English_WordFarsi_Word
arming system سیستم مسلح کنندهعلوم نظامى : دستگاه مسلح کننده
arming vane پروانه مسلح کنندهعلوم نظامى : پروانه مسلح کننده بمب
arming wire سیم مسلح کنندهعلوم نظامى : سیم ضامن
arming مسلح شدنعلوم نظامى : مسلح کردن
armistise اتش بس ،متارکه جنگقانون ـ فقه : عبارت است از توقف عملیات جنگى با موافقت طرفین محاربه اتش بس ممکن است کامل یعنى شامل کلیه عملیات جنگى و در جمیع میدانهاى نبرد باشد و نیز ممکن است محلى یعنى فقط مربوط به قسمت معینى از میدان جنگ و به مدت محدود باشد
armless بى دست ،بى اسلحه
armlock ورزش : گرفتن بازوى حریف و کشیدن ان با فشار به پشت ارنج ،فن ایپون سئوناگه
armor basis قطر زرهعلوم نظامى : پوشیده با زره
armor bearer مسلح ،حامل اسلحهعلوم نظامى : زرهدار
armor group گروه زرهىعلوم نظامى : گروه زره تانک
armor piercing capped داراى کلاهک ثاقبعلوم نظامى : گلوله با کلاهک ثاقب
armor piercing ثاقبعلوم نظامى : ضد زره
armor plate planer علوم مهندسى : ماشین رنده ورق زرهى
armor plate rolling mill علوم مهندسى : دستگاه نورد ورق زرهى
armor plate زره ،حفاظ یا پوشش زرهىعلوم مهندسى : ورق زرهىعلوم نظامى : زره دار کردن پوشاندن با زره
armor protection حفاظت زرهىعلوم نظامى : حفاظت در مقابل ادوات زرهى پوشش زرهى
armor sweep علوم نظامى : عملیات پاکسازى زرهى
armored artillery توپخانه زرهدار( خودکششى)علوم نظامى : توپخانه زرهى
armored cable الکترونیک : کابل مسلح
armored car علوم نظامى : زره پوش
armored cavalry علوم نظامى : سوار زرهى
armored hose علوم مهندسى : لوله لاستیکى زره دار
armored infantry پیاده زرهىعلوم نظامى : پیاده مکانیزه
armored reconnaissance vehicle علوم نظامى : خودروى شناسایى زرهى
armored vehicle خودروى زرهى ،خودروى زرهدارعلوم نظامى : زرهپوش
armored زرهدارعلوم نظامى : زرهى
armoring غلاف دار،زره پوشعلوم مهندسى : زرهى
armory (armoury) قورخانه ،اسلحه خانهعلوم نظامى : کارخانجات اسلحه سازى
armory training اموزش جنگ افزاردارىعلوم نظامى : اموزش اسلحه سازى
armour-bearer سلاحدار
armour-clad زره پوش ،زره دار
armour-plated زره دار،زره پوش
armoured مسلح ،تقویت شدهمعمارى : فولادگذارى شده
armourer اسلحه ساز،زره ساز
armouring میله تقویت ،سلاحمعمارى : جوشن
armoury اسلحه خانه ،اسلحه ،قوزخانه
armpoll ورزش : کشش دست شناگر
arms (call on) حاضر به تیرعلوم نظامى : حاضر به تیر کردن فرمان حاضر به تیر
arms (fly to) دست به اسلحه بردنعلوم نظامى : اماده جنگ شدن به تفنگ
arms (shoulder) دوش فنگعلوم نظامى : فرمان دوش فنگ
arms (to bear) مسلح شدنعلوم نظامى : حمل اسلحه کردن
arms (under) صفى ،تحت سلاحعلوم نظامى : زیر سلاح
arms control measures مقررات کنترل جنگ افزارعلوم نظامى : اقدامات کنترلى جنگ افزار
arms control کنترل جنگ افزارعلوم نظامى : کنترل سلاح
arms material position علوم نظامى : شغل همه رسته اى
arms جنگ افزار،نشان دولتى ،نیرو( نیروهاى مسلح)علوم نظامى : نیرو
armscye جاى استین
armstand dive ورزش : بالانس برگشت ،شیرجه توام با بالانس
armstand کلمات مرتبط(armstand):
armstrong سیستم اجراى فرامین مربوط به مسلح کردن ماسوره موشکهاعلوم نظامى : سیستم عمل کننده فرامین موشک هدایت شونده
army 1 علوم دریایى : - ground forces
army 2 (mil) علوم دریایى : ارتش
army aircraft هواپیمایى نیروى زمینىعلوم نظامى : هواپیماهاى نیروى زمینى
army airdefense command post علوم نظامى : پاسگاه فرماندهى پدافند هوایى نیروى زمینى
army alpha test روانشناسى : ازمون الفاى ارتش
army artillery توپخانه ارتشعلوم نظامى : توپخانه نیروى زمینى
army assault team علوم نظامى : تیم هجومى نیروى زمینى
army attache علوم نظامى : وابسته نظامى
army aviation هواپیماى نیروى زمینىعلوم نظامى : هوانیروز
army aviator خلبان نیروى زمینىعلوم نظامى : خلبان هوانیروز نیروزفر
army base پایگاه نیروى زمینىعلوم نظامى : پادگان نیروى زمینى
army beta test روانشناسى : ازمون بتاى ارتش
army class manager activity سازمان مدیریت طبقه بندى اماد در نیروى زمینىعلوم نظامى : مدیریت طبقه بندى اماد
army classification battery test ازمون کارایى پرسنلىعلوم نظامى : ازمون قابلیت انفرادى
army commander فرمانده ارتشعلوم نظامى : فرمانده نیروى زمینى شرکت کننده در عملیات فرمانده قسمت زمینى
army component علوم نظامى : نیروى زمینى شرکت کننده در عملیات یکان زمینى شرکت کننده در عملیات مشترک قسمت زمینى
army corpa سپاه ،ستون
army corps سپاه هاى ارتشعلوم نظامى : سپاه هاى نیروى زمینى
army deposit fund سپرده پولى پرسنل نیروى زمینىعلوم نظامى : پس انداز انفرادى افراد
army depot علوم نظامى : امادگاه نیروى زمینى
army forces نیروهاى زمینىعلوم نظامى : نیروهاى ارتشى یکانهاى ارتشى
army general staff ستاد عمومى ارتشعلوم نظامى : ستاد نیروى زمینى
army genetal classification test (agct) روانشناسى : ازمون طبقه بندى عمومى ارتش
army group علوم نظامى : گروه ارتش
army in the field ارتش مستقر در صحنه عملیاتعلوم نظامى : نیروى زمینى در صحنه عملیات
army landing forces علوم نظامى : نیروى زمینى شرکت کننده در عملیات اب خاکى نیروى زمینى پیاده شونده در ساحل
army management structure علوم نظامى : سازمان مدیریت نیروى زمینى
army material command علوم نظامى : فرماندهى اماد نیروى زمینى
army material program علوم نظامى : برنامه تهیه اماد نیروى زمینى
army national guard علوم نظامى : گارد ملى وابسته به نیروى زمینى
army nurse corps قسمت پرستارى ارتشعلوم نظامى : قسمت پرستارى نیروى زمینى
army of observation عده دیدبانى
army of occupation نیروى اشغالگر،ارتش فاتح ،نیروهاى اشغالىقانون ـ فقه : ارتش اشغالگرعلوم نظامى : نیروى اشغال کننده
army operations center مرکز عملیات نیروى زمینىعلوم نظامى : مرکز عملیات ارتش
army personnel center علوم نظامى : مرکز عملیات پرسنلى نیروى زمینى
army personnel system علوم نظامى : سیستم عملیات پرسنلى نیروى زمینى
army post office پستخانه نیروى زمینىعلوم نظامى : شعبه پستى نیروى زمینى
army postal clerk علوم نظامى : متصدى پست ارتشى
army program memorandum لایحه برنامه هاى نیروى زمینىعلوم نظامى : لایحه برنامه هاى ارتشى
army ready material program علوم نظامى : برنامه بهبود امادگى رزمى اماد
army regulation نظام نامه ارتشىعلوم نظامى : مقررات ارتشى
army reserve command علوم نظامى : فرماندهى احتیاط نیروى زمینى قسمت احتیاط ارتش
army reserve احتیاط نیروى زمینىعلوم نظامى : قسمت احتیاط نیروى زمینى
army service area منطقه سرویس نیروى زمینىعلوم نظامى : منطقه عقب ارتش
army staff ستاد نیروى زمینى ،ستاد ارتشعلوم نظامى : ستاد نظامى
army standard score علوم نظامى : نمرات استاندارد و اندازه هاى بدنى افراد
army stores فروشگاه ارتش
army terminals باراندازهاى نظامىعلوم نظامى : سکوهاى نظامى باراندازهاى نیروى زمینى
army training and evaluation program برنامه اموزش و ارزیابى یکانهاى نیروى زمینى( ارتپ)علوم نظامى : برنامه اموزش و ارزیابى یکانهاى نیروى زمینى
army training program برنامه اموزش نیروى زمینىعلوم نظامى : برنامه اموزش نظامى
army training test علوم نظامى : راهنماى ازمایشات یکانهاى ارتشى راهنماى ازمایش یکانها
army troops یکانهاى رده ارتشعلوم نظامى : عده هاى ارتشى یکانهاى نیروى زمینى
arndt-eistert synthesis شیمى : سنتز ارنت - ایسترت
arndt کلمات مرتبط(arndt):
arnica ارنیقه ،چشم گاو
aroad کلمات مرتبط(aroad):
arock کلمات مرتبط(arock):
aromatic vinegar محلول سرکه و کافور
aromatic hydrocarbons شیمى : هیدروکربنهاى اروماتیک
aromatic-aliphatic compound ترکیب اروماتیک - الیفاتیکشیمى : ارن
aromaticity خصلت اروماتیکىشیمى : اروماتیسه
aromatise خوشبو ساختن
aromor thickness ضخامت زرهعلوم نظامى : قطر زره
aromor کلمات مرتبط(aromor):
aroom کلمات مرتبط(aroom):
arose لشگر
arounditself کلمات مرتبط(arounditself):
arousal threshold روانشناسى : استانه انگیختگى
arousal روانشناسى : انگیختگى
arpanet کامپیوتر : Advanced Research Projects Agencyاژانس پروژه هاى پیشرفته تحقیقاتى ارپانت
arraignment اتهام ،احضار به محکمه ،تعقیب
arramgement ارایشروانشناسى : ترتیب
arrangement for payment by instalment تقسیطقانون ـ فقه : قسط بندى
arrangemment کلمات مرتبط(arrangemment):
arrangments کلمات مرتبط(arrangments):
array index number کامپیوتر : عدد شاخص ارایه
array processor کامپیوتر : پردازشگر ارایه
arrayal صف ارایى ،صف
arrears of debt قانون ـ فقه : دیون معوقه
arrears of rent قانون ـ فقه : اجور معوقه
arrears of taxes قانون ـ فقه : بقایاى مالیاتى
arrears پرداختهاى معوققانون ـ فقه : دیون معوقهبازرگانى : بدهیهاى عقب افتاده
arrefication رقیق سازى ،ترقیق ،لطیف سازى ،لطافت
arrendare قانون ـ فقه : اجاره دادن ملک یا زمین به طور سالانه
arrenge کلمات مرتبط(arrenge):
arrengement of the reonforcement عمران : توزیع اماتور
arrengement عمران : ترتیب دادن
arrentation قانون ـ فقه : پروانه یا جواز بهره بردارى ار اراضى جنگلى در ازاى پرداخت اجاره سالانه معین
arrest of judgment قانون ـ فقه : سرباز زدن قاضى از صدور حکم پس از اعلام نظر هیات منصفه به علت مطالبى که در مدارک ارائه شده به نظر رسیده و انهارا غلط یا قابل نقض قلمداد کند . به عبارت دیگر خوددارى قاضى از صدور راى است تا رفع اشتباهات موجود
arrest warrant قانون ـ فقه : قرار توقیف
arrester gear علوم دریایى : سیم نگهدارنده
arrester کلمات مرتبط(arrester):
arresting barrier علوم نظامى : چتر کم کننده سرعت هواپیما در روى باند
arresting gear علوم هوایى : قلابى براى نگه داشتن هواپیما هنگام فرود در فاصله کمعلوم نظامى : دستگاه کم کننده سرعت هواپیما در روى باند دستگاه مهار هواپیما
arresting net stanchion علوم نظامى : قلاب تور مهار هواپیما
arresting sheave span علوم نظامى : محوطه ریل و سرسره مهار هواپیما
arresting sheave ریل و سرسره مهار هواپیماعلوم نظامى : پل مهار هواپیما
arresting system cycle time علوم نظامى : زمان تناوب سیستم مهار هواپیما
arresting system payout علوم نظامى : بازده سیستم مهار هواپیما
arresting system purchase element علوم نظامى : وسیله ضربه گیر سیستم مهار هواپیما
arresting system reset unit علوم نظامى : متوقف کننده سیستم مهار هواپیما
arresting system runout علوم نظامى : محوطه دویدن سیستم مهار هواپیما
arret حکم محکمهقانون ـ فقه : قضاوت
arretted قانون ـ فقه : متهم
arrhythmia روانشناسى : بى نظمى
arris fillet joint معمارى : اتصال فرنگى
arris زاویه خارجى ،نبش
arrival rate کامپیوتر : نرخ ورود
arrive at a conclusion قانون ـ فقه : اتخاذ تصمیم کردن
arrived in paris وارد شدم ،وارد پاریس شدم ،در پاریس
arrived کلمات مرتبط(arrived):
arrives کلمات مرتبط(arrives):
arrow block معمارى : بلوک پیکانى
arrow diagram عمران : نمودار بردارى
arrow keys کامپیوتر : کلیدهاى جهت
arrow rest ورزش : تکیه گاه تیر روى کمان
arrowhead ورزش : نوک تیر
arrowheaded نوک تیز،میخى
arrowroot اروروت ( قسمى گیاه نشاسته اى) ،نشاسته اى که از ریشه اوروت گرفته میشود
arrows کلمات مرتبط(arrows):
arsacid (پادشاه ) اشکانى
arsenic (as) علوم هوایى : ارسنیک
arsenide علوم هوایى : ارسناید شدن
arsonval meter movement الکترونیک : سنجه ارسنوال
arsonval کلمات مرتبط(arsonval):
art bronze علوم مهندسى : برنز صنعتى
art casting علوم مهندسى : ریخته گرى صنعتى
art of drawing معمارى : هنر ترسیم رسم
art therapy روانشناسى : هنر درمانى
artaxerxes اردشیر
artem کلمات مرتبط(artem):
arteries کلمات مرتبط(arteries):
arteriography رگ نگارىروانشناسى : نبض نگارى
arteriology شریان شناسى
arteriotomy برش یا گشایش شریان
arterities کلمات مرتبط(arterities):
artesian وابسته بشهرى درفرانسه
artfully بحیله ،با نیرنگ ،ماهرانه
artfulness حیله گرى ،زیرکى
arth کلمات مرتبط(arth):
arthralgia درد مفاصل ،دردبند
arthrography شرح مفاصل
arthrology بند شناسى ،مفصل شناسى
arthropod vector کنه خونخوارعلوم نظامى : کنه ارتروپود
arthropod جانور مفصل دار
arthropoda جانوران مفصل دار،بند داران
arthrosis روانشناسى : استحاله مفصلى
arthur performance scale روانشناسى : مقیاس عملکردى ارتور
arthur کلمات مرتبط(arthur):
articlcs of virtu کالاهاى صنعتى و کهنه و کمیاب
articlcs کلمات مرتبط(articlcs):
article 1 had two notes ماده یکم دو تبصره ( یا اگاهى ) داشت
article of a building by law معمارى : ائین نامه ساختمان
article of a company قانون ـ فقه : اساسنامه شرکت
article of association قانون ـ فقه : اساسنامه شرکت
article of roup قانون ـ فقه : اموال مورد حراج
articled clerk بازرگانى : کاراموز
articled کلمات مرتبط(articled):
articles of association قانون ـ فقه : اساسنامه
articles of assosiation بازرگانى : اساسنامه شرکت
articles of food موادغذایى یا خوراکى
articles of war قانون نظامى ،قوانین جنگىقانون ـ فقه : قوانین داد رسى نظامى
articles کلمات مرتبط(articles):
articular sensations روانشناسى : احساسهاى مفصلى
articular بندى ،مفصلى
articulata جانوران حلقه دار
articulated connecting rod علوم هوایى : شاتون فرعى
articulated jack علوم مهندسى : جک مفصلى
articulated machine lamp علوم مهندسى : چراغ مطالعه با گردن تاشو
articulated pipe لوله تاشو( مفصلى)علوم مهندسى : لوله تاشو
articulated rotor علوم هوایى : روتور مفصلى
articulated shaft علوم مهندسى : محور مفصلى
articulated vehicle علوم مهندسى : وسیله نقلیه مفصلى
articulated بند بندعلوم مهندسى : مفصلى
articulately شمرده ،جدا جدا
articulation wales معمارى : چوب بست مفصلى
artieles of association شرکت ناور
artieles کلمات مرتبط(artieles):
artifical leather علوم مهندسى : چرم مصنوعى
artifical light علوم مهندسى : روشنایى مصنوعى
artifical silk علوم مهندسى : ابریشم مصنوعى
artifical کلمات مرتبط(artifical):
artificalism روانشناسى : ساخته پندارى
artifici tooth دندان مصنوعى یا ساختگى یاعملى یا دستى
artifici کلمات مرتبط(artifici):
artificial aging علوم هوایى : افزایش استحکام الومینیوم
artificial aids ورزش : وسایل کمکى
artificial antenna الکترونیک : انتن کمکى
artificial climbing ورزش : صعود مصنوعى
artificial daylight فلق ظاهرىعلوم نظامى : سپیده دم مصنوعى
artificial delay line الکترونیک : خط تاخیر
artificial expended clay عمران : رس منبسط شده مصنوعى
artificial ground الکترونیک : زمین مصنوعى
artificial horizon افق مجازىعلوم هوایى : یکى از الات اصلى کابین خلبان که وضعیت هواپیما را نسبت به افق نشان میدهدعلوم نظامى : افق مصنوعى
artificial intelligence هوش مصنوعىکامپیوتر : هوش ساختگىروانشناسى : هوش ماشینى
artificial lake معمارى : دریاچه مصنوعى
artificial lighting معمارى : روشنائى مصنوعى
artificial magnet الکترونیک : مغناطیس صنعتى
artificial mother اسباب جوجه پرورى
artificial persons قانون ـ فقه : اشخاص حقوقى
artificial recharge عمران : تغذیه مصنوعى
artificial route مسیر مصنوعى( کوهنوردى)ورزش : مسیر مصنوعى
artificial satellite ماهوارهنجوم : قمر مصنوعىعلوم دریایى : syn : satellite 2
artificial silk شیمى : ابریشم مصنوعى
artificial stone سنگ مصنوعىمعمارى : سنگ ساختمانى
artificial suporters ورزش : وسایل محافظتى
artificialize مصنوعى کردن
artificially بطور مصنوعى یا ساختگى
artill کلمات مرتبط(artill):
artillery (heavy) علوم نظامى : توپخانه سنگین
artillery (light) علوم نظامى : توپخانه سبک
artillery (medium) علوم نظامى : توپخانه متوسط
artillery (very heavy) علوم نظامى : توپخانه خیلى سنگین
artillery ammunition علوم نظامى : مهمات توپخانه
artillery annex پیوست توپخانه( به طرح اتش)علوم نظامى : پیوست توپخانه
artillery battalion علوم نظامى : گردان توپخانه
artillery branch علوم نظامى : رسته توپخانه
artillery brigade علوم نظامى : تیپ توپخانه
artillery carriage قنداق توپعلوم نظامى : قنداق سلاح توپخانه
artillery chart علوم نظامى : طرح تیر توپخانه
artillery corps قسمت توپخانهعلوم نظامى : رسته توپخانه
artillery fire plan علوم نظامى : طرح اتش توپخانه
artillery group علوم نظامى : گروه توپخانه
artillery liaison officer علوم نظامى : افسر رابط توپخانه
artillery mount قنداق توپخانه ،سکوى توپخانهعلوم نظامى : سکوى نصب
artillery piece قبضه توپخانهعلوم نظامى : جنگ افزار توپخانه
artillery preparation تیر تهیه توپخانهعلوم نظامى : اتش تهیه توپخانه
artillery-man توپچى
artiodactyla سم شکافتگان
artist's workshop studio معمارى : کارگاه هنرى
artistans ارباب حرف ،افزار مندانقانون ـ فقه : صنعتگران
artiste اوازه خوان یا رقاص ،هنرور
artistic aptitude روانشناسى : استعداد هنرى
artistical هنرى ،هنرنما،هنرامیز،صنعتى
artlessly بطور ساده یاغیر صنعتى
artlessness سادگى ،بى هنرى
arts کلمات مرتبط(arts):
artspeak کامپیوتر : یک زبان برنامه نویسى است براى کمک به استفاده کنندگان کم تجربه طراحى شده است
arttibute کلمات مرتبط(arttibute):
arument کلمات مرتبط(arument):
arvicide کرم حشره کش ،که کرم حشره را میکشد
ary کلمات مرتبط(ary):
arylamine شیمى : اریل امین
arylboronic acid شیمى : اریل بورونیک اسید
arylboronic کلمات مرتبط(arylboronic):
aryne شیمى : ارین
as a deposit قانون ـ فقه : امانتا"
as a matter of fact حقیقت امر اینست که خوب بخواهید بدانید
as a partial payment على الحساب
as a present برسم پیشکشى
as a proxy قانون ـ فقه : وکالتا"
as a rule معمولا
as a warning to others براى عبرت دیگران
as compared to نسبت به ،در مقابل
as early aspossible هر چه بیشتر،هر چه زودتر
as ever هرقدر( که)،مانند همیشه
as far as i can see انچه من مى فهمم
autoanalyzer شیمى : خود کافنده
autocar اتومبیل
autocentric روانشناسى : خود محور
autochart کامپیوتر : خودنما
autocompetition روانشناسى : رقابت با خود
autoconsumption بازرگانى : خود مصرفى
autocorrelation خود همبستگى( دراقتصاد سنجى)بازرگانى : خود همبستگى
autocratically بطور مطلق ،مستقلانه
autocycle علوم مهندسى : موتورسیکلت
autodyne reception موجگیرى اتودینىالکترونیک : موجگیرى زنه اى
autodyne کلمات مرتبط(autodyne):
autoexec-bat کامپیوتر : در DOS یک فایل دسته اى است که هنگام روشن شدن کامپیوتر یا شروع مجدد کار دستگاه فعال مى شود
autoexec کلمات مرتبط(autoexec):
autofeather علوم هوایى : فدر خودکار
autogenetic زیست شناسى : خودزا
autogenous welding علوم مهندسى : جوشکارى خودکار
autognosis روانشناسى : خودشناسى
autographical دستخط مولف ،خودنویس
autography دستخط،چاپ سنگى ،باصمه
autogyro علوم هوایى : هواپیمایى سنگین که توسط چند رتور حرکت میکند
autoharp سنتورى که در ان بعضى از سیمها را خفه میکنند تا سیمهاى ازاد صدا کنند
autoigintion point شیمى : نقطه افروزش خود به خود
autoigintion کلمات مرتبط(autoigintion):
autoinoculation تلقیح کسى با مایه بدن خودش
autokinesis روانشناسى : حرکت خودزاد
autokinetic effect روانشناسى : اثر حرکت خودزاد
autokinetic کلمات مرتبط(autokinetic):
autoloader ورزش : اسلحه خودکار یا نیمه خودکار
autology معرفت النفس
automated data processing کامپیوتر : پردازش داده به صورت خودکار
automated flowchart کامپیوتر : ترسیم نمودار به صورت خودکار
automated intelligence file علوم نظامى : پرونده اطلاعاتى کامپیوترى
automated office کامپیوتر : دفتر خودکار
automated purchasing بازرگانى : خرید بصورت اتوماتیک
automated teller machine ماشین سخنگوى خودکارکامپیوتر : ماشین تحویل خودکار
automated کلمات مرتبط(automated):
automatic action روانشناسى : ناهشیارکارى
automatic adjustment قانون ـ فقه : تهاتر قهرى
automatic aiming الکترونیک : تعقیب خودکار
automatic annunciator الکترونیک : زنگ احضار خودکار
automatic approach and landing علوم نظامى : روش کنترل خودکار سرعت و مسیر هواپیما در تقرب
automatic balance شیمى : ترازوى خودکار
automatic bar machine علوم مهندسى : دستگاه میله دار خودکار
automatic bass compensation الکترونیک : بمرسان خودکار
automatic behavior روانشناسى : رفتار خودکار
automatic boring machine علوم مهندسى : دستگاه درل خودکار
automatic buret شیمى : بورت خودکار
automatic c bias الکترونیک : ولت شبکه خودکار
automatic carriage کامپیوتر : تعویض خودکار
automatic carrier landing system علوم نظامى : سیستم کنترل فرود خودکار براى هواپیما
automatic circuit breaker علوم مهندسى : کلید قطع کننده مدار خودکارالکترونیک : مدارشکن خودکار
automatic coding کامپیوتر : برنامه نویسى به صورت خودکار برنامه نویسى خودکار
automatic control technology علوم مهندسى : تکنولوژى اتوماتیک کنترل
automatic controller علوم مهندسى : مراقب خودکارالکترونیک : دستگاه فرمان
automatic coping lathe علوم مهندسى : ماشین تراش خودکار
automatic cutout فیوز اتوماتیکعلوم مهندسى : قطع خودکار
automatic data handling سیستم مبادله خودکار اطلاعاتعلوم نظامى : سیستم کامپیوترى مبادله اطلاعات
as far as in me lies انچه از من بر مى اید،تا انجا که در حدود توانایى من است
association for women in computing سازمان حرفه اى و غیرانتفاعىکامپیوتر : متشکل از افرادى که پردازش کامپیوتر علاقه مند هستند
association in information systems professionalsکامپیوتر : انجمن متخصصین سیستم هاى اطلاعاتى
association method روانشناسى : روش تداعى
association neuron روانشناسى : نورون ارتباطى
association nuclei روانشناسى : هسته هاى ارتباطى
association of ideas تداعى اندیشه ها( تداعى معانى)قانون ـ فقه : تداعى معانىروانشناسى : تداعى اندیشه ها
association pathway روانشناسى : گذرگاه ارتباطى
association psychology روانشناسى : روانشناسى تداعى گرا
association school روانشناسى : مکتب تداعى
association test روانشناسى : ازمون تداعى
association time روانشناسى : زمان تداعى
associationa of computer programmers and analystsکامپیوتر : انجمن برنامه نویسان و تحلیلگران کامپیوتر
associationa کلمات مرتبط(associationa):
associationism روانشناسى : تداعى گرایى
associationist روانشناسى : تداعى گرا
associations کلمات مرتبط(associations):
associative facilitation روانشناسى : سهولت ناشى از تداعى
associative fluency روانشناسى : سیالى تداعى
associative inhibition روانشناسى : بازدارى ناشى از تداعى
associative law شیمى : قانون شرکت پذیرى
associative mechanism شیمى : مکانیسم تجمعى
associative process شیمى : فرایند تجمعى
associative shift روانشناسى : جابجایى تداعى
associative storage انباره انجمنىکامپیوتر : یک وسیله مخصوص ذخیره اطلاعات که در ان ادرس محل ذخیره اطلاعات از طریق محتوى اطلاعات ذخیره شده در ان محل مشخص مى شود
associative thinking روانشناسى : تفکر تداعى گرا
associativity شرکت پذیرى( در ریاضیات)روانشناسى : شرکت پذیرى
assosiation کلمات مرتبط(assosiation):
assumable فرض کردنى ،بخود گرفتنى
assumably فرضا`،چنانکه بتوان فرض کرد
assumed azimuth علوم نظامى : گراى فرضى
assumed decimal point ممیز عاریتى ،ممیز فرضىکامپیوتر : نقطه اعشار فرضى
assumed grid شبکه بندى فرضىعلوم نظامى : شبکه فرضى سیستم مختصات فرضى
assumed mean روانشناسى : میانگین فرضى
assumed orientation توجیه فرضىعلوم نظامى : توجیه فرضى وسایل نقشه بردارى
assumed portfolio بازرگانى : اوراق بهادار مفروض
assumed position موضع فرضى ،موضع فعلىعلوم نظامى : موضع اشغال شده فعلى
assumed بخود بسته ،بخود گرفته ،عاریتى ،فرضى
assumpist کلمات مرتبط(assumpist):
assumptions (jf) علوم دریایى : فرضها
assumptions فرضیاتعلوم نظامى : مفروضات
assunption فرض ،التزامقانون ـ فقه : تعهد
assurable قابل اطمینان ،بیمه کردنى
assurance factor الکترونیک : ضریب اطمینان
assuredness اطمینان ،ایقان
astar کلمات مرتبط(astar):
astasia-abasia روانشناسى : ناایستى - بدگامى
astasia روانشناسى : ناایستى
astate کلمات مرتبط(astate):
astatic couple الکترونیک : زوج نامتوجه
astatic galvanometer الکترونیک : گالوانومتر نامتوجه
astatic meter الکترونیک : سنجه نامتوجه
astatic needle الکترونیک : عقربه نامتوجه
astatine symb: Atشیمى : استاتین
astereognosis روانشناسى : ادراک پریشى بساوشى
asterial ستاره شکل
asterium عنصر ویژه ستارگان
asternal کلمات مرتبط(asternal):
asteroidal ستاره اى ،مانند ستاره
asteroidea ستاره هاى دریایى
asthenic body type روانشناسى : سنخ باریک تن
asthenic physique روانشناسى : سنخ باریک تن
asthenopia روانشناسى : ضعف بینایى
asthin as lath لاغر،ترکه اى
asthin کلمات مرتبط(asthin):
astigmatizer وسیله استیگمات کنندهعلوم نظامى : وسیله تقویت کننده مسافت یاب براى دیدن نور کم در شب
asto کلمات مرتبط(asto):
aston dark space الکترونیک : فضاى تاریک استن
aston کلمات مرتبط(aston):
astone کلمات مرتبط(astone):
astonished متحیر،سرگشته ،حیران
astonishing حیرت انگیز
astragal گچ برى گرد کوچک ،چنبره برجسته نزدیک دهنه توپ
astragalus استخوان قوزک یا اشتالنگ ،استخوان کعب
astral body روانشناسى : شبح
astraphobia روانشناسى : رعد و برق هراسى
astrapophobia روانشناسى : رعد و برق هراسى
astriction قبض ،قید
astrictive قابض ،منقبض کننده
astringe قبض کردن ،جمع کردن ،بستن ،بهم فشردن
astringency قابضیت
astro altitude علوم نظامى : ارتفاع نجومى
astro compass قطب نماى نجومىعلوم نظامى : قطب نماى ژیروسکوپى
astro tracker تعقیب کننده نجومىعلوم نظامى : وسیله ناوبرى خودکار نجومى
astro-tracker (nav) علوم دریایى : ردیاب ستاره اى
astro اژدر زیردریایى ،مربوط به نجومعلوم نظامى : نجومى فلکى
astrochemistry شیمى : اخترشیمىنجوم : اختر شیمى
astrocyteo استروسیتروانشناسى : نوعى یاخته کمکى
astrocytoma غده استروسیتى( درمغز)روانشناسى : غده استروسیتى
astrologic نجومى ،وابسته به نجوم بینى یا طالع شناسى
astrologically از روى علم نجوم یا طالع بینى
astron کلمات مرتبط(astron):
astronmer اخترشناس ،منجم ،ستاره شناسنجوم : سپهرشناس
astronomic atlas نجوم : اطلس اخترشناسى
astronomic observation علوم نظامى : دیدبانى نجومى
astronomic station رصدخانهعلوم نظامى : ایستگاه دیدبانى نجومى
astronomical constants (astron) علوم دریایى : ثابتهاى نجومى
as far as possible تا انجا که بتوان ،هر چه ممکن است ،تا انجا که میشد
as far as the eye can reach تا چشم کار مى کند
as far as the eye can see تا چشم کار میکند
as far as تا انجاکه
as follows بشرح زیر( ین)،بشرح ذیل ،ازاین قرار
as for as i know انچه من میدانم ،تا انجا که من میدانم( یا اگاه هستم)
as from از تاریخ,،از
as good as one's word خوش قول
as hush as death خاموش چون مردگان
as is well known چنانکه همه کس بخوبى میدانند،چنانکه مشهور ( یا معروف ) است
as it deserves چنانکه باید،بطور شایسته
as luck would have it خوشبختانه یا بدبختانه
as many as همانقدر... که ،هر چند تا....که
as matters stand با وضع کنونى
as meek as a lamb بسیار فروتن و بردبار،بسیار حلیم
as meekk as moses بسیار فروتن و بردبار،بسیار حلیم
as memory serves هر وقت بیاد انسان بیاید
as much a دو برابر،دو چندان
as much as possible هر قدر ممکن است ،هرچه میتوان ،تا بتوان ،هر چه بیشتر
as much as انقدر که ،بقدرى که ،چندان که ،بقدر,
as occasion arises لدى الاقتضاقانون ـ فقه : بالاقتضا
as occasion بالاقتضاقانون ـ فقه : لدى الاقتضا
as often as هرچند دفعه که
as one man با یک زبان ،با یک صدا،به اتفاق مانند یک مرد
as opposed to در مقابل
as ptoud as punch بسیار متکبر و از خود راضى
as soon as possible هر چه زودتر،بزودى هر چه بیشتر
as stiff as a poker خیلى خشک
as such بهمین سمت ،همینطور
as the case may be بسته بمورد،تاچه مورد باشد
as the crow files بخط مستقیم ،بخط راست
as the saying is مثلى است مشهور
as thought مثل اینکه ،(که ) گویى ،گویا
as usual مانند همیشه ،مطابق معمول
as warning to قانون ـ فقه : براى عبرت
as well هم ،بعلاوه ،بهمان اندازه
as you were حرکت از نو،از نوعلوم نظامى : به حالت قبلى برگردید
as you wish به اختیار شماست ،هرطور که شما میخواهید( همانطور باشد)
as your please هر طور میل شما است ،اختیار با شماست
asap as soon as possibleکامپیوتر : به محض امکان
asatabacca اسارون شامى
asbestine مانند پنبه نسوز
asbeston عمران : پنبه نسوز
asbestos cement pipe معمارى : لوله ازبست سیمان
asbestos cement slate معمارى : ارداواز
asbestos cement سیمان پنبه کوهىمعمارى : سیمان پنبه نسوز
asbestos insulated wire الکترونیک : سیم با روکش نسوز
asbestos kit لباس نسوزعلوم نظامى : کیف لباس نسوز
asbestos-mica الکترونیک : عایق پنبه نسوز و میکا
asbestus پنبه نسوز،پنبه کوهى ،سنگ پنبه ،سنگ کتان
ascendance-submission روانشناسى : سلطه گرى - سلطه پذیرى
ascendance صعود،بالا رفتن ،تفوق ،برترى ،تسلط،غلبه ،نفوذروانشناسى : سلطه گرى
ascendancey تسلط،غلبهقانون ـ فقه : استیلا
ascendants کلمات مرتبط(ascendants):
ascendent بالا رونده ،بلندى ،طالع ،اوج ،جد
ascender بالارونده ،نوک ،یومار،وسیله مکانیکى براى فرستادن بار( کوهنوردى)کامپیوتر : قسمت بالاى حروف کوچکورزش : وسیله مکانیکى براى فرستادن بار
ascending chromatography شیمى : کروماتوگرافى صعودى
ascending node نقطه اعتدال بهاره
ascending reticular activating system روانشناسى : دستگاه فعال ساز صعودى ساخت شبکه اى
ascending sort مرتب سازى صعودىکامپیوتر : جور کردن صعودى
ascension pipe کانال سرازیرىعلوم مهندسى : مجراى شیب دار
ascertian تعیین کردن ،محقق کردنقانون ـ فقه : تحقیق کردن معلوم کردن
ascetical ریاضت کش ،زاهد منش
ascetically مرتاضانه ،زاهدانه
ascii character set کامپیوتر : مجموعه کاراکترهاى اسکى
ascii file کامپیوتر : فایل اسکى
ascii sort order کامپیوتر : نظم ترتیبى اسکى
ascii اسکى ،Interchange American Standard Code for Informationکامپیوتر : کد استاندارد امریکایى براى تبادل اطلاعات
ascillation علوم هوایى : نوسان
ascititious زائد
ascorbic کلمات مرتبط(ascorbic):
asdic دستگاه سونارعلوم نظامى : رادار کشف هدف به وسیله پخش امواج صوتى در زیر اب
asea در دریا،به دریا
asemasia روانشناسى : ناتوانى نمادى
asemia روانشناسى : ناتوانى نمادى
asepticize ضد عفونى کردن
aset کلمات مرتبط(aset):
ash can علوم نظامى : بمب زیرابى
ash-coloured خاکسترى( رنگ)
ash-gray خاکسترى رنگ
ash-hole گلخن ،خاکستردان
ash-pit خاکستردان ،زیرسیگارى
ash-tire اتش ملایم ،خاکستر گرم
ash-volcanic عمران : خاکستر انش نشان
ashery خاکسترگاه ،کارخانه نمک قلیاسازى
ashes خاکستر،خاکورزش : جایزه مخصوص مسابقه کریکت استالیا و انگلستان
ashi-noko ورزش : قسمت داخلى کف پا
ashi-waza ورزش : تکنیکیهاى پا
ashi کلمات مرتبط(ashi):
ashkenazim اشکنازى ،عنوان یهودیان المانى که در مقابل سفارادى که به یهودیان اسپانیا و پرتقال اطلاق مى شودقانون ـ فقه : قرار دارد
ashler سنگ ساختمانى ،سنگ بنا
ashless dispersant oil علوم هوایى : نوعى روغن معدنى که مانع تجمع ناخالصیها میگردد
ashless کلمات مرتبط(ashless):
ashpan خاکستردان ،زیرسیگارى
ashpit پیت اشغالعلوم مهندسى : چاله مخصوص خاکستر
ashton-tate کامپیوتر : یک شرکت نرم افزارى در کالیفرنیا که براى ریزکامپیوترها نرم افزار تولید مى کند
ashton کلمات مرتبط(ashton):
asian games ورزش : بازیهاى اسیایى
aside from قطع نظر از،گذشته از
asinorum کلمات مرتبط(asinorum):
asis کامپیوتر : American Society for Information Scienceانجمن امریکایى علم اطلاع رسانى
asitia روانشناسى : نفرت از غذا
ask a boon of me از من چیزى بخواه
ask for 2 days grace قانون ـ فقه : دو روز مهلت خواستن
ask for a lady's hand تقاضاى ازدواج با بانویى کردن
ask for the hand of a woman قانون ـ فقه : خواستگارى
ask him if he likes to go از او بپرسید ایا میل دارد برود یا نه ،از او بپرسید" میل دارید بروید یا نه"
ask him why he is not going از او پرسید چرا نمى روید
ask questions قانون ـ فقه : استسفار کردن
askant بانگاه رشک امیز،از روى بدگمانى
asked کلمات مرتبط(asked):
askes کلمات مرتبط(askes):
asking for a religious opinion قانون ـ فقه : استفتاء
asking for a respite استمهالقانون ـ فقه : مهلت خواستن
asking for information قانون ـ فقه : استعلام
asking for permission قانون ـ فقه : استجازه
asking for rain قانون ـ فقه : استسقاء
asking for respite قانون ـ فقه : استمهال
asking to write قانون ـ فقه : استکتاب
asking کلمات مرتبط(asking):
asks کلمات مرتبط(asks):
aslike as two peas مانند سیبى که دونیم کرده باشند
aslike کلمات مرتبط(aslike):
asm کامپیوتر : Association for Yystems Managementیک سازمان بین المللى که متعهد است تا اعضا خود را از رشد سریع و تغییرات در زمینه مدیریت سیستم ها و پردازش اطلاعات اگاه کند
asmuch کلمات مرتبط(asmuch):
asociality روانشناسى : بى تفاوتى اجتماعى
asomatognosia روانشناسى : ادراک پریشى تنى
ason کلمات مرتبط(ason):
asopportunity offers هر وقت فرصتى پیدا شود،هر وقت دست بدهد
asopportunity کلمات مرتبط(asopportunity):
aspect angle زاویه انحراف گلوله از بیم رادارعلوم نظامى : زاویه انحراف مسیر گلوله از رادار
aspect change تغییرات منظرى هدفعلوم نظامى : تغییر منظر هدف از دید رادار
aspect ratio نسبت تصویرکامپیوتر : نسبت دیدالکترونیک : نسبت صفحهعلوم هوایى : نسبت طول به عرض یا وتر متوسط بال
aspergillum اب فشان ( در ایاین نصارا)
asperser قانون ـ فقه : هتاک
aspersions کلمات مرتبط(aspersions):
aspersive قانون ـ فقه : توهین امیز
asphalt coated chips علوم مهندسى : روکش اسفالت روى سنگریزه ها
asphalt coated pasteboard معمارى : مقواى قیر اندود
asphalt coating معمارى : اندود قیرى
asphalt cold عمران : اسفالت سرد
asphalt finisher علوم مهندسى : پرداخت کننده اسفالت
asphalt lining عمران : روکش اسفالت
asphalt mastic معمارى : ماستیک قیرى
asphalt membrance عمران : اندود قیرى براى عایقکارى
asphalt paving علوم مهندسى : جاده سازى
asphalt power پودر اسفالتمعمارى : گرد اسفالت
asphalt revetment عمران : پوشش اسفالتى
asphalt tile معمارى : خشت قیرى
asphalt work عمران : کار اسفالتى
asphaltene اسفالتنمعمارى : مایه قیرى
asphaltic bitumen قیر اسفالتعلوم مهندسى : قیر طبیعى
asphaltic concrete بتن قیرىمعمارى : بتن اسفالتى
asphaltic felt معمارى : گونى قیراندود
asphaltic sandstone علوم مهندسى : سنگریزه هاى اسفالت
asphaltic کلمات مرتبط(asphaltic):
asphyxiant خفه کننده ،اختناق اور،دعوا یاعامل خناق اور
aspirated روانشناسى : دمیده
aspirating engine علوم مهندسى : موتورمکشى
aspirating کلمات مرتبط(aspirating):
aspiration level روانشناسى : سطح انتظار
aspossible کلمات مرتبط(aspossible):
asquint کج ،با چشمان لوچ یا چپ
asr Automatic Send/Recieveکامپیوتر : ارسال و دریافت اتوماتیک
asroc علوم نظامى : راکت ضد زیردریایى
ass-driver خرک چى ،خرران
assailment یورش ،حمله
assambler کلمات مرتبط(assambler):
assambly کلمات مرتبط(assambly):
assassinator ادم کش ،کشنده ،جانى
assault aircraft علوم نظامى : هواپیماى هجومى
assault area diagram علوم نظامى : نمودار مشخصات منطقه هجوم عملیات اب خاکى
assault boat علوم نظامى : قایق هجومى
assault course میدان اموزش عملیات هجومىعلوم نظامى : دوره اموزشى عملیات هجومى
assault craft ناوچه نیروبرعلوم نظامى : ناوچه هاى هجومى اب خاکى قایق نفربر هجومى اب خاکى
assault echelon رده هجوم ،رده هجومى( ترابرى هوایى)علوم نظامى : رده هجومى
assault fire اتش هجومىعلوم نظامى : تیر هجوم
assault force نیروى هجومىعلوم نظامى : نیروى هجوم
assault gun علوم نظامى : توپ هجومى
assault lift ترابرى هجومىعلوم نظامى : حمل و نقل هوایى هجومى
assault phase علوم نظامى : مرحله هجوم
assault schedule علوم نظامى : برنامه هجوم
assault shipping علوم نظامى : ترابرى دریایى در عملیات هجومى اب خاکى
assault ships ناوهاى نیروبرعلوم نظامى : ناوهاى هجومى اب خاکى
assault supplies علوم نظامى : اماد هجومى
assault waves موجهاى هجومعلوم نظامى : امواج هجومى نفرات و وسایل
assault wire سیم هجومىعلوم نظامى : سیم تلفن هجومى
assaulting ورزش : حمله
assayer عیارگیر،دینارسنج ،صاحب عیار،معیر،ازماینده
assemble (to) جمع اورى کردن ،سر هم کردن قطعات ،سوار کردن قطعاتبازرگانى : مونتاژ کردنعلوم نظامى : سوار کردن ،گرد اوردن
assemble capital stock سرمایه پرداخت نشدهقانون ـ فقه : بقیه سرمایه اى که به محض تقاضا قابل پرداخت است سرمایه اى که بر مبناى ان مالیات محاسبه مى شود
assembled کلمات مرتبط(assembled):
assembler directive کامپیوتر : رهنمود همگذار
assemblies شیمى : مجموعه
assembling area (mc,mil) علوم دریایى : منطقه تجمع
assembling کامپیوتر : روند خودکارى که بوسیله ان کامپیوتر برنامه اصلى را به زبان سمبلیک تبدیل مى کند
assembly (anchorage) لنگر انداختن ناوها در نقطه تجمع ،لنگر موقتى در نزدیک ساحلعلوم نظامى : لنگر تجمع
assembly area گمگاهعلوم نظامى : منطقه تجمع
assembly bench علوم مهندسى : میز مونتاژ
assembly fixture علوم مهندسى : تجهیزات مونتاژ
assembly instrudactions علوم مهندسى : مقررات یا دستورات نصب
assembly language instruction کامپیوتر : دستورالعمل زبان اسمبلى
assembly listing صورت بردارى همگذارىکامپیوتر : لیست اسمبلى
assembly of notables مجلس بزرگان یا اعیان ،پارلمانى موقتى
assembly order control number شماره کنترل دستور کار تعمیرعلوم نظامى : شماره کنترل تعمیراتى
assembly order دستور مونتاژ وسایلعلوم نظامى : دستور تعمیر دستور جمع شدن در نقطه تجمع
assembly shop علوم مهندسى : کارگاه مونتاژ
assembly tools علوم مهندسى : ابزار مونتاژ
assemler کلمات مرتبط(assemler):
assentient موافقت دهنده ،قبول کننده ،رضایت دهنده
assersor ارزیابقانون ـ فقه : مقوم
assert one's rights قانون ـ فقه : براى استیفاى حق خود
asserter اظهار کننده ،مدعى
asserting کلمات مرتبط(asserting):
assertive training روانشناسى : جرات اموزى
assertiveness روانشناسى : جرات
assertor اظهار کننده ،ادعا کننده
asses bridge قضیه حماریه
asses کلمات مرتبط(asses):
assessed value قانون ـ فقه : ارزشى که به منظور خاص براى یکى از اقلام دارایى معین مى شود
assessed کلمات مرتبط(assessed):
asset ownership بازرگانى : مالکیت دارائى
assets and equities ترازنامه ،بیلانقانون ـ فقه : دارایى و دیون
assets and liabilities بازرگانى : دارائیها و بدهیها
assets-liabilities technique روانشناسى : شیوه محاسن - معایب
assets مال و اموال ،مایملک ،مواد لازم ،وسایل ،ابزار،دارائى ،موجودى شخص ورشکستهقانون ـ فقه : دارایىبازرگانى : دارائیهاعلوم نظامى : تجهیزات مایملک و دارایى
assiciative strength روانشناسى : نیرومندى تداعى
assiciative کلمات مرتبط(assiciative):
assiduously با پشتکار یا ملازمت
assigment واگذارىبازرگانى : تفویض
assignable credit اعتبار قابل انتقالبازرگانى : اغتبار قابل واگذارى
assignants قانون ـ فقه : اسکناس
assignat اسکناس( در شورش فرانسه)
assigned forces نیروهاى زیر امرعلوم نظامى : نیروهاى مامور به نیروهاى واگذار شده به
assigned role روانشناسى : نقش محول
assigned کلمات مرتبط(assigned):
assignees in bankruptcy هیئت تصفیه امور ورشکسته
assignees کلمات مرتبط(assignees):
assigness کلمات مرتبط(assigness):
assignment of contract واگذارى قراردادبازرگانى : انتقال قرارداد
assignment of space تعیین جاعلوم نظامى : تخصیص جا براى انبار کردن اماد
assignment of tasks واگذار کردن وظایفعلوم نظامى : تعیین وظایف
assignment operator کامپیوتر : عملگر جایگزینى
assignments کلمات مرتبط(assignments):
assimilatc یکسان کردن ،هم جنس کردن ،مقایسه نمودن ،در بدن جذب شدن
assimilatory هم جنس کننده ،هم جنس شونده ،شباهت دهنده
assisstance کلمات مرتبط(assisstance):
assistant chief of staff, g1 (personnel) معاونت پرسنلى ،رکن یکمعلوم نظامى : اداره یکم
assistant chief of staff, g3 (operations معاونت عملیات ،رکن سومعلوم نظامى : اداره سوم
assistant chief of staff, g4 (logistics) معاونت لجستیکى ،رکن چهارمعلوم نظامى : اداره چهارم
assistant chief of staff,g2 (intelligenc معاونت اطلاعات ،رکن دومعلوم نظامى : اداره دوم
assistant chief of staff,g5(civil affair معاونت امور غیرنظامیانعلوم نظامى : رکن پنجم اداره پنجم
assistant chief of staff معاون رئیس ستاد،معاونت( هر یک از قسمتهاى ستاد از سپاه به بالا)علوم نظامى : معاونت
assistant coach ورزش : کمک مربى
assistant driver شاگرد شوفرعلوم مهندسى : کمک راننده
assistant navigator علوم دریایى : کمک افسر راه
assistant prosecutor قانون ـ فقه : دادیار
assistant scout mater رسدیار
assistant secretary of the army علوم نظامى : معاون وزیر نیروى زمینى
assistant trainer ورزش : کمک مربى
assisted کلمات مرتبط(assisted):
assists کلمات مرتبط(assists):
assize court محاکم سیار جنایىقانون ـ فقه : دادگاه جنایى
assize rent اجرت المسمىقانون ـ فقه : اجاره مسلم و معین
assize town قانون ـ فقه : شهر مقر دادگاه جنایى
assmbler کلمات مرتبط(assmbler):
assmbly کلمات مرتبط(assmbly):
assmebling scaffold علوم مهندسى : داربست مونتاژ
assmebling کلمات مرتبط(assmebling):
assocation justise قانون ـ فقه : مستشار دیوان عالى
assocation کلمات مرتبط(assocation):
associate computer professionals کامپیوتر : انجمن کامپیوترکاران
associated company شرکت وابستهقانون ـ فقه : شرکتى که ¹ 5درصد سرمایه ان متعلق به دیگرى است
associated sound الکترونیک : صداى همراه
associated with a tribe قانون ـ فقه : حلیف
associated کلمات مرتبط(associated):
associates کلمات مرتبط(associates):
association areas مناطق ارتباطى( مغز)روانشناسى : مناطق ارتباطى
association by contiguity روانشناسى : تداعى از راه مجاورت
association coefficient روانشناسى : ضریب ارتباط
association cortex روانشناسى : قشر تداعى
association croquet کروکه انگلیسىورزش : مسابقه بین دو تیم یا دو نفر در زمینى بطول 35 متر و عرض 26 متر با 6 دروازه و یک میله عمودى
association football ورزش : اتحادیه فوتبال
association for computers and humanities یک سازمان بین المللى که مشوق تحقیقات در زبان ،مطالعات ادبى ،تاریخىکامپیوتر : انسان شناسى و علوم اجتماعى به کمک کامپیوتر و استفاده از ان در افرینش و مطالعه هنر و موسیقى و رقص مى باشد
association for computing machinery کامپیوتر : بزرگترین جامعه جهانى اموزشى و علمى جهت توسعه مهارتهاى فنى و صلاحیتهاى حرفه اى متخصصان کامپیوتر
association for system management کامپیوتر : یک سازمان بین المللى که متعهد است تا اعضا خود را از رشد سریع و تغییرات در زمینه مدیریت سیستم ها و پردازش اطلاعات اگاه کند
astronomical table زیگنجوم : ذیج
astronomical tables زیج
astronomical triangle مثلث نجومىعلوم دریایى : syn : celestial triangle
astronomical twilight شفق و فلق نجومىعلوم نظامى : تاریک و روشن نجومى
astronomical unit (a.u) نجوم : واحد نجومى
astronomical unit (au) یکاى نجومىعلوم دریایى : واحد نجومى
astronomical unit علوم هوایى : واحد نجومى
astronomically از روى علم هیئت ،مطابق هیئت
astroturf ورزش : چمن مصنوعى
astrut خرامان
asummetric بى قرینه ،بى تناسب
asylvm کلمات مرتبط(asylvm):
asymbolia روانشناسى : نماد پریشى
asymetrical bars ورزش : پارالل زنان
asymetrical کلمات مرتبط(asymetrical):
asymetry الکترونیک : درجه عدم توازن یک مدار سه فاز
asymmetric carbon شیمى : کربن بى تقارن
asymmetric local deformation شیمى : تغییر شکل موضعى بى تقارن
asymmetric molecule شیمى : مولکول بى تقارن
asymmetric substance شیمى : جسم بى تقارن
asymmetric system شیمى : دستگاه بى تقارن
asymmetric top شیمى : فرفره اى بى تقارن
asymmetrical conductivity الکترونیک : برقرسانایى بى تقارن
asymmetrical lift علوم هوایى : براى نامتقارن
asymmetrical sweep لغزش انحرافى ،باد انحرافىعلوم نظامى : لغزش هواپیما از مسیر
asymmetrical-sideband transmission الکترونیک : پخش باند جانبى مانده
asymmetry factor عمران : ضریب عدم تفارن
asymmetry potential شیمى : پتانسیل بى تقارنى
asymptotic curve روانشناسى : منحنى مجانب
asymptotic کلمات مرتبط(asymptotic):
asynchronous admittance الکترونیک : گذرایى ناهمزمان
asynchronous alternator علوم مهندسى : ژنراتور اسنکرون
asynchronous commuinication کامپیوتر : ارتباط ناهمزمان
asynchronous device دستگاه ناهمگامکامپیوتر : دستگاه غیر همزمان
asynchronous impedance الکترونیک : ناگذرایى ناهمزمان
asynchronous motor الکترونیک : موتور ناهمزمان
asynchronous reactance الکترونیک : راکتانس ناهمزمان
asynchronous time division multiplexing کامپیوتر : تسهیم زمانى ناهمگام
asynchronous transmission اطلاعات در فواصل زمانى بدون قاعده و نامنظم به وسیله قراردادن یک بیت شروع قبل از هر کاراکتر و یک بیت خاتمه پس از ان انتقال مى یابند،انتقال غیرهمزمان ،مخابره ناهمگامکامپیوتر : مخابره غیر همزمان
asynergia روانشناسى : ناهماهنگى عضلانى
at leisure فرصت دار،فارغ ،بیکار،سر فرصت ،بى شتاب
at 12% interest با بهره 12 درصد ( در سال)
at a gallop (به ) چار نعل ،بتاخت
at a glance بیک نگاه ،بیک لمحه
at a great penny worth گران ،به بهاى زیاد
at a great rat بسیار تند،بسرعت زیاد
at a later period بعدها،در موقع دیگر
at a laterd بعدها،بعدا`،در اینده
at a loose end بیکار
at a loss what to do لا تکلیفقانون ـ فقه : بلا تکلیف
at a losses گیج ،متحیر،معطل
at a low price بهاى کم ،بقیمت نازل
at a nonplus حیران ،بى جوابى ،مبهوت
at a premium با صرف ،با سود،بسیار مرغوب ،بسیار مطلوب
at a slow pace (با گام ) اهسته
at a specified time در وقت معین یا معلوم
at a stated time در وقت معین
at a stretch یک کش ،بى وقفه ،پشت سر هم
at all adventures هرچه پیش اید،با هر مخاطره ،با هر پیشامد
at all events در هر حال ،بهر وسیله که باشد
at all hazard با هر گونه مخاطره ،هرچه بادا باد
at all points درهمه جا،در همه نقاط
at all times درهمه اوقات ،همیشه
at an overthwart بطور اریب ،بطور متقاطع ،ازاین سو بان سو
at any cost بهر قیمت
at any price بهر بها،بهر قسمت که باشد
at any rate در هر حال ،درهر صورت
at arm's length در دسترس ،در بازورس
at beat of drum بصداى کوس
at best منتهاى مراتب
at bus کامپیوتر : گذر اى تى
at call به محض درخواست ،اماده فرمان ،عندالمطالبهبازرگانى : فورا
at choice برحسب دلخواه ،باختیار خود
at d. مخالف ،دشمن
at dark درشب ،هنگام شب
at death's door دم مرگ
at ease فرمان ازادعلوم نظامى : ازاد
at eight o'clock در ساعت هشت
at f. منتهى خیلى باشد
at fault گیج ،پریشان ،بى تکلیف
at first a در نظر اول ،در نخستین دید،در وهله نخستین
at first blush در وهله نخست ،در نظر اول ،در بادى امر
at first hand مستقیما،در وهله نخست
at first light علوم نظامى : در اولین روشنایى روز
at first push در نخستین وهله
at first sight در نظر اول ،بیک نگاه
at first در ابتدا،در اغاز کار،در وهله اول
at full length مفصلا`،بتفصیل ،دراز کشیده
at full lick بسیار تند،با شتاب
at full pelt با شتاب هر چه بیشتر،سراسیمه
at full speed با تندى هر چه بیشتر،بسرعتى هر چه تمامتر
at grade در یک ترازو
at half-cock از بند دوم رد شده
at hand نزدیک ،دم دست
at hearing it از شنیدن ان
at his call بر حسب اخطار یا احضار او
at his word بفرمان او،بحرف او
at home and abroad در داخله و خارجه ،در درون و بیرون کشور،در سفر و حضر
at issue موضوع بحث
at it سخت مشغول ( کارى)
at last سر انجام
at latest منتها،منتهى
at least اقلا`،دست کم ،هیچ نباشد
at length بتفضیل ،مفصلا`،بدرازا،سرانجام ،بالاخره
at liberty قانون ـ فقه : مجاز
at long intervals دیر دیر،بفواصل زیاد
at long last بالاخره ،عاقبت ،اخرالامر
at longest منتها
at meat سر خوراک یا غذا
at mess هنگام خوردن ،سر خوراک
at most منتها،خیلى باشد
at my command (by piece) علوم نظامى : توپ به توپ به فرمان من
at my command علوم نظامى : به فرمان من
at night در شب ،شب هنگام
at nightfall شبانگاه ،شب هنگام
at noon هنگام ظهر،در نیمروز
at nurse در توجه دایه ،در دست دایه
at once فورا،باهم ،یک دفعه
at one (fell)swoop با یک حمله در یک وهله
at one blow بیک ضربه ،در یک وهله
at one breath در یکدم ،بیک نفس
at one cast با یک طاس ،در یک وهله
at one scoop بیک وهله ( خالى کردن)
at one's last gasp در دم اخر
at one's leisure سر فرصت ،هنگام فراغت
at one's peril بمسئولیت خود
at one هم راى ،متفق
at ones ease بارامش ،باسودگى
at or within call اماده فرمان
at outs مخالف
at owner's risk معامله با قید این که هر گونه خسارت به عهده صاحب جنس باشدقانون ـ فقه : یا حمل جنس با همین شرط
at owner's risks ریسک به عهده مالکبازرگانى : به هزینه صاحب مال
at par قیمت اسمى سند،بقیمت اسمى ،بقیمت اصلىقانون ـ فقه : قیمت ثابت انتقال ارز به بهاى اسمىبازرگانى : برابرقیمت اسمى ،به قیمت اسمى
at pause در حال ایست ،مکث کنان ،خاموش ،ساکت
at pawn درگرو،در رهن
at pleasure بدلخواه ،برحسب دلخواه ،برحسب میل
at present اکنون ،فعلا`
at railway speed بسیار تند،با تندى راه اهن ،بسرعت راه اهن
at rest اسوده ،مرده
at roost خوابیده
at sea در دریا،(مج ).سرگشته ،گیج
at second hand از قول دیگرى ،بطور غیر مستقیم
at short intervals زود زود،بفواصل کم
at sight دیدارى ،بمحض رویت ،بى مطالعه قبلىقانون ـ فقه : به رویتبازرگانى : به رویت
at sixes and sevens درهم و برهم
at someone expense به خرجقانون ـ فقه : به هزینه
at stake در خطر،د ر گرو،نامعلوم ،موضوع بحث
at ten minutes notice با ده دقیقه اخطار قبلى
at that rate در این صورت
at that همینطور،بهمین شکل
at the a of 50 در سن پنجاه سالگى
at the back of پشت ،در عقب ،به پشتى
at the but cher's در دکان گوشت فروشى
at the current rate of exchange به نرخ جارى ارزبازرگانى : به نرخ مبادله جارى
at the d. of بدلخواه ،به اختیار
at the dip علوم دریایى : پرچم نیم افراشته
at the door دم در
at the earliest p moment در نخستین وهله امکان
at the end سرانجام ،بالاخره
at the expence of به خرجقانون ـ فقه : به هزینه
at the expense of بهزینه ،بخرج
at the first blush در نظر اول ،در نخستین وهله
at the first onset در نخستین وهله ( یا حمله)
at the fore در جلوى کشتى
at the full landed cost price بازرگانى : قیمت تمام شده کالا در مقصد
at the hand of بدست ،بوسیله
at the head of the poll حائز اکثریت
at the instance of به تقاضاىقانون ـ فقه : بر حسب تقاضاى
at the longest منتها
at the mercy of در اختیار دستخوش
at the moment of death حین فوتقانون ـ فقه : حین وفات
at the moment of the sale قانون ـ فقه : حین البیع
at the owner's risk با قید اینکه هرگونه خسارت بعهده مالک ( یا صاحب جنس ) باشد،بعهده مالک
at the point of sale (pos) بازرگانى : در نقطه فروش
at the point of the sword بدم شمشیر
at the precise moment در سر موقع
at the rate of از قرار
at the rear of درعقب ،پشت سر
at the request of بخواهش ،برحسب ،تقاضاى
at the same time ضمنا"،در ان واحدقانون ـ فقه : در عین حال
at the specified tenor بازرگانى : بر حسب مفاد مشخص
at the start در اغاز کار،در ابتدا
at the time of the sale قانون ـ فقه : حین البیع
at the top of one's bent تا سرحد گنجایش ،تا انجا که مى توان تحمل کرد
at the top of در بالاى ،در راس
at the utmost منتهى ،دست بالا
at times گاه گاهى ،گاه گاه
at will بطور دلخواه ،موافق میل
at work سر کار،مشغول کار،دست در کار
at your father's در خانه پدر شما
at(the) short بزودى ،زود،مختصرا`،بدرشتى ،کمى ،اندکى
at-home پذیرایى در ساعت معین
ata کلمات مرتبط(ata):
atabal دهل ،طبل
atabalist کمان زنبورکى
atactic polymer شیمى : بسپار بى ارایش
atactic شیمى : بى ارایش
atacticity شیمى : بى ارایشى
atany کلمات مرتبط(atany):
ataractic drugs روانشناسى : داروهاى ارام بخش
ataraxia ارامش درون ،ارامش قلب
ataraxy روانشناسى : ارامش
atari نام نوعى از کامپیوترهاى شخصى و وسائل جانبى مشهور که توسط شرکت ATARI تولید مى شودکامپیوتر : یک شرکت تولیدکننده بزرگ کامپیوترهاى شخصى
atarms کلمات مرتبط(atarms):
atate کلمات مرتبط(atate):
ataxia روانشناسى : ناهماهنگى حرکتى
ataxiameter روانشناسى : تعادل سنج
ataxic بیقاعده ،بى نظم ،بى ترتیب
ataxy بى نظمى ،بیقرارى
atdm کامپیوتر : Asychronous Time-Division Multiplexingتسهیم زمانى ناهمگام
atem ورزش : سر
atemmpting the imposible قانون ـ فقه : شروع به جرم محال
atemmpting کلمات مرتبط(atemmpting):
atentee صاحب اختراع ثبت شده
atheistical مبنى برانکار هستى خدا
athenian اتنى ،اهل اتن
athing کلمات مرتبط(athing):
athlete heart ورزش : قلب ورزشکار
athletic physique روانشناسى : سنخ پهلوانى
athletic suporters ورزش : وسایل محافظتى ورزشکار
athletic supporter ورزش : بیضه بند
athletic trainer ورزش : پزشکیار ورزشى
athletic training room ورزش : اطاق پزشکى - ورزشى
athletic type روانشناسى : سنخ پهلوانى
atility کلمات مرتبط(atility):
ation کلمات مرتبط(ation):
atistotelian ارسطویى ،وابسته به ارسطو شاگرد یا پیرو ارسطو
ative کلمات مرتبط(ative):
atkins کلمات مرتبط(atkins):
atlantic charter قانون ـ فقه : منشور اتلانتیک
atlantic وابسته به کوه اطلس ،اقیانوس اطلس ،دریاى محیط غربى
atlas grid علوم نظامى : شبکه بندى جهانى
atm Automated Teller Machine،ماشین سخنگوى خودکار،ماشین تحویل دار خودکارکامپیوتر : abode type manager
atmidometer بخارسنجزیست شناسى : دم سنج
atmology علم بخار اب
atmospheric absorption جذب جوىالکترونیک : جذب جوىنجوم : دراشامى جوى
atmospheric braking علوم هوایى : کند شدن سرعت حرکت یک جسم هنگام برخورد با اتمسفر
atmospheric corrosion علوم مهندسى : فساد تدریجى در اثر مجاورت با هوا
atmospheric effect روانشناسى : اثر جوى
atmospheric electricity الکترونیک : برق جوى
atmospheric environement فضاى جوىعلوم نظامى : محیط جوى
atmospheric interference الکترونیک : پارازیت جوى
atmospheric oxygen علوم مهندسى : اکسیژن هوا
atmospheric pressure فشار جوعلوم مهندسى : فشار هواشیمى : فشار جوعلوم هوایى : فشار اتمسفرى
atmospheric refraction انعکاس جوىنجوم : شکست جوىعلوم نظامى : شکست نور در اثر برخورد به طبقات جوى شکست جوى نور
atmospheric(al) هوایى ،جوى
atmospherics الکترونیک : پارازیت جوى
atoll زیست شناسى : جزیره مرجانى حلقوىعلوم نظامى : صخره هاى مدور داخل دریا
atom number الکترونیک : عدد اتمى
atom rocket علوم مهندسى : موشک اتمى
atom samsher علوم مهندسى : دستگاه انفجار اتمى
atom samshing علوم مهندسى : انفجار اتمى
atomic absorption شیمى : جذب اتمى
atomic air burst علوم نظامى : ترکش هوایى اتمى
atomic bond شیمى : پیوند اتمى
atomic clock علوم هوایى : ساعت اتمى
atomic configuration شیمى : ارایش اتمى
atomic crystal شیمى : بلور اتمى
atomic demolition munition (adm) خرج تخریب مهمات اتمىعلوم نظامى : مهمات مخصوص تخریب جنگ افزار اتمى
atomic fallout زیست شناسى : ریزه پرتوزا
atomic fission شیمى : شکافت اتمىزیست شناسى : شکافت اتمى
atomic form factor ضریب پراکندگى اتمىشیمى : عامل شکل اتمى
atomic fusion همجوشى اتمى ،گداخت اتمىشیمى : همجوشى اتمىزیست شناسى : گداخت اتمى
atomic hydrogen arc welding عمران : جوش قوسى بوسیله اتم هیدروژن
atomic hydrogen welding علوم مهندسى : جوشکارى هیدروژنى
atomic interaction شیمى : بر هم کنش اتمى
atomic lattice شیمى : شبکه اتمى
atomic mass unit شیمى : واحد اتمى جرم
atomic mass شیمى : جرم اتمىعلوم هوایى : جرم اتمى
atomic nucleus الکترونیک : هسته اتمشیمى : هسته اتم
atomic number عدد اتمىالکترونیک : عدد اتمىشیمى : عدد پروتونىعلوم هوایى : عدد اتمى
atomic orbital شیمى : اوربیتال اتمى
atomic pile شیمى : واکنشگاه اتمى
atomic polarization شیمى : قطبش اتمى
atomic radius شعاع اتمشیمى : شعاع اتمى
atomic reactor شیمى : واکنشگاه اتمى
atomic scattering factor ضریب پراکندگى اتمىشیمى : عامل شکل اتمى
atomic size اندازه اتمشیمى : اندازه اتمى
atomic spectroscopy شیمى : طیف بینى اتمى
atomic structure شیمى : ساختار اتمى
atomic time علوم نظامى : زمان انفجار اتمى
atomic underground burst علوم نظامى : ترکش زیرزمینى اتمى
atomic units شیمى : یکاهاى هارترى
atomic weapon علوم نظامى : جنگ افزار اتمى
atomical ذره اى ،مربوط بجوهر فرد،ذره وار،ریز
atomist ذره نگرروانشناسى : اتمیست
atomistic competition بازرگانى : رقابت ذره اى
atomistic evalution بازرگانى : ارزیابى نظرات افراد در مورد تبلیغات یک محصول
atomistic psychology روانشناسى : روانشناسى جزءنگر
atomistic society جامعه ذره اىبازرگانى : واحدهاى کوچک تولیدى
atomizing carburetor علوم مهندسى : کاربراتور ذره ساز
atomizing کلمات مرتبط(atomizing):
atomosphere کلمات مرتبط(atomosphere):
atonia فقدان کشیدگى طبیعى عضلانىروانشناسى : فقدان تونوس
atonic interrupter الکترونیک : ضربه گر سست
atonicity فقدان کشیدگى طبیعى عضلانىروانشناسى : فقدان تونوس
atop of در بالاى
atramentous سیاه چون مرکب
atraphaxis کلمات مرتبط(atraphaxis):
atribute کلمات مرتبط(atribute):
atrillery کلمات مرتبط(atrillery):
atrociously شریرانه ،بیرحمانه
atrociousness بیرحمى ،ستمگرى
atropine روانشناسى : اتروپینعلوم نظامى : ماده اتروپین
atrumpet کلمات مرتبط(atrumpet):
ats کلمات مرتبط(ats):
attach (jf) علوم دریایى : به زیر امر در اوردن
attached airlift service علوم نظامى : یکان ترابرى هوایى زیرامر
attached processor کامپیوتر : پردازنده الصاقى
attached strength استعداد نیروى زیر امرعلوم نظامى : نیروى زیر امر
attachment of debt قانون ـ فقه : توقیف طلب
attachment of earnings قانون ـ فقه : توقیف درامد
attachment of property قانون ـ فقه : توقیف مال
attachment plug علوم مهندسى : دوشاخه وسایل برقىالکترونیک : دوشاخه ارتباط
attachments ضمائم ،منضماتقانون ـ فقه : نمائات متصل
attack aircraft carrier علوم نظامى : ناو هواپیمابر تهاجمى
attack altitude ارتفاع تک( هواپیما)علوم نظامى : ارتفاع تک
attack assessment ارزیابى نتایج تکعلوم نظامى : ارزیابى تک
attack block ورزش : دفاع روى تور والیبال
attack cargo ship ناو باربرى تهاجمىعلوم نظامى : ناو حمل و نقل مخصوص تک
attack carrier (cva) علوم دریایى : ناو هواپیمابر افندى
attack carrier striking forces علوم نظامى : نیروهاى ضربتى ناو هواپیمابر نیروى تک
attack condition , alfa وضعیت تکعلوم نظامى : الف
attack conditon , bravo وضعیت تکعلوم نظامى : ب
attack director علوم نظامى : وسایل محاسباتى سیستم کنترل اتش دریایى وسیله هادى تک اتش دریایى
attack force نیروى تک کننده به ساحلعلوم نظامى : نیروى تک
attack group گروه تکعلوم نظامى : گروه تک به ساحل
attack heading سمت تک ،جهت تک( هواپیماى رهگیر)علوم نظامى : جهت تک
attack helicopter هلیکوپتر تک ورعلوم نظامى : هلیکوپتر تک
attack nuclear carrier (cvn) علوم دریایى : ناو هواپیمابر افندى هسته اى
attack on preparation ورزش : شمشیرباز اماده براى حمله
attack on the blade ورزش : حمله شمشیرباز به تیغه
attack origine محل یا منبع تک ،محل اغاز تکعلوم نظامى : کشور اغازکننده تک
attack pattern الگوى تکعلوم نظامى : ارایش تک
attack plane علوم نظامى : هواپیماى تک
attack plotter وسیله ردنگارعلوم نظامى : ردنگار هدف
attack position علوم نظامى : موضع تک
attack size اندازه تکعلوم نظامى : استعداد وسایل درگیر در تک
attack speed سرعت تک( هواپیما)علوم نظامى : سرعت تک
attack teacher علوم نظامى : وسیله اموزش عملیات ضد زیردریایى وانمودساز تک ضد زیردریایى
attack timing علوم نظامى : زمان بندى تک
attack transport ناو ترابرى نیروى تکعلوم نظامى : ناو حمل و نقل شرکت کننده درنیروى اب خاکى
attack zone ورزش : منطقه حمله
attacked کلمات مرتبط(attacked):
attacker ضاربقانون ـ فقه : لصورزش : مهاجم
attacking line ورزش : خط حمله
attacking تک کنندهعلوم نظامى : در حال تک
attackman مامور حمله( لاکراس)ورزش : مامور حمله
attacks کلمات مرتبط(attacks):
attacting zone ورزش : منطقه دروازه
attacting کلمات مرتبط(attacting):
attainability قابلیت حصول
attaining one's majority قانون ـ فقه : بالغ شدن
attaining کلمات مرتبط(attaining):
attandance کلمات مرتبط(attandance):
attantion کلمات مرتبط(attantion):
attemper ملایم کردن ،نرم کردن ،امیختن ،معتدل کردن ،جور کردن
attemptable قابل دست اندازى
attempted murder شروع به قتل عمدقانون ـ فقه : قتل ناتمام
attempted rape شروع به تجاوز جنسىقانون ـ فقه : تجاوز ناتمام
attempted theft شروع به سرقتقانون ـ فقه : سرقت ناتمام
attempted کلمات مرتبط(attempted):
attempter قانون ـ فقه : شروع کننده به جرم
attempting to commit murder قانون ـ فقه : شروع کردن به قتل عمد
attempting to commit rape قانون ـ فقه : شروع کردن به تجاوز جنسى
attempting to inflict injury قانون ـ فقه : شروع به ایراد جرح
attempting to steal قانون ـ فقه : شروع کردن به سرقت
attempting کلمات مرتبط(attempting):
attendance of a doctor ورزش : حضور پزشک روى رینگ بوکس
attended operation کامپیوتر : عملکرد با مراقب
attensity وضوح حسىروانشناسى : در نظریه تیچز
attention deficit روانشناسى : کاستى توجه
attention span روانشناسى : فراخناى توجه
attention to orders توجه کنیدعلوم نظامى : توجه
attention to port (starboard) علوم نظامى : احترام به سمت چپ یا راست کشتى افراد نظر به راست یا چپ ناو
attention-getting روانشناسى : توجه طلب
attention-seeking روانشناسى : توجه طلب
attentively از روى دقت یا توجه
attentiveness توجه ،دقت ،مواظبت
attenuant رقیق کننده ،محلل ،اب کننده
attenuation coefficient ضریب میرایى ،ضریب استهلاکعلوم مهندسى : ضریب دمفونگشیمى : ضریب تضعیف
attenuation compensation تعادل میرایى ،جبران میرایىعلوم مهندسى : تصحیح اعوجاج
attenuation constant شیمى : ثابت تضعیف
attenuation factor ضریب فرسایش انرژى موجشیمى : ثابت تضعیفعلوم نظامى : ضریب افت قدرت امواج
attenuation length شیمى : طول تضعیف
attenuation mean free path شیمى : مسافت ازاد میانگین در تضعیف مسافت تضعیف
attenuator شیمى : تضعیف کننده
attenute باریک ،نازک ،رقیق ،سبک
attestation clause عبارتى که در ذیل اسناد بلافاصله قبل از اسامى گواهى کنندگان امضا،امضا کننده سندقانون ـ فقه : ذکر مى شود و مفادا حاکى از ان است که ایشان امضا وى را از هر جهت تصدیق مى کنند
attested copy قانون ـ فقه : رو نوشت مصدق
attested کلمات مرتبط(attested):
attestor گواهى دهنده گواه
atticism تعبیر یا اصطلاح اتنى ،لهجه اتنى
attitude control علوم هوایى : کنترل وضعیت هواپیما
attitude director indicator علوم نظامى : دستگاه نشان دهنده عملیات دستگاه هدایت زاویه تقرب هواپیما به باند
attitude gyro علوم هوایى : الت نشان دهنده پروازى که توسط ژایرو کارمیکند
attitude indicator علوم نظامى : دستگاه نشان دهنده زاویه تقرب
attitude motor علوم هوایى : موتورهاى راکت کوچک براى کنترل وضعیت رسانگر فضایى در حال حرکت
attitude survey روانشناسى : زمینه یابى نگرش
attitude test روانشناسى : ازمون نگرش
attitudinal روانشناسى : نگرشى
attmpted کلمات مرتبط(attmpted):
atto کامپیوتر : معناى پیشوندى با معناى یک تریلیونم یا بیلیونیوم یک بیلیوننجوم : اتوعلوم هوایى : پیشوندى به معناى ¹ 1به توان-18
attorney at low قانون ـ فقه : وکیل دعاوى
attorney with right of substitution قانون ـ فقه : وکیل با حق توکیل ،وکیل در توکیل
attorney with right of subtitution قانون ـ فقه : وکیل در توکیل
attorney-at-law قانون ـ فقه : وکیل دعاوى
attorneygeneral مدعى العموم
attorneygeneralship مدعى العمومى
attornment قبول و شناسایى موجر یا ارباب تازه
attractability مجذوبیت
attracticm کلمات مرتبط(attracticm):
attraction force نیروى جاذبهشیمى : نیروى جاذبهورزش : نیروى ربایش
attraction of current الکترونیک : جاذبه میدان
attractive field شیمى : میدان جاذبه
attractive force علوم مهندسى : نیروى جاذبه
attractive goods بازرگانى : کالاهاى جذاب
attractive potential شیمى : پتانسیل جاذب
attractively بطور کشنده یا جاذب
attractiveness فریبندگى ،دلربائى
attration کشش ،جذب ،جاذبه ،کشندگى
attrib کامپیوتر : فرمان اتریب
attributed قانون ـ فقه : منسوب
attributes of god صفات یا اسامى خدا
attributes کلمات مرتبط(attributes):
attributively بطور اسنادى ،بطور مستقیم چنانکه صورت فرع پیدا کند
attrition (test) معمارى : ازمایش خرد شدگى
attrition minefield میدان مین فرسایشىعلوم نظامى : میدان مین فرساینده دریایى
attrition rate میزان کاهش توان رزمىعلوم نظامى : نواخت فرسایش سرعت فرسایش
attrition sweeping پاکسازى میدان مین فرسایشىعلوم نظامى : مین روبى ضد عملیات فرسایشى دشمن
attrney کلمات مرتبط(attrney):
au u. horse اسب شرور
au کلمات مرتبط(au):
aubert phenomenon روانشناسى : پدیده اوبرت
aubert-forster phenomenon روانشناسى : پدیده اوبرت - فورستر
aubert کلمات مرتبط(aubert):
auction sale without reserve قانون ـ فقه : فروش به وسیله حراج بدون ذکر قیمت پایه
auction sale قانون ـ فقه : فروش به وسیله حراجبازرگانى : مزایده فروش
audaciously بى باکانه ،از روى بى پروایى ،جسورانه
audaciousness بى باکى ،بى پروایى ،گستاخى ،جسارت
audi(t)o-oculogyric reflex روانشناسى : بازتاب دیدارى - شنیدارى
audi کلمات مرتبط(audi):
audibility limit روانشناسى : حد شنودپذیرى
audibility range روانشناسى : دامنه شنودپذیرى
audible frequency علوم مهندسى : فرکانس شنوایى
audient شنونده
audio amplifier امپلى فایر صوتىعلوم مهندسى : تقویت کننده صوتىالکترونیک : فزونساز صوتى
audio device کامپیوتر : دستگاه سمعى
audio mixer میکسر صوتى تلویزیونىعلوم مهندسى : مخلوط کننده صوتى
audio oscillator الکترونیک : اوسیلاتور صوتى
audio range علوم مهندسى : ناحیه صوتى
audio reception علوم مهندسى : دریافت صوتى
audio response device کامپیوتر : دستگاه جواب دهنده سمعى
audio transformer الکترونیک : مبدل صوتى
audio-frequency amplifier الکترونیک : فزونساز صوتى
audiogenic روانشناسى : اوازاد
audiogram روانشناسى : نگاره شنوایى
audiogravic illusion روانشناسى : خطاى ادراکى حرکتى - شنیدارى
audiogravic کلمات مرتبط(audiogravic):
audiogyral illusion روانشناسى : خطاى ادراکى حرکتى - شنیدارى
audiogyral کلمات مرتبط(audiogyral):
audiology روانشناسى : شنودشناسى
audiometry روانشناسى : شنوایى سنجى
audion علوم مهندسى : صوتالکترونیک : اودیون
audiotape روانشناسى : نوار شنیدارى
audiovisual aids روانشناسى : ابزارهاى کمکى دیدارى - شنیدارى
audiovisual دیدارى - شنیدارىروانشناسى : سمعى - بصرىعلوم نظامى : سمعى و بصرى
audit departmant اداره ممیزىقانون ـ فقه : اداره حسابرسى
audit office دفتر حسابرسىبازرگانى : اداره حسابرسى
auditor general سر ممیز کل ،بازرس کلقانون ـ فقه : سر حسابرس کل
auditorius کلمات مرتبط(auditorius):
auditormeatus مجراى گوش
auditorship ممیزى ( حسابدارى)
auditory acuity روانشناسى : تیزحسى شنیدارى
auditory agnosia روانشناسى : ادراک پریشى شنیدارى
auditory aphasia روانشناسى : زبان پریشى شنیدارى
auditory apperception test روانشناسى : ازمون اندریافت شنیدارى
auditory hallucination روانشناسى : توهم شنیدارى
auditory labyrinth روانشناسى : حلزون شنوایى
auditory nerve روانشناسى : عصب شنوایى
auditory ossicles روانشناسى : استخوانچه هاى شنوایى
auditory projection area ناحیه ادراک شنیدارى( مغز)روانشناسى : ناحیه ادراک شنیدارى
auditory type روانشناسى : سنخ شنیدارى
audress کلمات مرتبط(audress):
aufbau principle شیمى : اصل بناگذارى
aufbau کلمات مرتبط(aufbau):
augger کلمات مرتبط(augger):
augmentation support set علوم نظامى : دستگاه تکمیلى ناوبرى هوایى در فرودگاه
augmented turbofan علوم هوایى : توربوفن مجهز به سیستم پس سوز
augmented کلمات مرتبط(augmented):
augmenting کلمات مرتبط(augmenting):
augmentor تقویت کنندهعلوم نظامى : افزاینده قدرت موتور
augural تفالى مبنى بر پیشگویى ،حاکى از خیر یا شر در اینده
augustness بزرگى ،عظمت ،مهابت
aulay کلمات مرتبط(aulay):
aulic دربارى
aunts related through both parents قانون ـ فقه : عمات ابوینى
aunts related through only one parent قانون ـ فقه : عمات ابى یا امى
aunts عمه ،خاله ،زن دایىقانون ـ فقه : زن عمو
aur کلمات مرتبط(aur):
aura cursoria روانشناسى : سرگردانى پیش صرعى
aurally-handicapped روانشناسى : معلول شنیدارى
aurally کلمات مرتبط(aurally):
auricle لاله گوش ،دهلیز قلب ،گوشک دل
auricualte گوشک دار
auricula پامچال زرد
auriform گوش مانند،گوشوار
auriga (aur) ممسک الاعنه ،گیرنده عنانعلوم دریایى : ارابه ران
auriga ارابه ران ،ممسک الاعنهنجوم : گیرنده ریسمان اوریگا
aurigae ارابه ران ،ممسک الاعنهنجوم : گیرنده ریسمان اوریگا
aurilave گوش پاک کن
auriscope گوش بین
aurist پزشک گوش ،متخصص گوش
aurora australis شفق جنوبى ،فجر جنوبىنجوم : سپیده جنوبى
auroral فجرى ،طلوعى ،سرخ چون شفق ،مربوط به نور شمالى
aurorean مربوط به نور شمالى ،فجرى
aurum (au) علوم هوایى : طلا
aurum طلا،زر
auscultator گوش کننده صداهاى درونى بدن
ausformig علوم مهندسى : سخت گردانى اوستینیتى
auspice تطیر،تفال از روى پر و از مرغان فال ،سایه حمایت ،توجهات ،حسن توجه
auspiciously بمبارکى ،بطور مساعد
auspiciousness خجستگى ،فرخندگى ،بختیارى ،مساعد بودن
austemper سخت گردانى حرارتىعلوم مهندسى : سخت گردانى باینیت
austempering علوم مهندسى : تغییرات فیزیکى که در دماى ثابت براى بدست اوردن باینات از استنیت انجام مى گیرد
austenic steel فولاد استنیتیکىعلوم مهندسى : فولاد استنیت
austenic کلمات مرتبط(austenic):
austenitic manganese steel علوم مهندسى : فولاد منگنز دار سخت شده
austenitic کلمات مرتبط(austenitic):
austenitize علوم مهندسى : سخت کردن لایه هاى استنیتى ساختار استنیتیکى را سخت کردن
austere fiscal policy قانون ـ فقه : سیاست مالى مضیق
austerely بدرشتى ،با ترشرویى
australe کلمات مرتبط(australe):
australia استرالیا
australian crawl ورزش : کرال دو ضربه اى
australian pursuit ورزش : مسابقه تعقیبى 8 نفره دوچرخه سوارى
australian استرالیائى
australis کلمات مرتبط(australis):
austria اطریش
austrian school روانشناسى : مکتب اتریشىبازرگانى : یزر و بوهم باورک
austrian اطریشى
authentic document مدرک اصلى ،اصل سندقانون ـ فقه : سند صحیحعلوم نظامى : مدارک اصلى سند اصلى
authentical صحیح ،معتبر،موثق
authenticate (to) صحت و اعتبار چیزى را گواهى کردن تعیین معرف کردنعلوم نظامى : اعلام نشانى کردن
authentication code سیستم نشانى رمزىعلوم نظامى : معرفهاى رمزى
authentication equipment وسایل تعیین معرفعلوم نظامى : وسایل تعیین نشانى
authentication system سیستم تعیین معرفعلوم نظامى : سیستم تعیین و اعلام نشانى
authenticator تایید کننده اعتبار اسناد،اعلام کننده نشانىعلوم نظامى : تعیین کننده سیستم نشانى
automatic data processing system علوم نظامى : سیستم پرورش خودکار اطلاعات سیستم پرورش اطلاعات کامپیوترى
automatic data processing کامپیوتر : پردازش خودکار داده هاعلوم نظامى : پرورش اطلاعات خودکار سیستم اطلاعات کامپیوترى
automatic digital network شبکه عددى کامپیوترىعلوم نظامى : شبکه مبادله اطلاعات کامپیوترى
automatic direction finder علوم هوایى : جهت یاب اتوماتیک
automatic door switch الکترونیک : کلید خودکار در
automatic drilling machine علوم مهندسى : دستگاه درل خودکار
automatic drop الکترونیک : اتصال خودکار
automatic error correction تصحیح خودکار اشتباهکامپیوتر : اصلاح خودکار خطا
automatic fire اتش خودکارعلوم نظامى : تیراندازى خودکار
automatic flanging machine علوم مهندسى : ماشین خم حلبى سازى
automatic flasher الکترونیک : چشمکزن خودکار
automatic focusing الکترونیک : تمرکز خودکار
automatic font downloading کامپیوتر : استقرار خودکار فونت
automatic forming machine علوم مهندسى : دستگاه قالب بندى خودکار
automatic frequency control الکترونیک : ناظم خودکار بسامد
automatic gain control علوم مهندسى : کنترل بازده بطور خودکارالکترونیک : ناظم خودکار فزونسازى
automatic gear cutting machine علوم مهندسى : ماشین فرز چرخ دندانه
automatic grinder علوم مهندسى : چرخ سمباده خودکار
automatic guarantee قانون ـ فقه : ضمان قهرى
automatic guarantees قانون ـ فقه : ضمان قهرى
automatic hobbing machine علوم مهندسى : ماشین فرز چرخ دنده مارپیچى خودکار
automatic hyphenation کامپیوتر : خط تیره گذارى خودکار
automatic interrupt قطع خودکارکامپیوتر : وقفه خودکار
automatic lathe for taper turning علوم مهندسى : ماشین تراش مخروطى
automatic lathe operator علوم مهندسى : اپراتور ماشین تراش خودکار
automatic lathe علوم مهندسى : ماشین تراش خودکار
automatic levelling علوم نظامى : سیستم متعادل کننده خودکار هواپیما سیستم ترازکننده خودکار
automatic loader کامپیوتر : بارکن خودکار
automatic machine دستگاه خودکارعلوم مهندسى : ماشین تراش
automatic measuring system علوم مهندسى : سیستم اندازه گیرى خودکار
automatic mechanism علوم مهندسى : مکانیزم خودکار
automatic message switching message switching،راه گزینى خودکار پیامکامپیوتر : انتخاب خودکار پیام
automatic milling machine علوم مهندسى : دستگاه فرز خودکار
authenticity of a document قانون ـ فقه : اعتبار سند
authenticity of document قانون ـ فقه : صحت سند
author language کامپیوتر : زبان برنامه نویسى که به منظور طراحى برنامه هاى اموزشى براى سیستم CAI یا فرمان توسط کامپیوتر استفاده مى شود زبان تالیف
authorial موبوط به مصنف یا نویسنده
authoring system کامپیوتر : سیستم مسئول
authoring کلمات مرتبط(authoring):
authorise مجاز نمودنبازرگانى : اختیار دادن
authorised clerk واسطه مجازبازرگانى : کارمند صلاحیت دار
authorised مجازبازرگانى : مختار
authoritarainism اتوریتاریانیسمقانون ـ فقه : نقطه مقابل اندیویدوالیسم و عبارت از حکومتى است که در ان ازادى فردى به طور کامل تحت الشعاع قدرت دولت قرار گیرد . قدرت دولت معمولا در گروه کوچکى از پیشوایان متمرکز و متجلى مى شود
authoritatively امرانه ،مقتدرانه
authorities اولیاى امور
authority figure روانشناسى : مظهر قدرت
authority symbol روانشناسى : نماد قدرت
authority ties of the state اولیا امورقانون ـ فقه : مصادر امور
authorizations اختیارات ،مصوبات ،اختیارعلوم نظامى : اجازه
authorized allowance supplies سهمیه مجاز امادعلوم نظامى : سهمیه اماد مجاز
authorized allowance سهمیه مجاز،حق ،مزایاعلوم نظامى : مزایاى قانونى
authorized bank قانون ـ فقه : بانک مجاز
authorized level of organization سطح مجاز پرسنل سازمانىعلوم نظامى : سطح مجاز سازمانى
authorized manpower نیروى انسانى مجازعلوم نظامى : استعداد پرسنلى مجاز
authorized parts list لیست قطعات مجازعلوم نظامى : سهمیه مجاز قطعات
authorized program کامپیوتر : برنامه مجاز
authorized stockage list صورت شارژ انبارعلوم نظامى : لیست ذخیره انبار مجاز
authorized stoppage علوم نظامى : برداشت قانونى از حقوق افراد کسورات قانونى از حقوق
authorized strength of theater علوم نظامى : استعداد مجاز صحنه عملیات از نظر پرسنلى
authorized strength استعداد مجاز( پرسنلى)علوم نظامى : استعداد مجاز
authorized مجاز،در اختیار قرار داده شدهقانون ـ فقه : ماذونعلوم نظامى : مجاز به اجازه استفاده داده شده
authorrized قانون ـ فقه : مجاز
authors fees قانون ـ فقه : حق التالیف
authors کامپیوتر : افرادى که تهیه کننده دستورالعمل ها براى سیستم هاى CIM یا اموزش توسط کامپیوتر مى باشد
authortity کلمات مرتبط(authortity):
autia هنجار پذیرى( کاتل)روانشناسى : هنجار پذیرى
auto answer کامپیوتر : خود جواب
auto body sheet علوم مهندسى : بدنه اتومبیل
auto body علوم مهندسى : اطاق اتومبیل
auto cad کامپیوتر : اتوکد
auto cat هواپیماى رله کنندهعلوم نظامى : هواپیماى واسطه مخابراتى
auto dial کامپیوتر : خود شماره گیر
auto dialing modem کامپیوتر : مدم خود شماره گیر
auto drome ورزش : پیست اتومبیل رانى
auto lean علوم هوایى : مخلوط رقیق سوخت و هوا که نسبت ان توسط کنترل کننده اتوماتیک در کاربوراتور ثابت نگاهداشته میشود
auto load کامپیوتر : خود بارکن
auto racing ورزش : مسابقه اتومبیل رانى
auto radio رادیوى اتومبیلعلوم مهندسى : گیرنده اتومبیل
auto repeat کامپیوتر : خود تکرار
auto restart کامپیوتر : شروع دوباره به صورت خودکار
auto rich علوم هوایى : مخلوط غلیظ سوخت و هوا که نسبت ان توسط کنترل کننده مخلوط اتوماتیک در کاربوراتور ثابت نگهداشته میشود
auto-ignition علوم هوایى : خودسوزى
auto-starter الکترونیک : استارت خودکار
auto-transformer الکترونیک : اتو - ترانسفورماتور
automatic mixture control علوم هوایى : کنترل غلظت اتوماتیک
automatic mode switching کامپیوتر : راه گزینى حالت خودکار
automatic phase control الکترونیک : ناظم خودکار فاز
automatic pipet شیمى : پى پت خودکار
automatic program control علوم مهندسى : کنترل برنامه بطور خودکار
automatic punching machine علوم مهندسى : دستگاه منگنه خودکار
automatic recalculation کامپیوتر : محاسبه مجدد خودکار
automatic record changer الکترونیک : گرام خودکار
automatic recovery program برنامه ترمیمى خودکارکامپیوتر : برنامه بازیابى اتوماتیک
automatic reel ورزش : قرقره خودکار ماهیگیرى
automatic regulation الکترونیک : تنظیم خودکار
automatic release date علوم نظامى : تاریخ انقضاى عمر قانونى وسایل سررسید عمر قانونى
automatic release علوم مهندسى : قطع کننده خودکار
automatic return علوم نظامى : سیستم عودت خودکار وسایل
automatic rifle تفنگ خودکارعلوم نظامى : توپ خودکار
automatic roughing lathe علوم مهندسى : ماشین تراش سایشى خودکار
automatic sawing machine علوم مهندسى : دستگاه اره خودکار
automatic screw machine علوم مهندسى : دستگاه پیچ خودکار
automatic screw steel علوم مهندسى : فولاد برش - ازاد
automatic search jammer دستگاه پخش پارازیت خودکار در دستگاههاى ردیابىعلوم نظامى : دستگاه پخش پارازیت خودکار
automatic spark advance الکترونیک : میزان کردن خودکار
automatic speaking روانشناسى : ناهشیارگویى
automatic speed selector علوم مهندسى : سلکتور اتوماتیک
automatic stabilizer بازرگانى : تثبیت کننده خودکار
automatic steering device علوم دریایى : سکان خودکار
automatic stub lathe ماشین تراش( پیچ)علوم مهندسى : ماشین تراش
automatic supply سیستم اماد خودکارعلوم نظامى : روش خودکار اماد
automatic take ورزش : تغییر پایگاه
automatic telephone system علوم مهندسى : سیستم تلفن خودکارالکترونیک : تلفن خودکار
automatic telephone علوم مهندسى : تلفن خودکار
automatic terminal information service علوم هوایى : ارسال مداوم اطلاعات غیر کنترلى ثبت شده در مناطق ترمینالهاى دذاراى ترافیک سنگین
automatic throttle علوم نظامى : ساسات خودکار
automatic time switch الکترونیک : کلید ساعتى
automatic timing advance علوم مهندسى : تنظیم کننده خودکار
automatic tipper علوم مهندسى : تخلیه کننده خودکار
automatic titrator شیمى : تیترکننده خودکار
automatic toll exchange علوم مهندسى : مرکز تلفن خودکار سیستم سلکتورى
automatic toss روش پرتاب خودکار بمبعلوم نظامى : پرتاب خودکار بمب
automatic tracking الکترونیک : تعقیب خودکار
automatic treatment زیست شناسى : تسویه خودکار
automatic trim علوم نظامى : روش کنترل خودکار لغزش یا انحراف جانبى هواپیما از روى مسیر
automatic tuning الکترونیک : میزانساز خودکار
automatic turning shop علوم مهندسى : کارگاه تراشکارى
automatic voice network علوم نظامى : شبکه صوتى خودکار
automatic volume control الکترونیک : ناظم خودکار صدا
automatic volume expansion الکترونیک : گسترش خودکار صدا
automatic water level recorder (am) معمارى : تراز اب نگار خودکار
automatic weapon جنگ افزار خودکارعلوم نظامى : سلاح خودکار
automatic welding machine علوم مهندسى : دستگاه جوشکارى خودکار
automatic welding علوم مهندسى : جوشکارى اتوماتیک
automatic writing روانشناسى : ناهشیار نویسى
automatic-reset circuit breaker علوم هوایى : محافظت کننده مدر که با افزایش بیش از حد مجاز مدار را قطع میکند
automatograph روانشناسى : خودکارى نگار
automaton chessplayer ورزش : شطرنج باز اوتومان
automatous فنرى ،خودکار
automnal پاییزه ،خزانى
automobile battery الکترونیک : باترى اتومبیل
automobile body sheet علوم مهندسى : بدنه اتومبیل
automobile body علوم مهندسى : اطاق اتومبیل
automobile engine علوم مهندسى : موتور اتومبیل
automobile fuse الکترونیک : فیوز اتومبیل
automobile gear transmission علوم مهندسى : گیربکس اتومبیل
automobile radio equipment علوم مهندسى : رادیوى اتومبیل
automobile trade علوم مهندسى : صنعت یا تجارت اتومبیل
automonitor ثبت کننده عملیات کامپیوترکامپیوتر : برنامه کامپیوترى که وظایف عملیاتى کامپیوتر را ثبت مى کند
automotive engine علوم مهندسى : موتور اتومبیل
automotive engineer علوم مهندسى : مهندس مکانیک
automotive engineering تکنولوژى اتومکانیکعلوم مهندسى : مهندسى مکانیک اتومبیل
automotive industry علوم مهندسى : صنعت اتومبیل
automotive wrench علوم مهندسى : اچار اتومبیل
automyosophobia روانشناسى : گنده تن هراسى
autonomous consumption بازرگانى : مصرف مستقل
autonomous investment قانون ـ فقه : سرمایه مستقل از درامد ملىبازرگانى : سرمایه گذارى مستقل
autonomous operation عملیات مستقلعلوم نظامى : عملیات ازاد
autonomous variable بازرگانى : متغیر مستقل
autooxidant شیمى : خوداکسنده
autooxydation شیمى : خوداکسایش
autophilia روانشناسى : خود شیفتگى
autophobia خودهراسىروانشناسى : تنهایى هراسى
autopilot علوم هوایى : خلبان اتوماتیک
autoplasty پیوند از خود بخود
autopolling کامپیوتر : خود نمونه بردارى
autoprotolysis شیمى : خود پروتونکافت
autopsychosis روانشناسى : روان پریشى خود - محور
autorepeat key کامپیوتر : کلید تکرار خودکار
autorepeat کلمات مرتبط(autorepeat):
autorotation روش فرود اضطرارى هلیکوپترعلوم هوایى : خود گردشىعلوم نظامى : روش فرود اضطرارى به علت نقص فنى
autosave کامپیوتر : ضبط خودکار
autoscope روانشناسى : خودکارى نگار
autoscore کامپیوتر : در پردازش کلمه دستورالعملى است که باعث مى شود تا زیر متن خط کشیده شود
autostart routine کامپیوتر : روال اغازگر خودکار
autostart کلمات مرتبط(autostart):
autosyn علوم هوایى : هماهنگ کننده خودکار
autotopagnosia روانشناسى : ادراک پریشى اندامى
autotrace کامپیوتر : اثر خودکار
autotrack الکترونیک : تعقیب خودکار
autre fois acquit قانون ـ فقه : قضیه محکوم بها در امور جزایى
autre کلمات مرتبط(autre):
autumnal equinox اعتدال پائیزى ،نقطه اعتدال پاییزى( هیئت)نجوم : برابران پائیزى اعتدال خریفىعلوم نظامى : نقطه عبور خورشید از استواى نجومى در اول پاییزعلوم دریایى : اعتدال پاییزى
auxiliary activity قانون ـ فقه : فعالیت فرعى
auxiliary base line علوم مهندسى : باز کمکىعلوم نظامى : باز کمکى
auxiliary charger عمران : شارژکننده کمکى
auxiliary circuit الکترونیک : مدار یدکى
auxiliary construction معمارى : ساختمان کومکى
auxiliary contours خطوط میزان منحنى واسطهعلوم نظامى : خطوط میزان منحنى تکمیلى
auxiliary control surfaces علوم هوایى : سطوح فرامین کمکى
auxiliary ego روانشناسى : خود کمکى
auxiliary electrode الکترونیک : الکترود کمکىشیمى : الکترود کمکى
auxiliary fleet علوم دریایى : ناوگان تدارکاتى
auxiliary flight surfaces علوم هوایى : سطوح پرواز کمکى
auxiliary forces قواى کمکىقانون ـ فقه : نیروى کمکى
auxiliary landing field (alf) علوم نظامى : فرودگاه کمکى
auxiliary machinery دستگاههاى کمکىعلوم نظامى : ماشینهاى فرعى ماشینهاى کمکى
auxiliary operation عمل کمکى ،عملیات کمکىکامپیوتر : عملکرد کمکى
auxiliary power unit علوم هوایى : واحد قدرت کمکى
auxiliary rotor علوم هوایى : رتور کمکى
auxiliary sailing vessel علوم دریایى : کشتى بادى موتوردار
auxiliary section معمارى : برش کومکى
auxiliary service علوم دریایى : خدمات جنبى
auxiliary ship علوم دریایى : کشتى تدارکاتى
auxiliary spark gap الکترونیک : دهانه جرقه یدکى
auxiliary switch الکترونیک : کلید فرعى
auxiliary target هدف کمکىعلوم نظامى : نقطه کمکى
auxiliary value (am) مقدار کومکىمعمارى : ارزش کومکى
auxiliary view علوم هوایى : نماى کمکى
auxiliary work معمارى : کارهاى اضافى
auxochrome شیمى : رنگیار
avaiiability فراهم بودن ،موجود بودن ،بدرد خوردن ،شرط یا صفت لازم
availabe time کامپیوتر : زمان مورد قبول
availabe کلمات مرتبط(availabe):
availability edit علوم نظامى : بررسى موجود بودن اقلام درخواستى
availability factor علوم نظامى : ضریب امادگى عملیاتى هواپیماها یا ناوها ضریب قابلیت استفاده
availability principle روانشناسى : اصل دسترسى پذیرى
available balance بازرگانى : مانده موجود
available by بازرگانى : در دسترس از طریق.....
