Blog Author(s) گروه ترجمه کده
Previous Months Home Archive More ...
      ترجمه کده مرجع مقالات تخصصی (تلفن 09336342191 و ایمیل tarjomekade93@gmail.com)
حسابدار C by: گروه ترجمه کده

◊  سند قرضهٔ عندالمطالبه؛ سند قرضهٔ قابل مطالبه

◊  Bond, Callable

 - سندی است که به محض اطلاع به حامل، قابل خریداری است.

◊  عندالمطالبه

◊  Callable

 - حق یک شرکت یا دولت برای مطالبهٔ اسناد قرضه یا اسکناس برای پرداخت پیش از آنکه سررسید موعد آنها رسیده باشد. سهم ممتاز نیز می‌تواند عندالمطالبه شود.

◊  قرضهٔ قابل بازخرید

◊  Callable Bond

 - نوعی اوراق قرضه است که صادرکننده یا نشردهندهٔ آن پیش از سررسید، حق بازخرید آن را دارد.

◊  وام عندالمطالبه

◊  Callable Loan

 - وام بانک بازرگانی است که به درخواست وام دهنده قابل پرداخت و در هر زمان وام گیرنده می‌تواند آن را بازپرداخت کند.

◊  سهام ممتاز قابل بازخرید؛ سهام ترجیحی

◊  Callable Preferred Stock

 - اصطلاح امریکایی برای سهام با بهرهٔ ثابت مانند سهام قرضه است که شرکت می‌تواند بازخرید کند و از نو به میزان کمتر منتشر سازد و حاکم بر تنزل اندازه‌های بهره می‌باشد.

◊  عندالمطالبه

◊  Callable

 - حق یک شرکت یا دولت برای مطالبهٔ اسناد قرضه یا اسکناس برای پرداخت پیش از آنکه سررسید موعد آنها رسیده باشد. سهم ممتاز نیز می‌تواند عندالمطالبه شود.

◊  قرضهٔ قابل بازخرید

◊  Callable Bond

 - نوعی اوراق قرضه است که صادرکننده یا نشردهندهٔ آن پیش از سررسید، حق بازخرید آن را دارد.

◊  وام عندالمطالبه

◊  Callable Loan

 - وام بانک بازرگانی است که به درخواست وام دهنده قابل پرداخت و در هر زمان وام گیرنده می‌تواند آن را بازپرداخت کند.

◊  سهام ممتاز قابل بازخرید؛ سهام ترجیحی

◊  Callable Preferred Stock

 - اصطلاح امریکایی برای سهام با بهرهٔ ثابت مانند سهام قرضه است که شرکت می‌تواند بازخرید کند و از نو به میزان کمتر منتشر سازد و حاکم بر تنزل اندازه‌های بهره می‌باشد.

◊  سهم قابل مطالبهٔ استثنایی

◊  One-way Callable Stock

 - سهمی که دعوت برای پرداخت آن یک طرفه است. سهمی که کسی نمی‌تواند بازخرید کند اما می‌تواند به رأی مقام نشر دهنده بازخرید گردد.

◊  قرضهٔ قابل بازخرید

◊  Callable bond

 -  نوعی اوراق قرضه که صادرکننده قبل از سررسید حق بازخرید آن را دارد.

◊  قرضهٔ قابل بازخرید

◊  Callable bond

◊  اوراق قرضه عندالمطالبه

◊  Bond, callable

 - اوراق قرضه‌ که قبل از انقضای مدت آن ، تحت شرایطی قابل پرداخت است.

◊  اوراق قرضه عندالمطالبه ، اوراق قرضه دیداری

◊  Callable bond

 - اوراق قرضه‌ای که بر حسب تقاضا باید بازپرداخت شود.

◊  وام عندالمطالبه ، وام دیداری

◊  Callable loan (call loan)

 - وامی که در صورت مطالبه در هر زمان قابل پرداخت است.

◊  سهام ممتاز قابل باز خرید، سهام ترجیحی

◊  Callable preferred stock

◊  قرضهٔ قابل باز خرید، سند قرضهٔ‌ عندالمطالبه، سند قرضهٔ قابل مطالبه

◊  Callable bond

◊  وام عندالمطالبه، وام دیداری

◊  Callable loan (call loan)

◊  اوراق قرضه عندالمطالبه

◊  Bond-callable

◊   صدازدنی، فراخواندنی.

◊  Callable

 

 

 

◊  با بازدهی کامل؛ در ظرفیت کامل

◊  At Full Capacity

◊  گنجایش؛ ظرفیت؛ توان؛ سمت

◊  Capacity

 - همچنین توانایی بازپرداخت وام در سررسید و سمت در یک سازمان است.

◊  هزینهٔ ظرفیت

◊  Capacity Cost

 - هزینهٔ تولید وقتی که تولید در حداکثر ظرفیت باشد.

◊  عامل ظرفیت

◊  Capacity Factor

 - در کارهای عمومی نسبت میان هزینهٔ متوسط به ظرفیت موجود تجهیزات است.

◊  سطح ظرفیت؛ سطح ظرفیت تولیدی

◊  Capacity Level

◊  بازداده در سطح ظرفیت

◊  Capacity-level Output

◊  استفاده از ظرفیت

◊  Capacity Utilization

◊  اندازهٔ استفاده از ظرفیت؛ نسبت کاربرد ظرفیت

◊  Capacity Utilization Rate

 - ن.ک: Operating gearing

◊  ظرفیت باربری

◊  Carriage Capacity

◊  ظرفیت حمل

◊  Carrying Capacity

◊  گنجایش؛ ظرفیت؛ توان؛ سمت

◊  Capacity

 - همچنین توانایی بازپرداخت وام در سررسید و سمت در یک سازمان است.

◊  هزینهٔ ظرفیت

◊  Capacity Cost

 - هزینهٔ تولید وقتی که تولید در حداکثر ظرفیت باشد.

◊  عامل ظرفیت

◊  Capacity Factor

 - در کارهای عمومی نسبت میان هزینهٔ متوسط به ظرفیت موجود تجهیزات است.

◊  سطح ظرفیت؛ سطح ظرفیت تولیدی

◊  Capacity Level

◊  بازداده در سطح ظرفیت

◊  Capacity-level Output

◊  استفاده از ظرفیت

◊  Capacity Utilization

◊  اندازهٔ استفاده از ظرفیت؛ نسبت کاربرد ظرفیت

◊  Capacity Utilization Rate

 - ن.ک: Operating gearing

◊  ظرفیت باربری

◊  Carriage Capacity

◊  ظرفیت حمل

◊  Carrying Capacity

◊  رفتار ادواری استفاده از ظرفیت

◊  Cyclical Rehaviour of Capacity Utilization

◊  ظرفیت اضافی ادواری؛ ظرفیت اضافی دوری

◊  Cyclical Excess Capacity

 - وضع فزونی ظرفیت در صنعتی که قویاً زیر تأثیر ادوار کار و کسب کالاهای بادوام است.

◊  معیار ارزش سرمایه‌ای

◊  Earning-capacity Standard

 - در تعیین ارزش یا ارزیابی داراییهای سرمایه‌ای یک شرکت آن روش ارزیابی است که بر طبق آن یک مبلغ اصلی را که به میزان مفروض بهره مبلغی معادل با عواید شرکت حاصل خواهدداد معین می‌کند. م. Capitalized-value standard

◊  ظرفیت زیادی؛ ظرفیت زائد؛ فزونی ظرفیت؛ اضافه ظرفیت

◊  Excess Capacity

 - بنگاهی با اضافه ظرفیت تولید می‌کند که سطح تولید آن کمتر از مقداری است که هزینه‌های متوسط کمینه هستند. م. Redundant capacity ن.ک: Capacity، unused

◊  نظریهٔ افزونی ظرفیت؛ نظریهٔ ظرفیت اضافی

◊  Excess Capacity Theory

 - در وضعی است که بنگاه‌ها در تعادل بلندمدت در قسمت شیب به سوی پایین منحنی‌های هزینهٔ متوسط بلندمدت خود تولید می‌کنند و بنابراین، به میزانی بیشتر از هزینهٔ کمینه تولید می‌کنند. ن.ک: Excess capacity

◊  ظرفیت بیکار؛ ظرفیت بلااستفاده؛ ظرفیت عاطل؛ ظرفیت بهره‌برداری نشده

◊  Idle Capacity

◊  هزینهٔ ظرفیت بیکار؛ هزینهٔ ظرفیت بلااستفاده

◊  Idle-capacity Cost

 - سهم هزینهٔ آن قسمت از ماشین آلات که به کار نیفتاده است.

◊  اهلیت قانونی

◊  Legal Capacity

◊  گنجایش ساخت؛ ظرفیت تولید

◊  Manufacturing Capacity

 - محصول یک کارخانه هنگامی تولید می‌شود که عوامل تولید آن کاملاً مورد استفاده قرار گرفته باشند.

◊  گنجایش بهینه؛ ظرفیت بهینه

◊  Optimal Capacity

 - مقدار تولیدی که با نقطهٔ کمینهٔ منحنی هزینه کل متوسط مطابقت دارد.

◊  ظرفیت زاید؛ اضافه ظرفیت

◊  Over-capacity

◊  ظرفیت تقاضای حداکثر

◊  Peak Demand Capacity

 - ن.ک: Peak load

◊  ظرفیت تولید

◊  Productive Capacity

◊  ظرفیت زاید؛ مازاد ظرفیت

◊  Redundant Capacity

 - توانایی تولیدکنندگان (انباشت ماشین آلات و تجهیزات) بیشتر از میزان نیاز و مورد تقاضا برای تولید است.ن.ک: Excess capacity

◊  کار تک شغلی

◊  Single Capacity

 - تفکیک وظایف عوامل یا نهادهای مالی از یکدیگر به گونه‌ای که هر عامل یا نهاد فقط یک نوع خدمت یا کار مالی معینی را انجام دهد. ن.ک: Double capacity

◊  ظرفیت بیکار؛ ظرفیت خالی

◊  Slack Capacity

 - م. Idle capacity

◊  ظرفیت مالیات پذیری

◊  Taxable Capacity

 - میزانی که مردم می‌توانند مالیات بپردازند.

◊  ظرفیت بیکار؛ ظرفیت استعمال نشده؛ ظرفیت بلااستفاده

◊  Unused Capacity

 - ن.ک: Unused capacity

◊  ضایعات اضافه ظرفیت

◊  Wastes of Excess Capacity

◊  قابلیت تولید؛ ظرفیت تولید؛ قدرت تولید

◊  Yield-capacity

◊  ظرفیت ، گنجایش؛ توانائی؛ شغل ، مقام

◊  Capacity

 - ۱. مقدار یا میزانی از چیزی که ظرفی می‌تواند در خود جای دهد: The tank has a capacity of ۱۰۰ liters ۲. در کامپیوتر به معنای تعداد حروف ، ارقام و اطلاعاتی است که می‌توان در آن ذخیره نمود. ۳. توانائی بازپرداخت وام در سررسید. ۴. شغل یا سمت در یک سازمان: To act in the capacity of a manager.

◊  ظرفیت بدهی ، توانِ استقراض

◊  Debt capacity

 - قابلیت با توان یک واحد اقتصادی در تأمین نیازهای مالی آن از طریق استقراض.

◊  قضیهٔ ظرفیت اضافی

◊  Excess capacity theorem

 - اشاره دارد به این واقعیت که تولید بنگاه‌ها در شرایط رقابت انحصاری (Monopolistic Competition) کمتر از مقداری است که هزینهٔ متوسط آنها را حداقل کند. در واقع در این شرایط بنگاه‌ها با حداکثر ظرفیت خود تولید نمی‌کنند.

◊  ظرفیت بیکار ، ‌ ظرفیت بلااستفاده

◊  Idle capacity

 - ماشین‌آلات یا کارگرانی که از حداکثر توانشان استفاده نمی‌شود. We do not have enough order ، so ، for two days a week we have idle capacity.

◊  اهلیت

◊  Legal capacity

 - یکی از شرایط صحت معامله است. اهلیت عبارت است از بالغ ، عاقل و رشید بودن طرفین معامله.

◊  یک‌کاره ، تک‌شغلی

◊  Single capacity

 - جدا نگهداشتن وظایف عوامل یا مؤسسات مالی از یکدیگر به‌طوری‌که هر عامل یا مؤسسه فقط از یک نوع خدمات مالی انجام بدهد. مقایسه کنید با: Dual Capacity

◊  ظرفیت بیکار

◊  Slack capacity

 - عوامل تولیدی که توان تولیدشان به‌طور کامل مورد استفاده قرار نگرفته است. مترادف است با: Idle Capacity

◊  اهلیت

◊  Legal capacity

◊  ظرفیت

◊  Capacity

◊  ظرفیت بدهی

◊  Debt capacity

◊  ظرفیت بیکار

◊  Idle capacity, slack capacity

 

◊  ظرفیت اضافی ادواری؛ ظرفیت اضافی دوری

◊  Cyclical Excess Capacity

 - وضع فزونی ظرفیت در صنعتی که قویاً زیر تأثیر ادوار کار و کسب کالاهای بادوام است.

◊  ظرفیت زیادی؛ ظرفیت زائد؛ فزونی ظرفیت؛ اضافه ظرفیت

◊  Excess Capacity

 - بنگاهی با اضافه ظرفیت تولید می‌کند که سطح تولید آن کمتر از مقداری است که هزینه‌های متوسط کمینه هستند. م. Redundant capacity ن.ک: Capacity، unused

◊  نظریهٔ افزونی ظرفیت؛ نظریهٔ ظرفیت اضافی

◊  Excess Capacity Theory

 - در وضعی است که بنگاه‌ها در تعادل بلندمدت در قسمت شیب به سوی پایین منحنی‌های هزینهٔ متوسط بلندمدت خود تولید می‌کنند و بنابراین، به میزانی بیشتر از هزینهٔ کمینه تولید می‌کنند. ن.ک: Excess capacity

◊  ضایعات اضافه ظرفیت

◊  Wastes of Excess Capacity

◊  قضیهٔ ظرفیت اضافی

◊  Excess capacity theorem

 - اشاره دارد به این واقعیت که تولید بنگاه‌ها در شرایط رقابت انحصاری (Monopolistic Competition) کمتر از مقداری است که هزینهٔ متوسط آنها را حداقل کند. در واقع در این شرایط بنگاه‌ها با حداکثر ظرفیت خود تولید نمی‌کنند.

◊  قضیهٔ ظرفیت اضافی

◊  Excess capacity theorem

◊  ظرفیّت اضافه ، ظرفیّت زائد

◊  Excess capacity

 - ظرفیّت اضافی تولید که در آن قضا و نیروی انسانی مؤسسه بدون استفاده می‌ماند.

◊  مسئولیت اضافی، ظرفیت زائد، فزونی ظرفیت، اضافه ظرفیت

◊  Excess capacity

 - ظرفیت اضافی تولید که در آن قضا و نیروی انسانی مؤسسه بدون استفاده می‌ماند.

◊  نظریه فزونی ظرفیت، نظریه ظرفیت اضافی

◊  Excess capacity theory

◊  ظرفیت اضافی ادواری، ظرفیت اضافی دوری

◊  Cyclically excess capacity

◊  ضایعات اضافه ظرفیت، آخال اضافه ظرفیت

◊  Wastes of excess capacity

 

◊  ظرفیت حمل

◊  Carrying Capacity

◊  ظرفیت حمل

◊  Carrying Capacity

◊  ظرفیت حمل

◊  Carrying capacity

◊  ظرفیت حمل جریان

◊  Carrying capacity

 - جریان‌پذیری سیم یا کابل برق.

◊  ظرفیت عبور جریان

◊  Current-carrying capacity

 - جریان ماکزیممی که به‌وسیلهٔ الکتریکی برای عبور دادن آن طراحی‌شده ، بدون آنکه زیاد گرم شود یا زودتر از موعد بسوزد یا خراب شود؛ هم‌چنین نگاه کنید به ampacity.

◊  ظرفیت چراگاه

◊  Carrying capacity

 - استعداد یک چراگاه با مرتع برای تأمین خوراک موردنیاز تعداد معینی دام در سطح معینی از تولید.

◊  ظرفیت تولیدی یک استخر

◊  Carrying capacity of a pond

 - اشاره است به تعداد بچه ماهی که در واحد سطح یک استخر رها می‌کنند. این تعداد بستگی به‌عوامل مختلف از جمله شرایط تغذیه و تهویهٔ آب و غیره دارد.

◊  ظرفیت دامی مرتع

◊  Pasture carrying capacity

 - تعداد دامی که یک مرتع می‌تواند در مدتی معین یا برای یک دورهٔ معین تغذیه کند.

◊  ظرفیت دامی مرتع

◊  Pasture carrying capacity

 - تعداد دامی که یک مرتع می‌تواند در مدتی معین یا برای یک دوره معین تغذیه کند.

◊  ظرفیت حمل، گنجایش حمل

◊  Carrying capacity

◊  ظرفیت حداکثر بالقوهٔ جمعیت، تراکم حداکثر بالقوه جمعیت

◊  Population carrying capacity

 

◊  استفاده از ظرفیت

◊  Capacity Utilization

◊  اندازهٔ استفاده از ظرفیت؛ نسبت کاربرد ظرفیت

◊  Capacity Utilization Rate

 - ن.ک: Operating gearing

◊  استفاده از ظرفیت

◊  Capacity Utilization

◊  اندازهٔ استفاده از ظرفیت؛ نسبت کاربرد ظرفیت

◊  Capacity Utilization Rate

 - ن.ک: Operating gearing

◊  رفتار ادواری استفاده از ظرفیت

◊  Cyclical Rehaviour of Capacity Utilization

◊  استفاده از ظرفیت

◊  Capacity utilization

◊  اندازهٔ استفاده از ظرفیت، نرخ استفاده از ظرفیت

◊  Capacity utilization rate

◊  رفتار ادواری استفاده از ظرفیت

◊  Cyclical behaviour of capacity utilization

◊  نسبت استفاده از ظرفیت

◊  Rate of capacity utilization

◊  نرخ استفاده از ظرفیت

◊  Rate of capacity utilization

 

◊  ظرفیت حمل

◊  Carrying Capacity

◊  ظرفیت حمل

◊  Carrying Capacity

◊  ظرفیت حمل

◊  Carrying capacity

◊  ظرفیت حمل جریان

◊  Carrying capacity

 - جریان‌پذیری سیم یا کابل برق.

◊  ظرفیت عبور جریان

◊  Current-carrying capacity

 - جریان ماکزیممی که به‌وسیلهٔ الکتریکی برای عبور دادن آن طراحی‌شده ، بدون آنکه زیاد گرم شود یا زودتر از موعد بسوزد یا خراب شود؛ هم‌چنین نگاه کنید به ampacity.

◊  ظرفیت چراگاه

◊  Carrying capacity

 - استعداد یک چراگاه با مرتع برای تأمین خوراک موردنیاز تعداد معینی دام در سطح معینی از تولید.

◊  ظرفیت تولیدی یک استخر

◊  Carrying capacity of a pond

 - اشاره است به تعداد بچه ماهی که در واحد سطح یک استخر رها می‌کنند. این تعداد بستگی به‌عوامل مختلف از جمله شرایط تغذیه و تهویهٔ آب و غیره دارد.

◊  ظرفیت دامی مرتع

◊  Pasture carrying capacity

 - تعداد دامی که یک مرتع می‌تواند در مدتی معین یا برای یک دورهٔ معین تغذیه کند.

◊  ظرفیت دامی مرتع

◊  Pasture carrying capacity

 - تعداد دامی که یک مرتع می‌تواند در مدتی معین یا برای یک دوره معین تغذیه کند.

◊  ظرفیت حمل، گنجایش حمل

◊  Carrying capacity

 

◊  ظرفیت بیکار؛ ظرفیت خالی

◊  Slack Capacity

 - م. Idle capacity

◊  ظرفیت بیکار

◊  Slack capacity

 - عوامل تولیدی که توان تولیدشان به‌طور کامل مورد استفاده قرار نگرفته است. مترادف است با: Idle Capacity

◊  ظرفیت بیکار

◊  Idle capacity, slack capacity

◊  ظرفیت بیکار، ظرفیت خالی

◊  Slack capacity

 

 

 

◊  محصول نهایی سرمایه

◊  Marginal Product of Capital

◊  فرآوری نهایی سرمایه؛ بهره‌وری نهایی سرمایه

◊  Marginal Productivity of Capital

◊  محصول نهائی سرمایه، تولید نهائی سرمایه

◊  Marginal product of capital

◊  بهره‌وری نهائی سرمایه، فرآوری نهائی سرمایه، قابلیت تولید نهائی سرمایه، مولدیت نهائی سرمایه

◊  Marginal productivity of capital

 

◊  سرمایه‌بر

◊  Capital-intensive

 - آن شکل تولید را گویند که در آن مقدارهنگفتی تجهیزات سرمایه‌ای در هر فرد شاغل به کار رفته باشد. در یک صنعت سرمایه‌بر ممکن است هزینه‌های سرمایه پنجاه درصد هزینه‌های تولید بشود.

◊  اقتصاد سرمایه‌بر

◊  Capital-intensive Economy

 - این اصطلاح به اقتصادی اشاره دارد که در آن اکثریت روشهای فنی تولید سرمایه‌بر است.

◊  کالای سرمایه‌بر

◊  Capital-intensive Goods

 - کالاهایی که سهم عامل سرمایه در آن بیش از سهم عامل کار یا سایر عوامل تولید باشد.

◊  بخش سرمایه‌بر

◊  Capital-intensive Sector

◊  سرمایه‌بر

◊  Capital-intensive

 - آن شکل تولید را گویند که در آن مقدارهنگفتی تجهیزات سرمایه‌ای در هر فرد شاغل به کار رفته باشد. در یک صنعت سرمایه‌بر ممکن است هزینه‌های سرمایه پنجاه درصد هزینه‌های تولید بشود.

◊  اقتصاد سرمایه‌بر

◊  Capital-intensive Economy

 - این اصطلاح به اقتصادی اشاره دارد که در آن اکثریت روشهای فنی تولید سرمایه‌بر است.

◊  کالای سرمایه‌بر

◊  Capital-intensive Goods

 - کالاهایی که سهم عامل سرمایه در آن بیش از سهم عامل کار یا سایر عوامل تولید باشد.

◊  بخش سرمایه‌بر

◊  Capital-intensive Sector

◊  سرمایه‌بر

◊  Capital intensive

 - اشاره به صنایعی دارد ، مثل صنعت نفت که در آن میزان ماشین‌آلات مورد لزوم نسبت به تعداد کارکنان بسیار بالاست. مقایسه کنید همچنین با: Intensive Labor

◊  سرمایه‌بر

◊  Capital intensive

◊  سرمایه‌طلب ، سرمایه‌بر

◊  Capital intensive

 - به کارگیری سرمایه اضافی به منظور افزایش بهره‌وری و یا سود.

◊  سرمایه‌بر، سرمایه ‌طلب

◊  Capital intensive

 - هرگاه نسبت هزینه کارخانه و تجهیزات ‌یک صنعت زیادتر از هزینه‌ کار آن باشد آن صنعت را سرمایه‌بر گویند.

◊  اقتصاد سرمایه‌بر

◊  Capital intensive economy

 - این اصطلاح به اقتصادی اشاره می‌شود که در آن اکثریت روش‌های فنی تولید، سرمایه‌بر می‌باشد.

◊  کالاهای سرمایه‌بر، کالای‌ پر سرمایه

◊  Capital intensive goods

◊  صنایع پرسرمایه، صنعت پرسرمایه

◊  Capital intensive industries

◊  تولیدات سرمایه‌بر

◊  Capital intensive production

◊  کالای‌های سرمایه‌بر، کالاهای پرسرمایه

◊  Capital intensive products

◊  بخش سرمایه‌بر

◊  Capital intensive sector

◊  تکنیک سرمایه‌بر

◊  Capital intensive technique

◊  تکنولوژی سرمایه‌ طلب

◊  Capital intensive technology

 

◊  سرمایهٔ ثبت شده سهمی

◊  Authorized Share Capital

◊  سهم سرمایه‌ای پرداختی

◊  Paid-up Share Capital

◊  سرمایه به صورت سهم؛ سرمایهٔ سهمی

◊  Share Capital

 - سرمایه‌ای که با خرید سهم جمع می‌شود. سرمایهٔ متشکل از سهام با نام و بی‌نام.

◊  سرمایه سهمی

◊  Share capital

 - کل میزان سهامی که شرکت به‌موجب اساسنامه می‌تواند منتشر کند. مترادف است با: Capital Authorized و Nominal Capital یا Registered Capital مقایسه کنید با: Paid up Capital و نیز Uncalled Capital.

◊  سرمایه سهمی

◊  Share capital

◊  سهام پاداشی ، سهام جایزه ، سهام رایگان

◊  Bonus shares=capitalization issue=scrip

 - سهامی است که به سهامداران به عنوان پاداش اعطا می‌شود. برای نمونه ، به علت آنکه افراد ، سهام خود را برای مدتی طولانی نگهداشته‌اند ، سهام پاداشی به آنان تعلق می‌گیرد.

◊  سهام مؤخر ، سرمایه تعهدشده

◊  Deferred share (deferred capital)

 - سهامی که سود آنها پس از پرداخت سود سهام عادی ، قابل پرداخت است (برخلاف سهام ممتاز).

◊  سرمایه سهام با نام

◊  Nominal shares capital

 - مجموع کلّ ارزش سهام با نام یک موسسه.

◊  سرمایهٔ ثبت شده، سرمایهٔ ثبت شدهٔ سهمی

◊  Authorized share capital

◊  سهم غیرممتاز سرمایه

◊  Equity share capital

◊  سرمایهٔ سهام با نام

◊  Nominal shares capital

◊  سهم سرمایهٔ پرداختنی، سهم سرمایه‌ای پرداخت شده

◊  Paid-up share capital

◊  سرمایهٔ سهمی، سرمایه به‌صورت سهم (سهام)، سرمایه سهم‌دار، سهام سرمایه

◊  Share capital

◊  سرمایۀ سهام

◊  Shares capital

◊  سرمایۀ سهام

◊  Shares capital

 - Share-holder صاحب سهام

◊  سرمایهٔ ثابت

◊  Capital Fixed

◊  سرمایهٔ ثابت

◊  Capital Fixed

◊  سرمایهٔ ثابت

◊  Fixed Capital

 - شامل دارائی‌های یک بنگاه تولیدی است که دارای خصلت نسبتاً بادوام می‌باشند.

◊  دارائی‌های سرمایه‌ای ثابت

◊  Fixed Capital Assets

◊  کالای سرمایه‌ای ثابت؛ سرمایهٔ ثابت

◊  Fixed Capital Good

 - کالاهای سرمایه‌ای که نسبتاً بادوام است.

◊  تشکیل ناخالص سرمایهٔ ثابت داخلی

◊  Gross Domestic Fixed Capital Formation

 - ن.ک: Gross investment

◊  مصرف سرمایهٔ ثابت

◊  Consumption of fixed capital

 -  استهلاک دارائی‌های سرمایه‌ای (ساختمان و ماشین‌آلات) در نتیجهٔ فرسوردگی متعارف ، صدمه دیدن و از بین رفتن اتفاقی و نیز از کهنگی اقتصادی.

◊  مصرف سرمایهٔ ثابت

◊  Consumption of fixed capital

◊  سرمایه ثابت

◊  Fixed capital

 - سرمایه‌ای که معمولاً به وسیله صاحبان سهام و اوراق قرضه سرمایه‌گذاری می‌شود. این سرمایه‌گذاری با داراییهای جاری که بخشی از آن توسط بانکها تأمین می‌شود فرق دارد.

◊  سرمایۀ ثابت

◊  Fixed capital.

◊  سرمایهٔ ثابت

◊  Fixed capital

◊  سرمایهٔ ثابت

◊  Capital fixed

◊  تشکیل سرمایه ثابت ناخالص، تشکیل سرمایه ثابت ناویژه

◊  Gross fixed capital formation

◊  تشکیل سرمایه ثابت ناخالص ملی

◊  Gross domestic fixed capital formation

◊  مصرف سرمایه ثابت

◊  Consumption of fixed capital

◊  سرمایه ثابت، سرمایه استوار، سرمایه غیرمنقول، سرمایه غیرمتغیر، سرمایه ساکن

◊  Fixed capital

◊  دارائی سرمایه‌ای ثابت

◊  Fixed capital asset

◊  کالای سرمایه‌ای ثابت، سرمایه ثابت

◊  Fixed capital good

◊  تشکیل سرمایه ثابت

◊  Fixed capital formation

 

◊  توزیع سنی سرمایه

◊  Age Distribution Capital

◊  هزینهٔ سالانهٔ سرمایه

◊  Annual Capital Charge

 - یکی از روش‌های ارزیابی طرح‌های سرمایه‌ای بوده و مستلزم تنزیل و تعیین ارزش حال آن و شناخت این نکته که استعمال سرمایه متضمن شمول بهره بر مقدار مورد استفاده به‌عنوان استهلاک است، برای درک این مطلب که خالص جریانهای نقدی کمینهٔ مورد نیاز آیا هزینهٔ بهره یا هزینهٔ سرمایه و استهلاک دارایی را تأمین می‌کند یا نه.

◊  سرمایهٔ مصنوعی؛ سرمایهٔ ساختگی

◊  Artificial Capital

 - برخی از اقتصاددان‌ها سرمایه یا منبع اقتصادی را به عنوان سرمایهٔ مصنوعی و منابع طبیعی مانند زمین را به منزلهٔ سرمایهٔ ملی تعریف می‌کنند. ن.ک: Economic resources

◊  سرمایهٔ قابل تقویم و مشمول مالیات

◊  Assessable Capital Stock

◊  نظریهٔ اتریشی سرمایه

◊  Austrian Theory of Capital

 - به موجب این نظریه سرمایه هنگامی ایجاد می‌شود که عوامل اصلی تولید در ذرات آن وارد شوند و موقعی از میان می‌رود که خدمات این گونه کالاها انجام گرفته باشند

◊  سرمایهٔ مجاز؛ سرمایهٔ ثبت شده

◊  Authorized Capital

 - سرمایهٔ مندرج در اساسنامهٔ شرکت است که هر شرکتی تا آن میزان می‌تواند سهم منتشر کند ن.ک: Nominal capital

◊  سرمایهٔ ثبت شده سهمی

◊  Authorized Share Capital

◊  سرمایهٔ معین، کمکی؛ کالاهای سرمایه‌ای

◊  Auxiliary Capital

 - م. Instrumental cupital

◊  سرمایهٔ قابل استفاده؛ سرمایهٔ موجود

◊  Available Capital

◊  سرمایهٔ مورد احتیاج بانک

◊  Bank Capital Requirements

◊  نسبت استقراض در بودجه بندی سرمایه

◊  Borrowing Rate in Capital Budgeting

 - میزان بهره‌ای که یک نفر سرمایه گذار باید برای استقراض وجوه به بازار بپردازد.

◊  سرمایهٔ مطالبه شده

◊  Called Up Capital

 - بخشی از ارزش سهام عادی است که شرکت از سهامداران درخواست پرداخت آن را کرده است.

◊  سرمایه

◊  Capital

 - یکی از عناصر مهم تولید در اقتصاد سرمایه‌داری و متشکل از مالی است که از آن عایدی به دست می‌آید و برحسب پول بیان می‌شود. معمولاً اصطلاح سرمایه با اصطلاح کالاهای سرمایه‌ای (Capital good) به‌طور مترادف استعمال می‌شود. گاه سرمایه را پول سرمایه‌ای (Capital money) و سرمایهٔ ملکی ( capital Property) می‌دانند. مقصود از پول به صورت سرمایه آن قسمت سرمایه است که به شکل پول یا سپردهٔ بانکی حفظ می‌شود و سرمایهٔ ملکی آن جزء سرمایه است که به شکل سند مالکیت مانند سهام، اسناد قرضه و گروی نگاه داشته می‌شود. بعضی اوقات از این حق تملک و پول به نام سرمایهٔ سود بخش (Lucrative capitial) یاد می‌شود که در برابر آن کالاهای سرمایه‌ای قرار دارد. در عمل تجاری این اصطلاح تنها به ثروت خالص یک واحد اقتصادی اطلاق می‌شود یا کلیهٔ سرمایه‌گذاریهای نسبتاً دایمی را که مالکان از دارایی خود یا قرضهٔ درازمدت انجام داده‌اند به نام سرمایه یاد می‌کنند. به معنای وسیع‌تر کل سرمایه داراییهای یک واحد اقتصادی است.

◊  هزینهٔ سرمایه

◊  Capital, Cost of

 - هزینه تحصیل کل سرمایهٔ مورد استعمال در کار و کسب است که برحسب میزان بهره بیان می‌شود.

◊  کارآیی نهایی سرمایه

◊  Capital, Marginal Efficiency of

 - رابطهٔ میان محصول آیندهٔ یک یا چند واحد از نوع مخصوص سرمایه و هزینهٔ تولید آن واحد اضافی. ن.ک: Marginal efficiency of capital

◊  سرمایهٔ اجتماعی

◊  Capital, Social

 - داراییهای متعلق به جامعه بر روی هم، مانند مدارس، بیمارستانها، راهها و جز اینها.

◊  انواع سرمایه:

◊  Capital, Types of

 - سرمایهٔ ثبت شده، سرمایهٔ مجاز Authorized capital سرمایهٔ در گردش، سرمایهٔ جاری Circulating capital سرمایهٔ سهمی Equity capital سرمایهٔ ثابت Fixed capital سرمایهٔ مورد سرمایه‌گذاری Invested capital سرمایهٔ اسمی Nominal capital سرمایهٔ پرداختی؛ سرمایهٔ پرداخته Paid-in capital سرمایهٔ به ثبت رسیده Registered capital سرمایهٔ مورد تعهد Subscribed capital سرمایهٔ در گردش Working capital

◊  حساب سرمایه؛ حساب دارایی ثابت

◊  Capital Account

 - در ایالات متحد، حسابداری برای ترازپرداختهای بین‌المللی یک حساب سرمایه در نظر می‌گیرد که داراییهای وارده و صادره مانند اوراق قرضه و سهام عادی را دربرمی‌گیرد و یا دقیق‌تر، اگر صادرات یا واردات چیزی تغییری در مطالبات پدید آورند ارزش آن در حساب سرمایه وارد و ثبت می‌شود. ن.ک: Balance of payments

◊  دریافتها در حسابهای سرمایه‌ای

◊  Capital Accounts Receipts

◊  انباشت سرمایه

◊  Capital Accumulation

 - تشکیل ذخیرهٔ سرمایه از راه سرمایه‌گذاری خالص و مثبت است. ن.ک: Golden rule of accumulation

◊  تجمع سرمایه

◊  Capital Agglomeration

◊  تخصیص سرمایه؛ ذخیرهٔ استهلاک

◊  Capital Allowances

 - این تخصیص در برابر مالیات شرکت و در ارتباط با مخارج سرمایه‌ای بنگاه است.

◊  افزایش ارزش سرمایه

◊  Capital Appreciation

◊  تخصیصهای سرمایه؛ اعتبار هزینه‌های نامستمر

◊  Capital Appropriations

 - این اصطلاح در مورد برنامه‌های مؤسسه‌ای به کار می‌رود که کارخانه‌های جدید و ماشین‌آلات تازه را می‌خرد.

◊  دارایی سرمایه‌ای

◊  Capital Asset

 - در اصطلاح نظام مالیات بر درآمد ایالات متحد آن دارایی را گویند که در جریان عادی کار و کسب مؤدی مالیاتی خریده و فروخته نشود. به طور کلی، در بیان تجاری، اصطلاح مورد بحث با دارایی ثابت مترادف است.

◊  پاداش سرمایه؛ سود سهام؛ بهرهٔ قرضه؛ سود به صورت سهم

◊  Capital Bonus

 - م. Stock divident

◊  بودجهٔ سرمایه‌ای

◊  Capital Budget

 - در سالهای دههٔ ۱۹۳۰ میلادی بسیاری از اقتصاددانان بر این عقیده بودند که اقلام مخارج سرمایه‌ای و جاری باید از یکدیگر تفکیک و دو بودجه تهیه شود، یکی برای اقلام جاری و دیگر بودجهٔ سرمایه. از سال ۱۹۴۹ میلادی به این طرف در انگلستان بودجه به دو قسمت تقسیم می‌شود. مخارج عادی در «بالای خط» و بیشتر اقلام هزینه‌های سرمایه «زیر خط» قرار می‌گیرند.

◊  بودجه‌بندی سرمایه

◊  Capital Budgeting

 - تحلیل طرحهای سرمایه‌گذاری برای تعیین نسبت بازدهٔ سرمایه گذاری در مقایسه با سرمایه گذاری موردنظر با دیگر موقعیتها و نیل به یک تصمیم در کلیهٔ اوضاع و احوال برای اجرای تعهد سرمایه گذاری. ن.ک: Discounted cash flow; Net present value; Pay-back period; Rate of returns

◊  هزینه‌های سرمایه؛ مخارج سرمایه؛ بهرهٔ متعلقه

◊  Capital Charges

 - هزینه‌هایی که شامل بهرهٔ متعلقه به میزان سرمایهٔ مورد استعمالو ذخیرهٔ مالی برای استهلاک و بازپرداخت اصل است. ن.ک: Aunual capital charge

◊  سرمایهٔ گردان

◊  Capital Circulating

◊  ضریب سرمایه

◊  Capital Coefficients

 - نام دیگری برای نسبت سرمایه به تولید است.

◊  سرمایهٔ ثابت؛ سرمایهٔ پایدار

◊  Capital Constant

◊  مصرف سرمایه؛ تحلیل سرمایه

◊  Capital Consumption

 - اگر کشوری در جبران استهلاک سرمایه موفقیت نیابد یعنی مقدار تولید سرمایهٔ جدید برای تعویض سرمایهٔ فرسوده یا کهنه کفایت نکند، در این صورت کل موجودی سرمایهٔ تقلیل می‌یابد و می‌توانیم بگوییم سرمایه مصرف می‌شود و به تحلیل می‌رود.

◊  ذخیرهٔ استهلاک

◊  Capital Consumption Allowance

 - کسر از محصول ناخالص ملی برای نیل به محصول خالص ملی. نشانه اختصاری این اصطلاح C.C.A. است. ن.ک: Depreciation

◊  هزینهٔ سرمایه؛ مخارج سرمایه؛ هزینهٔ سرمایه‌ای

◊  Capital Cost

◊  ایجاد سرمایه

◊  Capital Creation

◊  تعمیق سرمایه؛ تشدید سرمایه؛ فشردگی سرمایه

◊  Capital Deepening

 - استعمال متراکم سرمایه (در نظریهٔ رشد نامتوازن یا رشد نامتعادل) که در این حالت هر واحد اضافی سرمایه متناسباً فزونی کمتری در تولید ایجاد می‌کند.

◊  عوارض سرمایه؛ حق تمبر بر سهام یک شرکت محدود؛ پول تمبر سرمایه

◊  Capital Duty

◊  سرمایهٔ مورد استعمال؛ سرمایهٔ مورد استفاده

◊  Capital Employed

 - مجموع داراییها منهای بدهیهای جاری در یک بنگاه بازرگانی صنعتی. ن.ک: Assets

◊  بازدهٔ سرمایهٔ مورد استعمال

◊  Capital Employed, Return On

 - نسبت سود به سرمایه.

◊  تجهیزات سرمایه‌ای؛ کالای سرمایه‌ای؛ ساز و برگ سرمایه‌ای

◊  Capital Equipment

 - ن.ک: Capital

◊  طرح هزینهٔ سرمایه‌ای

◊  Capital Expenditure Project

◊  مخارج سرمایه‌ای؛ هزینه‌های سرمایه‌ای

◊  Capital Expenditures

 - هزینه‌ای که فایدهٔ آ نبه بیش از یک دورهٔ مالی عاید می‌گردد.

◊  هزینه‌های تأسیساتی؛ هزینه‌های سرمایه‌ای

◊  Capital Expense

 - هزینه‌هایی که برای ایجاد یا به دست آوردن داراییهای ثابت انجام می‌گیرد.

◊  سرمایهٔ ثابت

◊  Capital Fixed

◊  فرار سرمایه

◊  Capital Flight

 - انتقال انبوه سرمایهٔ پولی از کشوری به کشور دیگر برای تحصیل حمایت در مقابل توسعه طلبیهای سیاسیو نظامی.

◊  جریان سرمایه؛ انتقال سرمایه

◊  Capital Flow

 - انتقال سرمایه از بخشی به بخش دیگر یا از یک کشور به کشور دیگر.

◊  جریان سرمایه و ترازپرداختهای بین‌المللی

◊  Capital Flow and Balance of International Payments

◊  تشکیل سرمایه؛ سرمایه سازی

◊  Capital Formation

 - ایجاد کالاهای سرمایه‌ای را گویند. سرمایه‌ای که در نتیجهٔ پس‌انداز به‌وجود آید. م. Capital accumulation ن.ک: Investment

◊  وجوه سرمایه

◊  Capital Funds

 - داراییهای نقدینه یا آمادهٔ خرج در کار و کسب است. ن.ک: Liquidity

 

◊  سرمایهٔ ناخالص در گردش؛ سرمایهٔ ناخالص جاری

◊  Gross Working Capital

 - م. Current assets

◊  سرمایهٔ در گردش خالص

◊  Net Working Capital

 - زیادتی داراییهای جاری بر دیون جاری یک بنگاه اقتصادی. ن.ک: Working capital (net)

◊  سرمایهٔ جاری؛ سرمایهٔ در گردش؛ تنخواه گردان

◊  Working Capital

 - فزونی دارایی جاری بر بدهی جاری. وجوهی که برای گرداندن امور یک دستگاه بازرگانی و اقتصادی یا واحد دولتی به کار می‌روند. ن.ک: Working Capital، net

◊  سرمایهٔ ویژهٔ در گردش

◊  Working Capital, Net

 - مازاد دارایی‌های جاری نسبت به دیون جاری.

◊  نسبت سرمایهٔ در گردش؛ نسبت سرمایهٔ جاری

◊  Working Capital Ratio

 - نسبت دارایی جاری نسبت به دیون جاری.

◊  گردش سرمایهٔ جاری

◊  Working Capital Turnover

 - نسبت فروش‌ها به دارایی‌های جاری.

◊  سرمایه در گردش

◊  Working capital

 - تفاوت میان دارائی جاری و بدهی جاری شرکت یا مؤسسه. این رقم ، مبلغی است که امور جاری شرکت به کمک آن رتق و فتق می‌گردد. مترادف است با: Circulating Capital

◊  سرمایهٔ در گردش

◊  Circulating capital, floating capital, working capital

◊  سرمایۀ در گردش

◊  Working capital

◊  سرمایه کار خالص

◊  Net working capital

 - مازاد داراییهای جاری بر بدهیهای جاری.

◊  سرمایه در گردش

◊  Working capital

 - تفاوت بین داراییها و بدهیهای جاری یکشرکت که برای ادامه عملیّات یک شرکت در دسترس است.

◊  چرخهٔ سرمایه درگردش

◊  Working capital cycle

 - چرخهٔ سرمایه درگردش ، جبران هزینه ار راه کسب درآمد.

◊  نسبت سرمایه در گردش

◊  Working capital ratio

 - نسبت جاری current ratio<

◊  نسبت سرمایه درگردش

◊  Working capital turnover

 - نسبتی است که میزان سرمایه در گردش مورد نیاز برای ادامه فروش در یک دوره را نشان می‌دهد. این مقیاس از تقسیم فروش خالص به متوسط سرمایهٔ درگردش به دست می‌آید.

◊  سرمایهٔ در جریان ، سرمایهٔ جاری ، سرمایه در گردش

◊  Working capital

◊  سرمایهٔ درجریان، سرمایهٔ جاری

◊  Working capital

◊  سرمایه ناخالص در گردش، سرمایهٔ ناخالص جاری، سرمایه در گردش غیرخالص

◊  Gross working capital

◊  سرمایه در گردش پولی

◊  Monetary working capital

◊  سرمایه ویژه در گردش، سرمایه در گردش خالص، خالص سرمایه در گردش

◊  Net working capital

◊  سرمایه در گردش واقعی

◊  Real fund of working capital

◊  جدول سرمایه در گردش

◊  Schedule of working capital

◊  منابع و مصارف سرمایه در گردش

◊  Sources and uses of working capital

◊  موارد استعمال سرمایه در گردش خالص

◊  Users of net working capital

◊  اجزاء تشکیل دهندهٔ سرمایهٔ در گردش

◊  Working capital components

◊  چرخه سرمایه در گردش

◊  Working capital cycle

◊  حساب سرمایهٔ در گردش، وجوه مربوط به سرمایه در گردش، صندوق سرمایه در گردش، صندوق وجوه سرمایه در گردش

◊  Working capital fund

◊  نسبت سرمایه در گردش، نسبت سرمایه جاری

◊  Working capital ratio

◊  نسبت سرمایه در گردش، برگشت سرمایهٔ در گردش، گردش سرمایه جاری

◊  Working capital turnover

 - نسبتی است که میزان سرمایه در گردش مورد نیاز برای ادامهٔ فروش در یک دوره را نشان می‌دهد. این مقیاس از تقسیم فروش خالص به متوسط سرمایهٔ در گردش به‌دست می‌آید.

