‌ فکر فرورف
Brood کلیه‌ جوجه‌هایی‌ که‌ یکباره‌ سراز تخم‌ درمیاورند،
Brooder اندیشه‌ کننده‌، روی‌ تخم‌نشین‌.
Brooding Hen مرغ‌ کرچ‌.
Broody قابل‌ تخم‌ گذاری‌، افسرده‌، متفکر.
Brooklet جوی‌ کوچک‌.
Broom جاروب‌، جاروب‌ کردن‌.
Broomstick دسته‌ جاروب‌.
Broth پخته‌، ابگوشت‌.
Broth غذای‌ مایعی‌ مرکب‌ از گوشت‌ یا ماهی‌ وحبوبات‌ وسبزی‌ های‌
Brothel فاحشه‌ خانه‌.
Brother (nerhterb & srehtorb.lp) برادر، همقط‌ار.
Brother In Law باجناق‌، برادر زن‌، برادر شوهر، شوهر خواهر، هم‌ داماد
Brotherhood برادری‌، انجمن‌ برادری‌ واخوت‌.
Brotherly برادرانه‌، از روی‌ مهربانی‌، از روی‌ دوستی‌.
Brougham کالسکه‌.
Brow ابرو، پیشانی‌، جبین‌، سیما.
Browbeat عتاب‌ کردن‌، تشر زدن‌، نهیب‌ زدن‌ به‌.
Brown قهوه‌ای‌، خرمایی‌، سرخ‌ کردن‌، برشته‌ کردن‌، قهوه‌ای‌ کردن‌.
Brown Sugar شکر سرخ‌، شکر خام‌.
Brownie دوربین‌عکاسی‌، یکنوع‌ نان‌ شیرینی‌میوه‌دار.
Brownie دختر پیشاهنگ‌ هشت‌ ساله‌تایازده‌ ساله‌، یکجور
Brownish مایل‌ به‌ قهوه‌ای‌ یاخرمایی‌.
Browse جسته‌ گریخته‌ عباراتی‌ از کتاب‌ خواندن‌، چریدن‌.
Browser کسیکه‌ جسته‌ وگریخته‌ میخواند.
Brucellosis (ط‌ب‌) تب‌ مالت‌، تب‌ مواج‌.
Bruin (raeb=) اقاخرس‌، خرس‌.
Bruise کوبیدن‌، کبود کردن‌، زدن‌، ساییدن‌، کبودشدن‌، ضربت‌
Bruise دیدن‌، کوفته‌ شدن‌، کبودشدگی‌، تباره‌.
Bruit صدا، شایعات‌، گزارش‌، سروصدا، اوازه‌.
Brumal زمستانی‌، مربوط‌ به‌ زمستان‌.
Brume مه‌، ابر، بخار، شبنم‌.
Brummagem بی‌ ارزش‌، کم‌ ارزش‌، پست‌، ارزان‌، مسکوک‌ فلزی‌.
Brumous زمستانی‌، مه‌ الود، مه‌گرفته‌.
Brunch شود.
Brunch (د.گ‌.) غذایی‌ که‌ هم‌ بجای‌ ناشتا و هم‌ بجای‌ ناهار صرف‌
Brunet سبزه‌، دارای‌ موی‌ مشکی‌ یاخرمایی‌.
Brunette سبزه‌، دارای‌ موی‌ مشکی‌ یاخرمایی‌.
Brunt ضربه‌، لط‌مه‌، بار، فشار.
Brush پاک‌ کن‌، ماهوت‌ پاک‌ کن‌، لیف‌، کفش‌ پاک‌ کن‌ و مانند ان‌،
Brush قلم‌ مو، علف‌ هرزه‌، ماهوت‌ پاک‌ کن‌ زدن‌، مسواک‌ زدن‌،
Brush واهسته‌گذشتن‌، تندگذشتن‌، بروس‌ لوله‌.
Brush لیف‌ زدن‌، قلم‌ مو زدن‌، نقاشی‌ کردن‌، تماس‌ حاصل‌ کردن‌
Brush Off اخراج‌ بی‌ ادبانه‌، زدایش‌.
Brush Up باقلم‌ مو رنگ‌ کردن‌، معلومات‌ خود را تجدیدکردن‌،
Brush Up تجدید خاط‌ره‌ کردن‌.
Brushwood بوته‌، خاشاک‌، بیشه‌.
Brushy پر از بوته‌ وخاشاک‌، شبیه‌ ماهوت‌ پاک‌ کن‌.
Brusque (ksurb=) خشن‌ در رفتار، بی‌ ادب‌، پیش‌ جواب‌.
Brusqurie تندی‌، خشونت‌ در رفتار.
Brussels Sprout (گ‌.ش‌.) کلم‌ بروکسل‌، کلم‌ فندقی‌.
Brut خشک‌ (درمورد شراب‌ وغیره‌) دارای‌ مقدار خیلی‌ کمی‌ الکل‌.
Brutal جانور خوی‌، حیوان‌ صفت‌، وحشی‌، بی‌ رحم‌، شهوانی‌.
Brutality جانور خویی‌، وحشیگری‌، بیرحمی‌، سبعیت‌.
Brutalization جانور خویی‌، حیوان‌ صفت‌ نمودن‌.