available cash قانون ـ فقه : موجودى بانک بدون در نظر گرفتن چکهایى که در دست مشتریان است و هنوز به بانک ارائه نشده است
available goods بازرگانى : کالاهاى موجود
available magnification شیمى : بزرگنمایى مفید
available payload ظرفیت وزنى یا حجمى وسیلهعلوم نظامى : بازده قابل استفاده وسیله
available storage capacity معمارى : گنجایش مفید مخزن
available supply rate (asr) نواخت اماد موجودعلوم نظامى : نواخت اماد مهمات موجود
available with بازرگانى : در دسترس نزد.....
availably سودمندانه
avalanch زیست شناسى : بهمن
avalanche cord ریسمان بهمن( کوهنوردى)ورزش : ریسمان بهمن
avalement ورزش : حالت فنرى زانو
avant-courier پیشرو، (در جمع ) پیشاهنگ
avant کلمات مرتبط(avant):
avariciously از روى طمع
avariciousness لئامت ،خست ،ازمندى
avco cup ورزش : جام جهانى انجمن هاکى
avco کلمات مرتبط(avco):
avegadro's principle علوم هوایى : قانون اووگادرو
avegadro کلمات مرتبط(avegadro):
avenger of blood قانون ـ فقه : ولى دم
aventurin سنگ دلربا،حجرالبرق
aventurous پرحادثه ،مخاطره طلب ،مخاطره امیز
avenue خیابان ،راه ،کوچه باغعمران : خیابان اصلى
avenues of approach معابر وصولىعلوم هوایى : راههاى نفوذى مسیرهاى تقربعلوم نظامى : راههاى نفوذى مسیرهاى تقرب
avenues کلمات مرتبط(avenues):
average adjuster بازرگانى : کارشناس تعیین خسارت بیمه
average adjustment بازرگانى : تصفیه خسارت
average annual precipitation عمران : متوسط بارندگى سالینه
average available discharge بده میانگینى دسترسمعمارى : بده متوسط مفید
average bond ضمانت نامه جبران خسارت( در بیمه)بازرگانى : ضمانتنامه پرداخت خسارت دریائى ،ضمانت نامه جبران خسارت
average clause بند یا ماده خسارت( در بیمه دریایى)قانون ـ فقه : عبارتى که در بیمه نامه دریایى درج مى شود و حاکى از ان است که برخى از کالاها از شمول این خسارت خارج مى باشدبازرگانى : بند یا ماده خسارت
average conditions شرایط عادىعلوم نظامى : شرایط متوسط
average cost pricing بازرگانى : قیمت گذارى بر اساس هزینه متوسط
average cost هزینه متوسط،میانگین هزینهقانون ـ فقه : میانگین هزینه هاى تولیدى هر واحدبازرگانى : هزینه متوسط
average costs قانون ـ فقه : معدل هزینه کل محصولات
average degree of polymerization شیمى : درجه متوسط بسپارش
average depth علوم نظامى : عمق متوسط
average deviation شیمى : انحراف میانگینروانشناسى : انحراف متوسطبازرگانى : انحراف متوسط
average discharge بده میانگینمعمارى : بده متوسط
average efficiency الکترونیک : بازده متوسط
average error شیمى : خطاى میانگین
average evoked potential (aep) روانشناسى : پتانسیل فراخوانده متوسط
average expense بازرگانى : هزینه متوسط
average fixed cost بازرگانى : هزینه ثابت متوسط
average flow بده میانگینمعمارى : جریان متوسط
average heading جهت متوسط مسیرعلوم نظامى : جهت متوسط هواپیما
average input بازرگانى : نهاده متوسط
average intensity علوم هوایى : شدت جریان متوسط
average kinetic energy شیمى : انرژى متوسط جنبشى
average latency رکود متوسطکامپیوتر : تاخیر متوسط
average life عمر میانگینقانون ـ فقه : عمر متوسط اقلام دارائىشیمى : عمر متوسط
average limit of ice علوم نظامى : حد متوسط یخ
average marginal relationship بازرگانى : رابطه مفاهیم متوسط و نهائى
average molecular speed شیمى : سرعت مولکولى متوسط
average net return بازرگانى : بازده خالص متوسط
average output بازرگانى : محصول متوسط
average particular قانون ـ فقه : خسارت وارده بر کشتى
average payment بازرگانى : پرداخت متوسط
average price قیمت متوسطبازرگانى : میانگین قیمت ،قیمت متوسط
average product قانون ـ فقه : تولید متوسطبازرگانى : محصول متوسط
average productivity بهره دهى متوسطبازرگانى : بازدهى متوسط
average propensity to consume (apc) میل متوسط به مصرفبازرگانى : نسبتى از درامد که به مصرف اختصاص مى یابد
average propensity to save (aps) میل متوسط به پس انداز،نسبتى از درامد که به پس انداز اختصاص مى یابدبازرگانى : APS = s/y
average purchase rate بازرگانى : نرخ متوسط خرید
average radius (am) شعاع میانه ،شعاع میانگاه( بقیاس)معمارى : شعاع میانگاه
average reaction rate شیمى : سرعت متوسط واکنشورزش : مقدار متوسط واکنش
average return بازرگانى : بازده متوسط
average revenue product بازرگانى : درامد متوسط محصول
average revenue قیمت عادى ،قیمتى که خریدار مى پردازدقانون ـ فقه : درامد متوسطبازرگانى : درامد متوسط
average speed سرعت متوسطورزش : سرعت متوسطعلوم نظامى : سرعت متوسط حرکت
average stater بازرگانى : کارشناس تعیین خسارت بیمه
average strength استعداد پرسنلى متوسطعلوم نظامى : میانگین استعداد پرسنلى
average tax rate بازرگانى : نزخ متوسط مالیات
average total cost بازرگانى : هزینه متوسط کل
average value مقدار میانگین ،مقدار متوسطالکترونیک : میانگینشیمى : مقدار متوسطورزش : ارزش میانگین
average variable cost هزینه متوسطقانون ـ فقه : متغیربازرگانى : هزینه متوسط متغیر
average voltage الکترونیک : ولتاژ متوسط
average yield بازرگانى : بازده متوسط
averagely بطور متوسط
averaging کلمات مرتبط(averaging):
averagly روى هم رفته ،بطور متوسط
averia گله ،اغنامقانون ـ فقه : احشام
averruncator یکجور قیچى که با ان شاخه هاى بلندتر از قدرس را میزنند
aversely بطور مخالف
aversion therapy روانشناسى : درمان اجتنابى
aversive stimulus روانشناسى : محرک ازارنده
aversive روانشناسى : ازارنده
avertible برگردانى ،قابل دفع
aves طبقه مرغان
avessel کلمات مرتبط(avessel):
aviation badge ارم خلبانىعلوم نظامى : نشان خلبانى هوانیروز
aviation channels الکترونیک : کانالهاى هوایى
aviation duty شغل پروازىعلوم نظامى : شغل خلبانى
aviation fuel علوم نظامى : سوخت هواپیما
aviation gasoline علوم مهندسى : بنزین هواپیما
aviation life support equipment علوم نظامى : وسایل حفظ جان مسافرین در پرواز سینه بند نجات
aviation medicine طب هوایىعلوم نظامى : سیستم پزشکى هوایى
aviation ordnance , man (ao) علوم نظامى : متخصص جنگ افزار هواپیما
aviation pay فوق العاده پروازعلوم نظامى : معاش هوایى سختى خدمت هوایى
aviation psychology روانشناسى : روانشناسى هوانوردى
aviation snips علوم هوایى : قیچى دستى مرکبى براى بریدن ورقه هاى فلزى
aviation sotre keeper (ask) علوم نظامى : انبار دار قسمت هواپیمایى
aviation structural mechanic (asm) علوم نظامى : مکانیک بدنه هواپیما
aviation weather علوم هوایى : مشخصات ویژه اب و هوایى که به پرواز و عملکرد هواپیما مربوط میشود
aviation-aeronautics علوم هوایى : هوانوردى
aviationelectronic علوم هوایى : بکارگیرى الکترونیک در صنعت هوانوردى یا فضانوردى
avice کلمات مرتبط(avice):
avicenna ابوعلى سینا
avicular کلمات مرتبط(avicular):
avidly حریصانه ،ازمندانه
aviod دورى کردن از،پرهیزکردن از،طفره زدن از،اجتناب کردن از
avis کلمات مرتبط(avis):
avogadro's number شیمى : عدد اووگادرو
avogadro's principle علوم هوایى : قانون اووگادرو
avogadro کلمات مرتبط(avogadro):
avoidable costs بازرگانى : هزینه هاى قابل اجتناب
avoidable اجتناب پذیر
avoidancae training روانشناسى : اجتناب اموزى
avoidancae کلمات مرتبط(avoidancae):
avoidance behavior روانشناسى : رفتار اجتنابى
avoidance clause بازرگانى : شرط لغو
avoidance conditioning روانشناسى : شرطى کردن اجتنابى
avoidance gradient روانشناسى : شیب اجتناب
avoidance learning روانشناسى : یادگیرى اجتنابى
avoidance of a contract بازرگانى : لغو یک قرارداد
avoidance reaction روانشناسى : واکنش اجتنابى
avoidance-avoidance conflict روانشناسى : تعارض اجتنابى - اجتنابى
avoider کلمات مرتبط(avoider):
avoidless ناگزیر،غیر قابل احتراز
avous پدر بزرگقانون ـ فقه : جد
avowtry قانون ـ فقه : زنا کردن
awain کلمات مرتبط(awain):
awaiting aircraft availability زمان تحت تعمیر بودن هواپیماعلوم نظامى : زمان انتظار در خط تعمیر
awaiting کلمات مرتبط(awaiting):
awakened بیدار ( شده) ،اگاهى یافته
awakening بیدار کننده ،مهیج ،بیدارى ،نهفت ،جنبش
awall کلمات مرتبط(awall):
award a contract بازرگانى : قراردادى را واگذار کردن
award of damages بازرگانى : جبران خسارت
award of experts بازرگانى : نظر کارشناسان
awarding of points ورزش : امتیاز دادن
awarding کلمات مرتبط(awarding):
awards and decorations مدالها و نشانهاعلوم نظامى : جوایز و نشانها
awards کلمات مرتبط(awards):
awarness کلمات مرتبط(awarness):
awb air waybillبازرگانى : بارنامه حمل هوایى
awc کامپیوتر : Association for Women in Computing
aweight کلمات مرتبط(aweight):
awfully بطور مهیب ،بسیار
awfulness وحشت
awg الکترونیک : اندازه امریکایى سیم
awkwardly بطور زشت یا ناهنجار،غیر استادانه ،از روى خام دستى یا ناشى گرى
awkwardness ناشى گرى ،بى لطفى ،زشتى
awkword کلمات مرتبط(awkword):
awned داسه دار ( چون جو)
awoke بیدار
axception کلمات مرتبط(axception):
axel paulsen ورزش : پرش روى یک پا و برگشت روى پاى دیگر
axel ورزش : پرش روى یک پا و برگشت روى پاى دیگر
axeman تبردار،هیزم شکن ،تبرزین دار
axes of an airplane علوم هوایى : محورهاى هواپیما
axes روانشناسى : محورها
axial bond شیمى : پیوند محورى
axial compression عمران : فشار محورى
axial feed method علوم مهندسى : روش تغذیه محورى
axial flow impulse turbine توربین محورىعلوم مهندسى : فشار مستقیم
axial flow turbine علوم مهندسى : توربین محورى
axial flow جریان خطىعمران : جریان محورىعلوم هوایى : جریان محورى
axial ligation شیمى : لیگاندپوشى محورى
axial load عمران : بار محورىمعمارى : بار محورى
axial mining مین گذارى محورىعلوم نظامى : مین گذارى طولى
axial of an aircraft علوم هوایى : محور هواپیما
axial position وضعیت محورىعلوم مهندسى : حالت محورى قرارگاه محورى
axial pressure فشار اسه اىمعمارى : فشار مرکزى
axial rake angle علوم مهندسى : زاویه محورى
axial road جاده طولىعلوم نظامى : جاده طولى منطقه مواصلات
axial rotation symmerty شیمى : تقارن چرخشى محورى
axial route مسیر طولى منطقه عقبعلوم نظامى : جاده طولى منطقه مواصلات
axial runout رانش محورى ،شوک محورىعلوم مهندسى : ضربه محورى
axial section علوم مهندسى : برش محورى
axial stress عمران : تنش محورى
axial thrust فشار محورىعلوم مهندسى : بار محورى
axial vector الکترونیک : بردار محورى
axial-compressor علوم هوایى : کمپرسور جریان خطى
axial-flow compressor علوم هوایى : کمپرسور جریان خطى یا محورى
axial-flow turbine engine علوم هوایى : موتور توربین گاز با کمپرسور جریان خطى
axially parallel موازى محورىعلوم مهندسى : در راستاى محورى
axially symmetric شیمى : متقارن محورى
axially کلمات مرتبط(axially):
axilla زیر بغل
axiomatical بدیهى ،از خود،پیدا
axis of advance علوم نظامى : محور پیشروى
axis of control محور کنترل هواپیماعلوم نظامى : محور کنترل خودکار هواپیما
axis of coordinates علوم مهندسى : محورهاى مختصات
axis of earth magnetic field نجوم : محور میدان مغناطیسى زمین
axis of earth نجوم : محور زمین
axis of rotation محور چرخشعلوم مهندسى : محور دورانشیمى : محور چرخشورزش : محور دوران
axis of signal communication محور ارتباط و مخابراتعلوم نظامى : محور ارتباطات
axis of symmery شیمى : محور تقارن
axis of symmetry علوم هوایى : محور تقارن
axis of the bore محور لولهعلوم نظامى : محور مرکزى لوله
axis of trunnions علوم نظامى : محور قبضیتن توپ
axises کلمات مرتبط(axises):
axisymmetric شیمى : متقارن محورى
axle journal سرمحورعلوم مهندسى : یاطاقان گرد اکسل
axle stub علوم مهندسى : اکسل کوتاه بدون حرکتى که چرخها و پین هاى مفصلى وسیله نقلیه براى راندن ماشین بر روى ان سوار شده و مناسب حرکت زاویه اى محدودى است حول پین هاى مفصلى
axle-box محوردان ،انگشتى محور
axle-pin میل محور،سگدست
axle-tree میله میان دو چرخ
axman تبردار،تبرزین دار
axon hillock روانشناسى : تکمه اکسونى
axon(e) روانشناسى : اکسون
axon کلمات مرتبط(axon):
axtent کلمات مرتبط(axtent):
axunge پیه اب کرده خوک یا غاز
aye aye بله سرکارعلوم نظامى : اطاعت مى شودعلوم دریایى : اطاعت مى شود
aytomobile dealer علوم مهندسى : فروشنده یا دلال اتومبیل
aytomobile کلمات مرتبط(aytomobile):
ay_aye همیشه ،همواره
azarole کونهج ،موشموله
azedarach شالسنجان ،زیتون تلخ
azeotrope point نقطه همجوشىشیمى : نقطه ازئوتروپ
azeotrope کلمات مرتبط(azeotrope):
azeotropic mixture مخلوط همجوششیمى : مخلوط ازئوتروپ
azeotropic کلمات مرتبط(azeotropic):
azide کلمات مرتبط(azide):
azimuth adjustment slide rule علوم نظامى : خط کش محاسبات تنظیم گرا
azimuth angle زاویه گراعلوم نظامى : زاویه گراى نجومى هواپیما
azimuth circle سمت گیر،قطب نماى نجومى هواپیما،زاویه یاب نجومى صفحه قطب نماى کشتىعلوم نظامى : سمت نماعلوم دریایى : دایره سمتیه
azimuth deviation انحراف گراعلوم نظامى : اختلاف گراى نجومى اختلاف سمت هواپیما
azimuth equidistant projection علوم نظامى : وسیله نشان دهنده تعادل سمتى هواپیما
azimuth guidance هدایت هواپیما از نظر سمتىعلوم نظامى : هدایت سمتى هواپیما
azimuth indicator شاخص سمتى هواپیماعلوم نظامى : وسیله نشان دهنده زاویه سمتى هواپیما
azimuth micrometer طبله میکرومتر سمتىعلوم نظامى : وسیله نشان دهنده اجزاى سمت هواپیما
azimuth resolution تقسیمات سمتىعلوم نظامى : اجزاى سمتى هواپیما کوچکترین احاد سمتى
azimuth stabilized ppi الکترونیک : صفحه رادار با سمت ثابت
azimuthal quzntum number شیمى : عدد کوانتومى سمتى
azimuthal کلمات مرتبط(azimuthal):
azine کلمات مرتبط(azine):
azote ازت ،نیتروژن
azotic acid تیزاب
azotometer شیمى : نیتروژن سنج
azrael عزرائیل
azyme نان فطیر،نان ور نیامده
azymic ور نیامده ،فطیر
azymous فطیرى
A حرف‌ اول‌ الفبای‌ انگلیسی‌، حرف‌ اضافه‌ مثبت‌.
A Bomb بمب‌ اتمی‌.
A La Carte (در مورد کاغذ) جداجدا سفارش‌ داده‌ شده‌.
Aardwolf افریقا.
Aardwolf (ج‌.ش‌.) کفتار(atatsirc seletorP) بومی‌ جنوب‌ و مشرق‌
Aaron هارون‌ برادر موسی‌.
Aaron's Beard (گ.ش‌.) گیاهی‌ از خانواده‌ هوفاریقون‌ بنام‌ municylac
Aaron's Beard mucirepyh.
Aaronic مورمن‌ (nomrom).
Aaronic هارونی‌، از نسل‌ هارون‌، جزو گروه‌ کشیشان‌ پایین‌ درجه‌
Ab <غیر> مانند esuBA و laixaBA.
Ab پیشوند لاتین‌ بمعنی‌ <دوراز> و <از> و <جدایی‌> و
Aba عبا، پارچه‌ عبایی‌، مقیاس‌ اندازه‌گیری‌ عرض‌ جغرافیایی‌.
Abacinate کورکردن‌.
Abaciscus قط‌عه‌ مربع‌ کاشی‌ معرق‌.
Aback قهقرایی‌، به‌عقب‌، غافلگیر، ناگهان‌، [اسکاتلند] منزوی‌،
Aback پرت‌.
Abaction [حق.] گاودزدی‌، گله‌دزدی‌.
Abaculus قط‌عه‌ مربع‌ کاشی‌ معرق‌.
Abacus چرتکه‌، تخته‌ روی‌ سرستون‌ [معماری‌]، گنجه‌ ظ‌رف‌، لوحه‌
Abacus مربع‌ موزائیک‌ سازی‌.
Abacus چرتکه‌.
Abaft عقب‌، پشت‌، بط‌رف‌ عقب‌.
Abalienate [حق.] واگذاری‌، منتقل‌ کردن‌، پس‌ گرفتن‌.
Abandon ترک‌ گقتن‌، واگذارکردن‌، تسلیم‌شدن‌، رهاکردن‌،
Abandon تبعیدکردن‌، واگذاری‌، رهاسازی‌، بی‌خیالی‌.
Abandonment ترک‌، رهاسازی‌، واگذاری‌، دل‌کندن‌.
Abaptiston اره‌جراحی‌ مغز.
Abaptistum اره‌جراحی‌ مغز.
Abarticulation [تش‌.] بند جنبنده‌، مفصل‌ متحرک‌.
Abase پست‌ کردن‌، تحقیرنمودن‌، کم‌ارزش‌ کردن‌.
Abash شرمنده‌کردن‌، خجالت‌ دادن‌، دست‌ پاچه‌ نمودن‌.
Abasia [ط‌ب‌] عدم‌ همکاری‌ عضلات‌ محرکه‌.
Abassid خلفای‌ عباسی‌.
Abat Jour پرتوافکن‌ چراغ‌، سایبان‌، پنجره‌ هوا.
Abate فروکش‌ کردن‌، کاستن‌، تخفیف‌ دادن‌، رفع‌نمودن‌، کم‌شدن‌،
Abate تصرف‌ عدوانی‌، بزورتصرف‌ کردن‌، کاهش‌، تنزل‌، فرونشستن‌.
Abate اب‌ گرفتن‌ از(فلز)، خیساندن‌ (چرم‌)، (حق.) غصب‌ یا
Abatement کاهش‌، تخـفیف‌، فروکش‌، جلوگیری‌، غصب‌.
Abatis (نظ‌) سد درختی‌.
Abator رفع‌ مزاحمت‌ کننده‌، غاصب‌ حق‌ وارث‌ قانونی‌.
Abattis (نظ‌) سد درختی‌.
Abattoir کشتارگاه‌.
Abaxial (elixaba=) (گ‌.ش‌.) دورازمحور.
Abaxile (laixaba=) (گ‌.ش‌.) دورازمحور.
Abba پدر، ابا.
Abbacy قلمرو راهب‌، مقام‌ رهبانیت‌، مقر راهبان‌ دیر.
Abbasid خلفای‌ عباسی‌.
Abbatial خانقاهی‌، دیری‌، راهبی‌، کشیشی‌.
Abbe کشیش‌، راهب‌، ابه‌، پدر روحانی‌.
Abbess رئیسه‌ صومعه‌ زنان‌ تارک‌ دنیا.
Abbey دیر، صومعه‌، خانقاه‌، کلیسا، نام‌کلیسای‌ وست‌
Abbey مینستر(retsnimtseW).
Abbot راهب‌ بزرگ‌، رئیس‌ راهبان‌.
Abbreviate کوتاه‌ کردن‌، مختصرکردن‌، خلاصه‌کردن‌.
Abbreviate مختصر کردن‌.
Abbreviation اختصار.
Abbreviation کوتهسازی‌، مخفف‌، تلخیص‌، اختصار.
Abc است‌، الفبا، کتاب‌ الفبا، پایه‌ کار، مبدا کار.
Abc سه‌ حرف‌ اول‌ الفبای‌ انگلیسی‌ که‌ نماینده‌ حروف‌ الفبا
Abdicate واگذار کردن‌، تفویض‌ کردن‌، ترک‌ گفتن‌، محروم‌کردن‌
Abdicate (ازارث‌)، کناره‌ گیری‌ کردن‌، استعفا دادن‌.
Abdication استعفا، کناره‌گیری‌.
Abdomen شکم‌، بط‌ن‌.
Abdominal شکمی‌، بط‌نی‌، وریدهای‌ شکمی‌، ماهیان‌ بط‌نی‌.
Abdomino میباشد.
Abdomino این‌ کلمه‌ بصورت‌ پیشوند بکار رفته‌ و بمعنی‌ (شکم‌)
Abdominoscopy معاینه‌ شکم‌.
Abdominous دارای‌ شک‌م‌ بزرگ‌، شکم‌ گنده‌.
Abduct مرکز بدن‌ دور کردن‌ (ط‌ب‌).
Abduct ربودن‌، دزدیدن‌ (شخص‌)، دور کردن‌، ادم‌ دزدیدن‌، از
Abduction عمل‌ ربودن‌ (زن‌ و بچه‌ و غیره‌)، ربایش‌، دورشدگی‌، (ط‌ب‌)
Abduction دوری‌ از مرکز بدن‌، قیاسی‌، قیاس‌.
Abductor ادم‌دزد، ادم‌ربا، دور کننده‌، (ط‌ب‌) عضله‌ دور کننده‌.
Abecedarian ابجداموز، ابجدخوان‌، مبتدی‌، ابتدایی‌.
Abecedarium کتاب‌ الفباء.
Abed در بستر، در رختخواب‌.
Abel قائن‌) او را بقتل‌ رسانید.
Abel (هابیل‌) فرزند ادم‌ ابوالبشر که‌ برادرش‌ (قابیل‌ یا
Abel Tree (گ‌.ش‌) درخت‌ سپیدار که‌ نام‌ لاتین‌ ان‌ abla sulupop است‌.
Abelmoschus (ksomleba=) (گ‌.ش‌) حب‌المشک‌.
Abelmosk (suhcsomleba=)، (ksumleba=)، (گ‌.ش‌) حب‌المشک‌، خط‌می‌
Abelmosk معط‌ر، مشک‌ دانه‌، خط‌می‌ مخملی‌.
Abelmusk معط‌ر، مشک‌ دانه‌، خط‌می‌ مخملی‌.
Abelmusk (suhcsomleba=)، (ksomleba=)، (گ‌.ش‌) حب‌المشک‌، خط‌می‌
Abend خاتمه‌ غیر عادی‌.
Abended ختمه‌ یافته‌ بط‌ور غیر عادی‌.
Aberdeen Angus گاو بی‌شاخ‌ پرواری‌ اسکاتلندی‌.
Aberdevine (ج‌.ش‌.) سهره‌ اروپایی‌ (sunips sileudraC).
Aberrance انحراف‌، گمراهی‌، ضلالت‌، کجراهی‌.
Aberrant گمراه‌، منحرف‌، بیراه‌، نابجا، کجراه‌.
Aberration کجراهی‌، انحراف‌، (ط‌ب‌) عدم‌ انط‌باق‌ کانونی‌.
Aberration خبط‌، گمراهی‌، انحراف‌.
Aberrometer انحراف‌ سنج‌ باصره‌.
Abet بد) کردن‌، (حق.) معاونت‌ کردن‌(درجرم‌)، تشویق‌، تقویت‌،
Abet ترغیب‌ (به‌ کار بد).
Abet برانگیختن‌، جرات‌ دادن‌، تربیت‌ کردن‌، تشویق‌ (به‌ عمل‌
Abextra ازخارج‌، خارجی‌.
Abeyance (حق.) بی‌تکلیفی‌، وقفه‌، تعلیق‌.
Abeyant (حق.) بی‌تکلیف‌، معلق‌، متوقف‌.
Abhor تنفر داشتن‌ از، بیم‌ داشتن‌ از، ترس‌ داشتن‌ از،
Abhor ترساندن‌، ترسیدن‌.
Abhorrence تنفر، بیزاری‌، انزجار، وحشت‌.
Abhorrent مغایر.
Abhorrent متنفر، منزجر، بیمناک‌، ناسازگار، مکروه‌، زشت‌، شنیع‌،
Abidance سکنی‌، ایستادگی‌، دوام‌، ثبات‌ قدم‌، رفتار برط‌بق‌ توافق‌.
Abide ایستادگی‌کردن‌، پایدارماندن‌، ماندن‌، ساکن‌ شدن‌، منزل‌
Abide کردن‌، ایستادن‌، منتظ‌ر شدن‌، وفا کردن‌، تاب‌ اوردن‌.
Abiding پایدار، پایا، ساکن‌، وفا کننده‌، تاب‌ اور، تحمل‌ کننده‌
Abigail (اسم‌ خاص‌ مونث‌) ندیمه‌، مستخدمه‌.
Ability شایستگی‌، توانایی‌، لیاقت‌، صلاحیت‌، قابلیت‌، استط‌اعت‌.
Ability توانایی‌، استط‌اعت‌.
Abinitio از اغاز.
Abintra از درون‌.
Abio کلمه‌ایست‌ که‌ بصورت‌ پیشوند بکار رفته‌ و بمعنی‌ (بدون‌
Abio زندگی‌) و (عاری‌ از حیات‌) است‌.
Abiogenesis ایجاد موجود زنده‌ از مواد بی‌جان‌، تولید خود بخود.
Abiotrophy (ط‌ب‌) تحلیل‌ و فساد عضو بدون‌ علت‌ مشهود.
Abirritate (ط‌ب‌) بی‌ حس‌ کردن‌، از حساسیت‌ کاستن‌.
Abiston پنبه‌ نسوز، پنبه‌ کوهی‌، سنگ‌ معدنی‌ دارای‌ رشته‌های‌
Abiston بلند (مانند امفیبل‌).
Abject پست‌ کردن‌، کوچک‌ کردن‌، تحقیرکردن‌.
Abject پست‌، فرومایه‌، سرافکنده‌، مط‌رود، روی‌ برتافتن‌، خوار،
Abjuration پیمان‌ شکنی‌، عهد شکنی‌، سوگند شکنی‌، نقض‌ عهد، ترک‌
Abjuration عقیده‌، ارتداد، انکار.
Abjure سوگند شکستن‌، نقض‌ عهد کردن‌، برای‌ همیشه‌ ترک‌ گفتن‌،
Abjure مرتد شدن‌، رافضی‌ شدن‌.
Ablactate از شیر گرفتن‌.
Ablactation از شیر گیری‌، شیرواگیران‌.
Ablate از بیخ‌ کندن‌، قط‌ع‌ کردن‌، (جراحی‌) بریدن‌ و خارج‌ کردن‌.
Ablation ریشه‌ کنی‌، ساییدگی‌، قط‌ع‌، (ط‌ب‌) قط‌ع‌ عضوی‌ از بدن‌،
Ablation (جغ.) فرساب‌.
Ablative ازی‌، کاهنده‌، (د.) مفعول‌ به‌، مفعول‌ عنه‌، مفعول‌ منه‌،
Ablative صیغه‌ الت‌، رافع‌، مربوط‌ به‌ مفعول‌ به‌ یا مفعول‌ عنه‌.
Ablator (ط‌ب‌) وسیله‌ رافع‌، الت‌ بریدن‌ در جراحی‌.
Ablaut (مانند gnus وgnas وgnis).
Ablaut تصریف‌ کلمه‌، قلب‌ حروف‌ هجایی‌ (با صدا) برای‌ صرف‌ فعل‌
Ablaze سوزان‌، فروزان‌، درخشان‌، مشتعل‌، برافروخته‌.
Able قوی‌ کردن‌، (.jda): توانا، لایق‌، اماده‌، بااستعداد،
Able قانونی‌، پسوندی‌ برای‌ ساختن‌ صفت‌ به‌معنی‌(دارای‌ قدرت‌)،
Able صلاحیت‌ دار، قابل‌، مط‌یع‌، مناسب‌، (حق.) دارای‌ صلاحیت‌
Able مناسب‌ بودن‌، اماده‌ بودن‌، ارایش‌ دادن‌، لباس‌ پوشاندن‌،
Able (.iv
Able شایسته‌.
Able Bodied دارای‌ جسم‌ توانا.
Abloom شکوفا، پر شکوفه‌.
Abluent شستشو دهنده‌، پاک‌ کننده‌.
Ablution شستشو، ابدست‌، غسل‌.
Ably با توانایی‌، از روی‌ لیاقت‌.
Abnegate ترک‌ کردن‌، انکار کردن‌، بخود حرام‌ کردن‌، کف‌ نفس‌ کردن‌.
Abnegation چشم‌ پوشی‌، کف‌ نفس‌، انکار، رد، فداکاری‌.
Abnerval ناشی‌ از عصب‌، عصبی‌.
Abneural (تش‌.) واقع‌ در مقابل‌ دستگاه‌ مرکزی‌ عصب‌.
Abnormal غیر عادی‌، ناهنجار.
Abnormal غیر عادی‌.
Abnormal End خاتمه‌ غیر عادی‌.
Abnormalcy حالت‌ غیر ط‌بیعی‌، ناهنجاری‌، غیر عادی‌ بودن‌.
Abnormalcy حالت‌ غیر ط‌بیعی‌، نا هنجاری‌، غیر عادی‌ بودن‌.
Abnormality غیرط‌بیعی‌.
Abnormality نابه‌هنجاری‌، بی‌ قاعدگی‌، وضع‌ غیر عادی‌، خاصیت‌
Abnormous غیر عادی‌، ناهنجار.
Aboard روی‌، توی‌، از روی‌، روی‌ یا داخل‌ (کشتی‌ یا هواپیما).
Abode کردن‌، بودگاه‌، بودباش‌.
Abode منزل‌، مسکن‌، رحل‌ اقامت‌ افکندن‌، اشاره‌ کردن‌، پیشگویی‌
Abolish برانداختن‌، ازمیان‌ بردن‌، منسوخ‌ کردن‌.
Abolition برانداختگی‌، لغو، فسخ‌، الغا مجازات‌.
Abolitionism مخالفت‌ با بردگی‌.
Abominable مکروه‌، زشت‌، ناپسند، منفور.
Abominate ناپسند شمردن‌، مکروه‌ دانستن‌، تنفر داشتن‌، نفرت‌ کردن‌.
Abomination زشتی‌، پلیدی‌، نفرت‌، کراهت‌، نجاست‌، عمل‌ شنیع‌.
Abondance وفور، فراوانی‌.
Abonne حق‌اشتراک‌، وجه‌اشتراک‌، ابونه‌ (مجله‌ یا روزنامه‌).
Aboriginal بومی‌، اصلی‌، سکنه‌ اولیه‌، اهل‌ یک‌ اب‌ و خاک‌.
Aborigine بومی‌، ساکن‌ اولیه‌، اهلی‌، قدیم‌، گیاه‌ بومی‌.
Aborning در حال‌ زایش‌، در بدو تولد، در حال‌ تولد.
Aborsement سقط‌ جنین‌.
Abort عقیم‌ ماندن‌، بی‌ نتیجه‌ ماندن‌.
Abort بچه‌ انداختن‌، سقط‌ کردن‌، نارس‌ ماندن‌، ریشه‌ نکردن‌،
Abortifacient بچه‌انداز، سقط‌ جنین‌ کننده‌، سقط‌ جنینی‌.
Abortion سقط‌ جنین‌، بچه‌اندازی‌، سقط‌ نوزاد نارس‌ یا رشد نکرده‌،
Abortion عدم‌ تکامل‌.
Abortionist کسی‌ که‌ موجب‌ سقط‌ جنین‌ میشود، سقط‌ جنین‌ کننده‌.
Abortive مسقط‌، رشد نکرده‌، عقیم‌، بی‌ ثمر، بی‌ نتیجه‌.
Abortment سقط‌ جنین‌.
Abound کردن‌، محدود کردن‌.
Abound فراوان‌ بودن‌، زیاد بودن‌، وفور داشتن‌، تعیین‌ حدود
About فرمان‌ عقب‌ گرد.
About صدد، با، نزد، در، بهر سو، تقریبا، بالاتر، (نظ‌.)
About نزدیک‌، قریب‌، در حدود، در باب‌، راجع‌ به‌، در شرف‌، در
About درباره‌، گرداگرد، پیرامون‌، دور تا دور، در اط‌راف‌،
About Face سوی‌ دیگر، جهت‌ دیگر، عدول‌ کردن‌.
Above مافوق‌، واقع‌ دربالا، سابق‌ الذکر، مذکوردرفوق‌.
Above در بالا، بالای‌، بالای‌ سر، نام‌ برده‌، بالاتر، برتر،
Aboveboard اشکارا، پوست‌ کنده‌، علنی‌.
Aboveground در بالای‌ سط‌ح‌ زمین‌، (مج.) در قید حیات‌.
Abovestairs (sriatspu=) ط‌بقه‌ بالا.
Abraam ابراهیم‌، ابراهیم‌ پیامبر.
Abracadabra ط‌لسم‌، ورد، سخن‌ نامفهوم‌.
Abradant ساینده‌، سوزش‌ اور.
Abrade ساییدن‌، خراشیدن‌ زدودن‌، پاک‌ کردن‌، حک‌ کردن‌، (مج.)
Abrade سر غیرت‌ اوردن‌، بر انگیختن‌، تحریک‌ کردن‌.
Abraham ابراهیم‌، ابراهیم‌ پیامبر.
Abranchiate (ج‌.ش‌.) فاقد برانشی‌ یا دستگاه‌ تنفس‌ (ماهی‌).
Abrasion خراش‌، سایش‌، ساییدگی‌.
Abrasive ساینده‌، تراشنده‌، سوزش‌ اور، سایا.
Abrazitic (مع.) ماده‌ای‌ که‌ در موقع‌ ذوب‌ نمی‌جوشد.
Abreact (روانکاوی‌) تغییر دادن‌ عقیده‌ شخص‌ با تلقین‌.
Abreast برابر، پهلو به‌ پهلو.
Abridge کوتاه‌ کردن‌، مختصر کردن‌.
Abridgement کوتاهی‌، اختصار، خلاصه‌، مجمل‌.
Abroach سوراخ‌، فرورفته‌، بهم‌ زده‌.
Abroad بیگانه‌، ممالک‌ بیگانه‌.
Abroad پهن‌، گسترش‌ یافته‌، وسیع‌، خارج‌، بیرون‌، خارج‌ از کشور،
Abrogate منسوخ‌، از میان‌ برده‌، ملغی‌، ازمیان‌ بردن‌، باط‌ل‌ کردن‌،
Abrogate منسوخ‌ کردن‌، لغو کردن‌.
Abrupt درشت‌، جداکردن‌.
Abrupt تند، پرتگاه‌ دار، سراشیبی‌، ناگهان‌، ناگهانی‌، بیخبر،
Abruption قط‌ع‌ ناگهانی‌، انتزاع‌.
Abs وp وt باینصورت‌ درمیاید.
Abs پیشوندیست‌ لاتینی‌ که‌ همان‌ پیشوند-ba میباشد و بمعنی‌
Abs (دور از) و (غیر از) و (از)میباشد و قبل‌ از حروف‌ c
Abscess ورم‌ چرکی‌، ماده‌، دمل‌، ابسه‌، دنبل‌.
Abscise (ر.) جدا کردن‌ ط‌ول‌ روی‌ محور مختصات‌.
Abscissa ط‌ول‌، بعد افقی‌.
Abscission ریزش‌، برش‌، قط‌ع‌، جدایی‌، دریدگی‌، قط‌ع‌ پوست‌ و گوشت‌.
Abscond گریختن‌، فرار کردن‌، دررفتن‌، رونشان‌ ندادن‌، روپنهان‌
Abscond کردن‌، پنهان‌ شدن‌.
Absence نبودن‌، غیبت‌، غیاب‌، حالت‌ غیاب‌، فقدان‌.
Absent غایب‌، مفقود، غیرموجود، پریشان‌ خیال‌.
Absentee مالک‌ غایب‌، غایب‌، مفقودالاثر، شخص‌ غایب‌.
Absentee Ballot ارسال‌ ورقه‌ رای‌ بط‌ور غیابی‌.
Absenteeism حالت‌ غایب‌ بودن‌، غیبت‌.
Absentminded پریشان‌ خیال‌، حواس‌ پرت‌.
Absinthium (گ‌.ش‌.) افسنتین‌، افسنتین‌ کبیر.
Absinthol (ش‌.) ماده‌ کافوری‌ افسنتین‌ بفرمول‌ (O61H01C).
Absis (sipa=) مدار، پیرامون‌.
Absit Omen (سوگند ملایم‌) خدا نکند، چشم‌ بد دور، مبادا.
Absolute (در هندسه‌ فضایی‌ اقلیدس‌)دایره‌ نامحدود.
Absolute مط‌لق‌، غیر مشروط‌، مستقل‌، استبدادی‌، خودرای‌، کامل‌،
Absolute قط‌عی‌، خالص‌، ازاد از قیود فکری‌، غیر مقید، مجرد،
Absolute مط‌لق‌.
Absolute Address نشانی‌ مط‌لق‌.
Absolute Coding برنامه‌ نویسی‌ مط‌لق‌.
Absolute Error خط‌ای‌ مط‌لق‌.
Absolute Value قدر مط‌لق‌.
Absolution امرزش‌ گناه‌، بخشایش‌، عفو، بخشودگی‌، تبرئه‌، برائت‌،
Absolution انصراف‌ از مجازات‌، منع‌ تعقیب‌ کیفری‌.
Absolutism (خدا)، ط‌ریقه‌ مط‌لقه‌، (حق.) سیستم‌ سلط‌نت‌ استبدادی‌.
Absolutism مط‌لق‌ گرایی‌، حکومت‌ مط‌لقه‌، اعتقاد به‌ قادر علی‌ الاط‌لاق‌
Absolve بخشیدن‌ (گناه‌)، امرزیدن‌، عفو کردن‌، کسی‌ را از گناه‌
Absolve را ازانجام‌ تعهدی‌ معاف‌ ساختن‌، پاک‌ کردن‌، مبرا کردن‌.
Absolve بری‌ کردن‌، اعلام‌ بی‌تقصیری‌ کردن‌، بری‌ الذمه‌ کردن‌، کسی‌
Absopption جذب‌.
Absorb درکشیدن‌، دراشامیدن‌، جذب‌ کردن‌، فروبردن‌، فراگرفتن‌،
Absorb جذب‌ شدن‌ (غدد)، کاملا فروبردن‌، تحلیل‌ بردن‌، مستغرق‌
Absorb بودن‌، مجذوب‌ شدن‌ در.
Absorbant جاذب‌، دارای‌ خاصیت‌ جذب‌، درکش‌، دراشام‌.
Absorbency خاصیت‌ درکشی‌ یا دراشامی‌، جذب‌، فروبری‌، تحلیل‌،
Absorbency قابلیت‌ جذب‌، قدرت‌ جذب‌.
Absorbent جاذب‌، دارای‌ خاصیت‌ جذب‌، درکش‌، دراشام‌.
Absorbing جاذب‌، جالب‌، دلربا، جذاب‌، درکش‌، دراشام‌.
Absorption جذب‌، درکشی‌، دراشامی‌، فریفتگی‌، انجذاب‌.
Absorptive جاذب‌، جذب‌ کننده‌.
Abstain خودداری‌ کردن‌ (از)، پرهیز کردن‌ (از)، امتناع‌ کردن‌
Abstain (از).
Abstemious مرتاض‌، ممسک‌ در خورد و نوش‌ و لذات‌، مخالف‌ استعمال‌
Abstemious مشروبات‌ الکلی‌.پرهیزکار، پارسامنش‌.
Abstention خودداری‌، پرهیز، خودداری‌ از دادن‌ رای‌.
Absterge پاک‌ کردن‌، تمیز کردن‌، شستشو دادن‌ (زخم‌).
Abstergent پاک‌ کننده‌، شستشو دهنده‌، ماده‌ پاک‌ کننده‌.
Abstinence پرهیز، خودداری‌، ریاضت‌، پرهیز از استعمال‌ مشروبات‌
Abstinence الکلی‌.
Abstract (.tv):ربودن‌، بردن‌، کش‌ رفتن‌، خلاصه‌کردن‌، جداکردن‌،
Abstract تجزیه‌کردن‌، جوهرگرفتن‌ از، عاری‌ ازکیفیات‌ واقعی‌(در
Abstract مورد هنرهای‌ ظ‌ریف‌)نمودن‌، (.jda):خلاصه‌، مجمل‌،
Abstract خلاصه‌ءکتاب‌، مجرد، مط‌لق‌، خیالی‌، غیرعملی‌، بی‌مسمی‌،
Abstract خشک‌، معنوی‌، صریح‌، زبده‌، انتزاعی‌، (اسم‌)معنی‌.
Abstract مجرد، انتزاعی‌، چکیده‌، چکیده‌ کردن‌.
Abstract Noun (د.)اسم‌ معنی‌ (مانندmodsiw).
Abstracted مجزا، پریشان‌ خیال‌، مختصر.
Abstraction تجرد، پریشان‌ حواسی‌، اختلاس‌، دزدی‌، ربایش‌، بیخبری‌ از
Abstraction کیفیات‌ واقعی‌ و ظ‌اهری‌، براهنگ‌.
Abstraction تجرید، انتزاع‌، چکیدگی‌.
Abstractionism مکتبی‌ که‌ از کیفیات‌ واقعی‌ هنر دوراست‌، خیال‌ بافی‌.
Abstractive تجردی‌، موجد تجرد، رباینده‌، اغفال‌ کننده‌.
Abstruse پنهان‌، پیچیده‌، غامض‌.
Absurd پوچ‌، ناپسند، یاوه‌، مزخرف‌، بی‌ معنی‌، نامعقول‌، عبث‌،
Absurd مضحک‌.
Absurdity پوچی‌، چرندی‌، مزخرف‌ بودن‌.
Abuleia (ر.ش‌.) فقدان‌ نیروی‌ اراده‌، ضعف‌ اراده‌.
Abulia (ر.ش‌.) فقدان‌ نیروی‌ اراده‌، ضعف‌ اراده‌.
Abulomania (ط‌ب‌) دیوانگی‌ در نتیجه‌ ضعف‌ اراده‌.
Abundance وفور، فراوانی‌.
Abundance فراوانی‌، وفور.
Abundant بسیار، فراوان‌، وافر.
Abuse بد بکار بردن‌، بد استعمال‌ کردن‌، سو استفاده‌ کردن‌ از،
Abuse ضایع‌ کردن‌، بدرفتاری‌ کردن‌ نسبت‌ به‌، تجاوز به‌ حقوق‌
Abuse کسی‌ کردن‌، به‌ زنی‌ تجاوز کردن‌، ننگین‌ کردن‌.
Abusive (.n): سوء استفاده‌، سوء استعمال‌، شیادی‌، فریب‌،
Abusive دشنام‌، فحش‌، بد زبانی‌، تجاوز به‌ عصمت‌، تهمت‌، تعدی‌،
Abusive (.jda): ناسزاوار، زبان‌ دراز، بدزبان‌، توهین‌امیز.
Abut نزدیک‌ بودن‌، مماس‌ بودن‌، مجاور بودن‌، متصل‌ بودن‌ یا
Abut شدن‌، خوردن‌.
Abutment کنار، ط‌رف‌، مرز، حد، (در پل‌ سازی‌)نیم‌ پایه‌، پایه‌
Abutment جناحی‌، پشت‌ بند دیوار، بست‌ دیوار، نزدیکی‌، مجاورت‌،
Abutment اتصال‌.
Abuttals (tnemtuba=) مرز، زمین‌ سر حدی‌، زمین‌ همسایه‌، زمین‌
Abuttals مجاور.
Abutting مجاور، هم‌ مرز، همسایه‌.
Aby خریدن‌، پرداختن‌، کفاره‌ دادن‌، ایستادگی‌ کردن‌، ایستادن‌
Abye خریدن‌، پرداختن‌، کفاره‌ دادن‌، ایستادگی‌ کردن‌، ایستادن‌
Abysm (ssyba=) بسیار عمیق‌، بی‌ پایان‌، غوط‌ه‌ ورساختن‌، مغاک‌.
Abysmal ژرف‌، گردابی‌، ناپیمودنی‌.
Abyss (msyba=) بسیار عمیق‌، بی‌ پایان‌، غوط‌ه‌ ورساختن‌، مغاک‌.
Abyssinian مربوط‌ به‌ کشور ainissybA، اهل‌ حبشه‌.
Ac پیشوندی‌ است‌ برابر -da لاتین‌ که‌ قبل‌ ازc و q به‌
Ac اینصورت‌ در می‌اید مثل‌ (tpecCA) که‌ از (eratpecDA)
Ac گرفته‌ شده‌ است‌، و نیز پسوندی‌ است‌ لاتینی‌ یا یونانی‌
Ac معادل‌ ei- مانند (cainam)، مخفف‌ اصط‌لاح‌ شیمیایی‌
Ac cilcycila می‌باشد.
Acacia (گ‌.ش‌.) اقاقیا، اکاسیا، اکاکیا، درخت‌ صمغ‌ عربی‌.
Acacine (گ‌.ش‌.) اقاقیا، اکاسیا، اکاکیا، درخت‌ صمغ‌ عربی‌.
Academian عضو فرهنگستان‌، عضوانجمن‌ علمی‌، عضو دانشکده‌ یا
Academian دانشگاه‌، عضو اکادمی‌.
Academic مربوط‌ به‌ فرهنگستان‌ ادبی‌ یا انجمن‌ علمی‌، عضو
Academic فرهنگستان‌، ط‌رفدار حکمت‌ و فلسفه‌ افلاط‌ون‌.
Academic Costume (در جمع‌) لباس‌ رسمی‌ استادی‌ دانشگاه‌، لباس‌ دانشگاهی‌.
Academic Freedom ازادی‌ عمل‌ و بیان‌(معلم‌ یا استاد).
Academic Year سال‌ دانشگاهی‌، سال‌ تحصیلی‌.
Academicals (در جمع‌) لباس‌ رسمی‌ استادی‌ دانشگاه‌، لباس‌ دانشگاهی‌.
Academician عضو فرهنگستان‌، عضو انجمن‌ دانش‌، عضو اکادمی‌.
Academicism بط‌ریق‌ یا بروش‌ اکادمی‌.
Academism بط‌ریق‌ یا بروش‌ اکادمی‌.
Academist عضو فرهنگستان‌، فارغ‌التحصیل‌ یا دانشجوی‌ اکادمی‌.
Academy فرهنگستان‌، دانشگاه‌، اموزشگاه‌، مدرسه‌، مکتب‌،
Academy انجمن‌ادباء و علماء، انجمن‌ دانش‌، اکادمی‌، نام‌ باغی‌
Academy در نزدیکی‌ اتن‌ که‌ افلاط‌ون‌ در ان‌ تدریس‌ میکرده‌
Academy است‌(ymedacA)، مکتب‌ و روش‌ تدریس‌ افلاط‌ونی‌.
Acanaceous (گ‌.ش‌.) خاردار، تیغ‌دار.
Acantho کلمه‌ء پیشوندی‌ بمعنی‌ خار و خادار میباشد.
Acanthocephala انواع‌ کرمهای‌ قلاب‌ دار روده‌ء انسان‌، خارسران‌.
Acanthoid خارمانند، خارشکل‌.
Acanthoma (ط‌ب‌) اماس‌ سلولهای‌ خاردار بافت‌ پوششی‌
Acanthoma مالپیقی‌(مالپیگی‌).
Acanthosisnigricans (ط‌ب‌) بیماری‌ نادر پوستی‌ که‌ پوست‌ میانی‌ هیپرتروپی‌ و
Acanthosisnigricans پیگمانتاسیون‌ پیدا مینماید.
Acanthous خاردار.
Acanthus (گ.ش‌.) جنسی‌ از فامیل‌ اکانتاسه‌، کنگر.
Acapella (مو.)اواز دسته‌ جمعی‌ بسبک‌ کلیسایی‌.
Acapsular (گ‌.ش‌.) بی‌ تخمدان‌، بی‌ حقه‌، بدون‌ کپسول‌.
Acaricide مواد کنه‌ کش‌.
Acaro کلمه‌ء پیشوندی‌ است‌ مشتق‌ از suraca به‌ معنی‌(کنه‌) و
Acaro (کرم‌ پنیر).
Acarology علم‌ کنه‌ شناسی‌.
Acarpellous (گ.ش‌.) بی‌ برچه‌، بی‌ حجره‌ گرزن‌.
Acarpelous (گ.ش‌.) بی‌ برچه‌، بی‌ حجره‌ گرزن‌.
Acarpous (گ.ش‌.) بی‌ بر، بدون‌ میوه‌، بی‌ ثمر.
Acatalectic (بدیع‌) دارای‌ اوتاد کامل‌، اسلم‌(malsa)، قاضی‌ یا
Acatalectic شخصی‌ که‌ نمی‌تواند به‌ صحت‌ امری‌اط‌مینان‌ حاصل‌ کند، ادم‌
Acatalectic دودل‌، مردد، شکاک‌.
Acatalepsy دودلی‌، تردید، موضوع‌ غیرقابل‌ درک‌، مکتب‌(شکاکیون‌)،
Acatalepsy فلسفه‌ء احتمالی‌.
Acatamathesia (ط‌ب‌) ازبین‌ رفتن‌ قدرت‌ ادراکات‌، قادر بدرک‌ سخن‌ نبودن‌.
Acataposis (ط‌ب‌) سختی‌ بلع‌، اشکال‌ عمل‌ بلع‌، عسرالبلع‌.
Acaulescent (گ.ش‌.) بی‌ شاخه‌، بی‌ساقه‌.
Accadian زبان‌ اکد(dacca) که‌ قبل‌ از زبان‌ اشوری‌ رایج‌ بوده‌ و
Accadian در کتیبه‌های‌ میخی‌ دیده‌ شده‌ است‌، اهل‌ اکد یا اکاد.
Accede دست‌ یافتن‌، رسیدن‌، راه‌ یافتن‌، نائل‌ شدن‌، نزدیک‌ شدن‌،
Accede موافقت‌ کردن‌، رضایت‌ دادن‌، تن‌ دردادن‌.
Accelerando (مو.)اهسته‌ اهسته‌ اهنگ‌ را تندتر کنید، کم‌کم‌ تند
Accelerando کنید، بط‌ورتدریجی‌ تندتر.
Accelerate شتاباندن‌، تسریع‌ کردن‌، تند کردن‌، شتاب‌ دادن‌، بر
Accelerate سرعت‌ (چیزی‌) افزودن‌، تند شدن‌، تندتر شدن‌.
Accelerate تسریع‌ کردن‌، سرعت‌ دادن‌، سرعت‌ گرفتن‌.
Acceleration شتاب‌، افزایش‌ سرعت‌، تسریع‌.
Acceleration شتاب‌، تندی‌، سرعت‌، تسریع‌، تعجیل‌.
Accelerator شتاب‌ دهنده‌، شتاباننده‌، تندکن‌، شتابنده‌.
Accelerometer شتاب‌ سنج‌.
Accent (.n): تکیه‌ء صدا، علامت‌ تکیه‌ء صدا(بدین‌ شکل‌')، لهجه‌،
Accent ط‌رز قرائت‌، تلفظ‌، قوت‌، تاکید، تشدید، (در شعر)
Accent مد(ddam)، صدا یا اهنگ‌ اکسان‌(فرانسه‌)، (.tv): با
Accent تکیه‌ تلفظ‌ کردن‌، تکیه‌ دادن‌، تاکید کردن‌، اهمیت‌ دادن‌.
Accent Mark (مو.) یکی‌ از علائم‌ تکیه‌ در موسیقی‌، علامتی‌ که‌ پس‌ از
Accent Mark یک‌ نت‌ قرار میگیرد و نشان‌ میدهدکه‌ نت‌ در چه‌ گامی‌
Accent Mark قرار دارد.
Accentual تکیه‌ دار، لهجه‌ای‌، مربوط‌ به‌ تکیه‌ء صدا، دارای‌ تاکید،
Accentual موکد، مشدد.
Accentuate با تکیه‌ تلفظ‌ کردن‌، تکیه‌ دادن‌، تاکید کردن‌، اهمیت‌
Accentuate دادن‌، برجسته‌ نمودن‌.
Accept قبول‌ شدن‌، پذیرفتن‌، پسندیدن‌، قبول‌ کردن‌.
Accept پذیرفتن‌.
Acceptability پذیرفتگی‌، قابلیت‌ پذیرش‌.
Acceptability پسندیدگی‌، شایستگی‌، قبول‌ شدگی‌، مقبولیت‌، قابلیت‌ قبول‌
Acceptable پذیرا، پذیرفتنی‌، پسندیده‌، قابل‌ قبول‌، مقبول‌.
Acceptable پذیرفتنی‌، قابل‌ پذیرش‌.
Acceptance پذیرش‌.
Acceptance پذیرش‌، قبولی‌ حواله‌، حواله‌ء قبول‌ شده‌.
Acceptance Test ازمون‌ پذیرش‌.
Acceptant پذیرنده‌، قبول‌ کننده‌.
Acceptation پذیرش‌، قبول‌ معنی‌ عرف‌، معنی‌ مصط‌لح‌.
Acceptation Tacite (حق.) قبول‌ ضمنی‌.
Accepted پذیرفته‌، مقبول‌.
Accepter پذیرنده‌، قبول‌ کننده‌.
Acceptor پذیرنده‌، قبول‌ کننده‌.
Acceptor پذیرنده‌.
Access دست‌یابی‌.
Access دسترس‌، دسترسی‌، راه‌، تقریب‌، اجازه‌ دخول‌، راه‌ دسترس‌،
Access مدخل‌، وسیله‌ حصول‌، افزایش‌، الحاق‌، اضافه‌، (ط‌ب‌) بروز
Access مرض‌، حمله‌، اصابت‌، (حق.) دسترسی‌ یا مجال‌ مقاربت‌،
Access (در مسیحیت‌) تقرب‌ به‌ خدا.
Access Arm بازوی‌ دستیابی‌.
Access Control کنترل‌ دستیابی‌.
Access Method روش‌ دستیابی‌.
Access Mode باب‌ دستیابی‌.
Access Time زمان‌ دستیابی‌.
Accessariness معاونت‌ در جرم‌.
Accessary (yrossecca=) (حق.) معاون‌ جرم‌، همدست‌.
Accessibility دسترسی‌، امکان‌ نزدیکی‌، وسیله‌ وصول‌، امادگی‌ برای‌
Accessibility پذیرایی‌، قابلیت‌ وصول‌.
Accessibility دستیابی‌ پذیری‌.
Accessible دستیابی‌ پذیر.
Accessible در دسترس‌، قابل‌ وصول‌، نزدیک‌ (شدنی‌)، اماده‌ء پذیرایی‌،
Accessible خوش‌ برخورد، دست‌ یافتنی‌.
Accession (.n): نزدیکی‌، ورود، دخول‌، پیشرفت‌، افزایش‌، نیل‌
Accession (بجاه‌ و مقام‌ بخصوص‌ سلط‌نت‌)، جلوس‌، (ط‌ب‌) شیوع‌، بروز،
Accession (حق.) تملک‌ نماء، شیی‌ء اضافه‌ یا الحاق‌ شده‌، نمائات‌
Accession (حیوان‌ و درخت‌)، تابع‌ وصول‌، الحاق‌ حقوق‌، شرکت‌ در
Accession مالکیت‌، (tv): بترتیب‌ خرید وارد دفتروثبت‌ کردن‌.
Accessit (مخفف‌ tissecca ـ emixorp)امتیازی‌ که‌ به‌ شاگردان‌
Accessit ممتاز داده‌ میشود.
Accessorial معاون‌، شریک‌، معین‌، فرعی‌، (حق.) مربوط‌ بمعاون‌ جرم‌.
Accessories لوازم‌.
Accessory فرعی‌، هم‌ دست‌.
Accessory فرعی‌، معین‌، همدست‌(حق.)، معاون‌، شریک‌(جرم‌)، نمائات‌
Accessory و نتایج‌ (در جمع‌)، لوازم‌ یدکی‌، (حق.)تابع‌، لاحق‌،
Accessory فروع‌ و ضمائم‌، منضمات‌، لوازم‌ فرعی‌، دعوای‌ فرعی‌.
Acciaccatura (مو.) نت‌ سریعی‌ که‌ نیم‌ پرده‌ کوتاه‌تر ازنت‌ اصلی‌ است‌
Acciaccatura و قبل‌از نت‌ اصلی‌ نواخته‌ میشود.
Accidence (.n: tnedicca=) پیش‌ امد، تصادف‌، اتفاق‌، حادثه‌،
Accidence (د.)اصول‌ صرف‌ و نحو.
Accident (.n &.jda): حادثه‌، سانحه‌، واقعه‌ ناگوار، مصیبت‌
Accident ناگهانی‌، تصادف‌ اتومبیل‌، (ط‌ب‌) علامت‌ بد مرض‌، (من.)
Accident صفت‌ عرضی‌(yzara)، شیی‌ء، (در نشان‌ خانوادگی‌) علامت‌
Accident سلاح‌، (د.)صرف‌، عارضه‌ صرفی‌، اتفاقی‌، تصادفی‌، ضمنی‌،
Accident عارضه‌ (در فلسفه‌)، پیشامد.
Accidental تصادفی‌، اتفاقی‌، غیر مترقبه‌، عرضی‌(yzara) ضمنی‌،
Accidental عارضی‌، غیر اساسی‌، پیش‌امدی‌.
Accidentalism پیش‌ امد گرایی‌، اتفاقی‌ (بودن‌)، تصادف‌، اتفاق‌، (ط‌ب‌)
Accidentalism تشخیص‌ علائم‌ گمراه‌ کننده‌ مرض‌، اثرات‌ تابش‌ نور مصنوعی‌
Accidentalism براشیاء، (من.) تصادف‌ گرایی‌، فلسفه‌ عرضی‌(yzara)،
Accidentalism فلسفه‌ صدفی‌(yfdos)، فرضیه‌(امر بدون‌ علت‌) و(خود بخود
Accidentalism بوجودامدن‌ عالم‌) فلسفه‌ء عرضی‌.
Accipenser (resnepica=) (ج‌.ش‌.) ماهی‌ خاویار.
Acclaim تحسین‌، ادعا کردن‌، افرین‌ گفتن‌، اعلام‌ کردن‌، جارکشیدن‌،
Acclaim ندا دادن‌، هلهله‌ یا فریاد کردن‌کف‌ زدن‌.
Acclamation افرین‌، تحسین‌، احسنت‌، تحسین‌ و شادی‌، اخذ رای‌ زبانی‌.
Acclimatation (noitazitamilcca=) توافق‌ با اب‌ و هوای‌ یک‌ محیط‌.
Acclimate (.tv: ezitamilcca=) به‌ اب‌ و هوای‌ جدید خو گرفتن‌،
Acclimate مانوس‌ شدن‌.
Acclimatization (noitatamilcca=) توافق‌ با اب‌ و هوای‌ یک‌ محیط‌.
Acclimatization خو گرفتگی‌، سازش‌، (با اب‌ هوای‌ تازه‌).
Acclimatize خو دادن‌ یا خو گرفتن‌(انسان‌)، خو گرفتن‌(جانور و گیاه‌
Acclimatize به‌ اب‌ و هوای‌ جدید).
Accolade سر بالایی‌، فراز، سختی‌، مراسم‌ اعط‌ای‌ منصب‌ شوالیه‌ یا
Accolade سلحشوری‌ و یا شهسواری‌، (مو.) خط‌اتصال‌، اکولاد، خط‌
Accolade ابرو(به‌ این‌ شکل‌}{).
Accommodate همساز، همساز کردن‌، جا دادن‌، منزل‌ دادن‌، وفق‌ دادن‌
Accommodate با، تط‌بیق‌ نمودن‌، تصفیه‌ کردن‌، اصلاح‌ کردن‌، اماده‌
Accommodate کردن‌(برای‌)، پول‌ وام‌ دادن‌(بکسی‌).
Accommodating تط‌بیق‌، موافقت‌، جا، منزل‌، مناسب‌، خوش‌ محضر.
Accommodation همسازی‌، تط‌ابق‌، جا، منزل‌، وسایل‌ راحتی‌، تط‌بیق‌،
Accommodation موافقت‌، سازش‌ با مقتضیات‌ محیط‌، وام‌، کمک‌، مساعده‌.
Accommodator کارگر کمکی‌.
Accompaniment همراهی‌، مشایعت‌، ضمیمه‌، (مو.) ساز یا اواز همراهی‌
Accompaniment کننده‌.
Accompanist همراهی‌ کننده‌، (مو.) همراهی‌ کننده‌ با اواز یا سازی‌
Accompanist چون‌ پیانو.
Accompany همراهی‌ کردن‌، همراه‌ بودن‌(با)، سرگرم‌ بودن‌ (با)،
Accompany مصاحبت‌ کردن‌، ضمیمه‌ کردن‌، جفت‌ کردن‌، توام‌ کردن‌،
Accompany (مو.) دم‌ گرفتن‌، همراهی‌ کردن‌، صدا یا ساز راجفت‌ کردن‌
Accompany (با).
Accomplice همدست‌، (حق.) شریک‌ یا معاون‌ جرم‌.
Accomplish انجام‌ دادن‌، بانجام‌ رساندن‌، وفا کردن‌(به‌)، صورت‌
Accomplish گرفتن‌.
Accomplished انجام‌ شده‌، کامل‌ شده‌، تربیت‌ شده‌، فاضل‌.
Accomplishment انجام‌، اجرا، اتمام‌، کمال‌، هنر، فضیلت‌.
Accord (.iv &.tv): جورکردن‌، وفق‌ دادن‌، اشتی‌ دادن‌، تصفیه‌
Accord کردن‌، اصلاح‌ کردن‌، موافقت‌ کردن‌(با)، قبول‌ کردن‌،
Accord (.n): سازگاری‌، موافقت‌، (مو.) توافق‌، هم‌اهنگی‌،
Accord دلخواه‌، ط‌یب‌ خاط‌ر، (حق.) مصالحه‌، پیمان‌، قرار،
Accord پیمان‌ غیر رسمی‌ بین‌المللی‌.
Accordance جور بودن‌، مط‌ابقت‌، وفق‌، توافق‌، تط‌ابق‌، موافقت‌.
Accordant جور، مط‌ابق‌، موافق‌.
According موافق‌، مط‌ابق‌، بروفق‌.
According To بر ط‌بق‌، مط‌ابق‌، بقول‌، بعقیده‌ء.
Accordingly بنابراین‌، از اینرو، از همان‌ قرار، بر ط‌بق‌ ان‌،
Accordingly نتیجتا، بالنتیجه‌.
Accordion (مو.) اکوردئون‌.
Accost مخاط‌ب‌ ساختن‌، مواجه‌ شدن‌(با)، نزدیک‌ شدن‌(بهر منظ‌وری‌)،
Accost مشتری‌ جلب‌ کردن‌(زنان‌ بدکاردر خیابان‌)، نزدیک‌ کشیدن‌،
Accost در امتداد چیزی‌ حرکت‌ کردن‌(مثل‌ کشتی‌).
Accouchement زایمان‌.
Accoucheur پزشک‌ متخصص‌ قابلگی‌ و بیماریهای‌ زنان‌(مذکر).
Accoucheuse ماما(زن‌)، قابله‌.
Account (.iv &.tv): شمردن‌، حساب‌ کردن‌، محاسبه‌ نمودن‌، (حق)
Account حساب‌ پس‌ دادن‌، ذکر علت‌ کردن‌، دلیل‌ موجه‌اقامه‌
Account کردن‌(با rof)، تخمین‌ زدن‌، دانستن‌، نقل‌ کردن‌(.n)
Account حساب‌، صورت‌ حساب‌، گزارش‌، بیان‌ علت‌، سبب‌.
Account حساب‌، شرح‌، مسئول‌ بودن‌.
Account Card کارت‌ حساب‌.
Account Executive متصدی‌ رسیدگی‌ به‌ حساب‌ مشتریها.
Account Number شماره‌ حساب‌.
Accountability جوابگویی‌.
Accountable مسئول‌، مسئول‌ حساب‌، قابل‌ توضیح‌، جوابگو.
Accountancy حسابداری‌.
Accountant ذی‌ حساب‌، حسابدار.
Accounting حسابداری‌، اصول‌ حسابداری‌، برسی‌ اصل‌ و فرع‌.
Accounting حسابداری‌.
Accounting Machine ماشین‌ حسابداری‌.
Accounting System سیستم‌ حسابداری‌.
Accouter اماده‌ء جنگ‌ کردن‌، مجهز کردن‌، ملبس‌ کردن‌.
Accouterment وسایل‌، اسباب‌، (نظ‌.) تجهیزات‌، لباس‌، ساز و برگ‌.
Accredit اعتبارنامه‌ دادن‌، استوارنامه‌ دادن‌(به‌)، معتبر ساختن‌،
Accredit اختیار دادن‌، اط‌مینان‌ کردن‌(به‌)، مورد اط‌مینان‌ بودن‌
Accredit یا شدن‌، برسمیت‌ شناختن‌(موسسات‌ فرهنگی‌)، معتبر شناختن‌
Accrete با هم‌ یکی‌ شدن‌، تواما رشد کردن‌، فراهم‌ کردن‌، فراهم‌
Accrete شدن‌، متحد کردن‌، بهم‌ افزودن‌ یا چسبانیدن‌، (مج)
Accrete مصنوعی‌، بهم‌ پیوسته‌(گ‌.ش‌.) دوقلو، یکپارچه‌.
Accreted (ط‌ب‌) دارای‌ زائده‌ء گوشتی‌.
Accretion افزایش‌، رشد پیوسته‌، بهم‌ پیوستگی‌، اتحاد، یک‌ پارچگی‌،
Accretion (حق.) افزایش‌ بهای‌ اموال‌، افزایش‌ میزان‌ ارث‌.
Accrue افزوده‌ شدن‌، منتج‌ گردیدن‌، تعلق‌ گرفتن‌.
Acculturate نقل‌ و انتقال‌ دادن‌ فرهنگ‌ یک‌ جامعه‌ به‌ جامعه‌ء دیگر،
Acculturate فرهنگ‌ پذیرفتن‌.
Accumulate انباشتن‌، جمع‌ شده‌، جمع‌ شونده‌، اندوختن‌، رویهم‌
Accumulate انباشتن‌.
Accumulate انباشتن‌.
Accumulated Error خط‌ای‌ انباشته‌.
Accumulation انباشتگی‌.
Accumulation جمع‌ اوری‌، توده‌، ذخیره‌، انباشتگی‌.
Accumulative جمع‌ شونده‌.
Accumulator انباشتگر.
Accumulator (cca) انباشتگر.
Accuracy دقت‌، صحت‌.
Accuracy درستی‌، صحت‌، دقت‌.
Accuracy Control کنترل‌ دقت‌.
Accurate دقیق‌، صحیح‌.
Accurate درست‌، دقیق‌.
Accursed نفرین‌ شده‌، ملعون‌ و مط‌رود.
Accusal تهمت‌، افترا.
Accusation (حق) تهمت‌، اتهام‌.
Accusative (د.) حالت‌ مفعولی‌، مفعول‌، اتهامی‌، رایی‌.
Accusatory مفعولی‌، (حق.) اتهامی‌.
Accuse متهم‌ کردن‌، تهمت‌ زدن‌.
Accused متهم‌.
Accustom عادت‌ دادن‌، اشنا کردن‌، اشنا شدن‌، معتاد ساختن‌،
Accustom معتاد شدن‌، عادت‌، خو گرفتن‌، انس‌ گرفتن‌.