◊   مبلغ اضافی سرمایه جاری پس از کسر بدهی.

◊  Working capital

 

◊  تشکیل سرمایه؛ سرمایه سازی

◊  Capital Formation

 - ایجاد کالاهای سرمایه‌ای را گویند. سرمایه‌ای که در نتیجهٔ پس‌انداز به‌وجود آید. م. Capital accumulation ن.ک: Investment

◊  تشکیل سرمایه؛ سرمایه سازی

◊  Capital Formation

 - ایجاد کالاهای سرمایه‌ای را گویند. سرمایه‌ای که در نتیجهٔ پس‌انداز به‌وجود آید. م. Capital accumulation ن.ک: Investment

◊  تشکیل ناخالص سرمایهٔ ثابت داخلی

◊  Gross Domestic Fixed Capital Formation

 - ن.ک: Gross investment

◊  خالص تشکیل سرمایه

◊  Net Capital Formation

 - حاصل جمع جبری مخارج روی کالاهای سرمایه‌ای جدید (مثبت) است با کالاهای سرمایه‌ای که فرسوده یا در فراگرد ساخت تعویض شده‌اند (منفی). م. Net investment

◊  نسبت تشکیل سرمایه؛ نسبت تراکم سرمایه

◊  Rate of Capital Formation

◊  تشکیل سرمایه

◊  Capital formation

 - به افزایش دارائی‌های ثابت (ماشین‌آلات ، ساختمان و غیره) و نیز موجودی‌های انبار اطلاق می‌شود. مترادف است با: Capital Accumulation

◊  تشکیل سرمایه

◊  Capital formation

◊  تشکیل سرمایه

◊  Capital formation

 - افزایش کالاهای سرمایه‌ای در نتیحهٔ پس‌انداز.

◊  شکل بندی اجتماعی سرمایه‌داری

◊  Capitalist social formation

◊  تشکیل سرمایه، سرمایه سازی

◊  Capital formation

◊  تشکیل سرمایه ثابت ناخالص، تشکیل سرمایه ثابت ناویژه

◊  Gross fixed capital formation

◊  تشکیل سرمایهٔ ناخالص، تشکیل سرمایه ناویژه

◊  Gross capital formation

◊  تشکیل سرمایه ثابت ناخالص ملی

◊  Gross domestic fixed capital formation

◊  تشکیل سرمایه خالص

◊  Net capital formation

◊  تشکیل سرمایه ثابت

◊  Fixed capital formation

◊  نسبت تشکیل سرمایه، نسبت تراکم سرمایه

◊  Rate of capital formation

 

◊  سرمایهٔ مجاز؛ سرمایهٔ به ثبت رسیده؛ سرمایهٔ اسمی؛ سرمایهٔ ثبت شده؛ سرمایهٔ اجتماعی

◊  Registered Capital

 - مبلغی که به عنوان سرمایه در اساسنامهٔ شرکت ثبت شده است. م. Authorized capital; Nominal capital; Share capital

◊  سرمایهٔ ثبت شده

◊  Registered capital

 - مبلغی که به‌عنوان سرمایه در اساسنامهٔ شرکت ثبت شده است. مترادف است با: Nominal Capital یا Authorised Capital و Share Capital

◊  سرمایهٔ ثبت شده

◊  Authorized capital, registered capital

◊  سرمایهٔ مجاز، سرمایهٔ به ثبت رسیده، سرمایهٔ اسمی، سرمایه ثبت شده، سرمایه اجتماعی

◊  Registered capital

◊  سرمایۀ ثبت‌شده

◊  Registered capital

 - سرمایۀ به ثبت رسیده Authorized capital

◊  حساب سرمایه؛ حساب دارایی ثابت

◊  Capital Account

 - در ایالات متحد، حسابداری برای ترازپرداختهای بین‌المللی یک حساب سرمایه در نظر می‌گیرد که داراییهای وارده و صادره مانند اوراق قرضه و سهام عادی را دربرمی‌گیرد و یا دقیق‌تر، اگر صادرات یا واردات چیزی تغییری در مطالبات پدید آورند ارزش آن در حساب سرمایه وارد و ثبت می‌شود. ن.ک: Balance of payments

◊  دریافتها در حسابهای سرمایه‌ای

◊  Capital Accounts Receipts

◊  حساب سرمایه؛ حساب دارایی ثابت

◊  Capital Account

 - در ایالات متحد، حسابداری برای ترازپرداختهای بین‌المللی یک حساب سرمایه در نظر می‌گیرد که داراییهای وارده و صادره مانند اوراق قرضه و سهام عادی را دربرمی‌گیرد و یا دقیق‌تر، اگر صادرات یا واردات چیزی تغییری در مطالبات پدید آورند ارزش آن در حساب سرمایه وارد و ثبت می‌شود. ن.ک: Balance of payments

◊  دریافتها در حسابهای سرمایه‌ای

◊  Capital Accounts Receipts

◊  حساب سرمایه

◊  Capital account

 - ۱. حسابی که میزان سرمایه شرکا و برداشت هر یک از شرکا از سرمایه در آن ثبت می‌شود. ۲. بخشی از موازنه پرداخت‌های کشور که در آن معاملات غیرجاری ثبت می‌گردد.

◊  حساب سرمایه

◊  Capital account

◊  حساب سرمایه

◊  Capital Account

 - بخشی از تراز پرداخت‌های یک کشور که شامل خرید و فروش دارائی‌ها از قبیل سهام ، اوراق قرضه و زمین می‌شود. یک کشور ، هنگامی دارای مازاد حساب سرمایه است که دریافت‌های حاصل از فروش دارائی‌های او بیش از پرداخت‌های آن بابت خرید دارائی‌های خارجی باشد. مجموع حساب سرمایه و حساب جاری ، تراز پرداخت‌های کل را تشکیل می‌دهد.

◊  حساب سرمایه

◊  Capital account

 - C/A

◊  حساب سرمایه

◊  Capital account

 - حسابی که به نام صاحب یا صاحبان سرمایه باز می‌شود. در اقتصاد ملّی پرداختی است در تراز پرداختها که در حسابهای جاری منظور نمی‌شود ، مانند وامهای سرمایه‌ای بین کشورهای مختلف

◊  حساب معاملات سرمایه‌ای

◊  Capital transactions account

◊  دریافت‌ها در حساب‌های سرمایه‌ای

◊  Capital accounts receipts

◊  حساب سرمایه، حساب دارائی ثابت

◊  Capital account

◊  محاسبهٔ سرمایه

◊  Capital accounting

◊   حساب دارایی وسرمایه.

◊  Capital account

 

◊  جریان سرمایه؛ انتقال سرمایه

◊  Capital Flow

 - انتقال سرمایه از بخشی به بخش دیگر یا از یک کشور به کشور دیگر.

◊  جریان سرمایه و ترازپرداختهای بین‌المللی

◊  Capital Flow and Balance of International Payments

◊  ورود سرمایه؛ جریان ورودی سرمایه

◊  Capital Inflow

 - ن.ک: Capital account

◊  خروج سرمایه؛ جریان خروجی سرمایه

◊  Capital Outflow

◊  جریان سرمایه؛ انتقال سرمایه

◊  Capital Flow

 - انتقال سرمایه از بخشی به بخش دیگر یا از یک کشور به کشور دیگر.

◊  جریان سرمایه و ترازپرداختهای بین‌المللی

◊  Capital Flow and Balance of International Payments

◊  ورود سرمایه؛ جریان ورودی سرمایه

◊  Capital Inflow

 - ن.ک: Capital account

◊  خروج سرمایه؛ جریان خروجی سرمایه

◊  Capital Outflow

◊  خروج سرمایه

◊  Out Flow of Capital

◊  محدودیت انتقال سرمایه

◊  Restriction on Capital Flow

◊  جریان سرمایه ، انتقال سرمایه

◊  Capital flow

 - انتقال سرمایه از یک بخش به بخش دیگر و خاصه از یک کشور به کشور دیگر. ترکیب Capital Inflow به معنای "ورود سرمایه" و Capital Outflow به معنای "خروج سرمایه" است.

◊  ورود سرمایه

◊  Capital inflow

 - جریانِ سرمایه از خارج به داخل کشور اعم از اینکه به‌صورت سرمایه‌گذاری مستقیم و یا به‌صورت وام یا مشارکت باشد.

◊  جریان سرمایه

◊  Capital flow

◊  ورود سرمایه

◊  Capital inflow

◊  جریان سرمایه های جبرانی

◊  Accommodating capital flows

◊  جریان سرمایه، انتقال سرمایه

◊  Capital flow

 - خارج شدن سرمایه از کشور یا وارد شدن آن به داخل کشور را جریان سرمایه گویند.

◊  جریان سرمایه و تراز پرداخت‌های بین‌المللی

◊  Capital flow and balance of international

◊  خروج سرمایه، جریان خروجی سرمایه

◊  Capital out flow

◊  جریان سرمایه‌های مستقل

◊  Autonomous capital flows

◊  سرمایه ورودی، ورود سرمایه، جریان ورودی سرمایه

◊  Capital inflow

◊  جریان سرمایه

◊  Flow of capital

◊  خروج سرمایه

◊  Outflow of capital

◊  محدودیت انتقال سرمایه

◊  Restriction on capital flow

 

◊  سرمایهٔ مورد استعمال؛ سرمایهٔ مورد استفاده

◊  Capital Employed

 - مجموع داراییها منهای بدهیهای جاری در یک بنگاه بازرگانی صنعتی. ن.ک: Assets

◊  بازدهٔ سرمایهٔ مورد استعمال

◊  Capital Employed, Return On

 - نسبت سود به سرمایه.

◊  سرمایهٔ مورد استعمال؛ سرمایهٔ مورد استفاده

◊  Capital Employed

 - مجموع داراییها منهای بدهیهای جاری در یک بنگاه بازرگانی صنعتی. ن.ک: Assets

◊  بازدهٔ سرمایهٔ مورد استعمال

◊  Capital Employed, Return On

 - نسبت سود به سرمایه.

◊  بازدهٔ سرمایهٔ مورد استعمال؛ بازدهٔ سرمایهٔ به کار رفته

◊  Return on Capital Employed

 - ن.ک: Rate of return

◊  سرمایهٔ به‌کارگرفته شده ، سرمایه مورد استفاده

◊  Capital employed

 - مجموع دارائی‌ها منهای بدهی‌های جاری در یک واحد تجاری یا صنعتی. رجوع کنید همچنین به توضیحات ذیل: Net Assets

◊  سرمایهٔ به‌کار گرفته شده

◊  Capital employed

◊  سرمایه به کار گرفته شده

◊  Capital employed

 - مقدار سرمایه‌ای که برای یک فعالیّت به کار گرفته شده که به دو صورت ناخالص و خالص محاسبه می‌شود. در ترازنامه عبارتست از مجموع سهم الشرکه سهامداران بعلاوه بدهیهای درازمدت.

◊  بازدۀ سرمایهٔ به کار رفته

◊  Return on capital employed (ROCE)

 - منافع مالی حاصل از یک فعالیّت تجاری که به صورت درصدی از سرمایه به کار رفته ، نشان داده می‌شود.

◊  سرمایهٔ مورد استفاده ، سرمایهٔ در جریان

◊  Capital. employed.

◊  سرمایهٔ مورد استفاده ، سرمایهٔ در جریان

◊  Capital-employed

◊  سرمایه مورد استفاده ، سرمایهٔبکار گرفته شده ، سرمایه مورد استعمال

◊  Capital employed

◊  برگشت سرمایه به‌کار رفته، بازده سرمایه مورد استعمال، بازده سرمایه به‌کار رفته

◊  Return on capital employed

 - منافع مالی حاصل از یک فعالیت تجاری که به‌صورت درصدی از سرمایه به‌کار رفته، نشان داده می‌شود.

◊  سرمایه مورد استفاده، سرمایه به‌کار گرفته شده، سرمایه مورد استعمال

◊  Capital employed

 

◊  سرمایه استقراضی؛ سهام قرضی

◊  Loan Capital

 - ن.ک: Debentures

◊  سرمایهٔ استقراض شده

◊  Loan capital

 - آن بخش از سرمایهٔ شرکت که برای مدت معینی داده شده و مشمول بهره است.

◊  سرمایهٔ اسقراض شده

◊  Loan capital

◊  سرمایه ایتقراضی

◊  Debt capital (loan capital)

 - پولی که برای بلند مدت (معمولاً یکسال) به مؤسسه وام داده می‌شود و چنانچه مؤسسه منحل شود ، پرداخت آن در اولویت قرار دارد. بهره چنین وامهایی به طور مرتب پرداخت می‌شود. معمولاً وام دهندگان صاحب اوراق قرضه شرکت هستند.

◊  سرمایه استقراضی

◊  Loan capital

 - >debt capital

◊  سرمایه استقراضی، سهام قرضی

◊  Loan capital

◊  نظریهٔ سرمایهٔ استقراضی و بهره

◊  Theory of loan capital and interest

 

◊  سرمایهٔ گردان

◊  Capital Circulating

◊  سرمایهٔ در گردش

◊  Circulating Capital

 - آن قسمت از سرمایه که دائماً در جریان عملیات مصرف می‌شود، مانند سرمایهٔ لازم برای خردی مواداولیه و پرداخت مزد و جز اینها. ن.ک:‌ Working capital

◊  کالای سرمایه‌ای متداول؛ کالای سرمایه‌ای مصرف شدنی؛ کالای سرمایه‌ای تمامی پذیر؛ کالای سرمایه‌ای در گردش؛ کالای سرمایه‌ای جاری

◊  Circulating Capital Goods

 - کالای سرمایه‌ای است که در جریان عملیات تولید براثر یک بار استعمال از میان می‌رود. این اصطلاح در مقابل کالای سرمایه‌ای ثابت مانند ماشین آمده است.

◊  سرمایهٔ گردان

◊  Capital Circulating

◊  سرمایهٔ در گردش

◊  Circulating Capital

 - آن قسمت از سرمایه که دائماً در جریان عملیات مصرف می‌شود، مانند سرمایهٔ لازم برای خردی مواداولیه و پرداخت مزد و جز اینها. ن.ک:‌ Working capital

◊  کالای سرمایه‌ای متداول؛ کالای سرمایه‌ای مصرف شدنی؛ کالای سرمایه‌ای تمامی پذیر؛ کالای سرمایه‌ای در گردش؛ کالای سرمایه‌ای جاری

◊  Circulating Capital Goods

 - کالای سرمایه‌ای است که در جریان عملیات تولید براثر یک بار استعمال از میان می‌رود. این اصطلاح در مقابل کالای سرمایه‌ای ثابت مانند ماشین آمده است.

◊  سرمایهٔ در گردش

◊  Circulating capital

 - بخشی از سرمایه که در جریان فعالیت ، مصرف می‌شود. در واحدهای تولیدی به سرمایه لازم برای خرید مواد و پرداخت دستمزد و غیره اطلاق می‌شود. در واحدهای تجاری که سرمایه در گردششان نسبتاً بالاست به اموال و اجناس خریداری شده به قصد فروش اطلاق می‌گردد.

◊  سرمایهٔ در گردش

◊  Circulating capital, floating capital, working capital

◊  سرمایه در گردش

◊  Circulating capital

◊  سرمایۀ در گردش

◊  Circulating capital.

◊  سرمایهٔ در گردشی

◊  Circulating capital

◊  سرمایهٔ در گردش، سرمایهٔ جاری، سرمایه گردان، سرمایه متغیر

◊  Circulating capital

◊  کالای سرمایه‌ای متداول، کالای سرمایه‌ای مصرف‌شدنی، کالای سرمایه‌ای تمامی‌پذیر، کالای سرمایه‌ای در گردش، کالای سرمایه‌ای جاری

◊  Circulating capital good

◊  سرمایۀ جاری

◊  Circulating capital

 - سرمایه در گردش

 

◊  انباشت سرمایه

◊  Capital Accumulation

 - تشکیل ذخیرهٔ سرمایه از راه سرمایه‌گذاری خالص و مثبت است. ن.ک: Golden rule of accumulation

◊  انباشت سرمایه

◊  Capital Accumulation

 - تشکیل ذخیرهٔ سرمایه از راه سرمایه‌گذاری خالص و مثبت است. ن.ک: Golden rule of accumulation

◊  قانون مارکسی انباشت سرمایه

◊  Marxian Law of Capital Accumulation

 - بخش کلیدی و رمز تحلیل اقتصادی کارل مارکس در نظریه او دربارهٔ توسعهٔ اقتصادی، یعنی توسعهٔ سرمایه‌داری است. فراگرد اساسی در اقتصاد سرمایه‌داری همانا انباشت سرمایه است. سرمایه که به منظور دریافت ارزش اضافی استعمال شده است باید به همان طریق استعمال مجدد بشود و خود ارزش اضافی می‌تواند به عنوان سرمایه و یک وسیلهٔ اضافی تولید و معاش مورد استفاده قرار گیرد. نتیجهٔ یک تولید مجدد پیچشی ای مارپیچی سرمایه و کارگران است زیرا دستمزد بالاتر می‌باشد. در این مرحله، مارکس قبول دارد که طبقهٔ کارگر مزیتی به دست آورده است، اما برای این باور بود که این وضع نمی‌تواند همچنان ادامه یابد. تولید مجدد سرمایه به نتیجهٔ فزونی در فرآوری نیروی کار و تمرکز سرمایه می‌رسد. سرمایه داران کوچک از میان می‌روند و بازهم بنگاههای بزرگ‌تر بیشتر شاخه‌های تولید را در اختیار می‌گیرند و اداره می‌کنند. نتیجهٔ خالص تنزل در تقاضای نیروی کار و جمعیت اضافی و «ارتش ذخیرهٔ صنعتی» است. ابعاد نسبی این «ارتش» به موازات توسعهٔ سرمایه‌داری افزایش می‌یابد و هنگامی که نیروی کار کمتری مورد نیاز است بر دستمزدها فشار وارد می‌آید، و زمانی که تقاضا برای نیروی کار بالا می‌رود اضافه دستمزد کاهش می‌پذیرد. ن.ک: Labour theory of value; Surplus labor and value theory

◊  انباشت سرمایه

◊  Capital accumulation

 - ایجاد و انباشت مازاد مصرف بر تولید که می‌تواند به‌صورت دارائی مالی یا به شکل دارائی‌های فیزیکی یعنی ماشین‌آلات و ساختمان باشد.

◊  انباشت سرمایه

◊  Capital accumulation

◊  تراکم سرمایه؛ انباشت سرمایه

◊  Accumulation of capital

◊  انباشت سرمایه

◊  Accumulation of capital

◊  انباشت سرمایه، تراکم سرمایه، انباشتگی سرمایه، تجمع سرمایه، اندوختگی سرمایه، جمع‌آوری سرمایه، گرد کردن سرمایه

◊  Capital accumulation

◊  انحراف انباشت سرمایه

◊  Distorted capital accumulation

◊  قانون مارکسی انباشت سرمایه

◊  Marxian law of capital accumulation

◊  انباشت نخستین سرمایه، تراکم اولیه سرمایه

◊  Primitive capital accumulation

◊  انباشت سرمایه

◊  Accumulation capital

 - انباشتگی سرمایه

◊  تجمع سرمایه

◊  Capital Agglomeration

◊  ضریب تطبیق سرمایه؛ نسبت تنظیم سرمایه

◊  Capital Gearing Ratio

 - نسبت میان ارزش وامهای سرمایه‌ای (با بهرهٔ ثابت) یک شرکت به میزان سهام عادی آن است. م. Capital leverage ration ن.ک: Gearing

◊  نسبت سرمایه به کار؛ ضریب سرمایه به کار

◊  Capital-Iabour Ratio

 - نسبت میزان سرمایه به مقدار کاری است که به عنوان یکی از عوامل تولید در یک واحد اقتصاد و طی دورهٔ زمانی معین به کار رفته است. ن.ک: Investment

◊  ضریب اتکا به وام

◊  Capital Leverage Ratio

 - ن.ک: Capital gearing ratio

◊  تمامیت بازار سرمایه؛ یکپارچگی بازار سرمایه

◊  Capital Market Integration

◊  ضریب سرمایهٔ محصول؛ نسبت سرمایه به بازداده؛ نسبت بازدهی سرمایه

◊  Capital Output Ratio

 - م. Capital coefficient ن.ک: Incremental capital-output ratio

◊  نسبت سرمایهٔ اضافی به بازدادهٔ اضافی معین

◊  Capital Output Ratio, Incremental

◊  جیره‌بندی سرمایه

◊  Capital Rationing

◊  ضریب دارایی به سرمایه

◊  Capitalization Ratio

 - ضریبی است که از تقسیم دارایی ثابت (پس از کسر استهلاک) بر سرمایه به دست می‌آید.

◊  تجمع سرمایه

◊  Capital Agglomeration

◊  ضریب تطبیق سرمایه؛ نسبت تنظیم سرمایه

◊  Capital Gearing Ratio

 - نسبت میان ارزش وامهای سرمایه‌ای (با بهرهٔ ثابت) یک شرکت به میزان سهام عادی آن است. م. Capital leverage ration ن.ک: Gearing

◊  نسبت سرمایه به کار؛ ضریب سرمایه به کار

◊  Capital-Iabour Ratio

 - نسبت میزان سرمایه به مقدار کاری است که به عنوان یکی از عوامل تولید در یک واحد اقتصاد و طی دورهٔ زمانی معین به کار رفته است. ن.ک: Investment

◊  ضریب اتکا به وام

◊  Capital Leverage Ratio

 - ن.ک: Capital gearing ratio

◊  تمامیت بازار سرمایه؛ یکپارچگی بازار سرمایه

◊  Capital Market Integration

◊  ضریب سرمایهٔ محصول؛ نسبت سرمایه به بازداده؛ نسبت بازدهی سرمایه

◊  Capital Output Ratio

 - م. Capital coefficient ن.ک: Incremental capital-output ratio

◊  نسبت سرمایهٔ اضافی به بازدادهٔ اضافی معین

◊  Capital Output Ratio, Incremental

◊  جیره‌بندی سرمایه

◊  Capital Rationing

◊  ضریب دارایی به سرمایه

◊  Capitalization Ratio

 - ضریبی است که از تقسیم دارایی ثابت (پس از کسر استهلاک) بر سرمایه به دست می‌آید.

◊  ضریب سرمایه - سپرده

◊  Deposit-capital Ratio

 - ن.ک: Deposit ratio

◊  نسبت بالاسری سرمایه - بازداده؛ ضریب افزایش سرمایه - بازداده

◊  Incremental Capital-output Ratio

 - شمار واحدهای اضافی سرمایه که برای تولید یک واحد اضافی بازداده مورد نیاز است. ن.ک: Capital-output ratio

◊  نسبت سرمایه - بازداده؛ ضریب سرمایه - تولید

◊  Marginal Capital-output Ratio

 - مقدار سرمایهٔ اضافی است که تصور می‌شود برای دستیابی به افزایش یک واحد در سال و در محصول واقعی مالی موردنیاز باشد. ن.ک: Capital-output ratio

◊  نسبت سرمایهٔ در گردش؛ نسبت سرمایهٔ جاری

◊  Working Capital Ratio

 - نسبت دارایی جاری نسبت به دیون جاری.

◊  ضریب اتکا به وام

◊  Capital gearing ratio

 - اصطلاحی است که در انگلیس برای Financial Leverage به‌کار برده می‌شود و رابطه بین ارزش وام‌های سرمایه‌ای اخذ شده به‌وسیلهٔ شرکت و میزان سهام عادی را نشان می‌دهد. هرگاه میزان این وام‌ها بیش از ارزش سهام عادی باشد اصطلاحاً گفته می‌شود که شرکت کاملاً متکی به وام (Highly- geared) است و اگر میزان وام‌ها کمتر از ارزش سهام عادی باشد شرکت را تا حدودی متکی به وام یا (Low- geared) می‌گویند. مترادف است با: Capital Leverage ratio

◊  ضریب دارائی به سرمایه

◊  Capitalisation ratio

 - ضریبی که از تقسیم دارائی‌های ثابت (پس از کسر استهلاک) بر سرمایه به‌دست می‌آید و حاکی از میزان اتکا شرکت به منابع داخلی آن است.

◊  نسبت سرمایه به نیروی کار.

◊  Capital labor ratio

 - ضریب یا نسبتی که نشان می‌دهد سهم سرمایه در تولید یک کالا یا خدمت زیادتر است یا سهم نیروی کار. به عبارت دیگر ، درجه خودکاری (Automation) یک فعالیت تولیدی را نشان می‌دهد.

◊  ضریب اتکا به وام

◊  Capital leverage ratio

 - رجوع کنید به توضیحات ذیل: Capital Gearing Ratio

◊  نسبت تولید به سرمایه ، ضریب تولید به سرمایه

◊  Capital output ratio

 - کسر یا نسبتی است که مخرج آن سرمایهٔ به‌کار گرفته شده در تولید و صورت آن محصول به‌دست آمده از آن سرمایه است. نسبت تولید به سرمایه از یک‌سو نشان‌دهندهٔ میزان سرمایه‌بری یک فعالیت تولیدی است و از سوی دیگر نشان می‌دهد که دوره برگشت سرمایه حدوداً چه مدتی است. نسبت تولید به سرمایه در بخش‌های مختلف اقتصاد ممکن است متفاوت باشد ولی این نسبت یا ضریب با سطح توسعه یافتگی و درجه صنعتی ارتباط تنگاتنگ دارد.

◊  ضریب اتکا به وام

◊  Capital gearing ratio, capital leverage ratio

◊  ضریب دارائی به سرمایه

◊  Capitalisation ratio

◊  نسبت تولید به سرمایه

◊  Capital output ration

◊  نسبت سرمایه به نیروی کار

◊  Capital labor ratio

◊  جیره‌بندی سرمایه

◊  Capital rationing

 - فرآیندی که طی آن تعیین می‌شود کدام سرمایه‌گذاری بیشترین بازده را خواهد داشت. تخصیص سرمایه به گونه‌ای که بیشترین بازده از سرمایه‌گذاری عاید شود.

◊  نسبت سرمایه در گردش

◊  Working capital ratio

 - نسبت جاری current ratio<

◊  نسبت سرمایه به‌کارگر

◊  Capital worker ratio

 - نسبت سرمایه به‌کارگر میزان سرمایه‌ای است که نسبت به هر کارگر سرمایه‌گذاری می‌شود.

◊  نرخ انباشت سرمایه

◊  Capital accumulated ratio

◊  تراکم سرمایه، تجمع سرمایه

◊  Capital concentration

◊  نسبت سرمایه‌ به تولید، نسبت سرمایه به‌محصول، نسبت سرمایه به بازده، نسبت سرمایه به فرآورده، نسبت سرمایه‌گذاری‌ به بازده، نسبت بازدهی سرمایه، ضریب سرمایه‌گذاری، ضریب سرمایه، ضریب سرمایه به تولید، ضریب ثابت سرمایه به تولید، ضریب ثابت سرمایه به تولید، نرخ بازده سرمایه، ضریب سرمایه به محصول

◊  Capital output ratio

◊  نسبت سرمایه

◊  Capital ratio

◊  نسبت سرمایه به‌کار

◊  Capital ratio per work

◊  سهمیه بندی سرمایه، جیره بندی سرمایه

◊  Capital rationing

 - فرآیندی که طی آن تعیین می‌شود کدام سرمایه‌گذاری بیشترین بازده را خواهد داشت.

◊  ضریب دارای به سرمایه

◊  Capitalization ratio

◊  تمرکز سرمایه، انباشته شدن سرمایه، تراکم سرمایه

◊  Concentration of capital

◊  نسبت بازده متوسط سرمایه، ضریب متوسط سرمایه، بازده متوسط سرمایه

◊  Average capital - output ratio

◊  نسبت سرمایهٔ آماده کار، ضریب درگیری سرمایه با سرمایه دیگر، ضریب اتکای سرمایه به سرمایه‌ای دیگر

◊  Capital gearing ratio

◊  نسبت سرمایه به درآمد

◊  Capital income ratio

◊  نسبت سرمایه به شغل

◊  Capital job ratio

◊  نسبت سرمایه به‌کار، ضریب سرمایه به‌کار

◊  Capital labour ratio

 - نسبت میزان سرمایه به مقدار کاری است که به‌عنوان‌ یکی از عوامل تولید در یک واحداقتصاد و طی دوره‌های زمانی معینی به‌کار رفته است.

◊  تمامیت بازار سرمایه، یکپارچگی بازار‌سرمایه

◊  Capital market integration

◊  نسبت سرمایه ـ سپرده، نسبت سپرده به سرمایه

◊  Deposit-capital ratio

◊  نسبت افزایشی سرمایه به بازده، نسبت افزایشی، سرمایه به تولید، نسبت سرمایه به تولید افزایشی، نسبت سرمایه اضافی به محصول اضافی معین

◊  Incremental capital-output ratio

 

◊  سرمایه‌گذاری سرمایه؛ به کار انداختن سرمایه

◊  Capital Investment

 - سرمایه گذاری در داراییها یا اوراق بهادار که انتظار نمی‌رود در دورهٔ مالی بعد تبدیل به نقد شوند.

◊  سرمایه‌گذاری سرمایه؛ به کار انداختن سرمایه

◊  Capital Investment

 - سرمایه گذاری در داراییها یا اوراق بهادار که انتظار نمی‌رود در دورهٔ مالی بعد تبدیل به نقد شوند.

◊  سرمایه برای سرمایه‌گذاری؛ سرمایهٔ سرمایه‌گذاری

◊  Investment Capital

◊  بازده سرمایه‌گذاری

◊  Capital redemption yield, return on investment

◊  سرمایه‌گذاری در دارایی ثابت

◊  Capital investment

 - وجوهی که در سرمایه یا داریی ثابت یا سهام درازمدت سرمایه‌گذاری می‌شود. (برخلاف وجوهی که دارائیهای جاری یا سهام کوتاه مدت سرمایه‌گذاری می‌شود.

◊  ارزیابی پروژه‌های سرمایه‌گذاری

◊  Capital investment appraisal

 - فرایند مقایسه بازده احتمالی پروژه‌های سرمایه‌گذاری است. روشهای مختلفی برآورد بازده سرمایه وجود دارد ، مانند محاسبه آماری نرخ بازده و ارزش خالص آن.

◊  سرمایه‌گذاری، سرمایه‌گذاری ثابت، سرمایه‌گذاری بنیادی، سرمایه‌گذاری عنصر سرمایه، به‌کار انداختن سرمایه

◊  Capital investment

◊  ارزیابی پروژه‌های سرمایه‌گذاری

◊  Capital investment appraisal

◊  سرمایهٔ سرمایه‌گذاری، سرمایه برای سرمایه‌گذاری

◊  Investment capital

◊  سرمایه‌گذاری نسبت به واحد تولید

◊  Unit capital investment

 

◊  ضریب سرمایهٔ محصول؛ نسبت سرمایه به بازداده؛ نسبت بازدهی سرمایه

◊  Capital Output Ratio

 - م. Capital coefficient ن.ک: Incremental capital-output ratio

◊  نسبت سرمایهٔ اضافی به بازدادهٔ اضافی معین

◊  Capital Output Ratio, Incremental

◊  ضریب سرمایهٔ محصول؛ نسبت سرمایه به بازداده؛ نسبت بازدهی سرمایه

◊  Capital Output Ratio

 - م. Capital coefficient ن.ک: Incremental capital-output ratio

◊  نسبت سرمایهٔ اضافی به بازدادهٔ اضافی معین

◊  Capital Output Ratio, Incremental

◊  نسبت بالاسری سرمایه - بازداده؛ ضریب افزایش سرمایه - بازداده

◊  Incremental Capital-output Ratio

 - شمار واحدهای اضافی سرمایه که برای تولید یک واحد اضافی بازداده مورد نیاز است. ن.ک: Capital-output ratio

◊  نسبت سرمایه - بازداده؛ ضریب سرمایه - تولید

◊  Marginal Capital-output Ratio

 - مقدار سرمایهٔ اضافی است که تصور می‌شود برای دستیابی به افزایش یک واحد در سال و در محصول واقعی مالی موردنیاز باشد. ن.ک: Capital-output ratio

◊  نسبت تولید به سرمایه ، ضریب تولید به سرمایه

◊  Capital output ratio

 - کسر یا نسبتی است که مخرج آن سرمایهٔ به‌کار گرفته شده در تولید و صورت آن محصول به‌دست آمده از آن سرمایه است. نسبت تولید به سرمایه از یک‌سو نشان‌دهندهٔ میزان سرمایه‌بری یک فعالیت تولیدی است و از سوی دیگر نشان می‌دهد که دوره برگشت سرمایه حدوداً چه مدتی است. نسبت تولید به سرمایه در بخش‌های مختلف اقتصاد ممکن است متفاوت باشد ولی این نسبت یا ضریب با سطح توسعه یافتگی و درجه صنعتی ارتباط تنگاتنگ دارد.

◊  نسبت تولید به سرمایه

◊  Capital output ration

◊  نسبت سرمایه‌ به تولید، نسبت سرمایه به‌محصول، نسبت سرمایه به بازده، نسبت سرمایه به فرآورده، نسبت سرمایه‌گذاری‌ به بازده، نسبت بازدهی سرمایه، ضریب سرمایه‌گذاری، ضریب سرمایه، ضریب سرمایه به تولید، ضریب ثابت سرمایه به تولید، ضریب ثابت سرمایه به تولید، نرخ بازده سرمایه، ضریب سرمایه به محصول

◊  Capital output ratio

◊  نسبت بازده متوسط سرمایه، ضریب متوسط سرمایه، بازده متوسط سرمایه

◊  Average capital - output ratio

◊  نسبت افزایشی سرمایه به بازده، نسبت افزایشی، سرمایه به تولید، نسبت سرمایه به تولید افزایشی، نسبت سرمایه اضافی به محصول اضافی معین

◊  Incremental capital-output ratio

◊  نسبت نهائی سرمایه به تولید

◊  Marginal-capital-output ratio

◊  نسبت سرمایه به بازده، ضریب سرمایه‌گذاری

◊  Ratio of capital to output

 

◊  بازار سرمایه؛ بورس

◊  Capital Market

 - بازاری را گویند که در آن وجوه لازم برای سرمایه‌گذاری درازمدت به دست می‌آید مانند بانکهای سرمایه‌گذاری (یا بانکهای معاملات اسناد تجاری)؛ بانکهای پس‌انداز؛ شرکتهای بیمه؛ وجوه تقاعد و شرکتهای امین سرمایه‌گذاری (Investment trust) و جز اینها.

◊  تمامیت بازار سرمایه؛ یکپارچگی بازار سرمایه

◊  Capital Market Integration

◊  بازار سرمایه؛ بورس

◊  Capital Market

 - بازاری را گویند که در آن وجوه لازم برای سرمایه‌گذاری درازمدت به دست می‌آید مانند بانکهای سرمایه‌گذاری (یا بانکهای معاملات اسناد تجاری)؛ بانکهای پس‌انداز؛ شرکتهای بیمه؛ وجوه تقاعد و شرکتهای امین سرمایه‌گذاری (Investment trust) و جز اینها.

◊  تمامیت بازار سرمایه؛ یکپارچگی بازار سرمایه

◊  Capital Market Integration

◊  بازار سرمایهٔ اروپا

◊  European Capital Market

 - اشاره دارد به فدراسیون بین‌المللی بورس اوراق بهادار.

◊  بازار سرمایه

◊  Capital market

 - بازاری که در آن ابزارهای پولی بلندمدت دادوستد می‌شود. مثل بازار سهام و اوراق قرضهٔ خصوصی و دولتی.

◊  خط بازار سرمایه

◊  Capital market line

 - نمایش نموداری رابطه میان ریسک یک سرمایه‌گذاری و نرخ بازده مورد انتظار آن.

◊  بازار سرمایه

◊  Capital market

◊  خط بازار سرمایه

◊  Capital market line

◊  بازار سرمایه

◊  Capital Market

 - بازاری که در آن وجوه لازم برای سرمایه‌گذاری دراز مدت به‌‌دست می‌آید ، مانند بانک‌های سرمایه‌گذاری (یا بانک‌های معاملات اسناد تجاری) ، بانک‌های پس‌انداز ، شرکت‌های بیمه ، وجوه تقاعد و شرکت‌های امین سرمایه‌گذاری (Invesment trust).

◊  بازار سرمایه ، بازار بورس

◊  Capital market

 - منابع مختلف سرمایه که از طریق بانکها ، مؤسسه‌های مالی و همانند آنها برای سرمایه‌گذاری در دسترس مؤسسه قرار می‌گیرد.

◊  ارزش کلّی سهام شرکتها

◊  Market capitalization

 - ارش کلّی سهام شرکتهای پذیرفته شده در بورس که در بازار سهام اعلام شده است.

◊  ارزش بازاری سرمایه

◊  Capitalized market value

◊  بازار سرمایه، بازار بورس، بازار مالی

◊  Capital market

 - منابع مختلف سرمایه که از طریق بانک‌ها، مؤسسه‌های مالی، و همانند آنها برای سرمایه‌گذاری در دسترس مؤسسه قرار می‌گیرد.

◊  تمامیت بازار سرمایه، یکپارچگی بازار‌سرمایه

◊  Capital market integration

◊  بازار سرمایهٔ اروپا

◊  European Capital Market

◊  سرمایه‌داری بازار آزاد

◊  Free market capitalism

◊  ارزش کلی سهام شرکت‌ها

◊  Market capitalization

◊  بازار سرمایه متشکل

◊  Organized capital market

◊  سرمایه‌داری خالص مبتنی بر بازار

◊  Pure market capitalism

◊  بازار سرمایهٔ سازمان یافته

◊  Unorganized capital market

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

◊  بازیابی سرمایه؛ بازیافت سرمایه

◊  Capital Recovery

 - جریانی که در طول آن یک سرمایه‌گذاری اصلی در یک دارایی فیزیکی طی عمر اقتصادیش مسترد می‌شود. در نبرد تورم بازیافت سرمایه به شکل مبالغ استهلاک انجام می‌گیرد.

◊  ضریب بازیافت سرمایه؛ عامل بازیابی سرمایه

◊  Capital Recovery Factor

 - عایدی سالانهٔ یک واحد پولی سرمایه‌گذاری که برای پرداخت اصل و بهرهٔ سرمایه (به میزان بهره معین) ضرورت دارد.

◊  بازیابی سرمایه؛ بازیافت سرمایه

◊  Capital Recovery

 - جریانی که در طول آن یک سرمایه‌گذاری اصلی در یک دارایی فیزیکی طی عمر اقتصادیش مسترد می‌شود. در نبرد تورم بازیافت سرمایه به شکل مبالغ استهلاک انجام می‌گیرد.

◊  ضریب بازیافت سرمایه؛ عامل بازیابی سرمایه

◊  Capital Recovery Factor

 - عایدی سالانهٔ یک واحد پولی سرمایه‌گذاری که برای پرداخت اصل و بهرهٔ سرمایه (به میزان بهره معین) ضرورت دارد.

◊  بازیافت سرمایه

◊  Capital recovery.

◊  ضریب برگشت سرمایه

◊  Capital recovery factor.

◊  بازیافت سرمایه

◊  Capital recovery

◊  ضریب برگشت سرمایه

◊  Capital recovery factor

◊  استرداد سرمایه، استرداد سرمایه‌ای، بازیافت سرمایه، بازیافت سرمایه‌ای

◊  Capital recovery

◊  ضریب بازده سرمایه، ضریب بازگشت سرمایه، ضریب برگشت سرمایه، ضریب استرداد سرمایه عامل بازیابی سرمایه، فاکتور استرداد سرمایه

◊  Capital recovery factor

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 پرداخت نقدی (پول و چک) CASH

بخشى از پرداخت‌ها در تجارت خارجى به‌صورت نقدى و با استفاده از پول و چک صورت مى‌گیرد. بانک‌هائى که در زمینهٔ مبادلات خارجى فعالیت دارند معمولاً داراى حساب‌هاى سپرده در بسیارى از بانک‌ها در کشورهاى دیگر هستند. صادرکنندگان و واردکنندگان کالا با مراجعه به این بانک‌ها پرداخت‌هاى خود را انجام مى‌دهند و حساب‌هاى سپردهٔ فوق بسته به نوع معامله، بدهکار یا بستانکار مى‌گردند. به‌عنوان مثال، یک بازرگان انگلیسى کالائى را به بازرگان هندى مى‌فروشد و از خریدار تقاضا مى‌کند که وجه معامله را، از طریق یکى از بانک‌ها در هند که با یک بانک انگلیسى داراى روابط بانکى مى‌باشند پرداخت نماید. هرگاه خریدار وجه موردنظر را بر حسب روپیه بپردازد، حساب بانکى انگلیسی، مبلغ مذکور را به پوند به فروشندهٔ کالا در انگلستان پرداخت مى‌نماید و در مقابل حساب بانک هند در انگلستان که به پوند مى‌باشد بدهکار مى‌شود، البته تبدیل روپیه به پوند توسط بانک انگلستان انجام مى‌گیرد.
 
بخش مهمى از نقل و انتقالات پولى بین کشورها به همین صورت براى مصارف مالی، تجاری، خدماتی، توریستى و فرهنگی، انجام مى‌گیرد. اگرچه روش پرداخت نقدى براى صادرکنندگان مطلوب به‌نظر مى‌رسد اما بسیارى از خریداران تمایل چندانى به این روش ندارند زیرا مجبور خواهند بود که مبالغ قابل توجهى از موجودى خود را قبلاً به حساب فروشنده واریز نمایند و گاهى اوقات زمانى نسبتاًً طولانى بین پرداخت وجه و دریافت کالا وجود دارد. در چنین مواقعى معمولاً دولت با برقرارى محدودیت‌ها و اعمال سیاست‌هاى پولى و مالى سعى در کنترل نقل و انتقالات پولى و ارزى خواهد داشت. زیرا ادامهٔ وضعیت فوق مى‌تواند منجر به بحران پولى گردیده و براى کشور موردنظر زیان‌بار باشد. بنابراین این نوع عدم‌تعادل نگران کننده خواهد بود و دولت باید هرچه زودتر پرداخت‌ها را به سمت تعادل هدایت کند.
 
روش پرداخت نقدى بیشتر در شرایط زیر به کار مى‌رود:
 
- صادرکنندهٔ کالا از امکانات و قدرت مالى کافى براى فروش غیرنقدى برخوردار نبوده و یا حاضر به قبول ریسک در این نوع مبادلات نیست.
 
- خریدار کالا از اعتبار مالى و تجارى مطلوبى برخوردار نیست و یا وضعیت مالى و سابقهٔ تاریخى او براى فروشندهٔ مشخص نمى‌باشد.
 
- کشورى که کالا به آن صادر مى‌شود از امنیت تجارى و ثبات اقتصادى و سیاسى برخوردار نیست و احتمال خطر براى حمل و نقل مبادلات تجارى در آن کشور زیاد است.
 
در برخى موارد خریدار ملزم مى‌شود که قسمتى از وجه معامله را به فروشنده پیش پرداخت نماید تا هزینه‌هاى حمل و نقل، بیمه و نظایر آن از این مبلغ تأمین گردد و بقیهٔ حساب پس از تحویل کالا پرداخت شود.

 

 

◊  جریان نقدی؛ گردش نقدی؛ گردش وجوه نقد

◊  Cash Flow

 - منافع خالص یک مؤسسهٔ تجاری بعلاوهٔ هزینه‌های استهلاک؛ نقصان ذخیره و کاهش ارزش و هزینه‌های فوق العاده از محل اندوخته‌هایی که نقداً پرداخته نشده‌اند.

◊  صورت گردش نقدی

◊  Cash Flow Statement

◊  ورود پول نقد به نظام بانکی

◊  Cash Inflow into the Banking System

◊  جریان نقدی؛ گردش نقدی؛ گردش وجوه نقد

◊  Cash Flow

 - منافع خالص یک مؤسسهٔ تجاری بعلاوهٔ هزینه‌های استهلاک؛ نقصان ذخیره و کاهش ارزش و هزینه‌های فوق العاده از محل اندوخته‌هایی که نقداً پرداخته نشده‌اند.