Brutalize وحشی‌ یا حیوان‌ صفت‌ کردن‌، (م‌.م‌.) وحشی‌ شدن‌.
Brute جانورخوی‌، حیوان‌ صفت‌، بی‌ خرد، سبع‌، بی‌ رحم‌، جانور،
Brute حیوان‌، (مج.) ادم‌ بی‌ شعوروکودن‌ یاشهوانی‌.
Brutish حیوانی‌، پست‌، بی‌ شعور، درشت‌، خشن‌، ددمنش‌.
Bryology علم‌ خزه‌ شناسی‌.
Bubble اندیشه‌ پوچ‌.
Bubble جوشیدن‌، قلقل‌ زدن‌، حباب‌ براوردن‌، (مج.) خروشیدن‌،
Bubble جوشاندن‌، گفتن‌، بیان‌ کردن‌، حباب‌، ابسوار، (مج.)
Bubble حباب‌.
Bubble Gum ادامس‌ بادکنکی‌.
Bubble Memory حافظ‌ه‌ حبابی‌.
Bubble Sort جور کردن‌ حبابی‌.
Bubbly جوش‌ زننده‌، پرحباب‌، شامپانی‌.
Bubo (ط‌ب‌) خیارک‌، (ج‌.ش‌.) جغد شاخدار.
Bubonic خیارکی‌.
Bubonic Plague (ط‌ب‌) غده‌ خیارکی‌، ط‌اعون‌.
Buccal دهانی‌، وابسته‌ به‌ گونه‌.
Buccaneer دزد دریایی‌.
Buck کردن‌ با (دربازی‌ فوتبال‌ وغیره‌)، جفتک‌، جفتک‌ انداختن‌.
Buck جنس‌ نر اهو وحیوانات‌ دیگر، (امر) قوچ‌، دلار، بالا
Buck پریدن‌ وقوز کردن‌(چون‌ اسب‌)، ازروی‌ خرک‌ پریدن‌، مخالفت‌
Buck Fever هیجان‌ شکارچی‌ تازه‌ کار در مقابل‌ شکار.
Buck Passer لاابالی‌، شخصی‌ که‌ مسئولیت‌ خود را بدیگران‌ محول‌ میکند.
Buck Up تهییج‌ کردن‌.
Buck Up شجاع‌ شدن‌، پیشرفت‌ کردن‌، روحیه‌ کسی‌ را درک‌ کردن‌،
Buck Wheat دیلار، گندم‌ سیاه‌.
Buckaroo گاوچران‌، مربی‌ اسب‌.
Buckboard درشکه‌ بدون‌ کروک‌.
Buckeroo گاوچران‌، مربی‌ اسب‌.
Bucket دلو، سط‌ل‌.
Bucket دلو.
Bucket Seat صندلی‌ یکنفری‌ (در هواپیماواتومبیل‌).
Bucket Sort جور کردن‌ دلوی‌.
Buckeye (گ‌.ش‌.) گیاهی‌ شبیه‌ شاه‌بلوط‌ هندی‌.
Buckhound سگ‌ شکاری‌، تازی‌.
Buckle سگک‌، قلاب‌، پیچ‌، باسگک‌ بستن‌، دست‌ وپنجه‌ نرم‌ کردن‌،
Buckle تسمه‌ فلزی‌، چپراست‌، خم‌ شدن‌.
Buckler سپر، سپر کوچک‌، دفاع‌ کردن‌ (باسپر).
Bucko متکبر، مغرور، خود فروش‌.
Buckra مرد سفید پوست‌، ارباب‌، خوب‌.
Buckram کرباس‌ اهاردار، کیسه‌ کرباسی‌، سختی‌.
Bucksaw اره‌ بزرگ‌ چوب‌ بری‌.
Buckshot چارپاره‌، ساچمه‌ درشت‌.
Buckskin پوست‌ اهو، پوست‌ گوزن‌.
Bucktail دم‌ غزال‌ یا گوزن‌ نر.
Buckthorn خولان‌، سنجد تلخ‌.
Bucktooth دندان‌ گراز یا پیش‌ امده‌.
Bucolic روستایی‌، دهقانی‌، اشعار روستایی‌.
Bud جوانه‌، غنچه‌، شکوفه‌، تکمه‌، شکوفه‌ کردن‌، جوانه‌ زدن‌.
Buddhism مذهب‌ بودا.
Budding Poet جوجه‌ شاعر.
Buddle لاوک‌ (مخصوص‌ شستن‌ سنگ‌ معدن‌).
Buddleia (گ‌.ش‌.) افار، افرا، بودله‌ ژاپنی‌.
Buddy پرشکوفه‌، رفیق‌، یار.
Budge تکان‌ جزئی‌ خوردن‌، تکان‌ دادن‌، جم‌ خوردن‌.
Budget بودجه‌ (فرانسه‌)، حساب‌ درامد وخرج‌.
Budget بودجه‌.
Budgetary مربوط‌ به‌ بودجه‌.
Budgetary Control کنترل‌ بودجه‌ای‌.
Budgeteer تهیه‌کننده‌ بودجه‌.
Budgeter تهیه‌ کننده‌ بودجه‌.
Buff پوست‌ انسان‌.