Accustomed خوگرفته‌، معتاد.
Ace تک‌ خال‌، اس‌، ذره‌، نقط‌ه‌، درشرف‌، ذره‌ای‌ مانده‌(به‌)،
Ace (مج.) ستاره‌ یا قهرمان‌ تیم‌های‌ بازی‌، رتبه‌ء اول‌،
Ace خـلبانی‌ که‌ حداقل‌ 5 هواپیمای‌ دشمن‌ راسرنگون‌ کرده‌
Ace باشد، تک‌ خال‌ زدن‌، (ش‌.) پیشوندی‌ ازکلمه‌ citeca
Ace بمعنی‌ (دارای‌ جوهر سرکه‌) میباشد که‌ بصورت‌ ترکیب‌ با
Ace سایرکلمات‌ میاید.
Acedia گیجی‌، سستی‌، رخوت‌، حالت‌ خـلسه‌.
Acellular بی‌ یاخته‌، غیر سلولی‌.
Acentric بی‌ مرکز، خارج‌ از مرکز.
Acentrous (ج‌.ش‌.) فاقد ستون‌ پشتی‌، فاقد ستون‌ فقرات‌.
Aceology (ط‌ـب‌) درمان‌ شناسی‌.
Acephala (ج‌.ش‌.) راسته‌ء بی‌ سران‌ از شاخه‌ء نرم‌تنان‌.
Acephalo پیشوندیست‌ یونانی‌ بمعنی‌ (بی‌ سر) و(فاقد سر) که‌ با
Acephalo کلمات‌ دیگر ترکیب‌ میشود.
Acephalon بی‌ سر، حیوان‌ راسته‌ء بی‌ سران‌.
Acephalous بی‌ سر، حیوان‌ راسته‌ء بی‌ سران‌.
Aceptive قابل‌ قبول‌، پذیرفتنی‌.
Acequia نهر ابیاری‌، جویبار.
Aceraceae (گ‌.ش‌.) افراییان‌، تیره‌ء افرا، افرایان‌.
Acerate سوزنی‌، سوزنی‌ شکل‌.
Aceratosis (ط‌ب‌) نارسی‌ و نابالغی‌ بافت‌ شاخی‌.
Acerb ترش‌، گس‌، دبش‌.
Acerbate تند و تیز کردن‌، ترش‌ کردن‌، تلخ‌ و گس‌ کردن‌.
Acerbity ترشی‌، دبشی‌، درشتی‌، تندی‌.
Acerous بی‌ شاخـک‌، نوک‌ تیز.
Acervate انبوه‌ شده‌، انباشته‌.
Acescence میخوش‌، میل‌ به‌ ترشی‌.
Acescency میخوش‌، میل‌ به‌ ترشی‌.
Acetabular دارای‌ حفره‌ء حقه‌ای‌ توگرد(duog oot)، حقه‌ای‌.
Acetabulum (درروم‌قدیم‌) فنجان‌ (سرکه‌خوری‌)، (تش‌.) حفره‌ء حقه‌ای‌
Acetabulum استخوان‌ لگن‌ که‌ محل‌ اتصال‌ بااستخوان‌ ران‌ است‌،
Acetabulum (ج‌.ش‌.) محل‌ اتصال‌ پای‌ حشرات‌ ببدن‌، لوله‌ء(مخصوص‌ مکیدن‌
Acetabulum ) زالو.
Acetanion (ش‌.) انیون‌ 2O3H2C، جوهر سرکه‌.
Acetarious مربوط‌ به‌ سالاد، سبزیهای‌ مخصوص‌ سالاد.
Acetate نمک‌ جوهر سرکه‌، استات‌.
Acetiam (حق.) علت‌ (فرضی‌) برای‌ عملی‌ تا قاضی‌ بتواند رای‌ خود
Acetiam را بدهد.
Acetic جوهر سرکه‌ای‌، سرکه‌ مانند، ترش‌.
Acetification جوهر سرکه‌ سازی‌، ترش‌ شدگی‌.
Acetifier ترش‌ کننده‌.
Acetify ترش‌ شدن‌، تبدیل‌ به‌ سرکه‌ کردن‌.
Aceto (ش‌.) پیشوندی‌ است‌ مشتق‌ از کلمه‌ء لاتین‌ muteca که‌ به‌
Aceto معنی‌ (مشتق‌ از یا مربوط‌ به‌ جوهرسرکه‌) میباشد.
Acetolysis (ش‌.) تجزیه‌ء جسمی‌ در اثر اضافه‌ شدن‌ جوهر سرکه‌، حالت‌
Acetolysis استیله‌ و هیدرولیز پیدا کردن‌در ان‌ واحد.
Acetomorphine (داروسازی‌) هرویین‌.
Acetone (ش‌.) استون‌ بفرمول‌ 3HCOC3HC.
Acetose ترش‌، سرکه‌ای‌.
Acetum سرکه‌، استخراج‌ عصاره‌ از گیاهان‌ دارویی‌(با اسیداستیک‌
Acetum رقیق‌)، حل‌ مواد معط‌ر در محلولی‌مرکب‌ از اسید استیک‌ و
Acetum الکل‌ و اب‌.
Acetyl (ش‌.) ریشه‌ء یک‌ ظ‌رفیتی‌ بفرمول‌ OC3HC.
Acetylate استیل‌ شدن‌، دارای‌ ریشه‌ء (3HC-) کردن‌.
Acetylation ورود ریشه‌ء (3HC-) در ترکیب‌.
Acetylcholine (ش‌.) ماده‌ای‌ بفرمول‌ 3ON71H7C از جود و سر.
Acetylene هیدروکربور اشباع‌ نشده‌ای‌ بفرمول‌ 2H2C.
Acetylize استیل‌ شدن‌، دارای‌ ریشه‌ء (3HC-) کردن‌.
Achaean مربوط‌ به‌ اخائیه‌، اهل‌ شهر اخائیه‌ در یونان‌ باستان‌.
Achaemenian هخامنشی‌، هخامنشیان‌.
Achaian مربوط‌ به‌ اخائیه‌، اهل‌ شهر اخائیه‌ در یونان‌ باستان‌.
Achalasia (ط‌ب‌) عدم‌ انبساط‌ عضلات‌ مجاری‌ بدن‌ و باقی‌ ماندن‌ انها
Achalasia در حال‌ انقباض‌ دائم‌(مثل‌ مری‌).
Achate مهره‌ء بازی‌، تیله‌، عقیق‌، خرید، بیع‌، (در جمع‌)اشیاء
Achate خریداری‌ شده‌، یار با وفا، خریدن‌.
Acheake درد گرفتن‌، درد کردن‌، بدرد اوردن‌، درد.
Acheilia فقدان‌ لب‌ بط‌ور مادرزادی‌، نوزاد بی‌ لب‌.
Acheilos بدون‌ لب‌، بی‌ لبه‌.
Acheilous بدون‌ لب‌، بی‌ لبه‌.
Acheiria (ط‌ب‌.) بیدست‌، فاقد قوه‌ء لامسه‌.
Achene (گ‌.ش‌.) تخم‌ برهنه‌، بذر برهنه‌، فندقه‌.
Achenocarp (گ‌.ش‌.) میوه‌ء خشک‌ ناشکوفا.
Acheron رودخانه‌ء افسانه‌ای‌ در عالم‌ اسفل‌(جهنم‌)، (مج.) دوزخ‌،
Acheron عالم‌ اسفل‌.
Acheval سوار بر اسب‌، (نظ‌) ارتشی‌ که‌ جناحش‌ در اثرمانعی‌
Acheval مانند باتلاق‌ یا رودخانه‌ از ان‌دور و مجزا باشد.
Acheweed (گ‌.ش‌.) پابزی‌.
Achievable دست‌ یافتنی‌، قابل‌ وصول‌، قابل‌ تفریق‌، موفقیت‌ پذیر.
Achieve دست‌ یافتن‌، انجام‌ دادن‌، بانجام‌ رسانیدن‌، رسیدن‌،
Achieve نائل‌ شدن‌ به‌، تحصیل‌ کردن‌، کسب‌ موفقیت‌ کردن‌ (حق.)
Achieve اط‌اعت‌ کردن‌ (در برابر دریافت‌ تیول‌).
Achievement دست‌ یابی‌، انجام‌، پیروزی‌، کار بزرگ‌، موفقیت‌.
Achilles (افسانه‌ء یونان‌) اشیل‌ یا اخلیوس‌ قهرمان‌ داستان‌
Achilles ایلیاد هومر.
Achilles Heel نقط‌ه‌ء جراحت‌ پذیر، نقط‌ه‌ء زخم‌ پذیر، نقط‌ه‌ء ضعف‌.
Achlamydeous (گ‌.ش‌.) بدون‌ جام‌ یا پوشش‌ گل‌، بدون‌ پوشش‌.
Achlorhydria (ط‌ب‌) فقدان‌ اسید کلریدریک‌ در شیره‌ء معده‌.
Achloropsia (ر.ش‌.) نوعی‌ نابینایی‌ در مورد رنگها مخصوصا رنگ‌ سبز.
Acholia (ط‌ب‌) فقدات‌ یا کمبود صفرا.
Acholic فاقد صفرا، دارای‌ نقص‌ صفرا.
Acholous فاقد صفرا، دارای‌ نقص‌ صفرا.
Achondrite سنگ‌ الماس‌ بدون‌ ذرات‌ گرد.
Achor (ط‌ب‌) بثورات‌ فلسی‌ پوست‌ سر.
Achordata (ج‌.ش‌.) جانوان‌ فاقد ستون‌ فقرات‌.
Achroma (ط‌ب‌) بی‌ رنگی‌، رنگ‌ پریدگی‌، (ط‌ب‌) فقدان‌ رنگ‌ دانه‌ (در
Achroma مو)، بی‌ رنگی‌ مو.
Achromat کلمات‌ پیشوندی‌ است‌ یونانی‌ مشتق‌ از کلمه‌ء sotamorhca
Achromat بمعنی‌ (بیرنگ‌).
Achromate عدسی‌ اکروماتیک‌، ادم‌ کور رنگ‌.
Achromatic بی‌ رنگ‌، رنگ‌ ناپذیر، (مو.) بدون‌ ترخیم‌، بدون‌ نیم‌
Achromatic پرده‌ء میان‌ اهنگ‌.
Achromatin ماده‌ء رنگ‌ ناپذیر هسته‌ء یاخته‌.
Achromatisation بی‌ رنگی‌، رنگ‌ ناپذیری‌.
Achromatism بی‌ رنگی‌، رنگ‌ ناپذیری‌.
Achromatization بی‌ رنگی‌، رنگ‌ ناپذیری‌.
Achromatize رنگ‌ ناپذیر کردن‌، بی‌ رنگ‌ کردن‌.
Achromato کلمات‌ پیشوندی‌ است‌ یونانی‌ مشتق‌ از کلمه‌ء sotamorhca
Achromato بمعنی‌ (بیرنگ‌).
Achromatope ادم‌ رنگ‌ کور.
Achromatopsy رنگ‌ کوری‌.
Achromatous رنگ‌ کور.
Achromia (ط‌ب‌) فقدان‌ رنگ‌ دانه‌ (در مو)، بی‌ رنگی‌ مو.
Achromic بی‌ رنگ‌، رنگ‌ ناپذیر، (مو.) بدون‌ ترخیم‌، بدون‌ نیم‌
Achromic پرده‌ء میان‌ اهنگ‌.
Achropsia (ط‌ب‌) کوری‌ رنگ‌، رنگ‌ کوری‌.
Achy دردناک‌، درداور.
Achylous (فیزیولوژی‌) بدون‌ کیلوس‌، بدون‌ قیلوس‌.
Acicula (گ‌.ش‌.- ج‌.ش‌.) سوزنچه‌، خار، تیغ‌.
Aciculum تیغ‌(گیاه‌)، خار ریز و راست‌ و شکننده‌.
Acid ترش‌، حامض‌، سرکه‌ مانند، دارای‌ خاصیت‌ اسید، جوهر
Acid اسید، (مج.) ترشرو، بداخلاق‌، بدجنسی‌، جوهر، محک‌.
Acid Fast مقاوم‌ در برابر رنگ‌ بری‌ اسید، دارای‌ لکه‌ هایی‌ که‌ با
Acid Fast اسید زائل‌ نمیشود.
Acid Radical (ش‌.) ریشه‌ با بنیان‌ اسیدی‌، رادیکال‌ اسیدی‌.
Acid Test محک‌، وسیله‌ء ازمایش‌، امتحان‌ با اسید.
Acidic تشکیل‌ دهنده‌ء اسید، اسید دار، اسیدی‌.
Acidification اسید سازی‌، ترشی‌، اسید شدگی‌، تحمیض‌.
Acidifier ترش‌ کننده‌، تبدیل‌ به‌ اسید کننده‌، مایه‌ء حموضت‌.
Acidify اسید کردن‌، ترش‌ کردن‌، حامض‌ کردن‌.
Acidimeter ترشی‌ سنج‌، اسید سنج‌.
Acidity حموضت‌، اسیدیته‌، ترشی‌.
Acidophile ترشی‌ دوست‌، اسیدگرای‌.
Acidosis (ط‌ب‌) فساد خون‌ در اشخاص‌ مبتلا به‌ بیماری‌ قند (دیابت‌).
Acidulate میخوش‌ کردن‌، ترش‌ کردن‌، (مج.) کج‌ خلقی‌ کردن‌.
Acidulent میخوش‌، ملس‌، (مج.) ترشرو، کج‌ خلق‌، تند مزاج‌.
Acidulous میخوش‌، ملس‌، (مج.) کج‌ خلق‌.
Aciform بشکل‌ سوزن‌، سوزنی‌ شکل‌.
Acinaces شمشیر کوتاه‌ ایرانیان‌ قدیم‌ و سکاها.
Acinaciform (گ‌.ش‌.) شمشیری‌ شکل‌.
Acinarious (گ‌.ش‌.) پوشیده‌ شده‌ از حفره‌ های‌ کروی‌ (مانند دانه‌
Acinarious های‌ وسط‌ انگور).
Acinaseous (گ‌.ش‌.) دارای‌ تخم‌ و بذر، دارای‌ تخمدان‌.
Acinceous (گ‌.ش‌.) دارای‌ برگهای‌ شمشیری‌.
Acinetic (ط‌ب‌) مانع‌ حرکت‌ (شونده‌).
Aciniform (گ‌.ش‌.) انگوری‌، انگور مانند، خوشه‌ای‌، هسته‌ دار، پر
Aciniform دانه‌.
Acinose دان‌ دان‌، انگوری‌.
Acinous دان‌ دان‌، انگوری‌.
Acinus (گ‌.ش‌.) دانه‌ء ریز (در توت‌ و تمشک‌ و غیره‌)، انگورک‌،
Acinus دانه‌، حبه‌.
Acipenser (resnepicca=) (ج‌.ش‌.) ماهی‌ خاویار.
Aciurgy (ط‌ب‌) عمل‌ جراحی‌.
Ack علامتی‌ در ارتباط‌ات‌ و بی‌ سیم‌ و تلفن‌ که‌ بجای‌ حرف‌ A
Ack بکار میرود.
Ackermanaxle محور جلوی‌ اتومبیل‌.
Acknohledgement تصدیق‌.
Acknowledge تصدیق‌ کردن‌.
Acknowledge قدردانی‌ کردن‌، اعتراف‌ کردن‌، تصدیق‌ کردن‌، وصول‌
Acknowledge نامه‌ای‌ را اشعار داشتن‌.
Acknowledged تصدیق‌ شده‌.
Acknowledgment سپاسگزاری‌، تشکر، اقرار، تصدیق‌، قبول‌، خبر
Acknowledgment وصول‌(نامه‌)، شهادت‌ نامه‌.
Acleictous نصفه‌، نیم‌ شکل‌(در مورد بلورها).
Aclinic Line خط‌ استوایی‌ مغناط‌یسی‌، منحنی‌ موهوم‌ و نامنظ‌می‌ که‌ در
Aclinic Line نزدیکی‌ خط‌ استوا گرداگردزمین‌ مفروض‌ است‌.
Acloud ابری‌، پوشیده‌ از ابر.
Acme اوج‌، ذروه‌، قله‌، منتها(درجه‌ء)، سر، مرتفعترین‌ نقط‌ه‌،
Acme (ط‌ب‌) بحران‌، نقط‌ه‌ء کمال‌.
Acne جوش‌ صورت‌ و پوست‌، غرور جوانی‌.
Acnemia (ط‌ب) ضعف‌ ماهیچه‌ء ساق‌ پا.
Acnerosacea (ط‌ب‌) ورم‌ و سرخی‌ صورت‌ و بینی‌ در اثر افراط‌ در صرف‌
Acnerosacea مشروبات‌ الکلی‌.
Acnode (هن.) نقط‌ه‌ء مزدوج‌.
Acock کج‌، یک‌ ور، بط‌ورکج‌.
Acoelous (ج‌.ش‌.) بدون‌ معده‌ء حقیقی‌ یا دستگاه‌ هاضمه‌، بدون‌
Acoelous حفره‌ء بدن‌.
Acold سرد، خنک‌، بدون‌ احساسات‌.
Acology (ط‌ب‌) مفردات‌ پزشکی‌، علم‌ علاج‌.
Acolous فاقد اعضاء، بی‌ دست‌ و پا.
Acolyte دستیار کشیش‌، معاون‌ یا کمک‌، (نج.) ستاره‌ء تابع‌
Acolyte ستاره‌ء دیگری‌، ماه‌.
Acomia ط‌اسی‌ سر، صلع‌.
Acondylose (گ‌.ش‌.) ناپیوسته‌، منفصل‌، بی‌ اتصال‌، بدون‌ بند یا مفصل‌
Acondylous (گ‌.ش‌.) ناپیوسته‌، منفصل‌، بی‌ اتصال‌، بدون‌ بند یا مفصل‌
Aconital زهری‌، سمی‌.
Aconite (گ‌.ش‌.)اقونیط‌ون‌، تاج‌الملوک، ریشه‌ء تاج‌الملوک‌
Aconite (sullepan mutinca).
Aconitum (گ‌.ش‌.) تاج‌الملوک‌.
Aconuresis (ط‌ب‌) ادرار غیرارادی‌.
Acopic (ط‌ب‌) دافع‌ خستگی‌ و کوفتگی‌.
Acopon (ط‌ب‌) داروی‌ نیرو بخش‌.
Acor (ط‌ب‌) ترشی‌(معده‌ و غیره‌)، اسیدیته‌، اسیدمعدی‌.
Acoria (ط‌ب‌) مرض‌ گرسنگی‌، داءالجوع‌.
Acorn میوه‌ء تیره‌ء درختان‌ بلوط‌ (مازو).
Acotyledon (گ‌.ش‌.) گیاه‌ بی‌لپه‌.
Acotyledonous (گ‌.ش‌.) بی‌ لپه‌.
Acouchy (ج‌.ش‌.) خرگوش‌ هندی‌.
Acouisition اکتساب‌.
Acoumeter شنوایی‌ سنج‌، سامعه‌ سنج‌.
Acoumetry شنوایی‌ سنجی‌، اندازه‌ گیری‌ قدرت‌ حس‌ شنوایی‌.
Acousia پسوندیست‌ در زبان‌ لاتین‌ بمعنی‌ (شنیدن‌) و (مربوط‌ به‌
Acousia حس‌ سامعه‌).
Acousis پسوندیست‌ در زبان‌ لاتین‌ بمعنی‌ (شنیدن‌) و (مربوط‌ به‌
Acousis حس‌ سامعه‌).
Acoustic اوا شنودی‌، وابسته‌ به‌ شنوایی‌، مربوط‌ به‌ صدا، مربوط‌
Acoustic به‌ سامعه‌.
Acoustic صوتی‌.
Acoustic Delay Line خط‌ تاخیر دهنده‌ صوتی‌.
Acoustic Memory حافظ‌ه‌ صوتی‌.
Acoustical اوا شنودی‌، وابسته‌ به‌ شنوایی‌، مربوط‌ به‌ صدا، مربوط‌
Acoustical به‌ سامعه‌.
Acoustician صدا شناس‌، متخصص‌ علم‌ شنوایی‌، کارشناس‌ علم‌ اصوات‌،
Acoustician ویژه‌گر اواشنود.
Acoustico پیشوندی‌ است‌ به‌ معنی‌ (صوتی‌).
Acousticon گوشیار، سمعک‌.
Acoustics علم‌ اوا شنود، علم‌ عوارض‌ شنوایی‌، علم‌ اصوات‌، خواص‌
Acoustics صوتی‌ ساختمان‌(ازنظ‌رانعکاس‌ صدا).
Acoustics صوت‌ شناسی‌.
Acquaint اشنا کردن‌، اگاه‌ کردن‌، مسبوق‌ کردن‌، مط‌لع‌ کردن‌.
Acquaintance اشنایی‌، سابقه‌، اگاهی‌، اشنا، اشنایان‌.
Acquiesce تسلیم‌ شدن‌، تن‌ در دادن‌، راضی‌ شدن‌، رضایت‌ دادن‌،
Acquiesce موافقت‌ کردن‌، ارام‌ کردن‌.
Acquiescence رضایت‌، تن‌ در دادن‌، موافقت‌.
Acquiescent خشنود، راضی‌، ساکت‌، راضی‌ شونده‌.
Acquirable بدست‌ اوردنی‌، یافتنی‌، قابل‌ حصول‌.
Acquire بدست‌ اوردن‌، حاصل‌ کردن‌، اندوختن‌، پیداکردن‌.
Acquirement فراگیری‌، تحصیل‌ (هنر و فن‌)، فضیلت‌.
Acquisition فراگیری‌، اکتساب‌، استفاده‌، (حق.) مالکیت‌.
Acquisitive فراگیرنده‌، جوینده‌، اکتسابی‌، اکتساب‌ کننده‌.
Acquit (حق.) تبرئه‌ کردن‌، روسفید کردن‌، برط‌رف‌ کردن‌،
Acquit اداکردن‌، از عهده‌ برامدن‌، انجام‌ وظ‌یفه‌ کردن‌،
Acquit پرداختن‌ و تصفیه‌ کردن‌(وام‌ و ادعا)، (حق.)ادای‌ (دین‌)
Acquit نمودن‌، برائت‌ (ذمه‌) کردن‌.
Acquittal (حق.) تبرئه‌ واریز، برائت‌ ذمه‌، رو سفیدی‌.
Acquittance مفاصا، برائت‌، رهایی‌، بخشودگی‌، ترک‌ دعوی‌، سند ترک‌
Acquittance دعوی‌.
Acr پیشوندیست‌ مشتق‌ از کلمه‌ یونانی‌ -orkA یا -rkA که‌
Acr بمعنی‌ (بالای‌) و (انتهایی‌) و (ارتفاعی‌) و (نهایی‌)
Acr میباشد و با کلمات‌ ترکیب‌ میشود مانند: suopraC-orcA
Acr که‌ بمعنی‌' دارای‌ میوه‌ در راس‌ ' است‌.
Acranial (ج‌.ش‌.) بدون‌ کاسه‌ء سر، بی‌ جمجمه‌.
Acrasy (ط‌ب‌) بی‌ اعتدالی‌ در مصرف‌ مشروبات‌ الکلی‌ و غیره‌، شدت‌،
Acrasy تندی‌.
Acraturesis (ط‌ب‌) ناتوانی‌ در دفع‌ ادرار.
Acre جریب‌ فرنگی‌ (برابر با 06534 پای‌ مربع‌ و یا در حدود
Acre 7404 متر مربع‌) برای‌ سنجش‌ زمین‌، (م‌.م‌.) زمین‌.
Acre Foot یک‌ جریب‌ اب‌ (5/3321 متر مکعب‌ اب‌).
Acre Inch 21/1 یک‌ جریب‌ اب‌.
Acre Shop حق‌الارض‌.
Acreage وسعت‌ زمین‌ به‌ جریب‌.
Acrid دبش‌، گس‌، تند، سوزاننده‌، (مج.) زننده‌، تند خو.
Acrimonious تند، زننده‌، سوزان‌.
Acrimony تندی‌، شدت‌، رنجش‌.
Acritical (ط‌ب‌) غیر بحرانی‌.
Acro پیشوندیست‌ مشتق‌ از کلمه‌ یونانی‌ -orkA یا -rkA که‌
Acro بمعنی‌ (بالای‌) و (انتهایی‌) و (ارتفاعی‌) و (نهایی‌)
Acro میباشد و با کلمات‌ ترکیب‌ میشود مانند: suopraC-orcA
Acro که‌ بمعنی‌' دارای‌ میوه‌ در راس‌ ' است‌.
Acrobacy بند بازی‌.
Acrobat بند باز یا اکروبات‌، (مج.) سیاست‌ باز.
Acrobatics بند بازی‌.
Acrobystitis (ط‌ب‌) ورم‌ پوست‌ ذکر (rakaz).
Acrocephalia جمجمه‌ء هرمی‌ شکل‌.
Acrocephalic (ط‌ب‌) دارای‌ جمجمه‌ء هرمی‌ شکل‌(بط‌ور غیر ط‌بیعی‌).
Acrocephaly جمجمه‌ء هرمی‌ شکل‌.
Acrochordon زگیل‌ دار، دارای‌ زگیل‌ اویزان‌، (ط‌ب‌) زگیل‌ پهن‌ کوچک‌.
Acroesthesia (ط‌ب‌) افزایش‌ حساسیت‌ اعضای‌ انتهایی‌.
Acrogamy (گ‌.ش‌.) جایگیری‌ تخم‌ در انتهای‌ کیسه‌ء جنینی‌.
Acrogenous از انتها رسته‌، از ط‌رف‌ سر رشد کننده‌.
Acrography گچ‌ کاری‌ برجسته‌، گچ‌ بری‌.
Acrolith مجسمه‌ای‌ که‌ سر و دست‌ و پای‌ ان‌ سنگی‌ و بقیه‌اش‌ چوب‌
Acrolith باشد.
Acrology مبحث‌ شناسایی‌ ریشه‌ و اشتقاق‌ حروف‌ الفباء.
Acromastitis (ط‌ب‌.) اماس‌ نوک‌ پستان‌.
Acromegaly (ط‌ب‌) رشد بیش‌ ازاندازه‌ء سر و دست‌ و پا در اثر ترشح‌
Acromegaly زیاد غده‌ء (هیپوفیز).
Acrometer (retemoelo=) دستگاه‌ سنجش‌ وزن‌ مخصوص‌ روغن‌.
Acromion (تش‌.) زائده‌ء اخرمی‌ استخوان‌ کتف‌، قله‌الکتف‌.
Acromphalus (ط‌ب‌) برجستگی‌ و زائده‌ء غیر ط‌بیعی‌ ناف‌.
Acron (ج‌.ش‌.) قسمت‌ قدامی‌ حیوانات‌ بنددار(مثل‌ حشرات‌).
Acronarcotic (ط‌ب‌) سوزاننده‌ و خواب‌اور، محرق‌ و منوم‌.
Acronical (نج.) ظ‌اهر شونده‌ در غروب‌، افولی‌، شامگاهی‌.
Acronichal (نج.) ظ‌اهر شونده‌ در غروب‌، افولی‌، شامگاهی‌.
Acronym کلمه‌ایکه‌ از حرف‌ اول‌ کلمات‌ دیگری‌ ترکیب‌ شده‌
Acronym باشد(مانند radar که‌ از کلمات‌gnignar dna gnitceted
Acronym oidar ساخته‌ شده‌).
Acronym سر نام‌.
Acrophobia (ط‌ب‌) ترس‌ از بلندی‌.
Acrophony صدای‌ حرف‌ اول‌ کلماتی‌ که‌ معرف‌ خود ان‌ کلمه‌ باشد
Acrophony مانند صدای‌ a در الف‌(hpela).
Acropodium (ج‌.ش‌.) سط‌ح‌ فوقانی‌ پای‌ پرندگان‌، پایه‌ء مجسمه‌.
Acropolis دژ، قلعه‌(در شهرهای‌ قدیمی‌ یونان‌)، نام‌ دژ معرف‌
Acropolis اتن‌(در یونان‌).
Acroscopic (گ‌.ش‌.) متوجه‌ به‌ بالا، صعودی‌.
Acrosome زبر تن‌، (ج‌.ش‌.) برجستگی‌ قدامی‌ سلول‌ جنسی‌ نر.
Acrospire (گ‌.ش‌.) گیاهک‌ دانه‌، نخستین‌ جوانه‌ء دانه‌، جوانه‌ زدن‌.
Acrospore (گ‌.ش‌.) هاگ‌ انتهایی‌.
Across سرتاسر، ازاین‌ سو بان‌ سو، درمیان‌، ازعرض‌، ازمیان‌،
Across ازوسط‌، ازاین‌ ط‌رف‌ بان‌ ط‌رف‌.
Across The Board شامل‌ تمام‌ ط‌بقات‌، یکسره‌، سرجمع‌.
Acrostic جدول‌ شعر کوتاهی‌ که‌ حرف‌ اول‌ و وسط‌ و اخر بندهای‌ ان‌
Acrostic با هم‌ عبارتی‌ را برساند، جابجاشونده‌، نامنظ‌م‌، منکسر،
Acrostic توشیحی‌، موشح‌(به‌ hcitsid مراجعه‌ شود).
Acroter انتهای‌ پایه‌ء مجسمه‌، کنگره‌های‌ زینتی‌ عمارات‌.
Acroterium یکی‌ از زوایای‌ رئوس‌ مثلثی‌ شکل‌ سردر عمارت‌.
Acrotic (ط‌ب‌) سط‌حی‌، رویی‌، بیرونی‌، خارجی‌.
Acrotism (ط‌ب‌) فقدان‌ ضربان‌ یا تپش‌.
Acrylic Acid (ش‌.) اسیداکریلیک‌.
Act (.n):کنش‌، فعل‌، کردار، عمل‌، کار، حقیقت‌، امرمسلم‌،
Act فرمان‌ قانون‌، تصویب‌ نامه‌، اعلامیه‌، (حق.)سند، پیمان‌،
Act رساله‌، سرگذشت‌، پرده‌ءنمایش‌(مثل‌ پرده‌ء اول‌)، (.iv
Act &.tv):کنش‌ کردن‌، کارکردن‌، عمل‌ کردن‌، جان‌ دادن‌، روح‌
Act دادن‌، برانگیختن‌، رفتارکردن‌، اثرکردن‌، بازی‌کردن‌،
Act نمایش‌دادن‌.
Act Of God حوادث‌ ناگهانی‌ و غیر قابل‌ پیش‌ بینی‌ ط‌بیعی‌ (زلزله‌،
Act Of God سیل‌ و غیره‌).
Act Up خودسری‌ کردن‌.
Actaeon (افسانه‌ شناسی‌) اکتئون‌ نام‌ شکارگری‌ که‌ بدن‌ لخت‌
Actaeon دیانا الهه‌ء شکار و جنگل‌ را دید وبشکل‌ گوزن‌ درامد.
Actimorph (ز.ش‌.) تابدیس‌.
Actinautographic دارای‌ حساسیت‌ در مقابل‌ نور.
Actine (ج‌.ش‌.) قسمت‌ خارجی‌(ستاره‌ای‌ شکل‌) اسفنجیان‌.
Acting ایفای‌ نمایش‌، جدی‌، فعال‌، کاری‌، کفالت‌ کننده‌، کفیل‌،
Acting متصدی‌، عامل‌، بازیگری‌، جدیت‌، فعالیت‌، کنشی‌.
Actinic دارای‌ خواص‌ پرتوافکنی‌، مربوط‌ به‌ تاثیر شیمیایی‌.
Actiniferous (ش‌.) دارای‌ اکتینیوم‌ یا ماده‌ء رادیواکتیو.
Actinism خاصیت‌ نیروی‌ تشعشعی‌ مخصوصا در نواحی‌ مرئی‌ و غیرمرئی‌
Actinism ماوراء بنفش‌ که‌ خاصیت‌ شیمیایی‌پیدا میکند.
Actino پیشوندی‌ بمعنی‌ (دارای‌ پرتو) و (دارای‌ شعاع‌).
Actinochemistry مبحث‌ دانش‌ شیمی‌ راجع‌ به‌ نیروی‌ خورشید.
Actinoelectric اجسامی‌ که‌ دارای‌ خاصیت‌ تولید الکتریسته‌ در اثر تابش‌
Actinoelectric ط‌ول‌ موجی‌ متناسب‌ با نور باشند.
Actinogram ثبت‌ تغییرات‌ نیروی‌ اشعه‌ء خورشید.
Actinograph دستگاهی‌ که‌ تغییرات‌ نیروی‌ اشعه‌ء خورشید را ثبت‌ میکند
Actinoid (ج‌.ش‌.) شعاعی‌، دارای‌ شعاع‌، مانند شعاع‌.
Actinology دانشی‌ که‌ دران‌ از خواص‌ نور گفتگو می‌کند.
Actinometer پرتوسنج‌ خورشید، حرارت‌ سنج‌.
Actinometre پرتوسنج‌ خورشید، حرارت‌ سنج‌.
Actinometry پرتو سنجی‌.
Actinomorphic بشکل‌ شعاعی‌، دارای‌ تقارن‌ شعاعی‌.
Actinomorphous بشکل‌ شعاعی‌، دارای‌ تقارن‌ شعاعی‌.
Actinouranium ایزوتوپ‌ اورانیوم‌ بوزن‌ اتمی‌ 532.
Actinozoa (ج‌.ش‌.) خانواده‌ء مرجانها، جانورمرجانی‌.
Actinozoan (ج‌.ش‌.) خانواده‌ء مرجانها، جانورمرجانی‌.
Action کنش‌، کردار، کار، عمل‌، فعل‌، اقدام‌، رفتار، جدیت‌،
Action جنبش‌، حرکت‌، جریان‌، اشاره‌، تاثیر، اثر جنگ‌، نبرد،
Action پیکار، اشغال‌ نیروهای‌ جنگی‌، گزارش‌، وضع‌، ط‌رز عمل‌،
Action (حق.) اقامه‌ء دعوا، جریان‌ حقوقی‌، تعقیب‌، بازی‌،
Action تمرین‌، سهم‌، سهام‌ شرکت‌.
Action کنش‌، اقدام‌.
Action Noun اسم‌ مصدر.
Action Period دوره‌ کنش‌.
Actionable قابل‌ تعقیب‌ قانونی‌.
Actionary دارنده‌ء سهام‌ شرکت‌ سهامی‌، سهامدار.
Activate کنش‌ور کردن‌، بفعالیت‌ پرداختن‌، بکارانداختن‌، (مع.)
Activate تخلیص‌ کردن‌(سنگ‌ معدن‌).
Activate فعال‌ کردن‌.
Activation فعال‌ سازی‌، فعال‌ شدن‌.
Activation کنش‌وری‌، کنش‌ور سازی‌، ایجاد فعالیت‌، بکار واداری‌،
Activation (مع.) تخلیص‌.
Active کاری‌، ساعی‌، فعال‌، حاضر بخدمت‌، دایر، تنزل‌ بردار،
Active با ربح‌، (د.) معلوم‌، متعدی‌، مولد، کنش‌ور، کنش‌گر.
Active فعال‌، دایر، کنشی‌.
Active Device دستگاه‌ فعال‌، دستگاه‌ کنشی‌.
Active Element عنصر فعال‌، عنصر کنشی‌.
Actively فعالانه‌، بط‌ورکاری‌.
Activism اعتقاد بلزوم‌ عملیات‌ حاد و شدید، فرضیه‌ء
Activism فلسفه‌ء(عملی‌).
Activist ط‌رفدار عمل‌.
Activity کنش‌وری‌، فعالیت‌، کار، چابکی‌، زنده‌ دلی‌، اکتیوایی‌.
Activity فعالیت‌.
Actor بازیگر، هنرپیشه‌، (حق.) خواهان‌، مدعی‌، شاکی‌، حامی‌.
Actress هنرپیشه‌ء زن‌، بازیگرزن‌.
Actual واقعی‌، حقیقی‌.
Actual واقعی‌.
Actual Address نشانی‌ واقعی‌.
Actual Argument نشانوند واقعی‌.
Actual Instruction دستور العمل‌ واقعی‌.
Actual Key کلید واقعی‌.
Actual Parameter پارامتر واقعی‌.
Actuality واقعیت‌، فعالیت‌، امرمسلم‌.
Actualization واقعیت‌ دادن‌، بصورت‌ مسلم‌ دراوردن‌.
Actualize واقعیت‌ دادن‌، واقعی‌ کردن‌، عملی‌ کردن‌.
Actually واقعا، بالفعل‌، عملا، در حقیقت‌.
Actuarial احصائی‌، اماری‌.
Actuary امارگیر، ماموراحصائیه‌، (م‌.م‌.) دبیر، منشی‌.
Actuate بکارانداختن‌، تحریک‌ کردن‌، برانگیختن‌، سوق‌ دادن‌،
Actuate نشان‌ دادن‌.
Actuate بکار انداختن‌.
Actuation بکار اندازی‌.
Actuation تحریک‌، بکارگماری‌.
Actuator فعال‌ کننده‌، محرک‌.
Actuator بکار اندازنده‌.
Acuate تیزکردن‌، تند و تیزکردن‌.
Acuity تیز فهمی‌، تیز هوشی‌.
Acumen تیز هوشی‌، تیز فهمی‌، فراست‌.
Acuminate نوک‌ تیز، نوک‌ دار، با ذکاوت‌.
Acumination تیزی‌، عمل‌ تیزکردن‌.
Acupunctuate با سوزن‌ سوراخ‌ کردن‌، سوزن‌ فروکردن‌.
Acupuncture ط‌ب‌ سوزنی‌، روش‌ چینی‌ بی‌ حس‌ سازی‌ بوسیله‌ء فروکردن‌
Acupuncture سوزن‌ در بدن‌.
Acute تیزرو، تیز، نوک‌ تیز، (ط‌ب‌) حاد، بحرانی‌، زیرک‌،
Acute تیزنظ‌ر، تند، شدید (مو.) تیز، زیر، (سلسله‌ء اعصاب‌)
Acute حساس‌، (هن.) حاد، تیز(زاویه‌ء حاد، زاویه‌ تند).
Acutely بزیرکی‌، بحدت‌، بشدت‌.
Acuteness تیزی‌، زیرکی‌، ذکاوت‌، (ط‌ب‌) حدت‌ یا شدت‌(مرض‌).
Acyclic غیر مدور، غیر قابل‌ چرخش‌، مارپیچی‌.
Acyclic ناچرخه‌ای‌.
Acyrology انشاء و گفتار غلط‌.
Ad پیشوندی‌ است‌ لاتین‌ به‌ معنی‌(به‌)، حرف‌ اضافه‌ لاتینی‌
Ad بمعنی‌ (به‌) مانند coh-da که‌بمعنی‌(برای‌ این‌ منظ‌ور
Ad خاص‌) میباشد.
Ad Hoc تک‌ کاره‌، فاقد عمومیت‌.
Adage مثل‌، امثال‌ و حکم‌.
Adagio (مو.رقص‌) اهسته‌ و ملایم‌، اجرای‌ اهنگ‌ باهستگی‌، (در
Adagio بالت‌) رقص‌ دو نفری‌ که‌ زن‌ روی‌ پنجه‌ءپا میرقصد و بکمک‌
Adagio مرد اهسته‌ بهوا میپرد.
Adam ادم‌، ادم‌ ابولبشر.
Adamancy سر سختی‌، سختی‌.
Adamant جسم‌ جامد و سخت‌، مقاوم‌، یکدنده‌، تزلزل‌ ناپذیر.
Adamantine محکم‌، سخت‌، سخت‌ و درخشان‌ (مانند الماس‌).
Adapt سازوار کردن‌، وفق‌ دادن‌، موافق‌ بودن‌، جور کردن‌، درست‌
Adapt کردن‌، تعدیل‌ کردن‌.
Adapt وفق‌ دادن‌، اقتباس‌ کردن‌.
Adaptability وفق‌ پذیری‌.
Adaptability سازگاری‌، قابلیت‌ توافق‌ و سازش‌، سازواری‌.
Adaptable قابل‌ توافق‌، قابل‌ جرح‌ و تعدیل‌، مناسب‌، سازوار.
Adaptable وفق‌ پذیر.
Adaptation سازواری‌، انط‌باق‌، توافق‌، سازش‌، مناسب‌، تط‌بیق‌، اقتباس‌
Adapter سازوارگر، وفق‌ دهنده‌، جرح‌ و تعدیل‌ کننده‌.
Adapter وفق‌ دهنده‌.
Adaption سازواری‌، انط‌باق‌، توافق‌، سازش‌، مناسب‌، تط‌بیق‌، اقتباس‌
Adaptive سازوار پذیر، انط‌باقی‌، دارای‌ قوه‌ء تط‌ابق‌، قابل‌
Adaptive تط‌بیق‌، توافقی‌.
Adaptive وفقی‌.
Adaptor سازوارگر، وفق‌ دهنده‌، جرح‌ و تعدیل‌ کننده‌.
Adaxial محوری‌، متمایل‌ بط‌رف‌ محور.
Add افزودن‌، اضافه‌ کردن‌، زیاد کردن‌، جمع‌ کردن‌، جمع‌ زدن‌،
Add باهم‌ پیوستن‌، باخود ترکیب‌ کردن‌ (مواد شیمیایی‌).
Add افزودن‌، اضافه‌ کردن‌.
Addax (ج‌.ش‌.) یکنوع‌ بز کوهی‌ که‌ رنگ‌ روشن‌ دارد و در افریقا
Addax و سیبری‌ دیده‌ میشود.
Addend عدد مضاعف‌، عددافزوده‌ شده‌.
Addend افزوده‌، مضاف‌.
Addendum ضمیمه‌، ذیل‌، افزایش‌، الحاق‌.
Adder ماشین‌ جمع‌، (ج‌.ش‌.) افعی‌، مار جعفری‌.
Adder افزایشگر.
Adder Subtractor افزایشگر و کاهشگر.
Adder's Tongue (teloiv htootgod =) (گ‌.ش‌.) سرخس‌ مارزبان‌
Adder's Tongue (mussolgoihpO).
Addict (.n &.tv): خو دادن‌، اعتیاد دادن‌، عادی‌ کردن‌، معتاد،
Addict (.n): خو گرفتگی‌، عادت‌، اعتیاد، (.jda): خو گرفته‌،
Addict معتاد.
Addiction اعتیاد.
Addictive معتاد کننده‌.
Adding Machine ماشین‌ افزایشگر.
Addition افزایش‌.
Addition افزایش‌، اضافه‌، لقب‌، متمم‌اسم‌، اسم‌ اضافی‌، ضمیمه‌،
Addition (ر.) جمع‌ (زدن‌)، (ش‌.) ترکیب‌ چندماده‌ با هم‌.
Addition Table جدول‌ افزایشی‌.
Additional اضافی‌.
Additional اضافی‌، افزوده‌.
Additive (.jda): افزودنی‌، افزاینده‌، (.n): (ش‌.) ماده‌ای‌ که‌
Additive برای‌ افزایش‌ خواص‌ ماده‌ء دیگری‌ به‌ ان‌ اضافه‌ شود.
Additive افزایشی‌.
Additive Inverse وارون‌ افزایشی‌.
Addle (.n &.jda): چرکی‌، باط‌لاق‌، کثافت‌، (مج.) سختی‌،
Addle گرفتاری‌، ادم‌ بی‌کله‌، گندیده‌، فاسد، (.iv &.tv):
Addle ضایع‌ کردن‌، فاسد کردن‌، ضایع‌ شدن‌، فاسد شدن‌، رسیدن‌،
Addle عمل‌ امدن‌، گیج‌ کردن‌، خرف‌ کردن‌.
Address (.iv &.tv):درست‌ کردن‌، مرتب‌ کردن‌، متوجه‌ ساختن‌،
Address قراول‌ رفتن‌، دستوردادن‌، اداره‌ کردن‌، نظ‌ارت‌ کردن‌،
Address خط‌اب‌ کردن‌، عنوان‌ نوشتن‌، مخاط‌ب‌ ساختن‌، سخن‌ گفتن‌،
Address (.n): عنوان‌، نام‌ ونشان‌، سرنامه‌، نشانی‌، ادرس‌، خط‌اب‌،
Address خط‌ابه‌، نط‌ق‌، عریضیه‌، ط‌رزخط‌اب‌، برخورد، مهارت‌، حمل‌،
Address ارسال‌.
Address نشانی‌، نشانی‌ دادن‌.
Address Adjustment تعدیل‌ نشانی‌.
Address Counter نشانی‌ شمار.
Address Format قالب‌ نشانی‌.
Address Modification پیرایش‌ نشانی‌.
Address Part جز نشانی‌.
Address Register ثبات‌ نشانی‌.
Address Variable متغیر نشانی‌.
Addressability نشانی‌ پذیری‌.
Addressable نشانی‌ پذیر.
Addressee مخاط‌ب‌، گیرنده‌ء نامه‌.
Addressing نشانی‌ دهی‌، نشانی‌ یابی‌.
Adducent نزدیک‌ کننده‌، بداخل‌ کشنده‌، مقرب‌.
Adduct (.tv): (ش‌.) بمرکز نزدیک‌ کردن‌، بدرون‌ کشیدن‌، (.n):
Adduct (ش‌.) ترکیب‌ اضافی‌.
Adduction نزدیکی‌، قرب‌، اقامه‌، اظ‌هار.
Adductive استدلالی‌، مستدل‌، استشهادی‌، بسوی‌ محور کشنده‌.
Adductor اقامه‌، اظ‌هار، ایراد، ارائه‌، (تش‌) تمایل‌ عضو بط‌رف‌
Adductor محور، نزدیک‌ کننده‌.
Adduse ذکر کردن‌، گفتن‌، اوردن‌، ایرادکردن‌، احضار کردن‌،
Adduse بگواهی‌ خواستن‌، استشهاد کردن‌.
Aden کلمه‌ء پیشوندی‌ است‌ که‌ به‌ معنی‌ (غده‌) می‌ باشد.
Adeni کلمه‌ء پیشوندی‌ است‌ که‌ به‌ معنی‌ (غده‌) می‌ باشد.
Adenine (ش‌.) نوعی‌ بازپورین‌ بفرمول‌ 5N5H5C.
Adeno کلمه‌ء پیشوندی‌ است‌ که‌ به‌ معنی‌ (غده‌) می‌ باشد.
Adenoid (.jda): (ط‌ب‌) شبیه‌ غده‌، منسوب‌ به‌ بافت‌ غده‌ای‌ و
Adenoid لنفاوی‌، غده‌ مانند، (.n): (ط‌ب‌) عظ‌م‌ لوزه‌ء حلقی‌،
Adenoid گرفتگی‌ بینی‌.
Adenoidal (ط‌ب‌) شبیه‌ غده‌، منسوب‌ به‌ بافت‌ غده‌ای‌ و لنفاوی‌، غده‌
Adenoidal مانند.
Adenoma (ط‌ب‌) ورم‌ غده‌ای‌، ورم‌ خوش‌ خیم‌ بافت‌ غده‌ای‌.
Adenomatous غده‌ای‌.
Adenosine نوکلئوزیدی‌ بفرمول‌ 4O5N31H01C.
Adept زبر دست‌، ماهر، استاد، مرد زبردست‌.
Adeptly ماهرانه‌، زبر دستی‌.
Adequacy بسی‌، بسندگی‌، کفایت‌، تکافو، مناسبت‌، شایستگی‌.
Adequacy کفایت‌.
Adequate کافی‌.
Adequate (.jda): کافی‌، تکافو کننده‌، مناسب‌، لایق‌، صلاحیت‌ دار،
Adequate بسنده‌، مساوی‌، رسا، (.n): متساوی‌ بودن‌، مساوی‌ ساختن‌،
Adequate موثر بودن‌، شایسته‌ بودن‌.
Adequateness (ycnauqeda=) چسبیدن‌، پیوستن‌، وفادار ماندن‌،
Adequateness هواخواه‌ بودن‌، ط‌رفدار بودن‌، وفا کردن‌، توافق‌ داشتن‌،
Adequateness متفق‌ بودن‌، جور بودن‌، (گ‌.ش‌.) بهم‌ چسبیده‌ بودن‌.
Adhere (ycnauqeda=) چسبیدن‌، پیوستن‌، وفادار ماندن‌،
Adhere هواخواه‌ بودن‌، ط‌رفدار بودن‌، وفا کردن‌، توافق‌ داشتن‌،
Adhere متفق‌ بودن‌، جور بودن‌، (گ‌.ش‌.) بهم‌ چسبیده‌ بودن‌.
Adherence چسبندگی‌، الصاق‌، هواخواهی‌، تبعیت‌، دوسیدگی‌، چسبندگی‌.
Adherent (گ‌.ش‌.) بهم‌ چسبیده‌، تابع‌، پیرو، هواخواه‌، ط‌رفدار.
Adhesion چسبیدگی‌، الصاق‌، (مج.) ط‌رفداری‌، رضایت‌، موافقت‌،
Adhesion (ط‌ب‌)اتصال‌ و پیوستگی‌ غیر ط‌بیعی‌ سط‌وح‌ در اماس‌،
Adhesion (گ‌.ش‌.)امیزش‌ و بهم‌ امیختگی‌ ط‌بیعی‌ قسمتهای‌ مختلف‌،
Adhesion (حق.)الحاق‌، انضمام‌، قبول‌ عضویت‌، همبستگی‌، توافق‌،
Adhesion الحاق‌ دولتی‌ به‌ یک‌ پیمان‌، کشش‌ سط‌حی‌، دوسیدگی‌.
Adhesive چسبنده‌، چسبیده‌، چسبدار.
Adhoc (حق.) متخصص‌، ویژه‌ امر مخصوصی‌، ویژه‌.
Adhominem حمله‌ یا اعتراض‌ به‌ اشخاص‌.
Adiabatic (فیزیک‌) عایق‌ گرما.
Adieu خدا حافظ‌، خدانگهدار، بخدا سپردیم‌.
Adinfinitum بی‌ انتها، برای‌ همیشه‌.
Adinterim ضمنا، در این‌ ضمن‌، در فاصله‌، موقتی‌.
Adipic وابسته‌ به‌ چربی‌، ناشی‌ از چربی‌.
Adipose چرب‌، پیه‌دار، پیه‌ مانند، روغنی‌ شده‌.
Adipose Tissue بافت‌ چربی‌، چربی‌ حیوانی‌، پیه‌.
Adjacence (ycnecajda=) نزدیکی‌، مجاورت‌، قرب‌ جوار.
Adjacency (ecnecajda=) نزدیکی‌، مجاورت‌، قرب‌ جوار.
Adjacency مجاورت‌، نزدیکی‌.
Adjacent مجاور، نزدیک‌.
Adjacent (نظ‌.) نزدیک‌، مجاور، همسایه‌، همجوار، دیوار بدیوار.
Adject افزودن‌ به‌، ضمیمه‌ کردن‌.
Adjectival صفتی‌، وصفی‌.
Adjective (د.) صفت‌، وصفی‌، (ک‌.) وابسته‌، تابع‌.
Adjoin پیوستن‌، متصل‌ کردن‌، وصلت‌ دادن‌، مجاور بودن‌(به‌)،
Adjoin پیوسته‌ بودن‌(به‌)، افزودن‌، متصل‌ شدن‌.
Adjoining (tnecajda=) (نظ‌.) نزدیک‌، مجاور، همسایه‌، همجوار،
Adjoining دیوار بدیوار.
Adjoint همدست‌، کمک‌، مشوق‌، ضمیمه‌، معاون‌، یار، دستیار،
Adjoint معاون‌ استاد.
Adjoint الحاقی‌.
Adjourn بوقت‌ دیگر موکول‌ کردن‌، خاتمه‌ یافتن‌(جلسه‌)، موکول‌
Adjourn بروز دیگر شدن‌.
Adjournment تعط‌یل‌ موقتی‌، برخاست‌، تعویض‌، احاله‌ بوقت‌ دیگر.
Adjudge با حکم‌ قضایی‌ فیصل‌ دادن‌، فتوی‌ دادن‌(در)، داوری‌ کردن‌،
Adjudge محکوم‌ کردن‌، مقرر داشتن‌، دانستن‌، فرض‌ کردن‌.
Adjudicate فتوی‌ دادن‌، حکم‌ کردن‌، مقرر داشتن‌، فیصل‌ دادن‌، داوری‌
Adjudicate کردن‌، احقاق‌ کردن‌.
Adjudication قضاوت‌، داوری‌، احقاق‌ حق‌، حکم‌ ورشکستگی‌.
Adjunct الحاقی‌، افزوده‌، فرعی‌، ملازم‌، ضمیمه‌، معاون‌، یار،
Adjunct کمک‌(د.- من.)فرع‌، قسمت‌الحاقی‌، صفت‌ فرعی‌.
Adjunction الحاق‌، افزایش‌، ضمیمه‌، مشاع‌ سازی‌.
Adjuration تحلیف‌، سوگند، قسم‌، لابه‌، التماس‌.
Adjure سوگند دادن‌، قسم‌ دادن‌، لابه‌ کردن‌، تقاضا کردن‌، به‌
Adjure اصرار تقاضا کردن‌(از).
Adjust میزان‌ کردن‌، تعدیل‌ کردن‌، تنظ‌یم‌ کردن‌، تسویه‌ نمودن‌،
Adjust مط‌ابق‌ کردن‌، وفق‌ دادن‌، سازگار کردن‌.
Adjust تعدیل‌ کردن‌، تنظ‌یم‌ کردن‌.
Adjustable تعدیل‌ پذیر، تنظ‌یم‌ پذیر.
Adjustable Dimension بعد تعدیل‌ پذیر.
Adjustment تعدیل‌، تنظ‌یم‌.
Adjustment سازگاری‌، تعدیل‌، تنظ‌یم‌، تط‌بیق‌، (حق.) تسویه‌، اصلاح‌،
Adjustment (مک‌.) میزان‌، الت‌ تعدیل‌، اسباب‌ تنظ‌یم‌.
Adjutancy (نظ‌.) اجودانی‌، معینی‌، معاونت‌، یاری‌، مساعدت‌.
Adjutant یار، کمک‌، مساعد، یاور، (نظ‌.) اجودان‌، معین‌.
Adjutant Stork (ج‌.ش‌.) لک‌ لک‌ بزرگ‌ هندی‌ و افریقایی‌.
Adjuvant یاور، یاری‌ کننده‌، ممد، (ط‌ب‌) دوای‌ ممد.
Adlib بدون‌ مقدمه‌ صحبت‌ کردن‌، بمیل‌ خود.
Adman متصدی‌ اعلانات‌، اگهی‌ گر.
Admeasure تعیین‌ حصه‌ کردن‌، سهم‌ دادن‌، تقسیم‌ کردن‌،
Admeasure (م‌.ل‌.)اندازه‌ گرفتن‌.
Admeasurement (noitarusnemda=) تعیین‌ اندازه‌، تقسیم‌، تخصیص‌.
Admensuration (tnemerusaemda=) تعیین‌ اندازه‌، تقسیم‌، تخصیص‌.
Admetus (افسانه‌ء یونان‌) شوهر السس‌ تیس‌ (sitsecla).
Administer (.tv &.iv):اداره‌ کردن‌، تقسیم‌ کردن‌، تهیه‌ کردن‌،
Administer اجرا کردن‌، توزیع‌ کردن‌، (حق.) تصفیه‌ کردن‌، نظ‌ارت‌
Administer کردن‌، وصایت‌ کردن‌، انجام‌ دادن‌، اعدام‌ کردن‌، کشتن‌،
Administer (مو.) رهبری‌ کردن‌(ارکستر).(.n): مدیر، رئیس‌، (حق.)
Administer مدیر تصفیه‌، وصی‌.
Administrant اداره‌ کننده‌، اجرایی‌.
Administrate (retsinimda=).
Administration اداره‌ء کل‌، حکومت‌، اجرا، الغاء، سوگند دادن‌، (حق.)
Administration تصفیه‌، وصایت‌، تقسیمات‌ جزء وزارتخانه‌ها در شهرها،
Administration فرمداری‌.
Administrative اداری‌، اجرایی‌، مجری‌.
Administrative اداری‌.
Administrator فرمدار، مدیر، رئیس‌، (حق.) مدیر تصفیه‌، وصی‌ و مجری‌.
Admirable پسندیده‌، قابل‌ پسند، قابل‌ تحسین‌، ستودنی‌.
Admiral (ن‌.د.) دریاسالار، امیرالبحر، فرمانده‌، عالی‌ ترین‌
Admiral افسرنیروی‌ دریایی‌.
Admiral Of The Fleet (ن‌.د.ـانگلیس‌) امیرالبحر، فرمانده‌ء ناوگان‌.
Admiralty اداره‌ء نیروی‌ دریایی‌، دریاسالاری‌.
Admiration تعجب‌، حیرت‌، شگفت‌، پسند، تحسین‌.
Admire پسند کردن‌، تحسین‌ کردن‌، حظ‌ کردن‌، (م‌.م‌.) مورد شگفت‌
Admire قراردادن‌، درشگفت‌ شدن‌، تعجب‌ کردن‌، متحیر کردن‌،
Admire متعجب‌ ساختن‌.
Admirer تحسین‌ کننده‌، ستاینده‌.
Admissibility روابودن‌، پذیرفتگی‌، مقبولیت‌، قابلت‌ قبول‌، اختیارداری‌
Admissible قابل‌ قبول‌، قابل‌ تصدیق‌، پذیرفتنی‌، روا، مجاز.
Admissibll مجاز، روا.
Admission پذیرش‌، قبول‌، تصدیق‌، اعتراف‌، دخول‌، درامد، اجازه‌ء
Admission ورود، ورودیه‌، پذیرانه‌، بارداد.
Admit پذیرفتن‌، راه‌ دادن‌، بار دادن‌، راضی‌ شدن‌ (به‌)، رضایت‌
Admit دادن‌ (به‌)، موافقت‌ کردن‌، تصدیق‌ کردن‌، زیربار(چیزی‌)
Admit رفتن‌، اقرار کردن‌، واگذار کردن‌، دادن‌، اعط‌اء کردن‌.
Admitance دخول‌، ورود، بار، اجازه‌ء دخول‌، (م‌.م‌.) تصدیق‌، روا،
Admitance مجاز، گذرایی‌.
Admitedly مسلما.
Admittance هدایت‌ ظ‌اهری‌.
Admix امیختن‌، مخلوط‌ کردن‌، بهم‌ پیوستن‌، مخلوط‌ شدن‌، امیزش‌
Admix کردن‌، دخالت‌ کردن‌.
Admixtion مخلوط‌، ترکیب‌، هم‌ امیزه‌.
Admixture مخلوط‌، ترکیب‌، هم‌ امیزه‌.
Admonish نصیحت‌ کردن‌، پند دادن‌، اگاه‌ کردن‌، متنبه‌ کردن‌، وعظ‌
Admonish کردن‌.
Admonition سرزنش‌ دوستانه‌، تذکر، راهنمایی‌.
Admonitory (evitinomda=) نصیحت‌ امیز، توبیخ‌ امیز.
Adnate حاصل‌، اندوخته‌، فراگرفته‌، (گ‌.ش‌.- ج‌.ش‌.) بهم‌ چسبیده‌،
Adnate توام‌، مربوط‌ باعضاء تناسلی‌ توام‌.
Adnauseam (ط‌ب‌) تهوع‌، بدرجه‌ء تهوع‌.
Adnexa (تش‌.) قسمتهای‌ متصل‌ بهم‌، زائده‌.
Ado (odta=)مصدرحال‌ فعل‌ od ot مثل‌ oda evah ot بمعنی‌
Ado (کارداشتن‌) پرمشغله‌ بودن‌، گرفتاری‌.
Adobe خشت‌، خشت‌ خام‌، خاک‌ مخصوص‌ خشت‌ سازی‌.
Adolescence نو جوانی‌، دوره‌ جوانی‌، دوره‌ء شباب‌، بلوغ‌، رشد.
Adolescent نوجوان‌، بالغ‌، جوان‌، رشید.
Adonis (افسانه‌ء یونان‌) جوان‌ زیبایی‌ که‌ مورد علاقه‌ افرودیت‌
Adonis بود، (گ‌.ش‌.) ادونیس‌ (شقایق‌).
Adopt قبول‌ کردن‌، اتخاذ کردن‌، اقتباس‌ کردن‌، تعمید دادن‌،
Adopt نام‌ گذاردن‌ (هنگام‌ تعمید)، در میان‌ خود پذیرفتن‌، به‌
Adopt فرزندی‌ پذیرفتن‌.
Adoption مربوط‌ به‌ قضیه‌ پسر خواندگی‌ عیسی‌(نسبت‌ به‌ خدا)،
Adoption اختیار، اتخاذ، قبول‌، اقتباس‌، استعمال‌ لغت‌ بیگانه‌
Adoption بدون‌ تغییر شکل‌ ان‌، (حق.) قبول‌ به‌ فرزندی‌، فرزند خوا
Adoption ندگی‌.
Adoptionist معتقد به‌ فرزند خواندگی‌ عیسی‌.
Adoptive انتخابی‌، اقتباسی‌.
Adorability (ssenelbaroda=) شایستگی‌ ستایش‌، قابلیت‌ پرستش‌،
Adorability ستودنی‌.
Adorable شایان‌ ستایش‌، قابل‌ پرستش‌.
Adorableness (ytilibaroda=) شایستگی‌ ستایش‌، قابلیت‌ پرستش‌،
Adorableness ستودنی‌.(ytilibaroda=)
Adoration ستایش‌، پرستش‌، عشق‌ ورزی‌، نیایش‌.
Adore پرستش‌، ستودن‌، عشق‌ ورزیدن‌ (به‌)، عاشق‌ شدن‌ (به‌).
Adorn زیبا کردن‌، قشنگ‌ کردن‌، ارایش‌ دادن‌، زینت‌ دادن‌، با
Adorn زر و زیور اراستن‌.
Adornment تزئین‌، اراستگی‌، پیراستگی‌، زیور و پیرایه‌، زینت‌.
Adren (onreda=) کلمه‌ء پیشوندی‌ است‌ به‌ معنی‌(مربوط‌ به‌ غده‌
Adren فوق‌ کلیه‌).
Adrenal مشتق‌ از غده‌ یا ترشح‌ غدد فوق‌ کلیه‌، مربوط‌ بغده‌ فوق‌
Adrenal کلیوی‌.
Adrenal Gland غده‌ء فوق‌ کلیوی‌.
Adrenaline (enirhpenipE=) هورمن‌ قسمت‌ مرکز غده‌ فوق‌ کلیه‌ که‌
Adrenaline بالا برنده‌ء خون‌ و فشارخون‌ است‌.
Adrenergic فعال‌ شونده‌ (بوسیله‌ء ادرنالین‌ یا ماده‌ای‌ نظ‌یر ان‌)،
Adrenergic شبیه‌ ادرنالین‌.
Adreno (nreda=) کلمه‌ء پیشوندی‌ است‌ به‌ معنی‌(مربوط‌ به‌ غده‌
Adreno فوق‌ کلیه‌).
Adrenocortical وابسته‌ به‌ قشر غده‌ء فوق‌ کلیه‌.
Adrift دستخوش‌ ط‌وفان‌، غوط‌ه‌ور(روی‌ اب‌)، (مج.) اواره‌، بدون‌
Adrift هدف‌، سرگردان‌، شناور.
Adroit زرنگ‌، زبر دست‌، زیرک‌، ماهر، چابک‌، چالاک‌، تردست‌،
Adroit چیره‌دست‌.
Adscititious مشتق‌ از عامل‌ خارجی‌، دارای‌ منبع‌ خارجی‌.
Adscript یادداشت‌ اضافی‌.
Adside From بعلاوه‌، صرفنظ‌ر از اینکه‌، گذشته‌ از این‌.
Adsorb (ش‌.) جذب‌ سط‌حی‌ کردن‌.
Adsorbate ماده‌ء جذب‌ شده‌.
Adsorbent گیرا، جاذب‌.
Adsorption براشام‌، براشامش‌، جذب‌ سط‌حی‌، رو نشینی‌، انقباض‌ گازها
Adsorption و مایعات‌ روی‌ سط‌وح‌ سخت‌ و جامد.
Adulate چاپلوسانه‌ ستودن‌، مداحی‌ کردن‌، مدح‌ گفتن‌.
Adulation پرستش‌، ستایش‌، چاپلوسی‌.
Adulator ستایشگر.
Adult بالغ‌، بزرگ‌، کبیر، به‌ حد رشد رسیده‌.
Adulterant چیز تقلبی‌، مایه‌ تقلب‌ و فساد، متقلب‌، پست‌ تر کننده‌،
Adulterant استحاله‌ دهنده‌.
Adulterate جازن‌، قلابی‌، زنازاده‌، حرامزاده‌، چیز تقلبی‌ ساختن‌
Adulterate (مثل‌ ریختن‌ اب‌ در شیر).
Adulteration قلب‌ زنی‌، جعل‌ و تزویر، استحاله‌.
Adulterer ادم‌ زانی‌، مرد زناکار.
Adulteress زانیه‌، زن‌ زناکار.
Adulterine زنازاده‌، حرامزاده‌، قاچاقی‌، تقلبی‌.
Adulterous زناکار، مربوط‌ به‌ زنا، زنایی‌.
Adultery زنا، زنای‌ محصن‌ یا محصنه‌، بیوفایی‌، بی‌ عفتی‌، بی‌
Adultery دینی‌، ازدواج‌ غیرشرعی‌.
Adumbrate مبهم‌ کردن‌، سایه‌ افکندن‌ بر، ط‌رح‌(چیزی‌ را) نشان‌ دادن‌.
Adumbration سایه‌ افکنی‌، نشان‌ دادن‌، خلاصه‌.
Adust سوخته‌، خشکیده‌، با حرارت‌.
Advalorem از روی‌ قیمت‌، به‌ نسبت‌ قیمت‌.
Advance (iv & tv &.n): پیشروی‌، پیشرفت‌، پیش‌ بردن‌، جلو بردن‌،
Advance ترقی‌ دادن‌، ترفیع‌ رتبه‌ دادن‌، تسریع‌ کردن‌، اقامه‌
Advance کردن‌، پیشنهاد کردن‌، ط‌رح‌ کردن‌، مساعده‌ دادن‌، مساعده‌،
Advance (.jda): از پیش‌ فرستاده‌ شده‌، قبلا تهیه‌ شده‌، قبلا
Advance تجهیز شده‌.
Advance جلو رفتن‌، جلو بردن‌، پیشرفت‌، مساعده‌.
Advanced پیشرفته‌.
Advanced (.jda): پیشرفته‌، ترقی‌ کرده‌، پیش‌ افتاده‌، جلوافتاده‌.
Advancement پیشرفت‌، ترقی‌، ترفیع‌، (حق.) سهم‌الارثی‌ که‌ در زمان‌
Advancement حیات‌ پدر به‌ فرزندان‌ می‌دهند، پیش‌ قسط‌.
Advantage (.n): فایده‌، صرفه‌، سود، برتری‌، بهتری‌، مزیت‌، تفوق‌،
Advantage (.iv &.tv): مزیت‌ دادن‌، سودمند بودن‌، مفید بودن‌.
Advantageous سودمند، نافع‌، باصرفه‌.
Advection (جغ.) پهن‌ رفت‌، حرکت‌ افقی‌ توده‌ای‌ ازهوا دراثر
Advection تغییردرجه‌ء حرارت‌.
Advent ظ‌هور و ورود (چهار یکشنبه‌ قبل‌ از میلاد مسیح‌).
Adventitious نابجا، عارضی‌، خارجی‌، الحاقی‌، اکتسابی‌، غیر موروثی‌.
Adventive اتفاقی‌، عارضی‌، (گ‌.ش‌.) خودرو، نابومی‌.
Adventure (.n): سرگذشت‌، حادثه‌، ماجرا، مخاط‌ره‌، ماجراجویی‌،
Adventure تجارت‌ مخاط‌ره‌ امیز، (.iv &.tv): در معرض‌ مخاط‌ره‌
Adventure گذاشتن‌، دستخوش‌ حوادث‌ کردن‌، با تهور مبادرت‌ کردن‌،
Adventure دل‌ بدریا زدن‌، خود را بمخاط‌ره‌ انداختن‌.
Adventurer حادثه‌ جو، ماجرا جو، جسور، بی‌ پروا.
Adventuresome ماجراجویانه‌، با بی‌ پروایی‌، جسورانه‌.
Adventuress زن‌ حادثه‌ جو، زن‌ مخاط‌ره‌ ط‌لب‌، زن‌ جسور.
Adventurism حادثه‌ جویی‌، (از روی‌ بی‌ تجربگی‌) اقدام‌ به‌ کاری‌ کردن‌.
Adventurous پر سرگذشت‌، پرماجرا، پرحادثه‌، دلیر، مخاط‌ره‌ ط‌لب‌،
Adventurous حادثه‌ جو.
Adverb قید، ظ‌رف‌، معین‌ فعل‌، قیدی‌، عبارت‌ قیدی‌.
Adverbial قیدی‌، ظ‌رفی‌.
Adverbum (mitabrev=) کلمه‌بکلمه‌.
Adversary دشمن‌، مخالف‌، رقیب‌، مدعی‌، متخاصم‌، ضد، حریف‌، مبارز،
Adversary هم‌ اورد.
Adversative ناقض‌، نقض‌امیز، حرف‌ نقض‌، کلمه‌ء نقض‌ (مثل‌ اما).
Adverse مخالف‌، مغایر، ناسازگار، مضر، روبرو.
Adversity بدبختی‌، فلاکت‌، ادبار و مصیبت‌، روزبد.
Advert عط‌ف‌ کردن‌، توجه‌ کردن‌، مخفف‌ تجارتی‌ کلمه‌ء
Advert tnemesitrevda.
Advertence عط‌ف‌، توجه‌، عمد.
Advertency توجه‌، عمدی‌.
Advertent متوجه‌، دقیق‌.
Advertise اگهی‌ دادن‌، اعلان‌ کردن‌، انتشار دادن‌.
Advertisement اگهی‌، اعلان‌، خبر، اگاهی‌.
Advertising اعلان‌، اگهی‌.
Advice اندرز، رایزنی‌، صوابدید، مشورت‌، مصلحت‌، نظ‌ر، عقیده‌،
Advice پند، نصیحت‌، اگاهی‌، خبر، اط‌لاع‌.
Advisable مقتضی‌، مصلحتی‌، مقرون‌ بصلاح‌، قابل‌ توصیه‌.
Advise نصیحت‌ کردن‌، اگاهانیدن‌، توصیه‌ دادن‌، قضاوت‌ کردن‌،
Advise پند دادن‌، رایزنی‌ کردن‌.
Advised مصلحت‌امیز، خردمندانه‌.
Advisement مشورت‌، تامل‌.
Adviser رایزن‌، مشاور، راهنما، رهنمون‌.
Advisor رایزن‌، مشاور، راهنما، رهنمون‌.
Advisory مشورتی‌.
Advocacy مدافعه‌، دفاع‌، وکالت‌.
Advocate دفاع‌ کردن‌، ط‌رفداری‌ کردن‌، حامی‌، ط‌رفدار، وکیل‌ مدافع‌.
Advocation دفاع‌، حمایت‌.
Adynamic بی‌بنبه‌، ضعیف‌.
Adytum محراب‌، حریم‌، حرم‌، خلوتگاه‌.
Adz تیشه‌ء نجاری‌، تیشه‌ زدن‌، با تیشه‌ صاف‌ کردن‌.
Adze تیشه‌ء نجاری‌، تیشه‌ زدن‌، با تیشه‌ صاف‌ کردن‌.
Ae (د.گ‌.) یک‌.
Aegean مربوط‌ بدریای‌ اژه‌، اژه‌.
Aegis سپر، پرتو، ظ‌ل‌.
Aegisthus فرزند setseyhT قاتل‌ suertA و عاشق‌
Aegisthus کلیتمنسترا(artsenmetylC).
Aeneas (افسانه‌ء یونانی‌) فرزند افرودیت‌ و انکسیس‌
Aeneas (sesihcnA) که‌ تروا (yroT) را ترک‌ کرد.
Aeolian منسوب‌ به‌ ائولوس‌ (suloeA) خدای‌ بادها.
Aeolian Harp (مو.) الت‌ موسیقی‌ بادی‌ شبیه‌ بجعبه‌.
Aeolotropic (فیزیک‌) دارای‌ خواص‌ متعدد(مانند سرعت‌ سیر نور،
Aeolotropic قابلیت‌ هدایت‌ گرما و برق‌ و فشار درجهات‌ مختلف‌)، چند
Aeolotropic شکلی‌، دارای‌ خواص‌ چند جانبه‌.
Aeolus رب‌النوع‌ باد، پادشاه‌ تسالی‌ یونان‌.
Aeon اعصار متمادی‌، قرن‌ بی‌انتها، قرن‌ازلی‌، (م‌.م‌.) ابدیت‌.
Aeonian جاودانی‌.
Aeonic جاودانی‌.
Aerate هوا دادن‌، در تحت‌ تاثیر(شیمیایی‌) هوا دراوردن‌.
Aerator هوا دهنده‌، دستگاه‌ بخور.
Aerial انتن‌ هوایی‌ رادیو، هوایی‌.
Aerialist بندباز.
Aerie لانه‌ء پرنده‌ بر روی‌ صخره‌ء مرتفع‌، اشیانه‌ء مرتفع‌،
Aerie خانه‌ء مرتفع‌.
Aeriferous هوادار، هوابر.
Aerification تهویه‌، هوا دادن‌، هوا خوردن‌.
Aeriform هوا مانند، پوچ‌.
Aerify تبدیل‌ به‌ هوا کردن‌، به‌ بخار یا گاز تبدبل‌ کردن‌.
Aerily بط‌ور هوایی‌، هواسان‌.
Aero مربوط‌ به‌ پرواز یا هواپیما.
Aeroballistics فن‌ پرتاب‌ گلوله‌ یا موشک‌ در فضا.
Aerobatics عملیات‌ اکروباتی‌ با هواپیما یا هواپیمای‌ بدون‌ موتور.
Aerobe میکروب‌ هوازی‌.
Aerobic هوایی‌، هوازی‌.
Aerobiosis هوازی‌، هوازیستی‌.
Aerodrome فرودگاه‌ هواپیما، پروازگاه‌.
Aerodynamic مربوط‌ به‌ مبحث‌ حرکت‌ گازها و هوا.
Aerodynamicist متخصص‌ در علم‌ حرکت‌ گاز و هوا.
Aerodynamics مبحث‌ حرکت‌ گازها و هوا، علم‌ مربوط‌ به‌ حرکت‌ اجسام‌ در
Aerodynamics گازها و هوا.
Aerodyne هواپیمای‌ موتوری‌.
Aerogram نامه‌ء هوایی‌، نامه‌ء مخصوص‌ پست‌ هوایی‌، هوانامه‌.
Aerogramme نامه‌ء هوایی‌، نامه‌ء مخصوص‌ پست‌ هوایی‌، هوانامه‌.
Aerographer (ن‌.د.) شخصی‌ که‌ وضع‌ هوا و امواج‌ را به‌ کشتی‌ گزارش‌
Aerographer میدهد، هواشناسی‌ کشتی‌.
Aerolite شهاب‌ سماوی‌، شهاب‌ ثاقب‌، شخانه‌.
Aerological وابسته‌ بهواشناسی‌.
Aerologist هواشناس‌.
Aerology هواشناسی‌، جوشناسی‌.
Aeromechanic مکانیک‌ هواپیما، مربوط‌ به‌ مکانیک‌ هواپیمایی‌.
Aeromechanics فن‌ مکانیک‌ هواپیمایی‌.
Aeromedicine (ط‌ب‌) قسمتی‌ از ط‌ب‌ که‌ درباره‌ء بیماریها و اختلالات‌
Aeromedicine ناشی‌ از پرواز گفتگو میکند.
Aerometer چگالی‌ سنج‌، دستگاه‌ اندازه‌گیری‌ چگالی‌ و جرم‌ هوا.
Aeronaut هوانورد، خلبان‌.
Aeronautic مربوط‌ به‌ دانش‌ هوانوردی‌.
Aeronautical مربوط‌ به‌ دانش‌ هوانوردی‌.
Aeronautics دانش‌ هوانوردی‌.
Aeroneurosis (ط‌ب‌) اختلالات‌ عصبی‌ فضانوردان‌ در اثر تحریک‌ و
Aeroneurosis هیجان‌(مانند التهاب‌ و دل‌درد واسهال‌ و غیره‌).
Aeroplane (enalpria=) هواپیما، ط‌یاره‌.
Aerosol تعلیق‌ مایع‌ یا جسم‌ بصورت‌ گرد و گاز در هوا.
Aerospace جو زمین‌، فضای‌ ماوراء جو.
Aerosphere جو، اتمسفر، کره‌ء هوا.
Aerostatics مبحث‌ مط‌العه‌ء اجسام‌ ساکن‌ و مایعات‌ و گازها در هوا.
Aery (eirea=) هوایی‌.
Aesthete (etehtse=) ط‌رفدار صنایع‌ زیبا، جمال‌ پرست‌.
Aesthetic وابسته‌ به‌ زیبایی‌، مربوط‌ به‌ علم‌ (محسنات‌)، ظ‌ریف‌ ط‌بع‌.
Aestheticism زیبایی‌ گرایی‌، زیبایی‌ پرستی‌، علاقمندی‌ به‌ هنرهای‌ زیبا
Aesthetics زیبایی‌ شناسی‌، زیبایی‌ گرایی‌، مبحث‌ (هنرهای‌ زیبا).
Aestival (lavitse=) تابستانی‌، ناخوشی‌ تابستانی‌.
Aestivate تابستان‌ را گذراندن‌، (ج‌.ش‌.) رخوت‌ تابستانی‌ داشتن‌،
Aestivate تابستان‌ را بحال‌ رخوت‌ گذراندن‌.
Aestivation نهاد، (ج‌.ش‌.) تابستان‌ گذرانی‌، رخوت‌ تابستانی‌.
Afar از دور، دورا دور، (غالبا قبل‌ از ان‌ morf و بعد
Afar ازان‌ ffo میاید).
Affability دلجویی‌، مهربانی‌، خوشرویی‌، مدارا.
Affable مهربان‌، دلجو، خوش‌ برخورد، خوشخو.
Affair کار، امر، کاروبار، عشقبازی‌(با جمع‌ هم‌ میاید).
Affaire D'honneur موضوع‌ شرافتی‌.
Affect اثر، نتیجه‌، احساسات‌، برخورد، اثر کردن‌ بر، تغییر
Affect دادن‌، متاثر کردن‌، وانمود کردن‌، دوست‌ داشتن‌، تمایل‌
Affect داشتن‌(به‌)، تظ‌اهر کردن‌ به‌.
Affectation وانمود، تظ‌اهر، ظ‌اهرسازی‌، ناز، تکبر.
Affected ساختگی‌، امیخته‌ با ناز و تکبر، تحت‌ تاثیر واقع‌ شده‌.
Affection مهربانی‌، تاثیر، عاط‌فه‌، مهر، ابتلاء، خاصیت‌، علاقه‌.
Affectionate مهربان‌، خونگرم‌.
Affective موثر، محرک‌، نفسانی‌.
Afferent (در مورد عصب‌) توبر، توبرنده‌، نقل‌ کننده‌(بدرون‌)،
Afferent اوران‌.
Affiance اط‌مینان‌، اعتماد، پیمان‌ ازدواج‌، نامزدی‌.
Affiant (حق.) گواهی‌ نویس‌، استشهاد نویس‌، شاهد.
Affidavit (yvadiffa=) سوگندنامه‌، گواهینامه‌، شهادت‌ نامه‌،
Affidavit استشهاد.
Affidavy (tivadiffa=) سوگندنامه‌، گواهینامه‌، شهادت‌ نامه‌،
Affidavy استشهاد.
Affiliate مربوط‌ ساختن‌، پیوستن‌، اشناکردن‌، درمیان‌ خود پذیرفتن‌،
Affiliate به‌ فرزندی‌ پذیرفتن‌، مربوط‌، وابسته‌.
Affiliation وابستگی‌، پیوستگی‌، خویشی‌.
Affine نسبت‌ سلبی‌، نسبت‌ ازدواجی‌.
Affinity وابستگی‌، پیوستگی‌، قوم‌ و خویش‌ سببی‌، نزدیکی‌.
Affirm اظ‌هارکردن‌، بط‌ور قط‌ع‌ گفتن‌، تصدیق‌ کردن‌، اثبات‌ کردن‌،
Affirm تصریح‌ کردن‌، شهادت‌ دادن‌.
Affirmation اظ‌هار قط‌عی‌، تصریح‌، تصدیق‌، اثبات‌، تاکید.
Affirmative مثبت‌، تصدیق‌امیز، اظ‌هار مثبت‌، عبارت‌ مثبت‌.
Affix پیوستن‌، ضمیمه‌ کردن‌، اضافه‌ نمودن‌، چسبانیدن‌.
Afflatus الهام‌، وزش‌، وحی‌ الهی‌.
Afflict رنجورکردن‌، ازردن‌، پریشان‌ کردن‌، مبتلا کردن‌.
Affliction رنج‌، رنجوری‌، پریشانی‌، غمزدگی‌، مصیبت‌، شکنجه‌، درد.
Afflictive رنجوساز، مصیبت‌امیز.
Affluence فراوانی‌، وفور.
Affluent فراوان‌، دولتمند.
Afflux ریزش‌، جریان‌، انبوهی‌.
Afford دادن‌، حاصل‌ کردن‌، تهیه‌ کردن‌، موجب‌ شدن‌، از
Afford عهده‌برامدن‌، استط‌اعت‌ داشتن‌.
Afforest تبدیل‌ به‌ جنگل‌ کردن‌، جنگلکاری‌ کردن‌.
Affray غوغا، نزاع‌، سلب‌ ارامش‌ مردم‌، مزاحمت‌ فراهم‌ اوردن‌،
Affray ترساندن‌، هراسانیدن‌.
Affricate (.n): ادغام‌، ادغام‌ صوتی‌.(.tv): سرقت‌ کردن‌، لخت‌ کردن‌
Affrication ادغام‌، سرقت‌.
Affright ترسیده‌، وحشت‌ زده‌.
Affront اشکارا توهین‌ کردن‌، روبرو دشنام‌ دادن‌، بی‌ حرمتی‌،
Affront هتاکی‌، مواجهه‌، رودررویی‌.
Affuse ریختن‌، پاشیدن‌(باnopu).
Affusion ریزش‌، عمل‌ پاشیدن‌.
Aficionado هواخواه‌.
Afield در دشت‌، در صحرا.
Afire شعله‌ور، در حال‌ سوختن‌.
Aflame شعله‌ور، مشتعل‌.
Afloat شناور، در حرکت‌.
Aflutter در اهتزاز، در حال‌ لرزش‌.
Afoot پیاده‌، در جریان‌، برپا.
Afore (erofeb=) قبل‌، جلو.
Aforementioned مذبور، فوق‌الذکر.
Aforesaid مذبور، فوق‌الذکر.
Aforethought پیش‌ اندیشیده‌، عمدی‌.
Aforetime پیشتر، قبلی‌.
Afortiori با دلیل‌ قویتر، با منط‌ق‌ محکمتر، موکدا، محققا.
Afoul مصادم‌، گرفتار، دچار.
Afr (orfa=) پیشوند بمعنی‌(افریقایی‌) میباشد.
Afraid هراسان‌، ترسان‌، ترسنده‌، ترسیده‌، از روی‌
Afraid بیمیلی‌(غالبا با fo میاید)، متاسف‌.
Afresh از نو، دوباره‌.
Africa افریقا.
African افریقایی‌.
Afro (rfa=) پیشوند بمعنی‌(افریقایی‌) میباشد.
Afront رودررو، روبرو، در جلو.
Aft در پس‌ کشتی‌.
After پس‌ از، بعداز، در عقب‌، پشت‌ سر، درپی‌، در جستجوی‌، در
After صدد، مط‌ابق‌، بتقلید، بیادبود.
Afterbirth جفت‌، مشیمه‌، جنین‌.
Aftercare (ط‌ب‌) توجه‌ و مواظ‌بت‌ در مرحله‌ء نقاهت‌.
Afterclap عاقبت‌، نتیجه‌.
Afterdate تاریخ‌ چیزیرا موخر گذاردن‌.
Afterdeck عقب‌ کشتی‌.
Aftereffect اثر بعدی‌، (ط‌ب‌) اثر بعدی‌ داور، اثر ثانوی‌.
Afterglow پس‌ فروزش‌، پس‌ تاب‌.
Afterimage پس‌ دید، تصویر بعدی‌ چیزی‌ (روی‌ سلولهای‌ چشم‌).
Afterlife زندگی‌ پس‌ از مرگ‌.
Aftermath عواقب‌ بعدی‌، پس‌ایند.
Aftermost نزدیکترین‌ دگل‌ عقب‌ کشتی‌، پست‌ ترین‌، عقب‌ ترین‌، واپسین‌
Afternoon بعدازظ‌هر، عصر.
Aftertaste اثر و ط‌عم‌ غذا در دهان‌، لذت‌ بعدی‌، لذت‌ ثانوی‌.
Aftertime روزگار واپسین‌، اینده‌، دوران‌ پیری‌.
Afterward پس‌ازان‌، بعدازان‌، سپس‌، بعدا.
Afterwards پس‌ازان‌، بعدازان‌، سپس‌، بعدا.
Afterworld عالم‌اخرت‌، عالم‌فانی‌.
Again دگربار، پس‌، دوباره‌، باز، یکباردیگر، دیگر، از ط‌رف‌
Again دیگر، نیز، بعلاوه‌، ازنو.
Against دربرابر، درمقابل‌، پیوسته‌، مجاور، بسوی‌، مقارن‌،
Against برضد، مخالف‌، علیه‌، به‌، بر، با.
Agamemnon اگاممنون‌ پادشاه‌ مایسنا که‌ منازعه‌ء او با اشیل‌
Agamemnon مقدمه‌ء داستان‌ حماسی‌ ایلیاد است‌.
Agamete تکثیر سلولی‌ غیرجنسی‌.
Agamic بی‌نیازی‌ از جفت‌گیری‌، بی‌نیازی‌ از تلقیح‌، بی‌نیاز از
Agamic تخم‌نر.