◊  صورت گردش نقدی

◊  Cash Flow Statement

◊  ورود پول نقد به نظام بانکی

◊  Cash Inflow into the Banking System

◊  جدول بندی نقدی و بازدهی

◊  Discount Cash Flow

◊  تنزیل عواید آتی؛ تنزیل عواید حاصله

◊  Discounted Cash Flow

 - در بودجه بندی سرمایه روش تحلیلی است که روی عامل زمان تأکید می‌شود. عامل زمان در شکل بهره (یا تنزیل) قابل اعمال بر مخارج و دریافتها مورد توجه است.

◊  تحلیل تنزیل جریان نقدی

◊  Discounted Cash Flow Analysis

◊  روش تنزیل جریان نقدی؛ روش سنجش نافعیت چندین طرح

◊  Discounted Cash Flow Method

 - روش محاسبهٔ سودآوری طرحهای اقتصادی است. نخست، با استفاده از میزان مشخص بازده (یا میزان سودآوری) می‌توانیم طرحها را براساس مقایسهٔ ارزش حال عواید و ارزش حال عوامل (مخارج) با فرمول زیر طبقه‌بندی کنیم. Rj = Vo/Vi در تساوی بالا Vo ارزش حال عواید، Vj ارزش حال طرح، و rj نسبت دو ارزش حال (یا نسبت سود به هزینه) است. دوم، روش اندازهٔ داخلی بازده. در این روش باید آن میزان درصد بازده به دست آید که براساس آن ارزش حال عواید باارزش حال مخارج مساوی شود. ن.ک: Internal rate of return

◊  حاصل تنزیل جریان نقدی؛ بازده تنزیل جریان نقدی

◊  Discounted Cash Flow Yield

 - ن.ک: Rate of return

◊  جریان ناخالص پول نقد

◊  Gross Cash Flow

 - ن.ک: Cash flow

◊  جریان منفی وجه نقد؛ کمبود جریان نقدی

◊  Negative Cash Flow

 - وضعی که جریان عواید یک شرکت یا مؤسسه، کمتر از پرداختهای آن است.

◊  خالص جریان نقد

◊  Net Cash Flow

 - ن.ک: Cash flow

◊  خالص جریان نقدی؛ خالص عایدی نقدی

◊  Net Cash Flow

 - اندوختهٔ سود یک شرکت برای یک سال، افزون بر هزینهٔ استهلاک مقرر برای آن سال و یا عایدی نقدی ناخالص منهای سودی که توزیع شده است.

◊  گردش نقدینگی ، گردش وجوه نقد

◊  Cash flow

 - صورت ریز دریافت‌ها و پرداخت‌های نقدی یک واحد تجارتی در طی یک زمان معین مثلاً یک ماه یا یک سال است.

◊  تنزیل عوایدِ حاصله ، تنزیل عواید آتی

◊  Discounted cash flow

 - روشی است برای مقایسهٔ نتایج سرمایه‌گذاری‌ها با یکدیگر که در آن ارز‌ش‌ کنونی (Value Present) عواید حاصل از هرکدام محاسبه و مقایسه می‌گردد.

◊  کمبود عایدی ، کسری عواید

◊  Negative cash flow

 - وضعیتی است که در آن عواید شرکت یا مؤسسه‌ای کمتر از پرداخت‌های آن می‌شود: He checked over the figures for the company's exports and discovered a negative cash flow for the first six month.

◊  عایدی نقدی خالص

◊  Net cash flow

 - ذخیرهٔ سود شرکت برای سال به‌علاوه هزینهٔ استهلاک منظور شده برای آن سال. یعنی عایدی نقدی ناخالص (Gross Cash Flow) منهای سود سهام توزیع شده.

◊  تنزیل عواید حاصله

◊  Discounted cash flow

◊  عایدی نقدی خالص

◊  Net cash flow

◊  کمبود عایدی

◊  Negative cash flow

◊  گردش نقدینگی

◊  Cash flow

◊  جریان نقدینگی

◊  Cash flow

 - پول نقدی که به مؤسسه وارد و یا از آن خارج می‌شود. مانده این حساب ممکن است مثبت و یا منفی باشد. مانده منفی وقتی است که مؤسسه پیش از آنچه که نقداً دریافت می‌کند ، پرداخت کرده باشد و مانده مثبت عکس آن است. مانده منفی الزاماً به معنای وجود مشکل مالی مؤسسه نیست زیرا ممکن است مبلغ هنگفتی از پول نقد مؤسسه جهت خرید برخی از اقلام دارایی ، مانند سهام ، مصرف شده باشد.

◊  روش حسابداری نقدی

◊  Cash flow acounting=cash basis

◊  جریان نقدی ورودی ، درآمد جاری ناشی از سرمایه‌گذاری

◊  Cash inflow

 - درآمدهای جاری یا پیش‌بینی شده که مستقیماً در نتیجه یک سرمایه‌گذاری حاصل می‌شود.

◊  ارزش تنزیلی جریان وجوه نقدی

◊  Discounted cash flow (DCF)

 - از شیوه‌های سنجش سرمایه‌گذاری است که بر اساس آن طرحهای مختلف سرمایه‌گذاری بر مبنای پول نقد در گردش ، با یگدیگر مقایسه می‌شوند و به تغییر ارزش پول در طیّ زمان نیز توجّه می‌شود.

◊  گردش نقدینگی خالص

◊  Net cash flow

 - وجوه نقدی است که در طول دورۀ معینی از فعالیّت یا تولید ، به کار گرفته می‌شود. این وجوه شامل تمام درآمدها و هزینه‌ها به استثنای اقلام غیرنقدی ، مانند استهلاک است.

◊  گردش نقدینگی یکسان

◊  Uniform cash flows

 - گردش نقدینگی که برای هر سال میزان ثابتی دارد.

◊  سرمایهٔ جاری سالانه

◊  Annual cash inflow

◊  حاصل تنزیل جریان نقدی، بازده تنزیل جریان نقدی

◊  Discounted cash flow yield

◊  جریان نقدینهٔ هر سهم

◊  Cash flow per share

◊  گردش پول، جریان نقدی، گردش نقدی، گردش وجوه نقد، جریان ‌نقدینگی

◊  Cash flow

◊  روش حسابداری نقدی

◊  Cash flow accounting (cash basis)

◊  چرخهٔ جریان نقدی

◊  Cash flow cycle

◊  ارزش تنزیلی جریان وجوه نقدی، تنزیل جریان نقدی

◊  Discounted cash flow (DCF)

 - از شیوه‌های سنجش سرمایه‌گذاری است که بر اساس آن طرح‌های مختلف سرمایه‌گذاری بر مبنای پول نقد در گردش، با یکدیگر مقایسه می‌شوند و به تغییر ارزش پول در طی زمان نیز توجه می‌شود.

◊  تحلیل تنزیل جریان نقدی

◊  Discounted cash flow analysis

◊  روش تنزیل وجوه نقد، روش سنجش نافعیت چندین طرح

◊  Discounted cash flow method

◊  جریان‌ وجوه نقد ‌حاصل‌ از عملیات

◊  Cash flow related to operations

◊  صورت جریان وجوه ‌نقد، صورت گردش نقدی، صورتحساب جریان نقدی، صورتحساب جریان نقدینگی، صورتحساب صندوق، صورت‌ جریان نقدینه

◊  Cash flow statement

◊  جریان نقدی ورودی

◊  Cash inflows

 - ۱-درآمد جاری‌یا پیش‌بینی شده‌که مستقیماً‌در‌نتیجهٔیک سرمایه‌گذاری‌حاصل‌می‌شود. ۲-درآمد جاری‌ناشی از‌سرمایه‌گذاری

◊  هزینهٔ اولیهٔ ناشی‌ از سرمایه‌گذاری، گردش وجوه ‌پرداختی

◊  Cash out flow

◊  جریان ناخالص پول نقد

◊  Gross cash flow

◊  گردش وجوه نقدی

◊  Movement of cash flow

◊  گردش نقدینگی خالص، جریان خالص نقد

◊  Net cash flow

◊  همزمانی جریان‌های نقدی

◊  Synchronization of cash flow

◊  گردش نقدینگی یکسان

◊  Uniform cash flows

◊  جریان نقدی ورودی

◊  Cash inflows

 - ۱. درآمد جاری ناشی از سرمایه‌گذاری. ۲. درآمدهای جاری یا پیش‌بینی‌شده که مستقیماً در نتیجه یک سرمایه‌گذاری حاصل می‌شود.

 

 

◊  کمک صندوقدار

◊  Assistant Cashier

◊  موجودی نقد در بانک

◊  Balance in (on) Hand (of Cash)

◊  نقد خریدن

◊  Buy Cash

◊  پول نقد؛ نقد؛ نقدی؛ هر نوع سکه و پول کاغذی؛ صندوق؛ پول رایج؛ چک؛ حوالهٔ پستی و تلگرافی

◊  Cash

 - حواله‌ها و سپرده‌های بانکی و پولهایی که به طور امانی در صندوقهای دولتی به مأمور مجاز دولتی سپرده شده است.

◊  نقد کردن

◊  Cash

 - الف) تبدیل کردن چک، حواله، برات و دستور پرداخت به پول نقد؛ ب) فروش موجودی کالا؛ پ) دریافت بستانکاریها از بدهکاران؛ ت) فروش سهام و دیگر برگهای بهادار؛ ث) فروش داراییها در برابر پول نقد. م. To liquidate

◊  حساب نقدی؛ حساب موجودی نقدی؛ حساب صندوق

◊  Cash Account

◊  نقد کردن چک؛ وصول چک؛ فروش موجودی کالا

◊  Cash a Cheque

 - ن.ک: Liquidate

◊  بقیهٔ حساب نقدی؛ تطبیق نقد

◊  Cash Adjustment

◊  نقدی و تعهدی

◊  Cash and Accrual

 - (فروشها)

◊  نقد بپرداز و ببر؛ بخر و ببر

◊  Cash and Carry

 - روش مصلحت آمیزی است که بنابر آن خریدار بهای کالا را باید نقداً بپردازد و خود مال خریداری را همراه ببرد.

◊  داراییهای نقدی

◊  Cash Assets

◊  حسابرسی صندوق؛ ممیزی نقدی؛ حسابرسی عملیات نقدی

◊  Cash Audit

 - حسابرسی که محدود به بررسی داد و ستد نقدی در یک دورهٔ معین است.

◊  ماندهٔ نقد؛ صندوق؛ موجودی صندوق

◊  Cash Balance

◊  نگرش ماندهٔ نقدی؛ دید ماندهٔ نقدی

◊  Cash Balance Approach

 - (در نظریهٔ پولی) ن.ک: Quantity theory of money

◊  معادلهٔ ماندهٔ نقد

◊  Cash Balance Equation

 - در نظریهٔ پولی معادلهٔ ماندهٔ پول نقد P = M/K.T است که در آن P سطح متوسط قیمتها و M و T به ترتیب جمع کل معاملات و مقدار پول در جریان کار و کسب و k کسری از وصولیهاست که به صورت پول نقد بیکار نگاه داشته شده و از آنجا برابر با l/V یعنی عکس سرعت گردش پول است.

◊  پایهٔ نقدی

◊  Cash Basis

 - در مالیات بر درآمد آن روش تشخیص اقلام درآمد و هزینه را گویند که نقدا مبلغی پرداخت یا دریافت می‌شود. ن.ک: Accrual basis

◊  وصول نقد پیش از تحویل

◊  Cash Before Delivery

 - این اصطلاح اگر در یک قرارداد فروش به کار رود بدین معناست که فروشنده باید کالایی را که مشخص شده است آماده کند و تعهد فروشنده تا نقطهٔ تحویل به خریدار ادامه می‌یابد؛ در این صورت فروشنده حق دارد پیش از تحویل کالا به خریدار کل پول را دریافت کند. نشانهٔ اختصاری این اصطلاح C.B.D است.

◊  پاداش نقدی

◊  Cash Bonus

 - پاداشی است که به صورت وجه نقد افزون بر حقوق و دستمزد به کارکنان ذینفع پرداخته می‌شود. همچنین سهمی از سود شرکت بیمه است که به بیمه گذار نقداً داده می‌شود، به جای آنکه نگهداری و در پااین موعد مقرر تأدیه گردد یا از حق بیمهٔ او کسر شود.

◊  دفتر صندوق؛ دفتر معاملات نقدی؛ دفتر موجودی نقدی؛ دفتر تحویلدار؛ دفتر عملیات نقدی

◊  Cash Book

 - دفتر ثبت کلیهٔ معاملات نقدی یک مؤسسه اعم از پرداختهای نقدی و دریافتهای نقدی آن.

◊  نقطهٔ تساوی نقد

◊  Cash Break-even Point

 - نقطهٔ تقاطع منحنی دریافتی کل نقد و منحنی هزینهٔ کل.

◊  بودجهٔ نقدی

◊  Cash Budget

 - صورت حساب ادواری را گویند که دریافتهای نقد مورد انتظار و پرداختهای نقد مورد انتظار و موازنهٔ نقدی مورد انتظار حاصله در پایان هر دوره را ارائه می‌کند.

◊  سرمایهٔ نقد

◊  Cash Capital

 - سرمایه به صورت مسکوک و پول فلزی است.

◊  مدار پول نقد

◊  Cash Circuit

 - جریان دایره‌ای سکه و اسکناس از بانک صادرکنندهٔ مبداء معمولاً از مسیر یک خرج‌کننده و خرده فروش به بانک است. م. Currency circuit

◊  اعتبار نقد

◊  Cash Credit

◊  کسر صندوق

◊  Cash Deficit

 - مبلغ کسری تحویلدار است. بانکها بدین مناسبت به تحویلداران ماهانه مبلغی مقوطع تحت عنوان کسر صندوق می‌پردازند. م. Cashier's allowance

◊  تحویل نقد

◊  Cash Delivery

 - در خرید و فروش اوراق بهادار به عنوان بخشی از عملیات بازار معاملاتی که تحویل نقد را ایجاب می‌کند، مستلزم پرداخت و تحویل در یک روز معین، یعنی یک روز واحد است.

◊  سپردهٔ نقدی

◊  Cash Deposit

 - ن.ک: Deposit

◊  پرداخت نقدی

◊  Cash Disbursement

◊  دفتر روزنامهٔ پرداخت صندوق

◊  Cash Disbursement Journal

◊  تخفیف نقدی؛ تخفیف به شرط خرید نقدی

◊  Cash Discount

 - تخفیفی است که بنابر تأدیه پیش از سررسید موعد یک قرض داده می‌شود.

◊  سود نقدی سهم

◊  Cash Dividend

◊  پول نقد

◊  Cash Down

◊  فروش نقد

◊  Cash Down Sale

◊  مصرف و خرج نقدی

◊  Cash Drain

 - ن.ک: Expansion multiplier; Leakages; Money supply

◊  درآمد نقد دکان؛ دخل

◊  Cash Drawings

◊  چک نقد شده

◊  Cashed Cheque

◊  جریان نقدی؛ گردش نقدی؛ گردش وجوه نقد

◊  Cash Flow

 - منافع خالص یک مؤسسهٔ تجاری بعلاوهٔ هزینه‌های استهلاک؛ نقصان ذخیره و کاهش ارزش و هزینه‌های فوق العاده از محل اندوخته‌هایی که نقداً پرداخته نشده‌اند.

◊  صورت گردش نقدی

◊  Cash Flow Statement

◊  تولید پول نقد

◊  Cash Generation

 - جریان خالص پول نقد ناشی از سرمایه‌گذاری یک مؤسسهٔ کار و کسب به فرض آنکه مثبت باشد.

◊  نقد فی المجلس؛ سکهٔ نقد

◊  Cash, Hard

◊  صندوقدار؛ تحویلدار؛ صراف

◊  Cashier

◊  وصول نقد

◊  Cash In

◊  نقد صندوق

◊  Cash In

◊  پرداخت نقدی از پیش

◊  Cash in Advance

 - هنگامی که این اصطلاح به عنوان بخشی از قرارداد گنجانیده شود بدان معناست که فروشنده پیش از آنکه خریدار کل قرارداد را بپردازد هیچ تعهدی ندارد. نشانهٔ اختصاری این اصطلاح C.I.A است.

◊  ماندهٔ نزد بانک

◊  Cash in Bank

 - ماندهٔ حساب جاری یک صاحب حساب در بانک بر طبق دفتر دارندهٔ حساب در تاریخ معین.

◊  ورود پول نقد به نظام بانکی

◊  Cash Inflow into the Banking System

◊  وجه نقد در دست

◊  Cash in Hand

◊  وجوه در راه؛ وجوه بین راهی

◊  Cash in Transit

 - وجوهی است که فروشنده فرستاده اما گیرنده هنوز عملاً دریافت نکرده است.

◊  موجودی صندوق؛ پول نقد در صندوق

◊  Cash in Vault

◊  اقلام نقدی؛ اسناد تنخواه گردان؛ اقلام نقدشدنی

◊  Cash Items

 - الف) هر یک از اقلام دارایی که بدون هیچ‌گونه تشریفات و بی‌درنگ به پول نقد تبدیل شود؛ ب) چکها، اسناد تجاری و حواله‌ها که برای وصول به بانک رسیده است و پیش از وصول در حسابی به نام صاحب حساب نقدشدنی وصولی ثبت می‌شود.

 

 

◊  پرداخت نقدی از پیش

◊  Cash in Advance

 - هنگامی که این اصطلاح به عنوان بخشی از قرارداد گنجانیده شود بدان معناست که فروشنده پیش از آنکه خریدار کل قرارداد را بپردازد هیچ تعهدی ندارد. نشانهٔ اختصاری این اصطلاح C.I.A است.

◊  پرداخت نقدی از پیش

◊  Cash in Advance

 - هنگامی که این اصطلاح به عنوان بخشی از قرارداد گنجانیده شود بدان معناست که فروشنده پیش از آنکه خریدار کل قرارداد را بپردازد هیچ تعهدی ندارد. نشانهٔ اختصاری این اصطلاح C.I.A است.

◊  پیش‌پرداخت و مساعده نقدی

◊  Cash in advance

 - CIA

◊  پرداخت نقدی‌ از پیش، نقد پیشکی

◊  Cash in advance

 

◊   نقد سردست؛ تنخواه گردان جزئی

◊  Petty Cash

 - پولی که برای پرداختهای جزئی و کوچک کنار گذاشته شده است.

◊  دفترچهٔ نقد جزئی

◊  Petty Cash Book

◊  در بیمهٔ دریایی، خسارت جزئی، تنخواه گردان جزئی

◊  Petty Cash Float

◊  تنخواه جزئی

◊  Petty cash

 - وجوه نقد کمی است که واحدهای تجارتی برای پرداخت هزینه‌های کوچک و جزئی نگه می‌دارند.

◊  تنخواه جزئی

◊  Petty cash

◊  تنخواه گردان

◊  Revolving Fund/Petty Cash

 - وجوهی است که برای خرج در زمینه‌های خاصی اختصاص یافته باشد و پیوسته با جایگزینی مخارجی که صورت گرفته میزان آن ثابت نگه داشته شود.

◊  پول نقد جزئی ، تنخواه اندک

◊  Petty cash

 - تنخواه جزئی برای مخارج ناجیز و کم. imprest fund<

◊  نقد سردست، تنخواه گردان جزئی، پول نقد جزئی، تنخواه اندک

◊  Petty cash

◊  دفتر وجوه، تنخواه‌گردان، دفتر تنخواه‌گردان جزئی، دفتر(دفترچه) صندوق

◊  Petty cash book

◊  تنخواه‌گردان جزئی، خسارت جزئی

◊  Petty cash float

◊  سند تنخواه‌گردان

◊  Petty cash voucher

◊  صندوق ویژه وجوه کوچک، حساب هزینه‌های کوچک.

◊  Petty cash

◊  مسئول تنخواه‌گردان، کارمند مسئول تنخواه‌گردان

◊  Petty cashier

 

◊  موجودی نقد در بانک

◊  Balance in (on) Hand (of Cash)

◊  نقطهٔ تساوی نقد

◊  Cash Break-even Point

 - نقطهٔ تقاطع منحنی دریافتی کل نقد و منحنی هزینهٔ کل.

◊  مصرف و خرج نقدی

◊  Cash Drain

 - ن.ک: Expansion multiplier; Leakages; Money supply

◊  درآمد نقد دکان؛ دخل

◊  Cash Drawings

◊  وصول نقد

◊  Cash In

◊  نقد صندوق

◊  Cash In

◊  پرداخت نقدی از پیش

◊  Cash in Advance

 - هنگامی که این اصطلاح به عنوان بخشی از قرارداد گنجانیده شود بدان معناست که فروشنده پیش از آنکه خریدار کل قرارداد را بپردازد هیچ تعهدی ندارد. نشانهٔ اختصاری این اصطلاح C.I.A است.

◊  ماندهٔ نزد بانک

◊  Cash in Bank

 - ماندهٔ حساب جاری یک صاحب حساب در بانک بر طبق دفتر دارندهٔ حساب در تاریخ معین.

◊  ورود پول نقد به نظام بانکی

◊  Cash Inflow into the Banking System

◊  وجه نقد در دست

◊  Cash in Hand

◊  وجوه در راه؛ وجوه بین راهی

◊  Cash in Transit

 - وجوهی است که فروشنده فرستاده اما گیرنده هنوز عملاً دریافت نکرده است.

◊  موجودی صندوق؛ پول نقد در صندوق

◊  Cash in Vault

◊  داراییهای نقدی

◊  Cash Holdings

◊  نقطهٔ تساوی نقد

◊  Cash Break-even Point

 - نقطهٔ تقاطع منحنی دریافتی کل نقد و منحنی هزینهٔ کل.

◊  مصرف و خرج نقدی

◊  Cash Drain

 - ن.ک: Expansion multiplier; Leakages; Money supply

◊  درآمد نقد دکان؛ دخل

◊  Cash Drawings

◊  وصول نقد

◊  Cash In

◊  نقد صندوق

◊  Cash In

◊  پرداخت نقدی از پیش

◊  Cash in Advance

 - هنگامی که این اصطلاح به عنوان بخشی از قرارداد گنجانیده شود بدان معناست که فروشنده پیش از آنکه خریدار کل قرارداد را بپردازد هیچ تعهدی ندارد. نشانهٔ اختصاری این اصطلاح C.I.A است.

◊  ماندهٔ نزد بانک

◊  Cash in Bank

 - ماندهٔ حساب جاری یک صاحب حساب در بانک بر طبق دفتر دارندهٔ حساب در تاریخ معین.

◊  ورود پول نقد به نظام بانکی

◊  Cash Inflow into the Banking System

◊  وجه نقد در دست

◊  Cash in Hand

◊  وجوه در راه؛ وجوه بین راهی

◊  Cash in Transit

 - وجوهی است که فروشنده فرستاده اما گیرنده هنوز عملاً دریافت نکرده است.

◊  موجودی صندوق؛ پول نقد در صندوق

◊  Cash in Vault

◊  داراییهای نقدی

◊  Cash Holdings

◊  خروج انگیختهٔ پول نقد؛ خروج القایی پول نقد

◊  Induced Cash Drain

◊  خروج خالص پول نقد

◊  Net Cash Drains

◊  دریافت مجدد؛ وصول به صندوق

◊  Recashing

◊  برگ دریافت مساعده و برداشت کارمندان

◊  Staff Cash Drawing Card

◊  موجودی نقد

◊  Cash in hand

 - مبالغی که به‌صورت نقد نگهداری می‌شود تا هزینه‌های کوچک و تنخواه از محل آن تأمین گردد. مترادف است با: Cash in Vault

◊  وجوه در راه

◊  Cash in transit

 - وجوهی که فرستنده ارسال کرده ولی گیرنده هنوز عملاً وصول نکرده است.

◊  تحویلدار ماشینی

◊  Automatic teller machine, cash dispenser, customer automated teller

◊  موجودی نقد

◊  Cash in hand

◊  وجوه در راه

◊  Cash in transit

◊  تنخواه گردان

◊  Revolving Fund/Petty Cash

 - وجوهی است که برای خرج در زمینه‌های خاصی اختصاص یافته باشد و پیوسته با جایگزینی مخارجی که صورت گرفته میزان آن ثابت نگه داشته شود.

◊  پرداخت نقدی در مقابل اسناد

◊  Cash against documents

 - CAD (c.a.d.)

◊  پرداخت (فروش) نقدی در مقابل اسناد

◊  Cash against document

 - CD (c/d)

◊  پیش‌پرداخت و مساعده نقدی

◊  Cash in advance

 - CIA

◊  حیابداری نقدی

◊  Cash accounting

 - نظام حسابداری که در آن تثبیت درآمد و هزینه ، پس از وصول و پرداخت نقدی صورت می‌گیرد.

◊  حسابداری بر مبنای نقدی

◊  Cash basis accounting

 - نظام حسابداری که در آن درآمد و هزینه تنها در زمانی که دریافت و پرداخت می‌شود در دفاتر ثبت می‌گردد.

◊  برداشتهای نقدی

◊  Cash drawings

◊  روش حسابداری نقدی

◊  Cash flow acounting=cash basis

◊  جریان نقدی ورودی ، درآمد جاری ناشی از سرمایه‌گذاری

◊  Cash inflow

 - درآمدهای جاری یا پیش‌بینی شده که مستقیماً در نتیجه یک سرمایه‌گذاری حاصل می‌شود.

◊  سرمایهٔ جاری سالانه

◊  Annual cash inflow

◊  کشت محصولات نقدی

◊  Cash cropping

◊  روش حسابداری نقدی

◊  Cash flow accounting (cash basis)

◊  دارائی‌های نقدی

◊  Cash holdings

◊  وصول نقد

◊  Cash in

◊  پرداخت نقدی‌ از پیش، نقد پیشکی

◊  Cash in advance

◊  وجه نقد در دست، موجودی نقدی

◊  Cash in hand

 

◊  تنزیل عواید آتی؛ تنزیل عواید حاصله

◊  Discounted Cash Flow

 - در بودجه بندی سرمایه روش تحلیلی است که روی عامل زمان تأکید می‌شود. عامل زمان در شکل بهره (یا تنزیل) قابل اعمال بر مخارج و دریافتها مورد توجه است.

◊  تحلیل تنزیل جریان نقدی

◊  Discounted Cash Flow Analysis

◊  روش تنزیل جریان نقدی؛ روش سنجش نافعیت چندین طرح

◊  Discounted Cash Flow Method

 - روش محاسبهٔ سودآوری طرحهای اقتصادی است. نخست، با استفاده از میزان مشخص بازده (یا میزان سودآوری) می‌توانیم طرحها را براساس مقایسهٔ ارزش حال عواید و ارزش حال عوامل (مخارج) با فرمول زیر طبقه‌بندی کنیم. Rj = Vo/Vi در تساوی بالا Vo ارزش حال عواید، Vj ارزش حال طرح، و rj نسبت دو ارزش حال (یا نسبت سود به هزینه) است. دوم، روش اندازهٔ داخلی بازده. در این روش باید آن میزان درصد بازده به دست آید که براساس آن ارزش حال عواید باارزش حال مخارج مساوی شود. ن.ک: Internal rate of return

◊  حاصل تنزیل جریان نقدی؛ بازده تنزیل جریان نقدی

◊  Discounted Cash Flow Yield

 - ن.ک: Rate of return

◊  تنزیل عوایدِ حاصله ، تنزیل عواید آتی

◊  Discounted cash flow

 - روشی است برای مقایسهٔ نتایج سرمایه‌گذاری‌ها با یکدیگر که در آن ارز‌ش‌ کنونی (Value Present) عواید حاصل از هرکدام محاسبه و مقایسه می‌گردد.

◊  تنزیل عواید حاصله

◊  Discounted cash flow

◊  ارزش تنزیلی جریان وجوه نقدی

◊  Discounted cash flow (DCF)

 - از شیوه‌های سنجش سرمایه‌گذاری است که بر اساس آن طرحهای مختلف سرمایه‌گذاری بر مبنای پول نقد در گردش ، با یگدیگر مقایسه می‌شوند و به تغییر ارزش پول در طیّ زمان نیز توجّه می‌شود.

◊  حاصل تنزیل جریان نقدی، بازده تنزیل جریان نقدی

◊  Discounted cash flow yield

◊  ارزش تنزیلی جریان وجوه نقدی، تنزیل جریان نقدی

◊  Discounted cash flow (DCF)

 - از شیوه‌های سنجش سرمایه‌گذاری است که بر اساس آن طرح‌های مختلف سرمایه‌گذاری بر مبنای پول نقد در گردش، با یکدیگر مقایسه می‌شوند و به تغییر ارزش پول در طی زمان نیز توجه می‌شود.

◊  تحلیل تنزیل جریان نقدی

◊  Discounted cash flow analysis

◊  روش تنزیل وجوه نقد، روش سنجش نافعیت چندین طرح

◊  Discounted cash flow method

 

◊  دفتر صندوق؛ دفتر معاملات نقدی؛ دفتر موجودی نقدی؛ دفتر تحویلدار؛ دفتر عملیات نقدی

◊  Cash Book

 - دفتر ثبت کلیهٔ معاملات نقدی یک مؤسسه اعم از پرداختهای نقدی و دریافتهای نقدی آن.

◊  دفتر صندوق؛ دفتر معاملات نقدی؛ دفتر موجودی نقدی؛ دفتر تحویلدار؛ دفتر عملیات نقدی

◊  Cash Book

 - دفتر ثبت کلیهٔ معاملات نقدی یک مؤسسه اعم از پرداختهای نقدی و دریافتهای نقدی آن.

◊  دفترچهٔ نقد جزئی

◊  Petty Cash Book

◊  دفتر عملیات نقدی ، دفتر صندوق

◊  Cash book

 - دفتری که در آن کلیهٔ پرداخت‌ها و دریافت‌های نقدی ثبت می‌‌گردد. گاهی به آن دفتر تحویلدار نیز گفته می‌شود. رجوع کنید همچنین به توضیحات ذیل: Cash Account

◊  دفتر عملیات نقدی

◊  Cash book

◊  حساب وجوه نقدی ، حساب صندوق

◊  Cash book

 - دفتر ثبت همه معاملات نقدی مؤسسه.

◊  دفتر صندوق‌دار

◊  Cashier's book

◊  دفتر صندوق، دفتر روزنامهٔ صندوق، دفتر موجودی نقدی، دفتر موجودی صندوق، دفتر معاملات نقدی، دفتر نقدی، دفتر تحویلدار، دفتر وجوه ‌نقد، کتاب‌ معاملات‌ نقدی

◊  Cash bood (Cash book)

◊  دفتر وجوه، تنخواه‌گردان، دفتر تنخواه‌گردان جزئی، دفتر(دفترچه) صندوق

◊  Petty cash book

◊   دفتر نقدی.

◊  Cashbook

 

◊  دفتر صندوق؛ دفتر معاملات نقدی؛ دفتر موجودی نقدی؛ دفتر تحویلدار؛ دفتر عملیات نقدی

◊  Cash Book

 - دفتر ثبت کلیهٔ معاملات نقدی یک مؤسسه اعم از پرداختهای نقدی و دریافتهای نقدی آن.

◊  دفتر صندوق؛ دفتر معاملات نقدی؛ دفتر موجودی نقدی؛ دفتر تحویلدار؛ دفتر عملیات نقدی

◊  Cash Book

 - دفتر ثبت کلیهٔ معاملات نقدی یک مؤسسه اعم از پرداختهای نقدی و دریافتهای نقدی آن.

◊  دفترچهٔ نقد جزئی

◊  Petty Cash Book

◊  دفتر عملیات نقدی ، دفتر صندوق

◊  Cash book

 - دفتری که در آن کلیهٔ پرداخت‌ها و دریافت‌های نقدی ثبت می‌‌گردد. گاهی به آن دفتر تحویلدار نیز گفته می‌شود. رجوع کنید همچنین به توضیحات ذیل: Cash Account

◊  دفتر عملیات نقدی

◊  Cash book

◊  حساب وجوه نقدی ، حساب صندوق

◊  Cash book

 - دفتر ثبت همه معاملات نقدی مؤسسه.

◊  دفتر صندوق‌دار

◊  Cashier's book

◊  دفتر صندوق، دفتر روزنامهٔ صندوق، دفتر موجودی نقدی، دفتر موجودی صندوق، دفتر معاملات نقدی، دفتر نقدی، دفتر تحویلدار، دفتر وجوه ‌نقد، کتاب‌ معاملات‌ نقدی

◊  Cash bood (Cash book)

◊  دفتر وجوه، تنخواه‌گردان، دفتر تنخواه‌گردان جزئی، دفتر(دفترچه) صندوق

◊  Petty cash book

◊   دفتر نقدی.

◊  Cashbook

 

◊  حساب نقدی؛ حساب موجودی نقدی؛ حساب صندوق

◊  Cash Account

◊  حساب نقدی؛ حساب موجودی نقدی؛ حساب صندوق

◊  Cash Account

◊  حساب صندوق ، حساب نقدی

◊  Cash account

 - حسابی که در آن کلیهٔ پرداخت‌ها و دریافت‌های نقدی ثبت می‌شود.

◊  حساب صندوق

◊  Cash account

◊  حیابداری نقدی

◊  Cash accounting

 - نظام حسابداری که در آن تثبیت درآمد و هزینه ، پس از وصول و پرداخت نقدی صورت می‌گیرد.

◊  حسابداری بر مبنای نقدی

◊  Cash basis accounting

 - نظام حسابداری که در آن درآمد و هزینه تنها در زمانی که دریافت و پرداخت می‌شود در دفاتر ثبت می‌گردد.

◊  حساب نقدی ، حساب صندوق

◊  Cash account

◊  روش حسابداری نقدی

◊  Cash flow accounting (cash basis)

◊  حساب نقدی، حساب‌صندوق، حساب موجودی نقدی، حساب سرمایه

◊  Cash account

◊  حسابداری نقدی

◊  Cash accounting

◊  حساب صندوق

◊  Cash account

 

◊  تخفیف نقدی؛ تخفیف به شرط خرید نقدی

◊  Cash Discount

 - تخفیفی است که بنابر تأدیه پیش از سررسید موعد یک قرض داده می‌شود.

◊  تخفیف نقدی؛ تخفیف به شرط خرید نقدی

◊  Cash Discount

 - تخفیفی است که بنابر تأدیه پیش از سررسید موعد یک قرض داده می‌شود.

◊  جدول بندی نقدی و بازدهی

◊  Discount Cash Flow

◊  تنزیل عواید آتی؛ تنزیل عواید حاصله

◊  Discounted Cash Flow

 - در بودجه بندی سرمایه روش تحلیلی است که روی عامل زمان تأکید می‌شود. عامل زمان در شکل بهره (یا تنزیل) قابل اعمال بر مخارج و دریافتها مورد توجه است.

◊  تحلیل تنزیل جریان نقدی

◊  Discounted Cash Flow Analysis

◊  روش تنزیل جریان نقدی؛ روش سنجش نافعیت چندین طرح

◊  Discounted Cash Flow Method

 - روش محاسبهٔ سودآوری طرحهای اقتصادی است. نخست، با استفاده از میزان مشخص بازده (یا میزان سودآوری) می‌توانیم طرحها را براساس مقایسهٔ ارزش حال عواید و ارزش حال عوامل (مخارج) با فرمول زیر طبقه‌بندی کنیم. Rj = Vo/Vi در تساوی بالا Vo ارزش حال عواید، Vj ارزش حال طرح، و rj نسبت دو ارزش حال (یا نسبت سود به هزینه) است. دوم، روش اندازهٔ داخلی بازده. در این روش باید آن میزان درصد بازده به دست آید که براساس آن ارزش حال عواید باارزش حال مخارج مساوی شود. ن.ک: Internal rate of return

◊  حاصل تنزیل جریان نقدی؛ بازده تنزیل جریان نقدی

◊  Discounted Cash Flow Yield

 - ن.ک: Rate of return

◊  تخفیف خرید نقدی ، تخفیف پرداخت نقدی

◊  Cash discount

 - ۱. تخفیفی که به قیمت کالا تعلق می‌گیرد چنانچه بهاء آن نقداً پرداخت گردد. ۲. تخفیفی که به میزان بدهی تعلق می‌گیرد چنانچه پیش از موعد تأدیه شود.

◊  تنزیل عوایدِ حاصله ، تنزیل عواید آتی

◊  Discounted cash flow

 - روشی است برای مقایسهٔ نتایج سرمایه‌گذاری‌ها با یکدیگر که در آن ارز‌ش‌ کنونی (Value Present) عواید حاصل از هرکدام محاسبه و مقایسه می‌گردد.

◊  تنزیل عواید حاصله

◊  Discounted cash flow

◊  تخفیف خرید نقدی؛ تخفیف پرداخت نقدی

◊  Cash discount

 - c.d.

◊  تخفیف نقدی

◊  Cash discount

 - تخفیفی است بر قیمت فروش ، مشروط بر این که خریدار بهای کالای خریداری شده را نقداً بپردازد.

◊  ارزش تنزیلی جریان وجوه نقدی

◊  Discounted cash flow (DCF)

 - از شیوه‌های سنجش سرمایه‌گذاری است که بر اساس آن طرحهای مختلف سرمایه‌گذاری بر مبنای پول نقد در گردش ، با یگدیگر مقایسه می‌شوند و به تغییر ارزش پول در طیّ زمان نیز توجّه می‌شود.

◊  حاصل تنزیل جریان نقدی، بازده تنزیل جریان نقدی

◊  Discounted cash flow yield

◊  ارزش تنزیلی جریان وجوه نقدی، تنزیل جریان نقدی

◊  Discounted cash flow (DCF)

 - از شیوه‌های سنجش سرمایه‌گذاری است که بر اساس آن طرح‌های مختلف سرمایه‌گذاری بر مبنای پول نقد در گردش، با یکدیگر مقایسه می‌شوند و به تغییر ارزش پول در طی زمان نیز توجه می‌شود.

◊  تحلیل تنزیل جریان نقدی

◊  Discounted cash flow analysis

◊  روش تنزیل وجوه نقد، روش سنجش نافعیت چندین طرح

◊  Discounted cash flow method

◊  تخفبف نقدی، تخفیف نقد، تخفیف خرید نقدی، تخفیف در صورت ‌خرید نقدی، تنزیل نقد، تنزیل پول نقد

◊  Cash discount

 

◊  بورس تجاری؛ صرف بازرگانی؛ صرافخانهٔ تجاری؛ صرافی تجاری

◊  Commercial Exchange

◊  بورس تجاری؛ صرف بازرگانی؛ صرافخانهٔ تجاری؛ صرافی تجاری

◊  Commercial Exchange

◊  بورس تجاری، صراف بازرگانی، صرافخانهٔ تجاری، صرافی تجاری

◊  Commercial exchange

 

◊  اوراق تجاری؛ سند تجاری قابل معامله؛ اسناد بازرگانی؛ اوراق بهادار بازرگانی

◊  Commercial Paper

 - اوراق و اسناد بهادار قابل انتقال (مانند سفته و برات) و معامله‌اند.

◊  تجارتخانهٔ اوراق تجاری

◊  Commercialppaper House

◊  اوراق تجاری؛ سند تجاری قابل معامله؛ اسناد بازرگانی؛ اوراق بهادار بازرگانی

◊  Commercial Paper

 - اوراق و اسناد بهادار قابل انتقال (مانند سفته و برات) و معامله‌اند.

◊  تجارتخانهٔ اوراق تجاری

◊  Commercialppaper House

◊  نقدینگی اسناد تجاری

◊  Liquidity of Commercial Papers

◊  اوراق تجاری

◊  Commercial papers

 - سفته‌های فاقد تضمین که شرکت‌های تجارتی ، مؤسسات مالی و شرکت‌های سرمایه‌گذاری صادر می‌کنند.

◊  اوراق تجاری

◊  Commercial papers

◊  اوراق بهادار بازرگانی

◊  Commercial paper

 - به نوعی سند کوتاه‌مدت تجاری گفته می‌شود.

◊  اسناد تجاری، اسناد تجارتی، اسناد بازرگانی، اوراق تجاری، اوراق تجارتی، اوراق بازرگانی، اوراق بهادار بازرگانی، بروات تجاری، اسناد تجاری قابل معامله

◊  Commercial papers

◊  تجارتخانهٔ اوراق تجاری

◊  Commercial-paper house

◊  نقدینگی اسناد تجاری

◊  Liquidity of commercial papers

◊  اوراق و اسناد بهادار قابل انتقال (مثل سفته و غیره).

◊  Commercial paper

 

 

◊  اوراق تجاری؛ سند تجاری قابل معامله؛ اسناد بازرگانی؛ اوراق بهادار بازرگانی

◊  Commercial Paper

 - اوراق و اسناد بهادار قابل انتقال (مانند سفته و برات) و معامله‌اند.

◊  تجارتخانهٔ اوراق تجاری

◊  Commercialppaper House

◊  اوراق تجاری؛ سند تجاری قابل معامله؛ اسناد بازرگانی؛ اوراق بهادار بازرگانی

◊  Commercial Paper

 - اوراق و اسناد بهادار قابل انتقال (مانند سفته و برات) و معامله‌اند.

◊  تجارتخانهٔ اوراق تجاری

◊  Commercialppaper House

◊  نقدینگی اسناد تجاری

◊  Liquidity of Commercial Papers

◊  اوراق تجاری

◊  Commercial papers

 - سفته‌های فاقد تضمین که شرکت‌های تجارتی ، مؤسسات مالی و شرکت‌های سرمایه‌گذاری صادر می‌کنند.

◊  اوراق تجاری

◊  Commercial papers

◊  اوراق بهادار بازرگانی

◊  Commercial paper

 - به نوعی سند کوتاه‌مدت تجاری گفته می‌شود.

◊  اسناد تجاری، اسناد تجارتی، اسناد بازرگانی، اوراق تجاری، اوراق تجارتی، اوراق بازرگانی، اوراق بهادار بازرگانی، بروات تجاری، اسناد تجاری قابل معامله

◊  Commercial papers

◊  تجارتخانهٔ اوراق تجاری

◊  Commercial-paper house

◊  نقدینگی اسناد تجاری

◊  Liquidity of commercial papers

◊  اوراق و اسناد بهادار قابل انتقال (مثل سفته و غیره).

◊  Commercial paper

 

 

◊  سیاههٔ تجارتی ، صورت‌حساب تجارتی

◊  Commercial invoice

 - سیاهه یا صورت‌حسابی که در آن شرح کالا ، بهاء آن و شرایط تحویل درج گردیده است.

◊  سیاهۀ تجاری/سیاهۀ خرید (فاکتور)

◊  Commercial Invoice

 - سندی است حاوی اطلاعاتی در خصوص کالا یا کالاهای فروخته‌شده که فروشنده به نام خریدار صادر می‌کند. فروشنده (صادرکننده) سیاهۀ تجاری را غالباً به نام خریدار (واردکننده) صادر می‌کند ، اما گاه ممکن است این سیاهه به نام نمایندۀ بازرگانی خریدار یا واردکننده نیز باشد. فروشندگان یا صادرکنندگان فرم‌هائی - خاص خود- برای صدور سیاهۀ تجاری در اختیار دارند ، اما نکات مندرج در آنها تقریباً مشابه است. در بازرگانی بین‌المللی سیاهۀ تجاری عموماً حاوی اطلاعات ذیل می‌باشد: ۱. نام و نشانی خریدار و فروشنده ، تاریخ و شمارۀ سفارش خریدار (پیش‌فاکتور). ۲. مشخصات کامل کالا. ۳. در صورت امکان ، قیمت واحد کالا و قیمت نهائی آن با توجه به شرایط حمل. ۴. شرایط پرداخت قیمت کالا ، مثلاً پرداخت قیمت بر پایۀ اعتبار اسنادی ، یا برات دیداری ۳۰ روزه در مقابل قبولی اسناد. ۵. شماره‌ها و علایم دقیق بسته‌ها یا محموله‌ها. ۶. وزن (خالص و ناخالص) بسته‌ها یا کمیت محموله‌ها. ۷. نام کشتی چنانچه معلوم باشد. گاه لازم است اطلاعات زیر نیز در سیاهۀ تجاری قید گردد که معمولاً مورد استفاده مقامات گمرکی کشور واردکننده قرار می‌گیرد: ۱. کشور مبداء کالا. ۲. بنادر بارگیری و تخلیه ، یا محل تحویل کالا به حمل‌کننده. ۳. در صورت امکان کرایۀ حمل و هزینۀ بیمه به تفکیک. علاوه بر اطلاعات فوق الذکر ، به‌هنگام صدور سیاهۀ تجاری باید نکات زیر نیز رعایت گردد: ۱. در ترتیبات پرداخت قیمت براساس اعتبار اسنادی ، طبق مقررات متحدالشکل اعتبارات اسنادی ، سیاهه تجاری باید به نام متقاضی اعتبار تنظیم شود و مشخصات کالا در سیاهه با مشخصات کالای مزبور در اعتبار اسنادی دقیقاً انطباق داشته باشد. همچنین مبلغ مذکور در سیاهه نباید از رقم اعتبار گشایش‌یافته به نفع فروشنده تجاوز کند ، چه در این‌صورت بانک از قبول آن امتناع خواهد ورزید. ۲. قیمت اعلام‌شده در سیاهۀ تجاری باید با مبناهای مورد توافق در قرارداد فروش انطباق داشته باشد. بنابراین قیمت کالا می‌تواند ، بسته به مبنای مقرر در قرارداد ، براساس تحویل کالا روی کشتی (FOB) ، تحویل کالا در کنار کشتی (FAS) ، تحویل کالا روی کشتی با پرداخت کرایه و بیمه (CIF) ، یا سایر مبناهای متداول در قراردادهای فروش بین‌المللی ، تعیین گردد. ۳. در بعضی مواقع به‌موجب مقررات کشور واردکننده لازم است که سیاهۀ تجاری توسط اتاق بازرگانی کشور صادر کننده ، گواهی و امضاء شود. علاوه بر آن از فروشنده تقاضا می‌شود که کنسولگری کشور واردکننده نیز صحت امضاء اتاق بازرگانی را گواهی کند. از نقطه‌نظر کاربرد سیاهۀ تجاری باید متذکر شد که در بازرگانی بین‌‌المللی علاوه بر اینکه سند مزبور الزاماً باید جهت خریدار یا بانک او ارسال گردد ، از نظر گمرک کشور وارد کننده نیز به‌هنگام ترخیص کالا از گمرک اهمیت دارد. چنانچه گمرک ، سیاهۀ تجاری را معتبر بشناسد ، حقوق و عوارض گمرکی را براساس اطلاعات مذکور در آن ، از جمله قیمت کالا ، وصول می‌نماید. در صورتی‌که قیمت مندرج در سیاهۀ متناسب با سیاهه معتبر نباشد ، گمرک کالا را در مقایسه با کالاهای مشابهی که در تاریخ متقارن و با اسناد معتبر از همان کشور وارد و ترخیص شده‌اند ، ارزیابی خواهد کرد.