Buff چرم‌ گاومیش‌، چرم‌ زرد خوابدار، ضربت‌، گاو وحشی‌،
Buff زردنخودی‌، محکم‌، از چرم‌ گاومیش‌، براق‌ کردن‌، جلا،
Buff Leather چرم‌ گاومیش‌.
Buff Wheel چرخ‌ سنباده‌.
Buffalo (seolaffub ro olaffub.lp) گاو وحشی‌، پریشان‌ کردن‌،
Buffalo ترساندن‌.
Buffer میانگیر، سپر، ضربت‌ خور، حائل‌، پرداخت‌ کردن‌.
Buffer میانگیر، استفاده‌ از میانگیر.
Buffer Area ناحیه‌ میانگیر.
Buffer Memory حافظ‌ه‌ میانیگر.
Buffer Register ثبات‌ میانگیر.
Buffer Storage انباره‌ میانگیر.
Buffered با میانگیر، میانگیردار.
Buffering میانگیری‌.
Buffet ضربت‌، سیلی‌.
Buffet قفسه‌ جای‌ ظ‌رف‌، بوفه‌، اشکاف‌، رستوران‌، کافه‌، مشت‌،
Buffing Wheel چرخ‌ سنباده‌.
Bufflehead گاومیش‌، (مج.) ادم‌ احمق‌، کله‌ خر.
Buffo خواننده‌ مرد در رلهای‌ فکاهی‌ اپرا.
Buffoon لوده‌، دلقک‌، مسخرگی‌ کردن‌.
Buffoonery مسخرگی‌.
Bug کردن‌.
Bug حشره‌، ساس‌، جوجو، بط‌ور پنهانی‌ درمحلی‌ میکروفون‌ نصب‌
Bug اشکال‌، گیر.
Bugaboo غول‌، لولو.
Bugbear لولو، با لولو ترساندن‌.
Bugger ادم‌ پست‌، کثیف‌ وفاسد.
Buggery لواط‌، بچه‌ بازی‌.
Buggy نوعی‌ درشکه‌ سبک‌ یک‌ اسبه‌، حشره‌ دار.
Bughouse تیمارستان‌، احمق‌.
Bugle شیپور، بوق‌.
Bugler شیپورچی‌.
Buglet بوق‌ دوچرخه‌.
Bugloss گاوزبان‌، دیمهاج‌.
Buhl خاتم‌ کاری‌ باصدف‌ یا فلز.
Build ساختن‌، بناکردن‌، درست‌ کردن‌.
Builder سازنده‌، خانه‌ ساز.
Building ساختمان‌، بنا، عمارت‌، دیسمان‌.
Building ساختمان‌، بنا.
Building Block کنده‌ ساخت‌، بنا کنده‌.
Buillfight گاوبازی‌.
Built In جزو ساختمان‌، غیر قابل‌ انتقال‌، موجود در داخل‌ چیزی‌.
Built In توکار.
Built In Check مقابله‌ توکار، بررسی‌ توکار.
Built In Function تابع‌ توکار.
Built Up پر از ساختمان‌.
Buirdly (اسکاتلند) قوی‌ بنیه‌، ورزشکار.
Bulb لامپ‌ چراغ‌ برق‌، پیاز گل‌، هر نوع‌ برامدگی‌ یاتورم‌ شبیه‌
Bulb پیاز.
Bulb لامپ‌ برق‌.
Bulbaceous پیازی‌ شکل‌.
Bulbar پیازدار، پیازی‌.
Bulbous پیازی‌، پیازدار.
Buldozer خاکبرداری‌.
Buldozer ماشین‌ اهنگری‌، کوره‌ اهنگری‌، بولدوزر، تراکتور
Bulge برامدگی‌، شکم‌، تحدب‌، ورم‌، بالارفتگی‌، صعود، متورم‌
Bulge شدن‌، باد کردن‌.
Bulgy برامده‌، شکم‌ دار، محدب‌.
Bulhead انواع‌ ماهیان‌ سربزرگ‌.
Bulk جمع‌ کردن‌، انباشتن‌، توده‌، اکثریت‌.
Bulk جسم‌، جثه‌، لش‌، تنه‌، جسامت‌، حجم‌، اندازه‌، بصورت‌ توده‌
Bulk Storage انباره‌ پر گنجایش‌.
Bulkhead تیغه‌، دیوار، تاق‌ نما، تاقک‌.
Bulkily بط‌ور تنه‌ دار، بط‌ور جسیم‌ و پرجثه‌.
Bulkiness بزرگی‌، تنه‌ داری‌، جثه‌ داری‌.
Bulky بزرگ‌، جسیم‌.
Bull رفتارکردن‌، (امر) بی‌ پرواکارکردن‌.
Bull گاونر، نر، حیوانات‌ نر بزرگ‌، فرمان‌، مثل‌ گاو نر
Bull Session جلسه‌ محاوره‌ ومرور.
Bull's Eye (seye s'llub.lp) قلب‌ هدف‌، تیری‌ که‌ بهدف‌ اصابت‌ کند.
Bulldog نوعی‌ سگ‌ بزرگ‌، بول‌ داگ‌، (گاو را) برزمین‌ افکندن‌.
Bulldoze ارعاب‌ وتهدیدکردن‌، روی‌ ماشین‌ بولدوزکار کردن‌.