Agamogenesis (گ‌.ش‌.) زاد و ولد بدون‌ جف‌ت‌گیری‌، تکثیر غیرجنسی‌.
Agape در حال‌ دهن‌دره‌، مبهوت‌، متعجب‌ با دهان‌ باز، درشگفت‌،
Agape عشق‌الهی‌.
Agate سنگ‌ قیمتی‌، عقیق‌.
Agaze (gnizag=) خیره‌، نگران‌.
Age (.n):عمر، سن‌، پیری‌، سن‌ بلوغ‌، رشد(با fo)، دوره‌،
Age عصر.(.iv &.tv): پیرشدن‌، پیرنماکردن‌، کهنه‌شدن‌(شراب‌).
Age Old قدیمی‌، کهنه‌، باستانی‌.
Aged پیر، سالخورده‌.
Ageless بدون‌ عمر معینی‌، نامحدود.
Agelong بی‌انتها، ط‌ولانی‌.
Agency نمایندگی‌، وکالت‌، گماشتگی‌، ماموریت‌، وساط‌ت‌، پیشکاری‌،
Agency دفترنمایندگی‌.
Agendum برنامه‌ءکار، دستورکار، برنامه‌ء عملیات‌ (adnega.lp).
Agent پیشکار، نماینده‌، گماشته‌، وکیل‌، مامور، عامل‌.
Agent Provocateur مامور اگاهی‌ که‌ با لباس‌ مبدل‌ در باندی‌ کار میکند
Agent Provocateur (sruetacovorp stnega.lp).
Agglomerate گرد کردن‌، جمع‌ کردن‌، انباشتن‌، گرد امدن‌، متراکم‌ شدن‌،
Agglomerate جوش‌ اتشفشانی‌.
Agglomeration انباشتگی‌، تراکم‌، توده‌، انبار.
Agglutinate (.jda): چسباننده‌، التیام‌ اور، چسب‌، دوای‌ التیام‌
Agglutinate اور.(.iv &.tv): چسباندن‌، ترکیب‌ کردن‌، تبدیل‌ به‌ چسب‌
Agglutinate کردن‌.
Agglutination هم‌ چسبی‌، عمل‌ چسباندن‌، (ط‌ب‌) التیام‌ زخم‌، (د.) ترکیب‌
Agglutination لغات‌ ساده‌ و اصلی‌ بصورت‌ مرکب‌.
Aggrade افزودن‌ (به‌)، ضخیم‌ کردن‌، هموار کردن‌، خاکریزی‌ کردن‌.
Aggrandize بزرگ‌ کردن‌، افزودن‌.
Aggravate بدتر کردن‌، اضافه‌ کردن‌، خشمگین‌ کردن‌.
Aggregate جمع‌ امده‌، متراکم‌، (ج‌.ش‌.- گ‌.ش‌.) بهم‌ پیوسته‌، انبوه‌،
Aggregate توده‌، تراکم‌، جمع‌، مجموع‌، جمع‌ کردن‌، جمع‌ شدن‌، توده‌
Aggregate کردن‌.
Aggregate جمع‌ شده‌، متراکم‌، متراکم‌ ساختن‌.
Aggregation تجمع‌، تراکم‌.
Aggregation گرد امدگی‌، اجتماع‌، توده‌، انبوه‌، تراکم‌.
Aggress نزدیک‌ شدن‌، نزدیک‌ کردن‌، حمله‌ کردن‌ (به‌)، مبادرت‌
Aggress کردن‌ (به‌).
Aggressive پرخاشگر، متجاوز، مهاجم‌، پرپشتکار، پرتکاپو، سلط‌ه‌جو.
Aggressor متجاوز، مهاجم‌، حمله‌ کننده‌، پرخاشگر.
Aggrieve ازردن‌، جور و جفا کردن‌، غمگین‌ کردن‌.
Aghast مبهوت‌ (از شدت‌ ترس‌)، وحشت‌ زده‌، مات‌.
Agile چابک‌، زرنگ‌، فرز، زیرک‌، سریع‌الانتقال‌.
Agility چالاکی‌، چابکی‌، تردستی‌، زیرکی‌.
Aging سالخورده‌، کهن‌.
Agiotage صرافی‌، دلالی‌ برات‌، معاملات‌ احتکاری‌ بروات‌، سفته‌ بازی‌.
Agitate بکارانداختن‌، تحریک‌ کردن‌، تکاندادن‌، اشفتن‌، پریشان‌
Agitate کردن‌، سراسیمه‌ کردن‌.
Agitation سراسیمگی‌، اشفتگی‌، هیجان‌، تلاط‌م‌، تحریک‌.
Agitator اشوبگر، اسباب‌ بهم‌ زدن‌ مایعات‌.
Agleam تابان‌.
Aglet (telgia=) نوک‌ فلزی‌ بند کفش‌، پولک‌، زالزالک‌، کویچ‌.
Agley غلط‌، نازیبا، زشت‌.
Aglitter درتابش‌، متلالا، تابنده‌.
Aglow درحال‌ اشتعال‌، در حالت‌ هیجان‌، تابان‌، مشتعل‌ و فروزان‌
Agmatology (ط‌ب‌) علم‌ شکسته‌ بندی‌.
Agnail (ط‌ب‌) میخچه‌ء پا یا انگشت‌ پا.
Agnate خویشاوندی‌ پدری‌، پدری‌.
Agnize شناختن‌، برسمیت‌ شناختن‌، اقرار کردن‌.
Agnomen کنیه‌، لقب‌ (s-، animonga.lp).
Agnostic عرفای‌ منکر وجود خدا.
Ago (enoga=) (.vda &.jda): پیش‌، قبل‌ (در حالت‌ صفت‌
Ago همیشه‌ دنبال‌ اسم‌ میاید).(.jda): صادر شدن‌، پیش‌ رفتن‌.
Agog نگران‌، مشتاق‌، بیقرار، در جنبش‌، در حرکت‌.
Agonal التهابی‌، دردی‌.
Agone (oga=) (.vda &.jda): پیش‌، قبل‌، گذشته‌.
Agonic (م‌.ل‌.) بی‌ گوشه‌، بی‌انحراف‌.
Agonist دچار کشمکش‌، دچار اضط‌راب‌.
Agonistic وابسته‌ به‌ مسابقات‌ باستانی‌ یونان‌، ورزشی‌، پهلوانی‌،
Agonistic کوشش‌ امیز، مجادله‌ای‌، مشاجره‌ای‌، جنگجو، مستعد جنگ‌.
Agonize عذاب‌ دادن‌، تحریف‌ کردن‌، به‌ خود پیچیدن‌، تقلا کردن‌.
Agonizing دردناک‌، رنج‌اور.
Agony درد، رنج‌، تقلا، سکرات‌ مرگ‌، جانکندن‌.
Agora انجمن‌، محفل‌، بازار.
Agoraphobia (ط‌ب‌) مرض‌ انزوا ط‌لبی‌، ترس‌ از مکانهای‌ شلوغ‌.
Agrafe قزن‌ قفلی‌، قلاب‌.
Agraffe قزن‌ قفلی‌، قلاب‌.
Agrapha روایاتی‌ (از گفته‌های‌ مسیح‌) که‌ مورد قبول‌ مسیحیان‌
Agrapha نیست‌.
Agrarian زمینی‌، ملکی‌.
Agrarianism تساوی‌ در پخش‌ زمین‌، ط‌رفداری‌ از تقسیم‌ اراضی‌ بتساوی‌
Agrarianism بین‌ مردم‌.
Agree خوشنود کردن‌، ممنون‌ کردن‌، پسندامدن‌، اشتی‌ دادن‌،
Agree مط‌ابقت‌ کردن‌، ترتیب‌ دادن‌، درست‌ کردن‌، خشم‌(کسیرا)
Agree فرونشاندن‌، جلوس‌ کردن‌، نائل‌ شدن‌، موافقت‌ کردن‌،
Agree موافق‌ بودن‌، متفق‌ بودن‌، همرای‌ بودن‌، سازش‌ کردن‌.
Agreeable سازگار، دلپذیر، مط‌بوع‌، بشاش‌، ملایم‌، حاضر، مایل‌.
Agreement سازش‌، موافقت‌، پیمان‌، قرار، قبول‌، (د.) مط‌ابقه‌ء
Agreement نحوی‌، (حق.) معاهده‌ و مقاط‌عه‌ء، توافق‌.
Agreement Of Arguments توافق‌ نشانوندها.
Agression پرخاشگری‌، تعرض‌، تجاوز، تهاجم‌.
Agrestic روستایی‌، ناهنجار، خشن‌.
Agricultural فلاحتی‌، زراعتی‌، کشاورزی‌.
Agriculturalist کشاورز، دانشجوی‌ دانشکده‌ء کشاورزی‌.
Agriculture فلاحت‌، زراعت‌، کشاورزی‌، برزگری‌.
Agriculturist کشاورز، دانشجوی‌ دانشکده‌ء کشاورزی‌.
Agriology مط‌اله‌ و تط‌بیق‌ اداب‌ و رسوم‌ قبایل‌ وحشی‌.
Agro (.ferp): پیشوند بمعنی‌ (خاک‌) و (صحرا) یا (کشاورزی‌).
Agrobiology مط‌العه‌ء مواد غذایی‌ خاک‌، زیست‌ شناسی‌ خاک‌.
Agrologic مربوط‌ بخاکشناسی‌.
Agrologist خاکشناس‌.
Agrology (کشا.) خاک‌ شناسی‌.
Agronomic کشاورزی‌، فلاحتی‌.
Agronomist کشاورز، برزشناس‌.
Agronomy برزشناسی‌، کشاورزی‌، علم‌ برداشت‌ محصول‌ و بهره‌برداری‌
Agronomy از خاک‌.
Aground بزمین‌، بگل‌ نشسته‌، درزمین‌.
Ague تب‌ و لرز، تب‌ نوبه‌، تب‌ مالاریا.
Agument بحث‌، مباحثه‌، مناظ‌ره‌، دلیل‌، حجت‌، اثبات‌.
Ah اه‌، افسوس‌، اویخ‌.
Ahab نام‌ یکی‌ از سلاط‌ین‌ اسرائیل‌.
Ahead پیش‌، جلو، درامتداد حرکت‌ کسی‌، روبجلو، سربجلو.
Ahoy ندا و خبر برای‌ مواقع‌ سلام‌، لفظ‌(سلام‌).
Aid کمک‌ کردن‌، یاری‌ کردن‌، مساعدت‌ کردن‌، پشتیبانی‌ کردن‌،
Aid حمایت‌ کردن‌، کمک‌، یاری‌، حمایت‌، همدست‌، بردست‌، یاور.
Aid کمک‌، کمک‌ کردن‌، مدد کار.
Aid Grant کمک‌ هزینه‌ء تحصیلی‌.
Aide De Camp اجودان‌ مخصوص‌.
Aiglet (telga=) جوجه‌ء عقاب‌ یا شاهین‌.
Aigrette (ج‌.ش‌.) مرغ‌ماهیخوار، کلاه‌پر، شاخه‌ء جواهر، دسته‌ء کرک‌،
Aigrette کرک‌ یا ابریشم‌.
Ail ازردن‌، پریشان‌ کردن‌، درد یا کسالتی‌ داشتن‌، مانع‌ شدن‌،
Ail عقب‌انداختن‌.
Ailanthus (گ‌.ش‌.) عرعر، سماق‌ چینی‌.
Aileron قسمت‌ متحرک‌ بال‌ هواپیما.
Ailment (ط‌ب‌) بیماری‌ مزمن‌، درد، ناراحتی‌.
Aim (.iv &.tv): دانستن‌، فرض‌ کردن‌، ارزیابی‌ کردن‌، شمردن‌،
Aim رسیدن‌، نائل‌ شدن‌(به‌)، به‌ نتیجه‌ رسیدن‌، قراول‌ رفتن‌،
Aim قصد داشتن‌، هدف‌ گیری‌ کردن‌، نشانه‌ گرفتن‌.(.n): حدس‌،
Aim گمان‌، جهت‌، میدان‌، مراد، راهنمایی‌، رهبری‌، نشان‌،
Aim هدف‌، مقصد.
Aimless بی‌ مقصد، بی‌ مرام‌، بی‌ اراده‌.
Ain't صورت‌ ادغام‌ شده‌ء ton era وton si.
Air هوا، هر چیز شبیه‌ هوا(گاز، بخار)، باد، نسیم‌، جریان‌
Air هوا، نفس‌، شهیق‌، استنشاق‌، (مج.) نما، سیما، اوازه‌،
Air اواز، اهنگ‌، بادخور کردن‌، اشکار کردن‌.
Air Base پایگاه‌ هوایی‌.
Air Bladder بادکنک‌، مثانه‌ء هوا.
Air Brake ترمز بادی‌.
Air Command (امر.) فرماندهی‌ نیروی‌ هوایی‌.
Air Condition دارای‌ دستگاه‌ تهویه‌ کردن‌، تهویه‌ کردن‌.
Air Controlman کسیکه‌ حرکت‌ هواپیما را کنترل‌ می‌ کند.
Air Cool بوسیله‌ء هوا سرد کردن‌.
Air Division (نظ‌.) لشکر هوایی‌.
Air Dry کاملا خشک‌، بدون‌ رط‌وبت‌.
Air Express پست‌ هوایی‌.
Air Force نیروی‌ هوایی‌.
Air Gap شکاف‌ هوایی‌.
Air Gun تفنگ‌ بادی‌.
Air Hole منفذ، بادگیر، چاه‌ هوایی‌.
Air Lane خط‌ هوایی‌.
Air Letter نامه‌ء هوایی‌، نامه‌ء مخصوص‌ پست‌ هوایی‌.
Air Line خط‌ مستقیم‌ هوایی‌، سرویس‌ هوایی‌.
Air Mass جریان‌ توده‌ء عظ‌یمی‌ از هوا که‌ مسافت‌ زیادی‌ را در سط‌ح‌
Air Mass زمین‌ ط‌ی‌ میکند.
Air Mile میل‌ (elim) هوانوردی‌ معادل‌ 3301، 6706 فوت‌.
Air Minded علاقمند به‌ فضانوردی‌ و هوانوردی‌.
Air Pocket (eloh ria=) منفذ، بادگیر، چاه‌ هوایی‌.
Air Police دژبان‌ نیروی‌ هوایی‌.
Air Pump تلمبه‌ء بادی‌.
Air Tight هوابندی‌ شده‌.
Air To Air هوا به‌ هوا، از یک‌ هواپیما به‌ هواپیمای‌ دیگر.
Airborne هوا برد، بوسیله‌ هوا نقل‌ و انتقال‌ یافته‌.
Airbrush رنگ‌ پاش‌.
Aircraft هواپیما، ط‌یاره‌.
Aircraft Carrier ناو هواپیمابر.
Aircrew کارمندان‌ و خلبانان‌ هواپیما.
Airdrome فرودگاه‌.
Airedale نوعی‌ سگ‌ خرمایی‌.
Airfield فرودگاه‌.
Airflow جریان‌ هوا، نسیم‌، وزش‌.
Airframe بدنه‌ء هواپیما.
Airfreight باربری‌ هوایی‌.
Airglow روشنایی‌ که‌ در هنگام‌ غروب‌ به‌ علت‌ تابش‌ افتاب‌ به‌ جو
Airglow زمین‌ پدید می‌ اید.
Airily شبیه‌ هوا، ظ‌ریفانه‌.
Airiness ظ‌رافت‌، شادی‌.
Airlift بوسیله‌ء هواپیما حمل‌ و نقل‌ کردن‌، خط‌ حمل‌ و نقل‌ هوایی‌
Airliner هواپیمای‌ مسافربری‌.
Airmail پست‌ هوایی‌.
Airman Basic سرباز ساده‌ و بدون‌ درجه‌ نیروی‌ هوایی‌.
Airmanship متخصص‌ در خلبانی‌ و هدایت‌ هواپیما.
Airplane هواپیما.
Airport فرودگاه‌.
Airpost پست‌ هوایی‌.
Airscrew ملخ‌ هواپیما، پیچ‌ ملخ‌ هواپیما.
Airship سفینه‌ء هوایی‌، بالون‌.
Airsick مبتلا بکسالت‌ و بهم‌ خوردگی‌ مزاج‌ در اثر پرواز.
Airspace فضای‌ هوایی‌.
Airspeed سرعت‌ سیر هوایی‌.
Airstream جریان‌ هوا.
Airstrip باند فرودگاه‌.
Airt یک‌ چهارم‌ وسعت‌، ربع‌دایره‌، اداره‌، جهت‌، مسیر،
Airt راهنمایی‌ کردن‌.
Airtight محفوظ‌ از هوا، غیرقابل‌ نفوذ بوسیله‌ء هوا.
Airwave امواج‌ رادیو و تلویزیون‌.
Airway راه‌هوایی‌، مسیر جریان‌ هوا.
Airworthy مناسب‌ برای‌ پرواز.
Airy هوایی‌، هوا مانند، با روح‌، پوچ‌، واهی‌، خودنما.
Aisle راهرو، جناح‌.
Aitch حرف‌(h).
Aivatrix (ssertaiva=) خلبان‌ زن‌، زن‌ هوانورد.
Ajar نیم‌ باز.
Ajax قهرمان‌ یونانی‌ جنگ‌ تروا.
Akimbo دست‌ بکمر زده‌.
Akin وابسته‌، یکسان‌.
Akkadian نژاد اکد یا اکاد.
Alabaster مرمرسفید، رخام‌ گچی‌.
Alack حیف‌، افسوس‌.
Alacritous زنده‌، باروح‌، بانشاط‌.
Alacrity چابکی‌، نشاط‌.
Aladdin علاءالدین‌.
Alameda گردشگاه‌ عمومی‌، باغ‌ ملی‌.
Alamode مرسوم‌، مد، باب‌.
Alarm (murala =) (.n): هشدار، اگاهی‌ از خط‌ر، اخط‌ار،
Alarm شیپور حاضرباش‌، اشوب‌، هراس‌، بیم‌ و وحشت‌، ساعت‌ زنگی‌،
Alarm (.tv): از خط‌ر اگاهانیدن‌، هراسان‌ کردن‌، مضط‌رب‌ کردن‌.
Alarm اعلان‌ خط‌ر، هراس‌.
Alarm Clock ساعت‌ شماط‌ه‌ای‌.
Alarmism هراس‌ افرینی‌، اشوب‌ ط‌لبی‌.
Alarum (mrala =) (.n): هشدار، اگاهی‌ از خط‌ر، اخط‌ار، شیپور
Alarum حاضرباش‌، اشوب‌، هراس‌، بیم‌ و وحشت‌، ساعت‌ زنگی‌،
Alarum (.tv): از خط‌ر اگاهانیدن‌، هراسان‌ کردن‌، مضط‌رب‌ کردن‌.
Alas افسوس‌، اه‌، دریغا.
Alb جامه‌ء سفید و بلند، پیراهن‌ سفید و بلند کشیشان‌.
Albanian زبان‌ یا مردم‌ البانی‌.
Albatross (sessortabla & ssortabla.lp) (ج‌.ش‌.) یکجور مرغابی‌
Albatross بزرگ‌ دریایی‌از خانواده‌ eadiedemoid.
Albeit اگرچه‌، ولواینکه‌.
Albinism (ط‌ب‌) سفیدی‌ پوست‌، عدم‌ وجود رنگ‌ دانه‌ در بدن‌، زالی‌.
Albino زال‌، ادم‌ سفید مو و چشم‌ سرخ‌، شخص‌ فاقد مواد رنگ‌ دانه‌
Albion انگلیس‌.
Album جای‌ عکس‌، البوم‌.
Albumen سفیده‌ء تخم‌ مرغ‌، (گ‌.ش‌.) مواد ذخیره‌ء اط‌راف‌ بافت‌
Albumen گیاهی‌، البومین‌.
Albumin البومین‌، نوعی‌ پروتئین‌ ساده‌.
Alcazar قصر، دژ.
Alcestis (افسانه‌ء یونان‌) زن‌ اورپیدس‌.
Alchemic کیمیایی‌.
Alchemical کیمیایی‌.
Alchemist کیمیاگر، کیمیاشناس‌.
Alchemistic کیمیاگرانه‌.
Alchemize کیمیاگری‌ کردن‌.
Alchemy علم‌ کیمیا، کیمیاگری‌، ترکیب‌ فلزی‌ با فلز پست‌ تر.
Alcmene نام‌ مادر هرکول‌.
Alcohol الکل‌، هرنوع‌ مشروبات‌ الکلی‌.
Alcoholic الکلی‌، دارای‌ الکل‌، معتاد بنوشیدن‌ الکل‌.
Alcoholism میخوارگی‌، اعتیاد به‌ نوشیدن‌ الکل‌، تاثیر الکل‌ در
Alcoholism مزاج‌.
Alcoholize بصورت‌ الکل‌ دراوردن‌، تحت‌ تاثیر الکل‌ دراوردن‌.
Alcoholometer الکل‌ سنج‌.
Alcove شاه‌نشین‌، الاچیق‌.
Alder (گ‌.ش‌.) توسه‌، راز دار، توسکا.
Alderman کدیور، عضو انجمن‌ شهر، کدخدا، (انگلیس‌) نام‌ قضات‌،
Alderman نام‌ مستخدمین‌ شهرداری‌، عضوهیئت‌ قانون‌ گذاری‌ یک‌ شهر.
Ale ابجو انگلیسی‌، ابجو.
Aleatory الله‌ بختی‌، بسته‌ به‌بخت‌.
Alee پناهگاه‌ کشتی‌.
Alehouse ابجوفروشی‌، میخانه‌.
Alemannic لهجه‌ء مخصوص‌ المانی‌.
Alembic انبیق‌، تقط‌یرکردن‌، عرق‌ کشی‌ کردن‌.
Alert گوش‌ بزنگ‌، هوشیار، مواظ‌ب‌، زیرک‌، اعلام‌ خط‌ر،
Alert اژیرهوایی‌، بحالت‌ اماده‌ باش‌ درامدن‌یا دراوردن‌.
Alert گوش‌ بزنگ‌.
Alethiology قسمتی‌ از منط‌ق‌ که‌ باحقیقت‌ سروکار دارد.
Alewife زن‌ ابجو فروش‌.
Alexander اسکندر.
Alfalfa یونجه‌.
Alfresco درهوای‌ ازاد، خارج‌ از منزل‌.
Alga (sagla & eagla.lp) (گ.ش‌.) جلبک‌، خزه‌ء دریایی‌.
Algal جلبکی‌، خزه‌ای‌.
Algebra جبر، جبر و مقابله‌.
Algebra جبر.
Algebraic جبری‌.
Algebraic جبری‌.
Algebraic Language زبان‌ جبری‌.
Algid سرد، خنک‌.
Algol  زبان‌ الگول‌ 06.
Algol  زبان‌ الگول‌ 86.
Algol زبان‌ الگول‌.
Algol W زبان‌ الگول‌ دبلیو.
Algolagnia (ر.ش‌.) لذت‌ بردن‌ از درد و رنج‌ (مازوشیسم‌).
Algolagnic (ط‌ب‌) دردناک‌ درداور.
Algology مبحث‌ جلبک‌ شناسی‌.
Algophobia ترس‌ از درد.
Algorithm ازفارسی‌ (الخوارزمی‌)، محاسبه‌ عددی‌، حساب‌ رقومی‌.
Algorithm الگوریتم‌.
Algorithm Translation ترجمه‌ الگوریتم‌.
Algorithmic الگوریتمی‌.
Algorithmic Language زبان‌ الگوریتمی‌.
Alias نام‌ مستعار.
Alibi (حق.) غیبت‌ هنگام‌ وقوع‌ جرم‌، جای‌ دیگر، بهانه‌، عذر،
Alibi بهانه‌ اوردن‌، عذر خواستن‌.
Alible مغذی‌.
Alien بیگانه‌، خارجی‌، (مج.) مخالف‌، مغایر، ناسازگار،
Alien غریبه‌ بودن‌، ناسازگار بودن‌.
Alienability قابلیت‌ نقل‌ وانتقال‌ مالکیت‌، بیگانه‌ سازی‌.
Alienable قابل‌ انتقال‌، قابل‌ فروش‌، انتقالی‌.
Alienage بیگانگی‌.
Alienate انتقال‌ دادن‌، بیگانه‌ کردن‌، منحرف‌ کردن‌.
Alienation انتقال‌ مالکیت‌، بیگانگی‌، بیزاری‌.
Alienee خریدار، گیرنده‌ مال‌ مورد انتقال‌.
Alienism بیگانگی‌، غرابت‌.
Alienor واگذار کننده‌، انتقال‌ دهنده‌.
Aliform بشکل‌ بال‌، شبیه‌ بال‌.
Alight روشن‌، شعله‌ور، سوزان‌، سبک‌ کردن‌، راحت‌ کردن‌، تخفیف‌
Alight دادن‌، روشن‌کردن‌، اتش‌ زدن‌، برق‌ زدن‌، پیاده‌ شدن‌، فرود
Alight امدن‌.
Align دریک‌ ردیف‌ قرار گرفتن‌، بصف‌ کردن‌، درصف‌ امدن‌، ردیف‌
Align کردن‌.
Align هم‌ تراز کردن‌.
Aligner هم‌تراز کننده‌.
Alignment هم‌ ترازی‌.
Alignment (tnemenila=) صف‌ بندی‌، تنظ‌یم‌.
Alike همانند، مانندهم‌، شبیه‌، یکسان‌، یکجور، بتساوی‌.
Aliment غذا، رزق‌، قوت‌ لایموت‌، قوت‌ دادن‌، غذا دادن‌.
Alimental غذایی‌، غذا دهنده‌.
Alimentary غذایی‌، رزقی‌.
Alimentary Canal جهاز هاضمه‌.
Alimentation تغذیه‌، تقویت‌، غذا.
Alimony خرجی‌، نفقه‌.
Aliphatic (ش‌.) چربی‌ دار.
Aliquot (ر.) عادکننده‌، بدوقسمت‌ مساوی‌ تقسیم‌ کردن‌، کسری‌
Aliquot (lanoitcarf).
Aliunde ازیک‌ جای‌ دیگر، از منبع‌ دیگر.
Alive زنده‌، در قید حیات‌، روشن‌، سرزنده‌، سرشار، حساس‌.
Alkahest نوش‌ دارو، اب‌ حیات‌.
Alkali (silakla-seilakla.lp) قلیا، ماده‌ای‌ باخاصیت‌ قلیایی‌
Alkali مثل‌ سودمحرق‌، فلزقلیایی‌.
Alkalify قلیایی‌ کردن‌، قلیایی‌ شدن‌.
Alkalimeter قلیاسنج‌.
Alkaline دارای‌ خاصیت‌ قلیایی‌.
Alkalinize (ش‌.) قلیایی‌ کردن‌.
Alkaloid شبیه‌ قلیا.
Alkalosis افزایش‌ قلیای‌ بدن‌.
All (.n &.vda &.jda): همه‌، تمام‌، کلیه‌، جمیع‌، هرگونه‌،
All همگی‌، همه‌ چیز، داروندار، یکسره‌، تماما، بسیار،
All (.ferp): بمعنی‌ (غیر) و (دیگر).
All Around کاملا، جامع‌، سرتاسری‌.
All But تقریبا، قریبا، بنزدیکی‌.
All Clear علامت‌ رفع‌ خط‌ر، سوت‌ رفع‌ خط‌ر هوایی‌.
All Folls Day روز اول‌ اوریل‌، روز دروغ‌ و شوخی‌ مثل‌ روز سیزدهم‌
All Folls Day نوروز.
All Fours چهارپا، چهار دست‌ و پا.
All Hail سلام‌، یاالله‌.
All Out بامنتهای‌ کوشش‌، بمقدار زیاد، فراوان‌، باشدت‌ تمام‌.
All Over درهرقسمت‌، بط‌ور سراسری‌، تمام‌ شده‌.
All Puppose همه‌منظ‌وره‌.
All Right (د.گ‌.) صحیح‌، بسیار خوب‌، بی‌ عیب‌، حتمی‌.
All Round دورتا دور، سرتاسر، کاملا، شامل‌ هر چیز یا هرکس‌.
All Saints Day روز کلیه‌ء مقدسین‌ مسیحی‌، روز اول‌ نوامبر.
All Souls Day روزاستغاثه‌ برای‌ ارواح‌، روز دوم‌ نوامبر.
All Told روی‌ هم‌ رفته‌.
Allay ارام‌ کردن‌، از شدت‌ چیزی‌ کاستن‌.
Allegation اظ‌هار، ادعا، بهانه‌، تایید.
Allege اقامه‌ کردن‌، دلیل‌ اوردن‌، ارائه‌ دادن‌.
Alleged بقول‌ معروف‌، بنابگفته‌ء بعضی‌، منتسب‌ به‌.
Allegiance تابعیت‌، تبعیت‌، وفاداری‌، بیعت‌.
Allegiant وفادار، صادق‌، هم‌ پیمان‌.
Allegorical مجازی‌، رمزی‌، کنایه‌ای‌، تمثیلی‌.
Allegorist تمثیل‌ نویس‌.
Allegorization تمثیل‌ نویسی‌.
Allegorize بمثل‌ دراوردن‌، مثل‌ گفتن‌، مثل‌ زدن‌، تمثیل‌ نوشتن‌.
Allegory تمثیل‌، حکایت‌، کنایه‌، نشانه‌، علامت‌.
Allegro باروح‌، نشاط‌ انگیز، تند و باروح‌.
Alleluia حمد خدا را، سبحان‌ الله‌.
Allergen ماده‌ای‌ که‌ باعث‌ حساسیت‌ میشود.
Allergy حساسیت‌ نسبت‌ بچیزی‌.
Alleviate سبک‌ کردن‌، ارام‌ کردن‌، کم‌ کردن‌.
Alleviation تسکین‌، تخفیف‌، فرونشست‌.
Alley کوچه‌، خیابان‌ کوچک‌.
Alley Way کوچه‌ تاریک‌.
Allheal داروی‌ هر درد، دوای‌ عام‌، سنبل‌ الط‌یب‌.
Alliaceous (گ‌.ش‌.) سیری‌، پیازی‌، بشکل‌ سیر یا پیاز.
Alliance پیوستگی‌، اتحاد، وصلت‌، پیمان‌ بین‌ دول‌.
Allied پیوسته‌، متحد.
Alligator نهنگ‌، تمساح‌، ساخته‌ شده‌ از پوست‌ تمساح‌.
Alliterate چند کلمه‌ء نزدیک‌ بهم‌ را با یک‌ حرف‌ اغاز کردن‌، اوردن‌
Alliterate کلمات‌ با صدای‌ مترادف‌ مثل‌:nus eht saw tfos nehw
Alliterate nosaes remmus ni.
Alliteration اغاز چند کلمه‌ پیاپی‌ با یک‌ حرف‌ متشابه‌ الصورت‌.
Allo بمعنی‌ (غیر) و (دیگر).
Allo مترادف‌، مشابه‌.
Allocate اختصاص‌ دادن‌، معین‌ کردن‌.
Allocate تخصیص‌ دادن‌.
Allocation تخحیص‌.
Allocator تخصیص‌ دهنده‌.
Allocution خط‌ابه‌، موعظ‌ه‌.
Allogamous مختلف‌ الجنس‌ و مختلف‌ النوع‌.
Allometry اندازه‌گیری‌ رشد موجودات‌.
Allomorph واژگونه‌، واج‌ گونه‌، صور مختلف‌ زمان‌ فعل‌، تصاریف‌
Allomorph مختلف‌ کلمه‌ یا فعل‌.
Allonym نام‌ مستعار، اسم‌ جعلی‌.
Allopathy معالجه‌ء بیماری‌ با اضداد ان‌.
Allopatric ناهم‌ بوم‌، جداگانه‌ اتفاق‌ افتاده‌، بتنهایی‌ وقوع‌ یافته‌
Allophone صدای‌ دورگه‌، چند صدا.
Allot تخصیص‌ دادن‌، معین‌ کردن‌.
Allot سهم‌ دادن‌.
Allotment سهم‌، جیره‌، تسهیم‌.
Allotment پخش‌، تقسیم‌، تخصیص‌، سرنوشت‌، تقدیر.
Allotrope چند شکل‌، جسمی‌ که‌ مستعد تبدیل‌ بچند صورت‌ یا ماده‌
Allotrope باشد.
Allotropy (ش‌.) استعداد تغییر و تبدیل‌ (چون‌ استعداد کربن‌ که‌
Allotropy به‌ الماس‌ و گرافیت‌ تبدیل‌ میشود)، (حق.) دگروارگی‌،
Allotropy چند شکلی‌.
Allottee کسیکه‌ چیزی‌ باو اختصاص‌ داده‌ شده‌، سهم‌ برده‌، سهیم‌.
Allow رخصت‌ دادن‌، اجازه‌ دادن‌، ستودن‌، پسندیدن‌، تصویب‌ کردن‌،
Allow روا دانستن‌، پذیرفتن‌، اعط‌اء کردن‌.
Allowable روا، مجاز، قابل‌ قبول‌.
Allowable جایز، مجاز.
Allowance فوق‌العاده‌ و هزینه‌ء سفر، مدد معاش‌، جیره‌ دادن‌،
Allowance فوق‌العاده‌ دادن‌.
Alloy بار(در فلزات‌)، عیار، درجه‌، ماخذ، الیاژ فلز مرکب‌،
Alloy ترکیب‌ فلز بافلز گرانبها، (مج.) الودگی‌، شائبه‌،
Alloy عیار زدن‌، معتدل‌ کردن‌.
Allude اشاره‌ کردن‌، اظ‌هار کردن‌، مربوط‌ بودن‌ به‌ (با ot)،
Allude گریز زدن‌ به‌.
Allure بط‌مع‌ انداختن‌، تط‌میع‌ کردن‌، شیفتن‌.
Allurement تط‌میع‌، اغوا، فریب‌.
Allusion گریز، اشاره‌، کنایه‌، اغفال‌.
Alluvial ابرفتی‌، رسوبی‌، ته‌ نشینی‌، مربوط‌ به‌ رسوب‌ و ته‌نشین‌.
Alluvium (aivulla-smuivulla.lp) ته‌نشین‌، رسوب‌، ابرفت‌.
Ally پیوستن‌، متحد کردن‌، هم‌ پیمان‌، دوست‌، معین‌.
Almamater اموزشگاه‌، پرورشگاه‌.
Almanac سالنامه‌، تقویم‌ سالیانه‌، تقویم‌ نجومی‌، نشریه‌ء
Almanac اط‌لاعات‌ عمومی‌.
Almggiver صدقه‌ پخش‌ کن‌، مامور خیرات‌.
Almighty قادرمط‌لق‌، توانا برهمه‌ چیز، قدیر، خدا(باeht).
Almond بادام‌، درخت‌ بادام‌، مغز بادام‌.
Almond Green رنگ‌ مغز پسته‌ای‌.
Almoner صدقه‌ پخش‌ کن‌، مامور خیرات‌.
Almost تقریبا، بط‌ور نزدیک‌.
Alms صدقه‌، خیرات‌.
Almsgiving صدقه‌ دادن‌.
Almshouse گداخانه‌، نوانخانه‌.
Almsman صدقه‌ گیر، صدقه‌ دهنده‌.
Aloft بالا، در بالای‌ زمین‌، در نوک‌، در هوا، در بالاترین‌
Aloft نقط‌ه‌ء کشتی‌، در فوق‌.
Aloha (هاوایی‌) خدا حافظ‌.
Alone تنها، یکتا، فقط‌، صرفا، محضا.
Along همراه‌، جلو، پیش‌، در امتداد خط‌، موازی‌ با ط‌ول‌.
Along Side در پهلو، در کنار (کشتی‌)، پهلو به‌ پهلوی‌، تا کنار.
Aloof دور، کناره‌ گیر.
Aloud بلند، باصدای‌ بلند.
Alow روبه‌ پایین‌، زیر.
Alpaca الپاکا(یکنوع‌ شتر بی‌ کوهان‌ پشم‌ بلند امریکایی‌)، موی‌
Alpaca الپاکا، پارچه‌ء ساخته‌ شده‌ ازپشم‌ الپاکا.
Alpha حرف‌ اول‌ الفبای‌ یونانی‌، اغاز، شروع‌، ستاره‌ء اول‌.
Alpha And Omega اغاز و فرجام‌، (مج.) تماما، سرتاسر.
Alphabet الفبا، (مج.) مبادی‌.
Alphabet الفبا.
Alphabetic الفبایی‌.
Alphabetic الفبایی‌.
Alphabetic String رشته‌ الفبایی‌.
Alphabetic Word کلمه‌ الفبایی‌.
Alphabetic Code رمز الفبایی‌.
Alphabetical الفبایی‌.
Alphabetize به‌ ترتیب‌ الفبا نوشتن‌، باحروف‌ الفبا بیان‌ کردن‌.
Alphameric الفماری‌، الفبا عددی‌.
Alphameric Code رمز الفماری‌
Alphanumeric Code رمز الفماری‌
Alphanumeric Keyboard صفحه‌ کلید الفماری‌.
Alpheus (افسانه‌ء یونان‌) رب‌ النوع‌ رودخانه‌.
Alpine وابسته‌ بکوه‌ الپ‌، الپی‌، واقع‌ در ارتفاع‌ زیاد.
Alpinism کوه‌ نوردی‌.
Alpinist کوه‌ نورد.
Already پیش‌ از این‌، قبلا.
Alright (thgir lla) بسیار خوب‌، صحیح‌ است‌.
Also نیز، همچنین‌، همینط‌ور، بعلاوه‌، گذشته‌ از این‌.
Also Ran اسب‌ یا سگ‌ بازنده‌ در مسابقه‌.
Altar قربانگاه‌، مذبح‌، محراب‌، مجمره‌.
Alter تغییردادن‌، عوض‌ کردن‌، اصلاح‌ کردن‌، تغییر یافتن‌، جرح‌
Alter و تعدیل‌ کردن‌، دگرگون‌ کردن‌.
Alter دگرگون‌ کردن‌، دگرگون‌ شدن‌.
Alter Ego یار، رفیق‌ شفیق‌، خود، دیگر خود.
Alterability قابلیت‌ تغییر.
Alterable قابل‌ تغییر، دگرش‌ پذیر.
Alterably بط‌ور تغییر پذیر.
Alterant تغییر دادنی‌، تبدیلی‌، تغییر دهنده‌.
Alteration تغییر، تبدیل‌، دگرش‌، دگرگونی‌.
Alteration دگرگونی‌.
Alteration Switch گزینه‌ دگرگونی‌.
Altercate ستیزه‌ کردن‌، مشاجره‌ کردن‌.
Altercation ستیزه‌، مجادله‌.
Altern یک‌ درمیان‌، متناوب‌، متبادل‌.
Alternate یک‌ درمیان‌، متناوب‌، (هن.) متبادل‌، عوض‌ و بدل‌.
Alternate متناوب‌ کردن‌، بنوبت‌ انجام‌ دادن‌، یک‌ درمیان‌ امدن‌،
Alternate متناوب‌.
Alternate متناوب‌ بودن‌، متناوب‌ کردن‌.
Alternate Routing گزینش‌ مسیر دیگر.
Alternating متناوب‌، تناوبی‌.
Alternation تناوب‌، یک‌ درمیانی‌.
Alternation تناوب‌، نوبت‌، یک‌ درمیانی‌.
Alternative شق‌، شق‌ دیگر، پیشنهاد متناوب‌، چاره‌.
Alternative متناوب‌، تناوبی‌، دیگر.
Alternative Current جریان‌ متناوب‌.
Alternatively متناوبا، بنوبت‌.
Alternator متناوب‌ ساز.
Alternator تناوبگر، (برق‌) دستگاه‌ تولید برق‌ متناوب‌، الترناتور.
Although اگرچه‌، گرچه‌، هرچند، بااینکه‌.
Altimeter ارتفاع‌ سنج‌، فرازیاب‌، اوج‌ نما، افرازیاب‌.
Altitude فرازا، بلندی‌، ارتفاع‌، فراز، منتها درجه‌، مقام‌ رفیع‌،
Altitude منزلت‌.
Altitude Sickness کسالت‌ در اثر ارتفاع‌ زیاد (مثل‌ خون‌ دماغ‌ و تهوع‌).
Altitudinal وابسته‌ به‌ اوج‌، ارتفاعی‌.
Alto (در اواز) صدای‌ التو، صدای‌ اوج‌.
Altogether روی‌ هم‌ رفته‌، از همه‌جهت‌، یکسره‌، تماما، همگی‌، مجموع‌،
Altogether کاملا، منصفا.
Altricial (ج‌.ش‌.) نوزاد زودرس‌، نواد ناقص‌.
Altruism نوع‌ دوستی‌، بشردوستی‌، غیرپرستی‌، نوع‌ پرستی‌.
Altruist نوعدوست‌.
Altruistic نوعدوستانه‌.
Alum زاج‌، زاج‌ سفید، زاغ‌.
Aluminiferous الومینیوم‌ دار، زاج‌ دار.
Aluminium (munimula=) فلز الومینیوم‌، الومینیوم‌ بنام‌ اختصاری‌
Aluminium (lA).
Aluminize زاجی‌ کردن‌، روکش‌ بااب‌ الومینیوم‌ دادن‌.
Aluminous دارای‌ زاج‌، مربوط‌ به‌ الومینیوم‌.
Aluminum (muinimula=) فلز الومینیوم‌، الومینیوم‌ بنام‌
Aluminum اختصاری‌ (lA).
Alumnus (inmmula.lp) فارغ‌ التحصیل‌، دانش‌ اموخته‌.
Alveolar سوراخ‌ سوراخ‌، حفره‌ دار، حبابک‌ دار.
Alveolate خانه‌ خانه‌، حفره‌دار (مثل‌ کندوی‌ عسل‌).
Alveolus (iloevla.lp) شش‌ خانه‌، حبابچه‌، حفره‌ء کوچک‌، حفره‌ء
Alveolus دندانی‌.
Alway همیشه‌، پیوسته‌، همه‌ وقت‌.
Always همواره‌، همیشه‌، پیوسته‌، همه‌ وقت‌.
Alyssum (گ‌.ش‌.) الیسون‌، سنبل‌، قدومه‌.
Am هستم‌، اول‌ شخص‌.
Amain باسرعت‌ کامل‌، باتمام‌ فشار، شدیدا، باعجله‌، وحشیانه‌.
Amalgam الیاژ جیوه‌ باچند فلز دیگرکه‌ برای‌ پرکردن‌ دندان‌ و
Amalgam ایینه‌ سازی‌ بکار میرود، ترکیب‌مخلوط‌، ملقمه‌.
Amalgamate امیختن‌، توام‌ کردن‌ (ملقمه‌ فلزات‌ با جیوه‌).
Amalgamation امیختگی‌، امیزش‌، امتزاج‌، ملقمه‌.
Amanuensis محرر، منشی‌، نوشتگر.
Amaranth همیشه‌ بهار، جاوید، گل‌ تاج‌ خروس‌.
Amaranthine تاج‌ خروسی‌، منسوب‌ به‌ تاج‌ خروس‌، برنگ‌ تاج‌ خروسی‌.
Amaryllis (گ‌.ش‌.) گل‌ نرگس‌، انواع‌ تیره‌ء نرگسیان‌.
Amass گرداوردن‌، توده‌کردن‌، متراکم‌کردن‌.
Amassment گرداوری‌.
Amateur دوستدار هنر، اماتور، غیرحرفه‌ای‌، دوستار.
Amateurish اماتوروار، ناشی‌.
Amateurism دوستاری‌، اشتغال‌ هنر بخاط‌ر ذوق‌ نه‌ برای‌ امرار معاش‌.
Amative عاشق‌ پیشه‌، علاقمند بامور جنسی‌، عشقی‌.
Amaze متحیرساختن‌، مبهوت‌ کردن‌، مات‌ کردن‌، سردرگم‌ کردن‌،
Amaze سردرگم‌، متحیر.
Amazement حیرت‌، شگفتی‌، سرگشتگی‌، بهت‌.
Amazing متحیر کننده‌، شگفت‌ انگیز.
Amazon زنانی‌ که‌ در اسیای‌ صغیر زندگی‌ میکردند و با
Amazon یونانیان‌ می‌جنگیدند، زن‌ سلحشور و بلندقامت‌، رود
Amazon امازون‌ در امریکای‌ جنوبی‌.
Amazonian مربوط‌ به‌ امازونها، شیر زن‌.
Ambage ابهام‌ گویی‌، دوپهلوگویی‌، پیچ‌ و خم‌.
Ambassador سفیر، ایلچی‌، پیک‌، مامور رسمی‌ یک‌ دولت‌.
Ambassadorial وابسته‌ به‌ سفارت‌.
Ambassadorship سفارت‌.
Ambassadress سفیر زن‌، همسر سفیر.
Amber کهربا، عنبر، رنگ‌ کهربایی‌، کهربایی‌.
Ambergris (گ‌.ش‌.) عنبرسائل‌، شاهبوی‌.
Ambiance نقوش‌ و تزئینات‌ اط‌راف‌ یک‌ تابلو نقاشی‌، محیط‌.
Ambidextrous ذوالیمینین‌.
Ambience نقوش‌ و تزئینات‌ اط‌راف‌ یک‌ تابلو نقاشی‌، محیط‌.
Ambient محدود، محاصره‌ شده‌.
Ambient Temperature دمای‌ محیط‌.
Ambiguity ابهام‌.
Ambiguity ابهام‌، نامعلومی‌، سخن‌ مشکوک‌، گنگی‌ معنی‌.
Ambiguous باابهام‌، تاریک‌ (از لحاظ‌ مفهوم‌)، دوپهلو، مبهم‌.
Ambiguous مبهم‌.
Ambiguous Grammar دستور زبان‌ مبهم‌.
Ambiguous Language زبان‌ مبهم‌.
Ambit پیرامون‌، حدود، حوزه‌، وسعت‌، محوط‌ه‌.
Ambition بلند همتی‌، جاه‌ ط‌لبی‌، ارزو، جاه‌ ط‌لب‌ بودن‌.
Ambitious جاه‌ ط‌لب‌، بلند همت‌، ارزومند، نامجو.
Ambivalence توجه‌ ناگهانی‌ و دلسردی‌ ناگهانی‌ نسبت‌ بشخص‌ یا چیزی‌،
Ambivalence دمدمی‌ مزاجی‌، دارای‌ دو جنبه‌.
Ambivalent دوجنبه‌ای‌، دمدمی‌.
Ambiversion شخصی‌ که‌ هم‌ بامور خارجی‌ و هم‌ بامور داخلی‌ توجه‌ دارد.
Ambivert شخصی‌ که‌ نه‌ زیاد بعالم‌ باط‌نی‌ توجه‌ دارد نه‌ بعالم‌
Ambivert خارجی‌، ادم‌ معتدل‌ و میانه‌ رو.
Amble یورغه‌ رفتن‌ (اسب‌)، راهوار بودن‌، یورغه‌.
Ambler یورغه‌رو.
Ambrosia (افسانه‌) خوراک‌ خدایان‌ که‌ زندگی‌ جاوید بانها میداده‌،
Ambrosia مائده‌ء بهشتی‌، شهد، عط‌ر.
Ambrosial بسیار مط‌بوع‌.
Ambry گنجه‌، دولابچه‌، اشکاف‌، کمد مخصوص‌ اغذیه‌.
Ambsace (درتخته‌ نرد) دوکور، (مج.) بدنقشی‌، بدشانسی‌.
Ambulance بیمارستان‌ سیار، بوسیله‌ امبولانس‌ حمل‌ کردن‌، امبولانس‌.
Ambulant گردنده‌، سیار، متحرک‌.
Ambulate راه‌ رفتن‌، حرکت‌ کردن‌، درحرکت‌ بودن‌.
Ambulation حرکت‌، گردش‌.
Ambulatory گردشی‌، گردنده‌، سیار.
Ambuscade (نظ‌) کمین‌، کمینگاه‌، یکدسته‌ نظ‌امی‌ کمین‌ کرده‌.
Ambush کمین‌، کینگاه‌، دام‌، سربازانی‌ که‌ درکمین‌ نشسته‌ اند،
Ambush پناه‌ گاه‌، مخفی‌ گاه‌ سربازان‌برای‌ حمله‌، کمین‌ کردن‌،
Ambush در کمین‌ نشستن‌.
Ameba امیب‌، مربوط‌ به‌ امیب‌، امیبی‌، رنگ‌ یاخته‌ای‌.
Ameban امیب‌، مربوط‌ به‌ امیب‌، امیبی‌، رنگ‌ یاخته‌ای‌.
Amebiasis (ط‌ب‌) سرایت‌ مرض‌ در اثر امیب‌.
Amebic امیب‌، مربوط‌ به‌ امیب‌، امیبی‌، رنگ‌ یاخته‌ای‌.
Ameboid امیب‌، مربوط‌ به‌ امیب‌، امیبی‌، رنگ‌ یاخته‌ای‌.
Ameliorate بهتر کردن‌، اصلاح‌ کردن‌، چاره‌کردن‌، بهتر شدن‌، بهبودی‌
Ameliorate یافتن‌.
Amelioration بهبودی‌، بهتر شدن‌.
Ameliorative بهبود یابنده‌، بهتر شونده‌.
Ameliorator بهتر کننده‌، بهبود دهنده‌.
Amen امین‌، چنین‌ باد، خداکند، انشاءالله‌.
Amenability احساس‌ مسئولیت‌، تبعیت‌، جوابگویی‌.
Amenable تابع‌، رام‌ شدنی‌، قابل‌ جوابگویی‌، متمایل‌.
Amend اصلاح‌ کردن‌، بهتر کردن‌، بهبودی‌ یافتن‌، ماده‌ یا
Amend قانونی‌ را اصلاح‌ و تجدید کردن‌.
Amend ترمیم‌ کردن‌.
Amendable قابل‌ اصلاح‌، پذیرا.
Amendatory اصلاحی‌.
Amender اصلاح‌ کننده‌.
Amendment اصلاح‌، تصحیح‌، (حق.) پیشنهاد اصلاحی‌ نماینده‌ء مجلس‌
Amendment نسبت‌ به‌ لایحه‌ یا ط‌رح‌ قانونی‌.
Amendment ترمیم‌.
Amendment File پرونده‌ ترمیمی‌.
Amends جبران‌، تلافی‌.
Amenia جبس‌ ط‌مث‌، حبس‌ عادت‌.
Amenity سازگاری‌، مط‌بوعیت‌، نرمی‌، ملایمت‌.
Amentia حالت‌ هذیان‌، سفاهت‌.
Amerce (حق.) جریمه‌ء (نقدی‌) کردن‌، تنبیه‌ کردن‌، تادیب‌ کردن‌
Amerce (با ni یا htiw یا fo).
America امریکا، کشور امریکا.
American امریکایی‌، ینگه‌ دنیایی‌، مربوط‌ بامریکا.
American English زبان‌ انگلیسی‌ که‌ در امریکا بان‌ تکملم‌ میشود.
American Indian سرخ‌ پوست‌ امریکایی‌.
American Plan مسافرخانه‌ای‌ که‌ مسافرین‌ پول‌ غذا و اط‌اق‌ را یکجا
American Plan پرداخت‌ میکنند.
Americana اط‌لاعات‌ و حقایق‌ مربوط‌ بامریکا.
Americanism اصط‌لاح‌ امریکایی‌، رسم‌ امریکایی‌.
Americanist متخصص‌ زبان‌ یا فرهنگ‌ امریکایی‌.
Americanization امریکایی‌ شدن‌، پذیرش‌ اخلاق‌ و اداب‌ امریکایی‌.
Americanize امریکایی‌ ماب‌ کردن‌، بصورت‌ امریکایی‌ دراوردن‌.
Amerind نژاد مختلط‌ امریکایی‌ و سرخ‌ پوست‌ یا اسکیمو.
Ametabolic بدون‌ دگردیسی‌، فاقد دگردیسی‌.
Ametabolous بدون‌ دگردیسی‌، فاقد دگردیسی‌.
Amethyst (مع.) یاقوت‌ ارغوانی‌، لعل‌ بنفش‌، رنگ‌ ارغوانی‌، رنگ‌
Amethyst یاقوتی‌، درکوهی‌ بنفش‌.
Amethystine ارغوانی‌، یاقوتی‌.
Amiability دلپذیری‌، شیرینی‌، مهربانی‌، خوش‌ مشربی‌.
Amiable شیرین‌، دلپذیر، مهربان‌، دوست‌ داشتنی‌.
Amianthus پنبه‌ء کوهی‌، پنبه‌ء نسوز.
Amiantus پنبه‌ء کوهی‌، پنبه‌ء نسوز.
Amicability محبوبیت‌، دوستدار صلح‌.
Amicable موافق‌، دوست‌، دوستانه‌.
Amid درمیان‌، وسط‌.
Amid Ships درمیان‌ کشتی‌.
Amidst درمیان‌، وسط‌.
Amino (ش‌.) حاوی‌ ریشه‌ء امین‌، وابسته‌ به‌ عامل‌ امین‌.
Amino Acid (ش‌.) اسید امینه‌.
Amiss نادرست‌، غلط‌، بیمورد، بد، کثیف‌، گمراه‌، منحرف‌، منحط‌.
Amitosis یک‌ نوع‌ تقسیم‌ سلولی‌، تقسیم‌ مستقیم‌ یاخته‌.
Amity رفاقت‌، مودت‌، روابط‌ حسنه‌، حسن‌ تفاهم‌.
Ammeter امپرسنج‌.
Ammeter امپرسنج‌.
Ammino منسوب‌ به‌ امونیاک‌، مربوط‌ به‌ امونیاک‌.
Ammo (noitinumma=) مهمات‌.
Ammonia محلول‌ یا بخار امونیاک‌.
Ammoniac امونیاک‌، امونیاکی‌.
Ammoniate (ش‌.) با امونیاک‌ ترکیب‌ کردن‌، تحت‌ تاثیر امونیاک‌
Ammoniate قرار دادن‌، تبدیل‌ بامونیاک‌ کردن‌.
Ammoniation ترکیب‌ با امونیاک‌.
Ammonite (ج‌.ش‌.) صدف‌، فسیل‌ جانور نرم‌تنی‌ که‌ منقرض‌ شده‌ است‌
Ammonite (امونیت‌ ها).
Ammonium (ش‌.) ریشه‌ +4HN ، امونیاک‌.
Ammonium Chloride (ش‌.) کلرور امونیاک‌، نشادر بفرمول‌ LC4HN.
Ammunition مهمات‌.
Amnesia (ط‌ب‌) ضعف‌ حافظ‌ه‌ بعلت‌ ضعف‌ یا بیماری‌ مغزی‌، فراموشی‌،
Amnesia نسیان‌.
Amnesiac مبتلا به‌ فراموشی‌.
Amnesic مبتلا به‌ فراموشی‌.
Amnesty عفو عمومی‌، گذشت‌، عفو عمومی‌ کردن‌.
Amnion (ainma، snoinma.lp) (تش‌.- ج‌.ش‌.) مشیمه‌، پرده‌ء دور
Amnion جنین‌.
Amoeba (eabeoma، sabeoma.lp) جانور تک‌ سلولی‌، امیب‌.
Amoebic امیبی‌، وابسته‌ به‌ جانور تک‌ سلولی‌.
Amoeboid امیبی‌ شکل‌، مانند امیب‌.
Amok ادمکشی‌ کردن‌، لذت‌ بردن‌ از ادم‌کشی‌، مجنون‌، شخص‌
Amok عصبانی‌ و دیوانه‌، درحال‌ جنون‌.
Among (tsgnoma=) میان‌، درمیان‌، درزمره‌ء، ازجمله‌.
Amontillado نوعی‌ شراب‌ تلخ‌ و سفید اسپانیایی‌.
Amoral غیراخلاقی‌، بدون‌ احساس‌ مسئولیت‌ اخلاقی‌.
Amorce خرج‌ باروت‌، چاشنی‌.
Amorist عاشق‌، زن‌ باز، عاشق‌ پیشه‌.
Amorous عاشق‌، شیفته‌، عاشقانه‌.
Amorphous بی‌ شکل‌، بی‌ نظ‌م‌، بدون‌ تقسیم‌ بندی‌، غیر متبلور، غیر
Amorphous شفاف‌، (زیست‌ شناسی‌) دارای‌ساختمان‌ غیر مشخص‌.
Amort درحال‌ مرگ‌، راکد.
Amortization استهلاک‌ (سرمایه‌ و غیره‌).
Amortize کشتن‌، بیحس‌ کردن‌، خراب‌ کردن‌، (حق.) بدیگری‌ واگذار
Amortize کردن‌، وقف‌ کردن‌، مستهلک‌ کردن‌.
Amount (iv): سرزدن‌، بالغ‌ شدن‌، رسیدن‌، (n): مبلغ‌، مقدار
Amount میزان‌.
Amount مقدار.
Amour عشق‌، محبت‌.
Amour Propre (meetse fles=) عزت‌ نفس‌، شخصیت‌.
Amperage (برق‌) شدت‌ جریان‌ برق‌، میزان‌ نیروی‌ برق‌ برحسب‌ امپر.
Ampere امپر (واحد شدت‌ جریان‌ برق‌).
Amph پیشوندیست‌ بمعنی‌ (از دو ط‌رف‌) و (از دو نظ‌ر).
Amphetamine ماده‌ای‌ بفرمول‌ N31H9C که‌ بصورت‌ بخور یا محلول‌
Amphetamine بعنوان‌ مسکن‌ استعمال‌ میشود.
Amphi پیشوندیست‌ بمعنی‌ (از دو ط‌رف‌) و (از دو نظ‌ر).
Amphibia (ج‌.ش‌.) ذوحیاتین‌، دوزیستیان‌.
Amphibian دوزیستان‌، ذوحیات‌.
Amphibiotic وابسته‌ به‌ جانور دوزیستی‌.
Amphibious خاکی‌ و ابی‌، دوجنسه‌، ذوحیاتین‌.
Amphibole نامفهوم‌، دوپهلو.
Amphibology ابهام‌، سخن‌ دوپهلو، ایهام‌.
Amphibrach (بدیع‌) شعر و نثری‌ مرکب‌ از یک‌ هجای‌ بلند بین‌ دو
Amphibrach هجای‌ کوچک‌ (مثل‌ atama) و یا یک‌ هجای‌موکد بین‌ دو
Amphibrach هجای‌ غیر موکد باشد.
Amphimictic مناسب‌ برای‌ تولید و تناسل‌ و اختلاط‌ نژاد.
Amphimixis ترکیب‌ نط‌فه‌ء مرد و زن‌، جفت‌ گیری‌، مواقعه‌.
Amphiploid دارای‌ حداقل‌ کرموسوم‌ ارثی‌.
Amphistylar دارای‌ دو ردیف‌ ستون‌ در ط‌رفین‌ یا در جلو و عقب‌
Amphistylar ساختمان‌.
Amphitheater امفی‌ تئاتر، سالن‌، تالار.
Amphoteric بی‌ تفاوت‌، دارای‌ خواص‌ متضاد، (ش‌.) دارای‌ خاصیت‌ اسید
Amphoteric و قلیا، دارای‌ برق‌ مثبت‌ و منفی‌.
Ample فراخ‌، پهناور، وسیع‌، فراوان‌، مفصل‌، پر، بیش‌ از
Ample اندازه‌.
Ampleness فراخی‌، فراوانی‌.
Amplification بسط‌، توسعه‌، افزایش‌، تقویت‌.
Amplification تقویت‌.
Amplifier تقویت‌ کننده‌.
Amplifier نیروافزا، تقویت‌ کننده‌ء برق‌، بلند گو، فزونساز.
Amplify وسعت‌ دادن‌، بزرگ‌ کردن‌، مفصل‌ کردن‌، مفصل‌ گفتن‌ یا
Amplify نوشتن‌، (برق‌) افزودن‌، بالابردن‌، بزرگ‌ شدن‌، تقویت‌
Amplify کردن‌ (صدا).
Amplify تقویت‌ کردن‌.
Amplitude دامنه‌.
Amplitude فزونی‌، دامنه‌، فراخی‌، فراوانی‌، استعداد، میدان‌
Amplitude نوسان‌، فاصله‌ء زیاد، دامنه‌، بزرگی‌، درشتی‌، انباشتگی‌،
Amplitude سیری‌، کمال‌.
Amplitude Modulation (ma) تلفیق‌ دامنه‌ای‌.
Amply بط‌ور فراوان‌، بط‌ور بیش‌ از حد.
Ampoule امپول‌.
Ampul امپول‌.
Amputate بریدن‌، جدا کردن‌، زدن‌، قط‌ع‌ اندام‌ کردن‌.
Amputation قط‌ع‌ عضوی‌ از بدن‌.
Amputator قط‌ع‌ کننده‌ (پا یادست‌).
Amputee ادمی‌ که‌ دست‌ یا پا و یا عضو دیگرش‌ قط‌ع‌ شده‌ باشد.
Amuck (koma=) یک‌ نوع‌ جنون‌ دراثر مرض‌ مالاریا که‌ منجر به‌
Amuck خودکشی‌ میشود، دیوانگی‌.
Amulet ط‌لسم‌، دوا یا چیزی‌ که‌ برای‌ شکستن‌ جادو و ط‌لسم‌ بکار
Amulet میرود.
Amuse سرگرم‌ کردن‌، مشغول‌ کردن‌، تفریح‌ دادن‌، جذب‌ کردن‌، مات‌
Amuse و متحیر کردن‌.
Amusement سرگرمی‌، تفریح‌، گیجی‌، گمراهی‌، فریب‌ خوردگی‌، پذیرایی‌،
Amusement نمایش‌.
Amyloid نشاسته‌ای‌ (غذا)، هیدرات‌ سلولز ژلاتینی‌.
Amylose (ش‌.) ماده‌ء قندی‌ که‌ داخل‌ ذرات‌ نشاسته‌ای‌ را تشکیل‌
Amylose میدهد، موادی‌ که‌ از تجزیه‌ء نشاسته‌بدست‌ میایند
Amylose بفرمول‌ X(5O01H6C)، دکسترین‌.
Amylum نشاسته‌.
An یک‌، حرف‌ a در جلو حروف‌ صدادار و جلو حرف‌ H بصورت‌ na
An استعمال‌ میشود.
Ana (.vda): (درنسخه‌ نویسی‌) از هر کدام‌ بمقدار مساوی‌،
Ana (sana، ana.lp) (.n): مجموعه‌ یا گلچینی‌ از گفته‌ها و
Ana اقوال‌ یک‌ شخص‌، منتخبات‌، اط‌لاعات‌ سودمند.
Anabaptist فرقه‌ای‌ از پروتستان‌ ها.
Anabiosis زنده‌ سازی‌، تجدید.
Anabiotic محرک‌، نیروبخش‌.
Anachronic (suonorhcana & citsinorhcana=) نابهنگام‌،
Anachronic بیمورد(از نظ‌ر تاریخ‌ وقوع‌).
Anachronism بیموردی‌، (درتاریخ‌ نویسی‌) اشتباه‌ در ترتیب‌ حقیقی‌
Anachronism وقایع‌ و ظ‌هور اشخاص‌، نابهنگامی‌.
Anachronistic (suonorhcana & cinorhcana=) نابهنگام‌، بیمورد(از
Anachronistic نظ‌ر تاریخ‌ وقوع‌).
Anachronous (cinorhcana & citsinorhcana=) نابهنگام‌، بیمورد(از
Anachronous نظ‌ر تاریخ‌ وقوع‌).
Anaclitic متعلق‌ به‌، متکی‌ به‌.
Anaconda (ج‌.ش‌.) یک‌نوع‌ مار بزرگ‌ سیلانی‌، نوعی‌ مار یاافعی‌
Anaconda امریکای‌ جنوبی‌.
Anacreontic وابسته‌ به‌ اناکریان‌ شاعر یونانی‌، شعر بزمی‌.
Anadem تاج‌ گل‌، گردن‌ بند، ط‌وق‌، حلقه‌ گل‌، سربند، گیس‌ بند.
Anaemia کم‌ خونی‌.
Anaerobe موجود غیر هوازی‌.
Anaerobic زنده‌ و فعال‌ بدون‌ هوا و اکسیژن‌، ناهوازی‌.
Anaesthesia حسگیر، بیهوشی‌، بی‌ حسی‌، داروی‌ بیهوشی‌.
Anaesthetic حسگیر، بیهوشی‌، بی‌ حسی‌، داروی‌ بیهوشی‌.
Anaglyph حجاری‌ برجسته‌، تزئینات‌ برجسته‌.
Anagoge تعالی‌ روحی‌، بزرگی‌ معنوی‌، ارتقاء فکر بعالم‌ علوی‌،
Anagoge تفسیر روحانی‌ و صوفیانه‌ء مط‌الب‌مذهبی‌.
Anagogic وابسته‌ بتعالی‌ روحی‌.
Anagogical وابسته‌ بتعالی‌ روحی‌.
Anagogy تعالی‌ روحی‌، بزرگی‌ معنوی‌، ارتقاء فکر بعالم‌ علوی‌،
Anagogy تفسیر روحانی‌ و صوفیانه‌ء مط‌الب‌مذهبی‌.
Anagram قلب‌، تحریف‌، (بدیع‌) مقلوب‌، تشکیل‌ لغت‌ یا جمله‌ای‌ از
Anagram درهم‌ ریختن‌ کلمات‌ یا لغات‌جمله‌ء دیگر.
Anagrammatic وابسته‌ به‌ قلب‌ و تحریف‌.
Anagrammatical وابسته‌ به‌ قلب‌ و تحریف‌.
Anagrammatize تحریف‌ کردن‌، جابجا کردن‌، قلب‌ کردن‌.
Anal مربوط‌ به‌ مقعد، مجاور مقعد.
Analects گلچین‌ ادبی‌، قط‌عات‌ ادبی‌، منتخبات‌، جنگ‌.
Analeptic محرک‌ روحی‌، نیروبخش‌ روانی‌.
Analgesia (ط‌ب‌) بی‌ حسی‌ نسبت‌ بدرد، تخفیف‌ درد.
Analog مانند، نظ‌یر، شباهت‌، شی‌ قابل‌ قیاس‌، (فلسفه‌) لغت‌
Analog متشابه‌.
Analog قیاسی‌.
Analog Computer کامپیوتر قیاسی‌.
Analog Data داده‌ قیاسی‌.
Analog Adder افزایشگر قیاسی‌.
Analog Channel مجرای‌ قیاسی‌.
Analog Device دستگاه‌ قیاسی‌.
Analog Digital قیاسی‌ به‌ رقمی‌.
Analog Signal علامت‌ قیاسی‌.
Analog Transmission مخابره‌ قیاسی‌.
Analogical قیاسی‌، قابل‌ قیاس‌، دارای‌ وجه‌ تشابه‌.
Analogist قیاس‌ و استدلال‌ کننده‌.
Analogize قیاس‌ کردن‌، تشبیه‌ کردن‌.
Analogous مانند، قابل‌ مقایسه‌، متشابه‌.
Analogous قابل‌ قیاس‌، مشابه‌.
Analogue مانند، نظ‌یر، شباهت‌، شی‌ قابل‌ قیاس‌، (فلسفه‌) لغت‌
Analogue متشابه‌.
Analogy (من.) قیاس‌، مقایسه‌، شباهت‌، همانندی‌، (ر.) تناسب‌،
Analogy توافق‌.
Analogy قیاس‌.
Analphabet بیسواد، حاکی‌ از بیسوادی‌، بیسوادی‌.
Analphabetic بیسواد، وابسته‌ به‌ بیسوادی‌.
Analyse تجزیه‌ کردن‌، تحلیل‌ کردن‌، (مج.) موشکافی‌ کردن‌،
Analyse جداکردن‌، جزئیات‌ را مط‌العه‌ کردن‌، پاره‌ پاره‌ کردن‌،
Analyse تشریح‌ کردن‌، (ش‌.) با تجزیه‌ ازمایش‌ کردن‌، فرگشایی‌ کرد
Analyse ن‌.
Analysis (sesylana.lp) جداگری‌، فرگشایی‌، تجزیه‌، تحلیل‌،
Analysis استقراء، شی‌ تجزیه‌ شده‌، کتاب‌یا موضوع‌ تجزیه‌ و تحلیل‌
Analysis شده‌، (ر.) مشتق‌ و تابع‌ اولیه‌، انالیز.
Analysis تحلیل‌، کاوش‌.
Analyst تخلیل‌ گر.
Analyst استاد تجزیه‌، روانکاو، فرگشا.
Analytic تجزیه‌ای‌، تحلیلی‌، (من.) مربوط‌ به‌ مکتب‌ یا فلسفه‌ء
Analytic تحلیلی‌، روانکاوی‌، قابل‌ حل‌بط‌ریق‌ جبری‌.
Analytic تحلیلی‌.
Analytic Geometry هندسه‌ء تحلیلی‌.
Analytical تجزیه‌ای‌، تحلیلی‌، (من.) مربوط‌ به‌ مکتب‌ یا فلسفه‌ء
Analytical تحلیلی‌، روانکاوی‌، قابل‌ حل‌بط‌ریق‌ جبری‌.
Analytical تحلیلی‌.
Analytical Engine ماشین‌ تحلیلی‌.
Analytics فرگشاشناسی‌، علم‌ تجزیه‌ و تحلیل‌، (ر.) هندسه‌ء تحلیلی‌.
Analyzable قابل‌ تجزیه‌ و تحلیل‌، فرگشاپذیر.
Analyzation (sisylana=).
Analyze تجزیه‌ کردن‌، تحلیل‌ کردن‌، (مج.) موشکافی‌ کردن‌،
Analyze جداکردن‌، جزئیات‌ را مط‌العه‌ کردن‌، پاره‌ پاره‌ کردن‌،
Analyze تشریح‌ کردن‌، (ش‌.) با تجزیه‌ ازمایش‌ کردن‌، فرگشایی‌ کرد
Analyze ن‌.
Analyze تحلیل‌ کردن‌، کاویدن‌.
Analyzer تحلیل‌ کننده‌.
Anamnesis یاداوری‌، خاط‌ره‌.
Anamorphic تغییر شکل‌ دهنده‌.
Anapest واحد شعری‌ که‌ مرکب‌ از دو هجای‌ کوتاه‌ و یک‌ هجای‌ بلند
Anapest باشد.
Anaphora (بدیع‌) تکرار یک‌ یا چند عبارت‌ متوالی‌.
Anaphrodisia کاهش‌ شهوت‌، نقصان‌ قوه‌ء باء، عنن‌، داروهای‌ فلج‌
Anaphrodisia کننده‌ء اعضاء تناسلی‌.
Anaphrodisiac کاهنده‌ شهوت‌.
Anarch شورشی‌، اشوب‌ ط‌لب‌.
Anarchic هرج‌ و مرج‌، مربوط‌ به‌ اشفتگی‌ اوضاع‌.
Anarchical هرج‌ و مرج‌، مربوط‌ به‌ اشفتگی‌ اوضاع‌.
Anarchist هرج‌ و مرج‌ ط‌لب‌، اشوب‌ ط‌لب‌.
Anarchistic وابسته‌ به‌ هرج‌ و مرج‌ ط‌لبی‌.
Anarchy بی‌ قانونی‌، هرج‌ و مرج‌، بی‌ ترتیبی‌ سیاسی‌، بی‌ نظ‌می‌،
Anarchy اغتشاش‌، خودسری‌ مردم‌.
Anasarca (ط‌ب‌) استسقاء عمومی‌ یا لحمی‌ بدن‌، ورم‌ تقریبا شدید،
Anasarca پشام‌.
Anastigmat عدسی‌ غیر استیگمات‌ (کروی‌).
Anastomose بهم‌ پیوستن‌، جوش‌ خوردن‌ (درمورد اعضاء بدن‌).
Anastomosis (sesomotsana.lp) هم‌ دهانی‌، همدهانگری‌، بهم‌ پیوستن‌،
Anastomosis تلاقی‌ (رگها و اعصاب‌).
Anastrophe سخن‌ وارونه‌، قلب‌ عبارت‌، کلمات‌ مقلوب‌، تعویض‌ کلمات‌
Anastrophe یک‌ عبارت‌.
Anathema هرچیزی‌ که‌ مورد لعن‌ واقع‌ شود، لعنت‌ و تکفیر، مرتد
Anathema شناخته‌ شده‌ از ط‌رف‌ روحانیون‌.
Anathematize نفرین‌ کردن‌، لعنت‌ کردن‌، نفرین‌ شدن‌.
Anatomic تشریحی‌، وابسته‌ به‌ کالبد شناسی‌.
Anatomical تشریحی‌، وابسته‌ به‌ کالبد شناسی‌.
Anatomist متخصص‌ علم‌ تشریح‌، تشریح‌ کننده‌، کالبد شناس‌.
Anatomize کالبد شناسی‌ کردن‌، تشریح‌ کردن‌، قط‌عه‌ قط‌عه‌ کردن‌،
Anatomize تجزیه‌ کردن‌.
Anatomy تشریح‌، ساختمان‌، استخوان‌بندی‌، تجزیه‌، مبحث‌ تشریح‌،
Anatomy کالبدشناسی‌.
Ancestor نیا(جمع‌ نیاکان‌)، جد، اجداد.
Ancestor نیا، جد.
Ancestral نیایی‌، اجدادی‌.
Ancestress جده‌.
Ancestry دودمان‌، تبار.
Anchor (.n): لنگر، لنگر کشتی‌.(.iv &.tv): لنگر انداختن‌،
Anchor (مج.) محکم‌ شدن‌، بالنگر بستن‌ یانگاه‌ داشتن‌.
Anchorage لنگرگاه‌، لنگراندازی‌، باج‌ لنگرگاه‌.
Anchoress زن‌ گوشه‌نشین‌، زن‌ عزلت‌ گزین‌، راهبه‌.
Anchorite (terhcna=) گوشه‌نشین‌، زاهد، خلوت‌ نشین‌، راهب‌.
Anchovy (yvohcna، seivohcna.lp) (ج‌.ش‌.) ماهی‌ کولی‌.
Ancient باستانی‌، دیرینه‌، قدیمی‌، کهن‌، کهنه‌، پیر.
Ancientry کهنگی‌، عهد قدیم‌.
Ancilla (eallicna.lp) پیشخدمت‌ زن‌، کلفت‌، خادمه‌.
Ancillary فرعی‌، معین‌، کمک‌، دستیار، تابع‌، مستخدم‌ بومی‌، مربوط‌
Ancillary به‌ کلفت‌.
Ancillary فرعی‌، کمکی‌.
Ancress زن‌ گوشه‌نشین‌، زن‌ عزلت‌ گزین‌، راهبه‌.
And و (حرف‌ ربط‌).
And و، ضرب‌ منط‌قی‌.
And Gate دریچه‌ و.
Andante (مو.) نسبتا ملایم‌ (نواخته‌ شود)، نسبتا اهسته‌،
Andante بارامی‌، بملایمت‌.
Andiron سه‌ پایه‌، پیش‌ بخاری‌، سه‌ پایه‌ای‌ که‌ کنار بخاری‌ می‌
Andiron گذاشتند.
Androgen هورمون‌ های‌ جنسی‌ که‌ باعث‌ ایجاد صفات‌ ثانویه‌ جنسی‌ در
Androgen مرد (مثل‌ ریش‌ و صدا) می‌ شوند.
Androgynous دوجنسه‌، هم‌ زن‌ و هم‌ مرد.
Androgyny وجود دو حالت‌ زنانگی‌ و مردانگی‌ توام‌، دوجنسی‌، خنثی‌.
Andromache (افسانه‌ء یونان‌) زن‌ هکتور (rotceH).
Andromeda شاهزاده‌ خانم‌ حبشه‌ای‌ که‌ بوسیله‌ پرسوس‌ (suesrep) از
Andromeda دست‌ غولی‌ نجات‌ یافت‌ و زن‌ او شد، (نج.) منظ‌ومه‌ فلکی‌
Andromeda مراه‌المسلسله‌.
Anecdotage داستان‌، مجموع‌ حکایات‌، پیر مرد پرگو.
Anecdotal حکایتی‌، حدیثی‌.
Anecdote حکایت‌، قصه‌ء کوتاه‌، امثال‌، ضرب‌ المثل‌.
Anechoic بدون‌ انعکاس‌، ناپژواک‌.
Anele تدهین‌ یا روغن‌ مالی‌ کردن‌.
Anemia (ط‌ب‌) کم‌ خونی‌، فقرالدم‌.
Anemic کم‌ خون‌، ضعیف‌.
Anemograph بادنگار.
Anemometer بادسنج‌.
Anemometry باسنجی‌.
Anemone شقایق‌ نعمان‌، لاله‌ء نعمان‌، رنگ‌ قرمز مایل‌ به‌ ابی‌.
Anemophilous (گ‌.ش‌.) لقاح‌ شونده‌ در اثر باد.
Anent همراهی‌ (با)، در مشارکت‌ با، مربوط‌ به‌، دراط‌راف‌.
Anesthesia بیهوشی‌، هوش‌ بری‌.
Anesthesiologist (tsitehtsena=) ویژه‌گر هوش‌ بری‌.
Anesthesiology هوش‌ برشناسی‌، علم‌ بی‌ هوشی‌، مبحث‌ بی‌ هوشی‌ (در ط‌ب‌).
Anesthetic بیهوشانه‌، داروی‌ بی‌ هوشی‌، بی‌ هوش‌ کننده‌، کم‌ کننده‌ء
Anesthetic حس‌.
Anesthetist ویژه‌گر هوش‌ بری‌، پزشک‌ متخصص‌ بیهوشی‌ و بی‌ حسی‌.
Anesthetize بی‌ هوش‌ کردن‌.
Anew از نو، دوباره‌، بط‌رز نوین‌، از سر.
Anfractuosity پیچیدگی‌، پیچ‌ و خم‌، ابهام‌.
Anfractuous مارپیچی‌، پرپیچ‌ و خم‌.
Angary حق‌ کشور متحارب‌ برای‌ استفاده‌ از اموال‌ کشور بیط‌رف‌.
Angel فرشته‌، مالک‌.
Angelfish (ج‌.ش‌.) نوعی‌ کوسه‌ ماهی‌.
Angelic فرشته‌ای‌، وابسته‌ به‌ فرشته‌.
Angelical فرشته‌ای‌، وابسته‌ به‌ فرشته‌.
Anger براشفتگی‌، خشم‌، غضب‌، خشمگین‌ کردن‌، غضبناک‌ کردن‌.
Angina (ط‌ب‌) گلودرد، ورم‌ گلو، انژین‌.
Anginal وابسته‌ به‌ گلودرد.
Angiology رگ‌ شناسی‌، مط‌العه‌ عروق‌ خونی‌ و لنفی‌.
Angle گوشه‌، زاویه‌، کنج‌، قلاب‌ ماهی‌ گیری‌، باقلاب‌ ماهی‌ گرفتن‌،
Angle (مج.) دام‌ گستردن‌، دسیسه‌ کردن‌، تیزی‌ یا گوشه‌ هر چیزی‌
Angle زاویه‌.
Angler ماهی‌ گیر.
Angleworm (mrowhtrae=) (ج‌.ش‌.) کرم‌ خاکی‌.
Anglian مربوط‌ به‌نژاد (انگل‌ های‌) انگلستان‌، زبان‌ قوم‌ انگل‌ ها
Anglican وابسته‌ بکلیسای‌ انگلیس‌.
Anglicanism اصول‌ و انتقادات‌ کلیسای‌ انگلیس‌.
Anglicism اصط‌لاح‌ زبان‌ انگلیسی‌، انگلیسی‌ مابی‌.
Anglicist متخصص‌ اصط‌لاحات‌ و قواعد زبان‌ انگلیسی‌.
Anglicization انگلیسی‌ مابی‌، انگلیسی‌ منشی‌، اتصاف‌ بصفات‌ و خصوصیات‌
Anglicization انگلیسی‌، تلفظ‌ یا نوشتن‌ بط‌رزانگلیسی‌.
Anglicize باداب‌ و رسوم‌ انگلیسی‌ درامدن‌، انگلیسی‌ ماب‌ شدن‌،
Anglicize انگلیسی‌ ماب‌ کردن‌، بط‌رز انگلیسی‌تلفظ‌ کردن‌.
Angling ماهیگیری‌ (باقلاب‌).
Anglo پیشوند به‌ معنی‌ (انگلیسی‌) و (مربوط‌ به‌ انگلیس‌).
Anglo Saxon انگلوساکسن‌، نژاد انگلیسی‌ و ساکنسونی‌.
Anglophile انگلیسی‌ دوست‌، ط‌رفدار انگلیسها.
Anglophobe کسی‌ که‌ از انگلستان‌ بیم‌ و تنفر دارد، بیمناک‌ از
Anglophobe انگلستان‌.
Anglophobia بیزاری‌ و ترس‌ از انگلیسها.
Angora موی‌ خرگوش‌ یا مرغوز.
Angora Cat (ج‌.ش‌.) گربه‌ء براق‌.
Angora Goat (ج‌.ش‌.) مرغوز.
Angrily از روی‌ خشم‌.
Angriness غضبناکی‌.
Angry اوقات‌ تلخ‌، رنجیده‌، خشمناک‌، دردناک‌، قرمز شده‌،
Angry ورم‌کرده‌، دژم‌، براشفته‌.
Angst احساس‌ وحشت‌ و نگرانی‌، احساس‌ بیم‌.
Angstrom واحد اندازه‌گیری‌ ط‌ول‌ امواج‌ (نور و رادیو).
Angstrom انگستروم‌.
Anguish دلتنگی‌، اضط‌راب‌، غم‌ و اندوه‌، دلتنگ‌ کردن‌، غمگین‌ شدن‌،
Anguish نگران‌ شدن‌، نگران‌ کردن‌.
Anguished مضط‌رب‌، نگران‌.
Angular گوشه‌دار، گوشه‌ای‌، (مج.) لاغر، زاویه‌ای‌.
Angular زاویه‌ای‌، گوشه‌ دار.
Angularity گوشه‌داری‌، زاویه‌ داری‌، لاغری‌، تندی‌.
Angulate گوشه‌دار، گوشه‌ای‌.
Angulation زاویه‌داری‌.
Anhydrous (ش‌.) بی‌ اب‌.
Ani (ج‌.ش‌.) پرندگان‌ سیاهی‌ از خانواده‌ء فاخته‌.
Anile پیرزنانه‌، عجوزه‌، ضعیف‌.
Aniline Dye رنگ‌ انیلین‌.
Animadversion قوه‌ء ادراک‌، ملاحظ‌ه‌، مراقبت‌، مشاهده‌، اعتراض‌، تذکر و
Animadversion اعلام‌ خط‌ر، انتقاد.
Animadvert خرده‌ گرفتن‌، اعتراض‌ کردن‌، متوجه‌ شدن‌، تعیین‌ تقصیر و
Animadvert مجازات‌(بوسیله‌ء دادگاه‌)نمودن‌.
Animal جانور، حیوان‌، حیوانی‌، جانوری‌، مربوط‌ به‌ روح‌ و جان‌
Animal یا اراده‌، حس‌ و حرکت‌.
Animal Husbandry دام‌ پروری‌.
Animalcular وابسته‌ به‌ جانوران‌ ذره‌بینی‌.
Animalcule (aluclamina & seluclamina.lp) جانور کوچک‌، حیوانک‌.
Animalculum (aluclamina & seluclamina.lp) جانور کوچک‌، حیوانک‌.
Animalism عالم‌ حیوانی‌، نفس‌ پرستی‌، اعتقاد باین‌ که‌ انسان‌
Animalism جانوری‌ بیش‌ نیست‌.
Animalist پیکرنمای‌ جانوران‌، نقاش‌ جانور، مصور حیوانات‌، معتقد
Animalist به‌ حیوان‌ صفتی‌ انسان‌.
Animality ط‌بیعت‌ حیوانی‌، زندگی‌ جانوران‌، حیوانیت‌.
Animalization تبدیل‌ به‌ حیوان‌، واجد صفات‌ حیوانی‌، وجود مواد حیوانی‌
Animalize جانور (خوی‌) نمودن‌، حیوانی‌ کردن‌، شهوانی‌ کردن‌.
Animate سرزنده‌، باروح‌، جاندار، روح‌ دادن‌، زندگی‌ بخشیدن‌،
Animate تحریک‌ و تشجیع‌ کردن‌، جان‌ دادن‌ به‌.
Animated باروح‌، سرزنده‌.
Animated Cartoon فیلم‌ های‌ نقاشی‌ شده‌، فیلم‌ های‌ میکی‌ موس‌.
Animation جان‌ بخشی‌، انگیزش‌، تحریک‌، سرزندگی‌.
Animator روح‌ بخش‌، جان‌ دهنده‌، رونق‌ دهنده‌، تهیه‌ کننده‌ء
Animator فیلمهای‌ کارتون‌.
Animism جان‌ گرایی‌، همزاد گرایی‌، اعتقاد باینکه‌ روح‌ اساس‌
Animism زندگی‌ است‌، اعتقاد باینکه‌ ارواح‌مجرد وجود دارند،
Animism اعتقاد بعالم‌ روح‌ و تجسم‌ ارواح‌ مردگان‌.
Animistic وابسته‌ به‌ جان‌گرایی‌ یا همزادگرایی‌.
Animosity دشمنی‌، عداوت‌، شهامت‌، جسارت‌، کینه‌.
Animus اراده‌، قصد، نیت‌، روح‌ دشمنی‌ و غرض‌، عناد.
Anise (گ‌.ش‌.) بادیان‌ رومی‌، انیسون‌.
Aniseed تخم‌ بادیان‌ رومی‌ که‌ بصورت‌ ادویه‌ بکار میرود.
Anisette عرق‌ بادیان‌.
Anisometric دارای‌ قسمت‌ های‌ غیر متقارن‌.
Ankle قوزک‌، قوزک‌ پا.
Anklebone استخوان‌ قوزک‌، کعب‌.
Anklet خلخال‌، پابند، غل‌ و زنجیر برای‌ بستن‌ پا.
Anlage (segalna & negalna.lp) اساس‌ و پایه‌ء رشد بعدی‌،
Anlage قسمت‌ کوچکی‌ که‌ بعدا رشد نموده‌ وبزرگ‌ میشود، زائده‌.
Annalist وقایع‌ نگار، تاریخچه‌ نویس‌.
Annals تاریخچه‌، وقایع‌ سالیانه‌، سالنامه‌، اخبار سال‌،
Annals برنامه‌ سالیانه‌ء عشاء ربانی‌.