◊  صورتحساب بازرگانی، سیاهه تجاری

◊  Commercial invoice

 

◊  وامگیری بانکهای تجاری

◊  Borrowing Commercial Banks

◊  بانک بازرگانی

◊  Commercial Bank

 - بانکی که وظیفهٔ عمدهٔ آن پذیرفتن سپرده و دادن وامهای کوتاه‌مدت برای مقاصد بازرگانی و انتفاعی است.

◊  شبکهٔ بانکهای بازرگانی

◊  Commercial-banking Network

◊  مکتب بانکداری بازرگانی

◊  Commercial Banking School

 - اصطلاحی است که اقصتاددانان امریکایی به کار می‌برند و معتقدند بانکها در سیاست وام دادن باید توجه مخصوص نسبت به اصول بانکداری نقدینه و اندوخته‌های بسنده داشته باشند.

◊  نظام بانکهای بازرگانی

◊  Commercial Banking System

◊  داراییهای بانکهای بازرگانی

◊  Commercial Bank's Assets

◊  ترازنامهٔ بانکهای بازرگانی

◊  Commercial Banks' Balance Sheets

◊  رقابت بانکهای بازرگانی

◊  Commercial Banks' Competition

◊  نقدینگی بانکهای بازرگانی

◊  Commercial Banks' Liquidity

◊  وامگیری بانکهای تجاری

◊  Borrowing Commercial Banks

◊  بانک بازرگانی

◊  Commercial Bank

 - بانکی که وظیفهٔ عمدهٔ آن پذیرفتن سپرده و دادن وامهای کوتاه‌مدت برای مقاصد بازرگانی و انتفاعی است.

◊  شبکهٔ بانکهای بازرگانی

◊  Commercial-banking Network

◊  مکتب بانکداری بازرگانی

◊  Commercial Banking School

 - اصطلاحی است که اقصتاددانان امریکایی به کار می‌برند و معتقدند بانکها در سیاست وام دادن باید توجه مخصوص نسبت به اصول بانکداری نقدینه و اندوخته‌های بسنده داشته باشند.

◊  نظام بانکهای بازرگانی

◊  Commercial Banking System

◊  داراییهای بانکهای بازرگانی

◊  Commercial Bank's Assets

◊  ترازنامهٔ بانکهای بازرگانی

◊  Commercial Banks' Balance Sheets

◊  رقابت بانکهای بازرگانی

◊  Commercial Banks' Competition

◊  نقدینگی بانکهای بازرگانی

◊  Commercial Banks' Liquidity

◊  حد بالای بهرهٔ بانک‌های بازرگانی

◊  Interest Ceilings of Commercial Bankds

◊  بانک تجاری

◊  Commercial bank

 - بانکی که از طریق شعب خود به جمع‌آوری سپرده اقدام و تسهیلات بانکی به عموم اعطا می‌کند. بانک تجاری عموم خدمات بانکی را ارائه می‌کند. مقایسه کنید با: Specialised Bank یا "بانک تخصصی" که فقط به بخش‌های خاص اختصاص دارد و یا با شرایط خاص وام می‌دهد.

◊  بانک تجاری

◊  Commercial bank

◊  بانک تجاری

◊  Commercial bank

 - بانکی که خدمات عمومی نظیر پس‌انداز و وامهای کوتاه‌مدت را به مشتریان ارائه می‌دهد.

◊  بانک بازرگانی، بانک تجاری، بانک تجارتی

◊  Commercial bank

◊  شبکه بانک‌های بازرگانی، شبکه بانک‌های تجاری

◊  Commercial banking network

◊  مکتب بانکداری تجاری

◊  Commercial banking school

◊  سیستم بانک‌های بازرگانی

◊  Commercial banking system

◊  نقدینگی بانک‌های تجاری

◊  Commercial banks' liquidity

◊  بانک بازرگانی.

◊  Commercial bank

 

 

◊  سود بازرگانی

◊  Commercial Benefit Tax

 - وجوهی است که براساس قانون انحصار تجارت خارجی ، به‌موجب تصویبنامه هیئت‌وزیران به واردات قطعی تعلق می‌گیرد (مادۀ ۲ ب ق.ا.گ). سود بازرگانی در واقع از انواع مالیات‌های غیرمستقیم است که بر مبنای اختیارات ناشی از قانون انحصار تجارت خارجی ، مصوب ۱۳۱۱ ، در واگذاری حق تجارت از طرف دولت به بخش خصوصی ، اخذ می‌شود. سود بازرگانی تنها به واردات قطعی تعلق می‌گیرد. دولت همه ساله میزان سود بازرگانی هر ردیف از کالاهای وارداتی (ورود قطعی) را تعیین و جزء مقررات عمومی صادرات و واردات به اطلاع عموم می‌رساند. بنابراین وضع سود بازرگانی ، افزایش یا کاهش آن بنا به قانون در اختیار هیئت‌وزیران قرار دارد این انعطاف‌پذیری سبب می‌شود که دولت بتواند آن را با توجه به ضروریات و شرایط اقتصادی کشور ، تنها از طریق یک تصویب‌نامه تغییر دهد. حال آنکه حقوق گمرکی معمولاً برای سال‌ها بدون تغییر باقی می‌ماند و هرگونه تجدید نظری در آن به تصویب مجلس نیاز دارد ---> حقوق .(گمرکی (ردیف‌های ۱ تا)

◊  سود بازرگانی*

◊  Commercial benefit tax

 - CBT

◊  سود بازرگانی

◊  Commercial benefit tax

 

◊  هزینه تعهد شده

◊  Committed cost

 - هزینه‌هایی که پرداخت آنها را شرکت در شروع کار یک پروژه ، متقبّل می‌شود.

◊  هزینه‌های به‌کار اقتاده، هزینه‌های ثابت، هزینه‌های تعهد شده

◊  Committed cost

◊  هزینه‌های ثابت تعهد شده، اقلام ثابت بهای تمام شدهٔ تعهد شده

◊  Committed fixed costs

◊  تعهد نشده

◊  Uncommitted

◊  قصاص قبل از جنایت

◊  Punishment of a crime not yet committed.

 - ِAct based on prejudgement Act resulting from prejudgement

◊  مجنی علیه

◊  Victim of an offence(committed against the person).

 - Victim offended person. Injured party

◊  محلّ وقوع جرم

◊  Where a crime was committed

◊   ناوابسته، غیر متعهد نشده، تعهد نشده، تقبل نشده.

◊  Uncommitted

 

◊  حقوق عرف؛ قانون غیرمدون؛ حقوق عرفی (حقوق کشورهای انگلوساکسون)؛ قانون اساسی

◊  Common Law

◊  حقوق مؤلف در حقوق عرفی

◊  Common Law Copyright

 - منظور قوانین عرف در کشورهای انگلوساکسون دربارهٔ حقوق مؤلف است.

◊  حقوق عرف؛ قانون غیرمدون؛ حقوق عرفی (حقوق کشورهای انگلوساکسون)؛ قانون اساسی

◊  Common Law

◊  حقوق مؤلف در حقوق عرفی

◊  Common Law Copyright

 - منظور قوانین عرف در کشورهای انگلوساکسون دربارهٔ حقوق مؤلف است.

◊  قانون عام

◊  Common law

 - یک نظام حقوقی که براساس رویه بنا شده و قضاوت براساس آدابو رسوم مورد قبول بنا نهاده شده است. این نظام حقوقی ابتدا در انگلیس پایه‌گذاری شد. مترادف است با: Unwritten Law

◊  قانون عام

◊  Common law, public act

◊  قانون غیرمدوّن ، عرف

◊  Common law

 - بخشی از نظام حقوقی کشور انگلستان که مبتنی بر سنت و عرف است.

◊  حقوق عرف، قانون غیرمدون، حقوق عرفی (حقوق کشورهای انگلوساکسون)، قانون اساسی، قانون عرف، عرف عامه، قانون عمومی

◊  Common law

◊  حقوق مؤلف در حقوق عرفی

◊  Common law copyright

◊  شرکت عرفی

◊  Common law corporation

◊  تعهدات حقوق عرفی

◊  Common law obligations

◊  تراست تجاری، تراست بازرگانی

◊  Common law trust

◊  حقوق مشترک

◊  Common law

 - کامن لو

◊  قانون عرفی

◊  Common Law

 - Customary law

◊  قانون مبتنی بر عرف و عادت

◊  Common Law

◊  کامن لا

◊  Common Law

 - (کامن‌لا ، یا حقوق عرفی ، یکی از منابع عمده در حقوق داخلی و بین‌المللی آنگلو ساکسون می باشد. این نظام حقوقی ، در انگلستان ، پس از غلبۀ "نورمان‌ها" بر این کشور ، بطور عمده در نتیجۀ فعّالیّت دادگاه‌های سلطنتی ، بوجود آمده است . خانوادۀ کامن‌لا ، علاوه بر حقوق انگلیس ، که منشاء آن بوده است ، حقوق همۀ کشورهای انگلیسی زبان را با پاره ای استثنائات ، در بر می‌گیرد. در خارج از کشورهای انگلیسی زبان ، نفود کامن‌لا ، در اغلب و شاید در همۀ کشورهائی که به انگلستان وابسته بوده اند قابل ملاحظه بوده است. هرگونه مطالعه پیرامون "کامن‌لا ، نظام حقوقی است که عمیقاً تاریخ ، منحصراً تا قرن هیجدهم ، تاریخ حقوق انگلیس بوده است.این امر ، یک عامل تعیین کننده است ، هر چند که برخی از انواع حقوق عضو خانوادۀ کامن‌لا ، مانند حقوق ایالات متحده آمریکا ، امروزه تفاوت عمیق با حقوق انگلیس دارند و برخی دیگر ، مانند حقوق هند ، یا حقوق سودان ، در زمینۀ "احوال شخصیّه " به سنّتی به جز سنّت حقوق انگلیس وفادار مانده اند؛ ولی ریشۀ کامن‌لا ، همچنان به تاریخ حقوق انگلیس ، وابسته است.

◊  قانون سرنوشت مشترک

◊  Law of common fate

 - یک اصل گشتالتی مبنی بر اینکه وجوهی از میدان درکی که به‌گونه‌ای مشابه عمل یا حرکت می‌کنند گرایش به درک‌شدن توام دارند.

◊   حقوق عرفی.

◊  Common law

 

◊  بازار مشترک عربی

◊  Arab Common Market

 - بازار مشترکی است که در آغاز در سال ۱۹۶۴ شورای وحدت اقتصادی عربی پیشنهاد کرد و اعضای کنونی آن شامل مصر، عراق، اردن، سودان و سوریه هستند. ن.ک: Arab monetary fund

◊  اسناد قرضه و اوراق سهام عادی و ترجیحی

◊  Bonds, Common and Preferred Stocks

◊  جامعه و بازار مشترک کارائیب

◊  Caribbean Community and Common Market

 - اتحادیه‌ای است برای همکاری اقتصادی و بازرگانی میان کشورهای امریکای لاتین که در سال ۱۹۷۳ از ۱۲ عضو تشکیل شده و مرکز آن در شهر جورج تاون پایتخت کشور گویان است. نشانهٔ اختصاری این عنوان CAICOM است.

◊  بازار مشترک آمریکای مرکزی

◊  Central American Common Market

 - سازمانی است متشکل از چهار کشور کاستاریکا، السالوادور، گواتمالا و نیکاراگوئه که در سال ۱۹۶۰ به سرپرستی سازمان دولتهای آمریکای مرکزی تأسیس شد و هدف آن ایجاد بازار مشترک و اتحادیهٔ گمرکی و مرکز آن در گواتمالا است.

◊  سیاست مشترک کشاورزی

◊  Common Agricultural Policy

 - نظام مشترک حمایت از قیمت کشاورزی و بخشهایی که جامعهٔ اقتصادی اروپا پذیرفته است.

◊  مبدل ساده؛ میانگین ساده

◊  Common Average

◊  پیمانکار حمل و نقل مسافر و بار؛ مؤسسهٔ حمل و نقل عمومی؛ عامل حمل و نقل؛ متصدی حمل و نقل

◊  Common Carrier

 - مؤسسه یا شرکتی است که به حمل و نقل کالاها و اشخاص در مقابل حق‌الزحمه اشتغال دارد و این خدمت را به نرخ واحد برای همه اجرا می‌کند.

◊  هزینهٔ مشترک

◊  Common Cost

 - مانند هزینهٔ تصفیهٔ وش برای به دست آوردن پنبه و تخم پنبه. م. Joint cost

◊  تعرفهٔ گمرکی مشترک

◊  Common Customs Tariff

 - منظور تعرفهٔ گمرکی مشترک خارجی جامعهٔ اقتصادی اروپا می‌باشد.

◊  اشتغال معمولی، عادی، متعارفی؛ اشتغال متداول

◊  Common Employment

 - عقیده‌ای که بر طبق آن کارفرما مسئول صدمه و خسارتی نیست که بر اثر غفلت کارمند یا کارگر نسبت به کارمند یا کارگر دیگر وارد شود.

◊  تعرفهٔ مشترک خارجی

◊  Common External Tariff

 - تعرفه‌ای است که اعضای اتحادیهٔ گمرکی، بازار مشترک، جامعهٔ اقتصادی اروپا در یک نرخ مورد قبول یا مشابه بر واردات از کشورهای غیرعضو اعمال می‌کنند.

◊  حقوق عرف؛ قانون غیرمدون؛ حقوق عرفی (حقوق کشورهای انگلوساکسون)؛ قانون اساسی

◊  Common Law

◊  حقوق مؤلف در حقوق عرفی

◊  Common Law Copyright

 - منظور قوانین عرف در کشورهای انگلوساکسون دربارهٔ حقوق مؤلف است.

◊  بازار مشترک؛ جامعهٔ اقتصادی اروپا

◊  Common Market

 - بازار مشترک اروپایی است که نخست بار میان شش کشور صنعتی اروپای غربی (فرانسه، آلمان، ایتالیا، هلند، بلژیک و لوگزامبورگ) تشکیل شد و کشورهای انگلستان، نروژ، دانمارک، ایرلند، اسپانیا، پرتقال و یونان بدان پیوستند. این اتحادیه به موجب قرارداد رم (مورخ بیست و پنجم مارس ۱۹۵۷ میلادی) برپا شده و از اول ژانویهٔ ۱۹۵۹ میلادی به مرحلهٔ اجرا درآمده است.

◊  مقیاس مشترک ارزش؛ اندازهٔ مشترک ارزش

◊  Common Measure of Value

◊  مالکیت عمومی

◊  Common Ownership

◊  مخزن مشترک

◊  Common Pool

 - هرگاه چند منبع طبیعی در زیرزمین به یکدیگر متصل باشند مخزن مشترک ایجاد می‌شود. این پدیده به ویژه در مورد چاههای نفت حائز اهمیت است.

◊  عرف؛ رویهٔ عرف

◊  Common Practice

 - آنچه در میان مردم مرسوم است.

◊  قیمت گذاری معمولی؛ قیمت گذاری متعارف

◊  Common Pricing

 - الف) تعیین و تثبیت قیمتهای یکسان برپایهٔ قرارداد میان مؤسسه‌های تولیدی رقیب که از راههای عمده فروشی و خرده فروشی به فروش مبادرت می‌ورزند. ب) انعقاد قرارداد میان چند مؤسسه برای طرحهای منحصر به فرد مانند پل یا کارخانهٔ برق. مضامین اقتصادی در دو حالت ممکن است متفاوت باشند.

◊  سهم معمولی؛ سهم عادی؛ سهم عادی بازرگانی؛ سهم معمولی شرکت سهام عادی

◊  Common Stock

 - یک سند مالی (موافقتنامهٔ مالی) است که مالکیت و حق رأی به دارنده سند در شرکت می‌دهد. صاحبان سهام عادی در ماندهٔ خالص عواید شرکت و دیگر داراییها پس از آنکه سایر دیون و آوردهٔ شرکاء بازدهٔ خود را وصول کردند، ذیحق می‌باشند. م. Ordinary shares; Ordinary stock

◊  دارندهٔ سهام عادی؛ صاحب سهام عادی

◊  Common Stock Holder

◊  نسبت سهم عادی

◊  Common Stock Ratio

 - ارزش معین سهم عادی بعلاوهٔ ذخیره‌های اضافی و مازاد تقسیم بر کل ارزش اسند قرضه، سهم ممتاز، سهم عادی، ذخایر اضافی و مازاد است.

◊  صندوق مشترک وجوه سپرده؛ صندوق مشترک وجوه امانی

◊  Common Trust

 - اتحاد دو یا چند صندوق امانی را گویند که به منظور صرفه‌جویی و کارآیی در ادارهٔ آن ایجاد شده باشد.

◊  جامعهٔ مشترک المنافع

◊  Common Wealth

 - سازمانی است متشکل از چهل و یک کشور که در گذشته جزء امپراتوری انگلیس بودند. هدف این سازمان گسترش بازرگانی و روابط دوستانه میان اعضا و مرکز آن در لندن است و اکنون ملکهٔ انگلستان ریاست این سازمان را به عهده دارد.

◊  شرکت کشورهای مشترک المنافع

◊  Commonwealth Development Corporation

 - این شرکت در اصل به نام شرکت توسعهٔ مستعمراتی در سال ۱۹۴۸ برای کمک به توسعهٔ اقتصادی سرزمینهای وابسته به انگلستان تأسیس شد و در سال ۱۹۶۳ تغییر نام یافت، اما هنوز به عنوان یک سازمان بازرگانی کار می‌کند و وجوه خود را در تأمین مالی طرحهای توسعه و افزایش ثروت سرمایه‌گذاری می‌کند و همزمان بازدهٔ معقولی به پولهای مورد سرمایه‌گذاری عاید می‌سازد.

◊  شرکت مالی توسعهٔ کشورهای مشترک المنافع

◊  Commonwealth Development Finance Co.

 - این شرکت همانند شرکت مالی صنعتی وبازرگانی، شرکتی نیمه عمومی است که با تشویق دولت انگلیس ایجاد شده، اما وجوه لازم را از سرمایه‌گذاران نهادی با انتشار اوراق سهام و قرضهٔ دولتی به دست می‌آورد.

◊  صندوق همکاری مشترک المنافع

◊  Commonwealth Fund for Cooperation

 - سازمانی است که در سال ۱۹۷۱ به منظور تدارک کمک فنی عمومی برای کشورهای روبه توسعهٔ مشترک المنافع تأسیس شده است. ن.ک: Commonwealth development corporation

◊  جمعیت تعاونی مصرف‌کنندگان

◊  Cooperative Commonwealth

 - جمعیتی است که زندگی اقتصادی آن را تماماً مؤسسهٔ تعاونی مصرف‌کنندگان اداره می‌کنند.

◊  اسناد قرضه و اوراق سهام عادی و ترجیحی

◊  Bonds, Common and Preferred Stocks

◊  جامعه و بازار مشترک کارائیب

◊  Caribbean Community and Common Market

 - اتحادیه‌ای است برای همکاری اقتصادی و بازرگانی میان کشورهای امریکای لاتین که در سال ۱۹۷۳ از ۱۲ عضو تشکیل شده و مرکز آن در شهر جورج تاون پایتخت کشور گویان است. نشانهٔ اختصاری این عنوان CAICOM است.

◊  بازار مشترک آمریکای مرکزی

◊  Central American Common Market

 - سازمانی است متشکل از چهار کشور کاستاریکا، السالوادور، گواتمالا و نیکاراگوئه که در سال ۱۹۶۰ به سرپرستی سازمان دولتهای آمریکای مرکزی تأسیس شد و هدف آن ایجاد بازار مشترک و اتحادیهٔ گمرکی و مرکز آن در گواتمالا است.

◊  سیاست مشترک کشاورزی

◊  Common Agricultural Policy

 - نظام مشترک حمایت از قیمت کشاورزی و بخشهایی که جامعهٔ اقتصادی اروپا پذیرفته است.

◊  مبدل ساده؛ میانگین ساده

◊  Common Average

◊  پیمانکار حمل و نقل مسافر و بار؛ مؤسسهٔ حمل و نقل عمومی؛ عامل حمل و نقل؛ متصدی حمل و نقل

◊  Common Carrier

 - مؤسسه یا شرکتی است که به حمل و نقل کالاها و اشخاص در مقابل حق‌الزحمه اشتغال دارد و این خدمت را به نرخ واحد برای همه اجرا می‌کند.

◊  هزینهٔ مشترک

◊  Common Cost

 - مانند هزینهٔ تصفیهٔ وش برای به دست آوردن پنبه و تخم پنبه. م. Joint cost

◊  تعرفهٔ گمرکی مشترک

◊  Common Customs Tariff

 - منظور تعرفهٔ گمرکی مشترک خارجی جامعهٔ اقتصادی اروپا می‌باشد.

◊  اشتغال معمولی، عادی، متعارفی؛ اشتغال متداول

◊  Common Employment

 - عقیده‌ای که بر طبق آن کارفرما مسئول صدمه و خسارتی نیست که بر اثر غفلت کارمند یا کارگر نسبت به کارمند یا کارگر دیگر وارد شود.

◊  تعرفهٔ مشترک خارجی

◊  Common External Tariff

 - تعرفه‌ای است که اعضای اتحادیهٔ گمرکی، بازار مشترک، جامعهٔ اقتصادی اروپا در یک نرخ مورد قبول یا مشابه بر واردات از کشورهای غیرعضو اعمال می‌کنند.

◊  حقوق عرف؛ قانون غیرمدون؛ حقوق عرفی (حقوق کشورهای انگلوساکسون)؛ قانون اساسی

◊  Common Law

◊  حقوق مؤلف در حقوق عرفی

◊  Common Law Copyright

 - منظور قوانین عرف در کشورهای انگلوساکسون دربارهٔ حقوق مؤلف است.

◊  بازار مشترک؛ جامعهٔ اقتصادی اروپا

◊  Common Market

 - بازار مشترک اروپایی است که نخست بار میان شش کشور صنعتی اروپای غربی (فرانسه، آلمان، ایتالیا، هلند، بلژیک و لوگزامبورگ) تشکیل شد و کشورهای انگلستان، نروژ، دانمارک، ایرلند، اسپانیا، پرتقال و یونان بدان پیوستند. این اتحادیه به موجب قرارداد رم (مورخ بیست و پنجم مارس ۱۹۵۷ میلادی) برپا شده و از اول ژانویهٔ ۱۹۵۹ میلادی به مرحلهٔ اجرا درآمده است.

◊  مقیاس مشترک ارزش؛ اندازهٔ مشترک ارزش

◊  Common Measure of Value

◊  مالکیت عمومی

◊  Common Ownership

◊  مخزن مشترک

◊  Common Pool

 - هرگاه چند منبع طبیعی در زیرزمین به یکدیگر متصل باشند مخزن مشترک ایجاد می‌شود. این پدیده به ویژه در مورد چاههای نفت حائز اهمیت است.

◊  عرف؛ رویهٔ عرف

◊  Common Practice

 - آنچه در میان مردم مرسوم است.

◊  قیمت گذاری معمولی؛ قیمت گذاری متعارف

◊  Common Pricing

 - الف) تعیین و تثبیت قیمتهای یکسان برپایهٔ قرارداد میان مؤسسه‌های تولیدی رقیب که از راههای عمده فروشی و خرده فروشی به فروش مبادرت می‌ورزند. ب) انعقاد قرارداد میان چند مؤسسه برای طرحهای منحصر به فرد مانند پل یا کارخانهٔ برق. مضامین اقتصادی در دو حالت ممکن است متفاوت باشند.

◊  سهم معمولی؛ سهم عادی؛ سهم عادی بازرگانی؛ سهم معمولی شرکت سهام عادی

◊  Common Stock

 - یک سند مالی (موافقتنامهٔ مالی) است که مالکیت و حق رأی به دارنده سند در شرکت می‌دهد. صاحبان سهام عادی در ماندهٔ خالص عواید شرکت و دیگر داراییها پس از آنکه سایر دیون و آوردهٔ شرکاء بازدهٔ خود را وصول کردند، ذیحق می‌باشند. م. Ordinary shares; Ordinary stock

◊  دارندهٔ سهام عادی؛ صاحب سهام عادی

◊  Common Stock Holder

◊  نسبت سهم عادی

◊  Common Stock Ratio

 - ارزش معین سهم عادی بعلاوهٔ ذخیره‌های اضافی و مازاد تقسیم بر کل ارزش اسند قرضه، سهم ممتاز، سهم عادی، ذخایر اضافی و مازاد است.

◊  صندوق مشترک وجوه سپرده؛ صندوق مشترک وجوه امانی

◊  Common Trust

 - اتحاد دو یا چند صندوق امانی را گویند که به منظور صرفه‌جویی و کارآیی در ادارهٔ آن ایجاد شده باشد.

 

◊  اسناد قرضه و اوراق سهام عادی و ترجیحی

◊  Bonds, Common and Preferred Stocks

◊  سهم معمولی؛ سهم عادی؛ سهم عادی بازرگانی؛ سهم معمولی شرکت سهام عادی

◊  Common Stock

 - یک سند مالی (موافقتنامهٔ مالی) است که مالکیت و حق رأی به دارنده سند در شرکت می‌دهد. صاحبان سهام عادی در ماندهٔ خالص عواید شرکت و دیگر داراییها پس از آنکه سایر دیون و آوردهٔ شرکاء بازدهٔ خود را وصول کردند، ذیحق می‌باشند. م. Ordinary shares; Ordinary stock

◊  دارندهٔ سهام عادی؛ صاحب سهام عادی

◊  Common Stock Holder

◊  نسبت سهم عادی

◊  Common Stock Ratio

 - ارزش معین سهم عادی بعلاوهٔ ذخیره‌های اضافی و مازاد تقسیم بر کل ارزش اسند قرضه، سهم ممتاز، سهم عادی، ذخایر اضافی و مازاد است.

◊  اسناد قرضه و اوراق سهام عادی و ترجیحی

◊  Bonds, Common and Preferred Stocks

◊  سهم معمولی؛ سهم عادی؛ سهم عادی بازرگانی؛ سهم معمولی شرکت سهام عادی

◊  Common Stock

 - یک سند مالی (موافقتنامهٔ مالی) است که مالکیت و حق رأی به دارنده سند در شرکت می‌دهد. صاحبان سهام عادی در ماندهٔ خالص عواید شرکت و دیگر داراییها پس از آنکه سایر دیون و آوردهٔ شرکاء بازدهٔ خود را وصول کردند، ذیحق می‌باشند. م. Ordinary shares; Ordinary stock

◊  دارندهٔ سهام عادی؛ صاحب سهام عادی

◊  Common Stock Holder

◊  نسبت سهم عادی

◊  Common Stock Ratio

 - ارزش معین سهم عادی بعلاوهٔ ذخیره‌های اضافی و مازاد تقسیم بر کل ارزش اسند قرضه، سهم ممتاز، سهم عادی، ذخایر اضافی و مازاد است.

◊  سهم عادی

◊  Common stock

◊  سهام عادی در یک شرکت

◊  Common stock

 - سهامی که نمایانگر مالکیّت در یک شرکت است.

◊  سهم معمولی، سهم عادی، سهم عادی بازرگانی، سهم معمولی شرکت سهام عادی، سهم عادی تجاری، سهم تجاری عادی، انبار عمومی

◊  Common stock

◊  حساب سهام عادی

◊  Common stock account

◊  معادل سهام عادی

◊  Common stock equivalent

◊  دارندهٔ سهام عادی، صاحب سهام عادی

◊  Common stock holder

◊  نسبت سهام عادی

◊  Common stock ratio

◊  اوراق سهام عادی و ممتاز، سهام عادی و ممتاز

◊  Common and preferred stocks

◊  بهره سهام عادی، سود سهام عادی، منفعت سهام عادی، بهره اوراق بهاءدار

◊  Yield on common stock

◊   سهام معمولی شرکت، سهام عادی.

◊  Common stock

 

 

 

◊  سیاست مشترک کشاورزی

◊  Common Agricultural Policy

 - نظام مشترک حمایت از قیمت کشاورزی و بخشهایی که جامعهٔ اقتصادی اروپا پذیرفته است.

◊  سیاست مشترک کشاورزی

◊  Common Agricultural Policy

 - نظام مشترک حمایت از قیمت کشاورزی و بخشهایی که جامعهٔ اقتصادی اروپا پذیرفته است.

◊  سیاست مشترک کشاورزی

◊  C.A.P. common agricultural policy.

◊  سیاست مشترک کشاورزی

◊  Common agricultural policy

 

◊  تاوان دادن؛ جبران کردن

◊  Compensate

◊  منحنی تقاضای جبران شده

◊  Compensated Demand Curve

 - منحنی تقاضایی که آثار درآمدی یک تغییر در قیمت بر مبنای خالص محاسبه شده‌اند، به گونه‌ای که در طول منحنی تقاضا، درآمد واقعی ثابت می‌ماند. در این صورت منحنی تقاضا تنها اثر جایگزینی را به نمایش می‌گذارد.

◊  دلار متوازن؛ دلار ثابت

◊  Compensated Dollar

 - پیشنهاد بعضی از اقتصاددانان امریکایی برای ایجاد دلار متوازن، بدین سان که محتویات طلای پول پایهٔ دلار را متناسب با کاهش و افزایشسطح عمومی قیمتها دایماً تغییر دهند.

◊  برنامه دلار متوازن

◊  Compensated Dollar Plan

 - پیشنهاد ایروینگ فیشر (Irving Fisher) دایر به تغییر طلای دلار برحسب عدد شاخص قیمتها. در این صورت ذخایر طلای کشور بر طبق آن ارزیابی و نشر می‌یابد و صدور گواهینامه‌هایطلا به طرزی مناسب تطبیق می‌شود.

◊  تغییر قیمت جبران شده؛ تغییر جبرانی قیمت

◊  Compensated Price Change

 - ن.ک: Substitution effects

◊  تاوان دادن؛ جبران کردن

◊  Compensate

◊  منحنی تقاضای جبران شده

◊  Compensated Demand Curve

 - منحنی تقاضایی که آثار درآمدی یک تغییر در قیمت بر مبنای خالص محاسبه شده‌اند، به گونه‌ای که در طول منحنی تقاضا، درآمد واقعی ثابت می‌ماند. در این صورت منحنی تقاضا تنها اثر جایگزینی را به نمایش می‌گذارد.

◊  دلار متوازن؛ دلار ثابت

◊  Compensated Dollar

 - پیشنهاد بعضی از اقتصاددانان امریکایی برای ایجاد دلار متوازن، بدین سان که محتویات طلای پول پایهٔ دلار را متناسب با کاهش و افزایشسطح عمومی قیمتها دایماً تغییر دهند.

◊  برنامه دلار متوازن

◊  Compensated Dollar Plan

 - پیشنهاد ایروینگ فیشر (Irving Fisher) دایر به تغییر طلای دلار برحسب عدد شاخص قیمتها. در این صورت ذخایر طلای کشور بر طبق آن ارزیابی و نشر می‌یابد و صدور گواهینامه‌هایطلا به طرزی مناسب تطبیق می‌شود.

◊  تغییر قیمت جبران شده؛ تغییر جبرانی قیمت

◊  Compensated Price Change

 - ن.ک: Substitution effects

◊  برحسب فصل

◊  (Seasonally Compensated Figures)

 - از لحاظ آماری نوسانات اساسی ماه به ماه یا سه ماه به سه ماه در داده‌های اولیهٔ یک مجموعه اقتصادی موردنظر قرار می‌گیرد.

◊  تاوان دادن ، جبران کردن

◊  Compensate (to)

 - ۱. تاوان خسارت وارده بر چیز یا کسی را دادن. ۲. جبران زحمات کسی را کردن.

◊  تاوان دادن

◊  Compensate (to)

◊  جبران نشده

◊  Uncompensated

◊  جبران کردن، تاوان دادن

◊  Compensate ,to

◊  ذخیرهٔ بازخرید مرخصی کارکنان

◊  Compensated absences

◊  منحنی‌های تقاضای جبران شده

◊  Compensated demand curve

◊  دلار متوازن، دلار ثابت

◊  Compensated dollar

◊  برنامهٔ دلار متوازن

◊  Compensated dollar plan

◊  تغییر قیمت جبران شده، تغییر قیمت جبرانی

◊  Compensated price change

◊  ارش پرداخت کردن

◊  Compensate

◊  ارش پرداخت کردن

◊  Compensate

◊  جبران خسارت کردن

◊  Compensate a loss

 - Indemnify a loss

◊  جبران کردن

◊  Compensate

 - Indemnify. Redress. Make good

◊  جبران‌ناپذیر

◊  That which can not be compensated

◊  خسارت دیدن

◊  Compensate losses

◊   تاوان دادن، پاداش دادن، عوض دادن، جبران کردن.

◊  Compensate

 

◊  منحنی تقاضای جبران شده

◊  Compensated Demand Curve

 - منحنی تقاضایی که آثار درآمدی یک تغییر در قیمت بر مبنای خالص محاسبه شده‌اند، به گونه‌ای که در طول منحنی تقاضا، درآمد واقعی ثابت می‌ماند. در این صورت منحنی تقاضا تنها اثر جایگزینی را به نمایش می‌گذارد.

◊  منحنی تقاضای جبران شده

◊  Compensated Demand Curve

 - منحنی تقاضایی که آثار درآمدی یک تغییر در قیمت بر مبنای خالص محاسبه شده‌اند، به گونه‌ای که در طول منحنی تقاضا، درآمد واقعی ثابت می‌ماند. در این صورت منحنی تقاضا تنها اثر جایگزینی را به نمایش می‌گذارد.

◊  منحنی‌های تقاضای جبران شده

◊  Compensated demand curve

 

◊  بهرهٔ مرکب؛ ربح مرکب؛ تنزیل بر تنزیل

◊  Compound Interest

 - سودی است که از اصل وام و تمام سودهای متراکم این وام تا یک تاریخ معین جمعاً معین می‌شود. هر گاه بخواهیم بدانیم مبلغ یک ریال با اندازهٔ بهره i درصد در مدت n سال چقدر اصل و فرع خواهدداشت لازم است از فرمول استفاده کنیم.

◊  روش استهلاک ربح مرکب

◊  Compound-interest Method of Depreciation

 - بهای اولیهٔ یک دارایی سرمایه‌ای را می‌گیریم و ارزش بازیافتی مورد انتظار را از آن کسر میکنیم و تفاوت را در اقساط مساوی در واحد زمان طی دورهٔ تقویمی دارایی بسط می‌دهیم، سپس هزینهٔ استهلاک را برای هر دوره به وسیلهٔ مبلغ بهره‌ای که آن‌گونه هزینه از دورهٔ زمانی هزینه تا زمان به دور انداختن عاید می‌سازد کم می‌کنیم.

◊  بهرهٔ مرکب؛ ربح مرکب؛ تنزیل بر تنزیل

◊  Compound Interest

 - سودی است که از اصل وام و تمام سودهای متراکم این وام تا یک تاریخ معین جمعاً معین می‌شود. هر گاه بخواهیم بدانیم مبلغ یک ریال با اندازهٔ بهره i درصد در مدت n سال چقدر اصل و فرع خواهدداشت لازم است از فرمول استفاده کنیم.

◊  روش استهلاک ربح مرکب

◊  Compound-interest Method of Depreciation

 - بهای اولیهٔ یک دارایی سرمایه‌ای را می‌گیریم و ارزش بازیافتی مورد انتظار را از آن کسر میکنیم و تفاوت را در اقساط مساوی در واحد زمان طی دورهٔ تقویمی دارایی بسط می‌دهیم، سپس هزینهٔ استهلاک را برای هر دوره به وسیلهٔ مبلغ بهره‌ای که آن‌گونه هزینه از دورهٔ زمانی هزینه تا زمان به دور انداختن عاید می‌سازد کم می‌کنیم.

◊  بهرهٔ مرکب؛ ربح مرکب

◊  Interest, Compound

◊  بهره مرکب ، ‌ ربح مرکب

◊  Compound interest

 - بهره‌ای که هم به اصل پول و هم به بهرهٔ آن تعلق می‌گیرد . در مقابل بهره ساده (Simple Interest) که بهره صرفاً به اصل تعلق می‌گیرد. مثلاً ۱۰۰ ریال با نرخ ده درصد درسال ا ول ۱۰۰× ۱۰% یا ۱۰ ریال و در سال دوم ۱۱ = (۱۰+۱۰۰) × ۱۰% یعنی ۱۱ ریال بهره خواهد داد و الی آخر.

◊  بهرهٔ مرکب

◊  Compound interest

◊  ربح مرکبّ ، بهره مرکبّ

◊  Compound interest

 - سودی است که از اصل وام و تمام سودهای متراکم وام تا تاریخی معیّن ، محاسبه می‌شود.

◊  بهرهٔ مرکب ، ربح مرکب

◊  Compounded interest

◊  ربح مرکب ، بهرهٔ مرکب

◊  Compound interest

◊  ربح مرکب، بهره مرکب، سود مرکب

◊  Compound interest

◊  روش بهره مرکب، روش ربح مرکب

◊  Compound interest method

◊  روش استهلاک ربح مرکب

◊  Compound interest method of depreciation

◊  عامل بهره ارزش مرکب

◊  Compound value interest

◊   ربح مرکب.

◊  Compound interest

◊  ترکیب کردن؛ آمیختن؛ سازش کردن؛ بندوبست کردن؛ قرار و مدار گذاشتن

◊  Compound

◊  مرایحهٔ مرکب

◊  Compound Amount

◊  حکمیت مرکب؛ سوداگری ارزی مرکب

◊  Compound Arbitrage

 - دادوستد اسعار در مراکز مختلف پولی و مالی است. همچنین عملیات همزمان روی ارزها در بازارهای گوناگون پولی و مالی برای استفاده از تفاوت نرخها و تغییرات اینها.

◊  جدول مرکب هزینه‌های اتفاقی

◊  Compound Contingency Table

◊  عوارض مرکب

◊  Compound Duty

 - تعرفه‌ای است متشکل از حق گمرکی مشخص که به آن یک حق گمرکی براساس قیمت نیز اضافه می‌شود.

◊  تعرفهٔ مرکب؛ ثبت ترکیبی اقلام

◊  Compound Entry

 - (در حسابداری) ن.ک: Combined entry; Compound tariff

◊  بهرهٔ مرکب؛ ربح مرکب؛ تنزیل بر تنزیل

◊  Compound Interest

 - سودی است که از اصل وام و تمام سودهای متراکم این وام تا یک تاریخ معین جمعاً معین می‌شود. هر گاه بخواهیم بدانیم مبلغ یک ریال با اندازهٔ بهره i درصد در مدت n سال چقدر اصل و فرع خواهدداشت لازم است از فرمول استفاده کنیم.

◊  روش استهلاک ربح مرکب

◊  Compound-interest Method of Depreciation

 - بهای اولیهٔ یک دارایی سرمایه‌ای را می‌گیریم و ارزش بازیافتی مورد انتظار را از آن کسر میکنیم و تفاوت را در اقساط مساوی در واحد زمان طی دورهٔ تقویمی دارایی بسط می‌دهیم، سپس هزینهٔ استهلاک را برای هر دوره به وسیلهٔ مبلغ بهره‌ای که آن‌گونه هزینه از دورهٔ زمانی هزینه تا زمان به دور انداختن عاید می‌سازد کم می‌کنیم.

◊  ثبت ترکیبی روزانه

◊  Compound Journal Eatry

 - ثبت چند معامله دردفتر روزنامه به صورت مرکب.

◊  احتمال مرکب

◊  Compound Probability

 - اصطلاح آمار است.

تکرارپذیری (Consistency)

 

دومین مرحله براى طراحى یک برنامهٔ دقیق را ارزیابى روش‌هاى قابل دسترس جارى است. علاوه بر استفاده از تجربیات خود و ارزیابى قیمت‌ها، کتاب‌هاى مربوطه را مطالعه کنید و با متخصصین ترویج کشاورزى نیز مشورت کنید. ارزیابى تمامى عملیات کنترل علف‌هاى هرز نه تنها شامل استفاده از علف‌کش‌ها است بلکه باید جنبه‌هاى مفیدى چون عملیات شخم، قطع کردن فاصله‌هاى ردیف، تاریخ کاشت و دیگر عملیات مدیریت کشت را نیز جزو برنامه‌ قرار داد.
     میزان تأثیر
میزان تأثیر کنترل هر روش را بر روى هر گونهٔ موجود علف‌هاى هرز مزرعه تعیین مى‌کند.
     تکرارپذیرى (Consistency)
نتایج یک روش تا چه حد قابل تکرار است؟ آیا روش مورد استفاده هر بار نتیجهٔ خوبى مى‌دهد یا گاهى اوقات نتیجهٔ مطلوب دارد؟
     تنظیم زمانى هر عمل
بایستى عملیات کنترل علف‌هاى هرز هماهنگ با دیگر عملیات مدیریت زراعى باشد.
     انعطاف‌پذیرى
انعطاف‌پذیرى هر عمل با تغییر زمان اصلى انجام آن چگونه است؟ روش‌هائى که باید در زمان کوتاه انجام شوند (با متد تیمارها یا عملیاتى که محدود به روزهاى محدودى در طى مراحل اولیهٔ تکامل گیاه زراعى هستند) به اندازهٔ روش‌هائى که مى‌توانند در طى زمانى طولانى و یا همگام با یکى از عملیات اساسى مدیریت کشت (مثل تیمارهاى هم‌زمان با کاشت) انجام شوند، به زمان وابسته نیستند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

◊  تعرفهٔ مرکب

◊  Compound Tariff

◊  اقدام ترکیبی

◊  Compounding

 - محاسبهٔ تأثیر اندازهٔ ثابت رشد در زمان آینده.

◊  سازش با طلبکاران

◊  Compounding with Creditors

 - ن.ک: Composition with creditors; Deed of arrangement

◊  ترکیب کردن؛ آمیختن؛ سازش کردن؛ بندوبست کردن؛ قرار و مدار گذاشتن

◊  Compound

◊  مرایحهٔ مرکب

◊  Compound Amount

◊  حکمیت مرکب؛ سوداگری ارزی مرکب

◊  Compound Arbitrage

 - دادوستد اسعار در مراکز مختلف پولی و مالی است. همچنین عملیات همزمان روی ارزها در بازارهای گوناگون پولی و مالی برای استفاده از تفاوت نرخها و تغییرات اینها.

◊  جدول مرکب هزینه‌های اتفاقی

◊  Compound Contingency Table

◊  عوارض مرکب

◊  Compound Duty

 - تعرفه‌ای است متشکل از حق گمرکی مشخص که به آن یک حق گمرکی براساس قیمت نیز اضافه می‌شود.