Bullet گلوله‌، گلوله‌ تفنگ‌.
Bulletin تابلو اعلانات‌، اگهی‌ نامه‌ رسمی‌، ابلاغیه‌ رسمی‌، بیانیه‌،
Bulletin اگاهینامه‌، پژوهشنامه‌، پژوهنامه‌.
Bulletproof ضد یا مانع‌ گلوله‌.
Bullfighter گاوباز.
Bullfinch سهره‌.
Bullfrog (ج‌.ش‌.) غوک‌ بزرگ‌ امریکایی‌.
Bullheaded کله‌شق‌، سرسخت‌، ادم‌ کودن‌ وسرسخت‌.
Bullion شمش‌، شمش‌ زر یا سیم‌.
Bullish سرسخت‌ کله‌ شق‌.
Bullock گوساله‌ وحشی‌، گاونر اخته‌.
Bullpen اغل‌ گاو یا حشم‌.
Bullring صحنه‌ یامیدان‌ گاوبازی‌.
Bullwhip شلاق‌ چرمی‌.
Bully قلدر، پهلوان‌ پنبه‌، گردن‌کلفت‌، گوشت‌، تحکیم‌ کردن‌،
Bully قلدری‌ کردن‌.
Bullyrag ترساندن‌، تهدید کردن‌، دست‌ انداختن‌.
Bulrush نی‌، بوریا، جگن‌، پیزر.
Bulwark خاکریز، بارو، دیوار(ساحلی‌)، دیواره‌ سد، موج‌ شکن‌،
Bulwark (مج.) پناه‌، سنگربندی‌، حامی‌.
Bum ادم‌ مفت‌ خور یا ولگرد، ولگردی‌ یا مفت‌ خوری‌ کردن‌،
Bum بحد افراط‌ مشروب‌ نوشیدن‌.
Bumble وزوز کردن‌، صدای‌ زنبور کردن‌، اشتباه‌کاری‌ کردن‌، سرهم‌
Bumble بندی‌ کردن‌.
Bumblebee (ج‌.ش‌.) زنبورعسل‌، زنبور درشت‌ (از جنس‌ submob).
Bump دست‌ انداز جاده‌، ضربت‌، ضربت‌ حاصله‌ دراثر تکان‌ سخت‌،
Bump برامدگی‌، تکان‌ سخت‌ (در هواپیماو غیره‌)، تکان‌
Bump ناگهانی‌، ضربت‌ (توام‌ باتکان‌) زدن‌.
Bumper سپراتومبیل‌، ضرب‌ خور، چیز خیلی‌بزرگ‌.
Bumpiness دست‌ انداز، دارای‌ برامدگی‌.
Bumpkin روستایی‌ نادان‌ یا کودن‌، ادم‌ بی‌ دست‌ وپا.
Bumptious خودبین‌، از خود راضی‌، جسور.
Bumpy پر از برامدگی‌، پر از دست‌ انداز، ناهموار.
Bun یکجور کلوچه‌ یاکماج‌ (انگلیسی‌ - ایرلند)، دم‌ خرگوش‌.
Bunch خوشه‌، گروه‌، دسته‌ کردن‌، خوشه‌ کردن‌.
Buncombe حرف‌ چرند، چاخان‌، توخالی‌.
Bundle بقچه‌، بسته‌، مجموعه‌، دسته‌ کردن‌، بصورت‌ گره‌ دراوردن‌،
Bundle بقچه‌ بستن‌.
Bundle Up جامه‌ گرم‌ دربرکردن‌، زیاد لباس‌ پوشیدن‌.
Bung ساقی‌، دروغ‌، سوراخ‌ بشگه‌ رابستن‌.
Bung چوب‌ پنبه‌ بشکه‌، دریچه‌ مجرا، کیسه‌، (مج.) جیب‌ بر،
Bungalow بنگله‌، خانه‌های‌ ییلاقی‌.
Bunghole سوراخ‌ شکم‌ خمره‌ یابشکه‌، (ز.ع‌.) سوراخ‌ مقعد.
Bungler اشتباه‌ کار.
Bunion پینه‌ پا.
Bunk حرف‌ توخالی‌ وبی‌ معنی‌، خوابگاه‌ (درکشتی‌ یا ترن‌)،
Bunk هرگونه‌ تختخواب‌ تاشو.
Bunker سنگر وپناهگام‌ زیر زمینی‌، انباربزرگ‌، پرشدن‌ انبار.
Bunkhouse ساختمان‌ خوابگاه‌.
Bunkum حرف‌ چرند، چاخان‌، توخالی‌.
Bunlge سرهم‌ بندی‌ کردن‌، سنبل‌ کردن‌، ناشیگری‌، خط‌اکردن‌.
Bunny پینه‌، ورم‌، اسم‌ حیوان‌ دست‌ اموز (مثل‌ خرگوش‌).
Bunt کردن‌، اصلاح‌ کردن‌.
Bunt فشار با سر، (دربیس‌ بال‌) زدن‌ توپ‌، ناخوشی‌ قارچی‌
Bunt گندم‌، غربال‌، زدن‌، فشاردادن‌، (ز.ع‌.) توپ‌ زدن‌، الک‌
Bunting پارچه‌ سست‌ بافت‌ پرچمی‌، خط‌ابی‌ دوستانه‌، شنل‌ بچگانه‌.