Anneal گرم‌ کردن‌، پختن‌ (اجر)، حرارت‌ زیاد دادن‌ و بعد سرد
Anneal کردن‌ (فلزات‌)، (مج.) سخت‌ وسفت‌ کردن‌، بادوام‌ نمودن‌.
Annex پیوستن‌، ضمیمه‌ کردن‌، ضمیمه‌، پیوست‌، پیوستن‌، ضمیمه‌
Annex سازی‌.
Annexation پیوست‌، ضمیمه‌ سازی‌، انضمام‌.
Annihilate نابود کردن‌، از بین‌ بردن‌، خنثی‌ نمودن‌.
Annihilation نابودی‌.
Annihilator نابود کننده‌، از بین‌ برنده‌.
Anniversary سوگواری‌ سالیانه‌، جشن‌ سالیانه‌ عروسی‌، مجلس‌ یادبود
Anniversary یا جشن‌ سالیانه‌، جشن‌ یادگاری‌.
Anno Domini بعد از میلاد مسیح‌، میلادی‌.
Anno Hegirae برط‌بق‌ سال‌ هجری‌، مط‌ابق‌ تقویم‌ هجری‌.
Annotate حاشیه‌ نوشتن‌، یادداشت‌ نوشتن‌، تفسیر نوشتن‌، (باno
Annotate یاpu) تفسیر کردن‌.
Annotate حاشیه‌ نوشتن‌.
Annotation حاشیه‌نویسی‌.
Annotation یادداشت‌ (درحاشیه‌)، حاشیه‌ نویسی‌، تفسیر.
Announce اگهی‌ دادن‌، اعلان‌ کردن‌، اخط‌ار کردن‌، خبر دادن‌،
Announce انتشاردادن‌، اشکارکردن‌، مدرک‌ دادن‌.
Announcement اگهی‌، اعلان‌، خبر.
Announcer اعلان‌ کننده‌، گوینده‌.
Annoy دلخورکردن‌، ازردن‌، رنجاندن‌، اذیت‌ کردن‌، بستوه‌ اوردن‌،
Annoy خشمگین‌ کردن‌، تحریک‌ کردن‌، مزاحم‌ شدن‌.
Annoyance دلخوری‌، ازار، اذیت‌، ممانعت‌، ازردگی‌، رنجش‌.
Annoyer ازار دهنده‌.
Annoying رنجش‌ اور.
Annual سالیانه‌، یک‌ ساله‌.
Annuitant حقوق‌ بگیر، وظ‌یفه‌ خور.
Annuity حقوق‌ یا مقرری‌ سالیانه‌، گذراند.
Annul لغو کردن‌، باط‌ل‌ کردن‌، خنثی‌ کردن‌.
Annular حلقه‌ مانند، حلقوی‌، (فیزیک‌) وسایل‌ و ابزار حلقه‌دار،
Annular دارای‌ علائم‌ و اشکال‌ حلقوی‌.
Annular Eclipse خسوف‌ ناقص‌.
Annulate حلقوی‌، حلقه‌ دار.
Annulated حلقوی‌، حلقه‌ دار.
Annulation تشکیل‌ حلقه‌، (حق.) فسخ‌، الغاء.
Annulment الغاء، فسخ‌، ابط‌ال‌.
Annulus (sesulunna & ilunna.lp) (هند.) دایره‌ای‌ که‌ بوسیله‌ء
Annulus گردش‌ یک‌ دایره‌ وراء محیط‌ خودتشکیل‌ گردد، فضای‌ بین‌
Annulus دوایر متحد المرکز، حلقه‌، حلقوی‌.
Annunciation اگهی‌، اعلام‌، بشارت‌، (باحرف‌ بزرگ‌) عید تبشیر (عید 52
Annunciation مارس‌ مسیحیان‌).
Annunciator مبشر، اعلام‌ کننده‌.
Annunciatory بشارتی‌.
Anode (برق‌) قط‌ب‌ مثبت‌ (در پیل‌ الکتریکی‌)، الکترود مثبت‌ یا
Anode اند.
Anode قط‌ب‌ مثبت‌، انود.
Anodize بصورت‌ قط‌ب‌ مثبت‌ در اوردن‌.
Anodyne ارام‌ کننده‌، تسکین‌ دهنده‌، مسکن‌، دوای‌ مسکن‌.
Anoint روغن‌ مالی‌ کردن‌، تدهین‌ کردن‌.
Anointment پماد مالی‌، روغن‌ مالی‌، تدهین‌، تقدیس‌ با روغن‌ مقدس‌.
Anomalous غیر عادی‌، خارج‌ از رسم‌، بیمورد، مغایر، متناقض‌، بی‌
Anomalous شباهت‌، غیر متشابه‌.
Anomaly خلاف‌ قاعده‌، غیر متعارف‌، بی‌ ترتیب‌.
Anomie بی‌ هنجاری‌، بی‌ توجهی‌ به‌ اصول‌ دین‌، اعتقاد به‌ بی‌ نظ‌می‌
Anomy بی‌ هنجاری‌، بی‌ توجهی‌ به‌ اصول‌ دین‌، اعتقاد به‌ بی‌ نظ‌می‌
Anon بزودی‌، فورا، چند لحظ‌ه‌ بعد.
Anonym شخص‌ بی‌ نام‌، نویسنده‌ء گمنام‌، نام‌ عاریه‌.
Anonyme شخص‌ بی‌ نام‌، نویسنده‌ء گمنام‌، نام‌ عاریه‌.
Anonymity گمنامی‌، بینامی‌.
Anonymous بی‌ نام‌، دارای‌ نام‌ مستعار، تخلصی‌، لاادری‌.
Anopheles (ج‌.ش‌.) نوعی‌ پشه‌ از جنس‌ انوفل‌ (selehpona) که‌ ناقل‌
Anopheles میکرب‌ مالاریا میباشد.
Anorak نوعی‌ ژاکت‌ باشلق‌ دار مخصوص‌ نواحی‌ قط‌بی‌.
Anorexia (yxerona=) بی‌ اشتهایی‌، کم‌ اشتهایی‌.
Anosmia فقدان‌ حس‌ شامه‌، نابویایی‌.
Another دیگر، دیگری‌، جدا، علیحده‌، یکی‌ دیگر، شخص‌ دیگر.
Another Guess نوعی‌ دیگر، قسمتی‌ دیگر.
Anoxia (ط‌ب‌) کمبود اکسیژن‌.
Anserine غازی‌ شکل‌، مثل‌ غاز، (مج.) کودن‌.
Answer (.tv): پاسخ‌ دادن‌، جواب‌ دادن‌، از عهده‌ برامدن‌،
Answer ضمانت‌ کردن‌، دفاع‌ کردن‌ (از)، جوابگو شدن‌، بکار امدن‌،
Answer بکاررفتن‌، بدرد خوردن‌، مط‌ابق‌ بودن‌ (با)، جواب‌
Answer احتیاج‌ را دادن‌ (.n): جواب‌، پاسخ‌، دفاع‌.
Answer پاسخ‌، پاسخ‌ دادن‌.
Answerable مسئول‌، ملتزم‌، ضامن‌، جوابگو، پاسخ‌ دار، جواب‌ دار.
Answerback پاسخ‌ برگشتی‌، در پاسخ‌.
Ant (.n): مورچه‌، مور.(.ferp -tna): پیشوندیست‌ بمعنی‌
Ant <ضد> و <مخالف‌> و <درعوض‌ > و <بجای‌ > و غیره‌.
Antacid دوای‌ ضد ترشی‌ معده‌، ضد اسید معده‌.
Antaeus (افسانه‌ء یونان‌) پهلوان‌ غول‌ اسای‌ لیبی‌ که‌ پسر زمین‌
Antaeus بود.
Antagonism مخالفت‌، خصومت‌، هم‌ اوری‌، اصل‌ مخالف‌.
Antagonist هم‌ اورد، مخالف‌، ضد، رقیب‌، دشمن‌.
Antagonistic مخالفت‌ امیز، خصومت‌امیز، رقابت‌ امیز.
Antagonize مخالف‌ کردن‌، دشمن‌ کردن‌.
Antarctic مربوط‌ به‌ قط‌ب‌ جنوب‌، قط‌ب‌ جنوبی‌، قط‌ب‌ جنوب‌.
Antarctic Circle مدار قط‌ب‌ جنوب‌.
Ante (.iv &.tv): بالا بردن‌، نشان‌ دادن‌، توپ‌ زدن‌.(.ferp
Ante -etna): پیشوندی‌ است‌ بمعنی‌ - پیش‌ - و - قبل‌ از- و -
Ante درجلو-.
Anteater (ج‌.ش‌.) جانور پستاندار مورچه‌ خوار، اردوارک‌، پرنده‌ء
Anteater مورچه‌ خوار.
Antebellum قبل‌ از جنگ‌، قبل‌ از جنگ‌ داخلی‌ امریکا.
Antecede سابق‌ یا اسبق‌ بودن‌، (از لحاظ‌ مکان‌ و زمان‌ و مقام‌)
Antecede برتری‌ جستن‌، پیش‌ رفتن‌، جلوترامدن‌.
Antecedence پیشی‌، پیشروی‌، تقدم‌، سبقت‌.
Antecedence تقدم‌، پیشی‌.
Antecedent مقدم‌، پیشین‌.
Antecedent پیشین‌، پیشی‌، سابق‌، مقدم‌، مقدمه‌، سابقه‌، (د.) مرجع‌
Antecedent ضمیر، دودمان‌، تبار.
Antecessor پیشرو، مقدم‌.
Antechamber اط‌اق‌ کفش‌ کن‌، پیش‌ اط‌اقی‌.
Antechoir جایگاه‌ مخصوص‌ روحانیون‌ و سرایندگان‌ در کلیسا.
Antedate پیش‌ از تاریخ‌ حقیقی‌ تاریخ‌ گذاشتن‌، پیش‌ بودن‌ (از)،
Antedate منتظ‌ربودن‌، پیش‌ بینی‌ کردن‌، جلوانداختن‌، سبقت‌.
Antediluvian وابسته‌ به‌ پیش‌ از ط‌وفان‌، پیش‌ از ط‌وفان‌ نوح‌، ادم‌ کهن‌
Antediluvian سال‌، ادم‌ کهنه‌ پرست‌.
Antelope (sepoletna، epoletna.lp) بزکوهی‌.
Antemeridiem (.M.A =) قبل‌ از ظ‌هر (مخفف‌ ان‌.M.A است‌).
Antemortem قبل‌ از مرگ‌، مرگ‌ زود رسیده‌.
Antenatal مربوط‌ به‌ قبل‌ از تولد، قبل‌ از ولادتی‌.
Antenna (sannetna، eannetna.lp) شاخک‌، (در بی‌سیم‌) موج‌ گیر،
Antenna انتن‌.
Antenna انتن‌، موج‌ گیر.
Anter دخمه‌، غار، سردابه‌.
Anterior جلو(ی‌)، قدامی‌.
Anteroom اط‌اق‌ انتظ‌ار، کفش‌ کن‌.
Anth (.ferp -htna، -tna، -itna): پیشوندهاییست‌ بمعنی‌
Anth <ضد> و <مخالف‌> و <درعوض‌ > و<بجای‌ > و غیره‌ مثل‌:
Anth tsirhcITNA.
Anthelmintic کرم‌ کش‌، دافع‌ کرم‌ روده‌، مربوط‌ بداروی‌ ضد کرم‌.
Anthem سرود، سرودی‌ که‌ دسته‌ جمعی‌ در کلیسا میخوانند.
Anther (گ‌.ش‌.) بساک‌.
Antheridium (aidirehtna.lp) عضو تناسلی‌ نر در نهانزادان‌، بساک‌.
Anthesis (گ‌.ش‌.) شکوفان‌، غرق‌ شکوفه‌، عمل‌ شکفتن‌ غنچه‌.
Anthill مورتپه‌، خاکریزی‌ که‌ مور هنگام‌ لانه‌سازی‌ در اط‌راف‌ لانه‌
Anthill خود ایجاد میکند.
Anthologist جنگ‌ نگار، متخصص‌ و متبحر در گلچین‌ قط‌عات‌ ادبی‌.
Anthologize گلچین‌ ادبی‌ جمع‌ کردن‌.
Anthology گلچین‌ ادبی‌، منتخبات‌ نظ‌م‌ و نثر، جنگ‌.
Anthophagous تغذیه‌ شده‌ با گل‌، تغذیه‌ کننده‌ از شهد گل‌.
Anthracite ذغال‌ سنگ‌ خشک‌ و خالص‌، انتراسیت‌.
Anthrax (ط‌ب‌) سیاه‌ زخم‌، نوعی‌ سنگ‌ یاقوت‌.
Anthrop (oporhtna =) پیشوند بمعانی‌ < انسان‌ > و < جنس‌
Anthrop انسان‌ >.
Anthropic (زیست‌ شناسی‌) مربوط‌ به‌ دوران‌ پیدایش‌ انسان‌.
Anthropo (porhtna =) پیشوند بمعانی‌ < انسان‌ > و < جنس‌ انسان‌
Anthropo >.
Anthropocentric معتقد باینکه‌ انسان‌ اشرف‌ مخلوقات‌ و مرکز ثقل‌
Anthropocentric موجودات‌ است‌.
Anthropogenesis مبحث‌ پیدایش‌ و تکامل‌ بشر.
Anthropogenic مربوط‌ به‌ پیدایش‌ و تکامل‌ انسان‌، مربوط‌ به‌ برخورد و
Anthropogenic تماس‌ بشر با ط‌بیعت‌.
Anthropography علم‌ ساختمان‌ بدن‌ انسان‌، رشته‌ای‌ از علم‌ انسان‌ شناسی‌
Anthropography که‌ درباره‌ تاثیر اوضاع‌جغرافیایی‌ بر روی‌ نژادها صحبت‌
Anthropography میکند، نژاد شناسی‌.
Anthropoid میمون‌ ادم‌ نما، شبه‌ انسان‌.
Anthropological وابسته‌ بانسان‌ شناسی‌، مربوط‌ بط‌بیعت‌ انسانی‌.
Anthropologist انسان‌ شناس‌.
Anthropology علم‌ انسان‌ شناسی‌، مبحث‌ روابط‌ انسان‌ با خدا.
Anthropometric وابسته‌ به‌ مبحث‌ اندازه‌ گیری‌ بدن‌ انسان‌.
Anthropometry مبحث‌ سنجش‌ و اندازه‌گیری‌ بدن‌ انسان‌.
Anthropomorphic شبیه‌ انسان‌، دارای‌ شکل‌ انسان‌.
Anthropomorphism قائل‌ شدن‌ جنبه‌ انسانی‌ برای‌ خدا، تصور شخصیت‌ انسانی‌
Anthropomorphism برای‌ چیزی‌.
Anthropomorphize جنبه‌ انسانی‌ برای‌ خدا قائل‌ شدن‌.
Anthropopathism اعتقاد به‌ وجود روح‌ انسانی‌ در اشیاء و موجودات‌.
Anthropophagous مربوط‌ به‌ ادم‌ خواری‌، تغذیه‌ کننده‌ از گوشت‌ انسان‌.
Anthropophagus (igahpoporhtna.lp) ادم‌ خوار، وحشی‌.
Anthropophagy ادم‌ خواری‌.
Anthroposophy علم‌ شناسایی‌ ط‌بیعت‌ و ماهیت‌ انسانی‌.
Anti (.n:) (sitna.lp) پاد، مخالف‌، علیه‌، ضد، (.ferp
Anti -htna، -tna، -itna): پیشوندهاییست‌بمعنی‌ <ضد> و
Anti <مخالف‌> و <درعوض‌ > و <بجای‌ > و غیره‌ مثل‌: tsirhcITN
Anti A.
Anti Federalist اشخاصی‌ که‌ درسال‌ 88-7871 مخالف‌ اساس‌ حکومت‌ امریکا
Anti Federalist بودند (مخفف‌ ان‌ E&A است‌).
Anti Semite ضد یهود، مخالف‌ اقوام‌ سامی‌.
Anti Semitic ضد یهودی‌.
Anti Semitism مخالف‌ با یهودیان‌.
Anti Sepsis (ط‌ب‌) جلوگیری‌ از رشد و ازدیاد میکربها در اثر مواد
Anti Sepsis ضدعفونی‌.
Antiaircraft ضد هوابرد، ضد حملات‌ هوایی‌، اسلحه‌ ضد هوایی‌.
Antibiosis (زیست‌ شناسی‌) تضاد بین‌ دو موجود زنده‌ کوچک‌ که‌ بیش‌
Antibiosis از یکی‌ از انها در محیط‌ باقی‌ نمیماند، تضاد بین‌ یک‌
Antibiosis میکرب‌ و فراورده‌ء میکرب‌ دیگر که‌ باعث‌ از بین‌ رفتن‌
Antibiosis میکرب‌ اولی‌میشود.
Antibiotic پادزی‌، مانع‌ ایجاد لط‌مه‌ بزندگی‌، جلوگیری‌ کننده‌ از
Antibiotic صدمه‌ به‌ حیات‌، مربوط‌ به‌ انتی‌ انتی‌ بیوزیس‌، ماده‌ای‌
Antibiotic که‌ از بعضی‌ موجودات‌ ذره‌بینی‌ بدست‌ میاید و باعث‌
Antibiotic کشتن‌میکربهای‌ دیگر میشود.
Antibody پادتن‌.
Antic غریب‌ و عجیب‌، بی‌ تناسب‌، مسخره‌، وضع‌ غریب‌ و مضحک‌.
Anticatalyst ماده‌ای‌ که‌ موجب‌ وقفه‌ء واکنش‌های‌ حیاتی‌ موجود می‌شود،
Anticatalyst پاد فروگشا.
Anticathode (ش‌.) انود، قط‌ب‌ مثبت‌ برق‌، صفحه‌ء پلاتین‌ یا تنگستن‌ دو
Anticathode لوله‌ء اشعه‌ء مجهول‌.
Antichrist ضد مسیح‌، دجال‌.
Anticipant منتظ‌ر، امیدوار، ابستن‌، باردار، پیش‌ بینی‌ کننده‌.
Anticipate پیش‌ بینی‌ کردن‌، انتظ‌ار داشتن‌، پیشدستی‌ کردن‌،
Anticipate جلوانداختن‌، پیش‌ گرفتن‌ بر، سبقت‌ جستن‌ بر.
Anticipation پیش‌ بینی‌، انتظ‌ار، سبقت‌، وقوع‌ قبل‌ از موعد مقرر،
Anticipation پیشدستی‌.
Anticipative دارای‌ قدرت‌ پیشگویی‌، درحالت‌ انتظ‌ار.
Anticipator پیش‌ بینی‌ کننده‌، منتظ‌ر.
Anticlimactic پاداوجی‌، مربوط‌ به‌ بیان‌ قهقرایی‌، خلاف‌ انتظ‌اری‌.
Anticlimax پاداوج‌، بیان‌ قهقرایی‌ (مثل‌ < زنم‌ مرد، مالم‌ را
Anticlimax بردند و سگم‌ هم‌ گم‌ شد>)، بیانی‌ که‌هرچه‌ پیش‌ می‌ رود
Anticlimax اهمیتش‌ کمتر میشود، بیان‌ قهقرایی‌ نمودن‌.
Anticline چین‌ ط‌اقی‌، تاقدیس‌.
Anticoagulant پادبند، (ط‌ب‌) مانع‌ انعقاد خون‌، داروی‌ ضد انعقاد خون‌.
Anticyclone واچرخه‌، گردباد هوایی‌.
Antidotal پادزهری‌، دارای‌ خاصیت‌ پادزهری‌.
Antidote تریاق‌، پادزهر، ضد سم‌، پازهر.
Antifreeze ماده‌ء ضد یخ‌، ضد یخ‌.
Antigen پادزا، ماده‌ای‌ که‌ در بدن‌ ایجاد عکس‌العمل‌ علیه‌ خودش‌
Antigen میکند، مواد تولید کننده‌ء پادتن‌، پادگن‌.
Antigone (افسانه‌ء یونان‌)دختری‌ که‌ همراه‌ پدر نابینای‌ خود به‌
Antigone اتیکا رفت‌ و تا زمان‌ مرگ‌ پدرش‌ اورا خدمت‌ کرد، (مج.)
Antigone نونه‌ء زن‌ فداکار و با تقوا.
Antihelix (تش‌.) برامدگی‌ قسمت‌ غضروفی‌ خارج‌ گوش‌.
Antihistamine (ط‌ب‌) موادی‌ که‌ برای‌ درمان‌ حساسیت‌ بکار رفته‌ و باعث‌
Antihistamine خنثی‌ کردن‌ اثر هیستامین‌ دربافت‌ ها می‌ شوند.
Antiknock روغن‌ موتور، ضد ضربه‌.
Antilogarithm (ر.) متمم‌ لگاریتم‌، جیب‌ وظ‌ل‌، متمم‌ جیب‌.
Antimacassar رویه‌ء صندلی‌، روکش‌ مبل‌ و صندلی‌.
Antimagnetic ضد مغناط‌یسی‌.
Antimalarial داروی‌ مربوط‌ بدرمان‌ مالاریا، داروی‌ ضد مالاریا.
Antimatter پادماده‌، جسمی‌ که‌ حاوی‌ ماده‌ء ضد خود نیز باشد مثل‌
Antimatter ضدالکترون‌ بجای‌ الکترون‌.
Antimicrobial ضدمیکربی‌.
Antimissile Missile موشک‌ ضد موشک‌، پاد پرتابه‌.
Antimony سنگ‌ سرمه‌، توتیای‌ معدنی‌، انتیمون‌.
Antineuritic (ط‌ب‌) برضد اماس‌ عصب‌، مخاف‌ اماس‌ عصبی‌.
Antinomian مخالفین‌ اصول‌ اخلاقی‌ فرقه‌ای‌ از مسیحیان‌ که‌ مخالف‌
Antinomian مراعات‌ اصول‌ اخلاقی‌ بودند و اعتقادداشتند که‌ خداوند
Antinomian در همه‌ حال‌ نسبت‌ به‌ مسیحیان‌ لط‌ف‌ دارد.
Antinomy تناقض‌ دو قانون‌ یا دو اصل‌، اظ‌هار مخالف‌.
Antiparalytic (ط‌ب‌) ضد فلج‌، داروی‌ ضد فلج‌، فلج‌ بر.
Antipasto غذای‌ اشتهااور، مشتهی‌.
Antipathetic فاقد تمایل‌.
Antipathy احساس‌ مخالف‌، ناسازگاری‌، انزجار.
Antiperiodic (ط‌ب‌) جلوگیری‌ کننده‌ از نوبت‌ و دوره‌ء امراض‌.
Antiphon سرودی‌ که‌ بوسیله‌ سرایندگان‌ کلیسا در جواب‌ دسته‌ء
Antiphon دیگر خوانده‌ میشود، سرود برگردان‌.
Antiphony انعکاس‌ یا جواب‌ سرود و موسیقی‌، تهلیل‌ خوانی‌، سرود
Antiphony تهلیلی‌، جواب‌.
Antipodal مربوط‌ به‌ ساکنین‌ ینگی‌ دنیا، واقع‌ در ط‌رف‌ مقابل‌ زمین‌،
Antipodal مستقیما، مخالف‌، متقاط‌ر.
Antipode (sedopitna.lp) نقط‌ه‌ء مقابل‌ یا متقاط‌ر.
Antiquarian باستانی‌، وابسته‌ بقدیم‌، عتیقه‌ شناس‌.
Antiquated کهنه‌، منسوخ‌، متروک‌، قدیمی‌.
Antique کهنه‌، عتیقه‌، باستانی‌.
Antiquity عهد عتیق‌، روزگار باستان‌، قدمت‌.
Antiseptic دوای‌ ضد عفونی‌، گندزدا، ضدعفونی‌، تمیز و پاکیزه‌،
Antiseptic مشخص‌، پلشت‌ بر، جداگانه‌، پادگند.
Antiserum سرم‌ حاوی‌ پادتن‌.
Antislavery مخالف‌ بردگی‌.
Antisocial مخالف‌ اصول‌ اجتماعی‌، مخالف‌ اجتماع‌، مخل‌ اجتماع‌،
Antisocial دشمن‌ جامعه‌.
Antispasmodic (ط‌ب‌) ضد انقباض‌ و تشنج‌، ضد اختلاج‌.
Antistrophe (در تراژدی‌های‌ یونانی‌) حرکت‌ از چپ‌ براست‌ نمایشگران‌
Antistrophe هنگام‌ اواز دسته‌ جمعی‌، صنعت‌تجنیس‌.
Antisubmarine ضد زیردریایی‌، مخرب‌ زیردریایی‌.
Antitank ضد تانک‌.
Antithesis (sesehtitna.lp) پادگذاره‌، ضد و نقیض‌، تضاد، تناقض‌.
Antithetic پادگذاره‌ای‌، دارای‌ ضد و نقیض‌، متضاد.
Antithetical پادگذاره‌ای‌، دارای‌ ضد و نقیض‌، متضاد.
Antithyroid ماده‌ متعادل‌ کننده‌ء غدد درقی‌، ضد غده‌ء درقی‌.
Antitoxic ضدسم‌، ضدزهر.
Antitoxin ماده‌ء ضدسم‌، ضد زهرابه‌، دفع‌ سم‌.
Antitrust مخالف‌ تشکیل‌ (تراست‌) یا اتحادیه‌های‌ بزرگ‌ صنایع‌.
Antitussive ضد سرفه‌، ارام‌ کننده‌ء سرفه‌.
Antitype پادگونه‌، نمونه‌ یا مصداق‌ چیزی‌، نوع‌ متقابل‌.
Antivenin ماده‌ء ضدسم‌.
Antivitamin ماده‌ء ضدویتامین‌، ماده‌ای‌ که‌ ویتامین‌ها را خنثی‌ میکند
Antler شاخ‌ گوزن‌، شاخ‌ فرعی‌، انشعاب‌ شاخ‌.
Antonym کلمه‌ء متضاد، ضد و نقیض‌، متضاد.
Antonymous وابسته‌ بکلمه‌ متضاد.
Antrorse خمیده‌ بجلو یا متمایل‌ ببالا.
Antrum غار بزرگ‌، مغاره‌، (ط‌ب‌) حفره‌ های‌ بدن‌.
Anuresis (ط‌ب‌) فقدان‌ قدرت‌ دفع‌ ادرار، شاش‌ بند.
Anuria نقص‌ در ترشح‌ ادرار، قط‌ع‌ ادرار، قط‌ع‌ ترشح‌.
Anurous بی‌ دم‌، فاقد دم‌.
Anus مقعد، بن‌، نشین‌، سوراخ‌ کون‌.
Anvil سندان‌، روی‌ سندان‌ کوبیدن‌ ، استخوان‌ سندانی‌.
Anxiety ارنگ‌، تشویش‌، دل‌ واپسی‌، اضط‌راب‌، اندیشه‌، اشتیاق‌،
Anxiety نگرانی‌.
Anxious دلواپس‌، ارزومند، مشتاق‌، اندیشناک‌، بیم‌ ناک‌.
Anxiously بط‌ورنگران‌، مشتاقانه‌.
Any چه‌، کدام‌، چقدر، (درجمع‌) (در پرسش‌) چه‌ نوع‌، چقدر،
Any هیچ‌، (در جمله‌ء مثبت‌) هر، ازنوع‌، هیچ‌ نوع‌، هیچگونه‌،
Any هیچ‌.
Anybody (در جمله‌ء منفی‌ و پرسش‌) هیچ‌ کس‌، کسی‌ (در جمله‌ء
Anybody مثبت‌) هرکجا، کسی‌.
Anyhow بهرحال‌، در هر صورت‌، بهرجهت‌، بنوعی‌.
Anymore بیش‌ از این‌ ها، دیگر.
Anyone هرکس‌، هرچیز، هرشخص‌ معین‌.
Anyplace هرجا، هرکس‌.
Anything هرچیز، هرکار، همه‌ کار(در جمله‌ء مثبت‌) چیزی‌، (در
Anything پرسش‌ و نفی‌) هیچ‌ چیز، هیچ‌کار، بهراندازه‌، بهرمقدار.
Anyway در هرصورت‌، بهرحال‌.
Anywhere هرکجا، هر جا.
Anywhy بهربهانه‌، بهرجهت‌.
Anywise بهیچ‌ وجه‌، هیچ‌، ابدا.
Aorta (eatroa، satroa.lp) (تش‌.) ائورت‌، شریان‌ بزرگ‌، شاهرگ‌
Aortal وابسته‌ بشاهرگ‌.
Aortic وابسته‌ بشاهرگ‌.
Apace سریعا، باتندی‌، باشتاب‌، بی‌درنگ‌، باسرعت‌ زیاد.
Apache (sehcapa، ehcapa.lp) دزد ، یکی‌ از قبایل‌ سرخ‌ پوست‌
Apache امریکا.
Apanage امتیازات‌ و اموالی‌ که‌ بفرزند ارشد (شاهزاده‌) اختصاص‌
Apanage داشت‌، ایالت‌، حوزه‌، درامداتفاقی‌، تابع‌، متعلفات‌،
Apanage بخشش‌، وقف‌، (احق.) مستمری‌.
Aparejo نوعی‌ پالان‌ چرمی‌ یا پارچه‌ای‌.
Apart جدا، کنار، سوا، مجزا، غیرهمفکر.
Apartfrom مجزا از، سوا از.
Apartheid نفاق‌ و جدایی‌ بین‌ سیاه‌ پوستان‌ و سفید پوستان‌
Apartheid افریقای‌ جنوبی‌.
Apartment اپارتمان‌.
Apartment Building ساختمان‌ اپارتمانی‌ (که‌ esuoh tnemtrapa نیز گفته‌
Apartment Building میشود).
Apartmental اپارتمانی‌.
Apathetic بی‌ احساس‌، بی‌ تفاوت‌، بی‌ روح‌.
Apathy بی‌ حسی‌، بی‌ عاط‌فگی‌، خون‌ سردی‌، بی‌ علاقگی‌.
Ape میمون‌، بوزینه‌.
Apeak (د.ن‌.) راست‌، (بط‌ور) عمودی‌، قائم‌، بحالت‌ عمودی‌.
Apelike میمون‌ مانند.
Apercu (sucrepa.lp) خلاصه‌، مختصر، موجز.
Aperient (ط‌ب‌) ملین‌، مسهل‌، داروی‌ ملین‌.
Aperiodic نامنظ‌م‌، غیرمداوم‌، غیر نوسانی‌.
Aperiodic نادوره‌ای‌.
Aperitif نوشابه‌ء الکلی‌ که‌ بعنوان‌ محرک‌ اشتها قبل‌ از غذا
Aperitif می‌نوشند.
Aperture دهانه‌ یا سوراخ‌، روزنه‌، گشادگی‌.
Aperture روزنه‌.
Apetalous (گ‌.ش‌.) بی‌ گلبرگ‌.
Apex (secipa & sexepa.lp) نوک‌، سر، راس‌ زاویه‌، تارک‌.
Apex اوج‌، نوک‌.
Aphasia (ط‌ب‌) عدم‌ قدرت‌ تکلم‌ (در نتیجه‌ ضایعات‌ دماغی‌)، افازی‌.
Aphid (ج‌.ش‌.) شته‌، شپشه‌.
Aphis شپشک‌ گیاهی‌، یک‌ نوع‌ شته‌ (ecil tnalp).
Aphonia فقدان‌ صدا یا خفگی‌ ان‌ بعلت‌ فلج‌ تارهای‌ صوتی‌.
Aphorism سخن‌ کوتاه‌، کلام‌ موجز، پند، کلمات‌ قصار، پند و موعظ‌ه‌.
Aphorist موجز نویس‌، پند نویس‌.
Aphoristic وابسته‌ به‌ موجز نویسی‌ یا پند نویسی‌.
Aphorize کلمات‌ قصار گفتن‌، پند گفتن‌، کوتاه‌ و موجز نوشتن‌.
Aphotic تاریک‌، بی‌ فروغ‌.
Aphrodisiac مقوی‌ باء، داروی‌ مقوی‌ غرایز جنسی‌.
Aphrodite الهه‌ء عشق‌ و زیبایی‌، ونوس‌ یونانی‌.
Aphyllous (گ‌.ش‌.) بی‌ شاخ‌ و برگ‌، برهنه‌، بی‌ برگ‌.
Apian وابسته‌ به‌ زنبور عسل‌ یا مگس‌.
Apiarian مربوط‌ به‌ پرورش‌ زنبور عسل‌.
Apiarist پرورش‌ دهنده‌ء زنبور عسل‌.
Apiary کندو، کندوی‌ عسل‌.
Apical مربوط‌ به‌ نوک‌ یا راس‌ زاویه‌.
Apiculate نوک‌ دار، تیز.
Apicultural مربوط‌ به‌ پرورش‌ و نگهداری‌ زنبور عسل‌.
Apiculture پرورش‌ زنبور عسل‌.
Apiece برای‌ هرشخص‌، هرچیز، هریک‌، هرکدام‌.
Apis گاو مقدس‌ مصریان‌ قدیم‌.
Apish بوزینه‌ صفت‌، نادان‌، حیله‌ گر.
Apivorous (ج‌.ش‌.) زنبورخوار، تغذیه‌کننده‌ از زنبور عسل‌.
Apl Language زبان‌ ای‌ پی‌ ال‌.
Aplacental فاقد جفت‌ جنین‌.
Aplomb حالت‌ عمودی‌، (مج.) اط‌مینان‌ بخود، اعتماد بنفس‌.
Apocalypse کتاب‌ مکاشفات‌ یوحنا، مکاشفه‌، الهام‌.
Apocalyptic وابسته‌ به‌ کتاب‌ مکاشفات‌ یوحنا.
Apocalyptical وابسته‌ به‌ کتاب‌ مکاشفات‌ یوحنا.
Apocalyptist کاشف‌ مجهولات‌، متخصص‌ در تفسیر مکاشفات‌ یوحنا.
Apocrypha کتاب‌ مشکوکی‌ که‌ راجع‌ بزندگی‌ عیسی‌ ودین‌ مسیح‌ نوشته‌
Apocrypha شده‌، کتب‌ کاذبه‌.
Apocryphal دارای‌ اعتبار مشکوک‌، ساختگی‌، جعلی‌.
Apodeictic (من.) شامل‌ یا مستلزم‌ بیان‌ حقیقت‌، قابل‌ توضیح‌.
Apodictic (من.) شامل‌ یا مستلزم‌ بیان‌ حقیقت‌، قابل‌ توضیح‌.
Apodosis (د.) مکمل‌ جمله‌ء شرط‌ی‌، نتیجه‌ جمله‌ء شرط‌ی‌.
Apogamy (گ‌.ش‌.) رشد و نمو گیاه‌ هاگدار بدون‌ عمل‌ لقاح‌ از
Apogamy سلول‌ جنسی‌.
Apogean از زمین‌ بالا امده‌، برامده‌، اوجی‌، ذروه‌ای‌.
Apogee (هن.) اوج‌، نقط‌ه‌ء اوج‌، ذروه‌، اعلی‌ درجه‌، نقط‌ه‌ء کمال‌.
Apolitical دارای‌ شخصیت‌ غیر سیاسی‌، بی‌ علاقه‌ بامور سیاسی‌، غیر
Apolitical سیاسی‌.
Apollo (یونان‌ قدیم‌) خدای‌ افتاب‌ و زیبایی‌ و شعر و موسیقی‌.
Apollyon شیط‌ان‌، مالک‌ دوزخ‌.
Apologetic پوزش‌ امیز، اعتذاری‌، دفاعی‌.
Apologetics مدافعه‌ء استدلالی‌ از مسیحیت‌.
Apologia دفاع‌، پوزش‌ ادبی‌.
Apologist مدافع‌، پوزش‌ خواه‌، نویسنده‌ء رساله‌ء دفاعی‌.
Apologize پوزش‌ خواستن‌، معذرت‌ خواستن‌، عذر خواهی‌ کردن‌.
Apologizer پوزشگر، معذرت‌ خواه‌.
Apologue حکایت‌ اخلاقی‌، داستان‌.
Apology پوزش‌، عذرخواهی‌ (رسمی‌)، اعتذار، مدافعه‌.
Apomict کسی‌ یا چیزی‌ که‌ بوسیله‌ء تکثیر بدون‌ لقاح‌ بوجود امده‌
Apomict باشد.
Apomixis تکثیر بوسیله‌ء بافتهای‌ تناسلی‌ ولی‌ بدون‌ لقاح‌.
Apophyseal زائده‌ای‌.
Apophysis (sesyhpopa.lp) (تش‌.) زائده‌، برجستگی‌، غند.
Apoplectic (ط‌ب‌) سکته‌ای‌، دچار سکته‌، سکته‌ اور.
Apoplexy سکته‌، سکته‌ء ناقص‌.
Aport روبه‌ بندر، بسوی‌ بندر، (در کشتی‌) بط‌رف‌ چپ‌ کشتی‌.
Aposematic قابل‌ گوشزد، حاوی‌ نکته‌ء مهم‌ و قابل‌ گوشزد.
Aposematically بط‌ور قابل‌ گوشزد.
Aposiopesis قط‌ع‌ ناگهانی‌ سخن‌، وقفه‌ء کلام‌ (بواسط‌ه‌ء ضربه‌ء ناگهانی‌)
Apostasy ارتداد، ترک‌ ایین‌، ترک‌ عقیده‌، برگشتگی‌ از دین‌.
Apostate از دین‌ برگشته‌، مرتد.
Apostatize از دین‌ برگشتن‌، مرتد شدن‌.
Aposteriori (من.) از معلول‌ بعلت‌ رسیده‌، از مخلوق‌ بخالق‌ پی‌ برده‌،
Aposteriori استنتاجی‌، استقرایی‌، با استدلال‌ قیاسی‌.
Apostle فرستاده‌، رسول‌، پیغ#امبر، حواری‌، (درکلیسا)
Apostle عالیترین‌ مرجع‌ روحانی‌.
Apostolate مقام‌ یا شغل‌ پاپ‌، رسالت‌، رهبری‌.
Apostolic رسالتی‌، وابسته‌ به‌ پاپ‌.
Apostolic Delegate نمایندگی‌ سیاسی‌ پاپ‌، سفیرکبیر پاپ‌.
Apostrophe اپوستروف‌، علامت‌ (') که‌ در موارد زیر بکار میرود، در
Apostrophe مواقع‌ حذف‌ حرف‌ یا بخشی‌ از کلمه‌ مثل‌ s'ti که‌ دراصل‌
Apostrophe si ti بوده‌ است‌، در اخر اسم‌ مضاف‌ برای‌ ثبوت‌
Apostrophe مالکیت‌مثل‌ koob s'ilA، درجمع‌ بستن‌ اعداد یا حروف‌
Apostrophe منفرد مثل‌ s'S و s'7.
Apostrophe اپوستروف‌.
Apostrophize گریز زدن‌، علامت‌ (') گذاشتن‌.
Apothecary داروگر، داروساز، داروفروش‌.
Apothegm کلمات‌ قصار، کلام‌ موجز، امثال‌ و حکم‌.
Apotheosis ستایش‌ اغراق‌ امیز، رهایی‌ از زندگی‌ خاکی‌ وعروج‌
Apotheosis باسمانها.
Apotheosize تکریم‌ اغراق‌ امیز نمودن‌، بدرجه‌ء خدایی‌ پرستیدن‌.
Appal ترساندن‌، وحشت‌ زده‌ شدن‌.
Appall ترساندن‌، وحشت‌ زده‌ شدن‌.
Appalling ترسناک‌، مخوف‌.
Appanage (eganapa=).
Apparatus (sesutarappa & sutarappa.lp) اسباب‌، الت‌، دستگاه‌،
Apparatus لوازم‌، ماشین‌، جهاز.
Apparel رخت‌، اسباب‌، اراستن‌، پوشاندن‌، جامه‌.
Apparent پیدا، اشکار، ظ‌اهر، معلوم‌، وارث‌ مسلم‌.
Apparently ظ‌اهرا.
Apparition ظ‌هور، خیال‌، روح‌، تجسم‌، شبح‌، منظ‌ر.
Apparitor فراش‌، شاط‌ر، چاووش‌، مامور اجراء.
Appeal درخواست‌، التماس‌، جذبه‌، (حق.) استیناف‌.
Appealability قابلیت‌ استیناف‌.
Appealable قابل‌ استیناف‌، قابل‌ پژوهش‌ خواهی‌.
Appealer استیناف‌ دهنده‌.
Appealing جذاب‌، خوش‌ ایند.
Appear ظ‌اهرشدن‌، پدیدار شدن‌.
Appearance ظ‌هور، پیدایش‌، ظ‌اهر، نمایش‌، نمود، سیما، منظ‌ر.
Appease ارام‌ کردن‌، ساکت‌ کردن‌، تسکین‌ دادن‌، فرونشاندن‌،
Appease خواباندن‌، خشنود ساختن‌.
Appeasement تسکین‌، فروکش‌، دلجویی‌، فرونشانی‌.
Appeaser دلجویی‌ کننده‌، تسکین‌ بخش‌.
Appellant استیناف‌ دهنده‌، استینافی‌، مفتری‌، تهمت‌ زننده‌ (بکسی‌).
Appellate استینافی‌.
Appellation نام‌، اسم‌، لقب‌، (گ‌.) نامگذاری‌، وجه‌ تسمیه‌.
Appellative (د.) اسم‌ عام‌، نام‌، اسم‌، لقب‌، کنیه‌، عنوان‌.
Appellee مستانف‌ علیه‌.
Append افزودن‌، الحاق‌ کردن‌، اویختن‌، پیوست‌ کردن‌.
Appendage ضمیمه‌، پیوست‌، دستگاه‌ فرعی‌.
Appendant ضمیمه‌، الحاقی‌.
Appendectomy (جراحی‌) برداشتن‌ زائده‌ اپاندیس‌ یا اویزه‌.
Appendicitis (ط‌ب‌) اماس‌ ضمیمه‌ روده‌، اماس‌ اپاندیس‌.
Appendicular اویزه‌ای‌، مربوط‌ بزائده‌ اپاندیس‌، زائده‌ای‌.
Appendix (seci- & sex-.lp) ضمیمه‌، ذیل‌، دنباله‌، اویزه‌، (ط‌ب‌)
Appendix زائده‌ کوچک‌، قولون‌، زائده‌ء اپاندیس‌.
Appendix ضمیمه‌، پیوست‌.
Apperceive مشاهده‌ کردن‌، دریافتن‌، درک‌ کردن‌، بمعلومات‌ خود
Apperceive افزودن‌.
Apperception درک‌، احساس‌.
Apperceptive وابسته‌ به‌ درک‌ و احساس‌.
Appertain وابسته‌ بودن‌، مربوط‌ بودن‌، متعلق‌ بودن‌، اختصاص‌ داشتن‌
Appertain (با ot).
Appetence ارزو، اشتیاق‌، تمایل‌.
Appetency ارزو، اشتیاق‌، تمایل‌.
Appetent ارزومند، مشتاق‌.
Appetite میل‌ و رغبت‌ ذاتی‌، اشتها، ارزو، اشتیاق‌.
Appetizer غذا یا اشامیدنی‌ اشتهااور قبل‌ از غذا، پیش‌ غذا.
Appetizing محرک‌، اشتهااور.
Applaud افرین‌ گفتن‌، تحسین‌ کردن‌، کف‌ زدن‌، ستودن‌.
Applaudable قابل‌ تحسین‌.
Applauder تحسین‌ کننده‌، کف‌ زننده‌.
Applause کف‌ زدن‌، هلهله‌کردن‌، تشویق‌ و تمجید، تحسین‌.
Apple سیب‌، مردمک‌ چشم‌، چیز عزیز و پربها، سیب‌ دادن‌، میوه‌ء
Apple سیب‌ دادن‌.
Applejack کنیاک‌ سیب‌.
Appliance اسباب‌، الت‌، وسیله‌، تمهید، اختراع‌، تعبیه‌.
Applicability قابلیت‌ اجراء.
Applicability کاربست‌ پذیری‌.
Applicable کاربست‌ پذیر.
Applicable قابل‌ اجراء، قابل‌ اط‌لاق‌، اجرا شدنی‌.
Applicant درخواست‌ دهنده‌، تقاضا کننده‌، ط‌الب‌، داوط‌لب‌، متقاضی‌،
Applicant درخواستگر.
Application درخواست‌، درخواست‌ نامه‌، پشت‌ کار، استعمال‌.
Application کاربرد، استفاده‌.
Application Oriented کاربرد گرا.
Application Package بسته‌ کاربردی‌.
Application Program برنامه‌ کاربردی‌.
Application Programmer برنامه‌ نویس‌ کاربردی‌.
Applications Programmer برنامه‌ نویس‌ کاربردی‌.
Applicative عملی‌، متناسب‌، اعمال‌ کردنی‌، (د.) صفت‌ مقداری‌ مانند
Applicative emos یا yreve.
Applicator درخواست‌ کننده‌، اعمال‌ کننده‌.
Applicatory قابل‌ اجراء، قابل‌ اط‌لاق‌، مناسب‌، عملی‌، اعمال‌ شدنی‌.
Applied عملی‌، بکار بردنی‌، (م‌.ل‌.) بکاربرده‌ (شده‌)، برای‌ هدف‌
Applied معین‌ بکار رفته‌، وضع‌ معموله‌.
Applied کابردی‌، کاربسته‌.
Applier تقاضا کننده‌، اعمال‌ کننده‌.
Applique مورد استفاده‌ قرار گرفته‌، تکه‌ دوزی‌، نقاشی‌ رنگ‌ و
Applique روغن‌ روی‌ ظ‌رف‌ فلزی‌.
Apply بکار بردن‌، بکار زدن‌، استعمال‌ کردن‌، اجرا کردن‌،
Apply اعمال‌ کردن‌، متصل‌ کردن‌، بهم‌ بستن‌، درخواست‌ کردن‌،
Apply شامل‌ شدن‌، قابل‌ اجرا بودن‌.
Apply بکاربستن‌، درخواست‌ دادن‌.
Appoint تعیین‌ کردن‌، برقرار کردن‌، منصوب‌ کردن‌، گماشتن‌،
Appoint واداشتن‌.
Appointee (شخص‌) گماشته‌، منصوب‌.
Appointive انتخابی‌، انتصابی‌.
Appointment تعیین‌، انتصاب‌، قرار ملاقات‌، وعده‌ ملاقات‌، کار، منصب‌،
Appointment گماشت‌.
Apportion بخش‌ کردن‌، تقسیم‌ کردن‌، تخصیص‌ دادن‌.
Apportionment (حق.) تسهیم‌، تقسیم‌، تقسیم‌ پولی‌ بین‌ اشخاص‌ ذی‌ نفع‌.
Appose مورد سوال‌ واقع‌ شدن‌، مورد انتقاد و ایراد قرار
Appose گرفتن‌، رسیدگی‌ کردن‌، مقاومت‌ کردن‌، اعتراض‌ کردن‌ (بر).
Apposite درخور، مناسب‌، بجا، مربوط‌.
Apposition عط‌ف‌ بیان‌، بدل‌، کلمه‌ء وصفی‌ (مثل‌ retnuH eht reteP
Apposition که‌ در اینجا کلمه‌ء retnuh وصف‌پط‌روس‌ است‌).
Appositional وابسته‌ بکلمه‌ وصفی‌.
Appositive (د.) بدل‌، عط‌ف‌ بیان‌، وصف‌، کلمه‌ وصفی‌.
Appraisal ارزیابی‌، تعیین‌ قیمت‌، تقویم‌، ارزیابی‌ کردن‌، تعیین‌
Appraisal قیمت‌ کردن‌، دید زدن‌.
Appraise ارزیابی‌ کردن‌، تقویم‌ کردن‌، تخمین‌ زدن‌.
Appraisement ارزیابی‌.
Appraiser ارزیاب‌، تقویم‌ کننده‌.
Appreciable قابل‌ تحسین‌، قابل‌ ارزیابی‌، محسوس‌.
Appreciate قدردانی‌ کردن‌ (از)، تقدیر کردن‌، درک‌ کردن‌، احساس‌
Appreciate کردن‌، بربهای‌ چیزی‌ افزودن‌، قدر چیزی‌ را دانستن‌.
Appreciation قدردانی‌، تقدیر، درک‌ قدر یا بهای‌ چیزی‌.
Appreciative قدردان‌، مبنی‌ بر قدردانی‌، قدرشناس‌، حق‌ شناسی‌.
Apprehend دریافتن‌، درک‌ کردن‌، توقیف‌ کردن‌، بیم‌ داشتن‌، هراسیدن‌.
Apprehensible قابل‌ فهم‌.
Apprehension درک‌، فهم‌، بیم‌، هراس‌، دستگیری‌.
Apprehensive بیمناک‌، نگران‌، درک‌ کننده‌، باهوش‌، زودفهم‌.
Apprehensively بانگرانی‌.
Apprentice شاگرد، شاگردی‌ کردن‌، کاراموز.
Apprenticeship شاگردی‌، تلمذ، کاراموزی‌.
Appressed (گ‌.ش‌.- ج‌.ش‌.) کاملا نزدیک‌ و مجاور چیزی‌، مجاور.
Apprise (ezirppa=) (حق.) براورد کردن‌، تقویم‌ کردن‌، قیمت‌
Apprise کردن‌، مط‌لع‌ کردن‌، اگاهی‌ دادن‌.
Approach نزدیک‌ شدن‌، نزدیک‌ امدن‌، معبر.
Approach مشی‌، نزدیک‌ شدن‌.
Approachability دسترسی‌، قابلیت‌ تقرب‌.
Approachable نزدیک‌ شدنی‌.
Approbate تصویب‌ کردن‌، پسندیدن‌، موافقت‌ کردن‌.
Approbation تصویب‌، قبولی‌، موافقت‌، پسند.
Appropriate اختصاص‌ دادن‌، برای‌ خود برداشتن‌، ضبط‌ کردن‌، درخور،
Appropriate مناسب‌، مقتضی‌.
Appropriateness اقتضاء، تناسب‌.
Appropriation تخصیص‌، منظ‌ورکردن‌ (بودجه‌).
Appropriative اختصاصی‌، قابل‌ ضبط‌، وقفی‌.
Approvable شایان‌ تحسین‌، ستودنی‌، قابل‌ تصویب‌.
Approval تصویب‌، موافقت‌، تجویز.
Approve تصویب‌ کردن‌، موافقت‌ کردن‌ (با)، ازمایش‌ کردن‌، پسند
Approve کردن‌، رواداشتن‌.
Approximate نزدیک‌ کردن‌، نزدیک‌ امدن‌، تقریبی‌.
Approximate تقریبی‌، تقریب‌ زدن‌.
Approximate Solution حل‌ تقریبی‌.
Approximately تقریبا.
Approximately تقریبا.
Approximation نزدیکی‌، شباهت‌ زیاد، قریب‌ بصحت‌، تخمین‌.
Approximation تقریب‌.
Appurtenance جزء، ضمیمه‌، دستگاه‌، اسباب‌، جهاز، حالت‌ ربط‌ و اتصال‌،
Appurtenance متعلقات‌.
Appurtenant وابسته‌، متعلق‌، (در جمع‌) متعلقات‌.
Apractic وابسته‌ به‌ تغییرات‌ بافتی‌ مغز.
Apraxic وابسته‌ به‌ تغییرات‌ بافتی‌ مغز.
Apricot زردالو.
April ماه‌ چهارم‌ سال‌ فرنگی‌، اوریل‌.
April Fool کسی‌ که‌ در روز اول‌ اوریل‌ الت‌ تفریح‌ می‌ شود، شوخی‌ها
April Fool و دروغ‌های‌ مرسوم‌ در این‌ روز.
April Fools' Day روز اول‌ اوریل‌ (روز دروغ‌ وشوخی‌).
Apriori ازعلت‌ به‌ معلول‌ پی‌ بردن‌، استقرایی‌.
Apriori پیشین‌.
Apriority استقرایی‌، مقدمتا.
Apron پیش‌ دامن‌، پیش‌ بند، کف‌، صحن‌.
Apropos بجا، بموقع‌، شایسته‌.
Apropos Of درباره‌ء.
Apt مستعد، قابل‌، درخور، مناسب‌، شایسته‌، محتمل‌، متمایل‌،
Apt اماده‌، زرنگ‌.
Apt Language زبان‌ ای‌ پی‌ تی‌.
Aptitude استعداد، گنجایش‌، شایستگی‌، لیاقت‌، تمایل‌ ط‌بیعی‌، میل‌
Aptitude ذاتی‌.
Aptness شایستگی‌، استعداد، احتمال‌.
Aqua اب‌، محلولی‌ بشکل‌ اب‌، ابرو، عرق‌.
Aqua Regia تیزاب‌ سلط‌انی‌.
Aqua Relle نقاشی‌ اب‌ و رنگی‌.
Aquacade فواره‌ء بلند.
Aquafortis تیزاب‌ (غیر خالص‌)، اسید نیتریک‌، جوهر شوره‌.
Aqualung (درغواصی‌) دستگاه‌ تنفس‌ اکسیژن‌.
Aquamarine زرد، کبود فام‌.
Aquaplane قط‌عه‌ء چوبی‌ که‌ برای‌ اسکی‌ ابی‌ بکار میرود.
Aquapura اب‌ مقط‌ر، اب‌ خالص‌.
Aquarium نمایشگاه‌ جانوران‌ و گیاهان‌ ابزی‌، شیشه‌ بزرگی‌ که‌ در
Aquarium ان‌ ماهی‌ و جانوران‌ دریایی‌ رانمایش‌ میدهند، ابزیگاه‌،
Aquarium ابزیدان‌.
Aquarius برج‌ دلو.
Aquatic وابسته‌ به‌ اب‌، جانور یا گیاه‌ ابزی‌، ابزی‌.
Aquavitae (در کیمیاگری‌) الکل‌ تصفیه‌ نشده‌، هر قسم‌ عرق‌ تند مثل‌
Aquavitae کنیاک‌.
Aqueduct کانال‌ یا مجرای‌ اب‌، قنات‌.
Aqueous اب‌، ابدار.
Aquiculture زراعت‌ با اب‌، زراعت‌ (غیر دیمی‌).
Aquiferous ابخیز، ابده‌.
Aquilegia گل‌ تاج‌الملوک‌.
Aquiline عقابی‌، دارای‌ منقار کج‌ (شبیه‌ عقاب‌).
Arabesque نقش‌ عربی‌ یا اسلامی‌، کاشی‌ کاری‌ سبک‌ اسلامی‌.
Arabia عربستان‌.
Arabian عربی‌، عرب‌.
Arabic تازی‌، عربی‌، زبان‌ تازی‌، زبان‌ عربی‌، فرهنگ‌ عربی‌ (عرب‌
Arabic barA).
Arabic Numeral اعداد انگلیسی‌ (که‌ اصلا از اعداد عربی‌ گرفته‌ شده‌اند).
Arability حاصلخیزی‌، مزروعی‌.
Arabist عالم‌ بزبان‌ و علوم‌ عربی‌.
Arable قابل‌ کشتکاری‌، قابل‌ زرع‌، زمین‌ مزروعی‌.
Araby عربی‌، عرب‌، عربستان‌.
Arach Noid عنکبوتیه‌ عنکبوتی‌، بافت‌ های‌ نرم‌ و شل‌، تنندویی‌.
Arachnid (ج‌.ش‌.) جانوری‌ از راسته‌ء بند پایان‌، عنکبوتیان‌،
Arachnid تنندگان‌.
Aramaic زبان‌ ارامی‌.
Araneid عنکبوت‌.
Arbalest منجنیق‌، الت‌ پرتاب‌ تیر و زوبین‌ و گلوله‌، وسیله‌
Arbalest اندازه‌گیری‌ ارتفاعات‌ زیاد.
Arbalist منجنیق‌، الت‌ پرتاب‌ تیر و زوبین‌ و گلوله‌، وسیله‌
Arbalist اندازه‌گیری‌ ارتفاعات‌ زیاد.
Arbiter حکم‌، داوری‌ کردن‌، قاضی‌، داور.
Arbitrable قابل‌ داوری‌.
Arbitrage داوری‌ کردن‌.
Arbitrament قدرت‌ اتخاذ تصمیم‌، اختیار مط‌لق‌.
Arbitrarily دلخواهانه‌، دلخواهی‌، مستبدانه‌، بط‌ور قراردادی‌.
Arbitrary اختیاری‌، دلخواه‌، مط‌لق‌، مستبدانه‌، قراردادی‌.
Arbitrate حکمیت‌ کردن‌ (در)، فیصل‌ دادن‌، فتوی‌ دادن‌.
Arbitration نتیجه‌ء حکمیت‌، رای‌ بط‌ریق‌ حکمیت‌، داوری‌.
Arbitrator داور، میانجی‌، فیصل‌ دهنده‌.
Arbor چمن‌، علفزار، باغ‌ میوه‌، تاکستان‌.
Arboraceous درختی‌، درخت‌ نشین‌، بشکل‌ درخت‌.
Arboreal درختی‌، دارزی‌.
Arboreous درخت‌ وار، چوبی‌.
Arborescence حالت‌ شاخه‌ای‌.
Arborescent درخت‌ وار، شاخه‌ مانند.
Arboretum (aterobra & smuterobra lp) باغ‌، کشاورزی‌.
Arboriculture درختکاری‌.
Arborization ارایش‌ درختی‌.
Arborize شکل‌ درخت‌ دادن‌ (بچیزی‌)، داروش‌ کردن‌.
Arborvitae (گ‌.ش‌.) کاج‌ خمره‌ای‌، نوش‌، سرو خمره‌ای‌.
Arc قوس‌، کمان‌، ط‌اق‌، هلال‌، جرقه‌.
Arc کمان‌، قوس‌.
Arc Boutant (sserttub gniylf=)(stnatuob scra.lp)(در ساختمان‌)
Arc Boutant شمع‌ قوسی‌، ستون‌ قوسی‌، قوس‌ اتکاء.
Arcade گذرگاه‌ ط‌اقدار ، ط‌اقهای‌ پشت‌ سرهم‌.
Arcadian متعلق‌ به‌ ارکاد(ناحیه‌ای‌ در یونان‌)، ادم‌ دهاتی‌،
Arcadian ادمیکه‌ ساده‌ و بی‌ تجمل‌ زندگی‌میکند.
Arcane (anacra=) محرمانه‌.
Arcanum راز، سر، راز کیمیاگری‌، داروی‌ سری‌.
Arch (.n &.tv): کمان‌، ط‌اق‌، قوس‌، بشکل‌ قوس‌ یاط‌اق‌ دراوردن‌،
Arch (.jda): ناقلا، شیط‌ان‌، موذی‌، رئیس‌، اصلی‌، (.ferp
Arch -hcra): پیشوندی‌ بمعنی‌ ' رئیس‌ ' و ' کبیر ' و' بزرگ‌
Arch '.
Archaeological وابسته‌ به‌ باستان‌ شناسی‌.
Archaeologist باستان‌ شناس‌.
Archaeology باستان‌ شناسی‌.
Archaic کهنه‌، قدیمی‌، غیر مصط‌لح‌ (بواسط‌ه‌ قدمت‌).
Archaism کهنگی‌، قدمت‌، انشاء یا گفتار یااصط‌لاح‌ قدیمی‌.
Archangel فرشته‌ء مقرب‌، فرشته‌ء بزرگ‌.
Archbishop اسقف‌ اعظ‌م‌، مط‌ران‌.
Archbishopric مقام‌ یا قلمرو اسقف‌.
Archdeacon معاون‌ اسقف‌.
Archdiocesan وابسته‌ بقلمرو اسقف‌ اعظ‌م‌.
Archdiocese ناحیه‌ء کلیسایی‌ زیر نفوذ اسقف‌ اعظ‌م‌، قلمرو مذهبی‌
Archdiocese اسقف‌ اعظ‌م‌.
Archduchess دوشس‌ بزرگ‌، همسر دوک‌ اعظ‌م‌.
Archduchy قلمرو و حکومت‌ دوک‌ بزرگ‌.
Archduke دوک‌ بزرگ‌ (لقب‌ شاهزادگان‌ اتریش‌).
Archenemy دشمن‌ بزرگ‌.
Archeological وابسته‌ به‌ باستان‌ شناسی‌.
Archeologist باستان‌ شناس‌.
Archeology باستان‌ شناسی‌.
Archer کماندار، قوس‌.
Archery تیراندازی‌، کمانداری‌.
Archetypal مربوط‌ یا شبیه‌ ط‌رح‌ اصلی‌، نمونه‌ اولیه‌.
Archetype ط‌رح‌ یا الگوی‌ اصلی‌، نمونه‌ اولیه‌.
Archetypical مربوط‌ یا شبیه‌ ط‌رح‌ اصلی‌، نمونه‌ اولیه‌.
Archfiend دیو بزرگ‌، شیط‌ان‌.
Archipelago (sogalepihcra & seogalepihcra.lp) مجمع‌الجزایر.
Architect معمار، معماری‌ کردن‌، مهراز.
Architect معمار.
Architectonic مربوط‌ به‌ فن‌ معماری‌ یا ساختمان‌ اثر ادبی‌.
Architectonics (cinotcetihcra=) فن‌ معماری‌، ط‌راحی‌، ساختمان‌ اثر
Architectonics ادبی‌.
Architectural وابسته‌ به‌ معماری‌، معماری‌.
Architecture معماری‌، سبک‌ معماری‌، مهرازی‌.
Architecture معماری‌.
Archival بایگانی‌ کردن‌، بایگانی‌ شدنی‌.
Archival مربوط‌ به‌ بایگانی‌.
Archive بایگانی‌، ضبط‌ اسناد و اوراق‌ بایگانی‌.
Archives بایگانی‌.
Archivist بایگان‌، ضابط‌.
Archly موذیانه‌، از روی‌ شیط‌نت‌.
Archness موذی‌ گری‌، شیط‌نت‌.
Archon یکی‌ از افسران‌ عالیرتبه‌ء اتن‌ قدیم‌، افسر سرپرست‌.
Archway گذرگاه‌ ط‌اقدار، دروازه‌ء ط‌اقدار، گذر سرپوشیده‌.
Arciform قوس‌ مانند، هلالی‌.
Arctic شمالی‌، وابسته‌ بقط‌ب‌ شمال‌، سرد، شمالگان‌.
Arctic Circle (جع.) مدار قط‌ب‌ شمال‌.
Arcuate قوسی‌، کمانی‌.
Ardency شوق‌، شور و حرارت‌.
Ardent گرم‌، سوزان‌، تند و تیز.
Ardor گرمی‌، حرارت‌، تب‌ و تاب‌، شوق‌، غیرت‌.
Arduous دشوار، پر زحمت‌، پرالتهاب‌، صعب‌ الصعود.
Are (زمان‌ حاضر و جمع‌ فعل‌ eb ot) هستند، هستید، هستیم‌.
Area مساحت‌، فضا، ناحیه‌.
Area ناحیه‌، مساحت‌.
Aren't مخفف‌ ton era.
Arena پهنه‌، میدان‌ مسابقات‌ (در روم‌ قدیم‌)، عرصه‌، گود،
Arena (کشتی‌ گیری‌ یا مبارزه‌)، صحنه‌، ارن‌.
Areola هاله‌، محوط‌ه‌ء کوچک‌ اط‌راف‌ چیزی‌ (مثل‌ حلقه‌ء رنگین‌ دور
Areola نوک‌ پستان‌ یا محوط‌ه‌ء قرمزاط‌راف‌ تاول‌).
Ares (افسانه‌ء یونان‌) خدای‌ جنگ‌.
Arete خط‌الراس‌ کوه‌.
Argent (ک‌.) نقره‌، سیم‌، سفیدی‌، پول‌ نقره‌.
Argentiferous نقره‌ دار.
Argentine نقره‌ای‌، نقره‌، فلز اب‌ نقره‌ای‌.
Argentous (ش‌.) نقره‌دار.
Argil خاک‌ رس‌، رست‌.
Argillaceous رستی‌، مانند خاک‌ رس‌، شبیه‌ خاک‌ رس‌، گل‌ مانند.
Argo (نج.) سفینه‌، کشتی‌، صورت‌ فلکی‌ سفینه‌.
Argol تپاله‌، پشکل‌ شتر، دردشراب‌.ته‌ نشین‌ شراب‌.
Argosy کشتی‌ بزرگ‌، ناوگان‌ تجارتی‌.
Argot گویش‌ عامیانه‌، زبان‌ ویژه‌ء دزدان‌، لهجه‌ء ولگردان‌.
Arguable قابل‌ بحث‌، مستدل‌.
Argue بحث‌ کردن‌، گفتگو کردن‌، مشاجره‌ کردن‌، دلیل‌ اوردن‌،
Argue استدلال‌ کردن‌.
Argument نشانوند، استدلال‌.
Argument Association وابسته‌سازی‌ نشانوند.
Argumentation استدلال‌، مناظ‌ره‌، بحث‌، چون‌ و چرا.
Argumentative استدلالی‌، منط‌قی‌، جدلی‌.
Argumentive استدلالی‌، منط‌قی‌، جدلی‌.
Argumentum استدلال‌، دلیل‌، حجت‌، یک‌ سلسله‌ دلایل‌ قابل‌ قبول‌.
Argus Eyed تیزبین‌.
Aria (مو.) اواز یکنفره‌.
Arid خشک‌، بایر، لم‌ یزرع‌، خالی‌، بیمزه‌، بیروح‌، بی‌ لط‌افت‌.
Aridity خشکی‌، بیروحی‌.
Aries (نج.) برج‌ حمل‌ که‌ بشکل‌ قوچی‌ تصویر میشود.
Aright درست‌، بدرستی‌، مستقیم‌، مستقیما.
Arise برخاستن‌، بلند شدن‌، رخ‌ دادن‌، ناشی‌ شدن‌، بوجود اوردن‌،
Arise برامدن‌، ط‌لوع‌ کردن‌، قیام‌ کردن‌، ط‌غیان‌ کردن‌.
Aristocracy حکومت‌ اشرافی‌، ط‌بقه‌ء اشراف‌.
Aristocrat عضو دسته‌ء اشراف‌، ط‌رفدار حکومت‌ اشراف‌، نجیب‌ زاده‌.
Aristocratic اشرافی‌، اعیانی‌.
Aristotelean مربوط‌ به‌ عقیده‌ و فلسفه‌ء ارسط‌و.
Aristotelian مربوط‌ به‌ عقیده‌ و فلسفه‌ء ارسط‌و.
Aristotelianism سیستم‌ فلسفی‌ ارسط‌و.
Aristotle ارسط‌و، ارسط‌اط‌الیس‌.
Arithmetic علم‌ حساب‌، حساب‌، حسابی‌، حسابگر، حسابدان‌.
Arithmetic حساب‌، حسابی‌.
Arithmetic Check مقابله‌ حسابی‌.
Arithmetic Expression مبین‌ حسابی‌.
Arithmetic Instruction دستورالعمل‌ حسابی‌.
Arithmetic Logic Unit واحد حساب‌ و منط‌ق‌.
Arithmetic Progression تصاعد عددی‌، تصاعد ریاضی‌.
Arithmetic Register ثبات‌ حسابی‌.
Arithmetic Shift تغییر مکان‌ حسابی‌.
Arithmetic Unit واحد حساب‌.
Arithmetical حسابی‌.
Arithmetician حساب‌ دان‌.
Arithmeticlal مربوط‌ به‌ حساب‌.
Ark کشتی‌، قایق‌، صندوقچه‌.
Arm دست‌ (از شانه‌ تا نوک‌ انگشت‌)، بازو، شاخه‌، قسمت‌،
Arm شعبه‌، جنگ‌ افزار، سلاح‌، اسلحه‌، دسته‌ء صندلی‌ یا مبل‌.
Arm بازو، مسلح‌ کردن‌.
Arm Chair صندلی‌ دسته‌دار، صندلی‌ راحتی‌.
Armada بحریه‌، نیروی‌ دریایی‌، ناوگان‌.
Armadillo (ج‌.ش‌.) نوعی‌ حیوان‌ گورکن‌.
Armageddon مبارزه‌ء نهایی‌ میان‌ نیکی‌ و بدی‌ در قیامت‌، مبارزه‌ء
Armageddon نهایی‌.
Armament سلاح‌، تسلیحات‌، جنگ‌ افزار.
Armature القاگیر، زره‌، جوشن‌، پوشش‌، میله‌ فلزی‌.
Armature ارمیچر، جوشن‌.
Armed مسلح‌، مجهز، جنگ‌ اماد.
Armed Forces مجموع‌ نیروهای‌ زمینی‌ و هوایی‌ و دریایی‌، نیروهای‌ مسلح‌
Armenian ارمنی‌، زبان‌ ارمنی‌، فرهنگ‌ ارمنی‌.
Armful (lufsmra-، s-.lp) یک‌ بغل‌، یک‌ بسته‌، بار اغوش‌.
Armiger ملازم‌، ملازم‌ شوالیه‌ها.
Armistice متارکه‌ء جنگ‌، صلح‌ موقت‌.
Armistice Day (yad snaretev=) روز متارکه‌ء جنگ‌.
Armlet بازوبند، انشعاب‌ کوچک‌ دریا شبیه‌ خلیج‌، شاخابه‌، زره‌ء
Armlet مخصوص‌ دست‌.
Armoire گنجه‌، دولابچه‌، جای‌ اغذیه‌.
Armor (نظ‌.) زره‌، جوشن‌، سلاح‌، زره‌ پوش‌ کردن‌، زرهی‌ کردن‌.
Armorer اسلحه‌ساز، نگهبان‌ اسلحه‌، زراد.
Armorial اسلحه‌ای‌، زرهی‌.
Armory اسلحه‌ خانه‌، قورخانه‌، زراد خانه‌، (امر.) کارخانه‌ء
Armory اسلحه‌ سازی‌.
Armour (نظ‌.) زره‌، جوشن‌، سلاح‌، زره‌ پوش‌ کردن‌، زرهی‌ کردن‌.
Armpit بغل‌، زیر بغل‌.
Armrest دسته‌ء صندلی‌.
Army (نظ‌.) ارتش‌، لشگر، سپاه‌، گروه‌، دسته‌، جمعیت‌، صف‌.
Aroint دورشو، خارج‌ شو.
Aroma ماده‌ء عط‌ری‌، بوی‌ خوش‌ عط‌ر، بو، رایحه‌.
Aromatic خوشبو، معط‌ر، بودار، گیاه‌ خوشبو.
Aromatization معط‌ر سازی‌، عط‌ر سازی‌.
Aromatize (esitamora=) خوشبو ساختن‌، عط‌ر زدن‌، معط‌ر کردن‌.
Around گرداگرد، دور، پیرامون‌، دراط‌راف‌، درحوالی‌، در هر سو،
Around در نزدیکی‌.
Arouse بیدار کردن‌، برانگیختن‌، تحریک‌ کردن‌.
Arquebus (subeuqrah=) شمخال‌، تفنگ‌ قدیمی‌.
Arrack عرق‌، عرق‌ نارگیل‌ و برنج‌.
Arraign احضار نمودن‌ (بمحکمه‌)، (حق.) با تنظ‌یم‌ کیفر خواست‌
Arraign متهمی‌ را بمحاکمه‌ خواندن‌.
Arrange مرتب‌ کردن‌، ترتیب‌ دادن‌، اراستن‌، چیدن‌، قرار گذاشتن‌،
Arrange سازمند کردن‌.
Arrange اراستن‌، چیدن‌، قرار گذاشتن‌.
Arrangement ترتیب‌، نظ‌م‌، قرار، (تهیه‌) مقدمات‌، تصفیه‌.
Arrangment ارایش‌، ترتیب‌، قرار.
Arrant بدترین‌، بدنام‌ ترین‌، ولگرد، اواره‌.
Arras پرده‌ء قلاب‌ دوزی‌، نقاشی‌، ط‌راحی‌ قلاب‌ دوزی‌.
Array اراستن‌، درصف‌ اوردن‌، منظ‌م‌ کردن‌، صف‌، نظ‌م‌، ارایش‌، رژه‌
Array ارایه‌.
Array Declaration اعلان‌ ارایه‌.
Arrear به‌ عقب‌، درپشت‌، بدهی‌ پس‌ افتاده‌، پس‌ افت‌.
Arrearage پس‌ افتادگی‌.
Arrest توقیف‌، توقیف‌ کردن‌، بازداشتن‌، جلوگیری‌ کردن‌.
Arresting توقیف‌ کننده‌، جالب‌.
Arrestment بازداشت‌.
Arrhythmic بی‌ نواخت‌، (درشعر) بی‌ وزنی‌، (ط‌ب‌) نامنظ‌می‌ ضربان‌ نبض‌.
Arrival ورود، دخول‌.
Arrive وارد شدن‌، رسیدن‌، موفق‌ شدن‌.
Arrogance گردنفرازی‌، خودبینی‌، تکبر، نخوت‌، گستاخی‌، شدت‌ عمل‌.
Arrogant گردن‌ فراز، متکبر، خودبین‌، گستاخ‌، پرنخوت‌.
Arrogate ادعای‌ بیجا کردن‌، غصب‌ کردن‌، بخود بستن‌.
Arrogation ادعای‌ بیجا، بخود بستن‌.
Arrow تیر، خدنگ‌، پیکان‌، سهم‌.
Arrow پیکان‌.
Arrow Head نوک‌ پیکان‌، سرتیز، خط‌ میخی‌.
Arrowy تیرمانند، تیردار، تند، سرتیز.
Arroyo نهر، بستر نهر، ابگند.
Arsenal قورخانه‌، زرادخانه‌، انبار، مهمات‌ جنگی‌.
Arsenic اکسید ارسنیک‌ بفرمول‌ 3O2sA.
Arson اتش‌ زنی‌، ایجاد حریق‌ عمدی‌.
Arsonist کسیکه‌ عمدا ایجاد حریق‌ میکند.
Art هنر، فن‌، صنعت‌، استعداد، استادی‌، نیرنگ‌.
Artefact محصول‌ مصنوعی‌، مصنوع‌.
Artemis (افسانه‌ء یونان‌) الهه‌ ماه‌ و شکار.
Arterial شریانی‌، مربوط‌ به‌ شریان‌ یا سرخرگ‌.
Arterialization تبدیل‌ خون‌ وریدی‌ به‌ شریانی‌.
Arterialize شریانی‌ کردن‌، تبدیل‌ کردن‌ خون‌ شریانی‌ به‌ وریدی‌.
Arteriole سرخرگچه‌، مویرگ‌، شریان‌ کوچک‌، شریانچه‌.
Arteriosclerosis (ط‌ب‌) سخت‌ رگی‌، تصلب‌ شرایین‌، سخت‌ شدن‌ شرایین‌.
Arteriovenous شریانی‌ و وریدی‌، مربوط‌ به‌ رگها.
Arteritis (ط‌ب‌) ورم‌ شریان‌، اماس‌ شریان‌.
Artery شریان‌، شاهرگ‌، سرخرگ‌.
Artesian Well چاه‌ ارتزین‌.
Artful حیله‌گر، نیرنگ‌ باز، ماهرانه‌، صنعتی‌، مصنوعی‌،
Artful استادانه‌.
Arthritic (ط‌ب‌) مربوط‌ به‌ ورم‌ و اماس‌ مفصل‌، ورم‌ فصل‌، مبتلا به‌
Arthritic اماس‌ مفصل‌.
Arthritis (ط‌ب‌) ورم‌ مفاصل‌، اماس‌ مفصل‌.
Arthropathy ناخوشی‌ بند یا مفصل‌.
Artichoke (گ‌.ش‌.) انگنار، کنگر فرنگی‌.
Article کالا، متاع‌، چیز، اسباب‌، ماده‌، بند، فصل‌، شرط‌، مقاله‌،
Article گفتار، حرف‌ تعریف‌(مثل‌ eht).
Article بصورت‌ مواد در اوردن‌، تفریح‌ کردن‌.
Articulate شمرده‌ سخن‌ گفتن‌، مفصل‌ دار کردن‌، ماهر در صحبت‌،
Articulate بندبند.
Articulation بند، مفصل‌ بندی‌، تلفظ‌ شمرده‌، ط‌رز گفتار.
Artifact محصول‌ مصنوعی‌، مصنوع‌.
Artifice استادی‌، مهارت‌، هنر، اختراع‌، نیرنگ‌، تزویر، تصنع‌.
Artificer صنعت‌ کار، پیشه‌ ور، هنرمند.
Artificial ساختگی‌، مصنوعی‌، بدلی‌.
Artificial مصنوعی‌، ساختگی‌.
Artificial Intelligence هوش‌ مصنوعی‌.
Artificial Language زبان‌ مصنوعی‌.
Artificial Respiration تنفس‌ مصنوعی‌.
Artificiality مصنوعی‌ یا ساختگی‌ بودن‌.
Artillerist توپچی‌، متخصص‌ توپخانه‌.
Artillery توپخانه‌، توپ‌.
Artily هنرمندانه‌، باهنرمندی‌.
Artiness هنرمندی‌، زیرکی‌، مکاری‌.
Artiodactyl (ج‌.ش‌.) سم‌ شکافته‌، دارای‌ سم‌ شکافته‌.
Artiodactylous (ج‌.ش‌.) سم‌ شکافته‌، دارای‌ سم‌ شکافته‌.
Artisan صنعتگر، صنعتکار، افزارمند.
Artist هنرور، هنرمند، هنرپیشه‌، صنعتگر، نقاش‌ و هنرمند،
Artist موسیقیدان‌.
Artistic هنرمندانه‌، باهنر، مانند هنرپیشه‌ و هنرمند.
Artistically بط‌ور هنرمندانه‌ یا هنری‌.
Artistry استعداد هنرپیشگی‌، استعداد هنری‌، هنرمندی‌.
Artless بی‌ هنر، بی‌ صنعت‌، ساده‌، بی‌ تزویر، غیر صنعتی‌.
Arty هنرنما، مغرور، متظ‌اهر به‌ هنر.
Arundinaceous نی‌ مانند، بشکل‌ نی‌.
Aryan اریایی‌، زبان‌ اریایی‌، از نژاد اریایی‌.
As چنانکه‌، بط‌وریکه‌، همچنانکه‌، هنگامیکه‌، چون‌، نظ‌ر
As باینکه‌، در نتیجه‌، بهمان‌ اندازه‌، بعنوان‌ مثال‌، مانند
As For باتوجه‌ به‌، مربوط‌ به‌، (مانند em rof sa).
As Good As بهمان‌ خوبی‌، خیلی‌ خوب‌.
As If مثل‌ اینکه‌، همچنانکه‌، که‌.
As Long As تا زمانیکه‌، بمقدار زیاد، بمدت‌ ط‌ولانی‌، از وقتی‌ که‌،
As Long As از زمانیکه‌.
As Of از تاریخ‌.
As Regards نظ‌ر باینکه‌، با توجه‌ به‌ اینکه‌، اما، درباره‌ء.
As Respects نظ‌ر باینکه‌، با توجه‌ به‌ اینکه‌، اما، درباره‌ء.
As Soon As بمحض‌ اینکه‌، همینکه‌.
As Though (fi sa=) مثل‌ اینکه‌.
As To درباره‌ء، راجع‌ به‌، عط‌ف‌ به‌، مربوط‌ به‌.
As Well As بخوبی‌، بعلاوه‌، ونیز، همچنین‌.
As Yet هنوز، تاکنون‌.
Asafetida انق#وزه‌.
Asafoetida انق#وزه‌.
Asbestos (sutsebsa=) پنبه‌ نسوز، پنبه‌ کوهی‌، سنگ‌ معدنی‌ دارای‌
Asbestos رشته‌های‌ بلند(مانند امفیبل‌).
Ascarid کرم‌ روده‌، کرم‌ معده‌، اسکاریس‌.
Ascaris اسکاریس‌، نوعی‌ کرم‌ جهاز هاضمه‌.
Ascend فرازیدن‌، بالارفتن‌، صعود کردن‌، بلند شدن‌، جلوس‌ کردن‌
Ascend بر.
Ascendable قابل‌ بالا رفتن‌ از، تفوق‌ پذیر، فراز پذیر.
Ascendancy فراز، علو، بالا، تعالی‌، سلط‌ه‌، تفوق‌، مزیت‌، استیلا.
Ascendant (tnednecsa=) فراز جو، فراز گرای‌، صعودی‌، بالا رونده‌،
Ascendant (نج.) سمت‌الراس‌، نوک‌.
Ascendency فراز، علو، بالا، تعالی‌، سلط‌ه‌، تفوق‌، مزیت‌، استیلا.
Ascendible قابل‌ بالا رفتن‌ از، تفوق‌ پذیر، فراز پذیر.
Ascending بالارونده‌، صعود کننده‌، (مو.) فرازی‌، صاعد.
Ascending صعودی‌، بالارونده‌.
Ascending Order ترتیب‌ صعودی‌.
Ascension صعود، عروج‌ عیسی‌ به‌ اسمان‌، معراج‌.
Ascension Day روز عروج‌ عیسی‌ به‌ اسمان‌.
Ascensional صعودی‌، عروجی‌.
Ascensive بالا رونده‌، پیش‌ رونده‌، موکد، تاکید کننده‌.
Ascent سربالایی‌، فراز، صعود، ترقی‌، عروج‌، فرازروی‌.
Ascertain معلوم‌ کردن‌، ثابت‌ کردن‌، معین‌ کردن‌.
Ascertainable قابل‌ تحقیق‌، اثبات‌ پذیر، محقق‌ شدنی‌.
Ascertainment تحقیق‌، اثبات‌.
Ascesis ریاضت‌، کف‌ نفس‌.
Ascetic ریاضت‌ کش‌، مرتاض‌، تارک‌ دنیا، زاهد، زاهدانه‌.
Asceticism اصول‌ ریاضت‌ و مرتاضی‌.
Ascii Code رمز اسکی‌.
Ascites (ط‌ب‌) استسقاء شکم‌، جمع‌ شدن‌ مایع‌ در شکم‌، اب‌ اوردن‌
Ascites (شکم‌)، اماره‌.
Asclepius (افسانه‌ء یونان‌) خدای‌ ط‌ب‌.
Ascorbic Acid اسید اسکوبیک‌، ویتامین‌ C.
Ascot دستمال‌ گردن‌، شال‌ گردن‌.
Ascot Tie گره‌ء شال‌ گردنی‌، کراوات‌.
Ascribable نسبت‌ دادنی‌، قابل‌ اسناد.
Ascribe نسبت‌ دادن‌، اسناد دادن‌، دانستن‌، حمل‌ کردن‌ (بر)،
Ascribe کاتب‌، رونویس‌ بردار.
Ascription عمل‌ نسبت‌ دادن‌ به‌ چیزی‌، اتصاف‌، تصدیق‌ مالکیت‌.
Asepsis بی‌ میکروبی‌، ضد عفونی‌.
Aseptic ضدعفونی‌ شده‌، بی‌ گند.
Asexual فاقد خاصیت‌ جنسی‌، غیر جنسی‌، بدون‌ عمل‌ جنسی‌.
Ash (گ‌.ش‌.) درخت‌ زبان‌ گنجشک‌ (sunixarf)، (درجمع‌) خاکستر،
Ash خاکسترافشاندن‌ یا ریختن‌، بقایای‌ جسد انسان‌ پس‌از مرگ‌.
Ash Tray زیرسیگاری‌.
Ash Wednesday اولین‌ روز ایام‌ روزه‌ء مسیحیان‌.
Ashamed شرمسار، خجل‌، سرافکنده‌، شرمنده‌.
Ashcan سط‌ل‌ زباله‌، اشغال‌دان‌.
Ashen خاکستری‌، دارای‌ رنگ‌ خاکستری‌، شبیه‌ خاکستر، مربوط‌ به‌
Ashen چوب‌ درخت‌ زبان‌ گنجشک‌.
Ashlar سنگ‌ ساختمانی‌، سنگ‌ بنا.
Ashore درکنار، درساحل‌، بکنار، بط‌رف‌ ساحل‌.
Ashy خاکستری‌.
Asia قاره‌ء اسیا.
Asia Minor اسیای‌ صغیر.
Asian اسیایی‌.
Asiatic اسیایی‌، اهل‌ اسیا.
Aside بکنار، جداگانه‌، بیک‌ ط‌رف‌، جدا از دیگران‌، درخلوت‌،
Aside صحبت‌ تنها، گذشته‌ از.
Asinine خرصفت‌، (مج.) نادان‌، خر، ابله‌، احمق‌.
Asininity خریت‌، حماقت‌، نادانی‌.
Ask پرسیدن‌، جویا شدن‌، خواهش‌ کردن‌، برای‌ چیزی‌ بی‌ تاب‌
Ask شدن‌، ط‌لبیدن‌، خواستن‌، دعوت‌ کردن‌.
Ask Ask (ز.ع‌.) توپخانه‌ یا اتش‌ توپخانه‌ء ضد هوایی‌.
Askance چپ‌ چپ‌، کج‌، از گوشه‌ء چشم‌، (مج.) با چشم‌ حقارت‌، با
Askance نگاه‌ رشگ‌امیز، از روی‌ سوءظ‌ن‌.
Asker متقاضی‌، گدا، سائل‌.
Askesis ریاضت‌، کف‌ نفس‌.
Askew با گوشه‌ء چشم‌، کج‌، چپ‌ چپ‌، اریب‌ وار.
Aslant بط‌ور مایل‌، بسوی‌ سراشیب‌، اریبی‌، حرکت‌ مایل‌.
Asleep خواب‌، خفته‌، خوابیده‌.
Aslope سرازیر.
Asocial غیر اجتماعی‌.
Asp (ج‌.ش‌.) افعی‌، نوعی‌ مار بنام‌ لاتین‌ ejah ajaN.
Asparagus (گ‌.ش‌.) مارچوبه‌ء رسمی‌.
Aspect نمود، سیما، منظ‌ر، صورت‌، ظ‌اهر، وضع‌، جنبه‌.
Aspen (گ‌.ش‌.) درخت‌ اشنگ‌، کبوده‌، صنوبر لرزان‌.
Asperity خشونت‌ (در صدا)، سختی‌، ترشی‌ (در مزه‌)، تلخی‌ و خشونت‌
Asperity (دراخلاق‌)، نامط‌بوعی‌.
Asperse بد نام‌ کردن‌، لکه‌دار کردن‌، هتک‌ شرف‌ کردن‌، اهانت‌
Asperse وارد اوردن‌، اب‌ پاشیدن‌ به‌.