◊  تعرفهٔ مرکب؛ ثبت ترکیبی اقلام

◊  Compound Entry

 - (در حسابداری) ن.ک: Combined entry; Compound tariff

◊  بهرهٔ مرکب؛ ربح مرکب؛ تنزیل بر تنزیل

◊  Compound Interest

 - سودی است که از اصل وام و تمام سودهای متراکم این وام تا یک تاریخ معین جمعاً معین می‌شود. هر گاه بخواهیم بدانیم مبلغ یک ریال با اندازهٔ بهره i درصد در مدت n سال چقدر اصل و فرع خواهدداشت لازم است از فرمول استفاده کنیم.

◊  روش استهلاک ربح مرکب

◊  Compound-interest Method of Depreciation

 - بهای اولیهٔ یک دارایی سرمایه‌ای را می‌گیریم و ارزش بازیافتی مورد انتظار را از آن کسر میکنیم و تفاوت را در اقساط مساوی در واحد زمان طی دورهٔ تقویمی دارایی بسط می‌دهیم، سپس هزینهٔ استهلاک را برای هر دوره به وسیلهٔ مبلغ بهره‌ای که آن‌گونه هزینه از دورهٔ زمانی هزینه تا زمان به دور انداختن عاید می‌سازد کم می‌کنیم.

◊  ثبت ترکیبی روزانه

◊  Compound Journal Eatry

 - ثبت چند معامله دردفتر روزنامه به صورت مرکب.

◊  احتمال مرکب

◊  Compound Probability

 - اصطلاح آمار است.

◊  تعرفهٔ مرکب

◊  Compound Tariff

◊  اقدام ترکیبی

◊  Compounding

 - محاسبهٔ تأثیر اندازهٔ ثابت رشد در زمان آینده.

◊  سازش با طلبکاران

◊  Compounding with Creditors

 - ن.ک: Composition with creditors; Deed of arrangement

◊  بهرهٔ مرکب؛ ربح مرکب

◊  Interest, Compound

◊  احتمال یک واقعهٔ مرکب

◊  Probability of a Compound Event

◊  بورس بازیِ چند جانبه ، تبادل ارزمرکب

◊  Compound arbitage

 - دادوستد اسعار که متضمن بیش از یک مرکز پولی و مالی است.

◊  سازش با بستانکاران

◊  Compounding with creditors

 - رجوع کنید به توضیحات ذیل: Deed of Arrangement.

◊  بهره مرکب ، ‌ ربح مرکب

◊  Compound interest

 - بهره‌ای که هم به اصل پول و هم به بهرهٔ آن تعلق می‌گیرد . در مقابل بهره ساده (Simple Interest) که بهره صرفاً به اصل تعلق می‌گیرد. مثلاً ۱۰۰ ریال با نرخ ده درصد درسال ا ول ۱۰۰× ۱۰% یا ۱۰ ریال و در سال دوم ۱۱ = (۱۰+۱۰۰) × ۱۰% یعنی ۱۱ ریال بهره خواهد داد و الی آخر.

◊  بورس بازی چند جانبه

◊  Compound arbitrage

◊  بهرهٔ مرکب

◊  Compound interest

◊  سازش با بستانکاران

◊  Compounding with creditors

◊  جمله مرکّب

◊  Compound statement

 - دستورالعملی شامل دو یا چند دستورالعمل که به‌طور مجزاء می‌توانند استفاده شوند.

◊  احتمال خطر مرکب

◊  Compound risk

 - CR

◊  احتمال خطر مرکب

◊  Compound risk

◊  خرید و فروش چند باره

◊  Compound arbitrage

 - خرید کالایی از یک بازار و فروش فوری و همزمان آن در بازاری دیگر به منظور کسب سود.

◊  تنزیل مرکب ، بهره مرکب

◊  Compound discount

 - تنزیلی که با روش کاهش مرکبّ انجام می‌شود.

◊  ربح مرکبّ ، بهره مرکبّ

◊  Compound interest

 - سودی است که از اصل وام و تمام سودهای متراکم وام تا تاریخی معیّن ، محاسبه می‌شود.

◊  ترکیبات زنجیره باز

◊  Aliphatic compounds.

 - مواد آلی با فرمول شیمیائی باز یا خطی.

◊  ترکیبات معطره

◊  Aromatic compounds.

◊  مواد تمیزکننده

◊  Cleanings. compound.

◊  مرکب ، پیچیده

◊  Compound.

 - متشکل از اجزاء مختلف.

◊  ترکیب موسینی

◊  Mucin compound.

 - هر یک از موکوپروتئین‌ها که در ترشحات و یا بافت‌های مختلف انسان و حیوان یافت می‌شود؛ مثل ، بزاق ، لایه داخلی معده و پوست.

◊  ترکیب آلی

◊  Organic compound.

◊  ترکیبات آمونیم چهارظرفیتی

◊  Quaternary ammonium compound. QAC.

 - ترکیبات شیمیائی آلی بسیار پیچیده‌ای هستند که به طور عمده به‌عنوان مواد باکتری‌کُش در بهداشتی کردن ، نظافت و سترون‌سازی در صنایع غذائی و غیره به کار می‌روند. گاهی (quats) نامیده می‌شود.

◊  مادهٔ درزگیر

◊  Sealing compound

 - مادهٔ پُرکننده منافذ و درزها برای نفوذناپذیر کردن سطوح.

◊  ترکیبات فرّار

◊  Volatile compounds

 - هر یک از انواع مواد شیمیائی فرّار که در شرائط خاص تبخیر می‌شوند. در تعئین میزان رطوبت یا مادهٔ خشک غذاها یا خوراک‌ها ، چنانچه در ترکیب آنها مواد فرّار موجود باشد ، ضمن حرارت دادن مواد فرّار تبخیر شده و لذا میزان مادهٔ خشک حقیقی چنان غذاهائی مشخص نمی‌شود. در این گونه موارد ، باید از روش‌های دیگری برای تعئین مادهٔ خشک نمونه غذائی استفاده کرد.

◊  سیپروترون کامپاند

◊  CYPROTERONE COMPOUND

 

◊  قدرت دیوان‌سالاری

◊  Bureaucratic power

◊  مقاومت دیوان سالاری، مقاومت بوروکراتیک

◊  Bureaucratic resistance

◊  دیوان‌زدگی، کاغذ بازی، اداره بازی، تبدیل شدن به بوروکراسی، دیوانی کردن، دیوانی شدن، بوروکراتیک شدن، بوروکراتیزه، اداری کردن، اداری شدن

◊  Bureaucratism

◊  دیوان سالار، دیوان دار، اداری، مأمور اداری، مأمور دولتی، مقرراتی، کاغذ بازی، بوروکرات

◊  Bureaucrat

◊  بوروکراتیک، دیوان‌سالارانه، وابسته به دوایر دولتی، دیوانی، اداری

◊  Bureaucratic

◊  دستگاه بورکراتیک

◊  Bureaucratic apparatus

◊  اقتدار گرائی بوروکراتیک

◊  Bureaucratic authoritarianism

◊  بورژوازی اداری

◊  Bureaucratic bourgeoisie

◊  محافظه کاری دیوان‌سالاری، محافظه کاری بوروکراتیک

◊  Bureaucratic conservatism

◊  ناکامی بوروکراتیک

◊  Bureaucratic frustration

◊  سلسله مراتب دیوان‌سالاری

◊  Bureaucratic hierarchy

◊  رهبر بوروکرات، رهبر دیوان‌سالار

◊  Bureaucratic leader

◊  رهبری بوروکرات، رهبر ‌دیوان‌سالاری

◊  Bureaucratic leader ship

◊  دستگاه بوروکراتیک

◊  Bureaucratic machinary

◊  مدیریت دیوان‌سالاری

◊  Bureaucratic management

 - سبک مدیریتی است که بر اصول بوروکراسی استوار است و بر قوانین و مقررات و اقتدار سلسله مراتبی تأکید دارد.

◊  سوءمدیریت بوروکراتیک

◊  Bureaucratic mismanagement

◊  سازمان بوروکراتیک

◊  Bureaucratic oraganization

◊  سازمان بوروکراتیک

◊  Bureaucratic organizational set up

◊  شخصیت بوروکراتیک

◊  Bureaucratic personality

◊  پدیدهٔ بوروکراسی

◊  Bureaucratic phenomenon

◊  رهبر دیوان‌سالار

◊  Leader ,bureaucratic

◊  دیوان‌سالار

◊  Bureaucrat

 - (بوروکرات)

◊  مجموعه سازمانی بوروکراتیک

◊  Bureaucratic organizational set up

◊  روند بوروکراتیک

◊  Bureaucratic process

◊   مامور اداری، مامور دولتی، مقرراتی واهل کاغذ بازی، دیوان سالا ر.

◊  Bureaucrat

◊   وابسته به امور اداری، وابسته به اداره بازی وکاغذ پرانی، وابسته به دیوان سالا ری.

◊  Bureaucratic

 

◊  ثبات؛ سازگاری؛ استقامت؛ دوام؛ استواری؛ استحکام؛ پایداری؛ توافق؛ درجهٔ استقامت؛ ثبت قدم؛ ثبات رویه؛ همسازی؛ هماهنگی؛ اصل ثبات

◊  Consistency

 - مداومت در به کار بردن یک نوع مبنای ارزیابی یا روش حسابداری یا اصطلاح مالی، فنی، حسابداری در دوره‌های مختلف مالی.

◊  ثبات؛ سازگاری؛ استقامت؛ دوام؛ استواری؛ استحکام؛ پایداری؛ توافق؛ درجهٔ استقامت؛ ثبت قدم؛ ثبات رویه؛ همسازی؛ هماهنگی؛ اصل ثبات

◊  Consistency

 - مداومت در به کار بردن یک نوع مبنای ارزیابی یا روش حسابداری یا اصطلاح مالی، فنی، حسابداری در دوره‌های مختلف مالی.

◊  اصل ثبات، هم آهنگی؛ اصل همسازی؛ اصل همخوانی

◊  Principle of Consistency

 - نبابراین اصل روش عملیات در تعیین ارزش موجودی برای سالهای مختلف را باید یکنواخت به کار برد تا صورت حسابهای مالی مؤسسه در سالهای مختلف با یکدیگر قابل مقایسه باشند.

◊  بررسی سازگاری

◊  Consistency check

 - بررسی برای اطمینان از این مسئله که یک ورودی مشخص با توجه به معیارهای معینی ناسازگار می‌باشد. یک روش کنترل که در آن ، اقلام داده برای سازگاری در مقدار و شکل آزمایش می‌شوند.

◊  اصل همسانی ، اصل ثبات و هماهنگی

◊  Priniciple of consistency

 - اصلی که بر مبنای آن ، روش عملیّات برای تعیین ارزش موجودی در سالهای مختلف را باید به صورت یکنواخت به کار برد تا صورتحسابهای مالی مؤسسه در سالهای مختلف با یکدیگر قابل مقایسه باشد.

◊  قوام ، یکنواختی

◊  Consistency.

◊  ضریب یکنواختی

◊  Consistency coefficient.

◊  روانی

◊  Consistency۱

 - درجهٔ سفتی یا قابلیت نسبی بتن یا دوغاب تازه برای جریان یافتن؛ معمولاً با انجام آزمون اسلامپ برای بتن و با انجام آزمون روانی برای ملاط‌ ، اندود ، خمیر سیمان ، یا دوغاب تعیین می‌شود. هم‌چنین نگاه کنید به viscosity.

◊  قوام

◊  Consistency۲

 - خاصیتی از خاک هم‌چسب که حالت فیزیکی آن را نشان می‌دهد.

◊  کاردکی

◊  Knife consistency, knife grade

 - رده‌ای از مواد درزگیری با بتونهٔ شیشه که سفتی ان به‌‌اندازه‌ای است که با کاردک بتونه‌کاری به کار ‌رود.

◊  روانی معمولی

◊  Normal consistency

 - ۱درجهٔ خیسی مخلوط تازه ، ملاط ، یا دوغاب سیمان خالص ، که کارپذیری آن برای کاربرد موردنظر قابل قبول است. ۲وضعیت فیزیکی خمیر سیمان خالص ، ۳۰ ثانیه پس از پایان اختلاط ، که با استفاده از دستگاه ویکا ، طبق روش مشخص‌‌شده ، تعیین می‌شود.

◊  خمیرسانی

◊  Plastic consistency

 - وضعیت خمیر سیمان ، ملاط ، یا بتن تازه ، که تغییر شکل را ، به‌طور پیوسته ، در هرجهت تحمل می‌کنند ، بدون آنکه گسیخته شوند.

◊  قوام پایداری خیس

◊  Wet stable consistency

 - قوام دو غاب یا ملاط سیمان ، در حالتی که بیشترین آب را دارد ، بدون اینکه ریزش پیدا کند.

◊  سفتی نسبی

◊  Relative consistency

 - در خاک ، نسبت حدادروانی ، منهای مقدار آب‌طبیعی به شاخص خمیررسانی.

◊  قوام

◊  Consistency

◊  سازگاری، ثبات رویه، مداومت، یکنواختی، رعایت یکنواختی، هماهنگی، انسجام، التزام منطقی، استواری، پایداری، درجه استقامت، دوام، ثبات قدم، استحکام، استقامت، توافق

◊  Consistency

◊  بررسی ناسازگاری

◊  Consistency check

◊  اصل ثبات رویه، مفهوم ثبات رویه

◊  Consistency concept

◊  شرایط سازگاری

◊  Consistency condition

◊  اصل یکنواختی

◊  Consistency principle

◊  حالت سازگاری، حالت هماهنگی

◊  Condition of consistency

◊  هماهنگی درونی، توافق داخلی

◊  Internal consistency

◊  هماهنگی کلی

◊  Overall consistency

◊  اصل ثبات، اصل همسانی، اصل هماهنگی، اصل ثبات و هماهنگی

◊  Principle of consistency

 - اصلی که بر مبنای آن روش عملیات برای تعیین ارزش موجودی در سال‌های مختلف را باید به‌صورت یکنواخت به‌کار برد تا صورتحساب‌های مالی مؤسسه در سال‌های مختلف با یکدیگر قابل مقایسه باشد.

◊  منافات

◊  Inconsistency

 - Contradiction رفتار او با گفتارش منافات دارد His behavior contradicts his sayings قانون مزبور با قانون اساسی منافات دارد The statute is inconsistent with the constitution (law)

◊  همسازی شناختی

◊  Cognitive consistency

 - همسازی شناختی این عقیده است که شناخت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های یک شخص (معتقدات ، رفتارهای دریافتی و ...) متمایل خواهند بود که همسازی منطقی و روان‌شناسانه با همدیگر داشته باشند. هرگاه ناهمسازی پیدا شود فرد می‌کوشد با تغئیر شناخت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها ، رفتار و یا هردوی آنها ، آن ناهمسازی را کاهش دهد به‌طوریکه همسازی لازم برقرار شود.

◊  همسانی درونی

◊  Internal consistency

 - یکی از روش‌‌‌‌‌های تعئین اعتبار سازه (construct validity) روش همسانی درونی است. در این روش ، ساخت‌ درونی آزمون بررسی می‌شود. ملاک مورد استفاده برای بررسی همسانی درونی نمرهٔ کل آزمون است. روش معمول برای این است که هم‌‌‌‌‌بستگی بین نمرات آزمون‌‌‌‌‌های فرعی (sub test) با نمره کل آزمون محاسبه می‌شود ، و هر یک از این آزمون‌‌‌‌‌های فرعی (خرده‌ آزمون‌‌‌‌‌ها) که با نمره کل آزمون هم‌‌‌‌‌بستگی کمی نشان داد از آزمون حذف می‌شود. درضمن ، خرده ‌آزمون‌‌‌‌‌ها نباید با یکدیگر هم‌‌‌‌‌بستگی زیاد داشته باشند ، زیرا در چنین حالتی فرض می‌شود که همه آنها یک چیز را اندازه می‌گیرند و لذا تکراری هستند. در این روش ، به‌جای خرده‌آزمون‌‌‌‌‌ها ، از ماده‌ها یا سوالات آزمون نیز می‌توان استفاده کرد. در این‌صورت ، هم‌‌‌‌‌بستگی میان ماده‌های آزمون با کل آزمون و با یکدیگر مقایسه می‌شود.

◊   (consistency) ثبات، استحکام، درجه غلظت، توافق، سازگاری.

◊  Consistence

◊   سازگاری.

◊  Consistency

◊   (consistence) ثبات، استحکام، درجه غلظت، توافق، سازگاری.

◊  Consistency

◊   بررسی سازگاری.

◊  Consistency check

◊  (inconsistency) تناقض، تباین، ناجوری، ناسازگاری، ناهماهنگی، ناجوری، ناسازگاری، نااستواری، بی‌ثباتی.

◊  Inconsistence

◊  (inconsistence) تناقض، تباین، ناجوری، ناسازگاری، ناهماهنگی، ناجوری، ناسازگاری، نااستواری، بی‌ثباتی.

◊  Inconsistency

◊  قائمیت با لذات.

◊  Self consistency

◊  تناقض، عدم توافق، ناسازگاری، ناپیوستگی، ناجوری

◊  Inconsistency

 

تکرارپذیری (Consistency)

 

دومین مرحله براى طراحى یک برنامهٔ دقیق را ارزیابى روش‌هاى قابل دسترس جارى است. علاوه بر استفاده از تجربیات خود و ارزیابى قیمت‌ها، کتاب‌هاى مربوطه را مطالعه کنید و با متخصصین ترویج کشاورزى نیز مشورت کنید. ارزیابى تمامى عملیات کنترل علف‌هاى هرز نه تنها شامل استفاده از علف‌کش‌ها است بلکه باید جنبه‌هاى مفیدى چون عملیات شخم، قطع کردن فاصله‌هاى ردیف، تاریخ کاشت و دیگر عملیات مدیریت کشت را نیز جزو برنامه‌ قرار داد.
     میزان تأثیر
میزان تأثیر کنترل هر روش را بر روى هر گونهٔ موجود علف‌هاى هرز مزرعه تعیین مى‌کند.
     تکرارپذیرى (Consistency)
نتایج یک روش تا چه حد قابل تکرار است؟ آیا روش مورد استفاده هر بار نتیجهٔ خوبى مى‌دهد یا گاهى اوقات نتیجهٔ مطلوب دارد؟
     تنظیم زمانى هر عمل
بایستى عملیات کنترل علف‌هاى هرز هماهنگ با دیگر عملیات مدیریت زراعى باشد.
     انعطاف‌پذیرى
انعطاف‌پذیرى هر عمل با تغییر زمان اصلى انجام آن چگونه است؟ روش‌هائى که باید در زمان کوتاه انجام شوند (با متد تیمارها یا عملیاتى که محدود به روزهاى محدودى در طى مراحل اولیهٔ تکامل گیاه زراعى هستند) به اندازهٔ روش‌هائى که مى‌توانند در طى زمانى طولانى و یا همگام با یکى از عملیات اساسى مدیریت کشت (مثل تیمارهاى هم‌زمان با کاشت) انجام شوند، به زمان وابسته نیستند.

◊  اصل ثبات، هم آهنگی؛ اصل همسازی؛ اصل همخوانی

◊  Principle of Consistency

 - نبابراین اصل روش عملیات در تعیین ارزش موجودی برای سالهای مختلف را باید یکنواخت به کار برد تا صورت حسابهای مالی مؤسسه در سالهای مختلف با یکدیگر قابل مقایسه باشند.

◊  اصل یکنواختی

◊  Consistency principle

◊  اصل ثبات، اصل همسانی، اصل هماهنگی، اصل ثبات و هماهنگی

◊  Principle of consistency

 - اصلی که بر مبنای آن روش عملیات برای تعیین ارزش موجودی در سال‌های مختلف را باید به‌صورت یکنواخت به‌کار برد تا صورتحساب‌های مالی مؤسسه در سال‌های مختلف با یکدیگر قابل مقایسه باشد.

 

 

◊  دیون اتفاقی و پیش‌بینی نشده؛ بدهیهای احتمالی؛ بدهی اتفاقی؛ بدهی محتمل الوقوع؛ تعهد احتمالی؛ بدهیهای نامعین و احتمالی

◊  Contingent Liabilities

 - مبلغی است که احتمال دارد در زمان آینده در صورت وقوع حادثه یا پیدایش وضع تازه شکل بدهی را به خود بگیرد.

◊  دیون اتفاقی و پیش‌بینی نشده؛ بدهیهای احتمالی؛ بدهی اتفاقی؛ بدهی محتمل الوقوع؛ تعهد احتمالی؛ بدهیهای نامعین و احتمالی

◊  Contingent Liabilities

 - مبلغی است که احتمال دارد در زمان آینده در صورت وقوع حادثه یا پیدایش وضع تازه شکل بدهی را به خود بگیرد.

◊  بدهی‌های احتمالی ، ‌ دیون محتمل‌الوقوع

◊  Contingent Liabilities

 - بدهی‌هائی که ممکن است در آینده در نتیجهٔ وقوع حادثه یا بروز شرایطی به‌وجود آید.

◊  بدهی‌های احتمالی

◊  Contingent liabilities

◊  بدهی‌های احتمالی، بدهی‌های اتفاقی، بدهی‌های محتمل‌الوقوع، تعهدات احتمالی، دیون احتمالی و پیش‌بینی نشده، تعهدات و بدهی‌های احتمالی، بدهی‌های غیرمعین و احتمالی

◊  Contingent liabilities

 

◊  هزینه احتمالی

◊  Contingent expense

◊  هزینۀ احتمالی

◊  Contingent expenses

 

◊  تعهدات احتمالی؛ تعهد شرطی

◊  Contingent Obligation

◊  تعهدات احتمالی؛ تعهد شرطی

◊  Contingent Obligation

◊  قرارداد مشروط، تعهد مشروط، تعهد احتمالی، تعهد شرطی

◊  Contingent obligation

 

 

◊  تأدیهٔ سهم؛ تأمین سهم؛ سهم حق بیمه؛ سهم خسارت؛ سهمیه؛ عوارض

◊  Contribution

 - تفاوت میان مقادیر فروش و هزینهٔ نهایی فروش‌ها. اصطلاح بیمه است و هنگامی که به کار می‌رود که یک شرکت بیمه از شرکت بیمهٔ دیگر درخواست می‌کند سهم خود را برای جبران خسارت وارده در یک حادثه بپردازد.

◊  تفاوت نهایی سهمیه؛ تفاوت نهایی سهم مشارکت

◊  Contribution Margin

 - مابه‌التفاوت فروش‌های یک محصول و هزینه‌های مستقیم کارخانه.

◊  سود سهم

◊  Contribution Profit

◊  تأدیهٔ سهم؛ تأمین سهم؛ سهم حق بیمه؛ سهم خسارت؛ سهمیه؛ عوارض

◊  Contribution

 - تفاوت میان مقادیر فروش و هزینهٔ نهایی فروش‌ها. اصطلاح بیمه است و هنگامی که به کار می‌رود که یک شرکت بیمه از شرکت بیمهٔ دیگر درخواست می‌کند سهم خود را برای جبران خسارت وارده در یک حادثه بپردازد.

◊  تفاوت نهایی سهمیه؛ تفاوت نهایی سهم مشارکت

◊  Contribution Margin

 - مابه‌التفاوت فروش‌های یک محصول و هزینه‌های مستقیم کارخانه.

◊  سود سهم

◊  Contribution Profit

◊  مالیات اجباری

◊  Forced Contribution

 - مالیات زمان جنگ که اشغالگر تحمیل می‌کند.

◊  کمک تدریجی بیمهٔ اجتماعی

◊  Graduated Social Insurance Contribution

 - ن.ک: Social insurance

◊  مالیات دفاع ملی؛ کمک دفاع ملی؛ اعانهٔ دفاع ملی

◊  National Defence Contribution

 - ن.ک: Tax

◊  سهمیهٔ بیمهٔ ملی؛ سهم مشارکتی بیمهٔ ملی

◊  National Insurance Contribution

 - شکلی مالیات که در انگلیس بر نیروی کار، کارفرمایان و نیز بر کارگران وضع شده است. ن.ک: Beveridge feport; National insurance fund

◊  شرط عدم مشارکت؛ شرط سهم بری کامل

◊  Noncontribution Clause

 - در بیمهٔ آتش سوزی ملک رهنی رایج‌ترین شکل مورد استعمال شرط برای حمایت نفع یک رهن است. به موجب این شرط* فقط نفع مالک و دارندهٔ نخستین رهن مورد حمایت بیمه‌نامه می‌باشد. ن.ک: Full contribution clause

◊  سهم سود

◊  Profit Contribution

 - تفاوت میان فروشها و هزینه‌های متغیر است. بنا به تعریف همان Net profit بعلاوهٔ هزینه‌های ثابت است.

◊  مالیات ویژه

◊  Special Contribution

 - ن.ک: Taxation

◊  تأدیهٔ سهم

◊  Contribution

 - اصطلاح بیمه ، مربوط به زمانی است که یک شرکت بیمه از شرکت بیمهٔ دیگری می‌خواهد که سهم خود را برای جبران خسارت وارده در یک حادثه تأدیه نماید. این امر بیشتر موقعی روی می‌دهد که یک دارائی نزد دو شرکت بیمه شده باشد. شخص نمی‌تواند بیمه کردن یک دارائی نزد دو شرکت ، در صورت بروز حادثه دو بار یا دو برابر خسارت دریافت کند.

◊  شرط عدم شمول

◊   non contribution clause

 - ماده یا شرطی که بعضاً در قراردادهای بیمه گنجانده می‌شود و به‌موجب آن چنانچه تمام یا جزئی از زیان وارده توسط شرکت دیگری پوشش بیمه‌ای داده باشد ، غرامت دیگری بابت آن پرداخت نمی‌شود.

◊  تأدیهٔ سهم

◊  Contribution

◊  شرط عدم شمول

◊  Non contribution clause

◊  سهم؛ شرکت (در انجام کاری)

◊  Contribution

◊  تحلیل سهم عوامل

◊  Contribution analysis

 - در حسابداری روشی است برای محاسبه سهم هر یک از تولیدات یا خدمات در کلّ عملکرد بنگاه.

◊  شرط عدم پرداخت

◊  Noncontribution clause

 - در بیمه آتش‌سوزی ، شرطی است که بر اساس آن فقط نفع مالک و دارندۀ نحستین رهن ، مودر حمایت بیمه قرار می‌گیرد.

◊  سهم، سهمیه، مالیات، عوارض، اعانه، شرکت (در فعالیت) توزیع، جریمه، سهم پرداخت‌شده، سهم پرداختنی، اداء سهم، همکاری، کمک

◊  Contribution

◊  تحلیل سهم عوامل

◊  Contribution analysis

◊  حاشیه فروش، حاشیه سود، درآمد نهائی

◊  Contribution margin

◊  سود سهم

◊  Contribution profit

◊  تئوری توزیع

◊  Contribution theory

◊  کمک مدیریتی، مشارکت کارفرمائی

◊  Entrepreneurial contribution

◊  طرح بازنشستگی با سهم تعریف شده، طرح بازنشستگی مشارکتی مسخص

◊  Defined contribution pension plan

◊  کمک تدریجی بیمه اجتماعی

◊  Graduate social insurance contribution

◊  توزیع درآمد نهائی قسمت، توزیع درآمد نهائی بخش

◊  Division contribution margin

◊  اعانه مالی

◊  Financial contribution

◊  نقش نهائی

◊  Marginal contribution

◊  سهمیهٔ بیمهٔ ملی، سهم مشارکتی بیمه ملی

◊  National insurance contribution

◊  شرط عدم معاونت

◊  Non-contribution clause

◊  شرط عدم معاونت، شرط عدم سهم‌بری کامل

◊  Noncontribution clause

◊  سهم سود

◊  Profit contribution

◊  ذخیرهٔ پیش‌بینی شده برای استهلاک اوراق قرضه

◊  Required sinking fund contribution

◊  زنجیرهٔ روستائی و شهری

◊  Rural-urban contribution

◊  درآمد جاری برای اندوخته استهلاک اوراق قرضه

◊  Sinking fund contributions revenuse

◊  پرداخت ویژه

◊  Special contribution

◊  اِعانه

◊  Contribution

 - Relief

◊  باج و خراج

◊  Tribute and contribution

◊   سهم، اعانه، هم بخشی، همکاری وکمک.

◊  Contribution

◊  کمک تدریجی بیمه اجتماعی

◊  Contribution

 

 

◊  سود سهم

◊  Contribution Profit

◊  سود سهم

◊  Contribution Profit

◊  سهم سود

◊  Profit Contribution

 - تفاوت میان فروشها و هزینه‌های متغیر است. بنا به تعریف همان Net profit بعلاوهٔ هزینه‌های ثابت است.

◊  سود سهم

◊  Contribution profit

◊  سهم سود

◊  Profit contribution

 

 

◊  تفاوت نهایی سهمیه؛ تفاوت نهایی سهم مشارکت

◊  Contribution Margin

 - مابه‌التفاوت فروش‌های یک محصول و هزینه‌های مستقیم کارخانه.

◊  تفاوت نهایی سهمیه؛ تفاوت نهایی سهم مشارکت

◊  Contribution Margin

 - مابه‌التفاوت فروش‌های یک محصول و هزینه‌های مستقیم کارخانه.

◊  حاشیه فروش، حاشیه سود، درآمد نهائی

◊  Contribution margin

◊  توزیع درآمد نهائی قسمت، توزیع درآمد نهائی بخش

◊  Division contribution margin

◊  نقش نهائی

◊  Marginal contribution

 

 

◊  سند قرضهٔ قابل تبدیل

◊  Bond, Convertible

 - دارندهٔ این نوع سند قرضه حق دارد سند قرضهٔ خود را با هر نوع سند دیگر از قبیل سهام عادی یا ترجیحی مبادله کند.

◊  سند قرضهٔ قابل تبدیل؛ قرضه یا سهام قابل تعویض

◊  Convertible Bond

 - (به اختیار دارندهٔ آن به شرط مراعات مفاد قرارداد از نظر زمان و نرخ و سایر شرایط). م. Convertible security

◊  سند قرضهٔ قابل تبدیل؛ قرضه یا سهام قابل تعویض

◊  Convertible Bond

 - (به اختیار دارندهٔ آن به شرط مراعات مفاد قرارداد از نظر زمان و نرخ و سایر شرایط). م. Convertible security

◊  اوراق قرضهٔ قابل تبدیل

◊  Convertible bonds

 - اوراق قرضه‌ای که دارندهٔ آن دارای این حق است که آن را با انواع دیگری از اوراق بهادار تعویض کند.

◊  اوراق قرضهٔ قابل تبدیل

◊  Convertible bonds

◊  اوراق قرضه یا سهام قابل تبدیل

◊  Convertible bond

 - اوراق قرضه یا سهامی که در یک دوره معین بنا به خواست مالک آن قابل تبدیل به سهام در شرکت صادرکننده است.

◊  سند قرضهٔ قابل تبدیل، قرضهٔ قابل تعویض، سهام قابل تعویض، اوراق قرضهٔ قابل تعویض، تعهدات اعتباری قابل تبدیل

◊  Convertible bond

 

 

◊  بنگاه یا شرکت متشکل از چند نفر؛ تصدی جمعی؛ بنگاه مرکب؛ شرکت تجمعی؛ شرکت گروهی

◊  Aggregate Corporation

◊  شرکت خارجی؛ شرکت بیگانه؛ مؤسسهٔ خارجی

◊  Alien Corporation

 - شرکت یا مؤسسه‌ای است که در یک کشور خارجی امتیاز گرفته یا اساس‌نامهٔ آن در این کشور به عنوان بیگانه به ثبت رسیده است

◊  تخفیف‌ها و مخارج مالیاتی شرکت

◊  Allowances and Expenses for Corporation Tax

 - برخی از هزینه‌های مجاز است که چون از دریافتی کسر شود، درآمد مشمول مالیات را به‌دست می‌دهد

◊  اساس‌نامهٔ شرکت

◊  Articles of Incorporation

 - سندی است که در آن هدف، مدت، محل اصلی فعالیت و دیگر تفصیلات مربوط به شرکت سهامی مشخص و قید شده است. م. Certificate of incorporation

◊  شرکت پخش صدای انگلستان

◊  British Broadcasting Corporation (B. B. C.)

◊  شرکت فولاد انگلیس

◊  British Steel Corporation

 - این شرکت به موجب قانون آهن و فولاد (The Iron and Steel Act) در سال ۱۹۶۷ برپا شد.

◊  مؤسسه کار و کسب یا مؤسسهٔ بازرگانی به منظور تولید یا تجارت؛ مؤسسهٔ اقتصادی

◊  Buseness Corporation

◊  نشانهٔ اختصاری Colonial Development Corporation است

◊  C.D.E.

◊  اساسنامهٔ شرکت

◊  Certificate of Incorporation

 - سندی است که مقصد، مدت، مرکز کار و دیگر مشخصات یک مؤسسه را روشن می‌سازد.

◊  مؤسسه انتفاعی؛ مؤسسهٔ بازرگانی

◊  Civil Corporation

 - مؤسسه‌ای که به‌ویژه برای مقاصد تجاری ایجاد شده است.

◊  شرکت محدود

◊  Close Corporation

 - شرکتی است که سهام آن به عدهٔ بالنسبه کمتری اشخاص تعلق دارند و معمولاً در بازار آزاد خرید و فروش نمی‌شوند.

◊  شرکت اعتبار بازرگانی

◊  Commercial Credit Corporation

◊  شرکت اعتبار کالایی

◊  Commodity Credit Corporation

 - شرکتی است در ایالات متحد که در سال ۱۹۳۳ تشکیل شده است و بازار منظم‌تر و باثبات‌تری برای فرآورده‌های کشاورزی فراهم می‌آورد. ن.ک: Parity price system

◊  شرکت کشورهای مشترک المنافع

◊  Commonwealth Development Corporation

 - این شرکت در اصل به نام شرکت توسعهٔ مستعمراتی در سال ۱۹۴۸ برای کمک به توسعهٔ اقتصادی سرزمینهای وابسته به انگلستان تأسیس شد و در سال ۱۹۶۳ تغییر نام یافت، اما هنوز به عنوان یک سازمان بازرگانی کار می‌کند و وجوه خود را در تأمین مالی طرحهای توسعه و افزایش ثروت سرمایه‌گذاری می‌کند و همزمان بازدهٔ معقولی به پولهای مورد سرمایه‌گذاری عاید می‌سازد.

◊  شرکت توسعهٔ جامعه

◊  Community Development Corporation

 - ن.ک: Housing and urban development

◊  شرکت؛ شرکت محدود

◊  Company Corporation

 - بیشتر در انگلستان مصطلح است.

◊  مؤسسه‌ای دارای شخصیت حقوقی؛ مؤسسهٔ؛ صنفی؛ سازمان صنفی؛ شرکت سهامی (در ایاالت متحد)؛ مشارکت

◊  Corporation

 - ۱) به معنای وسیع شرکت یا مؤسسه‌ای است که بر طبق قانون به‌وجود آید و متشکل از یک یا چند نفر باشد که در مورد اساسنامه از چندین لحاظ مانند شخص حقیقی با آن رفتار می‌شود. گاه اصطلاح Incorporation نیز به همین معنا به کار می‌رود. ۲) به معنای محدود یک شرکت سهامی است که سهامداران آن مسئولیت محدود دارند و منافع مالکیت آنها قابل انتقال‌اند. ن.ک: Form of business organization company

◊  انواع شرکت

◊  Corporation, Types of

 - شرکت بیگانه؛ شرکت خارجی Alien corporation شرکت محدود؛ شرکت دربسته؛ شرکت مسدود Close corporation شرکت در حال انحلال؛ شرکت در حال ورشکستگی Collapsible corporation شرکت غیررسمی؛ شرکت غیرقانونی؛ شرکت اسمی De facto corporation شرکت قانونی؛ شرکت رسمی De jure corporation شرکت داخلی؛ شرکت محلی Domestic corporation شرکت سهامی غیرانتفاعی؛ شرکت خیریه؛ Eleemosynary corporation شرکت نیکوکاری شرکت خارجی Foreign corporation شرکت اعضاء؛ Membership corporation شرکت که تمام شرکا در ادارهٔ امور آن عضویت دارند. شرکت شهرداری؛ شرکت مربوط به امور شهری Municipal corporation شرکت غیرسهامی Non-stock corporation شرکت باز؛ شرکت آزاد و نامحدود؛ Open corporation شرکتی که هرکس می‌تواند در آن وارد شود.

◊  اوراق قرضهٔ شرکت سهامی

◊  Corporation Bands

◊  عایدات شرکت سهامی

◊  Corporation Earnings

◊  مالیات بر درآمد شرکت سهامی

◊  Corporation Income Tax

◊  سهام شرکتی

◊  Corporation Stocks

◊  مالیات بر شرکت

◊  Corporation Tax

 - ن.ک: Taxation

◊  شرکت پخش صدای انگلستان

◊  British Broadcasting Corporation (B. B. C.)

◊  شرکت فولاد انگلیس

◊  British Steel Corporation

 - این شرکت به موجب قانون آهن و فولاد (The Iron and Steel Act) در سال ۱۹۶۷ برپا شد.

◊  مؤسسه کار و کسب یا مؤسسهٔ بازرگانی به منظور تولید یا تجارت؛ مؤسسهٔ اقتصادی

◊  Buseness Corporation

◊  نشانهٔ اختصاری Colonial Development Corporation است

◊  C.D.E.

◊  اساسنامهٔ شرکت

◊  Certificate of Incorporation

 - سندی است که مقصد، مدت، مرکز کار و دیگر مشخصات یک مؤسسه را روشن می‌سازد.

◊  مؤسسه انتفاعی؛ مؤسسهٔ بازرگانی

◊  Civil Corporation

 - مؤسسه‌ای که به‌ویژه برای مقاصد تجاری ایجاد شده است.

◊  شرکت محدود

◊  Close Corporation

 - شرکتی است که سهام آن به عدهٔ بالنسبه کمتری اشخاص تعلق دارند و معمولاً در بازار آزاد خرید و فروش نمی‌شوند.

◊  شرکت اعتبار بازرگانی

◊  Commercial Credit Corporation

◊  شرکت اعتبار کالایی

◊  Commodity Credit Corporation

 - شرکتی است در ایالات متحد که در سال ۱۹۳۳ تشکیل شده است و بازار منظم‌تر و باثبات‌تری برای فرآورده‌های کشاورزی فراهم می‌آورد. ن.ک: Parity price system

◊  شرکت کشورهای مشترک المنافع

◊  Commonwealth Development Corporation

 - این شرکت در اصل به نام شرکت توسعهٔ مستعمراتی در سال ۱۹۴۸ برای کمک به توسعهٔ اقتصادی سرزمینهای وابسته به انگلستان تأسیس شد و در سال ۱۹۶۳ تغییر نام یافت، اما هنوز به عنوان یک سازمان بازرگانی کار می‌کند و وجوه خود را در تأمین مالی طرحهای توسعه و افزایش ثروت سرمایه‌گذاری می‌کند و همزمان بازدهٔ معقولی به پولهای مورد سرمایه‌گذاری عاید می‌سازد.

◊  شرکت توسعهٔ جامعه

◊  Community Development Corporation

 - ن.ک: Housing and urban development

◊  شرکت؛ شرکت محدود

◊  Company Corporation

 - بیشتر در انگلستان مصطلح است.

◊  مؤسسه‌ای دارای شخصیت حقوقی؛ مؤسسهٔ؛ صنفی؛ سازمان صنفی؛ شرکت سهامی (در ایاالت متحد)؛ مشارکت

◊  Corporation

 - ۱) به معنای وسیع شرکت یا مؤسسه‌ای است که بر طبق قانون به‌وجود آید و متشکل از یک یا چند نفر باشد که در مورد اساسنامه از چندین لحاظ مانند شخص حقیقی با آن رفتار می‌شود. گاه اصطلاح Incorporation نیز به همین معنا به کار می‌رود. ۲) به معنای محدود یک شرکت سهامی است که سهامداران آن مسئولیت محدود دارند و منافع مالکیت آنها قابل انتقال‌اند. ن.ک: Form of business organization company

◊  انواع شرکت

◊  Corporation, Types of

 - شرکت بیگانه؛ شرکت خارجی Alien corporation شرکت محدود؛ شرکت دربسته؛ شرکت مسدود Close corporation شرکت در حال انحلال؛ شرکت در حال ورشکستگی Collapsible corporation شرکت غیررسمی؛ شرکت غیرقانونی؛ شرکت اسمی De facto corporation شرکت قانونی؛ شرکت رسمی De jure corporation شرکت داخلی؛ شرکت محلی Domestic corporation شرکت سهامی غیرانتفاعی؛ شرکت خیریه؛ Eleemosynary corporation شرکت نیکوکاری شرکت خارجی Foreign corporation شرکت اعضاء؛ Membership corporation شرکت که تمام شرکا در ادارهٔ امور آن عضویت دارند. شرکت شهرداری؛ شرکت مربوط به امور شهری Municipal corporation شرکت غیرسهامی Non-stock corporation شرکت باز؛ شرکت آزاد و نامحدود؛ Open corporation شرکتی که هرکس می‌تواند در آن وارد شود.

◊  اوراق قرضهٔ شرکت سهامی

◊  Corporation Bands

◊  عایدات شرکت سهامی

◊  Corporation Earnings

◊  مالیات بر درآمد شرکت سهامی

◊  Corporation Income Tax

◊  سهام شرکتی

◊  Corporation Stocks

◊  مالیات بر شرکت

◊  Corporation Tax

 - ن.ک: Taxation

◊  شرکت قانونی

◊  De jure Corporation

 - ن.ک: De facto corporation

◊  شرکت داخلی

◊  Domestic Corporation

 - شرکت داخلی در کشوری است که امتیاز اخذ شده است.

◊  شرکت روحانی؛ شرکت مذهبی

◊  Ecclesistical Corporation

 - شرکتی که برای مقاصد مذهبی ایجاد گردیده و معمولاً شامل اعضاء کلیسا یا افراد روحانی است. ن.ک: Coporation

◊  شرکت سهامی خیریه؛ شرکت سهامی غیرانتفاعی؛ شرکت خیریه؛ شرکت نیکوکاری

◊  Eleemosynary Corporation

 - شرکتی است که تنها به فعالیتهای خیریه یا نیکوکارانه می‌پردازد. ن.ک: Corporation

◊  شرکت فدرال بیمهٔ غله

◊  Federal Crop Insurance Corporation

 - شرکت عمومی تحت نظر قسمت کشاورزی ایالات متحد است. نشانهٔ اختصاری این شرکت .F.C.I.C است. ن.ک: Crop insurance

◊  شرکت بیمهٔ سپردهٔ فدرال

◊  Federal Deposit Insurance Corporation

 - شرکت امریکایی است که سپرده‌ها در بانکهای بازرگانی ایالات متحد به مبلغی بالاتر از ۱۰۰۰۰۰ دلار را در هر حساب بانکی بیمه می‌کند. .f.d.i.c نشانهٔ اختصاری این شرکت است.

◊  شرکت فدرال بیمهٔ پس‌انداز و وام

◊  Federal Savings and Loan Insurance Corporation

 - شرکت عمومی تحت ادارهٔ Federal home Loan bank board است.

◊  شرکت توسعهٔ اقتصادی

◊  Finance Development Corporation

 

 

◊  شرکت محدود

◊  Close Corporation

 - شرکتی است که سهام آن به عدهٔ بالنسبه کمتری اشخاص تعلق دارند و معمولاً در بازار آزاد خرید و فروش نمی‌شوند.

◊  شرکت محدود

◊  Close Corporation

 - شرکتی است که سهام آن به عدهٔ بالنسبه کمتری اشخاص تعلق دارند و معمولاً در بازار آزاد خرید و فروش نمی‌شوند.

◊  شرکت محدود

◊  Clode company (close corporation)

 - نوعی شرکت که توسط تعدادی سهامدار(حداکثر ۵ نفر) اداره می‌شود و حداکثر سهام قابل فروش آن ، ۳۵ درصد مجموع سهام است. قانون ، این نوع مؤسسه‌ها را ملزم می‌سازد که بخش عمده درآمد ناشی از سرمایه‌گذاری را بین سهامداران توزیع کند.

◊  شرکت محدود، شرکت مسدود، شرکت خصوصی، شرکت خاص، شرکت بسته، شرکت خانوادگی

◊  Close corporation

◊  شرکت بسته

◊  Closely-held corporation

◊   شرکت یا بنگاهی که توسط عده معدودی از افراد اداره میشود.

◊  Close corporation

 

◊  اضافه بر بهای تمام شده؛ اضافه بر بهای مایه؛ افزون بر هزینه

◊  Cost-plus

 - طریقه‌ای که برای تعیین قیمت فروش یک واحد کالا یا خدمت پیش گرفته می‌شود و موافق آن درصد معین یا نسبی مورد توافق به بهای تمام شده افزوده می‌شود و جمع این دو رقم قیمت فروش را به دست می‌دهد.