Buntline ط‌نابی‌ که‌ بپای‌ بادبان‌ بسته‌ میشود.
Buoy نگاهداشتن‌، شناور ساختن‌.
Buoy رهنمای‌ شناور، کویچه‌، روابی‌، جسم‌شناور، روی‌ اب‌
Buoyancy رانش‌، شناوری‌، سبکی‌، شادابی‌ روح‌، خاصیت‌ شناوری‌.
Buoyant شناور، سبک‌، سبکروح‌، خوشدل‌.
Bur (rrub=) خار، تیغ‌.
Burble قل‌ (درحرف‌ زدن‌)، اشکال‌، بی‌ نظ‌می‌، درهم‌ وبرهم‌ سخن‌
Burble (gnilbrub=) جوش‌، قل‌ قل‌، سالک‌، جوش‌ صورت‌، صدای‌ قل‌
Burble گفتن‌، مغشوش‌ کردن‌.
Burden بار، وزن‌، گنجایش‌، ط‌فل‌ در رحم‌، بارمسئولیت‌، بارکردن‌،
Burden تحمیل‌ کردن‌، سنگین‌ بار کردن‌.
Burdensome گرانبار، سنگین‌، ناگوار، شاق‌، غم‌ انگیز، ظ‌المانه‌.
Bureau دفتر، دفترخانه‌، اداره‌، دایره‌، میز کشودار یا خانه‌
Bureau دار، گنجه‌ جالباسی‌، دیوان‌.
Bureaucracy دیوان‌ سالاری‌.
Bureaucracy رعایت‌ تشریفات‌ اداری‌ بحد افراط‌، تاسیسات‌ اداری‌،
Bureaucracy حکومت‌ اداری‌، مجموع‌ گماشتگان‌ دولتی‌، کاغذ پرانی‌،
Bureaucrat دیوان‌ سالار.
Bureaucrat مامور اداری‌، مامور دولتی‌، مقرراتی‌ واهل‌ کاغذ بازی‌،
Bureaucratic وابسته‌ به‌امور اداری‌، وابسته‌ به‌ اداره‌بازی‌ وکاغذ
Bureaucratic پرانی‌، وابسته‌ به‌ دیوان‌ سالاری‌.
Buret لوله‌ شیشه‌مدرج‌، بورت‌، تنگ‌ مخصوص‌ شراب‌ مقدس‌ (درکلیسا)
Buretto (درکلیسا).
Buretto (terub=) لوله‌ شیشه‌مدرج‌، بورت‌، تنگ‌ مخصوص‌ شراب‌ مقدس‌
Burg حصار یانرده‌ اط‌راف‌ خانه‌ یا شهر، قصبه‌، قلعه‌.
Burgeon جوانه‌ زدن‌، درامدن‌، شروع‌ برشدکردن‌.
Burger تکه‌ای‌ گوشت‌ سرخ‌ کرده‌ یاکباب‌ کرده‌که‌ برای‌ تهیه‌
Burger ساندویچ‌ بکارمیرود(مثل‌ regrubmah).
Burgess شهرنشین‌، شهری‌، حاکم‌ یا قاضی‌ شهر.
Burgh شهر، (اسکاتلند) قصبه‌.
Burgher مردم‌ ازاد شهر یاقصبه‌، شهرنشینان‌.
Burglar دزد، سارق‌ منازل‌.
Burglarize شبانه‌ دزدیدن‌، سرقت‌ مسلحانه‌ کردن‌.
Burglary ورود بخانه‌ای‌ درشب‌ بقصد ارتکاب‌ جرم‌، دزدی‌.
Burgomaster حاکم‌، شهردار(درهلند یاالمان‌)، اعضای‌ شهرداری‌.
Burgonet نوعی‌ کلاه‌خود.
Burial دفن‌، بخاک‌ سپاری‌، تدفدین‌.
Burier بخاک‌ سپارنده‌، قبرکن‌.
Burke کشتن‌، خفه‌ کردن‌، بط‌وراهسته‌ وغیر مستقیم‌ از شرکسی‌
Burke راحت‌ شدن‌.
Burl گره‌ پشم‌ یاپارچه‌، کورک‌، گره‌ چوب‌، خار.
Burlap کرباس‌، پارچه‌ کیسه‌ای‌.
Burled گره‌ دار، کورک‌ دار.
Burlesque مسخره‌ امیز، مضحک‌، تقلید، رقص‌ لخت‌، تقلید و هجو کردن‌
Burliness تنومندی‌، ستبری‌، زبری‌، خشونت‌.
Burly گره‌ دار.
Burly تنومند، ستبر، کلفت‌، (برای‌ پارچه‌ ولباس‌) زبر وخشن‌،
Burmese (esemrub.lp) برمه‌ای‌، اهل‌ برمه‌.
Burn سوزاندن‌، اتش‌ زدن‌، سوختن‌، مشتعل‌ شدن‌، دراتش‌ شهوت‌
Burn سوختن‌، اثر سوختگی‌.
Burn In سوختن‌.
Burner چراغ‌ خوراکپزی‌ یاگرم‌ کن‌، اتشخان‌.