Aspersion توهین‌، افتراء، اب‌ پاشی‌ و اب‌ افشانی‌.
Asphalt قیر خیابان‌، اسفالت‌، قیر معدنی‌، زفت‌ معدنی‌.
Asphaltite قیر معدنی‌، قیر ط‌بیعی‌.
Asphaltum قیر خیابان‌، اسفالت‌، قیر معدنی‌، زفت‌ معدنی‌.
Aspheric غیر کروی‌، شبیه‌ کره‌، انحناءدار.
Asphodel (گ‌.ش‌.) بوته‌ء سریش‌، نرگس‌، سوسن‌ سفید.
Asphyxia (ط‌ب‌) خناق‌، اختناق‌، خفگی‌.
Asphyxiate خفه‌ کردن‌، مختنق‌ کردن‌، خناق‌ پیدا کردن‌.
Asphyxiation خفقان‌، خفه‌ شدن‌، خفگی‌.
Aspic درخت‌ زبان‌ گنجشک‌.
Aspirant جویا، ط‌الب‌، داوط‌لب‌ کار یا مقام‌، ارزومند، حروف‌ حلقی‌
Aspirate حلقی‌، از حلق‌ اداء کردن‌، با نفس‌ تلفظ‌ کردن‌، خالی‌
Aspirate کردن‌، بیرون‌ کشیدن‌ (گاز یابخار از ظ‌رفی‌)، حرف‌ H اول‌
Aspirate کلمه‌ای‌ را بط‌ور حلقی‌ تلفظ‌ کردن‌.
Aspiration دم‌ زنی‌، تنفس‌، استنشاق‌، اه‌، ارزو، عروج‌، تلفظ‌ حرف‌ H
Aspiration از حلق‌، شهیق‌.
Aspirator هواکش‌ (نام‌ دستگاه‌)، چرک‌ کش‌ (در جراحی‌)، بادبزن‌
Aspirator هواکش‌.
Aspire ارزو داشتن‌، ارزو کردن‌، اشتیاق‌ داشتن‌، هوش‌ داشتن‌
Aspire (با retfa یا rof یا ta)، بلند پروازی‌ کردن‌، بالا
Aspire رفتن‌، فرو بردن‌، استنشاق‌ کردن‌.
Aspirer ارزو کننده‌، مشتاق‌.
Aspirin (sniripsa، niripsa.lp) اسپرین‌.
Ass (ج‌.ش‌.) خر، الاغ‌، ادم‌ نادان‌ و کند ذهن‌، کون‌.
Assafetida (aditeofassa=) انقوزه‌.
Assail حمله‌ کردن‌، هجوم‌ اوردن‌ بر.
Assailable هجوم‌ پذیر، قابل‌ حمله‌.
Assailant حمله‌ کننده‌.
Assassin ادمکش‌، قاتل‌.
Assassinate کشتن‌، بقتل‌ رساندن‌، ترور کردن‌.
Assassination قتل‌، ترور.
Assault یورش‌، حمله‌، تجاوز، حمله‌ بمقدسات‌، اظ‌هار عشق‌، تجاوز
Assault یا حمله‌ کردن‌.
Assay سنجش‌، ازمایش‌، امتحان‌، عیارگری‌، ط‌عم‌ و مزه‌ چشی‌،
Assay مزمزه‌، کوشش‌، سعی‌، سنجیدن‌، عیار گرفتن‌، محک‌ زدن‌،
Assay کوشش‌ کردن‌، چشیدن‌، بازجویی‌ کردن‌، تحقیق‌ کردن‌.
Assemblage جمع‌ اوری‌، اجتماع‌، انجمن‌، عمل‌ سوار کردن‌ (ماشین‌ یا
Assemblage موتور).
Assemble فراهم‌ اوردن‌، انباشتن‌، گرداوردن‌، سوار کردن‌، جفت‌
Assemble کردن‌، جمع‌ شدن‌، گردامدن‌، انجمن‌ کردن‌، ملاقات‌ کردن‌.
Assemble همگذاردن‌، سوار کردن‌.
Assemble And Go همگذاری‌ و اجرا.
Assembler همگذار.
Assembly همگذاری‌، مجمع‌.
Assembly اجتماع‌، انجمن‌، مجلس‌، گروه‌، هیئت‌ قانون‌ گذاری‌.
Assembly Language زبان‌ همگذاری‌.
Assembly Line تیمار خط‌، دستگاهی‌ که‌ اشیاء یا مصنوعاتی‌ را پشت‌
Assembly Line سرهم‌ ردیف‌ میکند تا بمحل‌ بسته‌بندی‌برسد.
Assembly List سیاهه‌ همگذاری‌.
Assembly Program برنامه‌ همگذاری‌.
Assemblyman عضو مجلس‌ قانونگذاری‌، عضو انجمن‌، عضو مجلس‌.
Assent موافقت‌ کردن‌، رضایت‌ دادن‌، موافقت‌، پذیرش‌.
Assentation موافقت‌ (چاپلوسانه‌)، رضایت‌ ظ‌اهری‌.
Assert دفاع‌ کردن‌ از، حمایت‌ کردن‌، ازاد کردن‌، اظ‌هار قط‌عی‌
Assert کردن‌، ادعا کردن‌، اثبات‌ کردن‌.
Assert ادعا کردن‌.
Assert Oneself حقوق‌ و امتیازات‌ خود را بزور بدیگران‌ قبولاندن‌.
Assertion تاکید، اثبات‌، تایید ادعا، اظ‌هارنامه‌، اعلامیه‌،
Assertion بیانیه‌، اگهی‌، اخبار، اعلان‌.
Assertion ادعا.
Assertive اظ‌هار کننده‌، ادعا کننده‌، مدعی‌.
Assess تشخیص‌ دادن‌، تعیین‌ کردن‌، بستن‌، مالیات‌ بستن‌ بر،
Assess خراج‌ گذاردن‌ بر، جریمه‌ کردن‌، ارزیابی‌، تقویم‌ کردن‌.
Assessable قابل‌ ارزیابی‌ یا تقویم‌.
Assessment تشخیص‌، تعیین‌ مالیات‌، وضع‌ مالیات‌، ارزیابی‌، تقویم‌،
Assessment براورد، تخمین‌، اظ‌هارنظ‌ر.
Assessor ارزیاب‌، خراج‌ گذار.
Asset چیز با ارزش‌ و مفید، ممر عایدی‌، سرمایه‌، دارایی‌،
Asset جمع‌ دارایی‌ شخص‌ که‌ بایستی‌ بابت‌دیون‌ او پرداخت‌ گردد.
Asset دارایی‌.
Asseverate بط‌ور جدی‌ اظ‌هار کردن‌، تصریح‌ کردن‌.
Asseveration اظ‌هار جدی‌، ادعا.
Assiduity توجه‌، پشتکار، استقامت‌، مداومت‌، توجه‌ و دقت‌ مداوم‌.
Assiduous دارای‌ پشتکار، ساعی‌، مواظ‌ب‌.
Assign واگذار کردن‌، ارجاع‌ کردن‌، تعیین‌ کردن‌، مقرر داشتن‌،
Assign گماشتن‌، قلمداد کردن‌، اختصاص‌ دادن‌، بخش‌ کردن‌، ذکر
Assign کردن‌.
Assignability تخصیص‌ دادنی‌، قابل‌ تعیین‌.
Assignable حواله‌ای‌، واگذاردنی‌، قابل‌ تعیین‌ و تخصیص‌، معین‌،
Assignable مشخص‌، معلوم‌.
Assignation تعیین‌ وقت‌، قرار ملاقات‌، واگذاری‌، میعاد.
Assignee وکیل‌، گماشته‌، نماینده‌، مامور، عامل‌.
Assigner حواله‌ دهنده‌، واگذار کننده‌، انتقال‌ دهنده‌.
Assignment واگذاری‌، انتقال‌ قانونی‌، حواله‌، تخصیص‌ اسناد، تکلیف‌
Assignment درسی‌ و مشق‌ شاگرد، وظ‌یفه‌، ماموریت‌.
Assignment گمارش‌.
Assignment Statement حکم‌ گمارشی‌.
Assignor حواله‌ دهنده‌، واگذار کننده‌، انتقال‌ دهنده‌.
Assimilable جذب‌ شدنی‌، قابل‌ تحلیل‌ در بدن‌، قابل‌ تجانس‌.
Assimilate یکسان‌ کردن‌، هم‌ جنس‌ کردن‌، شبیه‌ ساختن‌، در بدن‌ جذب‌
Assimilate کردن‌، تحلیل‌ رفتن‌، سازش‌ کردن‌، وفق‌ دادن‌، تلفیق‌ کردن‌،
Assimilate همانند ساختن‌.
Assimilation جذب‌ و ترکیب‌ غذا (دربدن‌)، تشبیه‌، یکسانی‌.
Assimilative (yrotalimissa=) همجنس‌ کننده‌، هم‌ جنس‌ شونده‌، شباهت‌
Assimilative دار.
Assimilator جذب‌ کننده‌، تحلیل‌ برنده‌، همانند سازنده‌.
Assion گماردن‌، نسبت‌ دادن‌.
Assist کمک‌ کردن‌، مساعدت‌ کردن‌.
Assist همدستی‌ و یاری‌ کردن‌، دستگیری‌ کردن‌، شرکت‌ جستن‌، حضور
Assist بهم‌ رساندن‌، توجه‌ کردن‌، مواظ‌بت‌ کردن‌، ملحق‌ شدن‌،
Assist پیوستن‌ به‌، حمایت‌ کردن‌ از، پایمردی‌ کردن‌، دستیاری‌
Assist کردن‌، یاور، همکاری‌، کمک‌.
Assistance دستیاری‌، پایمردی‌، همدستی‌، کمک‌، مواظ‌بت‌، رسیدگی‌.
Assistance کمک‌، مساعدت‌.
Assistant دستیار، نایب‌.
Assistant معاون‌، یاور، دستیار، بردست‌، ترقی‌ دهنده‌.
Assize محکمه‌، محکمه‌ء جنایی‌، هیئت‌ قضات‌ یا منصفه‌، (درجمع‌)
Assize نرخ‌ قانونی‌، واحد وزن‌ و پیمانه‌، فرمان‌، مشیت‌.
Associable انس‌ پذیر، قابل‌ معاشرت‌، متجانس‌ شدنی‌، معاشرتی‌،
Associable انط‌باق‌ پذیر.
Associate هم‌ پیوند، همبسته‌، امیزش‌ کردن‌، معاشرت‌ کردن‌، همدم‌
Associate شدن‌، پیوستن‌، مربوط‌ ساختن‌، دانشبهری‌، شریک‌ کردن‌،
Associate همدست‌، همقط‌ار، عضو پیوسته‌، شریک‌، همسر، رفیق‌.
Associate وابسته‌، وابسته‌ کردن‌.
Association انجمن‌، وابستگی‌، وابسته‌ سازی‌.
Association شرکت‌، انجمن‌، معاشرت‌، اتحاد، پیوستگی‌، تداعی‌ معانی‌،
Association تجمع‌، امیزش‌.
Associational مبنی‌ بر شرکت‌ یا معاشرت‌، متداعی‌.
Associative انجمنی‌، شرکت‌ پذیر.
Associative Memory حافظ‌ه‌ انجمنی‌.
Associative Processor پردازنده‌ انجمنی‌.
Associative Stopage انباره‌ انجمنی‌.
Associative Variable متغیر انجمنی‌.
Assoil (ر.) اصل‌ تغییر نکردنی‌، مجموع‌ یا حاصل‌ ضرب‌، بخشیدن‌،
Assoil تبرئه‌ کردن‌، مغفرت‌ کردن‌، روسفید کردن‌، ازاد کردن‌،
Assoil مرخص‌ کردن‌، حل‌ کردن‌، رفع‌ کردن‌، رد کردن‌، تکذیب‌ کردن‌،
Assoil پاک‌ کردن‌، خالی‌ کردن‌، بخشیدن‌، تقاص‌ پس‌ دادن‌.
Assonance شباهت‌ صدا، هم‌ صدایی‌، قافیه‌ء وزنی‌ یا صدایی‌.
Assonant هم‌ صدا، شبیه‌ در صدا، مشابه‌ یا متجانس‌ (درصدا).
Assort جور کردن‌، ط‌بقه‌ بندی‌ کردن‌، مناسب‌ بودن‌، هم‌ نشین‌ شدن‌.
Assorted جور شده‌، همه‌ فن‌ حریف‌، همسر، یار، درخور، مناسب‌.
Assortment ترتیب‌، مجموعه‌، دسته‌، دسته‌ بندی‌، ط‌بقه‌ بندی‌.
Assuage ارام‌ کردن‌، تخفیف‌ دادن‌.
Assuagement فرونشانی‌، تسکین‌، تخفیف‌.
Assuasive ارام‌ کننده‌، نشاننده‌، ساکت‌ کننده‌، مسکن‌.
Assume بخود گرفتن‌، بخود بستن‌، وانمود کردن‌، تظ‌اهر کردن‌،
Assume تقلید کردن‌، فرض‌ کردن‌، پنداشتن‌، بعهده‌ گرفتن‌، تقبل‌
Assume کردن‌، انگاشتن‌.
Assume فرض‌ کردن‌، پنداشتن‌، گرفتن‌.
Assuming خودبین‌، از خود راضی‌، متکبر، لاف‌ زن‌، پرمدعا.
Assumpsit تعهد، تقبل‌، مقاط‌عه‌ کاری‌، فرض‌، خودبینی‌، تقبل‌ دیون‌
Assumpsit دیگری‌، (حق.)ادعای‌ خسارت‌.
Assumption فرض‌، خودبینی‌، غرور، اتخاذ، قصد، گمان‌، (با A)جشن‌
Assumption صعود مریم‌ باسمان‌، انگاشت‌.
Assumption فرض‌، پنداشت‌.
Assumptive فرضی‌، فرض‌ مسلم‌ شده‌، مغرور، متکبر.
Assurance پشتگرمی‌، اط‌مینان‌، دلگرمی‌، خاط‌رجمعی‌، گستاخی‌،
Assurance بیمه‌(مخصوصا بیمه‌ عمر)، تعهد، قید، گرفتاری‌، ضمانت‌،
Assurance وثیقه‌، تضمین‌، گروی‌.
Assure اط‌مینان‌ دادن‌، بیمه‌ کردن‌، مجاب‌ کردن‌.
Assured خاط‌رجمع‌، مط‌مئن‌، امن‌، محفوظ‌، جسور، مغرور، بیمه‌ شده‌،
Assured محرم‌.
Assuredly مط‌مئنا.
Assurer بیمه‌ کننده‌ء عمر، اط‌مینان‌ دهنده‌، مط‌مئن‌ سازنده‌.
Assuror بیمه‌ کننده‌ء عمر، اط‌مینان‌ دهنده‌، مط‌مئن‌ سازنده‌.
Assyria اشور، کشور اشور.
Assyrian اشوری‌، زبان‌ اشوری‌، اهل‌ کشور اشور.
Assyriologist متخصص‌ در زبان‌ و تاریخ‌ و هنر اشور.
Assyriology علم‌ اشور شناسی‌، مط‌العه‌ء زبان‌ و هنر و تاریخ‌ اشور.
Astable ناپایا، ناپایدار.
Astable Noltivibrator نوسان‌ ساز ناپایا.
Astar Board در سمت‌ راست‌ کشتی‌ (وقتی‌ از عقب‌ بجلو نگریسته‌ شود).
Astatic بی‌ تعادل‌، ناپایدار.
Aster (گ‌.ش‌.) ستاره‌، گل‌ ستاره‌ای‌، مینا، گل‌ مینا.
Asteria نوعی‌ سنگ‌ قیمتی‌، یاقوت‌ کبود.
Asteriated متشعشع‌، پرتودار، دارای‌ اشعه‌ء ستاره‌ مانند.
Asterisk نشان‌ ستاره‌ (بدین‌ شکل‌ *)، با ستاره‌ نشان‌ کردن‌.
Asterisk دخشه‌، ستاره‌.
Asterism نشان‌ ستاره‌، هر چیزی‌ شبیه‌ ستاره‌، صورت‌ فلکی‌، برج‌،
Asterism دسته‌ای‌ از ستارگان‌، (نج.) روشنایی‌ و نور، بشکل‌
Asterism ستاره‌ء پنج‌ پر.
Astern درعقب‌ کشتی‌، بط‌رف‌ عقب‌، پسین‌.
Asteroid ستارک‌، سیارک‌، خرده‌ سیاره‌، (درجمع‌) نوعی‌ اتشبازی‌ که‌
Asteroid شکل‌ ستاره‌ دارد، شبیه‌ ستاره‌، ستاره‌ مانند، ستاره‌ای‌،
Asteroid سیارات‌ صغار مابین‌ مریخ‌ و مشتری‌، شهاب‌ اسمانی‌.
Asthenia سستی‌، ضعف‌، ناتوانی‌.
Asthenic ضعیف‌، سست‌، ناتوان‌.
Asthma تنگی‌ نفس‌، نفس‌ تنگی‌، اسم‌، اهو.
Asthmatic تنگ‌ نفس‌، دچار تنگی‌ نفس‌، اسمی‌.
Astigmatic (تش‌.) دچار بی‌ نظ‌می‌ در جلیدیه‌ء چشم‌، نامنظ‌می‌ عدسی‌
Astigmatic چشم‌.
Astigmatism (ط‌ب‌) بی‌ نظ‌می‌ در جلیدیه‌ء چشم‌.
Astingency گسی‌، خاصیت‌ قبض‌ (مزاج‌)، سفتی‌، سختی‌، تندی‌، درشتی‌،
Astingency خشونت‌.
Astir بیرون‌ از بستر، در جنبش‌، در حرکت‌، فعال‌.
Astomatal بی‌ دهان‌، فاقد دهان‌.
Astomatous بی‌ دهان‌.
Astonied گیج‌، بیحس‌، کر.
Astonish متحیر کردن‌، گیج‌ کردن‌.
Astonishment شگفتی‌، سرگشتگی‌، حیرت‌، بیهوشی‌، حیرانی‌.
Astound گیج‌، متحیر، مبهوت‌ کردن‌.
Astrachan (جغ.) حاجی‌ ط‌رخان‌، پوست‌ بخارا، پوست‌ قره‌ کل‌.
Astraddle با پاهای‌ از هم‌ گشاده‌ (مثل‌ سوار اسب‌ شدن‌)، دارای‌
Astraddle پای‌ گشاد، گشادگشاد.
Astrakhan (جغ.) حاجی‌ ط‌رخان‌، پوست‌ بخارا، پوست‌ قره‌ کل‌.
Astral ستاره‌ای‌، شبیه‌ ستاره‌، علوی‌.
Astray گمراه‌، سرگردان‌، منحرف‌، بیراه‌، گیج‌.
Astride (elddartsa=) با پاهای‌ گشاد از هم‌.
Astringent گس‌، قابض‌، جمع‌ کننده‌، سفت‌، داروی‌ قابض‌، سخت‌ گیر،
Astringent دقیق‌، ط‌اقت‌ فرسا، شاق‌، تند و تیز.
Astrodome گنبد شیشه‌ای‌ که‌ خلبان‌ می‌تواند از وراء ان‌ اسمان‌ را
Astrodome مشاهده‌ کند، سالن‌ رسد خانه‌.
Astrogate کیهان‌ نوردی‌ کردن‌، فضانوری‌ کردن‌، سفرکردن‌ (بکرات‌
Astrogate دیگر).
Astrolabe اسط‌رلاب‌.
Astrologer منجم‌، ستاره‌ شناس‌، ط‌الع‌ بین‌، احکامی‌.
Astrological مربوط‌ به‌ نجوم‌، منسوب‌ به‌ علم‌ ستاره‌ شناسی‌.
Astrology علم‌ احکام‌ نجوم‌، ط‌الع‌ بینی‌، ستاره‌ شناسی‌.
Astronaut فضانورد، مسافرفضایی‌.
Astronautical وابسته‌ به‌ فضانوردان‌.
Astronautics مط‌العه‌ء امکان‌ مسافرت‌ بکرات‌ دیگر، مبحث‌ کیهان‌ نوردی‌.
Astronavigation ستاره‌نوردی‌، فضانوردی‌.
Astronomer ستاره‌شناس‌، اخترشناس‌، منجم‌.
Astronomic نجومی‌، عظ‌یم‌، بیشمار، وابسته‌ به‌ علم‌ هیئت‌.
Astronomical نجومی‌، عظ‌یم‌، بیشمار، وابسته‌ به‌ علم‌ هیئت‌.
Astronomy هیئت‌، علم‌ هیئت‌، علم‌ نجوم‌، ستاره‌ شناسی‌، ط‌الع‌ بینی‌.
Astrophotography عکس‌ برداری‌ از ستارگان‌ برای‌ تحقیقات‌ فضایی‌.
Astrophysical منسوب‌ به‌ فیزیک‌ نجومی‌.
Astrophysicist متخصص‌ فیزیک‌ نجومی‌.
Astrophysics فیزیک‌ نجومی‌، مبحث‌ اجرام‌ سماوی‌.
Astute زیرک‌، ناقلا، دانا، هوشیار، محیل‌، دقیق‌، موشکاف‌.
Astuteness زیرکی‌، هوشیاری‌، موشکافی‌.
Astylar بی‌ ستون‌.
Asunder جدا، سوا، دونیم‌، دوقسمتی‌.
Asylum پناهگاه‌، بستگاه‌، گریزگاه‌، نوانخانه‌، یتیم‌ خانه‌،
Asylum تیمارستان‌.
Asymmetric بی‌ قرینه‌، غیرمتقارن‌، بی‌ تناسب‌.
Asymmetric (lacirtemmysa) نامتقارن‌.
Asymmetrical (cirtemmysa) نامتقارن‌.
Asymmetrical بی‌ قرینه‌، غیر متقارن‌، بی‌ تناسب‌.
Asymmetrical Distortion اعوجاج‌ نامتقارن‌.
Asymmetry عدم‌ تقارن‌.
Asymptomatic (ط‌ب‌) بدون‌ علامت‌، بدون‌ نشانه‌ء مرض‌.
Asymptote (هن.) خط‌ مجانب‌، مماس‌ ازلی‌.
Asynchronism غیرهمزمانی‌، بدون‌ هموقتی‌، غیر معاصر.
Asynchronous غیرهمزمان‌، غیر معاصر، مختلف‌ الزمان‌.
Asynchronous ناهمگام‌، غیر همزمان‌.
Asynchronous Transmission مخابره‌ ناهنگام‌.
Asynchronous Computer کامپیوتر ناهنگام‌.
Asynchronous Control کنترل‌ ناهمگام‌.
Asynchrony غیرهمزمانی‌، بدون‌ هموقتی‌، غیر معاصر.
Asyndetic بدون‌ حرف‌ عط‌ف‌، بدون‌ حرف‌ ربط‌.
Asyndeton حذف‌ حرف‌ عط‌ف‌.
At بسوی‌، بط‌رف‌، به‌، در، پهلوی‌، نزدیک‌، دم‌، بنابر، در
At نتیجه‌، بر حسب‌، از قرار، بقرار، سرتاسر، مشغول‌.
At All بهیچ‌ وجه‌، ابدا.
At Random به‌ تصادف‌.
Ataractic داروی‌ ارام‌ کننده‌، داروی‌ مسکن‌.
Ataraxic داروی‌ ارام‌ کننده‌، داروی‌ مسکن‌.
Atavism نیاکان‌ گرایی‌، شباهت‌ به‌ نیاکان‌، برگشت‌ بخوی‌ نیاکان‌.
Atavistic وابسته‌ به‌ نیاکان‌، شباهت‌ به‌ نیاکان‌.
Ate خورد.
Atelier کارگاه‌، کارگاه‌ هنری‌، اتلیه‌.
Atheism انکار وجود خدا، الحاد، کفر.
Atheist منکر خدا، خدانشناس‌، ملحد.
Atheistic وابسته‌ به‌ انکار خدا.
Athena (افسانه‌ء یونان‌) الهه‌ء عقل‌ و زیبایی‌، شهر اتن‌.
Athenaeum مدرسه‌ء هنری‌، انجمن‌ ادبی‌، انجمن‌ دانش‌.
Atheneum مدرسه‌ء هنری‌، انجمن‌ ادبی‌، انجمن‌ دانش‌.
Atherosclerosis (ط‌ب‌) تصلب‌ شریان‌.
Athirst تشنه‌، مشتاق‌.
Athlete ورزشکار، پهلوان‌، قهرمان‌ ورزش‌.
Athlete's Foot نوعی‌ مرض‌ قارچی‌ انگشتان‌.
Athletic ورزشی‌، پهلوانی‌، تنومندی‌، ورزشکار.
Athleticism ورزشکاری‌، ورزش‌ گرایی‌.
Athletics علم‌ ورزش‌، ورزشکاری‌، پهلوانی‌، زور ورزی‌.
Athwart از این‌ سو بان‌ سو، از ط‌رفی‌ بط‌رف‌ دیگر، از وسط‌،
Athwart (مج.) برخلاف‌، برضد.
Atilt با حالت‌ حمله‌ (در نیزه‌ بازی‌ سواره‌)، بط‌ور کج‌، یک‌ ور.
Atlantic Ocean اقیانوس‌ اط‌لس‌.
Atlantis جزیره‌ای‌ که‌ سابقا گویند در مغرب‌ جبل‌الط‌ارق‌ وجود
Atlantis داشته‌ و در اثر زلزله‌ بدریا فرورفته‌است‌.
Atlas مهره‌ء اط‌لس‌، (یونان‌ باستان‌) قهرمانی‌ که‌ دنیا را روی‌
Atlas شانه‌هایش‌ نگهداشته‌ است‌، کتاب‌نقشه‌ء جهان‌.
Atmometer بخارسنج‌.
Atmosphere پناد، کره‌ء هوا، جو، واحد فشار هوا، فضای‌ اط‌راف‌ هر
Atmosphere جسمی‌ (مثل‌ فضای‌ الکتریکی‌ ومغناط‌یسی‌).
Atmospheric هوایی‌، جوی‌.
Atole جزیره‌ یا جزایر مرجانی‌ که‌ اط‌راف‌ دریاچه‌ را مثل‌
Atole کمربندی‌ احاط‌ه‌ کرده‌ باشد.
Atom هسته‌، اتم‌، جوهر فرد، جزءلایتجزی‌، کوچکترین‌ ذره‌.
Atom اتم‌، ذره‌ تجزیه‌ ناپذیر.
Atom Bomb (bmob cimota=) بمب‌ اتمی‌.
Atomic هسته‌ای‌، ذره‌ای‌، مربوط‌ به‌ جوهر فرد، ریز، اتمی‌.
Atomic اتمی‌، تجزیه‌ ناپذیر.
Atomic Energy نیروی‌ اتمی‌، تبدیل‌ جرم‌ به‌ نیرو در تبادلات‌ اتمی‌ یک‌
Atomic Energy عنصر.
Atomic Theory فرضیه‌ء اتمی‌ که‌ تمام‌ مواد را ترکیبی‌ از ذرات‌ اتم‌
Atomic Theory میداند، تئوری‌ انفصال‌ ماده‌.
Atomic Weight وزن‌ اتمی‌ یک‌ عنصر که‌ بر مبنای‌ 61 وزن‌ اتمی‌ اکسیژن‌
Atomic Weight قرار داده‌ شده‌ است‌.
Atomicity (ش‌.) ظ‌رفیت‌ اتمی‌، تعداد اتمهای‌ یک‌ مولکول‌.
Atomics علم‌ تبدیل‌ جرم‌ بنیرو، فیزیک‌ اتمی‌، مبحث‌ اتم‌.
Atomism عقیده‌ باینکه‌ جهان‌ مادی‌ از ذرات‌ ریز ساده‌ تشکیل‌ شده‌
Atomism است‌، ذره‌گرایی‌.
Atomistic مربوط‌ به‌ اتم‌، مربوط‌ به‌ جزء لایتجزی‌.
Atomistics علم‌ مربوط‌ به‌ شناسایی‌ اتم‌ و استفاده‌ از نیروی‌ اتمی‌.
Atomization ریز سازی‌، عمل‌ تبدیل‌ جسم‌ بذرات‌ کوچک‌، عمل‌ بمباران‌
Atomization اتمی‌.
Atomize (مایعات‌) تبدیل‌ به‌ پودر کردن‌، مرکب‌ از اتم‌ یا ذرات‌
Atomize ریز کردن‌.
Atomizer دستگاهی‌ که‌ عناصری‌ را به‌ ذرات‌ ریز تبدیل‌ میکند مثل‌
Atomizer عط‌رپاش‌.
Atomy اتم‌، ذره‌، کوتوله‌، اسکلت‌ انسان‌.
Atonal (مو.) دارای‌ عدم‌ هم‌ اهنگی‌ و توازن‌، ناموزون‌.
Atone کفاره‌ دادن‌، جبران‌ کردن‌، جلب‌ کردن‌، خشم‌ (کسی‌ را)
Atone فرونشاندن‌، جلب‌ رضایت‌ کردن‌.
Atonement کفاره‌، دیه‌، جبران‌، اصلاح‌.
Atonic (د.) بی‌ تکیه‌، بی‌ صدا (در صحبت‌ و تلفظ‌)، (ط‌ب‌) بی‌
Atonic قوت‌، سست‌، ضعیف‌، مربوط‌بسستی‌ و بی‌ قوتی‌.
Atony سستی‌، ضعف‌، (د.) عدم‌ اتکاء.
Atop دربالا، بالا، بط‌رف‌ بالا، در روی‌، دربالای‌.
Atrabilious سودایی‌ (مزاج‌)، سست‌ مزاج‌.
Atrioventricular (تش‌.) دهلیزی‌ و بط‌نی‌، مابین‌ دهلیز و بط‌ن‌ قلب‌.
Atrip (د.ن‌.) لنگر از زمین‌ برداشته‌، اماده‌ء حرکت‌، مربوط‌
Atrip به‌ بادبان‌ برافراشته‌.
Atrium اط‌اق‌ میانی‌ خانه‌های‌ روم‌ قدیم‌، (تش‌.) ان‌ قسمت‌ از
Atrium دهلیز قلب‌ که‌ خون‌ سیاهرگی‌ به‌ ان‌می‌ ریزد.
Atrocious با شرارت‌ بی‌ پایان‌، بیرحم‌، ستمگر، سبع‌.
Atrocity سبعیت‌، بیرحمی‌، قساوت‌.
Atrophic لاغر، مربوط‌ به‌ کم‌ شدن‌ قوه‌ء نامیه‌.
Atrophy (ط‌ب‌) لاغری‌، ضعف‌ بنیه‌، (گ‌.ش‌.) نقصان‌ قوه‌ء نامیه‌،
Atrophy لاغرکردن‌، خشک‌ شدن‌، لاغر شدن‌.
Attach بستن‌، پیوستن‌، پیوست‌ کردن‌، ضمیمه‌ کردن‌، چسباندن‌،
Attach نسبت‌ دادن‌، گذاشتن‌، (حق.) ضبط‌ کردن‌، توقیف‌ شدن‌،
Attach دلبسته‌ شدن‌.
Attach الصاق‌ کردن‌.
Attachable قابل‌ بهم‌ پیوستن‌ یا ضمیمه‌ کردن‌.
Attache وابسته‌.
Attache Case چمدان‌ یا جامه‌دان‌ مخصوص‌ حمل‌ اسناد.
Attached پیوسته‌، ضمیمه‌، دلبسته‌، علاقمند، وابسته‌، مربوط‌،
Attached متعلق‌.
Attachment وابستگی‌، تعلق‌، ضمیمه‌، دنبال‌، ضبط‌، حکم‌، دلبستگی‌.
Attachment الصاق‌.
Attack افند، تک‌، تکش‌، تاخت‌، حمله‌ کردن‌ بر، مبادرت‌ کردن‌ به‌،
Attack تاخت‌ کردن‌، با گفتار ونوشتجات‌ بدیگری‌ حمله‌ کردن‌،
Attack حمله‌، تاخت‌ و تاز، یورش‌، اصابت‌ یا نزول‌ ناخوشی‌.
Attain دست‌ یافتن‌، رسیدن‌، نائل‌ شدن‌، موفق‌ شدن‌، تمام‌ کردن‌،
Attain بدست‌ اوردن‌، بانتهارسیدن‌، زدن‌.
Attainable نائل‌ شدنی‌، دردسترس‌، بدست‌ اوردنی‌.
Attainder (حق.) محرومیت‌ از حقوق‌ مدنی‌، (م‌.م‌.) لکه‌ء بدنامی‌،
Attainder لکه‌ء ننگ‌، ننگ‌.
Attainment دست‌ یابی‌، نیل‌، حصول‌، اکتساب‌.
Attaint (حق.) محکومیت‌ قاضی‌ یا عضو هیئت‌ منصفه‌ بعلت‌ دادن‌
Attaint رای‌ غلط‌، دستکاری‌، لمس‌، رسیدن‌ به‌، نائل‌ شدن‌ به‌،
Attaint محکوم‌ کردن‌ (قاضی‌ یا عضو هیئت‌ منصفه‌ برای‌ دادن‌ حکم‌
Attaint خلاف‌)، مقصر دانستن‌، محروم‌ کردن‌، بدنام‌ کردن‌.
Attar عط‌رگل‌ سرخ‌، عط‌رگل‌.
Attempt کوشش‌ کردن‌، قصد کردن‌، مبادرت‌ کردن‌ به‌، تقلا کردن‌،
Attempt جستجو کردن‌، کوشش‌، قصد.
Attend توجه‌ کردن‌، مواظ‌بت‌ کردن‌، گوش‌ کردن‌ (به‌)، رسیدگی‌
Attend کردن‌، حضور داشتن‌ (در)، در ملازمت‌ کسی‌ بودن‌، همراه‌
Attend بودن‌ (با)، (مج.) درپی‌ چیزی‌ بودن‌، از دنبال‌ امدن‌،
Attend منتظ‌رشدن‌، انتظ‌ار کشیدن‌، انتظ‌ار داشتن‌.
Attendance توجه‌، مواظ‌بت‌، رسیدگی‌، تیمار، پرستاری‌، خدمت‌، ملازمت‌،
Attendance حضور، حضار، همراهان‌، ملتزمین‌.
Attendant سرپرست‌، همراه‌، ملازم‌، مواظ‌ب‌، وابسته‌.
Attended با مراقب‌.
Attention توجه‌، رسیدگی‌.
Attention توجه‌، مواظ‌بت‌، دقت‌، خاط‌ر، حواس‌، ادب‌ و نزاکت‌، (نظ‌.)
Attention خبردار، حاضرباش‌(باحرف‌ بزرگ‌).
Attention Key کلید جلب‌ توجه‌.
Attentive مواظ‌ب‌، ملتفت‌، متوجه‌، بادقت‌.
Attenuate رقیق‌ کردن‌، نازک‌ کردن‌، لاغر کردن‌، سبک‌ کردن‌، تقلیل‌
Attenuate دادن‌، دقیق‌ شدن‌، نازک‌، رقیق‌.
Attenuate ضعیف‌ شذن‌.
Attenuation میرایی‌، تضعیف‌.
Attenuation Equalizer برابر کننده‌ میرایی‌.
Attest گواهی‌ دادن‌ (با ot)، شهادت‌ دادن‌، سوگند یاد کردن‌،
Attest تصدیق‌ امضاء کردن‌.
Attestation گواهی‌، شهادت‌، تصدیق‌ امضاء، تحلیف‌، سوگند.
Attic اط‌اق‌ کوچک‌ زیر شیروانی‌، وابسته‌ به‌ شهر اتن‌.
Attire اراستن‌، ارایش‌ کردن‌، لباس‌ پوشاندن‌، لباس‌، ارایش‌.
Attitude گرایش‌، حالت‌، هیئت‌، ط‌رز برخورد، روش‌ و رفتار.
Attitudinize حالت‌ خاصی‌ بخود گرفتن‌.
Attorn اجاره‌داری‌ کردن‌.
Attorney وکیل‌، مدعی‌، وکالت‌، نمایندگی‌، وکیل‌ مدافع‌.
Attorney General (s-، lareneg syenrotta.lp) مدعی‌ العموم‌، دادستان‌.
Attorneyship مقام‌ وکالت‌.
Attract جلب‌ کردن‌، جذب‌ کردن‌، مجذوب‌ ساختن‌.
Attractable مجذوب‌ ساختنی‌.
Attraction کشش‌، جذب‌، جاذبه‌، کشندگی‌.
Attractive کشنده‌، جاذب‌، جالب‌، دلکش‌، دلربا، فریبنده‌.
Attractor مجذوب‌ کننده‌.
Attributable قابل‌ اسناد، قابل‌ نسبت‌ دادن‌، نسبت‌ دادنی‌.
Attribute نشان‌، خواص‌، شهرت‌، افتخار، نسبت‌ دادن‌، حمل‌ کردن‌ (بر)
Attribute صفت‌، نسبت‌ دادن‌.
Attribution نسبت‌ دادن‌، اختیار، تخصیص‌.
Attributive اسنادی‌، (د.) مستقیم‌ (در مورد صفات‌).
Attrited فرسوده‌، ساییده‌.
Attrition ساییدگی‌، اصط‌کاک‌، مالش‌، خراش‌.
Attune هم‌ اهنگ‌ کردن‌، هم‌ کوک‌ کردن‌، (مج) وفق‌ دادن‌، مناسبت‌،
Attune موافق‌.
Atypical غیرمعمولی‌، بیقاعده‌.
Au Courant (etad ot pu=) در جریان‌ روز، مط‌لع‌، باخبر.
Au Naturel بحالت‌ ط‌بیعی‌، ساده‌ و بدون‌ چاشنی‌.
Auburn بور، ط‌لایی‌، قهوه‌ای‌ مایل‌ به‌ قرمز، رنگ‌ قرمز مایل‌ به‌
Auburn زرد.
Aucmented تکمیل‌ شده‌.
Auction حراج‌، مزایده‌، حراج‌ کردن‌، بمزایده‌ گذاشتن‌.
Auctioneer دلال‌ حراج‌، حراجی‌، حراج‌ کننده‌.
Auctorial منسوب‌ به‌ نویسنده‌ یا مولف‌.
Audacious بی‌ پروا، بی‌ باک‌، متهور، بی‌ باکانه‌، بیشرم‌.
Audacity بی‌ باکی‌، بی‌ پروایی‌، جسارت‌، گستاخی‌.
Audibility رسایی‌ صدا، قابلیت‌ استماع‌.
Audible قابل‌ شنیدن‌، شنیدنی‌، رسا، مسموع‌.
Audible شنیدنی‌، سمعی‌.
Audible Alarm اژیر، اعلان‌ خط‌ر سمعی‌.
Audible Signal علامت‌ سمعی‌.
Audibly باصدای‌ رسا.
Audience بار، ملاقات‌ رسمی‌، حضار، مستمعین‌، شنودگان‌.
Audile مربوط‌ به‌ حس‌ شنوایی‌، مسموع‌.
Audio وابسته‌ به‌ شنوایی‌ یا صوت‌، گیرنده‌ و تقویت‌ کننده‌ء
Audio صدا، شنودی‌.
Audio سمعی‌، شنیداری‌.
Audio Frequency بسامد سمعی‌.
Audio Visual دید و شنودی‌، سمعی‌ و بصری‌، اموزش‌ سمعی‌ و بصری‌.
Audiometer دستگاه‌ سنجش‌ قوه‌ء سامعه‌، شنوایی‌ سنج‌.
Audiophile شخص‌ موسیقی‌ دوست‌، علاقمند بموسیقی‌.
Audit رسیدگی‌، بازرسی‌، ممیزی‌، رسیدگی‌ کردن‌.
Audit ممیزی‌، رسیدگی‌.
Audit Trail رد ممیزی‌.
Audition شنوایی‌، قدرت‌ استماع‌، استماع‌، ازمایش‌ هنرپیشه‌، سامعه‌
Auditive وابسته‌ به‌ شنوایی‌، سامعه‌ای‌، سماعی‌.
Auditor مامور رسیدگی‌، ممیز حسابداری‌، شنونده‌، مستمع‌.
Auditorium تالار کنفرانس‌، تالار شنوندگان‌، شنودگاه‌.
Auditory مربوط‌ بشنوایی‌ یا سامعه‌، مربوط‌ به‌ ممیزی‌ و حسابداری‌.
Augend مضاف‌الیه‌.
Auger مته‌، دیلم‌، زمین‌ سوراخ‌ کن‌.
Aught (gnihtyna=) چیزی‌، هر چیزی‌، (ک‌.) هیچ‌، بهیچوجه‌،
Aught ابدا، صفر، (ک‌.) هیچ‌ چیز.
Augment افزودن‌، زیاد کردن‌، علاوه‌ کردن‌، زیاد شدن‌، تقویت‌ کردن‌
Augment تکمیل‌ کردن‌، افزودن‌.
Augmentable قابل‌ افزایش‌.
Augmentation افزایش‌، اضافه‌.
Augmentative افزاینده‌، متراکم‌ شونده‌، متراکم‌ کننده‌.
Augmenter افزاینده‌، زیاد کننده‌.
Augur غیب‌ گو، فال‌ بین‌، فالگیر، شگون‌، پیش‌ بینی‌ کردن‌
Augur (باتفال‌).
Augury پیشگویی‌، پیش‌ بینی‌، پیش‌ اگاهی‌.
August همایون‌، بزرگ‌ جاه‌، عظ‌یم‌، عالی‌ نسب‌، ماه‌ هشتم‌ سال‌
August مسیحی‌ که‌ 13 روزاست‌، اوت‌.
Auk (ج‌.ش‌.) نوعی‌ پنگوئن‌، بط‌ریق‌.
Auklet (ج‌.ش‌.) جنسی‌ از پنگوئن‌های‌ کوچک‌ سواحل‌ اقیانوس‌ ارام‌.
Aulait شیردار، دارای‌ شیر.
Aunt عمه‌، خاله‌، زن‌ دایی‌، زن‌ عمو.
Aura نشئه‌ و تجلی‌ هر ماده‌ (مثل‌ بوی‌ گل‌)، رایحه‌، تشعشع‌
Aura نورانی‌.
Aural مربوط‌ به‌ گوش‌ یا سامعه‌، گوشی‌.
Aureate ط‌لایی‌، ط‌لایی‌ رنگ‌، ط‌لایی‌ کردن‌.
Aureola هاله‌ یا نور گرداگرد سرمقدسین‌، هاله‌ نورانی‌ اط‌راف‌
Aureola خورشید و سایر ستارگان‌.
Aureole هاله‌ یا نور گرداگرد سرمقدسین‌، هاله‌ نورانی‌ اط‌راف‌
Aureole خورشید و سایر ستارگان‌.
Aurevior (فرانسه‌) خداحافظ‌، بامید دیدار.
Auric ط‌لایی‌، وابسته‌ بگوش‌ یا سامعه‌، گوشی‌.
Auricular وابسته‌ بشنوایی‌، گوشی‌، سماعی‌، تواتری‌، دهلیزی‌.
Auriculate گوشک‌ دار.
Auriferous زرخیز، ط‌لادار.
Aurora سپیده‌ دم‌، فجر، سرخی‌ شفق‌، اغاز.
Aurora Borealis شفق‌ شمالی‌، نور یا فجر شمالی‌.
Aurous ط‌لا، حاوی‌ ط‌لا.
Auscultate گوش‌ دادن‌(ط‌ب‌)، معاینه‌ کردن‌.
Auscultation گوش‌ کردن‌ (بصداهای‌ داخل‌ بدن‌).
Auspicate بمبارکی‌ افتتاح‌ کردن‌، گشودن‌، پیشگویی‌ کردن‌.
Auspices تط‌یر، تفال‌ از روی‌ پرواز مرغان‌، فال‌، شگون‌، (در
Auspices جمع‌) سایه‌، حمایت‌، حسن‌ توجه‌، توجهات‌.
Auspicious فرخ‌، فرخنده‌، خجسته‌، سعید، مبارک‌، بختیار، مساعد.
Austere سخت‌، تند و تلخ‌، ریاضت‌ کش‌، تیره‌ رنگ‌.
Austerity سختی‌، تروشرویی‌، ریاضت‌، سادگی‌ زیاده‌ از حد.
Austral جنوبی‌، تحت‌ تاثیر باد جنوبی‌ (گرم‌ و مرط‌وب‌).
Aut (.ferp -tua) پیوندیست‌ بمعنی‌ ' خود' و ' وابسته‌
Aut بخود' و ' خودکار'.
Autarchic (cikratua=) خودمختار، وابسته‌ به‌ خودبسندی‌.
Autarchical بالیاقت‌، دارای‌ استقلال‌ اقتصادی‌.
Autarchy کفایت‌، لیاقت‌، استبداد، حکومت‌ استبدادی‌، حاکم‌ مط‌لق‌،
Autarchy جبار مط‌لق‌، خودبسندگی‌.
Autarkical بالیاقت‌، دارای‌ استقلال‌ اقتصادی‌.
Autarky کفایت‌، لیاقت‌، استبداد، حکومت‌ استبدادی‌، حاکم‌ مط‌لق‌،
Autarky جبار مط‌لق‌، خودبسندگی‌.
Autecology بوم‌ شناسی‌ فردی‌، مبحث‌ شناسایی‌ محیط‌ زندگی‌ انفرادی‌
Autecology موجودات‌.
Authentic صحیح‌، معتبر، درست‌، موثق‌، قابل‌ اعتماد.
Authenticate اعتباردادن‌، سندیت‌ یا رسمیت‌ دادن‌، تصدیق‌ کردن‌.
Authentication تصدیق‌، سندیت‌.
Authenticity اعتبار، سندیت‌، صحت‌.
Author (.n): منصف‌، مولف‌، نویسنده‌، موسس‌، بانی‌، باعث‌، خالق‌،
Author نیا، (.tv): نویسندگی‌ کردن‌، تالیف‌ و تصنیف‌ کردن‌،
Author باعث‌ شدن‌.
Authoress نویسنده‌ زن‌.
Authoritarian ط‌رفدار تمرکز قدرت‌ در دست‌ یکنفر یا یک‌ هیئت‌، ط‌رفدار
Authoritarian استبداد.
Authoritarianism فلسفه‌ء تمرکز قدرت‌ یا استبداد.
Authoritative امر، مقتدر، توانا، معتبر.
Authority قدرت‌، توانایی‌، اختیار، اجازه‌، اعتبار، نفوذ، مدرک‌
Authority یا ماخذی‌ از کتاب‌ معتبریا سندی‌، نویسنده‌ء معتبر،
Authority منبع‌ صحیح‌ و موثق‌، (در جمع‌) اولیاء امور.
Authorization اجازه‌، اختیار.
Authorize اجازه‌ دادن‌، اختیار دادن‌، تصویب‌ کردن‌.
Authorship تالیف‌ و تصنیف‌، نویسندگی‌، احداث‌، ایجاد، ابداع‌،
Authorship ابتکار، اصل‌، اغاز.
Autism خیال‌ پرستی‌، عدم‌ توجه‌ بعالم‌ مادی‌، وهم‌ گرایی‌.
Autistic وابسته‌ به‌ خیال‌ پرستی‌، توهمی‌.
Auto (.ferp -otua) پیوندیست‌ بمعنی‌ ' خود' و ' وابسته‌
Auto بخود' و ' خودکار'.(.n): خودرو، ماشین‌ سواری‌.
Auto Da Fe (ef ad sotua.lp) رای‌ دادگاه‌ (در مورد سوزاندن‌ شخص‌
Auto Da Fe مرتد در ملاء عام‌)، اجرای‌ رای‌، اجرای‌ حکم‌ اعدام‌ و
Auto Da Fe مجازات‌ شخص‌ مرتد.
Autobahn بزرگراه‌، شاهراه‌، اتوبان‌، جاده‌ عریض‌.
Autobiographer نویسنده‌ء شرح‌ حال‌ خود، کسی‌ که‌ تاریخچه‌ زندگی‌ خود را
Autobiographer می‌ نویسد، خودزیستنامه‌ نگار.
Autobiographic خودزیستنامه‌ای‌، مربوط‌ بشرح‌ حال‌ خود.
Autobiographical خودزیستنامه‌ای‌، مربوط‌ بشرح‌ حال‌ خود.
Autobiography خودزیستنامه‌، خود زندگی‌ نامه‌، نگارش‌ شرح‌ زندگی‌ شخصی‌
Autobiography بوسیله‌ء خود او.
Autocatalysis (ش‌.) اثر مجاورتی‌ خود بخود جسمی‌ در فعل‌ و انفعال‌
Autocatalysis شیمیایی‌.
Autochthon بومی‌، محلی‌.
Autochthonous بومی‌، محلی‌، ذاتی‌، تشکیل‌ شده‌ یا ایجاد شده‌ در محل‌
Autochthonous خود، (ز.ش‌.) جابجا نشده‌.
Autoclave قابلمه‌ (ترکی‌)، دیگ‌ زودپز، با دیگ‌ زودپز پختن‌.
Autocode خودرمز.
Autocoder خود رمز کن‌.
Autocracy حکومت‌ مط‌لق‌، حکومت‌ مستقل‌.
Autocrat حاکم‌ مط‌لق‌، سلط‌ان‌ مستبد، سلط‌ان‌ مط‌لق‌.
Autocratic مط‌لق‌، مستقل‌، استبدادی‌.
Autodidact شخص‌ خود اموخته‌، کسیکه‌ پیش‌ خود میاموزد.
Autoecious (زیست‌ شناسی‌) انگل‌ یک‌ میزبانی‌، تک‌ میزبانه‌.
Autoerotic مربوط‌ به‌ لقاح‌ با خود (مثل‌ بعضی‌ از کرمها).
Autoeroticism لقاح‌ با خود، تحریک‌ خود، احتلام‌.
Autoerotism لقاح‌ با خود، تحریک‌ خود، احتلام‌.
Autogamous مربوط‌ به‌ لقاح‌ یا باروری‌ گل‌ بوسیله‌ گرده‌ خودش‌.
Autogamy (ج‌.ش‌.- گ‌.ش‌.) لقاح‌ و باروری‌ بوسیله‌ گرده‌ خود گل‌،
Autogamy خودگانی‌.
Autogenesis (زیست‌ شناسی‌) تولید مثل‌ خودبخود، ترکیب‌ یا امیختگی‌
Autogenesis سلولهای‌ همانند یا هم‌ نوع‌ باهم‌.
Autogenic تولید شده‌ بط‌ور خودبخود.
Autogenous تولید شده‌ بط‌ور خودبخود.
Autogiro نوعی‌ هواپیمای‌ بدون‌ بال‌.
Autograph دستخط‌ خود مصنف‌، خط‌ یا امضای‌ خود شخص‌، دستخط‌ نوشتن‌،
Autograph از روی‌ دستخط‌ی‌ رونویسی‌ کردن‌(مثل‌ عکس‌)، توشیح‌ کردن‌.
Autographic نوشته‌ شده‌ با دست‌ خود مصنف‌، مربوط‌ به‌ ثبات‌ خودکار.
Autohypnosis هیپنوتیزم‌ خود.
Autoloading باری‌ نیم‌ خودکار.
Autologous مشتق‌ از خود.
Autolysis هضم‌ یا گوارش‌ خود بخود.
Automat دستگاه‌ خودکاری‌ که‌ پس‌ از انداختن‌ سکه‌ای‌ درون‌ ان‌ غذا
Automat یا مشروبی‌ را خارج‌ میکند.
Automata ماشینها، ماشینهای‌ خودکار.
Automata Theory نظ‌ریه‌ ماشینها.
Automate بصورت‌ خودکار دراوردن‌، بط‌ور خودکار عمل‌ کردن‌،
Automate خودکار بودن‌.
Automate خود کار کردن‌.
Automatic دستگاه‌ خودکار، خودکار، مربوط‌ به‌ ماشینهای‌ خودکار،
Automatic غیر ارادی‌.
Automatic خودکار.
Automatic Programming برنامه‌ نویسی‌ خودکار.
Automatic Check مقابله‌ خودکار.
Automatic Coing برنامه‌ نویسی‌ خودکار.
Automatic Computer کامپیوتر خودکار.
Automatic Control کنترل‌ خودکار.
Automatic Exchange رد و بدل‌ کننده‌ خودکار.
Automatic Pilot دستگاه‌ خودکار هدایت‌ کشتی‌ و هواپیما.
Automatic Testing ازمایش‌ خودکار.
Automatic Timer زمان‌ سنج‌ خودکار.
Automatic Typesetting حروف‌ چینی‌ خودکار.
Automatically خودبخود، بط‌ور خودکار، بط‌ور غیرارادی‌.
Automatically خودبخود، بصورت‌ خودکار.
Automaticity خودکاری‌، خودبخودی‌.
Automation کنترل‌ و هدایت‌ دستگاهی‌ بط‌ور خودکار، دستگاه‌ تنظ‌یم‌
Automation خودکار.
Automation خودکاری‌.
Automatism حرکت‌ خودبخود، حرکت‌ غیرارادی‌، کار عادی‌ و بدون‌ فکر،
Automatism بط‌ور خودکار، حالت‌ خودکاری‌.
Automatization خودکاری‌، حرکت‌ غیر ارادی‌، حالت‌ خودکار.
Automatize خودکار کردن‌، کسی‌ را بی‌ اراده‌ الت‌ دست‌ کردن‌.
Automaton ادم‌ مکانیکی‌، ماشینی‌ که‌ کارهای‌ انسان‌ را میکند،
Automaton (مج.) ادم‌ بی‌ اراده‌، الت‌ دست‌.
Automaton ماشین‌، ماشین‌ خودکار.
Automobile خودرو، اتومبیل‌، ماشین‌ متحرک‌ خودکار، ماشین‌ خودرو،
Automobile اتومبیل‌ راندن‌، اتومبیل‌سوار شدن‌.
Automotive خودرو، مربوط‌ به‌ وسایل‌ نقلیه‌ خودرو.
Autonomic مستقل‌، خودمختار، (زیست‌ شناسی‌) ارادی‌، عمدی‌، (گ.ش‌.)
Autonomic خودبخود، (تش‌.) منسوب‌به‌ دستگاه‌ عصبی‌ خودکار.
Autonomic Nervous System (تش‌.) دستگاه‌ عصبی‌ نباتی‌ (سیستم‌ سمپاتیک‌ و
Autonomic Nervous System پاراسمپاتیک‌).
Autonomist ط‌رفدار استقلال‌ داخلی‌، ط‌رفدار خودمختاری‌.
Autonomous دارای‌ حکومت‌ مستقل‌، خودمختار، (زیست‌ شناسی‌) دارای‌
Autonomous زندگی‌ مستقل‌، (گ‌.ش‌.) خودکاربط‌ور غیر ارادی‌، (ر.ش‌.)
Autonomous واحد کنترل‌ داخلی‌.
Autonomous خودگردان‌.
Autonomously بصورت‌ خودگردان‌.
Autonomy استقلال‌ داخلی‌، خودمختاری‌، حاکمیت‌ ملی‌ مبنی‌ براستقلال‌
Autonomy اقتصادی‌ و سیاسی‌.
Autonomy خودگرانی‌.
Autopsy کالبد شکافی‌، (مج.) تشریح‌ مرده‌، تشریح‌ نسج‌ مرده‌
Autopsy (درمقابل‌ yspoib).
Autosexing دارای‌ صفات‌ جنسی‌ مغایر با نوع‌ خود (هنگام‌ تولد).
Autosomal مربوط‌ به‌ کرموسوم‌ غیر جنسی‌، غیر جنسی‌.
Autosome رنگینتن‌ غیر جنسی‌.
Autosuggestion تلقین‌ بنفس‌، القاء بنفس‌.
Autotelic هنر بخاط‌ر هنر، دارای‌ عزم‌ پنهانی‌، دارای‌ قصد درونی‌.
Autotomic متقاط‌ع‌ بط‌ور خودبخود، وابسته‌ به‌ تقسیم‌ خودبخود.
Autotomize تقسیم‌ خودبخود کردن‌، انفصال‌ خودبخود پیداکردن‌ (در
Autotomize مورد اعضاء مختلف‌ بدن‌).
Autotomous متقاط‌ع‌ بط‌ور خودبخود، وابسته‌ به‌ تقسیم‌ خودبخود.
Autotomy (زیست‌ شناسی‌) تقسیم‌ خودبخود، انفصال‌ خودبخود دست‌ یا
Autotomy پا یا عضو حیوان‌ از بدن‌، خودبری‌.
Autotransformer خود مبدل‌.
Autotroph خودخوار، خودخواری‌، قابل‌ تغذیه‌ خودبخود.
Autotype elimiscaf، سوادعین‌، چاپ‌ خودکار.
Autumn پاییز، خزان‌، برگ‌ ریزان‌، زمان‌ رسیدن‌ و نزول‌ چیزی‌،
Autumn دوران‌ کمال‌، اخرین‌ قسمت‌، سومین‌ دوره‌زندگی‌، زردی‌.
Autumnal پاییزی‌.
Auxesis (زیست‌ شناسی‌) رشد توام‌ با عدم‌ تقسیم‌ یاخته‌، تفصیل‌،
Auxesis بسط‌، تقویت‌، افزایش‌، مبالغه‌.
Auxiliary معین‌، کمک‌ دهنده‌، امدادی‌، کمکی‌.
Auxiliary کمکی‌.
Auxiliary Equipment تجهیزات‌ کمکی‌.
Auxiliary Memory حافظ‌ کمکی‌.
Auxiliary Operatich عمل‌ کمکی‌.
Auxiliary Storage انبار کمکی‌.
Auxin هورمون‌ گیاهی‌.
Auyomated خودکار شده‌، خودکار.
Avail سودمند بودن‌، بدرد خوردن‌، دارای‌ ارزش‌ بودن‌، در
Avail دسترس‌ واقع‌ شدن‌، فایده‌ بخشیدن‌، سود، فایده‌، استفاده‌،
Avail کمک‌، ارزش‌.
Availability قابلیت‌ استفاده‌، چیز مفید و سودمند، شخص‌ مفید،
Availability دسترسی‌، فراهمی‌.
Available دردسترس‌، فراهم‌، قابل‌ استفاده‌، سودمند، موجود.
Available دسترس‌ پذیر.
Availablity دسترس‌ پذیری‌.
Avalanche بهمن‌، نزول‌ ناگهانی‌ و عظ‌یم‌ هر چیزی‌، بشکل‌ بهمن‌ فرود
Avalanche امدن‌.
Avalanche بهمن‌.
Avant Garde پیشرو و موجد (سبک‌ و ط‌ریقه‌ هنری‌).
Avarice زیاده‌جویی‌، از، حرص‌، ط‌مع‌.
Avaricious حریص‌، ازمند، ط‌ماع‌، زیاده‌جو.
Avast (د.ن‌.- بصورت‌ امر) ایست‌، توقف‌ کنید.
Avaunt دستور اخراج‌، برو.
Ave بدرود، خداحافظ‌، سلام‌، خدا نگهدار.
Avenge کینه‌ جویی‌ کردن‌ (از)، تلافی‌ کردن‌، انتقام‌ کشیدن‌ (از)،
Avenge دادگیری‌ کردن‌، خونخواهی‌ کردن‌.
Avenger کین‌ خواه‌، خونخواه‌، دادگیر، انتقام‌ جو.
Avens (گ‌.ش‌.) علف‌ مبارک‌ از تیره‌ گل‌ سرخیان‌.
Avenuse خیابان‌، راه‌، خیابان‌ وسیع‌، راهرو باغ‌.
Aver از روی‌ یقین‌ گفتن‌، بط‌ور قط‌ع‌ اظ‌هار داشتن‌، اثبات‌
Aver کردن‌، تصدیق‌ کردن‌، بحق‌ دانستن‌.
Average معدل‌، حد وسط‌، میانه‌، متوسط‌، درجه‌ عادی‌، میانگین‌،
Average حد وسط‌ (چیزیرا) پیدا کردن‌، میانه‌ قرار دادن‌،
Average میانگین‌ گرفتن‌، رویهمرفته‌، بالغ‌ شدن‌.
Average متوسط‌.
Average Seek Time مدت‌ متوسط‌ جستجو.
Averment اظ‌هار قط‌عی‌ یا مثبت‌، اظ‌هار محض‌، ادعا، بیان‌.
Avernus مناط‌ق‌ جهنمی‌، جهنم‌.
Averse بیزار، مخالف‌، متنفر، برخلاف‌ میل‌.
Aversion بیزاری‌، نفرت‌، مخالفت‌، ناسازگاری‌، مغایرت‌.
Avert برگرداندن‌، گردانیدن‌، دفع‌ کردن‌، گذراندن‌، بیزار
Avert کردن‌، بیگانه‌ کردن‌، منحرف‌ کردن‌.
Avesta اوستا، کتاب‌ زرتشت‌.
Avestan زبان‌ اوستایی‌، زبان‌ باستانی‌ ایران‌.
Avgas بنزین‌ هواپیما، سوخت‌ ط‌یاره‌.
Avian وابسته‌ به‌ مرغان‌، مرغی‌.
Avianize ضعیف‌ کردن‌ ویروس‌ بعلت‌ کشت‌ مکرر در جنین‌ جوجه‌.
Aviarist کسی‌ که‌ مرغداری‌ میکند، متصدی‌ مرغان‌.
Aviary لانه‌ مرغ‌، مرغدانی‌، محل‌ پرندگان‌.
Aviate هواپیمایی‌ کردن‌، پرواز کردن‌.
Aviation هواپیمایی‌، هوانوردی‌.
Aviator هوانورد، خلبان‌.
Aviculture پرورش‌ مرغ‌، تربیت‌ مرغ‌، مرغداری‌.
Aviculturist پرورنده‌ مرغ‌.
Avid حریص‌، ازمند، مشتاق‌، ارزومند، متمایل‌.
Avidity اشتیاق‌، از، حرص‌، ازمندی‌، پرخوری‌، ط‌مع‌.
Avifauna کلیه‌ مرغان‌ یک‌ سرزمین‌، پرندگان‌ یک‌ ناحیه‌.
Avigation هوانوردی‌، فن‌ هدایت‌ هواپیما.
Avionic مربوط‌ به‌ دستگاههای‌ خودکار هواپیما.
Avionics فن‌ استفاده‌ از دستگاههای‌ الکتریکی‌ و خودکار در
Avionics هوانوردی‌ و نجوم‌.
Avirulent غیر بیماریزا، بدون‌ شدت‌.
Avitaminosis (ط‌ب‌) کمبود ویتامینها در بدن‌.
Avocado نوعی‌ میوه‌ شبیه‌ انبه‌ یا گلابی‌ بزرگ‌، اوکادو.
Avocation کار فرعی‌، کار جزیی‌، مشغولیت‌، سرگرمی‌، کار، حرفه‌،
Avocation کسب‌.
Avocational وابسته‌ بکار فرعی‌.
Avocet (ج‌.ش‌.) نوعی‌ مرغ‌ دراز پا(مثل‌ مرغ‌ ماهیخوار).
Avoid دوری‌ کردن‌ از، احتراز کردن‌، اجتناب‌ کردن‌، ط‌فره‌ رفتن‌
Avoid از، (حق.) الغاء کردن‌، موقوف‌ کردن‌.
Avoidance پرهیز، اجتناب‌، کناره‌گیری‌، احتراز، ط‌فره‌.
Avoirdupois اشیاء و اجناسی‌ که‌ با توزین‌ فروخته‌ میشوند، مقیاس‌
Avoirdupois وزن‌ اجناس‌ سنگین‌، سنگینی‌، وزن‌.
Avoirdupois Weight اوزان‌ و مقیاسات‌ اجناس‌.
Avouch اشکارا گفتن‌، اقرار کردن‌، اط‌مینان‌ دادن‌، تضمین‌ کردن‌،
Avouch مستقر ساختن‌، مقرر داشتن‌، تصدیق‌ و تایید کردن‌،
Avouch تثبیت‌ کردن‌.
Avouchment اقرار، تصدیق‌، اظ‌هار.
Avow نذر، پیمان‌، عهد، قول‌، شرط‌، تعیین‌، عزم‌، تصمیم‌، نذر
Avow کردن‌، قسم‌ خوردن‌، وقف‌کردن‌.
Avowal اعتراف‌، اظ‌هار اشکار، اظ‌هار و اقرار علنی‌.
Avowed پذیرفته‌، اعتراف‌ شده‌.
Avowedly معترفا.
Avulse از جا کندن‌، کشیدن‌.
Avulsion (حق.) جدا شدن‌ زمینی‌ از یک‌ ملک‌ و پیوستن‌ بملک‌ دیگر
Avulsion در نتیجه‌ سیل‌ یا تغییر مسیررودخانه‌.
Avuncular مربوط‌ بدایی‌، مانند دایی‌، (به‌ شوخی‌) ط‌رف‌، مرتهن‌
Avuncular یاگروگیر.
Await منتظ‌ر بودن‌، منتظ‌ر شدن‌، انتظ‌ار داشتن‌، ملازم‌ کسی‌
Await بودن‌، در کمین‌ (کسی‌) نشستن‌.
Awake بیدار شدن‌، بیدار ماندن‌، بیدار کردن‌، بیدار.
Awaken بیدار کردن‌، بیدار شدن‌.
Awakener بیدار کننده‌.
Award جایزه‌، رای‌، مقرر داشتن‌، اعط‌ا کردن‌، سپردن‌، امانت‌
Award گذاردن‌.
Awardable قابل‌ اعط‌اء.
Awarder اعط‌اء کننده‌.
Aware اگاه‌، باخبر، بااط‌لاع‌، ملتفت‌، مواظ‌ب‌.
Awareness اگاهی‌، اط‌لاع‌، هشیاری‌.
Awash مماس‌ با سط‌ح‌ اب‌، سرگردان‌ بر روی‌ امواج‌ دریا، لبریز.
Away کنار، یکسو، بیک‌ ط‌رف‌، دوراز، خارج‌، بیرون‌ از، غایب‌،
Away درسفر، بیدرنگ‌، پیوسته‌، بط‌ور پیوسته‌، متصلا، مرتبا،
Away از انجا، از ان‌ زمان‌، پس‌ از ان‌، بعد، از انروی‌،
Away غایب‌، رفته‌، بیرون‌، دورافتاده‌، دور، فاصله‌دار،
Away ناجور، متفاوت‌.
Awe هیبت‌، ترس‌ (امیخته‌ با احترام‌)، وحشت‌، بیم‌، هیبت‌
Awe دادن‌، ترساندن‌.
Aweary (deiraew=) خسته‌.
Aweather در جهت‌ باد، در جهت‌ وزش‌ باد.
Aweigh (د.ن‌.) تازه‌ لنگر برداشته‌، دارای‌ لنگر اویزان‌.
Awesome مایه‌ هیبت‌ یا حرمت‌، پر از ترس‌ و بیم‌، حاکی‌ از ترس‌،
Awesome ناشی‌ از بیم‌، وحشت‌ اور، ترس‌ اور.
Awestricken وحشت‌ زده‌، خوف‌ زده‌.
Awestruck وحشت‌ زده‌، خوف‌ زده‌.
Awful مهیب‌ یا ترسناک‌، ترس‌، عظ‌مت‌.
Awhile اندکی‌، مدتی‌، یک‌ چندی‌.
Awhirl گردابی‌، گردبادی‌.
Awkward خامکار، زشت‌، بی‌ لط‌افت‌، ناشی‌، سرهم‌ بند، غیر
Awkward استادانه‌.
Awl درفش‌، سوراخ‌ کن‌.
Awl Shaped بشکل‌ درفش‌، (گ‌.ش‌.) درفشی‌.
Awless بی‌ وحشت‌، بدون‌ بیم‌.
Awn (گ‌.ش‌.) داسه‌ (خار سر جو و گندم‌)، ریشک‌، (ج‌.ش‌.) الت‌
Awn مذکر بعضی‌ از جانوران‌ خزنده‌و کرمها.
Awning سایبان‌ کرباسی‌، ساباط‌، پناه‌، پناهگاه‌، حفاظ‌.
Awol مخفف‌ کلمات‌ evael tuohtiw tnesba (درنظ‌ام‌) غایب‌
Awol بدون‌ اجازه‌.
Awry منحرف‌، غلط‌، کج‌، چپ‌ چپ‌، بدشکل‌، بط‌ور مایل‌، زشت‌.
Ax تبر، تیشه‌، تبر دو دم‌، تبرزین‌، با تبر قط‌ع‌ کردن‌ یا
Ax بریدن‌.
Axe تبر، تیشه‌، تبر دو دم‌، تبرزین‌، با تبر قط‌ع‌ کردن‌ یا
Axe بریدن‌.
Axial محوری‌.
Axil (گ‌.ش‌.) گوشه‌ یا زاویه‌ بین‌ شاخه‌ یا برگ‌ با محوری‌ که‌
Axil از ان‌ منشعب‌ میشود.
Axile (گ‌.ش‌.) محوری‌، واقع‌ در محور.
Axillar زیربغلی‌، مربوط‌ به‌ زیر بغل‌، از بغل‌ روینده‌.
Axillary (تش‌.) بغلی‌، زیر بغلی‌، (گ‌.ش‌.) واقع‌ شده‌ یا روییده‌
Axillary در بغل‌ یا گوشه‌.
Axiological وابسته‌ به‌ ارزش‌ ها یا علم‌ ارزش‌ ها، مبحث‌ نوامیس‌
Axiological اخلاقی‌.
Axiology علم‌ ارزش‌ یا خواص‌ و نوامیس‌ ذاتی‌ اجسام‌، علم‌ ارزش‌ ها،
Axiology ارزش‌ شناسی‌.
Axiom حقیقت‌ اشکار، قضیه‌ حقیقی‌، حقیقت‌ متعارفه‌، بدیهیات‌،
Axiom قاعده‌ کلی‌، اصل‌ عمومی‌، پند، اندرز.
Axiom اصل‌، اصل‌ موضوعه‌.
Axiomatic بدیهی‌، حاوی‌ پند یا گفته‌ های‌ اخلاقی‌.
Axis محور، قط‌ب‌، محور تقارن‌، مهره‌ اسه‌.
Axis محور چرخ‌، میله‌.
Axle محور، چرخ‌، میله‌، اسه‌.
Axle محور.
Axletree میله‌ میان‌ دو چرخ‌.
Ay (eya=) همیشه‌، ابد، برای‌ همیشه‌، اه‌، افسوس‌.
Aye (ya=) بله‌، اری‌، رای‌ مثبت‌.
Azalea (گ‌.ش‌.) اچالید، نوعی‌ بوته‌ از جنس‌ خلنگ‌ (aecacire)،
Azalea گیاه‌ ازالیه‌.
Azimuth (نج.) قوس‌ افقی‌ در جهت‌ گردش‌ عقربه‌ ساعت‌ واقع‌ بین‌
Azimuth نقط‌ه‌ ثابتی‌، (نج.) نقط‌ه‌ جنوب‌، (د.ن‌.) نقط‌ه‌ شمال‌،
Azimuth دایره‌ قائمی‌ که‌ از مرکز جسم‌ عبور میکند، ازیموت‌
Azimuth ستاره‌، السمت‌، سمت‌.
Azoic فاقد نشان‌ زندگی‌، خالی‌ از حیات‌، (ز.ش‌.) دوران‌ ماقبل‌
Azoic تاریخ‌، بی‌ زیوی‌.
Azoth جیوه‌ که‌ کیمیاگران‌ قدیم‌ انرا ماده‌ اصلی‌ فلزات‌
Azoth میدانستند، جیوه‌، علاج‌ کلیه‌ دردها.
Azotic دارای‌ ازت‌، وابسته‌ به‌ نیتروژن‌ ازت‌ دار.
Azure لاجورد، رنگ‌ نیل‌، اسمان‌ نیلگون‌، لاجوردی‌، سنگ‌ لاجورد.
Azygos فرد، ط‌اق‌، تک‌، بی‌ جفت‌.
Azygous فرد، ط‌اق‌، تک‌، بی‌ جفت‌.
a - scan الکترونیک : ارائهA
a 20 rial note اسکناس ¹ 2ریالى
a 4 years چهار ساله ،در 4 سالگى
a 6 seater گردونه شش نفره ،اتومبیل یا هواپیمایى که 6 تن را جاى دهد
a accompulished جامع کمالات
a acean اقیانوس منجمد جنوبى
a acid جوهر سرکه
a act قانون اقامت بیگانگان
a adjective صفت مستقیم ،فرع اسم
a ammonia محلول امونیا،امونیاک
a ammoniae محلول امونیا،امونیاک
a and a بارها،چندین بار،مکر ر،دوباره وسه باره
a and principal وکیل وموکل
a angles گوشه هاى متبادل ،زوایاى متبادل
a at law وکیل عمومى
a at once ناگهان ،یکمرتبه ،غفله
a australis نور یا فجر جنوبى ،شفق جنوبى
a bad egg ادم بى وجود
a bad loser (ادم ) بد قمار
a bad lot ادم بیشرف ،یا شریر
a bad shot حدس نادرست ،حدس غلط
a ball is round توپ گرد( یا کروى ) است
a bar to progress مانع پیشرفت یاترقى
a bare subsistence (وسیله ) سد رمق ،بخورونمیر،سد جو
a barometer هواسنج فلزى
a batch up letters یک دسته کاغذ خیساندن درمحلول قلیایى
a battery (u.s.a) الکترونیک : باترىA
a bean pod نیام باقلا،پوست برونى باقلا
a bearings نشانهاى خانوادگى
a beauty parlour سالون زیبایى
a behaviour رفتارخشن یاناهنجار
a bell pull دسته یا ریسمان زنگ
a between two languages نزدیکى وشباهت دوزبان بایکدیگر
a bicycle ride دوچرخه سوارى
a participial phrase عبارتى که بر وجه وصفى بنامیشودچون دوعبارت زیرین که باحروف معمولى است
a parturient woman زن زائو
a pass on a railway پروانه مسافرت باراه اهن
a pat on the back نوازش بازدن دست بر پشت کسى
a patch of wheat پارچه اى از زمین که گندم دران کاشته شده است
a patriotic spirit in to them (کم کم ) روح میهن پرستى را در ایشان تزیق کرد
a pay telephone تلفن عمومى که داراى سوراخ یا اسباب ویژه ایست که دران پول میاندازند
a payment پرداخت مساعده
a peck of troubles رنج فراوان
a pectinate medicine داروى سینه ،علاج سینه
a pectoris سینه درد
a peg leg پاى چوبى
a penful of ink یک قلم مرکب ،مرکب بقدریک قلم
a penny for your thoughts صد دینار بگیربگو توى چه فکرى هستى
a penny the worse یک خرده بدتر
a peppercorn rent اجازه رسمى ،اجازه بسیار کم
a perennial stream رودى که درسرتاسر سال روان است ،رودخانه چهار فصل
a perfect flower گل کامل ،گلى که عده کامل حلقه هارادارا باشد
a perpendicular line خط عمودى ،عمود
a person exercising lien حابسقانون ـ فقه : کسى که از حق حبس استفاده مى کند
a person of experience شخص کارازموده
a person of few words ادم کم حرف
a person related قانون ـ فقه : to another within the forbidden degreesمحرم
a person who assists acting as watchman the principal offender in muharaba byقانون ـ فقه : طلیع در جرم محاربه
a perticle of sense ذره اى حس یاهوش
a pet animal حیوان دست اموز
a pet name نام خودمانى ،اسمى که خودمانى بودن و دوستى رامیرساند
a petraea حجاز
a physical fact یک امرمسلم فیزیکى
a pictorial style شیوه اى از نویسندگى که مطلب رامانندعکس نمودارسازد
a picture without tone عکس بى حالت
a picturesque scenery منظره زیبایى که شایسته نقاشى یا عکس بردارى باشد
a piebald horse اسب ابلق
a piece of one's mind سخن رک ،اظهار عقیده رک ،انتقاد،سرزنش
a piece of ordnance (یک ) توپ
a pillar of stone ستون سنگى
a pinch of snuff اندکى انفیه که دریک وهله به بینى کشیده میشود
a pitcher with a spout افتابه ،لوله پین ،لوله هین
a piteous face یک سیماى رقت اور
a pivotal question موضوع اساسى
a plane surface سطح هموار،رویه هموار
a plea for help در خواست کمک
a plicate leaf برگ چین دار
a plural noun اسمى که در صیغه جمع است اسمى که همیشه بصورت جمع گفته میشود
a pocket knife چاقوى جیبى
a pocket of money یک جیب پراز پول
a poet of merit شاعر بلندپایه ،شاعر عالى قدر
a poetical family یک خانواده شاعر
a porridge of wheat and meat هلیم
a posse of policemen یک دسته پاسبان
a possessive pronoun ضمیر ملکى
a post obitbond سندى که پرداخت پول ان موکول است بمرگ کسى که وام گیرنده... بردن ازاودارد
a posteriori باپى بردن از،معلول بعلت ،قیاسى
a posteriors reasoning برهان لمى
a postgraduate sudy درسى که کسى پس از فارغ التحصیل شدن بخواند
a postmortem examination معاینه پس از مرگ
a postprandial oratory سخن رانى پس از ناهار
a pot of honey یک ظرف یا یک کوزه عسل
a pot of wine یک کوزه مى
a potato peeler سیب زمینى پوست کن
a potent توانا،همه چیزتوان ،قادرمطلق
a power of work کارزیاد
a powerful قادرمطلق ،توانا،همه چیزتوان
a practising doctor پزشکى که دست بکار طبابت است
a predicative adjective صفت مسندى ،صفت غیر مستقیم
a predominant quality یک صفت برجسته یا غالب
a premeditated action کاریکه از پیش اندیشه انرا کرده باشند
a preparatory school اموزشگاه تهیه
a presage of evil نشانه بدى ،فال بد
a presence هیبت ،سطوت
a present help کمک موجود یا حاضر،کمک موثر
a press for olives etc دستگاه روغن گیرى یاعصارى ،معصر
a press of people گروهى از مردم ،ازدحام
a pressure فشارهوایاجو
a pretence to merit دعوى شایستگى
a preventive medicine داروى جلو گیرى
a prey to fire طعمه اتش( یا حریق)
a prey to various diseases دستخوش ناخوشى هاى گوناگون
a price بهاى متوسط
a primary school دبستان ،اموزشگاه ایتدائى
a prior discovery یک اکتشاف قبلى
a private bill لایحه اى که مربوط بشخص یا اشخاصى باشد و بس
a private company شرکتى که سهام ان در دسترس عموم گذاشته نشده است
a private letter نامه خصوصى
a private person کسیکه داراى کار ازاد است
a private road شارع خاص ،راه خصوصى
a private room اطاق خلوت ،اطاق خصوصى
a private school اموزشگاه ملى
a privative term لفظ یا کلمه سالبه
a privy chamber اطاق خلوت ،خلوتگاه
a privy meeting انجمن نهانى یا خصوصى
a procession of mourners دسته عزاداران
a productive labourer کارگرى که کارش سودمندو ارزش دارد
a productive writer نویسنده اى که تالیفات یا نوشته هاى بسیاربیرون میدهد
a professed chemist شیمى دانى که ادعاى شایستگى و قابلیت در علم خود مى کند
a professed jew یهودى اى مه دین خودرا پوشیده نمیدارد،یهودى بى حاشا
a professed monk راهبى که نذر کرده یا سوگند خورده است که در مسلک خود پایداربماند
a professional musician کسیکه شاز زدن را پیشه خود سازد،ساز زن رسمى
a professional politician کسیکه سیاست رابراى پول دراوردن پیشه خودسازد،سیاست باز
a bidder بازرگانى : پیشنهاد دهنده
a bide with us بامابمان
a big pot شخص مهم یا با نفوذ
a bill note or draft قبض مبادله اى ،برات مبادله ایى
a bit cold یک کمى سرد
a bit of a coward یک خرده ترسو
a bit of muslin دختر،زن جوان
a blade of grass یک پرکاه
a blow on the head توسرى ،بام
a blow with the f. (ضربت با )مشت
a blow with the fist مشت
a boat کشتى خبرگزار
a body of soldiers دسته سربازان
a bole گل ارمنى
a bomb proof building عمارتى که بمب بدان کارگر نباشد
a bone rides یک تیکه از استخوان( شکسته ) روى تیکه دیگر ان مى افتد
a bookbinder's press قید
a borealis شفق شمالى ،نوریافجرشمالى
a botanist can tell you that هر گیاه شناسى مى توانداین رابه شمابگوید
a bounteous بخشنده کل ،فیاض مطلق
a bountiful بخشنده کل ،فیاض مطلق
a bout one's ear's پشت گوش کسى
a bove named نام برده در بالا
a bove par باصرف
a bove price بى قیمت ،بسیار گرانبها
a bove two hundred بیش از...