◊  قرارداد مبتنی بر قیمت تمام شده؛ قرارداد بر پایهٔ قمیت مایه؛ قرارداد رأس المللی

◊  Cost-plus Contract

 - قراردادی که در آن قیمت فروش به طور ثابت معین نشده است و به فروشنده اجازه می‌دهد که قیمت را از روی قیمت تمام شده بعلاوه درصد معینی از این قیمت تعیین بکند.

◊  قرارداد هزینه بعلاوهٔ حق الزحمهٔ ثابت

◊  Cost-plus-fixed-fee Contract

 - قراردادی است که مقرر می‌دارد مقاطعه کار کلیهٔ هزینه‌های ضروری برای اجرای کار قرارداد را بعلاوهٔ مبلغ ثابتی به عنوان سود دریافت بدارد. اجرت ثابت به همان میزان باقی می‌ماند بدون توجه به هزینهٔ پایانی (Final cost) عملیات.

◊  قمیت گذاری افزون بر هزینه؛ قیمت گذاری شامل هزینه؛ قمیت گذاری کامل

◊  Cost-plus Pricing

 - روش قیمت گذاری است که بر پایهٔ آن بنگاهها یک تفاوت یا حاشیه‌ای بر هزینهٔ متغیر به منظور پوشش هزینه‌های ثابت و سطح سودی قابل قبول می‌افزایند. ن.ک: Average cost pricing; Full cost pricing

◊  هزینهٔ اضافی

◊  Surplus Cost

◊  قرارداد امانی

◊  Cost plus contract

 - نوعی پیمانکاری که در آن پرداخت به پیمانکار براساس هزینهٔ تمام شده به‌علاوهٔ درصد معینی سود صورت می‌گیرد.

◊  قیمت‌گذاری با سود معین

◊  Cost plus pricing

 - روشی که قیمت فروش کالا را از طریق محاسبهٔ هزینه‌های واقعی تولید و توزیع به‌علاوه درصد معینی سود مشخص می‌کند.

◊  قرارداد امانی

◊  Cost plus contract

◊  قیمت‌گذاری با سود معین

◊  Cost plus pricing

◊  قیمت‌گذاری بالاتر از هزینه

◊  Cost-plus pricing

 - شیوه‌ای از قیمـت‌گذاری کالاهاست که بر اساس آن درصد معینی به قیمت هزینه واقعی تولید اضافه می‌شود.

◊  قرارداد امانی

◊  Cost-plus-fee agreement

 - نوعی توافق که بر اساس آن پیمانکار (در قرارداد صاحب‌کار و پیمانکار) یا معمار (در قرارداد صاحب‌کار و معمار) مستقیم و غیرمستقیم کار را ، به‌علاوهٔ دستمزدی برای خدماتش ، از صاحب‌کار دریافت می‌کند. این دستمزد معمولاً مبلغی قطعی یا درصدی از هزینه است.

◊  اضافه بر بهای تمام شده، اضافه بر بهای مایه، بالاتر از هزینه

◊  Cost plus (cost-plus)

◊  قرارداد مبتنی بر قیمت تمام شده، قرارداد بر پایه قیمت مایه، قرارداد رأس‌المالی

◊  Cost plus contract

◊  قرارداد رأس‌المالی، قرارداد امانی، قرارداد هزینه به اضافه درآمد، قرارداد بر پایه قیمت مایه، قرارداد مبتنی بر قیمت تمام شده، قرار داد بر اساس تمام شد

◊  Cost-plus contract

◊  قیمت‌گذاری افزون بر هزینه، قیمت‌گذاری بالاتر از هزینه، روش قیمت اضافه بر بهای اصل

◊  Cost-plus pricing

◊  هزینه قیمت‌گذاری بر مبنای هزینه و اضافه قیمت

◊  Cost-plus-a markup pricing

◊  قیمت تمام‌شده به اضافۀ سود

◊  Cost-plus

◊  اضافه بر هزینه تمام‌شده

◊  Cost-plus

◊  اصل هزینه به‌اضافه

◊  Cost-plus principle

◊  هزینه قیمت‌گذاری بر مبنای هزینه و اضافه

◊  Cost-plus-a-markup pricing

◊  قرارداد هزینه به‌علاوه حق‌الزحمه ثابت

◊  Cost-plus-fixed-fee contract

◊  براساس قیمت تجارتی، به‌علاوه سود معینی.

◊  Cost plus

 
تجزیه تحلیل هزینه - اثربخشی (Cost-Effectiveness Analysis)

روش‌هاى کمى برگرفته از اقتصاد، تحقیق عملیاتى و بودجه‌بندى هستند. برخى از این روش‌ها نقش عمده‌اى در مدیریت خدمات بهداشتى دارند که شامل:
 
    تجزیه تحلیل هزینه - فایده (Cost-Benefit Analysis)
روش مدیریتى است که در زمینه‌هاى بهداشتى توجه بسیارى را به‌خود جلب کرده است. فواید اقتصادى هر برنامه‌اى با هزینه‌هاى آن مقایسه مى‌شوند. سود این برنامه‌ها در قالب پول بیان مى‌شوند تا معین شود آیا این برنامه‌ها از نظر اقتصادى مفید است و بتوان از بین چند برنامه بهترین آنها را انتخاب کرد. تنها عیب این روش این است که فواید حاصل از یک برنامه‌ بهداشتى را نمى‌توان همیشه در قالب پول بیان کرد. عموماً، این فواید در قالب تولد‌ها یا مرگ‌هائى که از آنها پیشگیرى شده یا بیمارى‌هائى که کنترل یا ریشه‌کن شده‌اند بیان مى‌شوند. بنابر این، حیطه به‌کارگیرى این روش نسبتاً نامفهوم است.
    تجزیه تحلیل هزینه - اثربخشى (Cost-Effectiveness Analysis)
این روش نسبت به تحلیل هزینه - فایده براى به‌کارگیرى در زمینه بهداشت مؤثرتر است. این روش شبیه به روش تحلیل هزینه - فایده است با این تفاوت که در این روش فواید در قالب پول بیان نمى‌شوند، بلکه در قالب نتایج به‌دست آمده یعنى تعداد زندگى‌هاى نجات یافته و یا تعداد روزهاى سلامت بیان مى‌شوند. با این حال، حتى تجزیه تحلیل هزینه - اثربخشى در بسیارى از موارد ممکن نیست.
    محاسبه هزینه (Cost-Accounting)
محاسبه هزینه، اطلاعات لازم را درباره ساختار هزینه‌اى هر برنامه در اختیار قرار مى‌دهد. گزارش‌هاى مالى به‌طریقى نگهدارى مى‌شوند که بتوان هزینه‌ها را همگام با اهداف تعیین شده صرف کرد. در زمینه خدمات بهداشتی، محاسبه هزینه سه هدف اصلى را دنبال مى‌کند:
 
الف- کنترل هزینه‌ها
 
ب- برنامه‌ریزى و تخصیص نیروى‌ انسانى و مالی
 
ج- تعیین مقدار پرداخت‌هاى صورت گرفته
    تحلیل درون‌داد و برون‌داد (Input-Output Analysis)
تحلیل درون‌داد - برون‌داد روشى اقتصادى است. در زمینه بهداشت، درون‌داد به‌ معناى همه فعالیت‌هاى خدماتى بهداشتى است که از منابع (نیروى انسانی، پول، مواد و زمان) استفاده مى‌کنند. و برون‌داد به نتایج مفیدى چون درمان بیماری، نجات زندگى و یا واکسیناسیون انجام شده، اطلاق مى‌شود. جدول درون‌داد و برون‌داد نشان مى‌دهد که چه میزان از هر درون‌داد براى دست‌یابى به چه میزان از برون‌داد لازم است. این جدول ما را قادر مى‌سازد تا تأثیر تغییر درون‌دادها را محاسبه کنیم.
    الگو (Model)
الگو یکى از مفاهیم اساسى علم مدیریت است. الگو کمک مى‌کند بفهمیم چگونه عوامل درونى شرایط خاص بر یکدیگر تأثیر مى‌گذارند. الگو، کوچک شده واقعیت است، نه خود واقعیت. فرآیند تصمیم‌گیری، استفاده از الگو را نیز شامل مى‌شود.
    تحلیل سیستم‌ (Systems Analysis)
هدف از تحلیل سیستم این است که به تصمیم‌گیرنده کمک کند تا با پژوهش در مشکلات آن بهترین راه‌کار را برگزیند و اهداف را تعیین کند، راه‌هاى حل گوناگون را بیابد، راه‌هاى حل یافته‌شده را از جهت اقتصادى بودن ارزشیابى کند، در صورت لزوم اهداف را دوباره آزمون و باصرفه‌ترین راه‌حل را انتخاب کند. تحلیل سیستم اساساً یافتن هزینه - اثربخش‌ترین راه‌حل موجود است. این سیستم‌ها ممکن است نظام عرضه خدمات بیمارستانی، نظام اطلاعاتی، نظام خدمات بهداشتى کلى یک جامعه، نظام کلینیک‌هاى بیماران سرپائى یا هر نظام دیگرى با مشکلات مدیریتى باشند.
    تحلیل شبکه (Network Analysis)
شبکه، طرحى گرافیکى از تمام وقایع و فعالیت‌هائى است که براى رسیدن به هدف نهائى اجراء مى‌شوند. (شکل تحلیل شبکه‌‌ای) این کار برنامه‌ریزى را منظم‌تر مى‌کند. دو نوع از رایج‌ترین فنون شبکه‌اى عبارتند از: PERT و CPM
 
الف- PERT یا فن ارزشیابى و بازبینى برنامه (Program Evaluation and Review Technique) روش مدیریتى است که برنامه‌ریزى دقیق‌تر و نظارت گسترده‌تر را ممکن مى‌سازد. هر خانم خانه‌دارى که براى درست‌کردن غذا برنامه‌ریزى مى‌کند تا همه قسمت‌ها هم‌زمان با هم آماده شوند از روش اولیه PERT استفاده مى‌کند.
 
اساس کار PERT را تهیه یک نمودار پیکانى تشکیل مى‌دهد. (شکل تحلیل شبکه‌‌ای) این نمودار ترتیب منطقى حوادث را نشان مى‌‌دهد. با چنین دیاگرامى مى‌توان زمان مورد نیاز براى انجام هر فعالیت را تعیین کرده و مهم‌ترین فعالیت‌ها را شناسائى کرد. این روش ساده، شیوه پایه‌اى را به‌وجود مى‌آورد که به‌وسیله آن همه افراد یک پروژه مى‌‌دانند که از آنها چه انتظارى مى‌رود و خطا یا کم‌کارى در اجراء طرح به حداقل مى‌رسد.
 
PERT روش مدیریتى مفیدى است که مى‌توان از آن در طیف متنوعى از پروژه‌ها استفاده نمود. این روش گزارش‌هاى پیوسته از پیشرفت زمانى در اختیار مى‌گذارد و بنیانى مستحکم را به‌وجود مى‌آورد که مى‌توان نظام ارزشیابى و کنترل را بر آن استوار نمود.
 
ب- CMP یا روش مسیر بحرانى (Critical Path Method): بلندترین مسیر شبکه (شکل تحلیل شبکه‌ای) را مسیر بحرانی مى‌نامند. اگر هر کدام از فعالیت‌هاى مربوط به مسیر بحرانى به تأخیر بیافتند، همه پروژه را با تأخیر روبرو مى‌کند.
 
 
    نظام طراحى برنامه‌ریزى بودجه‌بندى (Planning-Programming-Budgeting System)
نظام طراحى - برنامه‌ریزى - بودجه‌بندى (PPBS) اساساً روشى است که به تصمیم‌گیرندگان کمک مى‌کند تا منابع را به‌نحوى استفاده کنند که سازمان به‌ بهترین نحو به هدف نهائى خود برسد. PPBS به‌دنبال ایجاد تغییر در سازمان نیست، بلکه فعالیت‌ها را به برنامه‌هاى مرتبط با اهداف تبدیل مى‌کند. رویکرد موجود دیگر را رویکرد بودجه صفر مى‌نامند یعنى همه بودجه‌ها با صفر شروع مى‌شوند و اگر کسى نتواند براساس مخارج سالانه، هزینه‌هاى خود را توجیه کند، پولى دریافت نمى‌کند.
    نمونه‌بردارى از کار (Work Sampling)
این روش مشاهده نظام‌‌مند و ثبت فعالیت‌هاى یک یا چند نفر، در زمان‌هاى مشخص یا نامعین، است. این کار باعث مى‌شود که معیارهائى کمى از فعالیت‌هاى مختلف به‌دست آید. در این روش پارامترهاى اصلى که تحلیل مى‌شوند، نوع فعالیت‌هاى انجام شده و زمان مورد نیاز براى انجام هر کار است. مطالعاتى که از شیوه نمونه‌بردارى از کار استفاده کرده‌اند بر روى پزشکان، پرستاران، داروسازان و متخصصین علوم آزمایشگاهى انجام شده است. نمونه‌بردارى از کار، قضاوت بر مناسب بودن کارمندان فعلی، شرح وظایف و آموزش آنان را ممکن مى‌سازد. این کار به استاندارد کردن روش‌هاى اجرائى و شناسائى نیازهاى نیروى انسانى در هر سازمان کمک مى‌کند.
    تصمیم‌گیرى
تصمیم‌گیرید مانند تعیین تشخیص‌هاى افتراقى در پزشکى است. ضرب‌المثلى است که مى‌گوید: تصمیم‌گیرى باید در سطحى انجام شود که بهترین تصمیم‌ها را مى‌گیرند. این مثل بدان معنا نیست که بهترین تصمیم همواره توسط مقامات بالاى یک سازمان گرفته مى‌شود. با اطلاعات ناقص نباید تصمیم گرفت. در بخش بهداشت باید در مورد امور زیر تصمیم‌گیرى کرد: توسعه منابع، تعیین مناسب‌ترین حجم کارى براى کارکنان بخش‌هاى پزشکى و پیراپزشکی، یافتن راهکار‌هائى براى ارائه مراقبت‌هاى بهداشتى و ...
مطالب مرتبط

 

 

◊  هزینهٔ کامل؛ هزینهٔ کل

◊  Full Cost

 - مجموع هزینهٔ متغیر متوسط، هزینهٔ ثابت متوسط و حاشیهٔ سود ویژه است. ن.ک: Full cost pricing

◊  قیمت گذاری هزینهٔ کامل

◊  Full Cost Pricing

 - قیمت گذاری هر کالا به قسمی که قیمت کلیهٔ هزینه‌های مستقیم آن جزء اختصاصی به هزینهٔ عمومی Overhead باشد و نفع را دربرمی‌گیرد. ن.ک: Marginal cost pricing

◊  قمیت گذاری براساس هزینه کامل؛ قیمت گذاری با هزینهٔ کامل

◊  Pricing, Full Cost

 - تعیین قیمت کالاها به وسیلهٔ سازنده بر پایهٔ هزینه‌های متوسط مستقیم و مواد بعلاوهٔ اضافه‌ای بابت هزینه‌های عمومی.

◊  هزینه کل ، هزینه کامل

◊  Full cost

 - عبارت است از کل هزینه مصرف شده در تولید و ساخت محصول. اعم از هزینهٔ جاری و هزینهٔ ثابت.

◊  هزینه کل

◊  Full cost , total cost

◊  هزینه کامل

◊  Full cost

 - روشی که بر اساس آن کلیّه هزینه‌های ساخت کالا محاسبه می‌شود.

◊  هزینه کامل، هزینهٔ کل، قیمت‌ کامل، هزینه تمام، قیمت تمام

◊  Full cost

◊  قیمت‌گذاری هزینه کامل، قیمت‌گذاری براساس هزینه کامل، قیمت‌گذاری براساس تمام‌شد کامل، قیمت‌گذاری به روی تمام‌شد کامل

◊  Full cost pricing

◊  اصل هزینه کامل

◊  Full cost principle

◊  هزینه یابی کامل

◊  Full costing

◊  قیمت‌گذاری هزینه کامل تولیدکننده

◊  Full-cost producer pricing

◊  هزینه‌های توزیع کامل

◊  Fully distributed costs

◊  قیمت بر مبنای هزینه کامل

◊  Price based on full cost

◊  قیمت‌گذاری براساس هزینهٔ کامل

◊  Pricing ,full cost

 

◊  نسبت فایده - هزینه؛ ضریب فایده - هزینه

◊  Benefit-cost Ratio

 - ن.ک: Cost-benefit analysis

◊  نسبت هزینه - فایده

◊  Cost-benefit Ratio

◊  نسبت هزینهٔ بهره‌برداری

◊  Opening Cost Ratio

 - (در ایالات متحد) هزینهٔ عملیاتی برحسب نسبتی از ارزش فروشهای خالص.

◊  نسبت سود به هزینه ناویژه

◊  Undiscounted gross benefit cost ratio

 - در یک سرمایه‌گذاری نسبت سود به هزینه‌ای است که در ان استهلاک و نرخ متوّرم محاسبه نشده است.

◊  نسبت سود به هزینه ناویژه

◊  Undiscounted net benefit cost ratio

 - در یک سرمایه‌گذاری نسبت سود به هزینه‌ای است که در آن استهلاک (کاهش گردش نقدینگی) محاسبه می‌شود ولی نرخ تورّم در نظر گرفته نمی‌شود.

◊  هزینه بهره‌برداری سالیانه

◊  Annual operation cost.

◊  جیره با حداقل قیمت

◊  Least cost ration

 - در سال‌های اخیر با استفاده از کامپیوتر ، دانشمندان علم تغذیه جیره‌ها متعادل با حداقل قیمت را رایج و مورد استفاده قرار داده‌اند. برای تهیهٔ چنین جیره‌هائی و اطلاعات لازم در مورد قیمت واحد غذاها و محدودیت‌ها و تجزیهٔ مواد غذائی و ترکیب مطلوب جیرهٔ نهائی به کامپیوتر داده می‌شود. جیرهٔ محاسبه شده توسط کامپیوتر از نظر مواد غذائی متعادل است و حداقل هزینه را رد بر دارد.

◊  هزینهٔ اداری

◊  Administration cost

◊  نسبت‌های غیرمشابه هرینه‌های تولید

◊  Dissimilar cost ratios

◊  نسبت هزینه

◊  Cost ratio

◊  نسبت هزینه، فایده، نسبت هزینه به فایده

◊  Cost-benefit ratio

◊  هزینه اکتشاف

◊  Exploration cost

◊  نسبت هزینهٔ بهره‌برداری

◊  Operating cost ratio

◊  نسبت سود به هزینه ناویژه

◊  Undiscounted gross benefit cost ratio

 - در یک سرمایه‌گذاری نسبت سود به هزینه‌های است که در آن استهلاک و نرخ تورم محاسبه نشده است.

◊  نسبت سود به هزینهٔ ویژه

◊  Undiscounted net benefit cost ratio

 - در یک سرمایه‌گذاری نسبت سود به هزینه‌ای است که در آن استهلاک (کاهش گردش نقدینگی) محاسبه می‌شود ولی نرخ تورم در نظر گرفته نمی‌شود.

◊  نسبت هزینهٔ متغیر

◊  Variable-cost ratio

◊  پیش پرداخت هزینۀ داوری

◊  Deposit to cover costs of arbitration

◊  هزینۀ داوری

◊  Costs of arbitration

◊  نسبت بازده و هزینه، نسبت درآمد به هزینه، نسبت منفعت و مصرف، نسبت منفعت و تمام شده

◊  Benefit-cost ratio

 

◊  بهای کالا و کرایهٔ باربری

◊  C. and F. (Cost and Freight)

 - قیمت کالا و هزینهٔ حمل آن بدون بیمهٔ دریایی. تولیدکننده پس از تسلیم کالا به کشتیرانی و پرداخت کرایهٔ حمل از خود سلب مسئولیت می‌کند. حق بیمه تا مقصد به عهدهٔ خریدار است.

◊  بهای کالا و کرایهٔ باربری

◊  C. and F. (Cost and Freight)

 - قیمت کالا و هزینهٔ حمل آن بدون بیمهٔ دریایی. تولیدکننده پس از تسلیم کالا به کشتیرانی و پرداخت کرایهٔ حمل از خود سلب مسئولیت می‌کند. حق بیمه تا مقصد به عهدهٔ خریدار است.

◊  بهای کالا و کرایهٔ حمل

◊  Cost and Freight

 - بهای کالا به شرط تحویل به خریدار، یعنی هزینهٔ حمل تا مقصد به عهدهٔ فروشنده است. نشانهٔ اختصاری آن C & F یا .C.F.R است.

◊  قیمت و هزینه حمل

◊  Cost and freight (c & f)

 - قیمت کالا به شرط تحویل آن به خریدار. یعنی هزینه حمل تا مقصد به عهدهٔ فروشنده باشد.

◊  هزینه ، بیمه ، کرایه و کارمزد

◊  Cost insurance freight and commission

 - نوعی اعلام قیمت کالا در تجارت بین‌المللی است که تحت آن فروشنده هزینه حمل و بیمه کالا تا مقصد و هرگونه کارمزد مربوط به واسطه‌های خدماتی (نمایندگی‌های حمل‌ونقل و کارگزاران گمرکی) را تقبل می‌کند.

◊  هزینه ، بیمه ، کرایه و نرخ‌ ارز

◊  Cost insurance freight and exchange

 - نوعی اعلام بهاء کالا در تجارت بین‌المللی که تحت آن فروشنده هزینه حمل و بیمه را تا مقصد و هرگونه کارمزد مربوط به تبدیل ارز مربوط به این معامله را تقبل می‌کند.

◊  قیمت ، بیمه ، هزینه حمل و هزینه بهره

◊  Cost insurance freight and interest

 - قیمت کالا به شرط آنکه هزینهٔ بیمه و هزینهٔ حمل و بهرهٔ تعلق گرفته به ارزش کالا بر عهده فروشنده باشد.

◊  قیمت ، بیمه ، کرایه و هزینهٔ تخلیه

◊  Cost insurance freight landed

 - قیمت کالا به شرط آنکه هزینهٔ بیمه ، حمل و تخلیهٔ آن به‌عهده فروشنده باشد.

◊  قیمت

◊  Cost insurance freight , cost insurance freight andinterest , cost insurance freight landed , price

◊  قیمت و هزینهٔ حمل

◊  Cost and freight (C&F)

◊  هزینه

◊  Cost , cost insurance freight and commission , cost insurance freight and exchange , expernditure , ecpernse , levy , outlay

◊  هزینه ، بیمه و کرایۀ حمل (... بندر مقصد تعیین‌شده)

◊  CIF= Cost,Insurance and Freight (… named port of destination)

 - Â«هزینه ، بیمه و کرایۀ حمل» به معنای آن است که فروشنده وظایفی شبیه به "CFR" (هزینه و کرایه حمل) دارد ، به‌اضافه اینکه باید برای خطراتی که خریدار را در مورد فقدان یا خسارت وارده بر کالا در خلال حمل تهدید می‌کند ، بیمه دریائی تهیه کند. فروشنده قرارداد بیمه را منعقد می کند و حق بیمه را می‌پردازد. خریدار باید توجه داشته باشد که تحت اصطلاح "CIF" فروشنده فقط ملزم به گرفتن حداقل پوشش بیمه‌ای است. اصطلاح "CIF" فرشنده را ملزم به ترخیص کالا برای صدور می‌کند. این اصطلاح را فقط می‌توان برای حمل دریائی و آبراه داخلی به‌کار برد. در مواقعی که نردۀ کشتی کاربرد عملی نداشته باشد ، از قبیل حمل کالا یا کشتی‌های رو - رو یا کانتینر ، استفاده از اصطلاح ("CIP" - کرایه حمل و بیمه پرداخت‌شده) مناسب‌تر است (اینکوترمز).

◊  هزینه و کرایۀ حمل (... بندر مقصد تعیین‌شده)

◊  CFR=Cost and Freight / (named port of destination)

 - Â«هزینه و کرایۀ حمل» به معنای آن است که فروشنده باید هزینه‌ها و کرایۀ حمل مورد نیاز برای آوردن کالا به بندر مقصد تعیین‌شده را بپردازد ، ولی مسئولیت فقدان یا خسارت وارده به کالا ، همچنین هرگونه مخارج اضافی ناشی از حوادث بعد از تحویل روی عرشه از زمانی‌که کالا از نردۀ کشتی در بندر بارگیری می‌گذرد از فروشنده به خریدار منتقل می‌شود. اصطلاح "CFR" فروشنده را ملزم می‌کند که کالا را برای صدور ، ترخیص کند. این اصطلاح را فقط برای حمل دریائی و آبراه داخلی می‌توان به‌کار برد ، در مواقعی‌که نردۀ کشتی کاربرد عملی نداشته باشد ، مثل مواقع حمل با کشتی‌های رو - رو یا کانتینر ، استفاده از اصطلاح "CPT" - «کرایۀ حمل پرداخت شده تا» مناسب‌تر است (اینکو ترمز).

◊  ارزش کالا و کرایۀ حمل

◊  Cost and freight

 - C & F

◊  هزینه؛ بیمه و کرایه حمل*

◊  Cost, insurance and freight

 - CIF

◊  قیمت؛ بیمه؛ هزینه حمل و تغییرات نرخ ارز

◊  Cost, insurance freight and exchange variation / or banker's charges

 - CIF & E

◊  تعهدّ پرداخت هزینه حمل و نقل و بیمه توسط فروشنده

◊  Cost insurance and freight (CIF)

 - نوعی سیستم خرید که بر اساس آن فروشندگان هزینه‌های حمل و نقل را تا مقصد معیّن می‌پذیرند.

◊  بهای کالا و کرایه تا مقصد (سی اند اف)، بهای کالا و هزینه حمل، بهای کالا و کرایه، بهای جنس و کرایه تا بندر مقصد، قیمت و باربری، قیمت کالا و هزینه حمل آن بدون بیمه دریائی، قیمت تمام شده و کرایه، هزینه و باربری، هزینه و کرایه، هزینه و باربری بدون بیمه، هزینه حمل کالا تا نقطه معین، هزینهٔ کالا به‌اضافهٔ هزینهٔ حمل و نقل

◊  Cost and freight (C&F)

◊  بهای کالا ، هزینه حمل و بیمه(سیف)-قیمت کالا ، بیمه وحمل تا بندر مقصد-بهای کالا ، بیمه و حمل و نقل-بهای جنس ، حق بیمه و کرایه حمل تا بندر مقصد-قیمت با هزینه حمل و بیمه

◊  Cost ,insurance and freight (CIF)

◊  قیمت کالا، بیمه، کرایه و هزینه بهره

◊  Cost , insurance,freight,and interest

 - نشانه اختصاری این اصطلاح CIFI است.

◊  بهاء کالا، هزینه حمل و بیمه (سیف) ـ قیمت کالا، بیمه و حمل تا بندر مقصد ـ بهاء کالا، بیمه و حمل‌ونقل ـ بهاء جنس، حق بیمه و کرایه حمل تا بندر مقصد ـ قیمت با هزینه حمل و بیمه

◊  Cost, insurance and freight (CIF)

◊  قیمت کالا، بیمه، کرایه و هزینه بهره

◊  Cost, insurance, freight, and interest

 

◊  به قیمت مایه؛ به قیمت هزینه

◊  At Cost Price

 - اصطلاح بورس و بازار اوراق بهادار است

◊  هزینهٔ یا قیمت بازار

◊  Cost or Market Price, Whichever Is

 - روش ارزیابی موجودی بر پایهٔ یکی از روشهای تقویم موجودی است.

◊  قیمت خرید؛ قیمت بدون سود؛ قیمت مایه کاری

◊  Cost Price

 - م. Purchase price

◊  قیمت بر پایهٔ هزینهٔ نهایی

◊  Marginal Cost Price

◊  تفاوت قیمت - هزینه

◊  Price-cost Margin

◊  فشار هزینهٔ مزد روی قیمت‌ها

◊  Wage-cost Push on Prices

◊  قیمت

◊  Cost insurance freight , cost insurance freight andinterest , cost insurance freight landed , price

◊  بهای فرصت ، قیمت زمان

◊  Opportunity cost )shadow price)

 - در اقتصاد ، به ارزش بالقوۀ نتیجه‌ها و بازدهی عملیاتّی گفته می‌شود که به دست نیامده است. حداکثر سود قابل دستیابی در صورتی که منابع و امکانات مؤسسه به فعالیّت دیگر اختصاص می‌یافت.

◊  قیمت تمام شده

◊  Cost price. original price.

◊  قیمت یا بهای تمام شده

◊  Cost price

 - original price

◊  به قیمت هزینه، به قیمت مایه

◊  At cost price

 - اصطلاح بورس و بازار اوراق بهادار است.

◊  روش ارزیابی موجودی بر پایه یا قیمت بازار

◊  Cost or market price

◊  قیمت بدون سود، قیمت مایه‌کاری، قیمت تمام شده، قیمت هزینه

◊  Cost price

◊  قیمت بر پایه هزینه نهائی

◊  Marginal cost price

◊  قیمت بر مبنای هزینه کامل

◊  Price based on full cost

◊  هزینهٔ بها، هزینهٔ نخستین، مخارج قیمت

◊  Price cost

◊  تفاوت قیمت-هزینه

◊  Price-cost margin

◊  کاهش مخارج در نتیجهٔ ترقیات فنی

◊  Technological cost-price reducation

◊  قیمت انتقالی بر هزینه

◊  Transfer price on cost

◊  فشار هزینهٔ مزد روی قیمت‌ها

◊  Wage-cost push on prices

◊  قیمت تمام‌شده

◊  Cost price

◊  مایه کاری حساب کردن

◊  Sell at cost price

 - (به قیمت تمام شده حساب کردن) از مایه خوردن Live off one's capital

 

◊  هزینهٔ اولیه؛ هزینهٔ واقعی؛ هزینهٔ تمام شده واقعی

◊  Historical Cost

 - هزینهٔ اصلی یک دارایی در مقابل ارزش قابل فروش، ارزش تعویض، ارزش حاضر، بهای تمام شدهٔ دارایی، کالا یا خدمت به میزانی که در تاریخ داد و ستد در دفاتر فروشنده ثبت شده است. در حسابداری دولتی، قیمتی است که در برابر یک واحد کالا یا خدمت از مصرف کننده دریافت می‌شود، مانند بهای بنزین، برق و امثال اینها.

◊  هزینهٔ اولیه ، هزینهٔ واقعی ، هزینهٔ تاریخی

◊  Historical cost

 - هزینه‌های تولید کالاها و خدمات براساس بهاء خرید داده‌ها صرفه‌نظر‌ از اینکه چه زمانی خریداری شده‌اند. در مقایسه با ارزش بازار کالاها و خدمات که عموماً به‌دلیل وجود تورم از هزینهٔ تاریخی است.

◊  هزینه اولیه

◊  First cost , historical cost

◊  حسابداری بهای تمام شده تاریخی

◊  Historical cost accounting

 - روش سنتّی حسابداری که در آن ، اطّلاعات برحسب قیمت خرید است.

◊  واگذاری هزینه‌های تاریخی ، ترک هزینه‌های تاریخی

◊  Abandonment of historical costs

◊  قیمت تمام شدهٔ واقعی، بهای تمام شدهٔ واقعی

◊  Adjusted historical cost

◊  هزینه اولیه، هزینه واقعی، هزینه تمام‌شده واقعی، بهاء تمام شده واقعی، بهاء تمام‌شده تاریخی، هزینه تاریخی، قیمت تمام‌شده، بهاء واقعی

◊  Historical cost

◊  حسابداری قیمت تمام شده، حسابداری قیمت تاریخی، حسابداری هزینه تاریخی، حسابداری بهای تمام شده تاریخی

◊  Historical cost accounting

◊  هزینه‌یابی تاریخی، هزینه‌یابی گذشته

◊  Historical costing

 

◊  فشار هزینه

◊  Cost Push

◊  تورم فشار هزینه‌ای

◊  Cost-push Inflation

 - افزایش قیمتها بر اثر افزایش قیمت تمام شدهٔ کالاهاست. تحت شرایط معین، ترقی سطح عمومی قمیتها ممکن است ناشی از افزایش دستمزدها و حقوق یا افزایش سود باشد. دولت هم می‌تواند با دخالت خود هزینهٔ تولید کالا را بالا ببرد. ن.ک: Demand-pull inflation; Wage-wage spiral

◊  تورم فشار هزینه

◊  Inflation, Cost-push

 - ترقی قیمتها به سبب افزایش مزدها به میزانی زیادتر از بهره‌وری.

◊  فشار هزینهٔ مزد روی قیمت‌ها

◊  Wage-cost Push on Prices

◊  تورم ناشی از فشار هزینه

◊  Cost push inflation

 - افزایش قیمت‌ها در نتیجه افزایش قیمت تمام شدهٔ کالاها را تورم ناشی از فشار هزینه می‌گویند. در شرایط معینی افزایش سطح عمومی قیمت‌ها می‌تواند ناشی از افزایش دستمزد و حقوق یا افزایش سود باشد. دولت هم می‌تواند با مداخله خود ، هزینهٔ تولید کالا بالا ببرد. مثلاً افزایش مالیات بر تولید کالا قیمت تمام شدهٔ آن را بالا می‌برد. مقایسه کنید با: Demand Pull Inflation.

◊  تروم ناشی از فشار هزینه

◊  Cost push inflation

◊  تورم ناشی از فشار هزینه

◊  Cost push inflation

◊  تورم ناشی از هزینه

◊  Inflation cost-push

 - ترقّی قیمتها به سبب افزایش مردها بیش از میزان افزایش بهره‌وری.

◊  فشار هزینه یا سود

◊  Cost or profit push

◊  فشار هزینه

◊  Cost push

◊  تورم ناشی از هزینه، تورم ناشی از فشار هزینه، تورم ناشی از افزایش هزینه، تورم ناشی از ازدیاد هزینه تولید، تورم ناشی از ترقی هزینه تولید

◊  Cost push inflation

◊  نظریه مبتنی بر فشار هزینه

◊  Cost push theory

◊  نظریه فشار هزینه

◊  Cost push view

◊  تورم ناشی از فشار هزینه

◊  Inflation cost -push

◊  فشار هزینهٔ مزد روی قیمت‌ها

◊  Wage-cost push on prices

 

◊  روش محاسبهٔ هزینهٔ محصول فرعی؛ روش محاسبهٔ هزینه بر پایهٔ بازیافت‌ها

◊  By-product Method of Cost Accounting

 - نظام تخصیص هزینه‌ها میان محصول یا محصولات اصلی و محصول یا محصولات فرعی.

◊  روش محاسبهٔ هزینهٔ محصول فرعی؛ روش محاسبهٔ هزینه بر پایهٔ بازیافت‌ها

◊  By-product Method of Cost Accounting

 - نظام تخصیص هزینه‌ها میان محصول یا محصولات اصلی و محصول یا محصولات فرعی.

◊  حسابداری صنعتی؛ قیمت مایه؛ محاسبهٔ قیمت تمام شده؛ حسابداری هزینه؛ هزینه‌یابی

◊  Cost Accounting

 - طرز تعیین قیمت تمام شدهٔ کل یک محصول ساخته شده را گویند. اقلامی که عناصر قیمت تمام شدهٔ کل را تشکیل می‌دهند عبارتند از موادخام، کاری که دربارهٔ مواد خام انجام میگیرد و سهمی متناسب از هزینهٔ ثابت که به واحد ساخته شدهٔ محصول تخصیص می‌یابد.

◊  پایهٔ هزینهٔ محاسبه

◊  Cost Basis of Accounting

 - مبنای هزینه در حسابداری ارزیابی قیمت، ثبت در دفاتر بر پایهٔ قیمت تمام شده.

◊  حسابداری هزینهٔ جاری

◊  Current Cost Accounting

 - نشانهٔ اختصاری این اصطالح .C.C.A است. ن.ک: Inflation accounting

◊  روش کارمزدی محاسبهٔ هزینه

◊  Job Method of Cost Accounting

 - روش تخصیص هزینه‌ها میان محصولات مختلف به وسیلهٔ حفظ یک بلیط برای هر «شغل» و افزون مخارج گوناگون معموله بر آن درهر مرحله از تولید.

◊  روش حسابداری هزینه برپایهٔ محصول مشترک؛ روش محصول مشترک حسابداری هزینه

◊  Joint Product Method of Cost Accounting

 - روش تخصیص هزینه‌ها میان دو یا چند محصول که در یک زمان تولید شده‌اند، به وسیلهٔ توزیع هزینه‌ها برپایهٔ شاخص واحد.

◊  روش فراگردی حسابداری هزینه؛ روش جریان تولید در حسابداری هزینه

◊  Process Method of Cost Accounting

 - نظام انباشت هزینه‌های ساخت به وسیلهٔ روش جریان تولید (یا به وسیلهٔ قسمت یا مرکز هزینه). ن.ک: Job method of cost accounting

◊  حسابداری هزینهٔ تعویض

◊  Replacement Cost Accounting

 - روش حسابداری است که براساس محاسبهٔ سود به عنوان تفاوت میان قیمت فروش یک کالا و هزینهٔ تعویض آن در تاریخ فروش تغییرات قیمت را تطبیق می‌دهد.

◊  حسابداری قیمتِ تمام شده

◊  Cost accounting

 - شاخه‌ای از حسابداری که در آن هزینهٔ تولید در مراحل مختلف ساخت کالا محاسبه می‌گردد تا مشخص شود که در کدام مرحله می‌توان صرفه‌جوئی کرد. این نوع حسابداری همچنین برای قیمت‌گذاری کالا مورد استفاده قرار می‌گیرد.

◊  حسابداری هزینهٔ جاری

◊  Current cost accounting

 - رجوع کنید به توضیحات ذیل: Inflation Accounting.

◊  حسابداری قیمت تمام شده

◊  Cost accounting

◊  حسابداری بهای تمام شده تاریخی

◊  Historical cost accounting

 - روش سنتّی حسابداری که در آن ، اطّلاعات برحسب قیمت خرید است.

◊  حسابداری قیمت تمام شده، حسابدار ی صنعتی، حسابداری‌هزینه، حسابداری بر حسب هزینه، حسابداری هزینه‌ای، هزینه‌یابی، حسابداری بهای تمام شده، محاسبه هزینه، محاسبه قیمت تمام شده، حسابداری تعیین قیمت، محاسبهٔ ارزش، محاسبهٔ صنعتی، تعیین قیمت، محاسبه تمام شد، حسابداری قیمت مایه

◊  Cost accounting

◊  سیستم حسابداری بهای تمام شده، سیستم حسابداری صنعتی، سیستم حسابداری قیمت

◊  Cost accounting system

◊  روش محاسبهٔ هزینهٔ محصول فرعی

◊  By-product method of cost accounting

◊  حسابداری قیمت جاری، حسابداری صنعتی جاری، حسابداری ارزش جاری، حسابداری صنعتی رایج، حسابداری بهای تمام شده، حسابداری هزینه جاری

◊  Current cost accounting (CCA)

◊  حسابداری قیمت تمام شده، حسابداری قیمت تاریخی، حسابداری هزینه تاریخی، حسابداری بهای تمام شده تاریخی

◊  Historical cost accounting

◊  حسابداری هزینه درون-مؤسساتی

◊  Intra-enterprise cost accounting

◊  روش کارمزدی محاسبهٔ هزینه

◊  Job method of cost accounting

◊  روش حسابداری هزینه بر پایهٔ محصول مشترک، روش حسابداری قیمت تمام شده محصول مشترک

◊  Joint product method of cost accounting

◊  حسابدرای قیمت محصول در جریان ساخت

◊  Process cost accounting

◊  روش جریان تولید در حسابرسی هزینه

◊  Process method of cost accounting

◊  حسابداری هزینه تعویض

◊  Replacement cost accounting

◊  حسابداری هزینهٔ استاندارد

◊  Standard cost accounting

◊  پایه هزینه محاسبه، ارزیابی قیمت ثبت در دفاتر بر پایه قیمت تمام شده، ارزیابی قیمت ثبت در دفاتر براساس قیمت تمام‌شده، مبنای محاسبه هزینه حسابداری براساس قیمت تمام‌شده

◊  Cost basis of accounting

◊   حسابداری، ارزیابی.

◊  Cost accounting

 

◊  هزینهٔ متوسط

◊  Average Cost

 - متوسط هزینهٔ تولید یک واحد محصول (هزینۀ تولید m واحد) / m است.

◊  قیمت‌گذاری برپایهٔ متوسط هزینه

◊  Average Cost Pricing

 - قیمت‌گذاری کالا به قسمی که همهٔ هزینه‌های مستقیم، جزء قابل تخصیص به هزینهٔ عمومی و سود را در برگیرد

◊  هزینهٔ ثابت متوسط

◊  Average Fixed Cost

 - هزنیهٔ ثابت در واحد تولید است. در کوتاه مدت، برخی از هزینه‌ها بدون توجه به سطح تولید تغییر نمی‌کنند، هر اندازه مقدار تولید بیشتر شود. هزینهٔ ثابت که برحسب واحد تولید بیان شده است، کاهش می‌یابد. از این قرار است: AFC = TFC/X که در آن AFC هزنیهٔ ثابت متوسط، TFC هزینهٔ کل ثابت و X مقدار تولید می‌باشد. چون TFC یک مبلغ ثابت و X متغیر است، معادلهٔ AFC یک هذلولی مربعی شکل است. ن.ک: Average cost

◊  هزینهٔ متوسط

◊  Average Cost

 - متوسط هزینهٔ تولید یک واحد محصول است.

◊  قمیت گذاری برپایهٔ متوسط هزینه

◊  Average Cost Pricing

 - قیمت‌گذاری کالا به قسمی که همهٔ هزنیه‌های مستقیم، جزء قابل تخصیص به هزینهٔ عمومی و وسد را دربرگیرد.

◊  هزینهٔ ثابت متوسط

◊  Average Fixed Cost

 - هزینهٔ ثابت در واحد تولید است. در کوتاه مدت، برخی از هزینه‌ها بدون توجه به سطح تولید تغییر نمی‌کنند، هر اندازه مقدار تولید بیشتر شود. هزینهٔ ثابت که برحسب واحد تولید بیان شده است، کاهش می‌یابد. از این قرار است: AFC = TFC/X که در آن AFC هزینهٔ ثابت متوسط، TFC هزینه کل ثابت و X مقدار تولید می‌باشد. چون TFCیک مبلغ ثابت و X متغیر است، معادلهٔ AFC یک هذلولی مربعی شکل است. ن.ک: Average cost

◊  هزینهٔ کل متوسط

◊  Average Total Cost

 - ن.ک: Average cost

◊  متوسط کل هزینهٔ واحد

◊  Average Total Unit Cost

◊  متوسط هزینهٔ متغیر؛ هزینهٔ متغیر متوسط

◊  Average Variable Cost

 - هزینهٔ متغیر در واحد تولید است.

◊  هزینهٔ متوسط بلندمدت

◊  Long-run Average Cost

 - در بلندمدت همهٔ هزینه‌ها به هزینه‌های متغیر نزدیک می‌شوند، بنابراین منحنی هزینهٔ متوسط بلندمدت با قسمتهای هزینه‌های کمینهٔ مجموعه‌ای از منحنیهای هزینهٔ متداخل کوتاه مدت ارتباط پیدا می‌کند (نمودار شمارهٔ ۹۰) . از این قرار، ما می‌توانیم کارخانهٔ شمارهٔ ۱ یا کارخانهٔ شماره ۲ را برای تولید محصولی بین ۱ X و ۲ X مورد استفاده قرار بدهیم. روشن است که برای تولید ۱ X خردپذیر آن است که کارخانهٔ شمارهٔ ۱ یا کارخانهٔ شماره ۲ را به کار اندازیم، زیرا هزینهٔ متوسطی که ۱ X را تولید می‌کند پایین‌تر است. با این وصف، در مورد ۲ X بهتر است کارخانهٔ شمارهٔ ۲ را برگزینیم. بنابراین هر یک از قیمتهای متداخل منحنیهای هزینهٔ متوسط کوتاه‌مدت ممکن است «محو شوند» و یک منحنی هزینه بر جای بگذارند که «پوشش» نقاط روی منحنیهای هزینهٔ متوسط کوتاه مدت می‌باشد و با پایین‌ترین هزینه‌های کوتاه مدت ممکن برای سطح معین تولید مطابقت می‌کند. شکل «پر از برآمدگی» منحنی که ارائه شده ناشی از تقسیم ناپذیری است. با این همه، اگر این‌گونه تغییرات کوچک بتواند وارد شود منحنیهای هزینهٔ متوسط کوتاه مدت به صورتی تنگاتنگ تاخل می‌کنند تا در حالت قابلیت تقسیم کامل یک منحنی هزینهٔ متوسط بلندمدت کاملاً «صاف و هموار» به دست آید. لازم به یادآوری است که مکان نقاط هزینهٔ کوتاه مدت در نتیجهٔ صرفه جوییهای مقیاس امکان دارد پایین‌تر به دست آید و در نمودار مشاهده می‌شود که منحنی بالا می‌رود و این امر ناشی از وجود تبذیرهای مقیاس است. ن.ک: Average cost

◊  هزینهٔ متوسط کوتاه مدت

◊  Short-run Average Cost

 - ن.ک: Average Cost

◊  هزینۀ متوسط

◊  Average cost

 - AC

◊  حساب؛ گزارش؛ شرح هزینۀ متوسط

◊  Account Average cost

 - AC

◊  هزینهٔ واحد ، هزینهٔ میانگین

◊  Average cost (unit cost)

 - کل هزینهٔ مربوط به تولید یک کالا تقسیم‌بر تعداد واحدهای تولید شده.