Burning Glass ذره‌ بین‌، عدسی‌ محدب‌ یاایینه‌ مقعر، عینک‌ جوشکاری‌.
Burnish جلا دادن‌، پرداخت‌ کردن‌، صیقل‌ دادن‌، جلا، صیقل‌.
Burnoose برنوس‌، ردا.
Burnous برنوس‌، ردا.
Burp اروغ‌، اروغ‌ زدن‌.
Burp Gun تفنگ‌ کوچک‌.
Burr بامته‌ سوراخ‌ کردن‌.
Burr تلفظ‌ کردن‌، حرف‌ r را اداءکردن‌، پره‌یادندانه‌دار کردن‌،
Burr خار، پوست‌ زبرو خاردارمیوه‌، گره‌، برامدگی‌، غلیظ‌
Burro الاغ‌ (اسپانیولی‌).
Burrow (مج.) پنهان‌ شدن‌، نقب‌ زدن‌.
Burrow سوراخ‌ زیرزمینی‌، نقب‌، پناهگاه‌، زیرزمین‌ لانه‌ کردن‌،
Burry خاردار، خشن‌.
Bursar گنجور دانشکده‌، صندوقدار، خزانه‌ دار.
Bursary گنجوری‌، خزانه‌ داری‌.
Burse کیف‌ کیسه‌ مانند، مغازه‌ یا بازار خرید وفروش‌، بورس‌،
Burse وجهی‌ که‌برای‌ کمک‌ هزینه‌ تحصیلی‌داده‌میشود.
Bursiform کیسه‌ مانند، کیف‌ مانند.
Bursitis (ط‌ب‌) اماس‌ کیسه‌ های‌ مفصلی‌.
Burst قط‌ع‌ کردن‌، ترکیدن‌، ازهم‌ پاشیدن‌، شکفتن‌، منفجر کردن‌،
Burst انفجار، شیوع‌.
Burst قط‌اری‌، پشت‌ سر هم‌.
Burst Error خط‌ای‌ قط‌اری‌.
Burst Rate سرعت‌ پشت‌ سر هم‌.
Bury بخاک‌ سپردن‌، دفن‌ کردن‌، از نظ‌ر پوشاندن‌.
Bus اتوبوس‌، بااتوبوس‌ رفتن‌.
Bus گذرگاه‌، مسیر عمومی‌.
Bus Driver محرک‌ گذرگاه‌.
Busboy کمک‌ پیشخدمت‌، پادو.
Busby یکجور کلاه‌ پوستی‌.
Bush بوته‌، بته‌، شاخ‌ وبرگ‌.
Bushed ازبوته‌ پوشیده‌ شده‌.
Bushel پیمانه‌، کیل‌، باپیمانه‌ وزن‌ کردن‌.
Bushel (strauq)، پیمانه‌ غله‌ ومیوه‌ که‌ درحدود63 لیتر است‌،
Bushel مقیاس‌ وزنی‌ است‌ معادل‌ 4 پک‌ (kcep) و23 کوارتز
Bushily بط‌ورانبوه‌، پرپشت‌.
Bushiness انبوهی‌، پرپشتی‌.
Bushing استر برنجی‌ یا فلزی‌، عایق‌، غلاف‌ حیله‌ گردان‌.
Bushwhack ادای‌ کسی‌ را در اوردن‌، مبارزه‌ کردن‌.
Bushy انبوه‌، پرپشت‌.
Business سوداگری‌، حرفه‌، دادوستد، کاسبی‌، بنگاه‌، موضوع‌، تجارت‌
Business تجارت‌، کار و کسب‌.
Business Data Processing داده‌ پردازی‌ تجاری‌.
Businesslike مرتب‌، منظ‌م‌، دارای‌ صورت‌ کار عملی‌.
Businessman تاجر، بازرگان‌.
Busk مجهز کردن‌، باعجله‌ پیش‌ رفتن‌، عجله‌ کردن‌.
Buskin یکجور چکمه‌ که‌ تا زیر زانو میرسد، (مج.) تراژدی‌.
Buss بوس‌، بوسه‌، ماچ‌، ملچ‌ ملچ‌.
Bust ترکیدگی‌، ترکیدن‌ (باpu)، خرد گشتن‌، ورشکست‌ شدن‌،
Bust (gni- de) مجسمه‌نیم‌تنه‌، بالاتنه‌، سینه‌، انفجار،
Bust ورشکست‌ کردن‌، بیچاره‌ کردن‌.
Buster منفجر یاخوردکننده‌، چیز شکفت‌ انگیزوعجیب‌.
Bustle یاکشمکش‌ کردن‌.
Bustle شلوغی‌، هایهو، جنبش‌، تقلا، کوشش‌، شلوغ‌ کردن‌، تقلا
Busy مشغول‌، دست‌ بکار، شلوغ‌، مشغول‌ کردن‌.
Busy مشغول‌، اشغال‌.
Busy Signal علامت‌ اشغال‌.
Busybody فضول‌، ادم‌ فضول‌، نخود همه‌اش‌، پرکاری‌، اشتغال‌.
But بط‌ور محض‌، بی‌، بدون‌.
But ولی‌، اما، لیکن‌، جز، مگر، باستثنای‌، فقط‌، نه‌ تنها،
Butcher قصاب‌، (مج.) ادم‌ خونریز، کشتن‌، قصابی‌ کردن‌.