a box on the ear سیلى ،طپانچه
a brandish of sword تیغ افشانى
a breath of fresh air نسیم خنک
a breech loader تفنگ ته پر
a breech loading gun تفنگ ته پر
a bright boy بچه زرنگ و زیرک
a bright day روز روشن ،روز افتابى
a brisk market بازار رواج یا رایج
a bronge or gold الومینیوم مسبار
a bud is a possible flower غنچه ممکن است گل شود
a building of smallscale عمارت کوچک
a bullet proof automobile اتوموبیلى که گلوله بدان کارگر نباشد
a bunch of keys یک دسته کلید
a bundle of papers یک مشت کاغذ
a burst of app lawse هلهله بى اختیار
a calamity befell him مصیبتى برایش رخ داده
a camel's saddle جهاز شتر
a canal لوله هاضمه
a carriage and pair درشکه دو اسبه ،درشکه با یک جفت اسب
a case paw پنجه گربه ،پاى گربه
a cast at dice ریختن یا انداختن طاس
a cat گربه براق
a certain person یک شخصى
a change for the worse تبدیل به بدتر
a charitable institution بنگاه خیریه
a chemical preparation یک ترکیب شیمیایى
a chemical process یک عمل شیمیایى ،یک رویدادشیمیایى
a cheque for (the sum of) قانون ـ فقه : چکى به مبلغ
a chingly دردناکانه ،بطور دردناک
a chlamydeous بى پوشش ،برهنه ،بى برگ
a choice from divergent juristic opinions،حق اختیاریکى ازدوشققانون ـ فقه : تخیر
a circle مدارقطب شمال
a claim on someone قانون ـ فقه : ادعا بر علیه کسى
a clean shave تراش پاکیزه ،اصلاح تمیز
a coffee mill اسیاب قهوه ،قهوه سا
a colouring matter چیز یا ماده رنگى
a comfits نقل بادیان
a comfortable seat جاى راحت
a comic scene یک پرده خنده دار براى تنوع یا رفع خستگى
a common method قانون ـ فقه : of separation a wife Arabs before Islamظهار
a compound sentence جمله مرکب
a comptex sentence جمله مخلوط
a conceited pup جوان خود بین و باد درسر
a confession اعتراف سرگوشى
a conquering جهانگیر،گیتى ستان
a consensual divorce قانون ـ فقه : when both sides desire separationطلاق مبارات
a contract of sale کالى به کالىقانون ـ فقه : بیع کالى به کالى
a contract قانون ـ فقه : مزارعه
a copy is missing یک نسخه ان کم است ،یک نسخه اش نیست
a corduray road جاده باتلاقى که کنده هاى درخت را بطور اریب قرار داده و در ان مى چینند
a cotton pod غوزه پنبه
a council شوراى جنگى دولت اطریش
a cquired taste ذوق اکتسابى
a crack jaw word کلمه ایى که تلفظ ان مشکل باشد
a ctesiphon fish ماهى که پولکها یا دندانهاى ان مانند دندانه هاى شانه باشد
a cting بازیگرى( در نمایش)
a current current a حساب جارى
a custom shoe maker کفشدوز سفارشى دوز
a cut above یک درجه یا مرحله بالاتر
a cutting remark سخن برخورنده ،طعنه
a d. account جرح مفصل یا بلند بالا
a d. adjective صفت مبهم فردى
a d. copy نسخه دوم
a d. ewe میشى از گله گرفته شده است
a d. flower گل نازک یا ظریف
a d. fowl مرغ تو خالى کرده
a d. game بازیى که هیچیک از دو طرف ان نه میبرد و نه میبازد
a d. in accounts اختلاف یا اشتباه حساب
a d. in the chin چاه زنخدان
a d. lie دروغ فاحش
a d. noun اسم تصغیر،مصغر
a d. nut گردوى پوک ،جوز بى مغز
a d. of a fellow ادم بد یا شیطان
a d. of arrows چندین تیر که باهم اندازند
a d. of coal لایه یا ذخیره ذغال سنگ
a d. of fish خوراک ماهى
a d. of knives دوازده چاقو
a d. of snow توده برف باد اورده
a d. of water جرعه ایى اب
a d. old man پیرزال ،فرتوت
a d. old woman پیرزن عجوزه
a d. on a bank حواله ببانک
a d. on old books فروشنده کتابهاى کهنه
a d. otheist کافر مطلق
a d. poison زهر کشنده یا مهلک
a d. policeman کاراگاه
a d. pronoun ضمیر مبهم فردى
a d. proof دلیل مثبت ،برهان
a d. receipt رسید در دو نسخه
a d. statement صورت ریز یا مفصل
a day after the fair دیر،از موقع گذشته
a day's grace یک روز مهلت
a dead lift زور بیخود،کوشش بیهوده
a dealer in specialties فروشنده کالاهاى ویژه یا داروهاى اختصاصى
a death the doctor نوش دارو پس از مرگ سهراب ،رسیدن دکتر پس از مرگ بیمار
a deceased قانون ـ فقه : مورث
a deep reader شخص بسیار خوان ،خرخوان
a deep shelf طاقچه پهن یا تودار
a deep sigh اه سرد،اه از ته دل
a deep thinker شخص فکور
a deep well چاه گود،چاه عمیق
a defctive verb فعل ناقص
a deliberative assembly مجلس شور،مجمع شور و تامل
a dential made قانون ـ فقه : انکار بعد از اقرار مسموع نیست
a desire ارزو،اشتیاق
a difficult nut to crack کار دشوار،مسئله دشوار،،کسیکه نمى توان حریف او شد یا با او جدال کرد
a director معاون
a discertionary opinion in breach قانون ـ فقه : استسحان
a division of the quran حزبقانون ـ فقه : بخشى از قران
a doctor's f. پایمزد،حق القدم ،حق ماینه
a does of physic یک خوراک مسهل
a dog fox روباه باز
a downcast look نگاه به پشت پا
a downward motion جنبش رو به پائین
a dumb creature جانور زبان بسته
a dyeing vat خمره رنگرزى
a embracing برهمه محیط
a enlightening جهانتاب ،برطرف کننده تاریکى جهل از همه جهان
a extraordinary سفیر کبیر
a f. a person a place کسیرا از رفتن بجایى بازداشتن
a f. aspect سیما یا قیافه زننده
a f. blow یک ضربت حسابى
a f. effort زور کم ،تقلاى اندک
a f. elephant سنگواره فیل ،فیل سنگواره شده
a f. of arrows تیرباران
a f. of cold احساس سرما
a f. tumour ورم لیفى
a f.answer پاسخ خوب یا مساعد
a f.baby بچه ضعیف
a f.child دختر
a f.dog سگ ماده
a f.lion شیر شرزه
a f.lord تیول دار،زعیم
a f.mind عقل ضعیف ،مغز ضعیف
a f.of epilepsy (حالت حمله)
a f.of fortune خوشبخت
a f.of infants کسیکه کودکان را در برابر مزد مقطوعى نگهدارى میکند
a f.of laughter قاه قاه خنده
a f.of revenue اجاره دار،درامدهاى مالیاتى
a f.of sandness حس غمگینى
a f.of stairs یک رشته پلیکان
a f.of tobacco مقدارى از توتون که یک چپق را پر کند
a f.plant گیاه ماده
a f.rate نرخ پنج پنس در یک لیره
a f.screw پیچ ماده
a f.simile تشبیه دور
a f.spirit جنى که فرمان جادوگرى را میبرد و الت اوست
a f.sprit تند خویى
a f.wind باد موافق ،باد ملایم
a faked report گزارش ساختگى یا جعلى
a far cry راه بسیار دور
a fast liver ادم خوش گذران
a fast sailer کشتى تندرو
a favorable opinion خوش گمانى ،حسن ظن
a fellix یمن
a felt hat کلاه نمدى
a female decendant of the prophet قانون ـ فقه : سیده
a ferer تیفوس ردى
a few books چند کتابى
a few went چندتایى رفتند
a fewdays back چند روز پیش
a fiery temper اتش مزاجى ،تندى ،تند خویى
a fifth of the net income خمسقانون ـ فقه : یک پنجم درامد
a fig far پیف ،اه ،به
a figures ارقام هندسى
a filthy mess کثافت کارى
a fine prospect دورنما یا چشم انداز زیبا
a fine weather هواى خوب ،روز افتابى
a fire party دسته یا هیئت اتش نشانان
a fishing net دام یا تور ماهى گیرى
a fit of nervers حالت عصبانى
a five pound note اسکناس 5 لیره اى
a flag half پرچم نیمه افراشته
a flame of anger ظهور خشم
a flaming passion خشم ،هیجان ،تاب وتب
a flash of lightning (روشنى ) برق
a flash of water ریزش یا جریان یا ترشح اب
a flash of wit بذله گویى ،شیرین کارى
a flat race غشه در زمین هموار
a flea in ones ear رنجیدگى ،رنجش ،بورشدگى
a fleet of 20 sail ناوگانى مرکب از ¹ 2کشتى( یا ¹ 2فروند کشتى)
a floum ourantium شربت بهارنارنج
a flower pot گلدان کوزه اى یا گلى
a flying bridge پل موقتى
a flying visit ملاقات سرپایى یا بشتاب
a foe to religion دشمن یا مخالف دین
a folding screen تجیر
a follower of the shia sect شیعىقانون ـ فقه : پیرو مذهب شیعه
a fool day با پى بردن ازعلت بمعلول بطریق استقرا
a fools day روز تفریح و حیله ،روز یکم اپریل
a for giveing بخشنده همه گناهان ،غفار
a for peace حامى صلح
a for مشتاق
a form the fact that قطع نظر از اینکه
a fortiori بطریق اولى ،بیشتر،بدلیل بالاتر
a fortis تیزاب
a four oaared boat کرجى چهار پارویى
a four oar کرجى چهار پارویى
a four stringed instrument سازچهارسیمه
a four wheeler گردونه چهارچرخه
a free pass بلیط مجانى
a french writer یک نویسنده فرانسوى
a frequent caller کسیکه همیشه جایى یابکسى سرمیزند
a frequent practice عادت معمول
a frequenter of gaming houses کسیکه جایش توى قمارخانه ها است
a friend of mine یکى از دوستان من ،کسى که با من دوست بود
a friend of yours یکى از دوستان شما
a friend to commerce پشتیبان بازرگانى ،مشوق تجارت
a from grace محروم ازتوفیق( الهى)
a frosty morning بامدادیخ بندان
a frosty weather یخ بندان ،هواى بسیارسرد
a full-dress debate مناظره درباره مطلب مهم
a full-dress dinner ناهار یاشام بالباس تمام رسمى
a full-dress rehearsal تمرین بازیگران بالباس کامل
a fund وجه موجود،وجه قابل استفاده
a furtive glance نگاه دزدانه
a gal on a horse back پوست رفتگى یازخم درپشت اسب
a game of chance بازى قمارى ،قمار
a game of swans دسته اى ازقوکه براى تفریح نگاه دارند
a gammon of bacon قسمت پایین دنده خوک که پاچه هم بدان ضمیمه باشد
a garnishee order حکم تامین خواسته ،حکم تامین مدعابه
a geological study یک بر رسى ازلحاظ زمین شناسى
a geometry هندسه تحلیلى
a gift of the substance قانون ـ فقه : هبه
a gift with a return قانون ـ فقه : هبه معوض
a gleam of hope پرتوامید،ذره اى امید
a goat مرغوز
a gold bar شمش طلا
a gold leaf زرورق
a gold watch ساعت طلا،ساعت زرین
a gone sensation احساس سستى
a good bargain خریدارزان
a good bearer درخت پربار
a good brand of flour یکجورارد خوب
a good deal مقدار( نسبته )زیادى
a good dresser خوب لباس پوش
a good excuse قانون ـ فقه : عذر موجه
a good kick توپ زدن خوب
a good laser (ادم ) خوش قمار
a good liver ادم پرهیزگار،ادم خوش گذران
a good manager ادم خانه دار یا صرفه جو
a good name نام نیک ،نیکنامى ،ابرو
a good penman (شخص ) خوش نویس
a good pennyworth سوداى خوب یا ارزان ،خرید ارزان
a good sailor کسى که درسفردریاسرگیجه یاحالت قى باودست نمیدهد
a gool d. بسى
a grain hutch صندوق یا تغار غله
a grave colour رنگ سنگین یا نجیب ،رنگ تیره
a great (orgood)many persons خیلى اشخاص ،بسیارى از اشخاص
a great d. مقدار زیادى ،یک مقدار زیاد
a great old man شخص بسیار بزرگ
a great trencherman ادم خوش خوراک یا پرخور
a green f. پرچین گیاهان سبز
a guiding رهنماى همه ،هادى کل
a guilty behaviour گناه کارى
a habitual d. شخص دائم الخمر
a habitual drunkard مست همیشگى ،مست دائم ،دائم الخمر
a habitual liar درغگوى معتاد،کسیکه عادتادروغ میگوید
a hacking cough سرفه خشک وکوتاه وزیاد
a hairy man مردپرمو
a hanging coan tenace سیماى افسرده
a hanging judge داورى که بدادن حکم اعدام خو گرفته است
a hanging matter موضوعى که منجربه اعدام شود
a happy chance تصادف خوب ،حسن تصادف ،خوشبختى
a happy laughter خنده ایى که نماینده خوشى باشد،خنده خوشى
a hard and fast rule قانون سخت ،قانون بى استثنا
a hard drinker زیادمشروب خور
a hard fact حقیقت ثابت ومسلم ،حقیقت بى چون وچرا
a hard nut to crack مسئله دشوار،ادم سخت
a hard row to hoe کاردشوار
a hard worker ادم سخت کارکن ،زحمت کش
a hardy annual گیاه یکساله که سال بسال تخم ان سبزمیشود
a hardy plant گیاه بادوام: گیاهى که درسراسرسال میتواند درهواى بازوازادبروید
a hart of ten گوزنى که شاخ هایش ده شاخه داشته باشد
a hasty marriage عروسى اى که باشتاب شده باشد،عروسى ازروى دست پاچگى
a he had gone پس ازانکه رفت ،رعدازرفتن او،همینکه رفت
a heap of stund توده اى از تن
a heart of stone دل چون سنگ ،سنگدلى
a heavenly body یک جرم اسمانى
a hell of a noise جنجال ،صداى زیاد
a hens زیره به کرمان بردن
a hewer of stone سنگ تراش ،سنگتراش
a hewer of wood هیزم شکن
a hidden treasure گنج ،دفینه
a high f. مرغ یاهواپیماى بلندپرواز
a high opinion حسن ظن
a high pressure engine ماشین پر فشار
a higher bid بازرگانى : پیشنهاد بهتر
a hilly place کوهستان
a him to do it ازاو خواهش کنید ان کار رابکند
a hima question ازاو چیزى بپرسید
a history تاریخ باستان ،تاریخ قدیم
a hordei ماوشعیر،اب جو
a horse new to the saddle اسبى که بزین اشنا نیست
a hours پس ازساعت معین کار
a house of ill f. فاحشه خانه
a house swarmed with flies خانه پر از مگس
a house with ten rooms با وجود = با
a hu man affair کارانسانى
a human creature ادم ،انسان
a humour مایع یارطوبت زلالى
a humped back پشت قوز،پشت خمیده
a hun dred books یکصد کتاب
a hunt for somethings جستجو براى چیزى
a hurried letter نامه اى که با شتاب نوشته شده باشد
a husky voice صداى خرخرى یا خشن
a hypodermic injection تزریق ( در )زیر پوست
a iamp چراغ بى سایه
a iknow انچه من مى دانم
a in fact privante a وکیل خصوصى
a in the wind روبه باد،بادخور،سراسیمه ،اشفته ،گیج
a ina روى همرفته
a iran ایران باستان
a jup full of water کوزه اى پرازاب
a kept mistress مترس خانگى ،زن نشانده
a kick at a person's backside اردنگ زدن
a kilting needle میل جوراب بافى ،میل بافندگى
a kind of animal یکجو رجانور،نوعى حیوان ،یک قسم جانور،قسمى حیوان
a kind of divorce husband usually the return of the dower, to the some kind of financial consideration, which is sought by the wife by offeringقانون ـ فقه : طلاق خلع
a kindly disposition خوى ملایم ،تمایل به مهربانى
a king without power پادشاه بى اقتدار
a knowing همه دان ،همه چیزدان ،عالم کل ،داناى مطلق
a ladder نردبان بلنداتش نشانى
a lame d. ادم ناتوان یا بى دست و پا
a land زمین بیگانه ،سرزمین اجنبى
a languages زبانهایى که بجاى تغییرات صرفى لغت هاى جداگانه دارند
a large proportion of قسمت زیادى از،مقدارزیادى از
a large province استان
a late dinner ناهار یا شامى که پس از موقع خود بخورند
a late f. درخت دیرگل
a late fruit میوه دیر رس
a late spring بهار عقب افتاده ،بهار که عقب است
a laughing matter موضوع خنده
a layer of rocks لایه یا چینه اى از خاره
a layerof fat یک لایه چربى ،ورقه اى از چربى
a leading religious authority قانون ـ فقه : امام
a leak in the treasury رخنه یا در رو در خزانه ،کمبود در خزانه
a lean year سال کمیابى ،خشکسالى
a lease of hounds سه لنگه تازى
a leaves برگهاى تک تک
a led captain کاسه لیس ،انگل ،مفت خور
a led horse اسب یدک ،کتل
a left handed screw پیچ چپ گرد
a left hand blow ضربت یا مشت با دست چپ
a legal process ابلاغ اوراق قانونى ،جریان قانونى
a legitimacy child بچه حلال زاده
a licensed satirist هجو نویس مجاز
a life of misery زندگى با بدبختى و نکبت
a limb of the sea شاخه یا بازویى از دریا
a limp collar یقه نرم ،یقه بى اهار
a line خط استوارى مغناطیسى
a lines سطرهاى یک درمیان ،بطورمتبادل
a lingering disease یک ناخوشى طول کشنده
a lingual study تحصیل زبان
a little bit of svger یک خرده قند
a little butter کمى کره ،قدرى کره
a little food satisfies me اندکى خوراک مرا سیر مى کند
a little rift within the lute مقدمه دیوانگى یا دعوا
a little کمى ،اندکى ،قدرى ،یک خرده
a live to pain حساس نسبت به درد
a loaf of bread یک( قرص ) نان
a loaf of sugar یک کله قند
a lone woman زن تک( بیوه یا شوهر نکرده)
a long article مقاله دراز،مقاله مفصل
a long way off بسیاردور
a longing for prsise اشتیاق ستایش
a loose fish ادم هرزه
a low pressure engine ماشین کم فشار
a lowering diet خوراک ضعیف کننده ،غذایى که حالت مزاجى شخص راپایین بیاورد
a lute is played by a quill عودرابازخمه اى ازپرمى نوازند
a luxurious life خوش گذرانى ،تنعم
a lyric poem غزل ،شعر غنایى
a lyric شعراحساساتى
a mad project طرح غیر معقول یا ابلهانه
a malady without a cure درد بى درمان
a male child پسر
a male descendant of the prophet قانون ـ فقه : سید
a male falcon قوش جره
a mam of money ادم پولدار
a mam of note مرد بزرگ یا برجسته
a man 1.50 metres tall مردى با یک مترونیم قد
a man named joseph مردى بنام یوسف ،مردى موسوم به یوسف
a man no account شخص بى اهمیت ،ادم بى وجود،ناکس
a man of a مردکار،مرد عمل
a man of dignified predence شخص با وجود
a man of fortune شخص چیزدار،ادم دولت مند
a man of good character قانون ـ فقه : عادل
a man of influence ادم با نفوذ
a man of initiative شخص مبتکر یا با قریحه
a man of iron ادم سخت ،ادم با عزم
a man of learning شخص دانشمند،شخص عالم
a man of mark شخص برجسته
a man of mind شخص با کله یا بافکر
a man of my size شخصى باندازه من
a man of no principle ادم بى مسلک ،کسیکه اخلاق و زندگى اورا هیچ اصولى نیست
a man of pleasing a ادم خوش برخوردیاخوش صحبت
a man of pleasure ادم خوش گذران
a man of polish مرد اراسته یا مهذب
a man of rank مرد صاحب نشان
a man of sense ادم با شعور
a man of that kidney اینجورمرد،مردى بدین خوى یاطبیعت
a man of your inches مردى بقامت شما
a man قانون ـ فقه : who has performed pilgrimage to Meccaحاجى
a manners اطوار،بخودبسته ،خودگرفتن ،ناز،استغنا
a mare with foal at foot مادیانى که کره زاییده است
a margin of hope امیدوارى کم ،رخنه ،امید
a marginal note حشو،یاد داشت ،در حاشیه
a marked difference تفاوت محسوس ،تفاوت معلوم
a martyr to gout اسیر نقرس ،دچار نقرس ،کشته نقرس
a mason's tools ابزار( هاى ) بنایى
a massive rock خاره بزرگ ،صخره عظیم
a masts دگلهاى عقب ،دیرک هاى پسین
a mat of hair دسته موى کرک شده
a material noun اسم جنس ،چون چوب
a matter of 10 years نزدیک ¹ 1سال ،یک ده سالى
a matter of fact امرمسلم یامحقق
a matter of indifference چیز بى اهمیت
a mean proportional واسطه هندسى
a median never بى میان ،بى میانى
a median عصب متوسط
a medicinal herb گیاه طبى
a menthae عرق نعناع
a meriful بخشنده کل ،رحمن ورحیم
a merry christmas یک کریسمس خوش
a mess of pottage یک خوراک شوربا،جرعه اى اش
a million pounder کسیکه یک میلیون لیره پول داشته باشد
a million pounds یک میلیون لیره
a minister of war کفیل وزارت جنگ
a mint of money یک خروار پول ،خروارها پول
a mite of a child یک بچه خرد،بچه کوچولو
a mitral valve دریچه دولختى
a modal legacy وصیت نامه اى که مواد و شرایطى راجع بطرزاجراى وصیت در ان باشد
a modal proposition قضزه شرطى
a model farm کشتزار نمونه
a modicum of food خوراک اندک ،بخور و نمیر
a mongrel between two things نه این نه ان ،هم این هم ان
a monophonous instrument الت موسیقى که در یک زمان بیش از یک صدا نمى دهد
a more هیچ دیگر
a morsel of food لقمه اى از خوراک
a mortal sin گناه بزرگ ،کبیره
a mortal wound زخم کارى ،زخم کشنده
a mosque قانون ـ فقه : مسجد
a mound on a grave توده خاک در روى گور
a mountainovs region ناحیه کوهستانى
a moutain slipe دامنه کوه ،سینه کش کوه ،راغ
a multiplicity of words سخنان بسیار
a musical instrument الت موسیقى ،ساز
a mute consonant حرف مصمتى که هنگام ادا کردن ان راه دم زدن بسته میشود
a mute حرف مصمتى که هنگام ادا کردن ان راه دم زدن بسته میشود
a muzcle عضله معده
a muzzle loader تفنگ سر پر
a narrow passage راه تنگ ،دهانه تنگ
a nebulous quality چگونگى غیر قابل وصف
a neck of land برزخ ،تیکه باریکى از زمین ،تریشه زمین
a neck of water تنگه ،تیکه باریکى از اب
a nest of drawers گنجه کشو دار،قفسه
a net ful of fish یک تور ماهى ،یک دام پر از ماهى
a new broom sweeps well هر اسیاب نوى یک قرقرى دارد
a new f. shoe کفش تازه زیره انداخته
a new hat کلاه نو
a new idea presents itself یک فکر تازه اى بنظر میرسد
a nice observer شخص باریک بین ،بیننده دقیق
a night prowler شبگرد،جانورى که درشب جستجوى شکار میکند
a nimble jest شوخى که بزرنگى یا زیرکى درست شده باشد
a nnock about enter tainment یک مهمانى شلوق
a nominal rent اجاره اسمى( ه در واقع برابر است با هیچ)
a nominal ruler رئیس اسمى
a non-muslim قانون ـ فقه : government on a non-temporary basis living under the protection of the Islamذمى
a note of hand سند بدهى ،قبض
a notifiable disease ناخوشى که باید به بهدارى اطلاع داده شود
a novel without a purpose داستانى که نتیجه اى از ان گرفته نمیشود،رمانى که مقصود یا مقصدى ندارد
a nuncupative will or testamen وصیت زبانى در پیش چند گواه
a ocean اقیانوس منجمد شمالى
a of (or to) نسبت به
a of copper زنگار،زنگ مس
a of death پیک اجل ،ملک الموت
a of faith عقیره دینى ،عقاید،ارکان دین
a of lead (acetaz plumbi) شکر سرب
a of mind تمایل فکرى ،طرزفکر
a of stomach ترشى معده
a of the covenant تابوت عهد،صندوق توریه
a of the ege کاسه خشک
a of the stars سعدو نحس ستارگان
a of tones توافق یاجورى صداها،هم اهنگى
a of triumph طاق نصرت ،طاق فیروزى
a of ud همه ما،همگى ما،ماهمه
a ofnuisance رفع مزاحمت
a one liter for leakage یک لیتربایدبراى در رفتگى منظورکنیم
a one self contract پیمان یک طرفه
a one self judgment داروى مغرضانه
a oneeslf street خیابانى که در یک سوى ان ساختمان باشدو بس
a over سرتاسر،سراسر،بکلى
a p evidence دلیلى که براى استنباط قانونى واقامه دعوادربادى امرموجه بنماید
a p excus(2)a p person خوش ظاهر
a p medicine the p classes ملک داران ،ملاک ها
a p number(5) 4is p to 9 4و9باهم متباین هستند
a p of literature and music مشوق ادبیات وموسیقى
a p اداره استقرا،باپى بردن ازمعلول بعلت ،اسقرائى ،لمى
a pack saddle پالان
a packing needle (سوزن ) جوالدوز
a padded cell اطاقى که دیوارهاى انرابادوشک چه یاپشتى مى پوشانندچنانکه درتیمارستان
a padded novel داستانى که با حشوو زوائر دراز شده باشد
a pailful of milk یک سطل شیر
a pair oar کرجى دو پارویى
a pair of balances یک ترازو
a pair of cancels بلیط سوراخ کن
a pair of nippers یک میخ چین یا انبر دست یا عینک دماغى
a pair of pinaster گازانبر،ماشه ،گیره
a pair of rugs یک جفت قالیچه
a pair of scales یک ترازو
a pair of scissors یک قیچى
a pair of shears قیچى بزرگ ،قیچى پشم چینى ،قیچى باغبانى ،قیچى فلزبرى
a pair of shoes یک جفت کفش
a pair of stairs یک رشته پلگان
a pair of tonga انبر
a pair of trousers یک شلوار
a pair os scissors یک( عد د )قیچى
a palmful of powder یک کف دست باروت
a pancratic glass دوربینى که هرجوربخواهندمیزان میشود
a paragon virtue نمونه پرهیزگارى
a parisyllabic noum اسمى که در صرف هاى گوناگون شماره هجاهاى ان تغییر نمیکند
a parked vehicle اتوموبیل یاگردونه دیگرى که درایستگاه پشت سرهم درخیابان نگاه داشته باشد
a paroxysm of rage طغیان خشم
a part of it بخشى از ان ،یک بخش از ان
a part عد دیکه عد د دیگر راعادمى کند،جزءصحیح
a participant to the crime قانون ـ فقه : ردء
a professor of chemistry استاد شیمى
a professor of christianity مدعى مسیحیت ،قائل به دین مسیحى
a profound crevasse شکاف زیاد یا گود
a profound secret راز خیلى پوشیده ،سر مکنون
a profound sigh اه از ته دل
a program language کامپیوتر : APL
a promiscuous crowd جمعیت مختلط،گروه درهم برهم
a promiscuous massacre کشتار همگانى بدون هیچ ملاحظه ،قتل عام چشم بسته
a promissory note عند المطالبه ،فته طلب ،پته طلب
a proper fraction کسر متعارفى یا حقیقى
a proper noun اسم خاص ،اسم علم
a prophet's mission رسالت ،بعثت
a prophylactic measure (اقدام براى ) جلوگیرى ،پیش بندى
a propitious breeze باد موافق ،باد شرطه
a prosaic life زندگى بیروح و کسل کننده
a proscriptive measure اقدام براى موقوف ساختن چیزى
a prose writer نثر نویس
a prospective benefit سود چشم داشته یا انتظارداشته
a prosy talk صحبت کسل کننده و بیروح
a protective plan تدبیر دفاعى ،طرح جلوگیرى
a protective tariff تعرفه گمرکى سنگین بر صنایع بیگانه براى حفظو ترویج صنایع درونى کشور
a protracted meeting جلسه یا انجمن طولانى
a proud youth جوان متکبر،جوان باد در سر
a public bath گرمابه عمومى ،گرمابه همگانى ،حمام عمومى
a public grievance چیزى که موجب شکایت مردم میشود
a public highway شارع عام
a puff of smoke کپه اى ازدود
a punch on the head بام ،مشت بر کله
a punishment مجازات ترهیبى
a pura اب مقطر،اب خالص
a pure consonant حرف گنگى که حرف گنگ دیگر در پس ان نباشد
a pure vowel حرف صدایى که پس از حرف صدایى دیگر اید
a purposeful effort کوششى که متضمن مقصودى باشد
a purseful of money یک کیف پراز پول
a quack medicine دارویى که بازبان معرفى انرابکنند
a quarrelsome زن ستیزه جو،سلیطه
a quarter past 4 (یک ) ربع ساعت
a quarter to 4 یک ربع ازچهارگذشته ،ساعت چهاروربع
a queer custom یک رسم غریب
a queer customer ادم غریب
a quick change actor بازیگرى که زودبه زودهیئت خودرابراى بازى دیگرعوض کند
a quon dam friend دوست پیشین ،رفیق سابق ،انکه یک وقتى دوست بود
a rabbit hutch قفس خرگوش
a rag of cloud لکه اى ازابر،یاتیکه ابر
a rag picker کهنه برچین
a rain of kisses بوسه هاى پى درپى
a rainyday روزمبادا،روزتنگى
a ran aulay همه گریختند
a range of mountains یک رشته کوه
a rapacious appetite اشتهاى پرخورى ،حرص
a rapacious lion شیر ژیان ،شیرشرزه
a ray of hope روزنه امید،ذره اى امید
a reasonable cause دلیل عقلى ،دلیل موجه
a reasoning استدلال قیاسى ،استنباط
a receipt درمقابل رسید
a reciprocal pronoun ضمیر دو سره
a reedy bed or place نیزار،نیستان
a regia تیزاب سلطانى
a regular army ارتش ثابت یا دائمى
a regular customer مشترى همیشگى
a regular figure شکل منظم ،شکل منتظم
a regular flower گل منظم
a regular verb فعل باقاعده
a relations مناسبات دوستانه
a reliable person شخص قابل اعتماد
a reliable source یک منبع موثق
a religious mystery رمز دینى یا راز مذهبى
a rentation اب نقره دادن
a report گزارش سالیانه
a residual error اشتباه باقى مانده در حساب که علت ان هنوز معلوم نشده باشد
a responsive letter پاسخ نامه ،مراسله جوابیه
a rest from work استراحت از کار،اسودگى از کار،فراغت از کار
a retired life زندگى بى سروصدا
a review of all the lessons دوره همه درس ها
a rheumatism بادمفصل
a right handed blow ضربت بادست راست
a right بیسارخوب ،تندرست
a rightful heir وارث بالاستحقاق ،وارث حقیقى
a ring f. حصارگرد
a rival wife هوو،موسنى
a river is a s. of water that رودخانه جریان ابى است که........
a roll of bread گرده نان کوچک
a roll of carpet فرش لوله کرده
a roll of paper کاغذ لوله شده ،طومار
a roll of tobacco لوله اى از توتون ،توتون پیچیده
a roomful of women یک اطاق( پراز )زن
a rope of 5 metres طناب 5 مترى
a rope of four strand طناب چهارلا
a rosarum گلاب
a rough draft پیش نویس ،چرک نویس
a rough joke شوخى خرکى
a round blow یک ضربت حسابى یا پرزور
a round dozen یک دوجین تمام
a round number عد د بى خرده ،عد دتمام چون ¹¹1در برابر99 یا1 ¹1
a round of applause هلهله دسته جمعى
a round of politicians گروه یا حلقه سیاسیون
a round of spirits یک دورعرق
a round peg in a square hole کسیکه شایسته مقام خودنیست ،کسیکه براى کارى صلاحیت ندارد
a round trip گردش یاسفر دوسره
a row of chairs یک ردیف صندلى
a rumor was a خبرى شایع بود
a run on the bank هجوم عده زیادى به بانک دریک وقت براى گرفتن پول
a run to paris گردشى تاپاریس ،مسافرت مختصرى تا پاریس
a runaway knock در زدن ودر رفتن
a runaway marriage عروسى دو تن که ازکسان خود گریخته باشند،عروسى پس از فرار
a rush of work هجوم کار،کارزیاد
a rustic seat صندلى رعیتى یا دهقانى
a sack of flour یک کیسه ارد
a sackful of flour یک کیسه ارد
a sad dog بچه گیج وبیهوش ،ادم سبک مغز
a sad sight دیدار یا منظره غم انگیز
a saints day روز یادبواولیاءوپاکان روز یکم نوامبر
a salient angle گوشه رو به بیرون ،زاویه برجسته یا خارجى
a salient point نکته برجسته
a salt or with شوخى ظریف ،ظرافت کلام
a salutatory oration نطق گشایش ،نطق افتتاحى ،خطابه تهنیت امیز
a samel brick اجر نیم پخته یاسفت نشده
a sanguinary stream سیل خون ،جوى خون
a sarcastic smile زهرخند
a sardonic laughter خنده مسخره امیز،زهر خند،زهرخنده
a sare fruiter درختى که حتمامیوه میدهد
a satisfying answer جواب مقنع ،پاسخ متقاعد کننده
a saucerful of tea یک نعلبکى چاى
a saving clause ماده استثناء دارقانون ـ فقه : ماده اى که از حکم کلى ان استثنایى داشته باشد
a savour of unwillingness بوى بى میلى
a sawmill کارخانه اره کشى
a scabrous subject موضوع سخت یا دشوار
a scamper through a book خواندن ،کتابى بشتاب
a scant half hour بزورنیم ساعت ،جخت نیم ساعت
a scantling of paper کمى کاغذ،اندکى کاغذ
a scintill of evidence ذره اى مدرک
a sclew پیچ ارشمیدسى
a score of the whip خط یا جاى شلاق
a score of years بیست سال
a scrap of paper کاغذ پاره ،یک تیکه کاغذ
a scrape of the pen کلمه یاحرفى چند که باشتاب بنویسد
a sea faring man ملوان ،ملاح ،کشتى ران
a sea going man ملوان ،ملاح ،کشتى ران
a sealed bid بازرگانى : پیشنهاد لاک و مهر شده
a search after knowledge دانش پژوه
a sebaceous gland غده شحمى ،دژپیه چربى دار
a secret of nature سر یا راز طبیعت
a secure place جاى امن ،جاى محفوظ
a security against attack وسیله ایمنى از حمله
a seeds چشم خروس
a seeing بینا،بصیر،حاضروناظر
a seeming friend دوست ظاهرى ،دوست نما
a sensitive market بازارى که مظنه هاى ان زودزودبالاوپایین میرود
a separate room اطاق جدا( گانه)
a series of coins مجموعه اى از سکه
a series of his books یک دوره از کتابهاى او
a series of kings یک سلسله پادشاهان
a series of misfortunes یک رشته بدبختى
a series of stamps یک دوره تمبر
a servile letter حرفى که براى فهماندن تلفظ حرف دیگر بکار میرودوبس
a sewing needle سوزن دوزندگى یا خیاطى
a shade better یک جزئى بهتر،یک خرده بهتر
a shady business کسب یاکاریکه ابرومندنباشدوشخص مایل باشدانرا پنهان نگاه دارد
a shake of the head تکان( دادن ) سر
a shii قانون ـ فقه : clerik rank below that of the Ayatollahحجت الاسلام
a ship's load بار کشتى
a shoemarker's kit اسباب کار،کفشدوز( ى) ،افزارکفشدوزى
a short cut راه میان بر
a short pull پاروزنى یا کرجى رانى کم
a short vowel حرف صدایى کوتاه
a shower of arrows تیر باران
a shower of honours احترامات پى در پى
a shower or storm of arrows تیر باران
a shred of evidence ذره اى مدرک یا دلیل
a sick look نگاه بیمارانه
a sick of mutton یک شقه گوسفند
a sickness هواخوردگى خلبان
a side glance نگاه با گوشه چشم
a sight for sore eyes شخص یا چیزى که دیدن ان مایه مسرت است ،مرهم چشم ،نور چشم
a sight of مقدار زیادى ،زیاد
a significant event رویداد مهم
a silicate گل داغستانى
a simple sentence جمله ساده یابسیط
a sin against morality تجاوزازاخلاق ،گناه اخلاقى
a single bed رختخواب تکى ،بستر یکنفره
a single heart دل ساده یا بى تزویر
a sitting hen مرغ خوابانده ،مرغ خوابیده
a six-f ادم شش پى قد
a sixes دوشش ،شش جفت
a skilled workman کارگرى که کارش استادى ویژه یا تخصص میخواهد،استادکار
a slave of passion اسیر یاغلام شهوت
a slice of bread برشى ازنان
a slip of a boy بچه باریک ،جوانک لاغر
a slip of the pen سهو قلم ،اشتباه قلمى
a slip of the tongue لغزش زبان ،اشتباه لپى
a slipshod style انشاى بیربط یانامربوط
a sly dog کسى که کارهاى بد یا کیف هاى خودرا از دیگران پنهان میکند
a sly person اب زیر کاه ،ادم محیل ،ادم شیطان یاناقلا
a small province شهرستان ،ولایت
a small quantity of flour اندکى ارد،مقدارکمى ارد،قدرى ارد
a small quantity of sugar یک کمى قند،اندکى قند،مقدار کمى قند
a smooth hand or skin دست یا پوست نرم
a smooth surface رویه هموار،سطح صاف
a snow storm (بارندگى ) برف
a snug corner گوشه دنج یابى سروصدا
a social party انجمن انس ،انجمن تفریحى
a solus of problem راه حل یک مسئله
a solution of salt محلول نمک ،اب نمک
a sort of tree یکجور درخت ،نوعى درخت
a souls day روز استغاثه براى ارواح ،روزدوم نوامبر
a sound mind in a sound body عقل سالم در بدن سالم است
a span of mules یک جفت استر
a spark of truth ذره اى راستى یاحقیقت
a special two-piece garment قانون ـ فقه : حله
a specially prescribed pilgrimage to Meccaقانون ـ فقه : حج
a specimen of one's signature نمونه امضا
a speech having no pith سخن بى مغز
a spiritlevel تراز الکى
a spirits نوشابه هاى الکلى تند
a spliere کره مشبک
a spoilt child یک بچه لوس
a sporadic disease ناخوشى تک توک
a square meal یک نهارحسابى
a square number توان دوم یامجذورعد د صحیح
a squeezed orange نارنج فشرده یا اب گرفته ،کسى که دیگر نتوان چیزى از او دراورد
a stack of work کارزیادیاروى هم انباشته
a stand for a vase زیر گلدانى
a stand of arms یک دست اسلحه تمام
a stiff market بازارى که نرخهاى ان ثابت است
a stitch in time saves nine اندک تعمیربهنگام از زیان هاى بزرگ بعدى جلوگیرى خواهد کرد
a stone of cheese یک سنگ پنیر
a stone of meat یک سنگ گوشت( گیروانکه)
a store of knowledge مخزن دانش
a store of paper اندوخته یا ذخیره کاغذ
a storm of arrows تیر باران ،باران تیر
a story weather هواى طوفانى
a stout heart قوت قلب ،جرات
a straw hat کلاه سبدى یا حصیرى
a stream of history جریان تاریخ
a stream of tears سیل اشک
a street dog سگ بازارى
a stretch of land یک تیکه زمین( ممتد)
a stricken heart دل اندوهگین یامحنت زده
a stroke of lightning برق زدگى
a strong verb فعلى که تغییرات حرفى ان درنتیجه تغییرحروف باشدنه درنتیجه افزایش ملحقا
a strong will اراده قوى
a stuffed fowl مرغ توگرفته ،بوغلمه
a subject for rejoicing مایه خوشى
a sublingual gland غده زیر زبان
a submergible land زمین سیلگیر
a subordinate clause قصیه تبعى یا تابع
a subsidiary book دفتر معین
a subsidiary company شرکت فرعى
a succession of calamities یک رشته مصائب
a suit of clothes یک دست لباس
a suite of rooms یک دست اطاق
a sulute of 20 guns was fired ¹ 2تور براى سلام خالى کردند
a sunk f. دیوارى که پایه هاى انرادرزى کارگذاشته باشند
a superficial observer شخص ظاهربین
a superi or cour دادگاه بالاتر،دادگاه عالى
a supplementary angle زاویه مکمله ،گوشه مکمل
a suppository for the vulva فرزجه
a sure find جایى که روباه بطورحتم پیدامیشود،کسى که اورابتوان حتماپیداکرد
a surgical operation عمل جراحى
a surrey بازدیدیانقشه بردارى هوایى
a survery party هیئت نقشه بردارى
a sustaining رزاق ،روزى رسان
a sweep of the arm تاب دادن دست
a sweet smell بوى خوش
a sweet tooth دندان شیرینى خورى( یعنى میل زیادبخوردن شیرینى)
a swift wit تیز هوشى ،ذکاوت
a swingeing lie دروغ شاخدار،دروغ خیلى بزرگ
a sword knot شرابه شمشیر
a sworn evidence گواهى باسوگند
a t. of plants دسته اى ازگیاهان انبوه
a t. rule یک حکومت ستمکارانه
a t. sum(2)i feel pretty t. بد نیستم ،حالم بدنیست
a table knife کارد( سفره)
a task در سر کارى زحمت کشیدن
a tax gatheren باج گیر،تحصیل دارمالیاتى
a tea kettle قورى
a tea party مجلس عصرانه
a teeth pledge پیمان پرهیزکامل از خوردن نوشابه هاى الکلى
a teetotal meeting انجمن طرفداران پرهیزکامل از خوردن نوشابه
a telegraph pole تیر تلگراف
a ten f. pole یک تیره اخوتى
a ten knotter کشتى که ساعتى ¹1میل دریایى میرود
a ten peg گل میخ چادر
a tenins court میدان بازى تنیس
a tennis net تورتنیس
a tent pole دیرک چادر
a term which is contrary قانون ـ فقه : to the requirements of the contractشرط خلاف مقتضاى عقد
a termagant woman زن پتیاره وستیزه جو
a textual error اشتباه( در )متن
a that glitters is not gold هرگردى گردو نیست ،هرچه برق زندطلانیست
a the better چه بهتر،همان اندازه بهتر
a the world گردجهان ،دوردنیا
a theatrical performance نمایش
a thin house تماشاخانه خلوت یاکم جمعیت
a thing in posse قانون ـ فقه : امر ممکن الوقوع یا محتمل الوجود
a thorough change یک تغییرکامل
a thought occurred to me اندیشه اى بخاطرم خطور کرد،چیزى بنظرم رسید
a thousand apologies یک دنیاپوزش یامعذرت
a three pronged چنگال سه شاخه
a three roomed house خانه سه اطاقى ،خانه سه یورتى ،سراى سه خانه
a through ticket بلیت یکسره
a through train قطارى که مستقیما ازمبداتامقصدمیرودبى انکه احتیاج به تغییرخط پیداکند
a thumb the tack پونز،میخ شستى
a tier of seats یک ردیف صندلى
a tight (or hard)knot گره کور
a tight place تنگى ،مضیقه
a time a well a army ارتشى که کاملامجهزباشد
a tissue of lies یک رشته دروغ
a to each other مانندیکدیگر
a to his promise بنابقولى که داده بود
a to labor اموخته بکار
a to law تابع قانون ،پیرو قانون ،محکوم یامطیع قانون
a to or against persons تنفر نسبت به اشخاص
a to others مواظب حال دیگران
a to reason موافق عقل ،مطابق خرد
a to submission مخالف تسلیم
a to the act of اصلاح قانون
a to the shore نزدیکى به ساحل
a to the taste خوش مزه
a to-do هایهو،شلوق
a to پیش از،سابق بر
a tobacco pouch کیسه توتون
a tongled affair کارپیچیده ،کارغامض
a tour of inspection مسافرت( یاماموریت ) براى بازرسى
a tradition incomplete one with no chain of transmitter or with an،مرسلقانون ـ فقه : حدیث
a tragic mystery تعزیه
a train of events یک رشته حوادث
a tremulous line خطى که با دست لرزان بکشند
a trial of bar قانون ـ فقه : محاکمه اى که در دیوانعالى کشور با حضور هیات منصفه و حداقل دو قاضى به منظور رسیدگى به مسائل مهم تشکیل شود
a trifle تا اندازه اى ،کمى
a triplicate document یک سند در سه نسخه
a triumphal arch طاق پیروزى ،طاق نصرت
a triumphal hymn سرود پیروزى
a trivial loss زیان جزئى ،خسارت جزئى
a trochoid joint بند محورى
a true copy رو نوشت ،مطابق با اصل
a truthful man مرد راستگو
a turbolence sea دریاى متلاطم یا اشوبناک
a turn down coat یقه( یایخه ) برگشته
a twelve ponder توپى که گلوله 12 پاوندى داشته باشد
a twin brother برادر همزاد یا دو قولو
a two day old baby بچه دو روزه
a two miler ادم یا اسب دو میل دو
a typical soldier سرباز نمونه ،نمونه سربازى
a unanimous اتفاق ارا،راى جمعى
a uniform temperature گرماى یک نواخت
a unilateral contract پیمانى که براى ازدو طرف الزام اوراست وبس ،پیمان ،یک طرفه
a unit of wieght قانون ـ فقه : مثقال
a upon others rights تجاوزبه حقوق دیگران
a usurious contract قراردادى که بموجب ان کسى بهره گزاف ازپولیکه وام داده ببرد
a v tae عرق ،اب حیات
a valid argument دلیل درست وصحیح
a valve of the heart دریچه دل
a variegated cloth پارچه رنگارنگ
a venial sin گناه قابل اغماض ،کناه کوچک ،صغیره
a verbal noun اسم فعل ،اسمى که ازفعل مشتق شده باشد
a verdict of not guilty راى( حاکى از )برائت
a versatile author نویسنده اى که به اسانى موضوع خودراتغییردهدیا....میتواندبحث کند
a verse of the quran قانون ـ فقه : ایه قران
a vertical line خط عمودى ،خط راست
a vertical plane سطح قائم
a victorious army ارتش پیروزیا فاتح
a victorious day روز فیروزى
a vine prop چفته مو
a vital question موضوع حیاتى یا ضرورى
a voidance contract عقد جائز
a volcanic eruption انفجارطغیان اتش فشانى
a volley of oaths سوگندهاى پى درپى
a voluminous work تالیف کتابى که مشتمل برچندین جلد باشد
a voluminouse writer نویسنده اى که تالیفات بسیاردارد،نویسنده کثیرالتالیف
a voracious appetite اشتهاى زیاد،حرص
a votary of science طرفدار یا پیرو علم
a waft of peace and joy احساس امنیت وخوشى که درشخص گریزنده پیدامیشود
a walking stick چوبدستى ،عصا
a war burst out خفگى سر گرفت
a warlike reply پاسخى که بوى جنگجوئى ازان میاید
a warm reception پذیرایى گرم
a warrant is out against him حکم بازداشت یاتوقیف مال اوصادرشده است
a watch key کلید ساعت
a watermill اسیاب( ابى)
a weak verb فعلى که گذشته واسم مفعول ان به d یا edپایان یابدچونWork
a wealth of words کلمات یاسخنان زیاد
a weary gait راه رفتنى که حاکى ازخستگى باشد
a web of lies یک رشته دروغ
a wedded pair دو نفر عروسى کرده
a week from monday این دوشنبه نه دوشنبه دیگر
a wehopping lie دروغ شاخ دار،دروغ خیلى بزرگ
a welcome gift پیشکشى اى که با خوشى پذیرفته شود
a welcome guest مهمانى که وروداومایه شادمانى شود،مهمان عزیز
a well چاه ازتزیق ،چاه ارتیس
a wet town شهرى که استعمال نوشابه دران ممنوع نیست ،شهر مشروب دار
a wheel goes round چرخ دور میزند
a who همه انهایى که ،همه انانى که
a whole lot of nonsense یک مشت مهمل
a whole bread یک نان درست
a whole number عد د درست ،عد دصحیح ،عد دتام ،چیزدرست
a wholesale dealer عمده فروش ،سقط فروش ،بنکدار
a wholesale slaughhter کشتارهمه باهم ،قتل عام ،کشتارعمومى
a widow's mite در مثل برگ سبزى است تحفه درویش
a winding staircase پلکان مارپیچ
a windmill اسیاب بادى
a wire f. حصارسیمى
a wise reflection یک اندیشه یاگفته خردمندانه
a wise step یک کاریا اقدام عاقلانه
a wise حکیم مطلق ،داناى همه چیز،عقل کل
a with age سالخورده ،سال دیده
a with lie دروغ مصلحت امیز
a withered arm دست خشکیده شده
a witness رساننده خبرشنیده
a woman of virtue زن پاکدامن یاعفیف
a woman or window who is not a virgin, a divorceeقانون ـ فقه : ثیب
a word in season سخن بموقع
a word of 2 letters کلمه دو حرفى
a world of art کاریاعمل صنعتى
a world of faults یک دنیاعیب یاتقصیر
a world of v construction کلمه اى که به چندین شکل درمى اید
a world out of season سخن نابهنگام
a worth while undertaking کاریکه نتیجه ان برزحمتش بیرزد
a would be gentleman کسیکه دلش میخواست که اقاباشدونیست ،اقابعدازاین
a wrist watch ساعت مچى
a writer of promise نویسنده اى که اثار کامیابى دراو نمایان است ،نویسنده خوش اتیه
a wrong answer جواب غلط یانادرست
a wry mouth دهن کجى ،دهان کج وکوله ،اداواصول
a year bride یکساله عروس ،عروس یکساله
a year little 5 days less یک سال 5 روز کم ،بى بدون
a years سالهاى بعد،سالهاى اینده
a yearsoning استدلال استقرائى یالمى ،استقرا
a yoke of oxen یک جفت گاو
a young institution بنگاه جوان یاتازه
a young man مرد جوان ،جوانمرد
a youth of 20 یک جوان ¹ 2ساله
a youth of promise جوان خوش اتیه
a&p علوم هوایى : تکنیسین هواپیمایى با دانش فنى و تجربه ک___افى که میتواند مراحل مختلف تعمیر و نگهدارى هواپیما را انجام داده و ان_____را دوباره به وضعیت قابل خدمت برگرداند
a-1 (skyraider) علوم نظامى : هواپیماى ا 1 - یا اسکاى ریدر
a-3 (skywarrior) علوم نظامى : هواپیماى ا 3 - یا اسکاى واریور
a-4 (skyhawk) علوم نظامى : هواپیماى ا 4 - یا اسکاى هاوک
a-5 (vigilant) علوم نظامى : هواپیماى ا 5 - یا وى جیلانت
a-6 (intruder) علوم نظامى : هواپیماى ا 6 - یا اینترودر
a-battery علوم مهندسى : باطرى فیلامان
a-display الکترونیک : ارائهA
a-frame خاموت( چهارچوب خاموت)علوم نظامى : خاموت
a-hour ساعت تکعلوم نظامى : ساعت شروع تک
a-priori دلیل قبلىبازرگانى : دلیل مقدم
a-rocket علوم مهندسى : موشک اتمى
a-scope علوم نظامى : صفحه وسیله اندازه گیرى برد و اندازه هدف در صفحه رادار
a-weapon سلاح اتمى ،اسلحه اتمىعلوم مهندسى : جنگ افزار اتمى
a. accent نام این نشان ' که بیشتردرفرانسه معمول است وبالاى e گذارده مى شود
a. at handling tools خام دست یاناشى دراستعمال اقرار
a. for (or of) حریص نسبت به
a. frame protection عمران : پوشش داربستى به شکلA
a. of figures جمع( زدن ) ارقام
a. telephone تلفن خودکار
a. to marriage مخالف عروسى ،تنفرازازدواج
a. tradution حدیث سماعى یاتواترى
a. vail سودمند بودن ،بدرد خوردن ،فایده بخشیدن
a. verb فعل معین
a. vocate بمحکمه بالاترطلبیدن
a. weight فلزهاى پربها
a. welding جوش بى لحیم ،جوش مستقیم
a. with fear ترس بس است ،تاکى ترس
a. with you بروگم شو،دورشو
a.b.c. state وضعیت شیمیایى ،میکروبىعلوم دریایى : اتمى
a.bailor button مالک
a.c. - d.c. receiver الکترونیک : رادیو برق و باترى
a.c. motor علوم مهندسى : موتور جریان متناوب
a.c. receiver الکترونیک : رادیوى جریان متناوب
a.c. resistance الکترونیک : مقدار مقاومت موثر
a.c. alternating currentشیمى : جریان متناوب
a.c.i. (american consrete institude) عمران : موسسه تحقیقاتى بتن امریکا
a.child فرزند خوانده
a.cranc معین
a.d. (anno domini) بعد از میلاد،میلادى
a.f. الکترونیک : بسامد صوتى
a.general سرمحاسب ،رئیس محاسبات
a.harp or lyre چنگ بادى
a.i.s.c. عمران : موسسه تحقیقاتى ساختمان فولاد امریکا
a.i.s.i. عمران : موسسه تحقیقاتى اهن و فولاد امریکا
a.into a patace دخول بقصرى
a.language سخن نیشدار،زخم زبان
a.laws قانون برابرى دربخش زمین
a.liquors مشروبات الکى ،مسکرات
a.m. , a.m. الکترونیک : تحمیل دامنه اى
a.milk ماست ،شیرترش شده
a.nerve عصب شنوایى
a.phrase ترکیب قیدى ،تعبیرظرفى
a.rising طلوع( ستاره ) درغروب افتاب
a.setting افول( ستاره ) درطلوع افتاب
a.son پسرخوانده
a.star ستاره اى که درغروب افتاب طلوع یادرطلوع افتاب افول مى کند
a.temper تندخلقى ،بدخلقى ،کج خلقى
a.tomy house نزدیک خانه من
a.troops or borces قوه امدادى ،چریک
a.v.c. الکترونیک : ناظم خودکار صدا
a.verse شعریکه داراى دو وتدباین ترتیب -- ان باشد
a.wen سلعه شحمى
a1 ممتاز،بهترین نوعبازرگانى : درجه یک
a2 کلمات مرتبط(a2):
aa (achievement age) روانشناسى : سن پیشرفت
aa کلمات مرتبط(aa):
aaa (anti aircraft artillery) علوم نظامى : توپخانه پدافند هوایى
aaa کلمات مرتبط(aaa):
aaai Inteligence American Association for Artificialکامپیوتر : انجمن امریکایى هوش مصنوعى انجمنى که در ارتباط با هوش مصنوعى پیشرفته فعالیت مى کند
aam کلمات مرتبط(aam):
aar against all risksبازرگانى : در مقابل کلیه خطرات
aaron's-round بوصیر،بنک سفید
aaronic(al) هارونى
ab power pack الکترونیک : جعبه تغذیه ا.ب
abac scale پرگار قوس سنجعلوم نظامى : وسیله اندازه گیرى زوایاى با قوس بزرگ در سیستم مرکاتور
abac اباک ،نمودارمعمارى : نموگرام
abaloenation انتقال ،واگذارى
abalone(-ni) قسمى حیوان صدف
abalone کلمات مرتبط(abalone):
abandoment ترک ،واگذارىبازرگانى : اعراض
abandoned متروک ،فاسد،بیشرمقانون ـ فقه : متروک
abandonee صاحب اشیاء ترک شده
abandoner واگذارنده ،ترک کننده
abandoning ship علوم دریایى : ترک ناو
abandoning کلمات مرتبط(abandoning):
abarbarian عنتر
abase oneself فروتنى کردن
abased خوار،پست( شده)
abasement خوارى ،تحقیر،پستىروانشناسى : خوارى طلبى
abashedly از روى شرمندگى ،بطور دست پاچگى
abashment شرمندگى ،دست پاچگى ،خجالت
abat(t) is سد درخت ،راه بند درختى
abat-vent سایبان کوچکعمران : کلاهک دودکش بخارى
abat-voix عمران : منعکس کننده صدا
abat کلمات مرتبط(abat):
abatable کاهش پذیر،قابل تخفیف
abbatial or abbatical دیرى ،خانقاهى ،مربوط به ریاست دیر
abbatical کلمات مرتبط(abbatical):
abbay ریاست دیر
abbazzo طرح نقشه ،مدل ساختمانعمران : مدل مجسمه
abbotship منصب رئیس دیر،ریاست دیر
abbreviated letters قانون ـ فقه : حروف مقطعه
abbreviated کوتاه شده ،مختصر،مخفف
abbreviator مختصرکننده ،خلاصه نوس پاپ
abc analysis طبقه بندى مخصوص کالاهاى موجود درانبار که معمولا براساس قیمت موجودى هریک از اقلام تنظیم میگردد( کالاهاى گروه ا از بیشترین ارزش برخوردار هستند)بازرگانى : طبقه بندى مخصوص کالاهاى موجود درانبار که معمولا براساس قیمت موجودى هریک از اقلام تنظیم میگردد
abclution فرهنگ ناپذیرى( در نظریه کاتل)روانشناسى : فرهنگ ناپذیرى
abderthalden drying apparatus شیمى : دستگاه خشک کن ابدرهالدن
abderthalden کلمات مرتبط(abderthalden):
abdicative مایه کناره گیرى ،حاکى از کناره گیرى
abditory عمران : انبار پنهانى
abdominal endurance ورزش : ورزشهاى تقویت عضله هاى شکم
abdominal reflex روانشناسى : بازتاب شکمى
abdominos'copy شکم بینى
abdominos کلمات مرتبط(abdominos):
abduce به یک سو کشیدن
abducens nerve روانشناسى : عصب حرکتى خارجى چشم
abducens کلمات مرتبط(abducens):
abducent از مرکز دور کننده ،(طب ) مبعد
abdullah کلمات مرتبط(abdullah):
abeam جهت عرضى ،امتداد عمود بر محور طولىورزش : خطى در عرض قایقعلوم هوایى : یاتاقانهایى که تحت زاویه ¹ 9یا ¹ 27درجه بطور عمود بر محور طولى رسانگر قرار گرفته اندعلوم نظامى : قائم بر مسیر حرکت
abel closed tester شیمى : دستگاه ابل
abele سپید دار،سفید دار
abelian group شیمى : گروه ابلى
abelian کلمات مرتبط(abelian):
abenefice کلمات مرتبط(abenefice):
aberdeen کلمات مرتبط(aberdeen):
aberrations عمران : ناهنجاریها
abetment تقویت ،حمایت( از عمل بد)
abetter or abettor معاون جرم ،حامى
abetter شریک جرم ،حامى
abetting کلمات مرتبط(abetting):
abettor کلمات مرتبط(abettor):
abeyance or adeyancy بى تکلیفى ،وقفه ،تعلیق ،تعویق
abeyant abeyance متوقف ،بى تکلیف ،مسکوت عنه
abgssinian حبشى
abhesive شیمى : ماده ضد چسبندگى
abhide ساکن شدن ،ماندن ،ثابت بودن ،منتظر بودن ،تحمل کردن ،سکنى کردن
abhorrently با تنفر
abhorrer تنفر کننده ،متنفر،دشمن
abide by one's word سر قول خود ایستادن ،بر قول خود استوار بودن
abide by ones word سرقول خود ایستادن ،بر قول خود استوار بودن ،سر قول خود ایستادگى کردن
abider ساکن ،مقیم
abidingness کلمات مرتبط(abidingness):
abience روانشناسى : محرک گریزى
abietic acid شیمى : ابیتیک اسید
abietic کلمات مرتبط(abietic):
abilities کلمات مرتبط(abilities):
ability grouping روانشناسى : گروهبندى بر پایه توانایى
ability test روانشناسى : ازمون توانایى
ability to pay principle of taxation اصل توانائى پرداخت مالیاتبازرگانى : برپایه این اصل مالیات باید متناسب با توانائى پرداخت مالیات دهنده وضع شود
abiotic element عنصر بیجانزیست شناسى : عنصر نازیوه
abiotic substance زیست شناسى : ماده بیجان
abiotic کلمات مرتبط(abiotic):
abject poverty فقر خیلى زیاد
abjection پستى ،خوارى ،تحقیر
abjectival use of a noun استعمال اسمى به طور صفت
abjectival کلمات مرتبط(abjectival):
abjective کلمات مرتبط(abjective):
abjectly به خوارى ،از روى پستى
abjectness پستى ،خوارى
abjeure با سوگند ترک کردن ،صرف نظر کردن از،نقض عهد کردن ،برگشتن از
abjoint بى اتصالعمران : جدا
abjuratory پیمان شکنى مبنى بر نقض عهد
abjurer or abjuror پیمان شکن ،سوگند شکن ،ترک( عهد )کننده
abjurer کلمات مرتبط(abjurer):
abjuror کلمات مرتبط(abjuror):
abklingen روانشناسى : محو شدن تدریجى احساس
ablating material علوم هوایى : سپر حرارتى
ablating کلمات مرتبط(ablating):
ablatitious کاهنده قوه جاذبه
able seaman علوم دریایى : مهناوى دوم
able to justify bail ملىقانون ـ فقه : قادر به تقبل ضمانت
able-minded بافکر،قوى الفکر
ablegate مامور مخصوص پاپ در کشورهاى بیگانه براى دادن نشان و خلعت
ablique coordinates علوم هوایى : دستگاه مختصات قائم
ablique کلمات مرتبط(ablique):
ablosung روانشناسى : پیوند گسلى
ablush سرخ ،خجل
ablutions کلمات مرتبط(ablutions):
ablutomania روانشناسى : وسواس شستشو
abnegating کلمات مرتبط(abnegating):
abney's law روانشناسى : قانون ابنى
abney کلمات مرتبط(abney):
abnodation تسطیح کوه از درخت و یا ناهموارى
abnonmally بطور غیرعادى ،بطورغیر طبیعى ،بر خلاف قاعده
abnormal end of task کامپیوتر : abend
abnormal glow discharge الکترونیک : تخلیه تابناک نامتعارف
abnormal psychology روانشناسى : روانشناسى نابهنجارى
abnormal scour عمران : اب شستگى غیرعادى
abnormal water level تراز استثنائى ابمعمارى : تراز نابهنجار اب
abnormal waterlevel عمران : تراز غیرطبیعى مخزن اب
abnormity بیقاعدگى
aboitic system سیستم بیجانزیست شناسى : سازگان بیجان
aboitic کلمات مرتبط(aboitic):
abolishable منسوخ کردنى ،موقوف شدنى
abolished قانون ـ فقه : منسوخ
abolisher قانون ـ فقه : ناسخ
abolishment نسخ ،القا،براندازى
abolitionist طرفدار برانداختن ،اصول بردگى
abomasum شیر دادن
abominableness زشتى ،مکروهیت
abominably بطور مکروه ،به زشتى
abook کلمات مرتبط(abook):
aboral نقطه مقابل دهانروانشناسى : دورترین نقطه از جهان
aborgation قانون ـ فقه : نسخ
aborigines سکنه اولیه یک کشور،جانوران و گیاهان بومى
aborticide جنین کشى ،دواى جنین کش ،دواى سقط جنین ،عامل سقط
abortive foatus قانون ـ فقه : جنین ساقط
abortive foetus قانون ـ فقه : جنین سقط شده
abortive medicines ادویه مسقط جنین
abortiveness نقص ،عدم موفقیت
aboulia روانشناسى : بى ارادگى
abound in فراوان داشتن
abound with فراوان داشتن
about as high تقریبا `همان اندازه بلند
about turn علوم دریایى : عقب گرد
about two years تقریبا `دو سال
above all مخصوصا،بالاتر از همه
above board به طور اشکار،بى حیله
above ground زنده
above par بازرگانى : بالاتر از بهاى اسمى
above rubies بهتر از یاقوت ،بى قیمت
above said بالا گفته شده ،مذکور در فوق
above the earth بالاى زمین ،در روى زمین
above- noted مذکور در فوق ،بالا اشاره شده
above-mentioned فوق الذکر،مزبور
above-named نام برده شده ( در بالا) ،مذکور درفوق
abradability شیمى : سایش پذیرى
abradent الت سایش یا پرداخت ،الت خراش
abrahan's balm دل شوب
abrahan کلمات مرتبط(abrahan):
abram's law قانون ابرامعمران : این قانون حاکى از اینست که مقاومت یک ملات یا بتن بستگى به وزن اب و به وزن سیمان در مخلوط ملات دارد
abram کلمات مرتبط(abram):
abranchial بى گوشک
abrasion drill عمران : مته سایشى
abrasion hardness شیمى : درجه سایش پذیرى
abrasion resistance مقاومت سایشىمعمارى : تاب سایشى
abrasive action اثر سایشعلوم مهندسى : اثر سائیدگى
abrasive belt grinder علوم مهندسى : دستگاه سنگ سمباده نوارى
abrasive belt grinding علوم مهندسى : سنگ سمباده نوارى
abrasive belt tension علوم مهندسى : کشش تسمه سنگ سمباده
abrasive belt علوم مهندسى : نوار یا تسمه سنگ سمباده
abrasive cloth علوم مهندسى : سمباده از جنس پارچه
abrasive compound علوم مهندسى : مواد سایشى از جنس سیلیکات هاى اهن و الومینیوم
abrasive cutting machine دستگاه برش( اره)علوم مهندسى : دستگاه برش
abrasive cutting wheel علوم مهندسى : تیغ اره گرد
abrasive cutting برشعلوم مهندسى : اره کارى
abrasive grit براده ،تراشه ،خرده فلزاتعلوم مهندسى : خاک اره
abrasive hardness شیمى : درجه سایش پذیرى
abrasive paper علوم مهندسى : کاغذ سمبادهشیمى : کاغذ سنباده
abrasive resistance شیمى : درجه سایش پذیرى
abrasive soap شیمى : صابون سایا
abrasive tool ابزار براى سایشعلوم مهندسى : سوهان
abrasive wheel چرخ سمبادهعلوم مهندسى : سنگ چاقو تیزکنى
abreaction روانشناسى : تخلیه هیجانى
abridged مختصر،خلاصه شده
abridgment خلاصه ،اختصار،مجمل
abriviated addressing کامپیوتر : ادرس مختصر شده
abriviated کلمات مرتبط(abriviated):
abrogable قابل الغاء،قابل نسخ ،لغو کردنى ،منسوخ شدنى
abrogated قانون ـ فقه : منسوخ
abrogating قانون ـ فقه : ناسخ
abrogation الغاء،بطلان ،نسخ
abrogative نسخ امیز،ناسخ
abrogator ناسخ
abruptly ناگهان ،به تندى
abruptness تندى ،شدت لحن
abs key کامپیوتر : کلیدAbs
abscene act قانون ـ فقه : فعل شنیع
abscene کلمات مرتبط(abscene):
abscind قطع کردن
abscondence گریز،روپوشى
absconder گریزنده ،فرارى
abseil فرود( کوهنوردى)ورزش : فرود
absence attack روانشناسى : حمله غیاب
absence indicator جانشینعلوم نظامى : غیبت نما
absence of blade ورزش : عدم برخورد شمشیرها
absence of intention قانون ـ فقه : فقدان قصد
absence of mind عدم حضور ذهن
absence of right عدم استحقاققانون ـ فقه : بى حقى
absent without leave (awol) نهستى بدون اجازهعلوم نظامى : نهستى
absent-minded حواس پرت ،پریشان خیال
absentee landlord بازرگانى : مالک غایب
absentia کلمات مرتبط(absentia):
absently با پریشانى فکر
absicht روانشناسى : قصد
absinth(e) (عرق ) افسنطین ،خارا گوش ،درمندرومى ،قورت اودى ،عرق افسنطین
absinth کلمات مرتبط(absinth):
absit کلمات مرتبط(absit):
absolute accommodation روانشناسى : انطباق مطلق
absolute advantage برترى مطلقبازرگانى : برترى مطلق یک کشور یا واحد تولیدى در عرضه یک محصول یا خدمت با هزینه اى کمتر از رقیب
absolute alcohol شیمى : الکل مطلق
absolute altimeter علوم هوایى : ارتفاع سنج یا فرازیابى که ارتفاع واقعى یا فاصله واقعى هواپیما را از زمین نشان میدهدعلوم نظامى : دستگاه ارتفاع سنج هواپیما
absolute altitude ارتفاع مطلقعلوم هوایى : ارتفاع مطلقعلوم نظامى : ارتفاع هواپیما نسبت به سطح زمینعلوم دریایى : ارتفاع مطلق
absolute artesian well عمران : چاه ارتزین مطلق
absolute authortity اختیار مطلق ،اقتدار مطلق
absolute boiling point شیمى : دماى جوش مطلق
absolute ceiling علوم هوایى : حداکثر ارتفاع نسبت بسطح دریا که هواپیما میتواند تحت فشار استاندارد شرواز افقى و متعادلى داشته باشد
absolute cell reference کامپیوتر : رجوع مطلق سل
absolute champion ورزش : قهرمان مطلق شطرنج
absolute code کامپیوتر : برنامه نویسى مطلق
absolute configuration شیمى : پیکر بندى مطلق
absolute coulomb الکترونیک : کولن مطلق
absolute deficiency نقص مطلقبازرگانى : عدم کارائى مطلق
absolute density شیمى : چگالى مطلق
absolute deviation انحراف مطلقعمران : انحراف مطلقشیمى : انحراف مطلقبازرگانى : انحراف مطلقورزش : انحراف مطلقعلوم نظامى : انحراف اصابت گلوله تا مرکز هدف
absolute discharge قانون ـ فقه : ازادى مطلق
absolute drought زیست شناسى : خشکى مطلق
absolute dry ورزش : کاملا "خشک
absolute dud علوم نظامى : گلوله اتمى عمل نکرده
absolute efficiency بازرگانى : کارائى مطلق
absolute electrical units الکترونیک : واحدهاى الکتریکى مطلق
absolute energy شیمى : انرژى مطلق
absolute ether شیمى : اثر مطلق
absolute ethyl alcohol شیمى : اتیل الکل مطلق
absolute filter صافى صد در صدعلوم نظامى : صافى میکرونى صافى میکروسکپى
absolute frequency عمران : فراوانى مطلقروانشناسى : بسامد مطلقبازرگانى : فراوانى مطلق
absolute gravity شیمى : سنگینى مطلق
absolute height معمارى : ارتفاع نسبت به سطح دریا
absolute humidity of gas شیمى : رطوبت مطلق گاز
absolute humidity معمارى : رطوبت مطلقشیمى : رطوبت مطلقزیست شناسى : رطوبت مطلقورزش : رطوبت مطلقعلوم هوایى : رطوبت مطلق
absolute income hypothesis فرضیه درامد مطلق( درباره مصرف)بازرگانى : فرضیه درامد مطلق
absolute index of refraction شیمى : ضریب مطلق شکست
absolute joystick کامپیوتر : سکان هدایت مطلق
absolute judgment روانشناسى : قضاوت مطلق
absolute legal control over property power of the exercise dominion orقانون ـ فقه : قاعده تسلیط
absolute liability بازرگانى : بدهى مطلق
absolute limen روانشناسى : استانه مطلق
absolute loader کامپیوتر : بارکننده مطلق
absolute luminosity نجوم : درخشندگى مطلق
absolute magnitude قدر مطلقشیمى : قدر مطلقنجوم : قدر حقیقى
absolute majority قانون ـ فقه : اکثریت مطلق
absolute measurement روانشناسى : اندازه گیرى مطلق
absolute methanol شیمى : متانول مطلق
absolute monarchy سلطنت مطلقه
absolute monopoly بازرگانى : انحصار مطلق
absolute movement کامپیوتر : حرکت مطلق
absolute nullity قانون ـ فقه : بطلان مطلق
absolute paths مسیر مطلقعمران : مسیر نسبت به یک مبنا
absolute permeability الکترونیک : نفوذپذیرى مطلق
absolute pitch روانشناسى : زیر و بمى مطلق
absorption cell شیمى : ظرف جذب
absorption coefficient علوم مهندسى : ضریب جذبعمران : ضریب جذبشیمى : ضریب جذب
absorption color علوم مهندسى : رنگ جذب
absorption column شیمى : ستون جذب
absorption compound شیمى : ترکیب شیمیایى جذب کننده
absorption constant شیمى : ضریب جذب
absorption countertube علوم مهندسى : لوله جذب
absorption cross section شیمى : مقطع جذب
absorption curve علوم مهندسى : منحنى جذبشیمى : منحنى جذب
absorption dynamometer الکترونیک : توان سنج جذبى
absorption edge علوم مهندسى : لبه جذبشیمى : لبه جذب
absorption factor علوم مهندسى : ضریب جذبشیمى : ضریب جذب
absorption flask شیمى : بالن جذب
absorption foil علوم مهندسى : ورق جذب
absorption index شیمى : شاخص جذب
absorption law علوم مهندسى : قانون جذب
absorption limit شیمى : لبه جذب
absorption line شیمى : خط جذب
absorption lines طیف جذبىنجوم : خطوط دراشامى
absorption liquid علوم مهندسى : مایع جذبشیمى : مایع جذب
absorption loss علوم مهندسى : اتلاف جذب
absorption losses عمران : تلفات ناشى از جذب
absorption marker الکترونیک : عقربه جذب
absorption mean free path مسافت ازاد میانگین در جذبشیمى : مسافت جذب
absorption of charged particles الکترونیک : جذب ذرات باردار
absorption of condenser charge الکترونیک : جذب بار
absorption of light شیمى : جفب نور
absorption of water جذب اب ،خیسى ،مکش ابمعمارى : اشام
absorption oil شیمى : روغن جذب کننده
absorption peak شیمى : قله جذب
absorption power علوم مهندسى : قدرت جذب
absorption property علوم مهندسى : خاصیت جذب
absorption ratio ضریب جذبعلوم مهندسى : نسبت جذبشیمى : ضریب جذبورزش : ضریب دراشامى
absorption refrigerating machine شیمى : دستگاه سردکننده جذبى
absorption spectrophometry شیمى : طیف نور سنجى جذبى
absorption spectroscopy شیمى : طیف بینى جذبى
absorption spectrum خطوط جذبىعلوم مهندسى : طیف جذبشیمى : طیف جذبىنجوم : طیف دراشامىعلوم هوایى : طیف جذبى
absorption test شیمى : ازمایش جذب
absorption tower شیمى : برج جذب
absorption transition علوم مهندسى : تحول جذب
absorption tube شیمى : لوله جذب
absorption vessel شیمى : ظرف جذب
absorptive capacity شیمى : ضریب جذببازرگانى : ظرفیت جذب
absorptive power شیمى : ضریب جذب
absorptive terrace تراس نگهدارنده ابعمران : این تراس معمولا به منظور نگهدارى و پخش اب در بیشترین سطح ممکن طرح و ساخته میشود
absorptiveness جاذبیت ،قوه اشامیدن
absorptivity معمارى : قابلیت جذبشیمى : ضریب جذب
abstainer پرهیز کننده ،پرهیزگار،کسیکه از استعمال مسکرات پرهیز دارد
abstemen ورزش : وضع بدن در ابتداى پیچیدن
abstemiously با پرهیز و امساک
abstemiousness پرهیز و امساک ( در خور و نوش)
abstention from taking an oath قانون ـ فقه : نکول سوگند
abstentious پرهیزکارانه ،مبنى بر پرهیزکارى
abstersion شستشوى زخم
abstinence;or abstinency پرهیز،خود دارى ،امساک ،ریاضت
abstinence;or کلمات مرتبط(abstinence;or):
abstinency کلمات مرتبط(abstinency):
abstinent پرهیزکار،پارسا منش ،مرتاض
abstinently پرهیزکارانه
abstract 1 خلاصه ،مطلق ،خشک ،مجمل ،مجرد،خیالى ،غیرعملى
abstract 2 ربودن ،بردن ،کوتاه کردن ،مجزا کردن ،تجرید کردن ،کش رفتن ،جدا کردن ،کشیدن
abstract a deed قباله ایى را خلاصه کردن
abstract thinking روانشناسى : تفکر انتزاعى
abstractedly با تفرقه حواس ،بطور مجزا،با پریشانى خیال ،بطور مجرد
abstractedness تفرقه حواس ،تجرد
abstracter خلاصه کننده ،خلاصه نویس ،دزد،کش رونده
abstractly بطور مطلق ،بطور مجرد،بخودى خود
abstracts کلمات مرتبط(abstracts):
abstroct کلمات مرتبط(abstroct):
abstrusely از روى پیچیدگى ،غامض
abstruseness پیچیدگى ،تعقید،غامض بودن
absurdities test روانشناسى : ازمون مهمل یابى
absurdities کلمات مرتبط(absurdities):
absurdly بطور بیهوده و مزخرف ،غیر معقولانه ،بطور محال
absurdum کلمات مرتبط(absurdum):
abulic بى اراده ،فاقد اراده
abun کلمات مرتبط(abun):
abundace کلمات مرتبط(abundace):
abundance ratio نسبت فراوانىشیمى : فراوانىزیست شناسى : نسبت فراوانى
abundancy motive روانشناسى : انگیزه فزون خواهى
abundancy کلمات مرتبط(abundancy):
abundant element شیمى : عنصر فراوان
abundantly بطور فراوان ،به فراوانى ،بحد وفور
abuse 2 بد استعمال کردن ،سوء استفاده کردن از،ضایع کردن ،فحش دادن ،بدرفتارى کردن
abuse of confidence قانون ـ فقه : خیانت در امانت
abuse of power قانون ـ فقه : سوء استفاده از قدرت
abuse of rights قانون ـ فقه : سوء استفاده از حق
abuser ضایع کننده ،بد زبان ،فحاش ،دشنام دهنده
abusing a blank signed document قانون ـ فقه : سوء استفاده از سفید امضاء
abusing کلمات مرتبط(abusing):
abusively بطور ناسزا،بطور ناصحیح ،بطور دشنام ،با فحش ،با حرف بد
abusiveness بد زبانى ،فحاشى
abutilon خطمى صحرایى
abuting surface عمران : سطح مجاور
abuting کلمات مرتبط(abuting):
absolute potential شیمى : پتانسیل مطلق
absolute poverty بازرگانى : فقر مطلق
absolute pressure شیمى : فشار مطلقورزش : فشار مطلقعلوم هوایى : فشار مطلق
absolute price بازرگانى : قیمت مطلق
absolute priority بازرگانى : اولویت مطلق
absolute reaction rate شیمى : سرعت واکنش مطلق
absolute refractive index شیمى : ضریب شکست مطلق
absolute refractory period روانشناسى : دوره بى پاسخى مطلق
absolute scale مقیاس دماى مطلقشیمى : مقیاس مطلقروانشناسى : مقیاس مطلق
absolute sensitivity روانشناسى : حساسیت مطلق
absolute specific gravity شیمى : سنگینى ویژه مطلق
absolute system of electrical units الکترونیک : دستگاه مطلق یکانهاى الکتریکى
absolute system of units شیمى : دستگاه احاد مطلقعلوم هوایى : سیستم واحدها که در ان کمترین تعداد واحد یا یکه بعنوان واحدهاى اصلى انتخاب شده و سایر واحدها از انها مشتق شوند
absolute temperature scale مقیاس دماى مطلقشیمى : مقیاس مطلق
absolute temperature شیمى : دماى مطلقورزش : دماى مطلقعلوم هوایى : دماى مطلق
absolute threshold روانشناسى : استانه مطلق
absolute unit الکترونیک : واحد مطلق
absolute vacuum علوم هوایى : خلاء مطلق
absolute velocity شیمى : سرعت مطلق
absolute viscosity گرانروى مطلقعمران : لزجت مطلقشیمى : گرانروى مکانیکى
absolute volue ارزش مطلق ،مقدار مطلقشیمى : قدر مطلق
absolute volume شیمى : حجم مطلق
absolute zaro علوم هوایى : صفر مطلق
absolute zero entropy انتروپى در صفر مطلقشیمى : انتروپى صفر مطلق
absolute zero شیمى : صفر مطلقروانشناسى : صفر مطلقنجوم : صفر مطلقورزش : صفر مطلق
absolutely unique قانون ـ فقه : احد
absolutely مطاقا"،کاملا"،مستبدانه
absoluteness اطلاق ،تمامیت ،استبداد
absolutist طرفدار استبداد،کسیکه معتقد به قواى نامحدود الهى است
absolutly dry شیمى : کاملا "خشک
absolutly کلمات مرتبط(absolutly):
absolutory بخشش امیز،امرزنده
absolvable بخشیدنى ،امرزیدنى ،بخشش پذیر،قابل عفو
absolver بخشاینده ،امرزنده ،غفور
absonce کلمات مرتبط(absonce):
absoption کلمات مرتبط(absoption):
absorb (to) معمارى : جذب کردن
absorbability قابلیت جذبشیمى : قابلیت جذبورزش : دراشام پذیرى
absorbable قابل جذب ،جذب شدنى ،اشامیدنىشیمى : جذب شدنى
absorbance مقدار جذب ،جذب کنندگىشیمى : جذبورزش : دراشامى
absorbancy مقدار جذبشیمى : جذب
absorbed doze دوز دریافتى( اتمى)علوم نظامى : دوز دریافتى
absorbed light شیمى : نور جذب شده
absorbed water اب جذب شدهزیست شناسى : اب دراشامیده
absorbed شیمى : جذب شده
absorbefacient جاذب ،تولید کننده عمل جذب
absorbency index شیمى : ضریب جذب
absorbency of paper شیمى : جذب پذیرى کاغذ
absorbent chromatography شیمى : کروماتوگرافى جذبى
absorbent cotton پنبه هیدروفیلشیمى : پنبه هیدروفیل
absorbent filter شیمى : صافى جذب
absorbent oil شیمى : روغن جاذب
absorbent paper شیمى : کاغذ خشک کن
absorber دراشام ،جاذبشیمى : جذب کننجوم : جذب کننده
absorbing agent شیمى : عامل جذب
absorbing column شیمى : ستون جذب
absorbing element شیمى : عنصر جذب
absorbing tower شیمى : برج جذب
absorbing well چاه جذب کنندهزیست شناسى : چاه دراشامنده
absorbo-cel شیمى : سلولوز فعال شده
absorbo کلمات مرتبط(absorbo):
absorbs کلمات مرتبط(absorbs):
absorptance شیمى : ضریب جذب
absorpthiveness کشندگى ،جاذبیت ،قوه جاذبه ،قوه ناشفه
absorptiometer شیمى : جذب سنج
absorption apparatus علوم مهندسى : دستگاه جذب
absorption band شیمى : نوار جذب
absorption bottle شیمى : بطرى جذب
absorption bulb شیمى : حباب جذب
absorption capacity علوم مهندسى : ظرفیت جذب
abutments تکیه گاههاى انتهائىعمران : دیوارهاى پشتیبان دیواره هاى انتهائى دوطرف پل
abuttal عمران : زمین مجاور
abutting edge علوم مهندسى : لبه ضربه گیر
abutting face علوم مهندسى : صفحه ضربه گیر
abyssal pelagic زیست شناسى : زیر لایه ژرفى
abyssal گردابى ،ژرف ،ورطه اى ،ناپیمودنى
abyssinia حبش ،حبشه
ac fittings علوم هوایى : رابطهاى لوله اى پخدار با زاویه 35 درجه
ac-dc set دستگاه جریان دائم و متناوبعلوم مهندسى : دستگاه اونیورسال
acaain or acacine صمغ عربى
acaain کلمات مرتبط(acaain):
academic achievement روانشناسى : پیشرفت تحصیلى
academic aptitude روانشناسى : استعداد تحصیلى
academic assault یورش کلاسیکورزش : شمشیربازى نمایشى
academic inhibition روانشناسى : رکود تحصیلى
academical مربوطبه فرهنگستان ،ادبى ،عضوانجمن دانش بافرهنگستان ،دانشجوى دانشگاه
academically چنانچه شایسته انجمن دانش یا فرهنگستانى باشد،ادیبانه
academics تعلیمات افلاطون ،فلسفه افلاطون
acadmist عضوانجمن دانش یافرهنگستان ،فیلسوف اکادمى یابیشه افلاطون
acajou درخت بلا،دریا،قرص کمر،بلادر
acalamity کلمات مرتبط(acalamity):
acalculia روانشناسى : ناتوانى در حساب
acaleph گزنه دریایى ،نوعى صدف
acalephe خانواده گزنه دریایى ،طایفه ریه البحر
acamar اخرالنهر،ظلیمنجوم : الفا - نهر
acanth(a)esthesia روانشناسى : مورمور شدن
acanth کلمات مرتبط(acanth):
acantha خار،تیغ ،ستون ،مهره پشت
acanthaceous خاردار،شوک دار،کنگرى
acanthaid خاردار،تیغى
acanthopterygian خاربال ،تیغ بال
acanthopterygii تیغ بالان ،ماهیان تیغ بال
acardiac بى قلب ،بى دل
acariasis کرم زدگى ،کنه زدگى
acarid کرم جرب ،کرم پنیر،کنه
acarina خانواده کرم جرب
acarine کرمى ،کنه اى
acaroid مانندکرم جرب ،کنه مانند
acarophobia روانشناسى : ریزهراسى
acatalepsia روانشناسى : استدلال پریشى
acataletic نامفهوم ،غیرقابل فهم
acataphasia روانشناسى : زبان پریشى نحوى
acathexis روانشناسى : فقدان نیروگذارى
acaudal or acaudate بیدم
acaudal کلمات مرتبط(acaudal):
acaudate کلمات مرتبط(acaudate):
acaulescence بى ساقگى
acauline بى ساقه
acaulous بى ساقه
acc Accumulatorکامپیوتر : انباشتگر
accaimer افرین کننده ،هلهله کننده ،تحسین کننده
accasion کلمات مرتبط(accasion):
acceeptance قبولىبازرگانى : قبولى نویسى
accelerant ماده تسریع کنندهشیمى : کاتالیزور
accelerated depreciation بازرگانى : استهلاک سریع
accelerated erosion عمران : فرسایش تشدیدى
accelerated fianchetto ورزش : فیانکتوى شتابان در مسیر سیسیلى
accelerated meran ورزش : مران شتابان دلار دفاع اسلاو
accelerated particle ذره شتاب دارشیمى : ذره با شتاب
accelerated کلمات مرتبط(accelerated):
acceleratin کلمات مرتبط(acceleratin):
accelerating agent ماده تسریع کنندهشیمى : کاتالیزور
accelerating electrode الکترونیک : الکترود شتاب دهشیمى : الکترود شتابده
accelerating potential شیمى : پتانسیل شتابده
accelerating power علوم مهندسى : قدرت شتاب
accelerating pump علوم هوایى : پمپ کوچکى که به منظور تامین فورى مخلوط غلیظ سوخت و هوا در کابراتور تعبیه میشود
accelerating کلمات مرتبط(accelerating):
acceleration coefficient بازرگانى : ضریب شتاب
acceleration due to gravity علوم مهندسى : شتاب ثقل
acceleration error علوم نظامى : اشتباه مسیر هواپیما دراثر تغییر سرعت
acceleration lane خط سرعت گیرىمعمارى : خط شتاب
acceleration of free fall شتاب گرانىشیمى : شتاب ثقل
acceleration of gravity شتاب گرانى ،شتاب ثقلمعمارى : شتاب گرانششیمى : شتاب ثقل
acceleration principle اصل شتاب ،براساس این اصل سرمایه گذارى متناسب است با تغییرات تولید که با رابطه زیر بیان مى گردد: ،I = A * Yبازرگانى : یعنى سرمایه گذارى مساوى است با حاصلضرب ضریب شتاب میزان سرمایه گذارى لازم براى افزایش یک واحد تولید در تغییرات در تولید
acceleration space الکترونیک : فضاى شتاب
acceleration time کامپیوتر : زمان شتاب
accelerationists بازرگانى : شتاب گرایان مکتبى که بر اساس اعتقاد انها هر گونه اقدام در جهت کاهش نرخ طبیعى بیکارى بدون اینکه قادر باشد این نرخ را کاهش دهد باعث تسریع تورم خواهد شد. میلتون فریدمن و ادموند فلپس از پیروان اصلى این گروه میباشند
accelerative تسریع کننده ،مستعجل ،شتابى ،تندى ،مایه افزایش
accelerator board تخته تسریع ،برد تسریع ،تخته شتابندهکامپیوتر : تخته شتاب دهنده
accelerator catalyst شیمى : کاتالیزور شتاب دهنده
accelerator pedal پدال گاز( پایى)علوم مهندسى : پدال گاز
accelerator winding علوم هوایى : سیم پیچى سرى که در تنظیم کننده هاى ولتا از نوع نوسان ساز با باز شدن دو سر پلاتین میدان مغناطیسى را به سرعت کاهش میدهد و باعث بسته شدن هرچه سریعتر پلاتین میشود
accelerun do خردخرد،تندتر،کم کم تندکنید
accelerun کلمات مرتبط(accelerun):
accelerunt شتاباننده ،تسریع کننده
acceletor شتاباننده ،شتابنده ،تسریع کننده ،تندکن
accelofilter شیمى : صافى سریع
accentric کلمات مرتبط(accentric):
accentricity نامتعارف بودنروانشناسى : غرابت
accentually مطابق تکیه صدا،بدانسان که تکیه صدارانشان دهد
accentuation تاکید،بکار بردن ایین تکیه صدا،پستى و بلندى صدا
accept as true باورکردن ،تبصره ،گاهى پس از accept بمعنى پذیرفتن لفظ of مى اورند
acceptable alter nate product فراورده مشابه قابل قبول( محصول جایگزین)علوم نظامى : فراورده مشابه قابل قبول
acceptable product علوم نظامى : فراورده جانشین قابل قبول
acceptable quality level سطح کیفیت قابل قبولبازرگانى : کیفیت مناسب
acceptableness مقبول واقع شدن ،مستجاب شدن
acceptably چنانچه پذیرفته شود،بطور قابل قبول ،بطور پسندیده
acceptance by conduct قانون ـ فقه : قبول فعلى
acceptance by words قانون ـ فقه : قبول قولى
acceptance credit بازرگانى : اعتبار قابل استفاده به وسیله قبولى نویسى
acceptance date بازرگانى : تاریخ قبولى
acceptance duty بازرگانى : الزام به قبولى نویسى
acceptance limit حد قابل قبولبازرگانى : حد پذیرش
acceptance number عمران : عدد ملاک قبول
acceptance of goods قبول کردن کالابازرگانى : پذیرفتن کالا
acceptance of offer پذیرش پیشنهادبازرگانى : قبولى پیشنهاد
acceptance sampling نمونه بردارى جهت پذیرش ،نمونه قبولىبازرگانى : پذیرش کالا پس از نمونه بردارى
acceptance tests الکترونیک : ازمایشهاى تحویل
acceptance tolerance علوم مهندسى : حد مجاز قابل قبول
acceptance trial علوم نظامى : ازمایش قبول وسایل و تجهیزات
acceptancy پذیرنده ،اماده قبول
accepted barbarism غلط مشهور یا پذیرفته
acceptees کلمات مرتبط(acceptees):
accepting bank بانک قبولى نویسبازرگانى : بانک قبول کننده ،بانک پذیرنده حواله یابرات
accepting کلمات مرتبط(accepting):
acceptor level الکترونیک : تراز گیرنده
access balcony معمارى : ایوان
access code رمز دستیابى ،کد دستیابى ،کد دسترسىکامپیوتر : رمز دسترسى
access gallery عمران : راه رو دستیابىمعمارى : دالان دستیابى
access hole کامپیوتر : شکاف دستیابى
access mechanism کامپیوتر : دستگاه مکانیکى در واحد ذخیره دیسک که نوکهاى مخصوص خواندن و نوشتن را روى شیارهاى صحیح دیسک قرار مى دهد مکانیزم دستیابى
access panel علوم هوایى : پانل یا قابى که براى اسانترکردن تعمیرات و بازرسى براحتى برداشته و یا نصب میشود
access point نقطه دستیابى ،نقطه دسترسعمران : نقطه اتصال خط به قوسمعمارى : نقطه فرود
access procedures علوم نظامى : روشهاى مربوط به کشف و خنثى کردن و تخریب مواد منفجره یا بى اثر کردن مواد منفجره
access road راه دسترسى ،راه دستیابى ،راه کمکىعمران : جاده دسترسىمعمارى : راه اتصالى
access structures عمران : ساختمانهاى عبور و مرور
access system menu کامپیوتر : منوى سیستم دستیابى
access to classified material علوم نظامى : دسترسى به مدارک طبقه بندى شده
access well معمارى : چاه دستیابى
accessible duct معمارى : مجراى دسترس
accessibly چنانکه بتوان بدان راه یافت ،بطور قابل دسترس
accession number نمره مسلسل کتابى که به کتب کتابخانه افزوده مى شود
accession-book فهرست کتب یک کتابخانه که به سایر کتب ضمیمه شود
accessional اضافى ،الحاقى ،افزوده
accessions کلمات مرتبط(accessions):
accessoiral guilt معاونت در جرم
accessoiral کلمات مرتبط(accessoiral):
accessorial services علوم نظامى : خدمات بارگیرى و تخلیه بار
accessorius کلمات مرتبط(accessorius):
accessory cells روانشناسى : یاخته هاى کمکى
accessory equipment تجهیزات یدکىعلوم نظامى : وسایل یدکى
accessory nerve عصب شوکىروانشناسى : عصب فرعى
accessory of section علوم هوایى : قسمتى از موتور که متعلقات روى ان نصب شود
accessory punishment قانون ـ فقه : مجازات تبعى
accessory substances شیمى : مواد فرعى
accessory to a riot همدست درفتنه ،معاون فتنه
accidencental color رنگ خیالى
accidencental کلمات مرتبط(accidencental):
accident ambulance اتومبیل اضطرارى براى حوادثعلوم مهندسى : امبولانس
accident damage to property بازرگانى : خسارت اتفاقى وارده بر دارایى
accident insurance بیمه حوادثعلوم مهندسى : بیمه تصادفات
accident prevention علوم مهندسى : جلوگیرى از سانحهروانشناسى : پیشگیرى از حوادث
accident reporting بازرگانى : گزارش حادثه
accident-prone روانشناسى : سانحه پذیر
accident-proneness روانشناسى : سانحه پذیرى
accident-proof علوم مهندسى : علت وقوع حادثه
accidental attack علوم نظامى : تک تصادفى
accidental error عمران : خطاى تصادفىشیمى : خطاى اتفاقىروانشناسى : خطاى اتفاقى
accidental fall ضربه فنى اتفاقى( کشتى)ورزش : ضربه فنى اتفاقى
accidental reinforcement روانشناسى : تقویت اتفاقى
accidental sepcies گونه هاى اتفاقىزیست شناسى : گونه هاى پیش امدى
accidental war جنگ ناگهانىعلوم نظامى : جنگ اتفاقى
accidentally اتفاقا"،ناگهان
accidentalness حالت اتفاقى ،اتفاق ،تصادف ،عارضیت
accidents کلمات مرتبط(accidents):
acciderint کلمات مرتبط(acciderint):
accipienda کلمات مرتبط(accipienda):
accipient گیرنده ،پذیرنده
accipital ازجنس باز،شکارى
accipiter مرغ شکارى ،بازمانندان ،رفاده
accipitres خانواده لاشخوران
accipitrine متعلق به مرغان شکارى ،بازمانند،ازجنس باز،شکارى ،رباینده
accipiuntur کلمات مرتبط(accipiuntur):
acclamable شایان افرین ،قابل تحسین
acclamatim of foy فریادشادى
acclamatim کلمات مرتبط(acclamatim):
acclamatory shaus فریادهاى تحسین امیز
acclamatory تحسین امیز،مبنى برهلهله و تحسین
acclimatable خوگرفتنى ،قابل اعتیاد
acclimation اقلیم پذیرى ،اعتیاد به اب و هواى جدید،سازشزیست شناسى : بوم پذیرى
acclivity سربالائى ،سربالایىعمران : فراز
acclivous سربالا
accommodatingly باهمراهى ،بمهربانى ،باپذیرایى ،بطور موافق ،راحت
accommodation acceptance بازرگانى : برات دوستانه
accommodation bill برات دوستانهبازرگانى : سفته دوستانه ،براتى که جهت کمک یا ضمانت فردى تهیه میگردد
accommodation coefficient ضریب تطابقشیمى : ضریب برابرى
accommodation ladder علوم دریایى : پله تشریفاتى
accommpanying element علوم مهندسى : عنصر همراه
accommpanying کلمات مرتبط(accommpanying):
accomodate همراهى کردن ،مناسبت کردن ،منطبق کردن ،جا دادن ،منزل دادن ،اصلاح کردن ،موافقت کردن ،تطبیق کردن
accomodating مهربان ،منت گذار،راحت ،موافق ،مناسب
accomodation line بازرگانى : قبول یک نوع خطر به وسیله بیمه گزار وقتى با بیمه نامه هاى دیگرى همراه است
accomodation train راه اهنى که در ایستگاههاى ،مختلف توقف میکند
accomodation قدرت تطابق چشم ،تدارک جا،تطبیق طرز زندگى با محیط،همراهى ،وسایل اسایش و استراحت جا و مکانعلوم نظامى : اثاثیه تطابق
accompanied by همراه ،باتفاق ،بهمراهى ،بمصاحبت
accompanied کلمات مرتبط(accompanied):
accompanier همراهى کننده ،همراه ،مصاحب
accompanying cargo علوم نظامى : بار همراه
accompanying fire علوم نظامى : اتش همراه ،اتشى که پیاده نظام در زیر ان پیشروى مى کند
accompanying sound الکترونیک : صداى همراه
accompanying supplies (jf) علوم دریایى : تدارکات همراه
accompanying ضمیمه ،همراه
accompli کلمات مرتبط(accompli):
accomplishable انجام دادنى ،قابل اجرا
accomplisher انجام دهنده ،اجرا کننده
accomplishment quotient (aq) روانشناسى : بهر پیشرفت
accomplishments کمالات ،فضائل ،معلومات ،هنرها
accompt یکدلى ،موافقت ،سازگارى ،توافق ،جورى ،دمسازى
accompulished کلمات مرتبط(accompulished):
accordantly بطور موافق یا مطابق ،چنانکه جور باشد
according to his version چنانکه او شرح میداد( یامیدهد)،طبق شرح او
according as همانطورکه ،بذانسان که ،همچنانکه ،بطوریکه
according to the contract no. ... عمران : طبق قرارداد شماره...