◊  قیمت‌گذاری بر پایه متوسط هزینه

◊  Average cost pricing

◊  هزینهٔ کل متوسط

◊  Average total cost

◊  متوسط کل هزینهٔ واحد

◊  Average total unit cost

◊  هزینهٔ متغیر متوسط، هزینهٔ متغیر متوسط تولید

◊  Average variable cost

◊  هزینهٔ متوسط، متوسط بهار، میانگین قمیت‌ها، معدل هزینه

◊  Average cost

◊  منحنی هزینهٔ متوسط

◊  Average cost curve

◊  روش محاسبهٔ میانگین

◊  Average cost method

◊  قیمت‌گذاری بر پایهٔ متوسط هزینه، قیمت‌گذاری براساس هزینهٔ متوسط، هزینه یابی به روش میانگین

◊  Average cost pricing

◊  هزینهٔ ثابت متوسط، متوسط هزینهٔ ثابت

◊  Average fixed cost

 - هزینهٔ ثابت در واحد تولید است. در کوتاه مدت، برخی از هزینه‌ها بدون توجه به سطح تولید تغییر نمی‌کنند. هر اندازه مقدار تولید بیشتر شود، هزینهٔ ثابت که برحسب واحد تولید بیان شده است، کاهش می‌یابد.

◊  هزینه متوسط بلندمدت

◊  Long run average cost

◊  هزینۀ متوسٌط

◊  Average cost

◊  هزینه‌یابی به نرخ متوسط

◊  Cost method (average) of inventory

 

◊  هزینهٔ ازدحام ، هزینهٔ آلودگی‌زدائی

◊  Abatement Cost

 - هزینهٔ رفع زیان ناشی از آلودگی محیط زیست یا ازدحام

◊  مزیت مطلق هزینه

◊  Absolute Cost Advantage

 - به مزایای در اختیار بنگاه‌هائی اشاره می‌کند که اینان را قادر می‌سازد تا نسبت به بنگاه‌های تازه وارد، هزینهٔ خود را بدون توجه به زیادی مقدار تولید در سطحی پائین‌تر از هزینهٔ کل متوسط نگاه دارند. ن.ک: Barriers to entry

◊  بهای تمام شده واقعی؛ هزینهٔ واقعی

◊  Actual Cost

 - جمع هزینه‌ای که برای ساختن یا به دست آوردن محصول یا دارایی انجام شده است. بهای تمام شده واقعی که پس از به‌دست آمدن محصول یا دارایی معین می‌شود.

◊  هزینهٔ اداری

◊  Administrative Cost

◊  هزینهٔ بدل؛ هزینهٔ عوض؛ هزینهٔ صورت دیگر

◊  Alternative-cost

◊  شق دیگر هزینهٔ استعمال؛ گزینهٔ دیگر هزینهٔ استفاده؛ هزینهٔ استعمال متبادل

◊  Alternative Use Cost

◊  درآمد حاصله از موجودی؛ درآمد به علت ترقی قیمت

◊  Anticipated Cost

 - م. Inventory profit

◊  هزینهٔ دارایی، هزینهٔ نگاهداری دارایی

◊  Asset Cost

◊  با هر هزینه؛ هر چه باداباد

◊  At All Costs

 - اصطلاح بورس و بازار اوراق بهادار و منظور معامله با هر قیمت است

◊  به قیمت مایه؛ به قیمت هزینه

◊  At Cost Price

 - اصطلاح بورس و بازار اوراق بهادار است

◊  امکان تحصیل اعتبار و هزینه اعتبار موجود بودن اعتبار

◊  Availability and Cost of Credit

 - م. At one's disposal

◊  هزینهٔ متوسط

◊  Average Cost

 - متوسط هزینهٔ تولید یک واحد محصول (هزینۀ تولید m واحد) / m است.

◊  قیمت‌گذاری برپایهٔ متوسط هزینه

◊  Average Cost Pricing

 - قیمت‌گذاری کالا به قسمی که همهٔ هزینه‌های مستقیم، جزء قابل تخصیص به هزینهٔ عمومی و سود را در برگیرد

◊  هزینهٔ ثابت متوسط

◊  Average Fixed Cost

 - هزنیهٔ ثابت در واحد تولید است. در کوتاه مدت، برخی از هزینه‌ها بدون توجه به سطح تولید تغییر نمی‌کنند، هر اندازه مقدار تولید بیشتر شود. هزینهٔ ثابت که برحسب واحد تولید بیان شده است، کاهش می‌یابد. از این قرار است: AFC = TFC/X که در آن AFC هزنیهٔ ثابت متوسط، TFC هزینهٔ کل ثابت و X مقدار تولید می‌باشد. چون TFC یک مبلغ ثابت و X متغیر است، معادلهٔ AFC یک هذلولی مربعی شکل است. ن.ک: Average cost

◊  هزینهٔ متوسط

◊  Average Cost

 - متوسط هزینهٔ تولید یک واحد محصول است.

◊  قمیت گذاری برپایهٔ متوسط هزینه

◊  Average Cost Pricing

 - قیمت‌گذاری کالا به قسمی که همهٔ هزنیه‌های مستقیم، جزء قابل تخصیص به هزینهٔ عمومی و وسد را دربرگیرد.

◊  هزینهٔ ثابت متوسط

◊  Average Fixed Cost

 - هزینهٔ ثابت در واحد تولید است. در کوتاه مدت، برخی از هزینه‌ها بدون توجه به سطح تولید تغییر نمی‌کنند، هر اندازه مقدار تولید بیشتر شود. هزینهٔ ثابت که برحسب واحد تولید بیان شده است، کاهش می‌یابد. از این قرار است: AFC = TFC/X که در آن AFC هزینهٔ ثابت متوسط، TFC هزینه کل ثابت و X مقدار تولید می‌باشد. چون TFCیک مبلغ ثابت و X متغیر است، معادلهٔ AFC یک هذلولی مربعی شکل است. ن.ک: Average cost

◊  هزینهٔ کل متوسط

◊  Average Total Cost

 - ن.ک: Average cost

◊  متوسط کل هزینهٔ واحد

◊  Average Total Unit Cost

◊  متوسط هزینهٔ متغیر؛ هزینهٔ متغیر متوسط

◊  Average Variable Cost

 - هزینهٔ متغیر در واحد تولید است.

◊  هزینه‌های قابل اجتناب

◊  Avoidable Costs

◊  بهای معیاری پایه؛ هزینهٔ معیاری پایه

◊  Basic Standard Cost

 - قیمتی است که برپایهٔ برآوردهای علمی و فنی از روی ظرفیت و قدرت عوامل تولیدکننده به دست می‌آید و این برآوردها معمولاً براساس نرخ پایهٔ واحدها معین می‌شوند.

◊  کل هزینه؛ قیمت واحد؛ قمیت سرشکن شده

◊  Basis Cost

◊  هزینه‌یابی دسته‌ای

◊  Batch Costing

 - در این روش قیمت هر واحد تولید محاسبه نمی‌شود بلکه تولید هر بخش یکجا محاسبه می‌گردد و بیشتر در نصایع نفت، مواد شیمیایی و لاستیک سازی به‌کار می‌رود.

◊  تحلیل فایده - هزینه

◊  Benefit-cost Analysis

 - تحلیل اقتصادی یک طرح بر پایهٔ مقایسههٔ هزینه و نفعی است که از آن به دست می‌آید یا می‌توان انتظار داشت.

◊  نسبت فایده - هزینه؛ ضریب فایده - هزینه

◊  Benefit-cost Ratio

 - ن.ک: Cost-benefit analysis

◊  هزینهٔ اجمالی

◊  Bulk Line Cost

◊  روش محاسبهٔ هزینهٔ محصول فرعی؛ روش محاسبهٔ هزینه بر پایهٔ بازیافت‌ها

◊  By-product Method of Cost Accounting

 - نظام تخصیص هزینه‌ها میان محصول یا محصولات اصلی و محصول یا محصولات فرعی.

◊  بهای کالا و کرایهٔ باربری

◊  C. and F. (Cost and Freight)

 - قیمت کالا و هزینهٔ حمل آن بدون بیمهٔ دریایی. تولیدکننده پس از تسلیم کالا به کشتیرانی و پرداخت کرایهٔ حمل از خود سلب مسئولیت می‌کند. حق بیمه تا مقصد به عهدهٔ خریدار است.

◊  هزینهٔ ظرفیت

◊  Capacity Cost

 - هزینهٔ تولید وقتی که تولید در حداکثر ظرفیت باشد.

◊  هزینهٔ سرمایه

◊  Capital, Cost of

 - هزینه تحصیل کل سرمایهٔ مورد استعمال در کار و کسب است که برحسب میزان بهره بیان می‌شود.

◊  هزینهٔ سرمایه؛ مخارج سرمایه؛ هزینهٔ سرمایه‌ای

◊  Capital Cost

◊  هزینهٔ سرمایه‌ای

◊  Capitalized Cost

◊  هزینهٔ نگهداری

◊  Carrying Cost

◊  هزینهٔ طبقه‌بندی شده

◊  Classified Cost

 - هزینهٔ کالای تولیدشده برحسب تقسیم‌بندی هزینه‌ها، نظیر کار و مواد اولیه.

◊  ضریب هزینهٔ نسبی تولید

◊  Coefficient of Relative Cost of Production

◊  هزینهٔ کالای مصرفی

◊  Commodity Cost

 - جمع کل هزینه‌های تولید یا هزینه‌های دیگر همراه با محصول برای گاز، آب و برق است.

◊  هزینهٔ مشترک

◊  Common Cost

 - مانند هزینهٔ تصفیهٔ وش برای به دست آوردن پنبه و تخم پنبه. م. Joint cost

◊  هزینهٔ نسبی؛ هزینه‌های مقایسه‌ای؛ هزینه‌های تطبیقی

◊  Comparative Cost

 - ن.ک: comparative advantage

◊  اصل هزینهٔ نسبی؛ اصل ارزش نسبی و مقایسه‌ای؛ اصل مزیت نسبی

◊  Comparative Cost, Principle of

 - اصل تخصص کشورها در تولید کالاهایی که در قلمرو آنها از نظر ارزانی قیمت تمام‌شده و از لحاظ کیفیت بر سایر کشورها برتری دارند.

◊  هزینه‌های رقابتی؛ هزینه‌های رقابت آمیز

◊  Competitive Costs

◊  هزینهٔ قبولی؛ هزینهٔ اجابت

◊  Compliance Cost

 - اصطلاحی است که بر مبلغ پرداختی به حساب درآمد بابت مالیات بر ارزش افزوده اطلاق می‌شود.

◊  هزینه‌های انبوهی؛ هزینه‌های ازدحام

◊  Cougestion Costs

 - هنگامی که فزونی در استفاده از شماری تسهیلات یا خدمات خرجی را (که لزوماً هزینهٔ پولی نیست) بر استفاده کنندگان موجود تحمیل کند، آن وسایل در معرض «ازدحام یا انبوهی» قرار گرفته‌اند.

◊  هزینهٔ ثابت؛ قیمت تمام شدهٔ ثابت؛ قیمت مایهٔ ثابت

◊  Constant Cost

 - قیمت مایه‌ای که تحت یک رشته شرایط معین در واحد تولید تغییر نمی‌کند ولو تولید کل افزایش یابد. قیمت تمام شدهٔ مصنوعات دستی که صنعتگران منفرد می‌سازند و از آغاز تا انجام ثابت است. م. Fixed cost

◊  صنعت با هزینهٔ ثابت

◊  Constant Cost Industry

 - هنگامی که حجم تولید افزایش یا کاهش یابد متوسط کل هزینهٔ واحد صنعتی یکسان باقی می‌ماند.

◊  هزینهٔ نهایی ثابت

◊  Constant Marginal Cost

 - هرگاه مقدار تولید یک مؤسسه افزایش یابد و هزینهٔ یک واحد بیشتر اضافه بر کل تولید همواره یکسان بماند در این صورت هزینهٔ نهایی ثابت خواهدبود. این امر هنگامی به وقوع می‌پیوندد که بازده بر حسب مقیاس ثابت بماند.

◊  هزینهٔ قابل نظارت؛ هزینهٔ کاهش‌پذیر

◊  Controllable Cost

 - هزنیه‌ای است که برحسب مقدار تولید تغییر می‌کند.

◊  بها؛ هزینه؛ خرج (در جمع)؛ خسارت؛ قیمت مایه؛ قمیت تمام شده؛ ارزش

◊  Cost

 - در اصطلاح اقتصاد نظری عبارت از مجموع پرداختهایی است که یک واحد تولیدی برای سرمایهٔ، زمین، کار و نیز مدیریت به عمل می‌آورد. این پرداختها به شکل بهره، اجاره، دستمزد و حقوق است. هزینه‌های کل یک واحد تولیدی غالباً به هزینه‌های متغیر و هزینه‌های ثابت تقسیم می‌شوند. هزینهٔ نخست هنگامی که تولید افزایش می‌یابد، الزاماً رو به فزونی می‌رود و هزینهٔ اخیر ثابت یا تقریباً ثابت می‌ماند. هزینهٔ واحد کالا یا خدمت برخلاف مخارج کل به هزینهٔ یک واحد منحصر به فرد محصول برمی‌گردد. ممکن است رفته‌رفته که تولید زیاد شود هزینهٔ واحد ثابت بماند یا باال برود و یا پایین بیاید. ن.ک: Average fixed costs; Average total costs; Average variable costs; Bank line costs; Constant cost; Decreasing cost; Fixed costs; Incresing cost; Joint cost; Marginal cost; Sunk cost; Total costs; Total fixed costs; Total variable costs; User cost; Variable costs Cost، Types of:

◊  انواع هزینه

◊  Cost, Types of:

 - هزینهٔ استعمال دیگر؛ هزینهٔ استعمال گزینه؛ Alternative use cost هزینهٔ استعمال بدل هزینهٔ ثابت متوسط Average fixed cost هزینهٔ متوسط کل واحد Average total unit cost هزینهٔ متوسط متغیر Average variable cost هزینهٔ ثابت Constant cost هزینهٔ نزولی Decreasing cost هزینهٔ تغییرپذیر؛ هزینهٔ تفاضلی Differential cost هزینهٔ مستقیم Direct cost هزینهٔ اقتصادی Economic cost هزینهٔ ثابت Fixed cost هزینهٔ انتسابی به یک سرفصل؛ قیمت ساختگی (غیرحقیقی) Imputed cost هزینهٔ صعودی Increasing cost هزینهٔ نامستقیم Indirect cost هزینهٔ مشترک Joint cost هزینهٔ نهایی Marginal cost هزینهٔ اسمی Nominal cost هزینهٔ فرصت؛ هزینهٔ موقعیت Opportunity cost هزینهٔ از دست رفته Out-of-pocket cost هزینهٔ ثابت عمومی Overhead cost بهای تمام شده؛ بهای مایه؛ هزینهٔ تمام شده Prime cost هزینهٔ برنامه‌ای Programmed cost هزینهٔ واقعی Real cost هزینهٔ ادواری Recurring cost هزینهٔ جایگزینی؛ هزینهٔ تعویض Replacement cost هزینهٔ تولید مجدد Reproduction cost هزینهٔ فرعی Standby cost هزینهٔ مستهلک شده Sunk cost هزینهٔ متمم: Supplemcntary cost هزینهٔ غیرقابل اجتناب؛ هزینهٔ حتمی Unavoidable cost هزینهٔ واحد Unit cost هزینهٔ استعمال User cost هزینهٔ متغیر Variable cost

◊  جذب هزینه؛ هزینهٔ مؤخر؛ به حساب پذیرتفن هزینه

◊  Cost Absorption

 - هزینه‌هایی هستند که به حساب خریدار نمی‌روند و در قیمت تولدی کالا هم منظور نمیشوند، مانند هزینهٔ ارسال کالا اگر تحویل در انبار مشتری قرارداد شده باشد.

 

◊  اعتبار اسنادی ساده

◊  Clean letter of credit

 - رجوع کنید به توضیحات ذیل: Clean Credit

◊  اعتبار اسنادی ساده

◊  Clean credit, clean letter of credit

◊  اعتبار اسنادی بدون قید و شرط

◊  Clean letter of credit

 

◊  اعتبارنامهٔ بخشنامه‌ای؛ اعتبارنامهٔ عمومی

◊  Circular Letter of Credit

 - اعتبارنامهٔ بخشنامه‌ای نوعی اعتبارنامه است که وظیفه‌ای شبیه چک مسافرتی انجام میدهد. ن.ک: Letter of credit

◊  اعتبارنامهٔ بازرگانی

◊  Commercial Letter of Credit

◊  اعتبارنامهٔ تأییده شده

◊  Confirmed Letter of Credit

◊  اعتبارنامهٔ بخشنامه‌ای؛ اعتبارنامهٔ عمومی

◊  Circular Letter of Credit

 - اعتبارنامهٔ بخشنامه‌ای نوعی اعتبارنامه است که وظیفه‌ای شبیه چک مسافرتی انجام میدهد. ن.ک: Letter of credit

◊  اعتبارنامهٔ بازرگانی

◊  Commercial Letter of Credit

◊  اعتبارنامهٔ تأییده شده

◊  Confirmed Letter of Credit

◊  برگهٔ اعتبار؛ اعتبارنامه

◊  Credit, Letter of

 - ن.ک: Circular letter of credit; Letter of credit

◊  اعتبارنامهٔ مستقیم؛ اعتبارنامهٔ معین

◊  Direct Letter of Credit

 - ن.ک: Letter of credit

◊  اعتبارنامهٔ اسنادی

◊  Documentary Letter of Credit

◊  اعتبارنامهٔ دست به دست؛ اعتبارنامهٔ دستی

◊  Hands-on Letter of Credit

 - اعتبارنامه‌ای است که بازکنندهٔ اعتبار مستقیماً به ذینفع ابلاغ می‌کند. این اعتبار از دید فروشندهٔ خارجی چندان مطلوب نیست.

◊  اعتبارنامهٔ فسخ ناپذیر؛ اعتبارنامهٔ برگشت ناپذیر

◊  Irrevocable Letter of Credit

 - سندی (اعتبارنامه) است که در آن یک بانک تصویب اعتبار را نشان می‌دهد. ن.ک: Acceptances; Letter of credit

◊  بانک صادرکنندهٔ اعتبار نامه

◊  Issuing Bank of the Letter of Credit

◊  نشانهٔ اختصاری Letter of Credit است.

◊  L.c

◊  اعتبارنامه؛ ورقهٔ اعتبار

◊  Letter of Credit

 - اعتبار اسنادی که در بانک به نام ذینفع باز می‌شود. سندی که معمولاً از طرف بانک صادر می‌گردد و در آن صادرکننده موافقت می‌کند حواله‌ها را بر طبق شرایط مقرر در سند بپذیرد و به بدهی حساب اعتباری پیش‌گفته منتقل کند. انواع مهم اعتبارنامه براساس تعهدی که بانک صادرکننده می‌نماید و نظر به موارد استعمال این اعتبارنامه بدین قرار است: الف - اعتبارنامه براساس تعهد و مسئولیت بانک: ۱) اعتبارنامهٔ ضمانت شده، تأییده شده Letter of credit، confirmed ۲) اعتبارنامهٔ فسخ ناپذیر اعتبارنامهٔ غیرقابل فسخ Letter of credit، irrevocable ۳) اعتبارنامهٔ قابل فسخ Letter of credit، revocable ۴) اعتبارنامهٔ فسخ ناپذیر ضمانت شده که تضمین گردیده Letter of credit، straight ۵) اعتبارنامهٔ ضمانت نشده Letter of credit، unconfirmed ب - اعتبارنامه براساس موارد و طرز استعمال: ۱) اعتبارنامهٔ بخشنامه‌ای Letter of credit، circular ۲) اعتبارنامهٔ باز؛ اعتبارنامهٔ متفوح Letter of credit، open ۳) اعتبارنامهٔ تجدیدشدنی Letter of credit،revolving ۴) اعتبارنامهٔ سفری Letter of credit، traveler's اعتبارنامهٔ مسافرتی که به هر یک از بانکهای طرف معامله مربوط است و صورت جداگانه از این بانکها به استفاده کننده داده می‌شود. ن.ک: Documentary letter of credit

◊  اعتبارنامهٔ تأیید شده

◊  Letter of Credit, Confirmed

◊  انواع اعتبارنامه:

◊  Letter of Credit, Types of

 - اعتبارنامهٔ گردان Circular letter of credit اعتبارنامهٔ تأییده شده؛ با ضمانت Confirmed letter of credit اعتبارنامهٔ غیرقابل فسخ Inrrevocable letter of credit اعتبارنامهٔ مفتوح، باز؛ اعتبارنامهٔ بدون محدودیت Open letter of credit اعتبارنامهٔ فسخ شدنی Revocable letter of credit اعتبارنامهٔ در گردش Revolving letter of credit اعتبارنامهٔ مستقیم Straight letter of credit اعتبارنامهٔ مسافرتی Traveler's letter of credit اعتبارنامهٔ بدون تأیید Unconfirmed letter of credit

◊  اعتبارنامهٔ قابل فسخ؛ اعتبارنامهٔ فسخ پذیر

◊  Revocable Letter of Credit

 - ن.ک: Letter of credit

◊  اعتبارنامهٔ تجدیدپذیر؛ اعتبارنامهٔ قابل تجدید

◊  Revolving Letter of Credit

 - اعتبارنامه‌ای که وقتی اعتبار در مقابل آن ایجاد گردیده است تجدید می‌گردد. ن.ک: Letter of credit

◊  اعتبارنامهٔ ضمانتی؛ اعتبار نامهٔ احتیاطی

◊  Stand-by Letters of Credit

 - این گونه اعتبار به موجب ترتیباتی میان ذینفع و بانک از پیش تأیید شده و آمادهٔ استفاده است و نیازی به طی تشریفات قبلی ندارد.

◊  اعتبارنامهٔ فسخ‌ناپذیر ضمانت شده

◊  Straight Letter of Credit

 - ن.ک: Lteer of credit

◊  اعتبارنامهٔ مسافرتی

◊  Traveller's Letter of Credit

 - اعتبارنامه‌ای است که بانکها به درخواست مشتری صادر می‌کنند و مشتری می‌تواند آن را در کشورهای دیگر با مراجعه به کارگزار مربوطه نقد کند.

◊  اعتبارنامهٔ تأیید نشده؛ اعتبارنامهٔ بدون تأیید؛ اعتبارنامهٔ بدون ضمانت

◊  Unconfirmed Letter of Credit

 - ن.ک: Letter of credit، unconfirmed

◊  اعتبارنامهٔ عمومی؛ اعتبارنامهٔ کلی؛ اعتبارنامهٔ جهانی

◊  Worldwide Letter of Credit

 - ن.ک: Circular letter of credit

◊  اعتبارنامه عمومی

◊  Circular letter of credit

 - رجوع کنید به توضیحات ذیل: Letter of Credit

◊  اعتبار اسنادی ساده

◊  Clean letter of credit

 - رجوع کنید به توضیحات ذیل: Clean Credit

◊  اعتبارنامهٔ تجمعی

◊  Cumulative letter of credit

 - اعتبارنامه‌ای که پس از استفاده ، مجدداً و خودبه‌خود پادار می‌شود. گاهی نیز در پایان یک دوره زمانی خودبه‌خود پادار می‌گردد. رجوع کنید به توضیحات ذیل: Revolving Letter of Credit

◊  اعتبارنامهٔ مستقیم ، اعتبارنامه معین

◊  Direct letter of credit

 - رجوع کنید به توضیحات ذیل: Letter of credit.

◊  اعتبار اسنادی

◊  Documentary letter of credit

 - رجوع کنید به توضیحات ذیل: Documentary Credit .

◊  اعتبار اسنادی دائمی

◊  Evergreen letter of credit

 - نوعی اعتبارنامهٔ ضمانتی که پس از تاریخ انقضاء اعتبار به‌طور خودبه‌خود ، و معمولاً برای مدت یک سال دیگر ، تجدید می‌شود.

◊  اعتبارنامهٔ دست‌به‌دست

◊  Hands on letter of credit

 - اعتباری است که بانک گشایش‌کنندهٔ اعتبار اسنادی مستقیماً به ذی‌نفع ابلاغ می‌کند. از نظر فروشندهٔ خارجی این نوع اعتبار ، چندان مطلوب نیست.

◊  اعتبارنامه غیرقابل برگشت ، اعتبارنامه برگشت‌ناپذیر

◊  Irrevocable letter of credit

 - اعتبارنامه‌ای که پس از ابلاغ به ذی‌نفع قابل فسخ یا ابطال نیست. مگر اینکه ذی‌نفع خود با ابطال آن موافقت کند.

◊  اعتبارنامه

◊  Letter of credit

 - نامه‌ای که بانک صادر می‌کند و در آن به بانک دیگر دستور می‌دهد که مبلغ معینی را به شخص معینی که در نامه قید شده بپردازد. رجوع کنید همچنین به توضیحات ذیل: Credit Doucumentary Letter of.

◊  اعتبار اسنادی پوششی

◊  Reimbursement letter of credit

 - نوعی اعتبار اسنادی که در آن بانک کارگزار اجازه یافته به بانکی که پرداخت به ذی‌نفع را انجام می‌دهد وجه اعتبار را بپردازد. بانک پوشش‌دهنده معمولاً وقتی که بانک گشایندهٔ اعتبار با بانک پرداخت‌کننده اعتبار رابطه‌ای ندارد به‌عنوان واسطه عمل می‌کند.

◊  اعتبارنامه گردان

◊  Revolving letter of credit

 - اعتبارنامه‌ای که پس از استفاده ، مجدداً خودبه‌خود پادار می‌شود. در برخی موارد ، اعتبارنامه در پایان دوره‌های زمانی منظمی پادار می‌ِشود و چنانچه استفاده نشود با مبلغ دوره بعد می‌گردد. این اعتبارنامه‌ها راCumilative Letter of Credit می‌گویند.

◊  اعتبار اسنادی ضمانتی

◊  Standby letter of credit

 - در برخی از ممالک ، خصوصاً در ایالات متحده آمریکا ، فروشندگان کالا به‌علت محدودیت قانونی نمی‌توانند از بانک کارگزار بخواهند که ضمانتنامهٔ حسن انجام کار برای خریدار صادر کند. لذا از بانک کارگزار می‌خواهند که اعتبارنامه ضمانتی به نفع خریدار صادر کند. که متضمن همان ضمانت است.

◊  اعتبارنامهٔ مستقیم

◊  Straight letter of credit

 - اعتبارنامه‌ای که در آن ، بانک تأیید کرده که از سوی شخص معینی و تا تاریخ مشخص ، قبول و پرداخت کلیه بروات تحت آن اعتبارنامه را می‌پذیرد.

◊  اعتبارنامهٔ مسافرتی

◊  Traveller's letter of credit

 - اعتبرانامه‌ای است که بانک‌ها بنا به درخواست مشتری صادر می‌کنند و مشتری می‌تواند آن را در کشورهای دیگر با مراجعه به بانک کارگزار نقد کند.

◊  اعتبارنامهٔ عمومی ، اعتبارنامه کلی

◊  Worldwide letter of credit

 - رجوع کنید به توضیحات ذیل: Circular Letter of Credit.

◊  اعتبار اسنادی

◊  Documentary credit, documentary letter of credit

◊  اعتبار اسنادی پوششی

◊  Reimbursemenr letter of credit

◊  اعتبار اسنادی دائمی

◊  Evergreen letter of credit

◊  اعتبار اسنادی ساده

◊  Clean credit, clean letter of credit

◊  اعتبار اسنادی ضمانتی

◊  Standby letter of credit

◊  اعتبار اسنادی مکمل

◊  Ancillary letter of credit

◊  اعتبار نامه

◊  Letter of credit

◊  اعتبارنامهٔ جمعی

◊  Cumulative letter of credit

◊  اعتبارنامهٔ دست به‌دست

◊  Hands on letter of credit

◊  اعتبارنامه عمومی

◊  Circular letter of credit, worldwide letter of credit

◊  اعتبارنامه غیرقابل برگشت

◊  Irrevocable letter of credit

◊  اعتبارنامه گردان

◊  Revolving letter of credit

 

◊  حد اعتبار؛ اندازهٔ نسیه فروشی؛ حجم یا سطح اعتبار؛ حد و میزان اعتبار

◊  Line of Credit

 - منظور حداکثر مبلغی که یک بانک حاضر است به مدت معین در اختیار مشتری بگذارد. م. Credit line

◊  اعتبار متعدد

◊  Multiple Lines of Credit

 - تحصیل اعتبار از چند بانک برای استفاده از همه به هنگام احتیاج.

◊  تسهیلات اعتباری

◊  Line of credit

 - تسهیلات بانکی که بانک برای معینی در نظر می‌گیرد و تا زمانی که برای مورد توافق شده به مصرف برسد پایدار خواهد بود.

◊  تسهیلات اعتباری

◊  Credit facilities, line of credit

◊  حدّ اعتبار

◊  Line of credit

 - حداکثر مبلغ اعتباری اسنت که بانک در اختیار مشتری قرار می‌دهد. credit line=

◊  حد اعتبار، اندازه نسیه‌فروشی، حجم یا سطح اعتبار، حد و میزان اعتبار، حد قرضه

◊  Line of credit

◊  اعتبار متعدد

◊  Multiple lines of credit

 - تحصیل اعتبار از چند بانک برای استفاده از همه به هنگام احتیاج.

 

◊  اعتبار اسنادی

◊  Documentary Credit

 - تعهد کتبی یک بانک به نام بانک صادرکنندهٔ اعتبار اسنادی، نسبت به فروشنده به درخواست و بر طبق دستورهای خریدار.

◊  اعتبارنامهٔ اسنادی

◊  Documentary Letter of Credit

◊  عرف و رویهٔ یکنواخت در اعتبار اسنادی

◊  Uniform Customs and Practice for Documentary Credit

 - مجموعهٔ مقررات و نظاماتی که اتاق بین‌المللی بازرگانی دربارهٔ اعتبارات اسنادی منتشر کرده و مراعات آنها را به کشورهای عضو توصیه نموده است. این مجموعه در سلسله انتشارات کمیتهٔ ایرانی اتاق بین‌المللی بازرگانی ۰تهران) به فارسی برگردانیده شده است.

◊  اعتبار اسنادی

◊  Documentary credit

 - متداول‌ترین روش برای پرداخت وجه خریدهای خارجی است. در این روش بانک تعهد می‌کند بهاء کالا را بپردازد. مشروط بر آنکه فروشنده یا صادرکننده ، سیاهه و اسناد حمل را مطابق شرایط اعتبار به بانک تحویل دهد.

◊  اعتبار اسنادی

◊  Documentary letter of credit

 - رجوع کنید به توضیحات ذیل: Documentary Credit .

◊  مقررات متحدالشکل اعتبارات اسنادی

◊  Uniform Customs and Practice for Documentary Credit

 - مجموعهٔ مقررات و قواعدی است که به‌وسیله اتاق بازرگانی بین‌المللی در مورد اعتبارات اسنادی منتشر کرده و مراعات آن به کشورهای جهان توصیه شده است. این مجموعه که در نشریهٔ شماره ۵۰۰ اتاق بازرگانی بین‌المللی آمده به فارسی ترجمه شده و نظام بانکی نیز مراعات آن را الزامی کرده است.

◊  اعتبار اسنادی

◊  Documentary credit, documentary letter of credit

◊  مقررات متحدالشکل اعتبارات اسنادی

◊  Uniform Customs and Practice for Documentary Credit

◊  اعتبارات اسنادی

◊  Documentary Credit(s)

 - تعهد مشروطی است که بانک بازکننده اعتبار (lssuing Bank) ، در ازاء درخواست متقاضی اعتبار (Applicant) مبنی بر تسویه طلب ذی‌نفع (Beneficiary) ، در مقابل ارائه اسناد معین و رعایت شرایط و مقررات اعتبار در یک دوره زمانی مشخص به یکی از صور زیر به عهده می‌گیرد: - پرداختی را به شخض ثالث (ذی‌نفع) یا به حواله کرد او به‌عمل آورد یا ، برات‌های صادره توسط ذی‌نفع را بپردازد یا قبول‌نویسی نماید. - بانک دیگری را مجاز دارد که پرداخت موردنظر را انجام داده یا برات‌های مربوطه را پرداخت ، قبول و یا معامله کند. مهمترین ابزاری که در اعتبارات اسنادی برای پرداخت‌های بین‌المللی به‌کار گرفته می‌شود ، عبارت است از: الف- برات ارزی (Bill of Exchange = B/E) ، که توسط ذی‌نفع (صادرکننده یا فروشنده) نوشته شده و از طریق بانک ابلاغ‌کننده یا بانک ذی‌‌نفع (Bank/Beneficiary's Bank Advising) ، ارسال می‌شود و توسط واردکننده قبول‌نویسی می‌شود. صادرکننده می‌تواند با ارائه این سند به بانک خود ، فوراً یا بعد از تاریخ تعیین شده ، مبلغ مندرج در این سند (Credit Amount) را دریافت دارد. در برات ارزی ، ذکری از مشخصات کالا نمی‌شود و همین‌طور سند مذکور قابل معامله (Negotiable) می‌باشد. ب- اعتبارنامه (Letter of Credit = L/C) فرمی است که بنا به درخواست متقاضی و پس از آنکه وی فرم تکمیل شده درخواست گشایش اعتبار اسنادی (open Decumentary Request to) ، را تسلیم بانک خود کرد ، توسط این بانک (lssuing Bank) ، صادر و به کمک آن وجه معینی به حساب یا حواله کرد شخص ذی‌نفع واریز می‌گردد. در اعتبارنامه ، مشخصات کالا و ترتیبات حمل آن ذکر می‌شود و این سند غیرقابل معامله می‌باشد.

◊  اعتبارات اسنادی اصلی/اعتبارات اصلی

◊  Main Documentary Credit(s) Main Credirt(s)

 - اعتباری است که بنا به درخواست متقاضی (خریدار) توسط بانک بازکننده اعتبار به نفع ذی‌نفع (فروشنده) گشایش می‌یابد. این اعتبار ، از لحاظ مبنای گشایش ، اصلی تلقی می‌شود. زیرا ممکن است اعتبارات دیگری بر مبنای این اعتبار گشایش یابد که آنها را اعتبارات فرعی می‌گویند.

◊  اعتبارات اسنادی برای خارج / اعتبارات اسنادی وارداتی

◊  Outward Documentary Credit (s)/Import Documentary Credit(s)

 - از نقطه‌نظر متقاضی (واردکننده یا خریدار) و بانک بازکننده اعتبار در یک کشور ، اعتباری است که به نفع یک ذی‌‌نفع در خارج (صادر کننده یا فروشنده) گشایش می‌یابد. همین اعتبار ، از نقطه‌‌نظر ذی‌‌نفع و بانک ابلاغ‌کننده در کشور وی اعتبار برای داخل (اعتبار صادراتی) تلقی می‌گردد.

◊  اعتبارات اسنادی برای داخل/ اعتبارات اسنادی صادراتی

◊  Inward Documentary Credit(s) Export Documentary Credit (s)

 - از نقطه‌نظر ذی‌نفع در خارج (صادرکننده یا فروشنده) و بانک وی ، اعتباری است که از جانب متقاضی (واردکننده یا خریدار) گشایش می‌یابد. همین اعتبار ، از نقطه‌نظر متقاضی و بانک گشایش‌‌کننده آن اعتبار برای خارج (اعتبار وارداتی) تلقی می‌گردد.

◊  اعتبارات اسنادی برگشت‌‌پذیر/ اعتبارات برگشت‌‌پذیر

◊  Revocable Documentary Credit(s) / Revocable Credit (s)

 - در این نوع اعتبار اسنادی ، متقاضی یا بانک بازکننده اعتبار (lssuing Bank) ، یا هر دو می‌توانند بدون اطلاع قبلی ذی‌‌نفع ، هرگونه تغییر یا اصلاحی را در شرایط اعتبار ، قبل از آنکه اسناد توسط ذی‌‌نفع یا بانک کارگزار معامله گردد ، به‌عمل آورده یا نهایتاً آنرا فسخ نمایند. این نوع اعتبار اسنادی ، مزیت بیشتری برای خریدار قائل است و به همین دلیل ، صادرکنندگان کمتر خواستار آن هستند مگر اینکه بین طرفین حداکثر اعتماد وجود داشته باشد. اعتبار مزبور در مواقعی به‌کار می‌رود که خریدار اصرار داشته باشد اختیار خود را برای تغییر شرایط (به‌طور مثال ، جهت کنترل اقدامات صادرکننده در رابطه با قرارداد) یا نهایتاً فسخ اعتبار محفوظ بدارد. تغییر شرایط یا نهایتاً فسخ آن یا به درخواست متقاضی اعتبار صورت می‌گیرد و یا بانک بازکننده اعتبار با تشخیص عدم توانائی متقاضی اعتبار ، در تسویه حساب با بانک بازکننده یا در برخورد با محدودیت‌های ارزی یا صادراتی به این عمل اقدام می‌کند. از سوی دیگر اگر بانک کارگزار یا ابلاغ‌کننده دریابد به دلایل تجاری ـ اقتصادی یا سیاسی ، پولی را که به ذی‌نفع می‌پردازد از بانک بازکننده اعتبار قابل وصول نیست ، علی‌رغم ارائه کامل مدارک از جانب ذی‌نفع ، می‌تواند از پرداخت وجه به وی خودداری نماید. چنانچه اسناد ارائه شده توسط ذی‌‌نفع ، ازطرف بانک کارگزار یا ابلاغ بایستی به وضوح مشخص گردد که اعتبار برگشت‌پذیر است یا خیر. در غیر این‌‌‌صورت ، اعتبار برگشت‌پذیر خواهد تلقی خواهد شد.

◊  اعتبارات اسنادی برگشت ناپذیر / اعتبارات برگشت ناپذیر

◊  Irrevovable Documentary Credit (s) / Irrevocablr Credit (s)

 - اعتبار برگشت‌ناپذیر ، اعتباری است که لغو یا تغییر شرایط آن از جانب بانک بازکننده اعتبار یا متقاضی ، بدون اطلاع و رضایت ذی‌نفع ممکن نیست و بانک بازکننده اعتبار نیز قطعاً متعهد به پرداخت ، قبولی و یا معامله اسناد ارائه شده توسط ذی‌نفع است ، مشروط بر اینکه ، شرایط و ضوابط اعتبار رعایت گردد. چون این اعتبار ، امنیت و تضمین بیشتری را برای فروشندگان به همراه دارد ، از سوی آنان بیشتر مورد تقاضا است. این اعتبار ، ممکن است به‌صورت «تأییدشده Confirmed» یا «تأییدنشده Unconfirmed» صادر گردد.

◊  اعتبارات اسنادی برگشت‌ناپذیر و تأییدشده / اعتبارات برگشت‌ناپذیر و تأییدشده

◊  Irrevocable and Confirmed Documentary Credit (s)/ Irrevacble and Confirmed Credit (s)

 - اعتباری است که شامل تعهد مستقیم بانک ابلاغ کننده (یا هر بانک معتبر دیگر) علاوه بر بانک صادرکننده اعتبار ، مبنی بر پرداخت وجه اعتبار به ذی‌نفع در صورت رعایت شرایط و ضوابط ابلاغ شده می‌باشد. اعتبار برگشت‌ناپذیری است که از طرف بانک ابلاغ کننده یا کارگزار مورد تأیید قرار می‌گیرد و مساعدترین نوع آن برای صادرکننده کالا است. زیرا تضمین برای ذی‌نفع است که در صورت پس از ارائه اسناد مورد لزوم به بانک ، وجه خود را دریافت خواهد کرد. این مورد هنگامی پیش می‌آید که تعهد بانک بازکننده اعتبار به‌‌علت تزلزل وضع سیاسی یا اقتصاد کشور واردکننده یا به‌علت عدم اعتماد به خریدار ، مورد پذیرش ذی‌نفع نبوده و او از یک بانک دیگر در کشور خود درخواست می‌نماید که متعهد به پرداخت وجه اعتبار شود. به‌عبارت دیگر ، بانک تأییدکننده اعتبار ، بانک بازکننده اعتبار را نزد ذی‌نفع تضمین می‌کند. عدم پرداخت وجه از طرف بانک بازکننده اعتبار موجب سلب تعهد بانک تأییدکننده در پرداخت وجه یا قبولی و معامله اسناد ذی‌نفع نمی‌شود و چنانچه حواله‌های وی را پرداخت ، قبول یا معامله کرده باشد ، حق رجوع به ذی‌نغع را نخواهد داشت. هزینه این نوع اعتبار معمولاً از اعتبارات مشابه تأییدنشده بیشتر است.

◊  اعتبارات اسنادی پشت به پشت (اتکائی)/ اعتبارات پشت به پشت (اتکائی)

◊  Back to Back Documentary Credit (s) Back to Back Credit (s)

 - اعتباری است که توسط ذی‌‌نفع یک اعتبار که به هر دلیلی قادر یا مایل به تهیه و ارسال کالا نیست ، به اتکاء اعتباری که توسط خریدار به نفع وی گشایش یافته است ، جهت صادرکننده دیگری (ذی‌‌نفع دوم) که می‌تواند کالا را تهیه و ارسال نماید ، گشایش می‌یابد. این نوع اعتبارات اسنادی ، شامل دو اعتبار جدا از هم است و اولین آن به نفع ذی‌‌نفعی گشایش می‌یابد که خود به تنهائی قادر و یا مایل به تهیه و ارسال کالا نیست و باید آن را از منبع دیگری به‌‌دست آورد. به این لحاظ از اعتباری که به نفع وی صادر شده است به‌‌عنوان یک پشتوانه مالی یا وثیقه جهت گشایش اعتباری دیگری (اعتبار دوم) به نفع صادرکننده یا عرضه‌کننده اصلی استفاده می‌نماید. از آنجا که از لحاظ بانک بازکننده اعتبار دوم و ذی‌‌نفع اول ، نخستین اعتبار گشایش یافته حائزاهمیت فراوان است ، بنابراین به صورت «برگشت‌‌ناپذیر و تأییدشده» باشد تا بانک دوم از قدرت پرداخت اول اطمینان کافی یابد و بتواند آن را به‌‌عنوان وثیقه‌ای جهت اعتبار دوم قبول نماید. اگر بانک بازکننده اعتبار دوم ، خود اعتبار اول را تأیید کند حداکثر تضمین در این مورد به‌‌وجود می‌آید. مبلغ اعتبار دوم ، معمولاً از اعتبار اول کمتر است تا ذی‌‌نفع اولیه مابه‌التفاوت آن را به عنوان سود خود برداشت نماید. همچنین سررسید و آخرین تاریخ حمل اعتبار دوم ، بایستی از اعتبار اول جلوتر بوده ، تا ذی‌‌نفع اول بتواند به موقع ، قبل از سررسید و آخرین تاریخ حمل اعتبار اول ، اسناد مریوط به کالا را دریافت داشته و آن را به بانک ابلاغ کننده اعتبار اول ارائه دهد. چنانچه ذی‌‌نفع اول مایل نباشد عرضه‌کننده اصلی خریدار را بشناسد ، اسناد را به صورت بی نام (Neutral) ، یا حامل از عرضه‌‌کننده اصلی درخواست نموده و پس از دریافت اسناد مربوط به کالا ، آنها را به نام خریدار پشت‌نویسی یا نام‌نویسی می‌نماید و چنانچه نخواهد هر دو طرف یکریگر را بشناسند ، اسناد خود را جایگزین اسناد عرضه‌کننده اصلی نموده و سپس آنها را به مقصد خریدار ارسال می‌دارد. در قراردادهای زنجیره‌ای که چندین واسطه بین خریدار نهائی و عرضه‌کننده اصلی قرار دارد ، چندین اعتبار اتکائی توسط واسطه‌ها گشایش خواهد یافت. در چنین مواردی ، اعتبار اول که پشتوانه گشایش سایر اعتبارات قرار گرفته است. به اعتبار "overriding"موسوم می‌باشد.