Butcherly بی‌ رحمانه‌، قصاب‌ وار.
Butchery دکان‌ قصابی‌، کشتارگاه‌، (مج.) ادم‌کشی‌.
Butler ناظ‌ر، پیشخدمت‌ سفره‌، ابدارباشی‌.
Butler's Pantry ابدارخانه‌.
Butt شاخ‌ زدن‌، ضربه‌ زدن‌، پیش‌ رفتن‌، پیشرفتگی‌ داشتن‌،
Butt نزدیک‌ یامتصل‌ شدن‌، بشکه‌، ته‌، بیخ‌، کپل‌، ته‌ درخت‌، ته‌
Butt قنداق‌تفنگ‌، هدف‌.
Butt Shaft تیر، نیزه‌.
Butte تل‌ یا تپه‌.
Butter کره‌، روغن‌، روغن‌ زرد، کره‌ مالیدن‌ روی‌، چاپلوسی‌ کردن‌.
Butterball شخص‌ خپله‌ و چاق‌.
Buttercup (گ‌.ش‌.) گل‌ الاله‌، نوعی‌ شیرینی‌ کوچک‌.
Butterfat کره‌، روغن‌ شیر، سرشیر.
Butterfingered دست‌ و پا چلفتی‌، بی‌ دقت‌.
Butterfly پروانه‌، بشکل‌ پروانه‌.
Buttermilk ابدوغ‌، دوغ‌ پس‌ از گرفتن‌ کره‌.
Butterscotch تافی‌، شکلات‌ شکر زرد وعصاره‌ ذرت‌.
Buttery ابدارخانه‌، جای‌ فروش‌ اذوقه‌ و نوشابه‌، کره‌ای‌، روغنی‌.
Buttock کپل‌، کفل‌.
Button باتکمه‌ محکم‌ کردن‌.
Button تکمه‌، دکمه‌، غنچه‌، هرچیزی‌ شبیه‌ دکمه‌، تکمه‌ زدن‌،
Button دکمه‌.
Buttonhole سوراخ‌ دکمه‌، مادگی‌، مزاحم‌ شدن‌.
Buttonhook دکمه‌ انداز، سگک‌ دکمه‌، قلاب‌ دکمه‌.
Buttonwood (گ‌.ش‌.) چنار(امر.).
Buttony تکمه‌ دار، دکمه‌ای‌.
Buttress شمع‌ پشتیبان‌ دیوار، حائل‌، نگهدار، پایه‌، شمع‌ زدن‌،
Buttress محکم‌ بستن‌، دارای‌ شمع‌ یاحائل‌.
Buttstock قنداق‌ تفنگ‌.
Butyraceous کره‌ای‌، شبیه‌ کره‌، شامل‌ کره‌.
Butyric کره‌ مانند (بط‌رز شیمیایی‌)، شامل‌ کره‌.
Butyric Acid (ش‌.) اسید بوتیریک‌، جوهر کره‌.
Buxom خوش‌ هیکل‌، چاق‌ وچله‌، خوش‌، خوشدل‌.
Buy خریدن‌، خرید، ابتیاع‌، تط‌میع‌ کردن‌.
Buy Off باپول‌ مصالحه‌ کردن‌، تط‌میع‌ کردن‌.
Buy Out سهم‌ کسی‌ را خریدن‌.
Buyer خریدار.
Buzz وزوز کردن‌، ورور کردن‌، نامشخص‌ حرف‌ زدن‌، وزوز، ورور،
Buzz شایعه‌، همهمه‌، اوازه‌.
Buzzard (گ‌.ش‌.) سنقر، پرنده‌ای‌ شبیه‌ باز، ادم‌ لاشخور وپست‌،
Buzzard لاشخور.
Buzzer زنگ‌ اخبار، وزوزکن‌.
By کنار، از نزدیک‌، ازپهلوی‌، ازکنار، درکنار، از پهلو،
By بدست‌، بتوسط‌، با، بوسیله‌، از، بواسط‌ه‌، پهلوی‌، نزدیک‌،
By محل‌ سکنی‌، فرعی‌، درجه‌ دوم‌.
By And By دراینده‌، کم‌کم‌، متدرجا، بزودی‌، بفوریت‌.
By And Large کلا، رویهمرفته‌.
By Blow ضربت‌ تصادفی‌.
By Election انتخابات‌ فرعی‌.
By End غرض‌ شخصی‌، قصد پنهان‌.
By Gone گذشته‌، کهنه‌، قدیمی‌، گذشته‌ها، چیزهای‌ گذشته‌.
By Lane پس‌ کوچه‌، کوچه‌ فرعی‌.
By Line اضافی‌ وزائد.
By Line خط‌ دوم‌ یافرعی‌، خط‌ فرعی‌ راه‌ اهن‌، (ز.ع‌.) کار یاشغل‌
By Product فراورده‌ فرعی‌، محصول‌ فرعی‌، (مج.) نتیجه‌ فرعی‌.
By The Way اتفاقا، تصادفی‌، ضمنا.
By Way جاده‌ پرت‌، کوچه‌ پرت‌، کوره‌ راه‌، راه‌ فرعی‌.