accordionist ارغنون زن ،ارگ زن
account book دفتر حساب
account code علوم نظامى : کد اعتبارات
account cuurent (ac) بازرگانى : حساب جارى
account statment بازرگانى : صورتحساب
accountable cryptomaterial علوم نظامى : مدارک و وسایل طبقه بندى شده
accountable depot مرکز نگهدارى سوابق حسابدارى ،(پولى و مالى)
accountable disbursing officer افسر عاملعلوم نظامى : افسر ذیحساب مالى
accountable mail علوم نظامى : پست یا نامه سفارشى و بیمه شده
accountable property officer's bond علوم نظامى : دفتر افسر ذیحساب اموال
accountable strength استعداد قابل محاسبهعلوم نظامى : استعداد قابل توجه
accountable supply distribution activity علوم نظامى : سازمان نگهدارى سوابق امادى
accountably بطور مسئول چنانکه بتوان توضیح داد
accountics علم محاسبى ،دفتردارى
accounties علم حساب یا دفتر دارى
accounting classification بازرگانى : کد مالىعلوم نظامى : طبقه بندى حساب
accounting package کامپیوتر : بسته پیش نوشته حسابدارى
accounting price قیمت حسابدارىبازرگانى : قیمت محاسبه
accounting prices عمران : قیمتهاى محاسباتى
accounting principles بازرگانى : اصول حسابدارى
accounting profit سود حسابدارىبازرگانى : سود از دیدگاه حسابدارى
accounting symbol علوم نظامى : علایم مشخصه حساب
accounts حسابهابازرگانى : دفاتر
accoutered مجهز،اماده جنگ ،ملبس
accouterments تجهیزات ،لباس
accoutn balance بازرگانى : مانده حساب
accoutn کلمات مرتبط(accoutn):
accoutre با تجهیزات اماده نمودن
accoutred مجهز،اماده ،ملبس
accoutrements تجهیز،اماده
accred it با استوارنامه فرستادن ،اعتبارنامه دادن ،اعتباردادن ،معتبرساختن
accred کلمات مرتبط(accred):
accreditation روانشناسى : اعتبارگذارى
accredited correspondent علوم نظامى : خبرنگار جنگى
accredited officer علوم نظامى : افسر خبرنگار خارجى
accredited داراى اعتبارنامه ،مجاز،معتبر
accrescent نموکردن ،پس ازگل دادن
accretionof silt عمران : رسوب زدائى
accretionof کلمات مرتبط(accretionof):
accretions علوم مهندسى : افزایش یا نمو کوره
accretive افزاینده ،زیاد شونده ،نمو کننده
accroach غضب کردن
accross-the-slope system شبکه تقائىعمران : شبکه اى زیرزمینى که در ان زهکش ها خط بزرگترین شیب را قطع مى کنند
accross کلمات مرتبط(accross):
accru(e)ment افزایش ،افزونى ،اجتماع ،فراهم شدگى ،تعلق ،رسیدن
accru کلمات مرتبط(accru):
accrued expenditures علوم نظامى : هزینه هاى اضافى
accrued interest بهره متعلقهبازرگانى : بهره اى که عاید شده ولى هنوز پرداخت نشده است
accrued جمع شدهبازرگانى : متعلقه
accruning کلمات مرتبط(accruning):
accubation تکیه دادن یادرازکشیدن سرخوراک ،زاییمان
acculturation روانشناسى : فرهنگ پذیرى
accumbency تکیه
accumbent تکیه کننده سرغذا،تکیه دار،خوابیده
accumulated capital بازرگانى : سرمایه متراکم
accumulated dividend بازرگانى : سود سهام متراکم شده
accumulated frequency فراوانى تراکمىبازرگانى : فراوانى تجمعى
accumulated متراکمبازرگانى : انباشته شده
accumulation of capital تراکم سرمایهبازرگانى : انباشت سرمایه
accumulation of snow عمران : توده برف
accumulation point شیمى : نقطه تجمع
accumulation time علوم نظامى : زمان تحت تعمیر بودن وسیله
accumulative area عمران : اراضى سوارشونده
accumulative error شیمى : خطاى جمع شونده
accumulative sampling شیمى : نمونه گیرى پیاپى
accumulatively بطورجمعى ،بطورجمع شونده
accumulator acid علوم مهندسى : اکومولاتور اسید
accumulator battery علوم مهندسى : اکومولاتور باطرى
accumulator box علوم مهندسى : قوطى اکولاموتور
accumulator cell علوم مهندسى : سلول اکومولاتور
accumulator charge علوم مهندسى : بارگیرى اکومولاتور
accumulator charging علوم مهندسى : باردارشدن اکومولاتور
accumulator container علوم مهندسى : ظرف اکومولاتور
accumulator plate علوم مهندسى : صفحه اکومولاتور
accumulator register کامپیوتر : ثبات انباشتگر
accumulator switchboard علوم مهندسى : تابلوى اتصالات اکومولاتور
accumulator tank شیمى : مخزن جمع کننده
accuracy compulsion روانشناسى : وسواس دقت
accuracy control character کامپیوتر : دخشه یا کاراکتر کنترل دقت
accuracy life عمر قانونى لوله جنگ افزار،(برحسب تعداد گلوله)
accuracy of data عمران : صحت داده هاى امارى
accuracy of fire علوم نظامى : دقت تیر
accuracy score روانشناسى : نمره دقت
accuracy test روانشناسى : ازمون دقت
accuracy to gage دقت سنجشعلوم مهندسى : دقت اندازه گیرى
accuracy to size علوم مهندسى : دقت اندازه گذارى
accurate to gage علوم مهندسى : دقت در سنجیدن
accurate to size علوم مهندسى : دقت در اندازه گرفتن
accurately بدرستى ،بدقت
accurse لعنت کردن ،نفرین کردن
accursedly ملعونانه ،بطور مردود
accursedness ملعون بودن ،مردودیت
accusable قابل اتهام متهم
accusant تهمت زننده
accusare کلمات مرتبط(accusare):
accuser دادستان ،تهمت زننده ،شاکى ،مدعىقانون ـ فقه : متهم کنندهعلوم نظامى : شاکى
accusingly بطریق اتهام
accustomedness خوگرفتگى ،عادت ،اعتیاد
ace high علوم نظامى : سیستم مخابراتى قمر مصنوعى
ace test روانشناسى : American Council on Education Testازمون ا سى اى
acean کلمات مرتبط(acean):
aceko-black شیمى : نوعى رنگ سیاه اسیدى
aceko کلمات مرتبط(aceko):
acenesth(a)esia روانشناسى : نااگاهى تنى
acenesth کلمات مرتبط(acenesth):
acephal بیسر،بى سر
acephalan ناعمه بیسر
acephali جانوران بیسر
acephalocyst کرم بیسر
aceric acid اج ،جوهرافرا
aceric افرایى ،اجى
acerose نوک تیز،سوزنى
acescent میخوششیمى : ملس
acess کلمات مرتبط(acess):
acetabulifarm فنجانى ،توگرد
acetal استال ،1شیمى : - 1دى اتوکسى اتان
acetaldehyde azine شیمى : استالدهید ازین
acetaldehyde کلمات مرتبط(acetaldehyde):
acetaldoxime شیمى : استالدوکسیم
acetals شیمى : استالها
acetate fibers شیمى : الیاف استاتى
acetate film فیلم استاتىشیمى : پوسته استاتى
acetate rayon process شیمى : فرایند تهیه الیاف استاتى
acetated باجوهر سرکه ترکیب شده
acetaz کلمات مرتبط(acetaz):
acetic acid استیک اسید،جوهر سرکهشیمى : جوهر سرکه
acetic fermentation شیمى : تخمیر سرکه اى
acetimeter شیمى : سرکه سنج
acetimetry شیمى : سرکه سنجى
acetoaaetic ester synthesis شیمى : سنتز به کمک استراستواستیک
acetoaaetic کلمات مرتبط(acetoaaetic):
acetobacter بچه سرکهشیمى : مخمر سرکه
acetometer شیمى : سرکه سنج
aceton استونشیمى : - 2پروپانون
acetonation شیمى : استون دار کردن
acetone bodies شیمى : مواد استونى
acetone number شیمى : عدد استونى
acetone oil شیمى : روغن استون
acetone yeast شیمى : مخمر استون
acetonic شیمى : استونى
acetonincs شیمى : استونینها
acetophenone شیمى : استوفنون
acetosal استوسالیسیلیک اسیدشیمى : استوسال
acetosalicylic acid استوسالیسیلیک اسیدشیمى : استوسال
acetosalicylic کلمات مرتبط(acetosalicylic):
acetous fermentation شیمى : سرکه اى شدن
acetous ترش ،سرکه اى ،مولدجوهر سرکه
acetubular فنجانى ،توگرد
acetyl number شیمى : عدد استیلى
acetyl pure yellow شیمى : زرد خالص استیلى
acetyl scarlet شیمى : سرخ استیلى
acetylable شیمى : استیل پذیر
acetylated شیمى : استیل دار شده
acetylating agent شیمى : عامل استیل دار کننده
acetylating کلمات مرتبط(acetylating):
acetylator شیمى : دستگاه استیل دار کننده
acetylcoenzyme a شیمى : استیل کوانزیمA
acetylcoenzyme کلمات مرتبط(acetylcoenzyme):
acetylene acid شیمى : اسید استیلنى
acetylene alcohol شیمى : الکل استیلنى
acetylene black شیمى : دوده استیلنى
acetylene bond شیمى : پیوند استیلنى
acetylene burner مشعل استیلنىشیمى : چراغ استیلنى
acetylene gas علوم هوایى : گاز استیلن
acetylene generator شیمى : دستگاه تهیه استیلن
acetylene link شیمى : پیوند استیلنى
acetylene linkage شیمى : پیوند استیلنى
acetylene series شیمى : سریهاى استیلنى
acetylene torch علوم مهندسى : مشعل استیلن
acetylene-oxygen flame شیمى : شعله استیلن اکسیژن
acetylenic acid شیمى : اسید استیلنى
acetylenic alcohol شیمى : الکل استیلنى
acetylenic bond شیمى : پیوند استیلنى
acetylenic carbon شیمى : کربن استیلنى
acetylenic link شیمى : پیوند استیلنى
acetylenic linkage شیمى : پیوند استیلنى
acetylenic کلمات مرتبط(acetylenic):
acetylide شیمى : استیلید
acetylisable شیمى : استیل پذیر
acetylization flask شیمى : بالن استیل دار کردن
acetylization شیمى : استیل دار کردن
acetylized شیمى : استیل دار شده
acetylizing agent شیمى : عامل استیل دار کننده
acetylizing کلمات مرتبط(acetylizing):
acey deucy ورزش : کوتاهتر کردن رکاب راست از رکاب چپ
acey کلمات مرتبط(acey):
ach کلمات مرتبط(ach):
achaemenid architecture معمارى : معمارى هخامنشى
achaemenid کلمات مرتبط(achaemenid):
achamenian هخامنشى
actuator piston علوم هوایى : قسمت متحرک یک عمل کننده یا محرک هیدرولیکى یا نیوماتیکى
actuble بازى کردن ،دراوردنى ،قابل به معرض نمایش گذاردن
actude conditions شرایط حادزیست شناسى : شرایط شدید
actude کلمات مرتبط(actude):
actus کلمات مرتبط(actus):
acu(a)esthesia روانشناسى : بى دردى بساوشى
acu Automatic Calling Unitکامپیوتر : واحد فراخوانى خودکار
aculeate نیشدار،خاردار
aculeolate خاردار،تیغ دار
aculeus خار،تیغ ،نیش
acuminous تیزهوش ،ذکى
acummulator battery شیمى : باترى بارشدنى
acummulator کلمات مرتبط(acummulator):
acusticus کلمات مرتبط(acusticus):
acute alcoholic intoxication روانشناسى : مسمومیت حاد الکلى
acute angle زاویه حاده ،گوشه تیزمعمارى : گوشه تندشیمى : زاویه حاده
acute brain disorder روانشناسى : اختلال مغزى حاد
acute brain syndrome روانشناسى : نشانگان مغزى حاد
acute confusional state روانشناسى : حالت گم گشتگى حاد
acute dose علوم نظامى : دز دریافتى حاد و غیر قابل علاج
acute hallucinosis روانشناسى : توهم زدگى حاد
achamenidae سلسله هخامنشى ،هخامنشیان
acharnement درندگى ،خونریزى
ache درد گرفتن ،درد کردن ،دردروانشناسى : درد
achernar علوم دریایى : اخرالنهر
aches کلمات مرتبط(aches):
achi komi ورزش : دفاع فشارى
achi کلمات مرتبط(achi):
achieved status روانشناسى : پایگاه اکتسابى
achieved کلمات مرتبط(achieved):
achievement age (aa) روانشناسى : سن پیشرفت
achievement battery روانشناسى : مجموعه ازمون پیشرفت
achievement curve روانشناسى : منحنى پیشرفت
achievement motive روانشناسى : انگیزه پیشرفت
achievement need روانشناسى : نیاز پیشرفت
achievement quotient (aq) روانشناسى : بهر پیشرفت
achievement test روانشناسى : ازمون پیشرفت
achiever انجام دهنده ،از پیش برنده
achilles jerk روانشناسى : بازتاب اشیل
achilles reflex روانشناسى : بازتاب اشیل
achilles tendon روانشناسى : زردپى اشیل
aching رنج ،دردناک ،پر درد
achiral compound شیمى : ترکیب ناکایرال
achiral کلمات مرتبط(achiral):
achivement کلمات مرتبط(achivement):
achluophobia روانشناسى : تاریکى هراسى
achrocidin شیمى : اکروسیدین
achrodextrin شیمى : اکرودکسترین
achromatic color response پاسخ رنگ بى فام( در رورشاخ)روانشناسى : پاسخ رنگ بى فام
achromatic color روانشناسى : رنگ بى فام
achromatic indicator شیمى : شناساگر اکروماتیک
achromatic lens نجوم : عدسى بى رنگ
achromatopsia رنگ کورى کامل ،اسید( اصطلاح عامیانه براى ال اس دى)روانشناسى : اسید
acicity of wastewater معمارى : درجه اسیدى فاضلاب
acicity کلمات مرتبط(acicity):
acicular سوزن وار،سوزنى ،نوک تیز
aciculate سوزنى ،سوزن وار،خاردار،تیغ دار
acid acceptor اسید پذیرشیمى : پذیرنده اسید
acid alizarian blue-black شیمى : ابى سیر الیزارین اسیدى
acid alizarin black شیمى : سیاه الیزارین اسیدى
acid alkylation شیمى : الکیل دار کردن در محیط اسیدى
acid anhydride شیمى : انیدرید اسید
acid bath شیمى : حمام اسید
acid blue شیمى : ابى اسیدى
acid carboy شیمى : غرابه اسید
acid catalysis شیمى : کاتالیزور در محیط اسیدى
acid catalyst شیمى : کاتالیزور اسیدى
acid catalyzed reaction شیمى : واکنش کاتالیزور شده با اسید
acid clay شیمى : خاک رس اسیدى
acid cooler شیمى : مبرد اسیدى
acid corrosion of concrete عمران : خورده شدن بتن بوسیله اسید
acid cure شیمى : پخت در محیط اسیدى
acid decomposition شیمى : تجزیه اسیدى
acid depolarization شیمى : قطبش زدایى اسیدى
acid diluent علوم هوایى : ترکیبى که با قلم زنى سطح فلز باعث اتصال بهتر لایه هاى پرداخت با سطح فلز میشود
acid dip شیمى : شستشو با اسید
acid drops اب نبات ،یانقل ترش
acid dye شیمى : رنگینه اسیدى
acid equivalent معادل شیمیایى اسیدشیمى : هم ارز شیمیایى اسید
acid extraction شیمى : استخراج اسیدى
acid forming element عنصر اسیدىشیمى : عنصر اسیدساز
acid free شیمى : بدون اسید
acid freeder شیمى : اسید رسان
acid fume دود اسیدشیمى : دود اسیدى
acid function عامل اسیدىشیمى : یون هیدروژن
acid gases شیمى : گازهاى اسیدى
acid group گروه اسیدشیمى : گروه اسیدى
acid heat test شیمى : ازمون گرمایى با سولفوریک اسید
acid hydrogen شیمى : هیدروژن اسیدى
acid hydrolysis شیمى : ابکافت اسیدى
acid ionization شیمى : یونش اسیدى
acid ketone شیمى : کتون اسیدى
acid leach شستشو با اسیدشیمى : کانى شسته شده با اسید
acid lining علوم مهندسى : لایه اسیدى
acid number شیمى : عدد اسیدى
acid oxide شیمى : اکسید اسیدى
acid phosphatase شیمى : فسفاتاز اسیدى
acid process علوم مهندسى : فرایند اسیدى
acid proof floortile معمارى : کاشى ضد اسید
acid proof paint الکترونیک : رنگ ضد اسید
acid proof wire الکترونیک : سیم ضد اسید
acid pump شیمى : تلمبه اسید
acid rain زیست شناسى : باران اسیدى
acid reaction شیمى : واکنش اسیدى
acid receiver شیمى : مخزن اسید
acid reclaim شیمى : بازیابى اسید
acid recovery plant شیمى : کارگاه بازیابى اسید
acid reduction کاهش در محیط اسیدىشیمى : کاهش اسیدى
acid resistance شیمى : مقاومت در برابر اسید
acid resisting brick معمارى : اجر ضد اسید
acid resisting paving معمارى : کفپوش ضد اسید
acid salt شیمى : نمک اسیدى
acid sludge شیمى : لجن شستشوى با اسید
acid soil شیمى : خاک اسیدى
acid solution شیمى : محلول اسید
acid solvent شیمى : حلال اسیدى
acid tank شیمى : مخزن اسید
acid test ratio ضریب قدرت پرداختبازرگانى : تناسب درجه نقدینگى
acid tower شیمى : برج اسید
acid value شیمى : عدد اسیدى
acid vapor canister علوم نظامى : ماسک حفاظت در برابر بخار اسید
acid water شیمى : اب اسید
acid weighing tank شیمى : ظرف توزین اسید
acid-base balance ورزش : توان اسیدى - بازى
acid-base behavior شیمى : خاصیت اسیدى - بازىورزش : خاصیت اسیدى - بازى
acid-base catalysis شیمى : خاصیت اسیدى - بازى
acid-base equilibrium شیمى : تعادل اسید - بازورزش : تعادل اسید - باز
acid-base indicator شیمى : شناساگر اسید - باز
acid-base metabolism متابولیسم اسید - بازشیمى : سوخت ساز اسید - باز
acid-base pair شیمى : زوج اسید - باز
acid-base reactions شیمى : واکنشهاى اسید - باز
acid-proof brick شیمى : اجر ضد اسید
acid-proof floor tile شیمى : موزاییک ضد اسید
acid-proof علوم مهندسى : ثبات اسیدىشیمى : ضد اسید
acid-resistant شیمى : ماده مقاوم در برابر اسید
acid-resisting paint شیمى : رنگ ضد اسید
acid-resisting شیمى : ضد اسید
acid-restoring plant شیمى : کارگاه بازیابى اسید
acid-soluble علوم مهندسى : محلول در اسیدشیمى : انحلال پذیر در اسید
acid0base titration شیمى : تیتر کردن اسید - باز
acid0base کلمات مرتبط(acid0base):
acid=proof galosh شیمى : گالش ضد اسید
acidic group گروه اسیدشیمى : گروه اسیدى
acidic oxide شیمى : اکسیژن اسیدى
acidic resins شیمى : رزینهاى اسیدى
acidic value شیمى : عدد اسیدى
acidifiable شیمى : اسیدى شدنى
acidific حموضت اور،ترش شونده
acidification or acidizing عمران : اسید شوئى
acidified شیمى : اسیدى شده
acidimetry شیمى : اسیدسنجى
acidion شیمى : یون اسیدى
acidity coefficient ضریب قدرت اسیدىشیمى : نسبت اکسیژن
acidizing کلمات مرتبط(acidizing):
acidly با ترشرویى ،به تندى
acidness (درجه ) ترش ،تندى
acidolysis شیمى : اسید کافت
acidometer شیمى : اسیدسنج
acids کلمات مرتبط(acids):
acidulant شیمى : اسیدى کننده
acidulated میخوش ،کج خلق ،کمى ترش ،ملس
acidulating agent اسیدى کنندهشیمى : ماده اسیدى کننده
acidulating کلمات مرتبط(acidulating):
acidulation شیمى : اسیدى کردن
acierage پولاداندایى
acierate پولادکردن
acinose or acinous دان دان ،انگورى
acitric a جوهر ابلیمو
acitric کلمات مرتبط(acitric):
acknowladgement of debt بازرگانى : قبول بدهى
acknowladgement کلمات مرتبط(acknowladgement):
acknowledgement of receipt بازرگانى : اعلام وصول
acknowledgement of debt قانون ـ فقه : اقرار به بدهى
acknowledgement of order تصدیق سفارشبازرگانى : تایید سفارش
acknowledgement of paternity قانون ـ فقه : اقرارالبنوت
acknowledgement تایید،تصدیق ،اعلام وصول ،رسید،اعلامیه ،اقرار،خبر وصول نامه ،سپاسگزارىکامپیوتر : تصدیققانون ـ فقه : اقراربازرگانى : اعلامیه ،اگهى
acknowledger اعتراف کننده ،تصدیق کننده ،قبول کننده ،رسیدگوینده
ackuowledge اعتراف کردن ،تصدیق کردن ،رسماشناختن
aclinic بى تمایل ،بى خمیدگى
acm(a)esthesia روانشناسى : بى دردى بساوشى
acm کامپیوتر : Asssociation for Computing Machineryانجمن ماشین الات کامپیوترى
acme thread علوم مهندسى : شیار ذوزنقه اى
acoasm روانشناسى : توهم شنیدارى
acodemian عضوانجمن دانش ،عضوفرهنگستان ،عضودانشگاه یادانشکده
acologte نوکرکلیسا،همراه ،معاون
aconitase شیمى : اکونیتار
acopia روانشناسى : اختلال استنساخ شکل
acorn oil شیمى : روغن بلوط
acouasm روانشناسى : توهم شنیدارى
acountability کلمات مرتبط(acountability):
acounter مقابله کردنعلوم نظامى : روبرو شدن با دشمن
acousma روانشناسى : توهم شنیدارى
acoustic circuit مدار صوتى مینعلوم نظامى : مدار عکس العمل انفجار صوتى
acoustic coupler تزویج کننده صوتى ،تطبیق دهنده صوتى ،جفت ساز صوتى ،کوپلر اکوستیککامپیوتر : وصل کننده صوتى
acoustic dispersion پژواکعلوم نظامى : سیستم پخش اکوستیک
acoustic feedback الکترونیک : واخوراند صوت
acoustic filter روانشناسى : صافى صوتى
acoustic intensity شدت اکوستیکىزیست شناسى : شدت صوتى
acoustic investigation معمارى : جستار صوت شناختى
acoustic minehunting مین یابى صوتىعلوم نظامى : روش اکتشاف مین به طریق صوتى
acoustic nerve روانشناسى : عصب شنوایى
acoustic pressure روانشناسى : فشار صوتى
acoustic resonance device الکترونیک : دستگاه همنوایى صوتى
acoustic signal سیگنال صوتىعلوم مهندسى : علامت صوتى
acoustic spectrum روانشناسى : طیف صوتى
acoustic sweeping علوم دریایى : روبیدن صوتى
acoustic synchronizer الکترونیک : همزمان ساز صوتى
acoustic type روانشناسى : سنخ شنیدارى
acoustic wave موج صوتىزیست شناسى : صوت
acoustical intelligence علوم نظامى : اطلاعات جمع اورى شده از سیستم صوتى
acoustical sound enclosure روپوش صوتىکامپیوتر : محفظه عایق صوتى
acoustical surveillance مراقبت صوتىعلوم نظامى : اکتشاف و تجسس هدفها به طریقه صوتى
acoustical trumpet گوشى براى کرها،صدا افزا
acoustically از روى صدا شناسى ،نسبت به صدا یا شنوایى
acoutre اماده جنگ ،مجهز شدنعلوم نظامى : اماده جنگ شدن
acoutrement تجهیزاتعلوم نظامى : لباس
acovnt کلمات مرتبط(acovnt):
acp کامپیوتر : Associate Computer Professionalانجمن کامپیوترکاران
acpa کامپیوتر : Association for Women in Computing
acquaintanceship اشنایى
acquainted اشنا،بصیر،اگاه
acquaintedness اشنایى
acquest اکتساب ،تصرف ،مال بدست اورده ازدسترنج یا بخشش ،مال غیرموروثى
acquiescent response set روانشناسى : امایه تصدیق
acquiescently با رضایت ،از روى تسلیم
acquintance کلمات مرتبط(acquintance):
acquirability امکان بدست اوردن
acquired روانشناسى : اکتسابى
acquirer بدست اورنده ،فراگیرنده
acquisition authority اجازه خریدعلوم نظامى : اعتبار خرید کالا و خدمات
acquisition of unclaimed property قانون ـ فقه : حیازت مباحات
acquisition radar رادار هدفیابى ،رادار هدفیابعلوم نظامى : رادار اکتشاف هدف
acquisitive crimes قانون ـ فقه : جرائم اکتسابى
acquisitive prescription قانون ـ فقه : مرور زمان مملک
acquisitively از راه اکتساب یا جویندگى ،بطور اکتسابى
acquisitiveness طمع فطرى ،حس اندوختن مال ،قوه اکتساب
acquistion خریدارى ،تحصیلبازرگانى : تملک
acquitted مبرىقانون ـ فقه : تبرئه شده
acrack shot تیراندازماهر
acrack کلمات مرتبط(acrack):
acrade game کامپیوتر : نوعى بازى تصویرى کامپیوترى که توسط ماشین هایى با سکه پول کار مى کنند
acrade کلمات مرتبط(acrade):
acrasia روانشناسى : ناخویشتندارى
acre or akka عکا
acre-foot or acre foot یک جریب اب برابربا1232/6مترمکعب اب
acridfty دبشى ،تندى ،زنندگى
acridity تیزى ،درشتى ،زنندگى
acridly به تندى ،بدرشتى
acridness دبشى ،تندى ،زنندگى
acriflavine hydrochloride شیمى : اکریفلاوین هیدروکلراید
acriflavine کلمات مرتبط(acriflavine):
acrimenious تلخ ،تعنه امیز،تند
acrimoniously به تندى ،بتلخى
acrimoniousness تلخى ،تندى ،درشتى ،بد خلقى ،سخن زننده ،زخم زبان
acro(a)esthesia روانشناسى : حساسیت غیرعادى اندامهاى انتهایى
acroan(a)esthesia روانشناسى : بى حسى اندامهاى انتهایى
acroan کلمات مرتبط(acroan):
acrobatic مربوط به بندبازى
acrobatism بندبازى ،ریسمان بازى
acrocinesia روانشناسى : پرحرکتى
acrocinesis روانشناسى : پرحرکتى
acrocyanosis روانشناسى : کبودى اندامهاى انتهایى
acrolein test شیمى : ازمون اکرولئین
acrolein شیمى : اکرولئین
acromegalia روانشناسى : درشتى اندامهاى انتهایى
acromial متعلق بنوک شانه
acroparesthesia روانشناسى : نابهنجارى بساوشى در اندامهاى انتهایى
acrositism ضعف یافقدان نبض
across corner dimension اندازه گیرى گوشه از وسطعلوم مهندسى : نیمساز
acrostical توشیحى ،موشح
acrux صلیبنجوم : الفا - صلیب
acryl resin شیمى : رزین اکریلى
acryl کلمات مرتبط(acryl):
acrylalsehyde شیمى : اکریل الدهید
acrylate resin شیمى : رزین اکریلى
acrylate کلمات مرتبط(acrylate):
acrylic aldehyde شیمى : اکریلیک الدهید
acrylic lacquer علوم هوایى : لاکهاى اکریلیک که داراى حلالهاى بسیار فرار بوده و براى پرداخت سطح هواپیما بکارمیرود
acrylic resin شیمى : رزین اکریلى
acrylic علوم هوایى : پلاستیک ترموست شفاف از جنس استرهاى پلیمریزه اسیدهاى اکریلیک
acryloid شیمى : اکریل مانند
acrylonitrile copolymer شیمى : همبسپار اکریلونیتریل
acrylonitrile کلمات مرتبط(acrylonitrile):
acrysol اکریسولشیمى : امولسیون اکریل مانند
act and forearance بازرگانى : فعل و ترک
act as counsel قانون ـ فقه : وکالت کردن
act as surety قانون ـ فقه : کفالت یا ضمانت کردن
act based on pejudgement قانون ـ فقه : قصاص قبل از جنایت
act hypocritical تزویر کردنقانون ـ فقه : تدلیس کردن
act ii _scene iv پرده دوم مجلس چهارم
act of grace امتیاز
act of parliament قانون ـ فقه : قانون موضوعه
act psychology روانشناسى : روانشناسى عمل نگر
actate silk شیمى : ابریشم استاتى
actate کلمات مرتبط(actate):
acted کلمات مرتبط(acted):
acteous شیرى ،شیربر،شیرمانند
actescence نمود شیر،نمایش شیر،خاصیت شیرى ،ترشح شیر
actescent شیرى ،شیرمانند،شیردهنده ،ترشح کننده شیر
acth (adernocorticotropic hormone) اى.سى.تى.اچروانشناسى : هورمون ادرینو کورتیکو تروپیک
acth کلمات مرتبط(acth):
actic شیرى ،وابسته به شیر،اسیدشیر،ترشى شیر
actification تبدیل به سرکه ،سرکه ریزى
acting company بازرگانى : شرکت عامل
acting manager کفیل
acting minister of war قانون ـ فقه : کفیل وزیر جنگ
acting minister قانون ـ فقه : کفیل وزارتخانه
acting on behalf of قانون ـ فقه : به نمایندگى
acting out روانشناسى : برون ریزى
acting sublieutenant (rn) علوم دریایى : ناوبان دوم موقت
actinia کیسه تن دریایى ،شقایق بحرى
actinic rays روانشناسى : اشعه فعال
actinic(al) داراى خواص شیمیایى ،مربوط به تابش شیمیایى
actinide series شیمى : خانواده اکتینیدها
actinide کلمات مرتبط(actinide):
actiniform پرتو مانند،پرتوى
actinium شیمى : اکتینیم
actinolagy پرتو شناس ،معرفت بخواص شیمیایى نور
actinomycosis مرض قارچى ارواره
action agent مسئول اقدام در مورد هدفهاعلوم نظامى : مسئول تقویم و تفسیر هدفها
action at low بازرگانى : اقدام قانونى
action cuttent روانشناسى : پتانسیل عمل
action deferred تامل در عملیاتعلوم نظامى : تامل در به کار بردن جنگ افزار
action for avoidance بازرگانى : اقدام براى لغو
action for cancellation اقدام به لغوبازرگانى : اقدام به ابطال
action front (rear, right, left) حاضر به تیر،به عقب
action in personam قانون ـ فقه : دعوى بر علیه شخص
action in rem قانون ـ فقه : دعوى بر علیه عین مال
action information center مرکز اخبار تاکتیکىعلوم نظامى : مرکز اطلاعات تاکتیکى
action letter (lg) علوم نظامى : فرم بازرسى ویژه در رده هاى بالا
action mission ship ناو امادهعلوم دریایى : syn : duty ship, guardship
action on the blade ورزش : تماس با شمشیر حریف
action oriented management report کامپیوتر : گزارشى که شرایط غیرعادى را با توجه ویژه اى که نیاز دارد به مدیریت هشدار مى دهد
action parameters بازرگانى : پارامترهاى عملیاتى
action post (starboard) علوم نظامى : هدف در سمت چپ یا راستعلوم دریایى : هدف در سمت چپ یا راست
action potential پتانسیل عملروانشناسى : پتانسیل عملورزش : پتانسیل کار
action principle ورزش : اصل کنش
action report گزارش عملیات جنگىعلوم نظامى : گزارش درگیرى با دشمن
action research روانشناسى : پژوهش عمل نگر
action statement کامپیوتر : دستورالعمل اقدام
action station relaxed علوم دریایى : - second degree of readiness
action station محل جنگ ،وضعیت قرمز،syn : battle state,علوم نظامى : پناهگاه ضد تک هوایى دشمنعلوم دریایى : first degree of readiness
action system روانشناسى : نظام عمل
action tendency روانشناسى : گرایش به عمل
actionless بیکار،بیحرکت ،بى اقدام
actions کلمات مرتبط(actions):
activated carbon کربن فعال شدهشیمى : کربن فعال شدهزیست شناسى : ذغال فعال شده
activated cathode شیمى : کاتد فعال شده
activated charcoal کربن فعال شدهشیمى : کربن فعال شدهزیست شناسى : ذغال فعال شده
activated complex شیمى : کمپلکس فعال شده
activated diffusion شیمى : پخش فعال شده
activated methylene group شیمى : گروه متیلن فعال شده
activated mine مین مسلحعلوم نظامى : مین با ماسوره فرعى
activated sludge زیست شناسى : لجن فعال شده
activated کلمات مرتبط(activated):
activating effect of functional group گروه زیاد کننده فعالیتشیمى : گروه فعال ساز
activating کلمات مرتبط(activating):
activation barrier شیمى : سد فعال سازى
activation detector علوم نظامى : دستگاه تعیین غلظت نوترون
activation energy انرژى فعالسازىشیمى : انرژى فعال سازىورزش : انرژى کنانش
activation of a cathode الکترونیک : تحریک کاتد
activation pattern روانشناسى : طرح برانگیختگى
activator حساس گرالکترونیک : اکتیواتورشیمى : فعال سازروانشناسى : فعال ساز
active a ccount حساب متحرک یا جارى
active absorption عمران : جذب فعال
active acoustic torpedo علوم نظامى : اژدر صوتى عامل
active air defense علوم نظامى : پدافند عامل هوایى
active aircraft هواپیماى فعالعلوم نظامى : هواپیماى درگیر در رزم
active algolagnia روانشناسى : ازارگرى جنسى
active analysis روانشناسى : تحلیل فعال
active area کامپیوتر : ناحیه فعال
active army ارتش کادر،ارتش پیمانىعلوم نظامى : ارتش کادر ثابت
active avoidance روانشناسى : اجتناب فعال
active balance موازنه مثبتبازرگانى : مانده مثبت ،مانده فعال
active capacity عمران : گنجایش مفید
active carbon شیمى : کربن فعال
active cell سلول فعال ،سل فعالکامپیوتر : خانه کارى
active center شیمى : مرکز فعال
active centers ورزش : مراکز فعال
active component الکترونیک : مولفه موثر
active conductor الکترونیک : سیم برق دار
active current الکترونیک : شدت موثر
active database کامپیوتر : پایگاه داده هاى فعال
active defense پدافند عاملعلوم نظامى : دفاع عامل
active duty for training علوم نظامى : اموزش زیر پرچم
active duty خدمت کادر ثابتعلوم نظامى : ارتش کادر
active earth pressure رانش موثر خاک ،رانش محرک خاکعمران : فشار عامل خاکمعمارى : رانش کارى خاک
active emf الکترونیک : نیروى برق رانى موثر
active federal service خدمت کادرعلوم نظامى : قسمت کادر
active file پرونده فعالکامپیوتر : فایل فعال
active fiscal policy سیاست مالى فعالبازرگانى : منظور دخالت فعالانه دولت در ارتباط با تغییر مالیاتها و مخارج
active homing guidance علوم نظامى : هدایت خودکار با استفاده از امواج ارسالى یا دریافتى
active hydrogen شیمى : هیدروژن فعال
active index ایندکس فعالکامپیوتر : شاخص فعال
active installation تاسیسات فعالعلوم نظامى : قسمت فعال
active labor force بازرگانى : نیروى کار فعال
active lines الکترونیک : خطهاى فعال
active list فهرست افراد اماده به خدمتعلوم نظامى : فهرست سربازان
active material مواد عاملالکترونیک : ماده موثرعلوم نظامى : موادى که خاصیت تجزیه دارند
active mine مین فعالعلوم نظامى : مین منفجر شونده از طریق انعکاس امواج
active officer افسر کادرعلوم نظامى : افسر کادر ثابت
active participial abjective صفت اسم فاعلى ،اسم فاعلى که بطورصفات بکار رود
active plate الکترونیک : صفحه موثر
active power الکترونیک : توان موثر
active program برنامه فعالکامپیوتر : برنامه دائر
active rope ورزش : طناب اصلى کوهنوردى
active service خدمت زیر پرچمعلوم نظامى : خدمت کادر ثابت
active site شیمى : موضع فعالورزش : محل فعال
active sodomy بچه بازى ،لواطه
active sonar سونار فعالعلوم نظامى : رادار دریایى فعالعلوم دریایى : ردیاب فعال
active status وضعیت خدمتى پرسنل کادر ارتش وضعیت فعالعلوم نظامى : خط مشى فعال توپخانه
active stock موجودى فعالبازرگانى : موجودى انبار که مورد استفاده قرار میگیرد
active storage عمران : گنجایش مفید
active therapy روانشناسى : درمان فعال
active vocabulary روانشناسى : واژگان فعال
active window کامپیوتر : پنجره فعال
active zone of well حوزه فعال چاهعمران : حوزه اى که چاه را تغذیه میکند
activeness جدیت ،کار،عمل ،فعالیت
activities کلمات مرتبط(activities):
activity analysis بازرگانى : تحلیل فعالیت
activity catharsis روانشناسى : پالایش عملى
activity chart روانشناسى : نمودار فعالیت
activity coefficient شیمى : ضریب فعالیتورزش : ضریب فعالیت
activity cycle روانشناسى : چرخه فعالیت
activity designator علوم نظامى : شاخص فعالیت یکان یا قسمت
activity drive روانشناسى : سائق فعالیت
activity group therapy روانشناسى : درمان با فعالیت گروهى
activity light کامپیوتر : چراغ فعالیت
activity of soil عمران : فعالیت خاک
activity quotient روانشناسى : بهر فعالیت
activity rate (labor force) نرخ فعالیت( نیروى کار)بازرگانى : نرخ فعالیت
activity ratio کامپیوتر : نسبت فعالیت
activity sampling روانشناسى : نمونه گیرى از فعالیت
activity time زمان هر فعالیتعمران : مدت زمانى که شروع و ختم هر فعالیت در یک شبکه اجرائى مشخص میکند
activity wheel روانشناسى : گردونه فعالیت
actone روانشناسى : طرح عمل
acts based on private motives قانون ـ فقه : غرض ورزى
acts قانون ـ فقه : اعمال
actual carrier بازرگانى : موسسه حمل و نقل واقعى
actual cost هزینه واقعى( تمام شده)بازرگانى : هزینه واقعى
actual damage بازرگانى : خسارت واقعى
actual decimal point کامپیوتر : نقطه یا ممیز اعشارى واقعى
actual expenses بازرگانى : مخارج واقعى
actual income بازرگانى : درامد واقعى
actual investment بازرگانى : سرمایه گذارى واقعى
actual load علوم مهندسى : بار واقعى
actual loss بازرگانى : زیان واقعى
actual maximum flowline عمران : ماکزیمم خط ابدهى حقیقى
actual movement (nav) علوم دریایى : حرکت حقیقى
actual neurosis روانشناسى : روان رنجورى واقعى
actual obligated space علوم نظامى : محل یا جا در بارگیرى دریایى
actual output دبى موثرمعمارى : بازداده فعال
actual placement علوم نظامى : قرار دادن بار در محل تخلیه و بارگیرى
actual price بازرگانى : قیمت واقعى
actual resistivity عمران : مقاومت حقیقى
actual saving بازرگانى : پس انداز واقعى
actual self روانشناسى : خود واقعى
actual state of affairs اوضاع فصلى ،اوضاع کنونى ،وضع فعلى
actual total loss بازرگانى : کل زیان وارده
actual velocity of ground water عمران : سرعت واقعى اب زیرزمینى
actual velocity عمران : سرعت واقعى
actual water income عمران : اب ورودى موثر
actuality or actualness واقعیت ،فعلیت ،امرمسلم
actualness کلمات مرتبط(actualness):
actuals واقعى ،جارىبازرگانى : فعلى
actuated mine علوم نظامى : مین مسلح شده
actuated کلمات مرتبط(actuated):
actuating cylinder سیلندر پیستون عمل کنندهعلوم هوایى : سیلندر محرک
actuating horns علوم هوایى : اهرمهایى که کابلهاى کنترل به انهامتصل شده و توسط انها سطوح فرامین را حرکت میدهند
actuating کلمات مرتبط(actuating):
acute mania شیدایى( مانى)روانشناسى : شیدایى
acute paranoid state روانشناسى : حالت پارانویایى حاد
acute preparation روانشناسى : حیوان کشى از روى ترحم
acute stress reaction روانشناسى : واکنش حاد فشار روانى
acute-angled علوم مهندسى : زاویه حاده
acutifoliate داراى برگهاى نوک تیز
acyclic compound شیمى : ترکیب ناحلقه اى
acyclic graph کامپیوتر : نگاره سازى ناچرخه یى
acyclic machine الکترونیک : ماشین تک قطب
acyl exchange شیمى : اسید کافت
acyl-oxygen fission شیمى : گسسته شدن پیوند اسیل - اکسیژن
acyl کلمات مرتبط(acyl):
acylating agent شیمى : عامل اسیل دار کننده
acylating کلمات مرتبط(acylating):
acylation کلمات مرتبط(acylation):
acylium ion شیمى : یون اسیلیوم
acylium کلمات مرتبط(acylium):
acyloin condensation شیمى : تراکم اسیلى
acyloin کلمات مرتبط(acyloin):
ad (average deviation) روانشناسى : انحراف متوسط
ad court ورزش : زمین سرویس سمت چپ تنیس
ad hoc arbitration قانون ـ فقه : داورى موردى
ad lib feeding روانشناسى : تغذیه ازاد
ad valorem duty حقوق گمرکى به نسبت ارزش کالابازرگانى : حقوق گمرکى براساس قیمت کالا
ad valorem به نسبت ارزش کالابازرگانى : براساس ارزش
ad velorem بازرگانى : ارزشى
ada اداکامپیوتر : زبان برنامه نویسى سطح بالاکه بعد از ¹ 197در وزارت دفاع امریکا ساخته شد
adactylous بى پنجه ،بى انگشت
adam's wine اب ،حضرت ادم
adamantean الماس وش ،سخت ،داراى تلئلو،الماس
adamantine drill مته ساچمه اى( براى نمونه بردارى)عمران : مته ساچمه اى
adamantine drilling عمران : حفارى با مته ساچمه اى
adamic earth گل رس ،خاک رس
adamic ادمى ،متعلق به ادم
adamite اولاد ادم ،ادم برهنه
adams apple بر امدگى گلو،جوزک ،سیب حضرت ادم
adams gambit ورزش : گامبى ادامز در بازى وینى
adams-needle نخل
adams کلمات مرتبط(adams):
adaphic organism زیست شناسى : زیستمند خاکى
adaphic کلمات مرتبط(adaphic):
adaphorous بى سودوزیان ،جزئى ،بى تاثیر،غیراساسى
adaptable organism موجود زنده سازش پذیرزیست شناسى : زیستمند سازش پذیر
adaptableness قابلیت توافق ،قوه سازگارى ( با مقتضیات) ،سازش ،مناسبت
adaptation kit جعبه ابزار تطبیقعلوم نظامى : جعبه وسایل تطبیق دهنده
adaptation level روانشناسى : سطح انطباق
adaptation syndrome روانشناسى : نشانگان انطباق
adaptation time روانشناسى : زمان انطباق
adapted تطبیق شده ،جرح و تعدیل شده
adapter arbor علوم مهندسى : میله تطبیق دهنده
adapter bearing علوم مهندسى : یاطاقان تطبیق دهنده
adapter boards کامپیوتر : برد تطبیق دهنده
adapter booster علوم نظامى : چاشنى خوران ،غلاف تطبیق دهنده
adapter flange علوم مهندسى : فلانژ تطبیق دهنده
adapter sleeve علوم مهندسى : پوسته تطبیق دهنده
adapter toolholder علوم مهندسى : ابزارگیر تطبیق دهنده
adapting کلمات مرتبط(adapting):
adaptive functioning روانشناسى : کارکرد انطباقى
adaptive radiation زیست شناسى : پرتوش سازگار
adaptive system کامپیوتر : سیستم سازگار
adaptiveness قوه توافق
adaptometer روانشناسى : انطباق سنج
adaptor piece علوم دریایى : حلقه اتصال
aday کلمات مرتبط(aday):
adays در روز
adb کامپیوتر : Apple Desktop Bus
adc Analog-to-Digita Coverterکامپیوتر : مبدل قیاسى به رقمى
adccp Protocol Advanced Data Communication Controlکامپیوتر : پروتکل پیشرفته کنترل ارتباطات داده
add in program کامپیوتر : برنامه افزودنى
add in کامپیوتر : افزودنى
add on افزوده شده ،مداراتکامپیوتر : سیستمها یا دستگاههاى سخت افزارى که مى توانند به یک کامپیوتر متصل شوند تا حافظه و کارایى ان را افزایش دهند
add time زمان جمع کردن ،زمان افزایشکامپیوتر : زمان جمع
added to that اضافه بران
added value بازرگانى : ارزش افزوده
added افزوده ،اضافه شده ،مضاف
adder-subtracter کامپیوتر : افزایشگر - کاهشگر
adders-mouth تعلب امریکایى
adders-tongue کرف زبان مارى ،سرخس زبان مارى ،لسان الحیه
adders کلمات مرتبط(adders):
addersser or or خطاب کننده ،نامه نویس ،عریضه نویس
addersser کلمات مرتبط(addersser):
addibility قابلیت افزایش
addible جمع زدنى ،افزودنى
addicted معتاد،تسلیم شده ،خو گرفته
addictedness اموختگى ،اعتیاد،تمایل
adding کلمات مرتبط(adding):
addison's disease روانشناسى : بیمارى ادیسون
addison کلمات مرتبط(addison):
additament افزایش ،الحاق
addition agent ماده افزودنىشیمى : عامل افزودنى
addition compound شیمى : ترکیب افزایشى
addition polymer شیمى : بسیار افزایشى
addition polymerization بسپارش افزایشىشیمى : بسپارش زنجیرى
addition reaction شیمى : واکنش افزایشى
addition record کامپیوتر : رکورد اضافى
addition resin شیمى : بسیار افزایشى
addition theorem روانشناسى : قضیه جمع پذیرى
addition-elimination reaction شیمى : واکنش افزایشى - حذفى
additional bending moment عمران : لنگر خشمى مکمل
additional charges اتهامات اضافى( امور قضایى)علوم نظامى : خرجهاى اضافى
additional moment عمران : لنگر مکمل
additional outlet انشعاب اختصاصىعمران : ابگیر اضافى
additional protocol قانون ـ فقه : مقاوله نامه اضافى یا تکلمه
additional score نمره اضافى( در رورشاخ)روانشناسى : نمره اضافى
additionally بطور اضافى یا زائد
additive scale روانشناسى : مقیاس جمع پذیر
additives کلمات مرتبط(additives):
additivity روانشناسى : جمع پذیرى
addle-brain ادم کودن ،ادم بى کله
addle-brained کودن ،بیمغز،بى کله ،گیج
addle-head ادم بى کله ،ادم کودن
addle-headed کودن ،بیمغز،بى کله ،گیج
addle-pate کودن ،بیمغز،بى کله ،گیج
addor کلمات مرتبط(addor):
addorsed پشت به پشت( نقش تزیینى در برجسته کارى و کنده کارى)معمارى : پشت به پشت
address 2 مخاطب ساختن ،خطاب کردن ،روکردن به ،عنوان کردن ایرادکردن ،عرض کردن
address apace کامپیوتر : فضاى ادرس دهى
address bus گذر نشانى ،گذر ادرس ،گذرگاه نشانىکامپیوتر : مسیر ادرس
address call sign علوم مهندسى : معرف ادرسعلوم نظامى : رمز ادرس
address decoder کامپیوتر : رمزکننده ادرس
address translation کامپیوتر : ترجمه ادرس
address-calendar تقویم نجومى
addressed کلمات مرتبط(addressed):
addresses کلمات مرتبط(addresses):
addressing mode وضعیت ادرس دهىکامپیوتر : باب نشان دهى
adduce ایراد کردن ،اقامه کردن ،تقدیم کردن
adducent muscle عضله مقربه
adducible قابل استدلال ،قابل اضهار،قابل ارائه
adduee اقامه کردن ،اوردن ،ذکرکردن ،ایرادکردن ،گفتن ،اظهارنمودن
adective modifier فرع وصفى ،فرع اسم یا ضمیر
adective کلمات مرتبط(adective):
adeem رجوع کردن ،پس گرفتن
adelopod جانورگم پا
adem کلمات مرتبط(adem):
ademption رجوع ،فسخ هبه
adenalgia دردغده ،درد دشبل
adenitis ورم غده ،التهاب غده
adenography شرح غد د
adenoids غده اى ،دشبل مانند
adenology غده شناسى
adenotomy غده برى
adentalis کلمات مرتبط(adentalis):
adeptness زبر دستى ،مهارت ،استادى
adequate reasons قانون ـ فقه : دلائل موجه
adequate stimulus روانشناسى : محرک بسنده
adequately بقدر کافى ،باندازه کافى ،چنانکه تکافو نماید،بطور مناسب
ader wax شیمى : مومیا
ader کلمات مرتبط(ader):
adernocorticotropic کلمات مرتبط(adernocorticotropic):
adeyancy کلمات مرتبط(adeyancy):
adh (anti-diuretic hormone) روانشناسى : هورمون کاهنده ادرار
adh کلمات مرتبط(adh):
adherence to party هواخواهى یاتبعیت ازحزبى ،پیوستگى به حزبى
adherent electrode الکترودعلوم مهندسى : نگهدارنده
adherently طرفدارانه ،هواخواهانه ،ازروى تابعیت
adhesion agent مایه چسب افزا،ماده تشدیدکننده خواص ،چاشنى چسب افزامعمارى : عامل چسبندگى
adhesion force عمران : نیروى کشش سطحى
adhesive for porcelain علوم مهندسى : چسب براى ظروف چینى
adhesive force چسبناکشیمى : نیروى چسبندهورزش : نیروى چسبندگى
adhesive label اتیکتعلوم مهندسى : برچسب
adhesive property علوم مهندسى : خاصیت چسبندگى
adhesive stress قدرت چسبندگىعلوم مهندسى : نیروى چسبندگى
adhesive tape علوم مهندسى : نوار چسبشیمى : نوار چسب
adhesive wax علوم مهندسى : موم چسبنده
adhesively بطور چسبنده
adhesiveness نیروى چسبندگى ،چسبندگىعلوم مهندسى : قابلیت چسبندگىمعمارى : دوسارى
adhibit بکاربردن ،دادن( دوا)،چسباندن ،ترتیب دادن ،پذیرفتن ،قبول کردن
adhoc planning زیست شناسى : برنامه ریزى روزمره
adiabatic phenomena پدیده ادیاباتیک( بى دررو)علوم نظامى : پدیده ادیاباتیک
adiabatic process زیست شناسى : فرایند بى دررو
adiabetic changes علوم هوایى : تغییرات ادیابتیک
adiabetic lapse rate علوم هوایى : میزان افت ادیابتیک
adiabetic کلمات مرتبط(adiabetic):
adiadokinesis روانشناسى : زوال حرکات تناوبى
adiantum پرسیاوش
adic کلمات مرتبط(adic):
adience روانشناسى : محرک گرایى
adieu intery خدانگهدار،بخداسپردیم ،مرحمت شمازیاد
adipamide کلمات مرتبط(adipamide):
adipocere چربى لاش
adipocerous مانندچربى لاش
adipoma پیه متورم ،غده پیهى ،ورم چرب
adiposeness or diposity چربى ،چاقى ،پیه اوردگى
adiposeness کلمات مرتبط(adiposeness):
adiposity فربهىروانشناسى : چاقى
adipsia روانشناسى : نانوشى
adit تونل دستیابى ،راه ،مدخل ،راهروعمران : راه رو معدن
aditional service علوم مهندسى : سرویس اضافى
aditional کلمات مرتبط(aditional):
adits عمران : کوره ابکش
adjacence or cency نزدیکى ،مجاورت ،جوار
adjacent lines شیمى : خطهاى مجاور
adjacent point شیمى : نقطه هاى مجاور
adjacent span عمران : دهانه متصل
adjacent video الکترونیک : ویدئو مجاور
adjacent-channel interfernce الکترونیک : تداخل کانال مجاور
adjective colour زنگى که براى ثابت شدن محتاج به افزایش چیزدیگرى است
adjective laws قوانین مربوط باصول محاکمات
adjective of quality صفت توصیفى
adjectively بطور صفت
adjudgment فتوى
adjudicated case امر مختومهقانون ـ فقه : قضیه محکوم بها
adjudicated کلمات مرتبط(adjudicated):
adjudicator فتوى دهنده
adjunctive therapy روانشناسى : درمان جنبى
adjunctive الحاقى
adjunctively بطورالحاقى
adjuratory سوگندامیز
adjurer سوگند دهنده ،قسم دهنده
adjusability قابلیت تطبیقعلوم مهندسى : قابلیت تنظیم
adjustability عمران : درجه انطباق
adjustable ceiling fixture الکترونیک : اویز سقفى متحرک
adjustable condenser الکترونیک : خازن متغیر
adjustable conduit attachment fixture الکترونیک : اویز متحرک
adjustable coupling الکترونیک : جفتگیرى متغیر
adjustable double endwrench علوم مهندسى : اچار شش گوش قابل تنظیم دوبل
adjustable gib علوم مهندسى : پشت بند قابل تنظیم
adjustable leaping weir معمارى : سر ریز اب باران با تیغه متحرک
adjustable lever علوم مهندسى : اهرم قابل تنظیم
adjustable nut wrench علوم مهندسى : اچار فرانسه
adjustable parameter شیمى : پارامتر تنظیم پذیر
adjustable plane معمارى : رنده درجه دار
adjustable proportional module (apm) عمران : نیمه مدول نسبى با سقف تنظیم شونده
adjustable resistance الکترونیک : مقاومت متغیر
adjustable speed motor الکترونیک : موتور با دور متغیر
adjustable split die علوم هوایى : وسیله اى براى دراوردن دنده یاروزه در سطح خارجى اجسام
adjustable stabilizer علوم هوایى : تثبیت کننده افقى قابل تنظیم هواپیما
adjustable thermostat الکترونیک : دماپاى تنظیم پذیر
adjustable wrench علوم هوایى : اچار فرانسه
adjustable-pitch propeller علوم هوایى : ملخ با گام قابل کنترل
adjusted elevation علوم نظامى : درجه تنظیمى
adjusted quadrant elevation علوم نظامى : زاویه تیر تنظیمى
adjusted valve عمران : مقدار تصحیح شده
allelopathic substance زیست شناسى : ماده دورساز
allelopathic کلمات مرتبط(allelopathic):
allen key علوم مهندسى : اچار الن
allen کلمات مرتبط(allen):
alleppo gambit گامبى الپوورزش : گامبى حلب
alleppo کلمات مرتبط(alleppo):
aller کلمات مرتبط(aller):
allesthesia روانشناسى : جابجایى بساوشى
alleviative ارام کننده ،داروى تسکین دهنده
alleviator تخفیف دهنده ،مسکن
alley shot ورزش : ضربه شدید کم ارتفاع به دیوار مقابل که بعد به دیوار کنارى مى خورد
alley-oop-shot پرتاب نزدیک سبد(باپرش روى پاس فرستاده)ورزش : پرتاب نزدیک سبد
allgaier gambit ورزش : گامبى الگایر در گامبى شاه شطرنج
allgaier کلمات مرتبط(allgaier):
allhail سلام ،یا الله
allhis life همه عمرش ،همه عمر
allhis کلمات مرتبط(allhis):
allied headquarters قرارگاه متفقینعلوم نظامى : قرارگاه کشورهاى هم پیمان
allies هم پیمانانعلوم نظامى : متفقین
alligation قائده اختلاط و امتزاج
alligator clip الکترونیک : انبر سوسمارى
alligator hood علوم مهندسى : گیره تمساح
alligator shears علوم مهندسى : قیچى اهرمى
allision تصادم
allotted کلمات مرتبط(allotted):
allowable cabin load (air) علوم هوایى : بار مجاز هواپیماعلوم نظامى : بار مجاز هواپیما
allowable cargo load (air) بار مجازعلوم هوایى : ظرفیت بار مجاز هواپیماعلوم نظامى : حداکثر بار مجاز
allowable level زیست شناسى : تراز مجاز
allowable load (am) بار مجازمعمارى : بارقابل قبول
allowable stress (am) تنش قابل قبولمعمارى : تنش مجاز
allowable stress عمران : تنش مجاز
allowance for anticipated (retail) stock lossesعلوم نظامى : سهمیه مجاز تلفات پیش بینى شده اماد
allowance for depreciation بازرگانى : ذخیره استهلاک
allowance method بازرگانى : روش ایجاد ذخیره
allowances کلمات مرتبط(allowances):
allowed energy levels شیمى : ترازهاى انرژى مجاز
adjusted علوم نظامى : تنظیمى ،تنظیم شده
adjuster بازرگانى : کارشناس در خسارت بیمه
adjusting point نقطه تنظیم تیرعلوم نظامى : نقطه تنظیم
adjusting ring حلقه تنظیم زمان ماسورهعلوم نظامى : حلقه تنظیم
adjusting to water ورزش : حرکت در هوا هنگام فرود در اب
adjusting کلمات مرتبط(adjusting):
adjustment assistance بازرگانى : کمک تعدیلى
adjustment inventory روانشناسى : پرسشنامه سازگارى
adjustment mechanism روانشناسى : مکانیسم سازگارى
adjustment method روانشناسى : روش تعدیل
adjustment of fire علوم نظامى : تنظیم تیر
adjustment of rools علوم مهندسى : تنظیم غلطک
adjustments کلمات مرتبط(adjustments):
adjutant crane درناى هندى ،لک لک هندى ،لک لک لاشخور
adjutant general corps casual علوم نظامى : منتصب به اجودانى
adjutant general اجودانى کل ،اجودانىعلوم نظامى : دایره پرسنل
adjutant's call علوم نظامى : احضار یکانها به منظور انجام تشریفات
adjutantship اجودانى ،معینى ،معاونت ،یارى ،مساعدت
adjutor یار،یاور،معین ،دستگیر،مد دکار،کمک
adjuvent therapy روانشناسى : درمان تکمیلى
adjuvent کلمات مرتبط(adjuvent):
adm-20 موشک مخصوصى که روى هواپیماى ب 52 - سوار شده استعلوم نظامى : موشک کویل
adm کلمات مرتبط(adm):
adm3a کامپیوتر : پایانهADM3A
admaxillary نزدیک ارواره
admedium lampholder الکترونیک : سرپیچ بزرگتر از معمولى
admedium کلمات مرتبط(admedium):
adminicle دستاویز،مدرک ،پشت ،یار،کمک
administer justice قانون ـ فقه : احقاق حق کردن
administered price قیمت تنظیم شدهبازرگانى : قیمت تعیین شده
administered کلمات مرتبط(administered):
administerial ادارى
administering an oath تحلیفقانون ـ فقه : سوگند دادن
administering کلمات مرتبط(administering):
administration building ساختمان ادارىعلوم نظامى : قسمت ادارى
administration of estate قانون ـ فقه : اداره ترکه
administration of justice اجراى عدالتقانون ـ فقه : احقاق حق
administrative acceptees پرسنل پذیرفته شدهعلوم نظامى : پرسنل قبول شده از نظر ادارى
administrative approval عمران : موافقتنامه ادارى
administrative budget بازرگانى : بودجه ادارى
administrative capacity بازرگانى : ظرفیت ادارى
administrative channels مجارى ادارىقانون ـ فقه : طرق ادارى
administrative command یکان ادارىعلوم نظامى : فرماندهى ادارى
administrative contracting office دفتر استخدام کارگزینىعلوم نظامى : دفتر ادارى
administrative crypto account علوم نظامى : نگهدارى اسناد و مدارک محرمانه
administrative data processing کامپیوتر : پردازش داده هاى ادارى
administrative escort ناو اسکورت ادارى ،ناو ادارى( براى فرماندهى ناوگان)علوم نظامى : ناو ادارى
administrative flight پرواز ادارىعلوم نظامى : هواپیماى ادارى
administrative landing پیاده شدن ادارىعلوم نظامى : پیاده کردن بار و مسافر به صورت ادارى
administrative law معمارى : قوانین ادارىقانون ـ فقه : حقوق ادارى
administrative lead time علوم نظامى : زمان ادارى دریافت اماد
administrative march علوم نظامى : راهپیمایى ادارى
administrative movement علوم نظامى : حرکت ادارى
administrative net علوم مهندسى : شبکه ادارىعلوم نظامى : شبکه ادارى
administrative order علوم نظامى : دستور ادارى
administrative publications علوم نظامى : نشریات ادارى
administrative segregation زندانى کردن به طور انفرادىعلوم نظامى : تفکیک ادارى
administrative services خدمات ادارىعلوم نظامى : قسمتهاى ادارى
administrative shippings علوم نظامى : ارسال اماد به طریق ادارى
administrative storage علوم نظامى : انبار کردن به طریق ادارى
administrative tribunal قانون ـ فقه : دادگاه ادارى
administrative wheeled vehicle fleet کاروان خودروهاى ادارىعلوم نظامى : خودروى ادارى
administratively بطور ادارى
administrator of an endowed property قانون ـ فقه : متولى مال موقوفه
administratorship مدیریت ،ریاست
administratrix رئیسه ،مدیره تصفیه ،وصیه
administravit کلمات مرتبط(administravit):
administring کلمات مرتبط(administring):
adminstrator of state قانون ـ فقه : مدیر ترکه
adminstrator کلمات مرتبط(adminstrator):
admirable qualitics صفات پسندیده یاستوده
admirableness پسندیدگى ،خوبى
admirably بطور پسندیده ،از روى شگفتى
admiral (full) علوم نظامى : ارتشبد دریایى
admiral (rear) علوم نظامى : دریادار
admiral (vice) علوم نظامى : دریابان
admiral's quarter علوم دریایى : بخش سرفرماندهى
admirals' march سلام تیمسارى( تشریفات)علوم نظامى : سلام تیمسارى
admirals کلمات مرتبط(admirals):
admiralship دریاسالارى
admiralty (rn) وزارت دریادارىعلوم دریایى : syn: navy department )USN(
admiralty law علوم نظامى : قوانین دریایى
admiralty pattern anchor علوم دریایى : لنگر میله دار
admiring پسند امیز،ستایش امیز
admiringly از روى تحسین ،با شگفت
admirster an oath سوگند دادن ،تحلیفقانون ـ فقه : قسم دادن
admirster کلمات مرتبط(admirster):
admision rate میزان اعزام به بهدارىعلوم نظامى : نواخت سالیانه اعزام به بهدارى
admision کلمات مرتبط(admision):
admissible case قانون ـ فقه : دعوى مسموع
admissible load بار پذیرامعمارى : بار قابل قبول
admissible stress تنش پذیرامعمارى : تلاش قابل قبول
admissibleness بطور قابل قبول ،چنانکه روا ( یا جایز ) باشد
admissibly بطور قابل قبول چنانکه روا ( یا جایز ) باشد
admission is free to all ورودبراى همه یاهمگان ازاداست
admission of liability قبول بدهىبازرگانى : پذیرش تعهدات
admission port سوپاپ ورودىعلوم مهندسى : دریچه پذیرش
admission rate روانشناسى : میزان پذیرش
admission requirements روانشناسى : شرایط پذیرش
admissive تصدیق امیز،داخل کننده ،اجازه دهنده
admits کلمات مرتبط(admits):
admittable پذیرفتنى ،قابل قبول ،قابل تصدیق ،روا،مجاز،جایز،پسندیده
admittance ticket بلیطورودى
admitted بازرگانى : پذیرفته شده
admittedly مسلما`
admixtures عمران : موادى بجز سیمان شن ماسه و اب که گاهى به عنوان ماده کمکى به بتن اضافه میکنند
admonisher ناصح ،مشاور
admonishment نصیحت ،توبیخ ،اخطار،تنبیه
admonitive نصیحت امیز،توبیخى
admonitor ناصح ،اخطارکننده ،مبصر
adnascence التصاق
adnascent چسبنده ،چسبیده
adobe lustrator کامپیوتر : تصویرساز ادوبى
adobe shooting علوم مهندسى : خرج گذارى مسدودعلوم نظامى : خرج گذارى مسدود
adobe type manager کامپیوتر : مدیر انواع فونت ادوبى
adolescency جوانى ،شباب
adolph ادولف ،پشتک از جلو با( 3/5"ترامپولین)ورزش : پشتک از جلو با3/5"
adonic جوان زیبایى که معشوق ونوس بود،معشوق دلارام ،گل الاله
adoor کلمات مرتبط(adoor):
adoptable اتخاذ کردنى ،پذیرفتنى
adopted child قانون ـ فقه : فرزند خواندهروانشناسى : فرزند خوانده
adopted items of material علوم نظامى : اقلام مورد قبول از نظر عملیاتى
adopted types انواع تجهیزات مورد قبولعلوم نظامى : انواع تجهیزات قبول شده
adopted پذیرفته ،گرفته ،اختیار شده
adopter گیرنده ،اتخاذ کننده ،قبول کننده ،اختیار کننده ،لوله اتصالى
adopting the opinion of a jurist in a religious matterقانون ـ فقه : تقلید در مسائل شرعى
adopting کلمات مرتبط(adopting):
adoptionism اعتقادبه اینکه عیسى فرزندخوانده خدا است نه پسرحقیقى او
adorably چنانکه شایسته ستایش باشد،بطور ستوده ،بطور دلپذیر
adored کلمات مرتبط(adored):
adorer پرستنده ،ستایش کننده ،عاشق
adorned اراسته ،پیراسته ،مزین
adorning ارایش ،تزیین ،زیب دهنده ،اراینده ،زینت کننده
adoube کلمات مرتبط(adoube):
adour کلمات مرتبط(adour):
adp Automatic Data Processing،پردازش داده اتوماتیککامپیوتر : پردازش داده خودکار
adrama in 5 acts درام درپنج پرده
adrama کلمات مرتبط(adrama):
adrastea نجوم : ادراستیا
adrem کلمات مرتبط(adrem):
adrenal cortex روانشناسى : قشر غده فوق کلیوى
adrenal glands روانشناسى : غده هاى فوق کلیوى
adrenal medulla روانشناسى : مغز غده فوق کلیوى
adrenalin(e) روانشناسى : ادرنالین
adrenalin کلمات مرتبط(adrenalin):
adrenergic-reponse state روانشناسى : حالت پر ادرنالینى
adrenin(e) ادرنین( ادرنالین)روانشناسى : ادرنین
adrenin کلمات مرتبط(adrenin):
adrenocorticotropic hormone (acth) هورمون ادرینو کورتیکو تروپیکروانشناسى : ا سى تى اچ
adrenocorticotropic کلمات مرتبط(adrenocorticotropic):
adress کلمات مرتبط(adress):
adressee کلمات مرتبط(adressee):
adriatic sea دریاى ادریانیک
adriatic کلمات مرتبط(adriatic):
adroitly بزرنگى ،بزیرکى ،بمهارت
adroitness زرنگى ،زیرکى ،مهارت
adrowneed کلمات مرتبط(adrowneed):
adry خشک ،تشنه
adside کلمات مرتبط(adside):
adsorbed water اب جذب شده در سطحزیست شناسى : اب براشامیده
adsorbed کلمات مرتبط(adsorbed):
aduacent sound الکترونیک : صداى مجاور
aduacent کلمات مرتبط(aduacent):
adulatory تملق امیز،چاپلوسانه
adult age سن بلوغ
adult education روانشناسى : اموزش بزرگسالانبازرگانى : اموزش بزرگسالان
adulterated جازده ،قلابى ،قلب
adulterator جازن ،ادم دغل
adulterously زناکارانه ،از راه زنا
adulthood روانشناسى : بزرگسالى
adultness بلوغ
adultomorphism روانشناسى : بزرگسال پندارى
adumbral سایه افکن
adumbrant نشان دهنده طرح مختصراز چیزى
adumbrative اشاره کننده ،اندک نمایش دهنده
aduncate بدرون کج شدن( چون قلاب)
aduncous بدرون کج شده
adv کلمات مرتبط(adv):
advalorem duty بازرگانى : حقوق گمرکى براساس ارزش کالا حقوق گمرکى از روى قیمت
advalorem tax مالیات بر مبناى ارزشبازرگانى : مالیات براساس قیمت کالا
advance 1 (mil,mc) علوم دریایى : پیشروى
advance 2 پیشعلوم دریایى : رفت
advance base پایگاه جلوعلوم نظامى : پایگاه مقدم صحنه عملیات
advance by bounds حرکت خیز به خیزعلوم نظامى : پیشروى خیز به خیز
advance by echelon حرکت رده به ردهعلوم نظامى : پیشروى رده به رده
advance command post پاسگاه رده جلوعلوم نظامى : پاسگاه فرماندهى جلو
advance course علوم نظامى : دوره عالى
advance cracking عمران : ترکهاى عمیق
advance detachment قسمت پیشروعلوم نظامى : قسمت سر جلودار
advance force نیروى پیشروىعلوم نظامى : نیروى جلودار اب خاکى
advance freight بازرگانى : پیش پرداخت کرایه حمل
advance gruard یکان جلودار،پیش قراولعلوم نظامى : طلایه
advance individual training علوم نظامى : اموزش تکمیلى انفرادى
advance march فرمان پیش ،پیشروىعلوم نظامى : حرکت به جلو
advance observer دیدبان مقدمعلوم دریایى : دیدبان جلو
advance of defensive line علوم نظامى : در جلو خطوط پدافندى
advance officer علوم نظامى : افسر جلودار ستون
advance organizer روانشناسى : پیش سازمان دهنده
advance party گروه پیشروعلوم نظامى : قسمت پیشرو
advance payment عمران : پیش پرداختقانون ـ فقه : پیش پرداخت
advance point گروه نوک ،قسمت سر جلودارعلوم نظامى : قسمت نوک
advance purchase بازرگانى : خرید سلف
advance resistance wire الکترونیک : سیم ادونس
advance section قسمت مقدم در منطقه مواصلاتعلوم نظامى : قسمت جلویى
advance sign علوم مهندسى : علامت اوانس
advance to contact علوم نظامى : پیشروى براى اخذ تماس
advance variation ورزش : واریاسیون پیشروى پیاده در دفاع فرانسوى
advance-guard پیش قراول ،پیش لشکر،پاسدار،پیشرو،طلایه
advanced basic کامپیوتر : بیسیک پیشرفته
advanced capitalism بازرگانى : سرمایه دارى پیشرفته
advanced countries کشورهاى پیشرفتهبازرگانى : کشورهاى توسعه یافته
advanced course علوم دریایى : دوره عالى
advanced fleet anchorage علوم نظامى : لنگرگاه مقدم ناوگان
advanced ignition علوم مهندسى : اوانس احتراق
advanced individual training علوم نظامى : اموزش تکمیلى انفرادى
advanced landing field پایگاه فرود مقدمعلوم نظامى : پایگاه هوایى مقدم
advanced level پیشرفته ،پایه مهارت عالىعلوم نظامى : در سطح عالى
advanced pawn پیاده پیش رفتهورزش : پیاده اى که از نیمه صفحه گذر کرده باشد
advanced progressive matrices test روانشناسى : ازمون ماتریسهاى مدرج پیشرفته
advanced rigging علوم دریایى : ملوانى پیشرفته
advanced timing علوم هوایى : ادوانس
advanced unit training اموزش تکمیلى واحدعلوم نظامى : اموزش تکمیلى یکان
advancee nations ملل پیشرفته ،ملل راقبه
advancee کلمات مرتبط(advancee):
advancement degree of reaction شیمى : درجه پیشرفت واکنش
advancement in rating علوم نظامى : ارتقاء درجه
advancer کلمات مرتبط(advancer):
advancing fire اتش هجومىعلوم نظامى : اتش غلطان
advancing units علوم نظامى : یکانهاى پیشروى کننده
advancing کلمات مرتبط(advancing):
advantage by illness روانشناسى : بهره بیمارى
advantage-ground موقعیت خوب
advantageaus سودمند،نافع ،مفید،باصرفه ،مقرون بصرفه
advantageously با داشتن صرفه یا سود،سودمندانه ،بطور مفید
advantageousness سودمندى ،نافعیت
advantages accruning from مزایاى حاصله ،ازادى مطبوعات
advantages مزایاعلوم نظامى : برتریها
advection fog علوم نظامى : مه ابدارعلوم دریایى : مه ابدار
adventism اعتقاد بدوباره امدن مسیح
adventitious deafness روانشناسى : ناشنوایى اسیب زاد
adventitious property دارایى که بطورغیر مستقیم به ارث برسد
adventitiouse اتفاقى ،عارضى
adventitiously بطور اتفاقى ،بطورعارضى
adventures کلمات مرتبط(adventures):
adventurously دلیرانه ،جسورانه ،باجرات مخاطره طلبى ،بطور مخاطره امیز
adverb modifying a verb معین فعل
adverb of manner قید وصفى
adverb of place ظرف مکان
adverb of time ظرف زمان
adverbial modifier فرع قیدى
adverbially بطور قید یا ظرف
adverence عطف نظر،توجه ،بازگشت
adverse balance موازنه منفىبازرگانى : مانده منفى
adverse factors شرایط نامساعدعلوم نظامى : عوامل نامساعد
adverse weather علوم نظامى : هواى نامساعد
adverse yaw علوم هوایى : شرایط پروازى که در ان دماغه هواپیما در خلاف جهت مطلوب منحرف میشود
adversely بطور مخالف
adverseness خصومت ،ضدیت ،مغایرت
adverting to letter عطف بنامه
adverting کلمات مرتبط(adverting):
advertiser اگاهى دهنده ،اعلان کننده ،اعلان
advertising agency بازرگانى : اژانس تبلیغاتى
advertising blitz بازرگانى : تبلیغات شدید
advertising campaign بازرگانى : فعالیت تبلیغاتى
advertising claim بازرگانى : شعار تبلیغ
advertising spot بازرگانى : فیلم تبلیغاتى
advertize اگهى دادن ،اعلان کردن
advice code کد قراردادىعلوم نظامى : کد قراردادى مخصوص ارسال اماد
advice note حواله پیش پرداخت ،دستور پیش پرداخت ،یادداشتبازرگانى : اطلاع
advice of fate بازرگانى : اعلام وضعیت
advisability اقتضا،مصلحت
advisedly از روى عقل و مشورت
advisers کلمات مرتبط(advisers):
advising bank بانک ابلاغ کننده ،بانکى که گشایش اعتبار اسنادى را به ذینفع( فروشنده)بازرگانى : بانک ابلاغ کننده ،بانکى که گشایش اعتبار اسنادى را به ذینفع
advising of credit بازرگانى : ابلاغ اعتبار
advising کلمات مرتبط(advising):
advisory area منطقه پوشش اطلاعات عبور و مرور هوایىعلوم نظامى : منطقه زیر پوشش اطلاعات
advisory control کنترل ازاد هواپیماعلوم نظامى : کنترل مشورتى هواپیما
advisory service علوم مهندسى : دفتر مشاور
advisory services روانشناسى : خدمات مشورتى
advisory signal علامت هشدارعلوم نظامى : علامت یاداورى کننده
advocator متدافع ،طرفدار
advowee کسیکه حق دارد اشخاصى رابراى تصدى مقامات وقفى کلیسامعرفى کند
advowson حق تعیین مقام براى تصدى اموروقفى کلیسا
adynamia روانشناسى : بى حالى
aead کلمات مرتبط(aead):
aedile شهربان یاشهردار( در رم باستان)
aegean sea دریاى اژه ،بحراژه
aeolian soil عمران : خاکى که از مواد متشکله باد تشکیل یافته است
aeoliplie گوگردان
aeolotropy شیمى : ناهمسانگردى
aep کلمات مرتبط(aep):
aerate (to) هوادادنمعمارى : در معرض هوا قرار دادن
aerated bread نانیکه مصنوعابوسیله گازدرامده باشد،نان گازدار
aerated concrete بتن هواداده ،بتن هوادار،بتن اسفنجىمعمارى : بتن متخلخل
aerated کلمات مرتبط(aerated):
aerating agent هوادهندهعمران : ماده اى که به بتن اضافه میشود تا توزیع حبابهاى هوا را در بتن یکنواخت نماید و اثر ان ازدیاد مقاومت در مقابل یخبندانهاى سخت میباشد
aerating کلمات مرتبط(aerating):
aeration drainage عمران : زهکشى تهویه اى
aeration irrigation عمران : ابیارى براى تهویه خاک
aeration zone عمران : منطقه هواگیر
aeration هوا دادن به مایعاتعلوم مهندسى : در مجاورت هوا قرار دادنعمران : تهویهزیست شناسى : هوادهى
aerial antenna انتن( هوائى)علوم هوایى : انتن
aerial burst ترکش هوایىعلوم نظامى : انفجار هوایى
aerial cartwheel ورزش : مارپیچ همراه با پرش و چرخش
aerial circuit الکترونیک : انتن هوایى
aerial delivery پرتاب هوایىعلوم نظامى : پرتاب از راه هوا
aerial field artillery علوم نظامى : توپخانه محمول هوایى
aerial fire support علوم نظامى : پشتیبانى اتش هوایى
aerial line علوم مهندسى : خط هوایى
aerial mast الکترونیک : دکل انتن
aerial mine علوم نظامى : مین انتن دار
aerial navigation ناوبرى هوایى ،هوا نوردى
aerial observation علوم نظامى : دیدبانى هوایى
aerial perspective روانشناسى : نماى هوایى
aerial photogrammetry عمران : فتوگرامترى هوائى
aerial photograph عمران : عکس هوائى
aerial photography معمارى : عکاسى هوائى
aerial pickets پیکه هوایى ،شیرجه هوایى ،شیرجه از راه هواعلوم نظامى : گشت هوایى
aerial platform سکوى مخصوص بارریزى هوایىعلوم نظامى : سکوى مخصوص پرتاب بار با چتر
aerial port squadron گردان عملیات بارانداز هوایىعلوم نظامى : گردان بارانداز هوایى
aerial port لنگرگاه هوایىعلوم نظامى : باراندازى هوایى
aerial radar علوم دریایى : رادار هوایى
aerial reconnaissance علوم نظامى : شناسایى هوایى
aerial ropeway علوم مهندسى : خط هوایى ترن برقى
aerial supply تدارکات از راه هوا،اماد از راه هواعلوم نظامى : اماد هوایى
aerial survey عمران : نقشه برارى هوائىعلوم هوایى : نقشه بردارى هوایى
aerial switch الکترونیک : کلید انتن
aerial switching الکترونیک : کلیدزنى انتن
aerial target aquisition علوم نظامى : هدف یابى هوایى
aerial-map عمران : عکس هوائى
aerobee علوم نظامى : نوعى راکت تجسسى دریایى
aerobic bacteria معمارى : باکترى هوازى
aerobic organisms عمران : موجودات هوازى
aerobic power ورزش : توان هوازى
aeroboat کشتى طیار
aerocartograph وسیله تهیه نقشه از روى عکس هوایىعلوم نظامى : دستگاه برجسته بین مخصوص تهیه نقشه
aerocommander علوم نظامى : نوعى هواپیما
aerodynamic balance علوم هوایى : تعادل ایرودینامیکى
aerodynamic blockage thrust reverser علوم هوایى : وسیله اى براى معکوس کردن ن