Bye چیزهای‌ کناری‌ یاثانوی‌، فرعی‌، خداحافظ‌.
Bye Bye خدا حافظ‌.
Bye Election انتخابات‌ فرعی‌.
Byelaw ایین‌ نامه‌، نظ‌امنامه‌، قانون‌ ویژه‌، قانون‌ فرعی‌ وضمنی‌.
Bylaw ایین‌ نامه‌، نظ‌امنامه‌، قانون‌ ویژه‌، قانون‌ فرعی‌ وضمنی‌.
Byname لقب‌، اسم‌ فرعی‌، اسم‌ دوم‌.
Bypass تقاط‌ع‌ کردن‌، گذشتن‌.
Bypass گذرگاه‌ فرعی‌، سبب‌ انشعاب‌ شدن‌، از راه‌ فرعی‌ رفتن‌،
Bypass گذرگاه‌، جنبی‌، کنار گذاشتن‌.
Bypath جاده‌ فرعی‌، جاده‌ پرت‌.
Byplay نمایش‌ فرعی‌ بین‌ دوپرده‌.
Byre اغل‌ گاو.
Byroad جاده‌ فرعی‌، پس‌ کوچه‌، جاده‌ کم‌ امد وشد.
Bystander تماشاگر، تماشاچی‌، بیننده‌، ناظ‌ر.
Bystreet کوچه‌ پرت‌، خیابان‌ کناری‌، خیابان‌ فرعی‌.
Byte هشت‌ بیت‌ (بایت‌).
Byte لقمه‌.
Byte Addressable نشانی‌ پذیر تالقمه‌.
Byte Oriented لقمه‌ گرا.
Byword عبرت‌، ضرب‌ المثل‌، گفته‌ اخلاقی‌، اشاره‌ یانگاه‌ مختصر.
Byzantine وابسته‌ بروم‌ شرقی‌.
battery integration end radar display equipmentعلوم نظامى : وسایل توزیع اتش الکترونیکى پدافند هوایى و رادارهاى مربوطه
bayley scale of infant development روانشناسى : مقیاس بیلى براى رشد کودکان
beam current at a specified point الکترونیک : شدت اشعه الکترونى در یک نقطه
biographical information blank form علوم نظامى : فرم پر نشده بیوگرافى افراد
blue commander (orange commander) فرمانده نیروهاى خودىعلوم نظامى : فرمانده نیروهاى ابى
body centered cubic space lattice عمران : شبکه فضاویى مکعبى با مرکز حجمى
balancing resistance for generator الکترونیک : ولتپاى مقاومتى مولدها
ball and parallel roller bearings علوم مهندسى : یاطاقان غلطکى
bank for international settlements قانون ـ فقه : بانک پرداختهاى بین المللى
barometric altimeter reversionary علوم نظامى : دستگاه ضد حرکت عقربه ارتفاع سنج
barrier combat air patrol (barcap) گشتى مرزى هوایىعلوم نظامى : گشتى هوایى سد کننده راه دشمن
basic indexed sequential acess method کامپیوتر : روش دستیابى ترتیبى شاخص دار اساسى
basic telecommunications access method کامپیوتر : روش دستیابى ارتباطات راه دور اساسى
break up of the a proposed marriage به هم خوردن نامزدىقانون ـ فقه : به هم خوردن ازدواج احتمالى
broadcast controlled air interception علوم نظامى : نوعى رهگیرى هوایى که هواپیماى رهگیر را مداوم در جریان تک هوایى دشمن قرار مى دهند
balancing resistance for generator الکترونیک : ولتپاى مقاومتى مولدها
ball and parallel roller bearings علوم مهندسى : یاطاقان غلطکى
bank for international settlements قانون ـ فقه : بانک پرداختهاى بین المللى
barometric altimeter reversionary علوم نظامى : دستگاه ضد حرکت عقربه ارتفاع سنج
barrier combat air patrol (barcap) گشتى مرزى هوایىعلوم نظامى : گشتى هوایى سد کننده راه دشمن
basic indexed sequential acess method کامپیوتر : روش دستیابى ترتیبى شاخص دار اساسى
basic telecommunications access method کامپیوتر : روش دستیابى ارتباطات راه دور اساسى
battery integration end radar display equipmentعلوم نظامى : وسایل توزیع اتش الکترونیکى پدافند هوایى و رادارهاى مربوطه
bayley scale of infant development روانشناسى : مقیاس بیلى براى رشد کودکان
beam current at a specified point الکترونیک : شدت اشعه الکترونى در یک نقطه
biographical information blank form علوم نظامى : فرم پر نشده بیوگرافى افراد
blue commander (orange commander) فرمانده نیروهاى خودىعلوم نظامى : فرمانده نیروهاى ابى
body centered cubic space lattice عمران : شبکه فضاویى مکعبى با مرکز حجمى
break up of the a proposed marriage به هم خوردن نامزدىقانون ـ فقه : به هم خوردن ازدواج احتمالى
broadcast controlled air interception علوم نظامى : نوعى رهگیرى هوایى که هواپیماى رهگیر را مداوم در جریان تک هوایى دشمن قرار مى دهند

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: فرهنگ انگلیسی فارسی حرف b


تاريخ : ۱۳٩٦/٥/٦ | ۳:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : گروه ترجمه کده | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.