◊  اعتبارات اسنادی دیداری/اعتبارات دیداری

◊  Sight Documentary Credit (s) Sight Credit (s)

 - اعتباری است که طبق آن بانک ابلاغ کننده پس از رؤیت اسناد ارائه شده از سوی ذی‌‌نفع ، در صورت رعایت تمامی شرایط و ضوابط اعتبار به‌‌وسیله وی ، وجه آن را بلافاصله می‌پردازد. ذی‌‌نفع ، وجه این اعتبار را یا با صدور یک برات دیداری و ضمیمه کردن آن به سایر اسناد درخواستی در اعتبار دریافت می‌دارد و یا بدون اینکه براتی صادر شود تنها با ارائه اسناد ، وجه اعتبار به وی پرداخت می‌شود. شیوه متداول این است که بدون صدور برات وجه اعتبار تنها در مقابل اسناد پرداخت می‌شود. چنانچه براتی لازم باشد در اعتبار مشخص می‌شود که عهده بانک ابلاغ‌کننده (در کشور ذی‌‌نفع) یا بانک بازکننده (در کشور متقاضی) اعتبار کشیده شود. در حالت اخیر ذی‌‌نفع ، امتیاز دریافت مستقیم وجه اعتبار را از بانک ابلاغ کننده از دست می‌دهد.

◊  اعتبارات اسنادی قابل انتقال/اعتبارات قابل انتقال

◊  Transferable Documentary Credit (s) Transferable Credit (s)

 - اعتبار قابل انتقال به اعتباری اطلاق می‌شود که تحت آن ذی‌‌نفع اعتبار ، حق دارد از بانک پرداخت‌کننده یا قبول‌کننده یا هر بانک دیگری که مجاز به معامله اسناد شده ، درخواست نماید که اعتبار را کلاً یا جزئاً در اختیار شخص یا اشخاص ثالث (ذی‌‌نفع‌های ثانوی) قرار دهد. این اعتبار هنگامی مورد استفاده قرار می‌گیرد که ذی‌‌نفع اولیه ، خود نماینده متقاضی یا شرکت تابعه متقاضی یا اینکه ارائه‌دهنده نهائی کالا به متقاضی است ولی تولیدکننده کالا نیست. بنابراین از متقاضی اعتبار درخواست می‌نماید که اعتبار به‌‌صورت قابل انتقال گشایش یابد. پس از آن ذی‌‌نفع قادر است اعتبار را کلاً یا جزئاً به شخص یا اشخاص ثالث انتقال دهد. انتقال اعتبار بین چند نفر ذی‌‌نفع ثانویه یا همان انتقال اجزاء اعتبار (تقسیم اعتبار) تنها در صورتی مجاز است که حمل به دفعات (Partial Shpment) ، ممنوع نشده باشد. شرایط و ضوابط در اعتباری که به ذی‌‌نفع ثانویه منتقل می‌گردد ، مشابه اعتبار اصلی است مگر در موارد ذیل: مبلغ اعتبار ، قیمت واحد کالا ، آخرین تاریخ حمل ، آخرین تاریخ ارائه اسناد و پوشش بیمه‌ای. نام و آدرس ذی‌‌نفع اولیه نیز می‌تواند جایگزین متقاضی اعتبار گردد. ذی‌‌نفع اولیه حق دارد سیاهه‌های خود را جایگزین سیاهه‌های ثانویه نماید. اما چنانچه ذی‌‌نفع اولیه اعتبار از تعویض اسناد خود با اسناد ذی‌‌نفع ثانویه امتناع ورزد بانک حق دارد اسناد دریافتی مربوط به اعتبار را به همان صورت برای متقاضی اصلی ارسال نماید. هزینه‌های مربوط به انتقال اعتبار نیز بایستی به‌‌وسیله ذی‌‌نفع اولیه پرداخت گردد مگر آنکه ترتیب دیگری مقرر شده باشد. اعتبار قابل انتقال فقط یک بار می‌تواند منتقل شود یعنی ذی‌‌نفع دوم حق انتقال آن را به دیگری نخواهد داشت. از دیدگاه مقررات متحدالشکل اعتبار اسنادی (مصوب اتاق بازرگانی بین‌المللی) ، اعتبار قابل انتقال خود به خود «قابل تقسیم» نیز می‌باشد و نیازی به افزودن این کلمه یا کلمات مشابه آن نیست. عدم تصریح قابل انتقال بودن به معنی این است که اعتبار «غیرقابل انتقال» (Non-Transferable) و «غیرقابل تقسیم» (Non-Divisible) می‌باشد. البته چنانچه اعتباری غیرقابل انتقال باشد ، به این معنا نیست که ذی‌‌نفع اعتباری حق ندارد منافع مربوط به اعتباری را که به نفع وی گشایش می‌یابد به دیگری واگذار کند. در مورد اعتبار قابل انتقال ، ذی‌‌نفع منفعت مربوط به اعتبار را همراه با شرایط و ضوابط آن به دیگری منتقل می‌کند. یعنی ذی‌‌نفع دوم بایستی شرایط و ضوابط اعتبار را برآورده کند. اما در مورد واگذاری منافع ، ذی‌‌نفع فقط منفعت و حقی را که از گشایش اعتبار به نفع وی ایجاد شده ، بدون اینکه اجراء شرایط ، و ضوابط اعتبار را بر عهده دیگری گذاشته باشد منتقل می‌گرداند که می تواند به هر منظور و به هر شخص باشد.

◊  اعتبارات اسنادی گردان / اعتبارات گردان

◊  Revolving Documentary Credit (s) Revolving Credit (s)

 - اعتبار اسنادی گردان ، اعتباری است که پس از هر بار برداشت توسط ذی‌‌نفع ، مبلغ آن خود به خود افزایش می‌یابد و تا انقضای مدت اعتبار در همان سطح مبلغ گشایش‌‌یافته اولیه ثابت می‌ماند. این اعتبار مواقعی که خریدار به‌طور متوالی و با فواصل معین معاملاتی را با شرایط یکسان با فروشنده دارد ، گشایش می‌یابد. طبق این اعتبار ، به محض اینکه فروشنده اسناد حمل را ارائه داد و از اعتبار استفاده نمود ، عین آن اعتبار ، خود به خود برای او دوباره مفتوح می‌گردد. این عمل تا زمانی‌‌که اعتبار منقضی می‌گردد ، ادامه می‌یابد. از لحاظ نظری ، گردان بودن اعتبار می‌تواند از جهت مبلغ یا دوره باشد ولی گردان بودن مبلغ ، چون تعهدی غیرقابل محاسبه و پیش‌بینی برای خریدار و بانک به‌‌وجود می‌آورد ، کمتر به‌‌کار گرفته می‌شود. در عمل ، اعتبار گردان از نظر دوره بیشتر مورد استفاده قرار می‌گیرد. این اعتبار ، با یک مبلغ مثلاً ، ۵۰.۰۰۰ تومان و مدت اعتبار معین مثلاً ، شش ماه گشایش یافته و بر مبنای یک ماه گردان می‌شود. ذی‌‌نفع می‌‌تواند هر ماه حداکثر ۵۰/۰۰۰ تومان کالا ارسال و مبلغ آن را دریافت نماید. در ماه بعد ، مجدداً اعتبار با همان مبلغ ، خود به خود و بدون دستور مجدد ، برای وی افتتاح می‌گردد. به این ترتیب ، میزان تعهد بانک و متقاضی قابل پیش‌بینی بوده و تا پایان مدت اعتبار (۶ ماه) ، ذی‌‌نفع ، حداکثر ۳۰۰ هزار تومان می‌تواند برداشت نماید. اگر به ذی‌‌نفع اجازه داده شود که در صورت عدم استفاده از مبلغ اعتبار ، ظرف یک ماه بتواند حق ارائه اسناد آن ماه را در ماه‌های بعد برای خود محفوظ بدارد ، این گونه اعتبارات را Cumulative ، یا اعتبارگردان تراکمی می‌نامند. اگر این حق از ذی‌‌نفع سلب گردد که در صورت عدم ارائه اسناد ظرف مدت مشخص شده (در مثلاًیک ماه) نتواند از آن در ماهًهای بعد استفاده نماید ، این‌‌گونه اعتبارات را Non-Cumulative یا اعتبار غیرتراکمی می‌نامند.

◊  اعتبارات اسنادی مادۀ قرمز/اعتبارات با شرط قرمز

◊  Red clause Documentary Credit (s) Red clause Credit (s)

 - اعتباری است که طبق آن ذی‌‌نفع می‌تواند قبل از ارسال کالا ، وجوهی را به‌‌صورت پیش‌بینی پرداخت (حداکثر تا کل مبلغ اعتبار) از بانک ابلاغ‌‌کننده یا تأییدکننده دریافت دارد. مورد استفاده از این اعتبار هنگامی است که ذی‌‌نفع قبل از ارسال ، برای انجام عملیات مقدماتی جهت آماده ساختن کالا به مقادیری پول نیاز دارد. نخستین بار ، بازرگانان انگلیسی جهت وارد کردن پشم از استرالیا به‌‌منظور خریداری پشم ، شانه زدن ، عدل‌‌بندی ، انبار کردن و حمل آن به بندر ، نیاز به پول داشتند ، در اعتبار مقرر شد که بانک ابلاغ‌کننده به مسئولیت بانک بازکننده ، مبلغی به‌‌صورت پیش‌‌پرداخت در اختیار ذی‌‌نفع قرار دهد. علت این نامگذاری ، آن است که نخستین بار که این اعتبار گشایش یافت ، بازکننده جهت جلب توجه بانک ابلاغ‌کننده به این ویژگی خاص ، در شرایط اعتبار (یعنی پرداخت مقداری وجه به صورت مساعده به ذی‌‌نفع) آن را با مرکب قرمز نوشت و از آن به بعد اصطلاح «اعتبار ماده قرمز» متداول شد. از زمانی که ذی‌‌نفع ، پیش‌‌پرداخت را از بانک ابلاغ‌کننده دریافت می‌دارد تا زمانی که کالا را ارسال و اسناد حمل را به بانک ابلاغ‌کننده تحویل می‌دهد و تقاضای دریافت وجه اعتبار را می‌نماید مقداری بهره به پیش‌‌پرداخت تعلق می‌گیرد که بر عهده ذی‌‌نفع می‌باشد ، بانک ابلاغ‌‌کننده مبلغ پیش‌‌پرداخت و بهره متعلق به آن را از مبلغ کل اعتبار کسر و مابقی را به ذی‌‌نفع پرداخت می‌نماید. اگر ذی‌‌نفع قادر به اجراء قرارداد و ارائه اسناد ، رأس ساعت موعد مقرر نباشد ، بانک بازکننده اعتبار ، مسئولیت استرداد وجه پرداختی و بهره آن را به بانک ابلاغ‌کننده دارد و در نهایت ، خریدار کالا بایستی این مبلغ را به‌‌علاوه بهره متعلق به آن و تمام مخارجی را که بانک بازکننده و ابلاغ‌کننده متحمل‌ ‌شد‌‌ه‌‌اند به بانک بازکننده بپردازد. پیش‌‌پرداخت ، در مقابل ضمانت‌های مختلفی که از ذی‌‌نفع دریافت می‌گردد به‌‌عمل می‌آید. این ضمانت می‌تواند از یک گواهی ساده مبنی بر اینکه پول پرداخت شده برای مقصود تعیین‌‌شده به کار می‌رود ، تا تعهد ذی‌‌نفع ، مبنی بر تهیه قبض انبار یا سایر اسنادی که بتواند حق تصرف کالا را اثبات نماید و نهایتاً تحویل اسناد حمل مطابق با شرایط اعتبار ، تغییر نماید. در هر حال ، خریدار تعیین‌کننده نوع ضمانت ، شرایط و حدود پیش‌‌‌‌پرداخت می‌باشد. در پاره‌‌ای از مواقع ، در یک اعتبار عادی ایجاب می‌نماید که مقداری پیش‌‌پرداخت به ذی‌‌نفع اعتبار به‌‌عمل آید. این عمل در ازاء تعهد ذی‌‌نفع ، مبنی بر بازگرداندن وجه پیش‌‌پرداخت در صورتی‌‌که اسناد ارائه شده مطابق شرایط و ضوابط اعتبار نباشد صورت می‌گیرد و با اعتبار ماده قرمز تفاوت دارد. در این نوع اعتبار ، بانک ابلاغ‌کننده پس از پرداخت مساعده بلافاصله با بانک بازکننده اعتبار تسویه حساب می‌نماید ، حال آنکه در اعتبار ماده قرمز ، بانک ابلاغ‌‌کننده ، پس از اجراء قرارداد توسط ذی‌‌نفع و ارائه اسناد مورد درخواست در اعتبار ، وجه پیش‌‌پرداخت و بهره آن را از مبلغ کل اعتبار که می‌بایستی به ذی‌‌نفع بپردازد ، کسر می‌‌نماید.

◊  اعتبارات اسنادی مدت دار / اعتبارات مدت‌‌دار

◊  Term Documentary Credit (s) Term Credit (s)

 - اعتباری است که بلافاصله پس از ارائه اسناد از سوی ذی‌‌نفع قابل پرداخت نیست و وجه آن بعد از مدت تعیین‌‌شده در اعتبار پرداخت می‌گردد. در این اعتبار متقاضی می‌تواند مدتی پس از دریافت و فروش کالا بهاء آن را به ذینفع به پردازد ، لذا احتیاجی نیست از ابتدای معامله و قبل از دریافت کالا یا در زمان دریافت کالا پول نقد در اختیار داشته باشد زیرا فروشنده کالا (ذی‌‌نفع) به وی مهلت می‌دهد تا کالا را به فروش رساند ، و بعداً وجه آن را بپردازد. بنابراین ، این اعتبار را می‌توان به‌‌عنوان وسیله‌ای جهت تأمین مالی متقاضی برای انجام معامله به حساب آورد.

◊  اعتبار اسنادی پشت به پشت (اتکائی)/

◊  Back to back documentary credit/

◊  طلب؛ بستانکاری ، اعتبار (≠ بدهی)

◊  Credit (≠ of debit) => credit (documentary)

 - ۱. اعلامیۀ بستانکار credit advice ۲. ماندۀ بستانکار credit balance ۳. سقف اعتبار؛ حد اعتبار credit ceiling ۴. محدودیت اعتباری* credit restriction ۵. نسیه فروشی credit sale ۶. مدت اعتبار credit terms ۷. اعتباری را اعطاء کردن to) grant a credit) ۸. تعهد اعتبار بلند مدت long-term credit commitment

◊  اعتبار (اسنادی)

◊  Credit (documentary)

 - ۱. اعتبار قابل استفاده به‌وسیلۀ قبولی‌نویسی acceptance credit ۲. ابلاغ اعتبار advising of credit ۳. میزان اعتبار credit amount ۴. تقاضای گشایش اعتبار credit application ۵. اعتبار قابل استفاده credit available ۶. کنترل اعتبار* credit control ۷. محدودیت اعتباری* credit restriction ۸. اعتبار پشت به پشت (اتکائی)* back to back credit ۹. اعتبار غیر قابل برگشت تائید شده* confirmed irrevocable credit ۱۰. اعتبار متقابل counter credit ۱۱. اعتبار تراکمی cumulative credit ۱۲. اعتبار برای پرداخت‌های معوق deferred payment credit ۱۳. تاریخ انقضاء اعتبار expiry date of the credit ۱۴. اعتبار غیر قابل برگشت* irrevocable credit ۱۵. اعتبار با مادۀ قرمز* red clause credit ۱۶. شرایط اعتبار requirements of the credit ۷. اعتبار قابل برگشت* revocable credit ۱۸. اعتبار گردان* revolving credit ۱۹. اعتبار اسنادی دیداری* sight documentary credit ۲۰. ضوابط و شرایط اعتبار term and condition of the credit ۲۱. اعتبار قابل انتقال؛ اعتبار قابل واگذاری* transferable documentary credit، assignable credit ۲۲. تحت اعتبار under the credit ۲۳. معتبر بودن یا پایدار بودن اعتبار validity of the credit

◊  اعتبارات اسنادی برای داخل / اعتبارات اسنادی صادراتی*

◊  Inward documentary credits / export documentary credits

◊  اعتبارات اسنادی برگشت‌ناپذیر و تائید شده/ اعتبارات برگشت‌ناپذیر و تائید شده*

◊  Irrevocable and confirmed documentary credits / irrevocable and confirmed credits

◊  اعتبارات اسنادی برگشت‌ناپذیر/ اعتبارات برگشت‌ناپذیر*

◊  Irrevocable documentary credits / irrevocable credits

◊  اعتبارنامه* ->documentary credits

◊  Letter of credit (L/C)

◊  اعتبارات اسنادی اصلی/ اعتبارات اصلی*

◊  Main documentary credits / main credits

◊  اعتبارات اسنادی برای خارج / اعتبار اسنادی وارداتی*

◊  Out ward documentary credits / import documentary credits

◊  اعتبار اسنادی برگشت پذیر / اعتبارات برگشت پذیر*

◊  Revocable documentary credits / revocable credits

◊  اعتبارات اسنادی قابل انتقال / اعتبارات قابل انتقال*

◊  Transferable documentary credits / transferable credits

◊  اعتبار اسنادی

◊  Documentary credit

◊  اعتبار اسنادی، اعتبارنامهٔ اسنادی

◊  Documentary letter of credit

◊  اعتبار غیرقابل برگشت

◊  Irrevocable documentary credit

◊  اعتبار غیر قابل برگشت

◊  Irrvocable documentary credit

◊  اعتبار اسنادی

◊  Documentary credits

◊  اعتبار اسنادی

◊  Documentary credits

◊  مقرٌرات و رویه‌های متحدالشکل اعتبارات اسنادی

◊  Uniform customs and practice for documentary credits (u.c.p.d.c.)

 - (مصوٌب اتاق تجارت بین‌المللی)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

◊  سند قرضهٔ مبتنی بر قول و اعتبار تمام

◊  Bond, Full Faith and Credit

◊  طلبکار به تضمین اوراق قرضه

◊  Bond Creditor

◊  شرکت اعتبار بازرگانی

◊  Commercial Credit Corporation

◊  کمیسیون پول و اعتبار

◊  Commission on Money and Credit

◊  شرکت اعتبار کالایی

◊  Commodity Credit Corporation

 - شرکتی است در ایالات متحد که در سال ۱۹۳۳ تشکیل شده است و بازار منظم‌تر و باثبات‌تری برای فرآورده‌های کشاورزی فراهم می‌آورد. ن.ک: Parity price system

◊  توافق طلبکاران برای تصفیهٔ دیون

◊  Composition of Creditors

 - موافقت‌نامهٔ کلیهٔ بستانکاران با یکدیگر از یک سو و بدهکار از سوی دیگر به قبول درصد معینی از طلب خود و تصفیهٔ کامل برای صرفه‌جویی و جلوگیری از خرج و تعویق اقدامات قانونی.

◊  سازش با طلبکاران

◊  Composition with Creditors

 - سازش میان شخص بدهکار و طلبکاران بر پایهٔ پذیرش درصد معینی از طلب اینان است. ن.ک: Deed of arrangement

◊  اعتبار تأییدی؛ اعتبار مورد تأیید

◊  Confirmed Credit

 - هنگامی که یک بانک در کشور واردکننده، اعتباری به نفع صادرکننده‌ای در کشور دیگر میگشاید و از سوی دیگر بانکی در کشور صادرکننده به صادرکننده ابلاغ کند، اگر بانک اخیر تأییدیهٔ خود را نیز به اعتبار بیفزاید در این صورت اعتبار را اعتبار تأییدی یا مورد تأیید گویند.

◊  اعتبارنامهٔ تأییده شده

◊  Confirmed Letter of Credit

◊  اعتبار برای مصرف؛ اعتبار مصرفی؛ وام مصرفی

◊  Consumer Credit

 - وامی است که به مصرف‌کننده برای خرید کالاها و خدمات مصرفی داده می‌شود و ممکن است به شکل باز کردن حساب اعتباری (Charge account) فروشنده یا برنامهٔ خرید به اقساط یا وامهای ولی صورت بگیرد.

◊  نظارت اعتبار مصرفی

◊  Consumer Credit Control

◊  تسهیلات اعتبار مصرفی

◊  Consumer Credit Facilities

◊  اعتبار مصرف

◊  Consumption Credit

◊  انقباض اعتبار

◊  Contraction of Credit

◊  شرکت اعتبار بازرگانی

◊  Commercial Credit Corporation

◊  کمیسیون پول و اعتبار

◊  Commission on Money and Credit

◊  شرکت اعتبار کالایی

◊  Commodity Credit Corporation

 - شرکتی است در ایالات متحد که در سال ۱۹۳۳ تشکیل شده است و بازار منظم‌تر و باثبات‌تری برای فرآورده‌های کشاورزی فراهم می‌آورد. ن.ک: Parity price system

◊  توافق طلبکاران برای تصفیهٔ دیون

◊  Composition of Creditors

 - موافقت‌نامهٔ کلیهٔ بستانکاران با یکدیگر از یک سو و بدهکار از سوی دیگر به قبول درصد معینی از طلب خود و تصفیهٔ کامل برای صرفه‌جویی و جلوگیری از خرج و تعویق اقدامات قانونی.

◊  سازش با طلبکاران

◊  Composition with Creditors

 - سازش میان شخص بدهکار و طلبکاران بر پایهٔ پذیرش درصد معینی از طلب اینان است. ن.ک: Deed of arrangement

◊  اعتبار تأییدی؛ اعتبار مورد تأیید

◊  Confirmed Credit

 - هنگامی که یک بانک در کشور واردکننده، اعتباری به نفع صادرکننده‌ای در کشور دیگر میگشاید و از سوی دیگر بانکی در کشور صادرکننده به صادرکننده ابلاغ کند، اگر بانک اخیر تأییدیهٔ خود را نیز به اعتبار بیفزاید در این صورت اعتبار را اعتبار تأییدی یا مورد تأیید گویند.

◊  اعتبارنامهٔ تأییده شده

◊  Confirmed Letter of Credit

◊  اعتبار برای مصرف؛ اعتبار مصرفی؛ وام مصرفی

◊  Consumer Credit

 - وامی است که به مصرف‌کننده برای خرید کالاها و خدمات مصرفی داده می‌شود و ممکن است به شکل باز کردن حساب اعتباری (Charge account) فروشنده یا برنامهٔ خرید به اقساط یا وامهای ولی صورت بگیرد.

◊  نظارت اعتبار مصرفی

◊  Consumer Credit Control

◊  تسهیلات اعتبار مصرفی

◊  Consumer Credit Facilities

◊  اعتبار مصرف

◊  Consumption Credit

◊  انقباض اعتبار

◊  Contraction of Credit

◊  اعتبار و تجارت بین‌المللی

◊  Credit and International Trade

◊  نظارت بر اعتبار

◊  Credit Control

 - هر سیاست اقتصادی را گویند که هدف آن افزایش یا کاهش مقدار قروض باشد، خواه این سیاست از طرف دولت یا بانکها و یا هر ادارهٔ مربوطهٔ دیگر تنظیم شود و به کار رود.

◊  نظارت اعتباری و خانه سازی

◊  Credit Control andHousing

◊  ایجاد اعتبار؛ خلق اعتبار

◊  Credit Creation

 - فراگردی که از آن راه گروهی از نهادهای سپرده‌پذیر و وام دهنده که برپایهٔ نسبتهای جزئی اندوخته عمل می‌کنند، براساس افزایشی در داراییهای اندوخته می‌توانند افزایشی به میزان بیشتر از فزونی اندوخته‌ها و تعهدات سپرده‌های وابسته و میزان وام‌دهی خود ایجاد نمایند.

◊  اقتصاد اعتبار و بدهی

◊  Credit-debt Economy

◊  اقتصاد اعتباری

◊  Credit Economy

◊  بسط اعتبار؛ گسترش اعتبار

◊  Credit Expansion

◊  عمل اعتبار

◊  Credit Function

◊  نهاد اعتباری

◊  Credit Institution

◊  کردی لیونه

◊  "Credit Lyonnais"

 - یکی از چهار بانک بزرگ بازرگانی فرانسه که در سال ۱۹۴۶ میلادی ملی شده و در بانک سابق اعتبارات ایران نیز دارای سهم بوده است.

◊  پول اعتباری

◊   Credit Money

◊  اعتبار به تضمین اموال شخصی

◊   Credit on Personal Property

◊  اعتبار بر پایهٔ دارایی واقعی؛ اعتبار به تضمین مال غیرمنقول

◊   Credit on Real Property

◊  جیره بندی اعتبار

◊   Credit Rati Rationing

 - عمل جیره بندی تأمین مالی وام با وسایلی جز قیمت در وضع فزونی تقاضای اعتبار از سوی واسطه‌های مالی است.

◊  محدودیتهای اعتباری

◊   Credit Restrictions

 - اقداماتی که مقامات پولی برای تحدید یا کاهش حجم اعتبار به عمل می‌آورند و تحمیل کرده‌اند و بانکها و دیگر نهادهای مالی گسترش می‌دهند.

◊  حصهٔ اعتباری

◊   Creditptranche Positons

 - جمع کل برداشت کشورهای عضو از صندوق بین‌المللی پول هرگز نمی‌تواند از ۲۰۰ درصد سهمیهٔ آنها تجاوز کند.

◊  معاملهٔ نسیه؛ معاملهٔ وعده‌ای؛ معامله استمهالی

◊   Credit Transaction

◊  اتحادیهٔ اعتباری؛ مؤسسهٔ تعاونی اعتبار

◊   Credit Union

 - سازمان تعاونی است که وامهایکوچک به اعضای خود برای احتیاجات شخصی آنها می‌دهد.

◊  ملت طلبکار؛ کشور بستانکار؛ کشور داین

◊  Creditor Nation

 - ملتی که بازرگانی و وضع مالی بین المللی آن چنان باشد که مجموع مبلغی که به دولت، مؤسسه‌های خصوصی و بانکهای آن از محل منابع خارجی تعلق می‌گیرد بر آنچه به طلبکاران خارجی مدیون است افزون شود. ن.ک‌: Balance of payments; Debtor nations; IMF; Intermational liquidity; Keynes plan

◊  انبساط اعتبار داخلی؛ بسط اعتبار داخلی

◊  Domestic Credit Expansion

 - انبساط اعتبار داخلی یکی از شاخصهای تغییر پولی در داخل اقتصاد است که صندوق بین‌المللی پول در سالهای دههٔ ۱۹۶۰ به عنوان سنجه‌ای حقیقی تراز نیروهای انبساطی در نظام پولی، در مقایسه با تغییرات اندازه‌گیری شدهٔ ذخیرهٔ پول گسترش داد و فوراً مورد پشتیبانی قرار گرفت.

◊  توسعهٔ اعتبار؛ گسترهٔ اعتبار

◊  Expansionary of Credit

◊  اعطای اعتبار

◊  Extention of Credit

 - (نسیه فروشی)

◊  ادارهٔ اعتبار کشاورزی

◊  Farm Credit Administration

◊  ادارهٔ فدرال اعتبار روستایی

◊  Federal Farm Credit Administration

 - (ایالات متحد)

 

 

 

◊  اعتبار غیرقابل برگشت؛ اعتبار غیرقابل فسخ؛ اعتبار برگشت ناپذیر

◊  Irrevocable Credit

 - این گونه اعتبار را نمی‌توان جز با موافقت ذینفع و بانکهای مربوطه اصلاح یا لغو کرد.

◊  اعتبارنامهٔ فسخ ناپذیر؛ اعتبارنامهٔ برگشت ناپذیر

◊  Irrevocable Letter of Credit

 - سندی (اعتبارنامه) است که در آن یک بانک تصویب اعتبار را نشان می‌دهد. ن.ک: Acceptances; Letter of credit

◊  اعتبارنامه غیرقابل برگشت ، اعتبارنامه برگشت‌ناپذیر

◊  Irrevocable letter of credit

 - اعتبارنامه‌ای که پس از ابلاغ به ذی‌نفع قابل فسخ یا ابطال نیست. مگر اینکه ذی‌نفع خود با ابطال آن موافقت کند.

◊  اعتبارنامه غیرقابل برگشت

◊  Irrevocable letter of credit

◊  اعتبارات اسنادی برگشت‌ناپذیر و تأییدشده / اعتبارات برگشت‌ناپذیر و تأییدشده

◊  Irrevocable and Confirmed Documentary Credit (s)/ Irrevacble and Confirmed Credit (s)

 - اعتباری است که شامل تعهد مستقیم بانک ابلاغ کننده (یا هر بانک معتبر دیگر) علاوه بر بانک صادرکننده اعتبار ، مبنی بر پرداخت وجه اعتبار به ذی‌نفع در صورت رعایت شرایط و ضوابط ابلاغ شده می‌باشد. اعتبار برگشت‌ناپذیری است که از طرف بانک ابلاغ کننده یا کارگزار مورد تأیید قرار می‌گیرد و مساعدترین نوع آن برای صادرکننده کالا است. زیرا تضمین برای ذی‌نفع است که در صورت پس از ارائه اسناد مورد لزوم به بانک ، وجه خود را دریافت خواهد کرد. این مورد هنگامی پیش می‌آید که تعهد بانک بازکننده اعتبار به‌‌علت تزلزل وضع سیاسی یا اقتصاد کشور واردکننده یا به‌علت عدم اعتماد به خریدار ، مورد پذیرش ذی‌نفع نبوده و او از یک بانک دیگر در کشور خود درخواست می‌نماید که متعهد به پرداخت وجه اعتبار شود. به‌عبارت دیگر ، بانک تأییدکننده اعتبار ، بانک بازکننده اعتبار را نزد ذی‌نفع تضمین می‌کند. عدم پرداخت وجه از طرف بانک بازکننده اعتبار موجب سلب تعهد بانک تأییدکننده در پرداخت وجه یا قبولی و معامله اسناد ذی‌نفع نمی‌شود و چنانچه حواله‌های وی را پرداخت ، قبول یا معامله کرده باشد ، حق رجوع به ذی‌نغع را نخواهد داشت. هزینه این نوع اعتبار معمولاً از اعتبارات مشابه تأییدنشده بیشتر است.

◊  اعتبار غیر قابل برگشت تائید شده

◊  Confirmed irrevocable credit

◊  اعتبار غیر قابل برگشت

◊  Irrevocable credit

◊  اعتبارات اسنادی برگشت‌ناپذیر و تائید شده/ اعتبارات برگشت‌ناپذیر و تائید شده*

◊  Irrevocable and confirmed documentary credits / irrevocable and confirmed credits

◊  اعتبارات اسنادی برگشت‌ناپذیر/ اعتبارات برگشت‌ناپذیر*

◊  Irrevocable documentary credits / irrevocable credits

◊  اعتبار غیر قابل برگشت

◊  Irrevocable letter of Credit

 - ILC

◊  اعتبار غیرقابل برگشت، اعتبار غیرقابل فسخ، اعتبار برگشت‌ناپذیر، اعتبار غیرقابل لغو، اعتبار لغونشدنی

◊  Irrevocable credit

◊  اعتبار غیرقابل برگشت

◊  Irrevocable documentary credit

◊  اعتبارنامه فسخ‌ناپذیر، اعتبارنامه غیرقابل فسخ، اعتبارنامه غیرقابل برگشت

◊  Irrevocable letter of credit

◊  اعتبار غیرقابل برگشت تأیید نشده

◊  Irrevocable unconfirmed credit

◊  اعتبار غیر قابل برگشت

◊  Irrevocable credit

 

◊  برگهٔ اعتبار؛ اعتبارنامه

◊  Credit, Letter of

 - ن.ک: Circular letter of credit; Letter of credit

◊  به بستانکار حساب...

◊  Credit, To The

◊  انواع اعتبار:

◊  Credit, Types of

 - اعتبار بانکی Bank credit اعتبار ثبتی Book credit اعتبار بازرگانی یا سوداگری Commercial or mercanit credit اعتبار مصرف‌کننده؛ اعتبار مصرفی Consumer credit اعتبار سرمایه‌گذاری Investment credit اعتبار غیرقابل لغو؛ اعتبار لغونشدنی Irrevocable credit اعتبار باز Open credit اعتبار شخصی Personal credit اعتبار عمومی Pubic credit اعتبار لغوشدنی Revocable credit اعتبار جمعی؛ اعتبار دورانی؛ اعتبار گردان Revolving credit اعتبار معامله؛ اعتبار تجارت؛ اعتبار دادوستد Trade credit

◊  اعتبارنامهٔ تأیید شده

◊  Letter of Credit, Confirmed

◊  انواع اعتبارنامه:

◊  Letter of Credit, Types of

 - اعتبارنامهٔ گردان Circular letter of credit اعتبارنامهٔ تأییده شده؛ با ضمانت Confirmed letter of credit اعتبارنامهٔ غیرقابل فسخ Inrrevocable letter of credit اعتبارنامهٔ مفتوح، باز؛ اعتبارنامهٔ بدون محدودیت Open letter of credit اعتبارنامهٔ فسخ شدنی Revocable letter of credit اعتبارنامهٔ در گردش Revolving letter of credit اعتبارنامهٔ مستقیم Straight letter of credit اعتبارنامهٔ مسافرتی Traveler's letter of credit اعتبارنامهٔ بدون تأیید Unconfirmed letter of credit

◊  اعتبار

◊  Credit, credit line, validity

◊  اعتبار اسنادی

◊  Documentary credit, documentary letter of credit

◊  اعتبار اسنادی ساده

◊  Clean credit, clean letter of credit

◊  اعتبار تجارتی

◊  Commerical credit, trade credit

◊  اعتبار گردان

◊  Revolving credit, roll over creit

◊  اعتبارنامه عمومی

◊  Circular letter of credit, worldwide letter of credit

◊  اعتبارنامهٔ‌مستقیم

◊  Direct letter of credit, straight letterof credit

 

 

◊  اعتبارات صادراتی

◊  Export Credits

 - اعتباراتی که بانکها برای تسهیل صدور کالا به صادرکنندگان اعطا می‌کنند.

◊  قسمت ضمانت اعتبارات صادراتی

◊  Export Credits Guarantee Department

 - دولت انگلیس در سال ۱۹۶۰ اداره‌ای را تأسیس کرد که انواع گوناگون بیمهٔ صادرکنندگان انگلیسی را در برابر خطرات احتمالی تهیه و تدارک می‌بیند. این اداره تسهیلات اعتباری کمکی برای بنگاههای صادرکننده به منظور تأمین مالی جریان تولید و تحویل کالاهای صادراتی پیش از دریافت وجه می‌دهد.

◊  اعتبارات صادراتی

◊  Export credits

 - به آن دسته از اعتبارات اعطائی بانک‌ها اطلاق می‌شود که برای تسهیل امر صادرات در اختیار صادرکنندگان قرار می‌گیرد. این اعتبارات می‌توانند قبل از صدور و یا بعد از صدور کالا اعطا شوند.

◊  اعتبارات صادراتی

◊  Export credits

◊  اعتبارات اسنادی برای داخل/ اعتبارات اسنادی صادراتی

◊  Inward Documentary Credit(s) Export Documentary Credit (s)

 - از نقطه‌نظر ذی‌نفع در خارج (صادرکننده یا فروشنده) و بانک وی ، اعتباری است که از جانب متقاضی (واردکننده یا خریدار) گشایش می‌یابد. همین اعتبار ، از نقطه‌نظر متقاضی و بانک گشایش‌‌کننده آن اعتبار برای خارج (اعتبار وارداتی) تلقی می‌گردد.

◊  بیمۀ اعتبارات صادرات

◊  Export Credit Insurance

 - عبارت است از پوشش بیمه‌ای ، علیه خطر عدم پرداخت تعهد مالی.

◊  اعتبارات اسنادی برای داخل / اعتبارات اسنادی صادراتی*

◊  Inward documentary credits / export documentary credits

◊  تضمین اعتبار صادرات

◊  Export credit guarantee

 - ECG

◊  اعتبار برای صادرات، اعتبار صادراتی

◊  Export credit

◊  بیمه اعتبار صادراتی، بیمه اعتباری صادراتی، تضمین اعتبار صادراتی

◊  Export credit assurance (insurance)

◊  طرح اعتبار صادراتی

◊  Export credit scheme

◊  اعتبارات صادراتی

◊  Export credits

◊  بیمۀ اعتبار صادرات

◊  Export credit insurance

 

 

◊  اعتبار قبولی

◊  Acceptance Credit

◊  مجاز؛ معتبر؛ دارای اعتبارنامه

◊  Accredited

 - ارقامی که برای درآمد و یا هزینه در یک دورهٔ حسابداری پیش‌بینی شده ولی دریافت و یا پرداخت انجام نگرفته است و تعیین مبلغ قطعی آن ارقام به دورهٔ بعد موکول می‌شود.

◊  نمایندهٔ رسمی؛ نمایندهٔ مجاز

◊  Accredited Agent

◊  بانک‌های اعتبار کشاورزی

◊  Agriculturaltural Credit Banks

◊  اعتبار پیش از صدور

◊  Anticipatory Credit

 - این اعتبار معمولاً به صادرکنندگان کالا داده می‌شود

◊  معامله؛ کنار آمدن؛ ترتیب دادن؛ قرار گذاشتن با طلبکاران؛ قرار مصالحه با طلبکاران

◊  Arrangement with Creditors

◊  امکان تحصیل اعتبار و هزینه اعتبار موجود بودن اعتبار

◊  Availability and Cost of Credit

 - م. At one's disposal

◊  اعتبارات اتکایی؛ اعتبارات متقابل

◊  Back to Back Credits

 - اصطلاح تجارت بین المللی است. گشایش اعتبار از سوی یک بانک برای واسطهٔ فروش به خارج که موافقت می‌نماید به تضمین این اعتبار به سود فروشندهٔ اصلی اعتبار بگشاید.

◊  اعتبار بانکی؛ قرضه بانکی؛ طلب بانک

◊  Bank Credit

 - قرضی که بانک بر اثر اضافه کردن مبلغ قرضه به حساب امانت‌گذار به‌وجود می‌آورد. ن.ک: Money Multiplier; Money Supply; "New View"

◊  شاخص اعتبار بانک

◊  Bank Credit Proxy

◊  انتقال اعتبار بانکی

◊  Bank Credit Transfer

◊  طرح انتقال اعتبار بانک

◊  Bank Credit Transfer Scheme

 - ن.ک: Credit transfer

◊  برات اعتباری

◊  Bill, Credit

 - براتی است که در برابر اعتبار مدیون صادر شده باشد.

◊  اسکناس اعتباری؛ اسکناس تضمینی

◊  Bill of Credit

 - در ایالات متحد، سند بدون ضمانتی را گویند که دولت نشر می‌دهد به منظور آنکه مانند پول در گردش باشد و تنها دولت حق انتشار این گونه اسکناسهای اعتباری یا تضمینی را دارد.

◊  سند قرضهٔ مبتنی بر قول و اعتبار تمام

◊  Bond, Full Faith and Credit

◊  طلبکار به تضمین اوراق قرضه

◊  Bond Creditor

◊  اعتبار دفتری

◊  Book Credit

 - وعدهٔ بدون تضمین پرداخت دربارهٔ تأدیهٔ بهای کالاهایی که نزد فروشنده است، برای خریدار یک اعتبار دفتری را تشکیل می‌دهد.

◊  اعتبار خریدار

◊  Buyer's Credit

 - اعتباری که بانک در اختیار خریدار برای خرید کالا و خدمات قرار می‌دهد.

◊  دعوت طلبکاران

◊  Call The Creditors

◊  کالای سرمایه‌ای و اعتبار

◊  Capital Goods and Credit

◊  اعتبار نقد

◊  Cash Credit

◊  اعتبار بانک مرکزی

◊  Central Bank Credits

 - ن.ک: International monetary fund

◊  اعتبار در حساب چک

◊  Cheque Credit

 - وامی که بانک به صورت افزودن به حساب چک وام گیرنده به جای پرداخت نقد یا چک بانکی به مشتری صاحب حساب اعطا می‌کند.

◊  اعتبارنامهٔ بخشنامه‌ای؛ اعتبارنامهٔ عمومی

◊  Circular Letter of Credit

 - اعتبارنامهٔ بخشنامه‌ای نوعی اعتبارنامه است که وظیفه‌ای شبیه چک مسافرتی انجام میدهد. ن.ک: Letter of credit

◊  اعتبار بازرگانی؛ قرضه تجاری

◊  Commercial Credit

 - (اعتبار سوداگری) وامهای کوتاه‌مدت که به مؤسسه‌های انتفاعی برای رفع نیازهای جاری و اتفاقی داده میشوند. م. Mercuntile crelit

◊  شرکت اعتبار بازرگانی

◊  Commercial Credit Company

 - شرکتی است که به شکلهای مخصوص تدارک مالی اشتغال دارد. این نوع شرکتها را مؤسسهٔ تنزیل (Discount house) یا شرکت مالی (Finance company) نیز می‌نامند.

◊  شرکت اعتبار بازرگانی

◊  Commercial Credit Corporation

◊  اعتبارنامهٔ بازرگانی

◊  Commercial Letter of Credit

◊  کمیسیون پول و اعتبار

◊  Commission on Money and Credit

◊  شرکت اعتبار کالایی

◊  Commodity Credit Corporation

 - شرکتی است در ایالات متحد که در سال ۱۹۳۳ تشکیل شده است و بازار منظم‌تر و باثبات‌تری برای فرآورده‌های کشاورزی فراهم می‌آورد. ن.ک: Parity price system

◊  توافق طلبکاران برای تصفیهٔ دیون

◊  Composition of Creditors

 - موافقت‌نامهٔ کلیهٔ بستانکاران با یکدیگر از یک سو و بدهکار از سوی دیگر به قبول درصد معینی از طلب خود و تصفیهٔ کامل برای صرفه‌جویی و جلوگیری از خرج و تعویق اقدامات قانونی.

◊  سازش با طلبکاران

◊  Composition with Creditors

 - سازش میان شخص بدهکار و طلبکاران بر پایهٔ پذیرش درصد معینی از طلب اینان است. ن.ک: Deed of arrangement

◊  سازش با طلبکاران

◊  Compounding with Creditors

 - ن.ک: Composition with creditors; Deed of arrangement

◊  اعتبار تأییدی؛ اعتبار مورد تأیید

◊  Confirmed Credit

 - هنگامی که یک بانک در کشور واردکننده، اعتباری به نفع صادرکننده‌ای در کشور دیگر میگشاید و از سوی دیگر بانکی در کشور صادرکننده به صادرکننده ابلاغ کند، اگر بانک اخیر تأییدیهٔ خود را نیز به اعتبار بیفزاید در این صورت اعتبار را اعتبار تأییدی یا مورد تأیید گویند.

◊  اعتبارنامهٔ تأییده شده

◊  Confirmed Letter of Credit

◊  اعتبار برای مصرف؛ اعتبار مصرفی؛ وام مصرفی

◊  Consumer Credit

 - وامی است که به مصرف‌کننده برای خرید کالاها و خدمات مصرفی داده می‌شود و ممکن است به شکل باز کردن حساب اعتباری (Charge account) فروشنده یا برنامهٔ خرید به اقساط یا وامهای ولی صورت بگیرد.

◊  نظارت اعتبار مصرفی

◊  Consumer Credit Control

◊  تسهیلات اعتبار مصرفی

◊  Consumer Credit Facilities

◊  اعتبار مصرف

◊  Consumption Credit

◊  انقباض اعتبار

◊  Contraction of Credit

◊  اعتبار دفتری

◊  Book Credit

 - وعدهٔ بدون تضمین پرداخت دربارهٔ تأدیهٔ بهای کالاهایی که نزد فروشنده است، برای خریدار یک اعتبار دفتری را تشکیل می‌دهد.

◊  اعتبار خریدار

◊  Buyer's Credit

 - اعتباری که بانک در اختیار خریدار برای خرید کالا و خدمات قرار می‌دهد.

◊  دعوت طلبکاران

◊  Call The Creditors

◊  کالای سرمایه‌ای و اعتبار

◊  Capital Goods and Credit

◊  اعتبار نقد

◊  Cash Credit

◊  اعتبار بانک مرکزی

◊  Central Bank Credits

 - ن.ک: International monetary fund

◊  اعتبار در حساب چک

◊  Cheque Credit

 - وامی که بانک به صورت افزودن به حساب چک وام گیرنده به جای پرداخت نقد یا چک بانکی به مشتری صاحب حساب اعطا می‌کند.

◊  اعتبارنامهٔ بخشنامه‌ای؛ اعتبارنامهٔ عمومی

◊  Circular Letter of Credit

 - اعتبارنامهٔ بخشنامه‌ای نوعی اعتبارنامه است که وظیفه‌ای شبیه چک مسافرتی انجام میدهد. ن.ک: Letter of credit

◊  اعتبار بازرگانی؛ قرضه تجاری

◊  Commercial Credit

 - (اعتبار سوداگری) وامهای کوتاه‌مدت که به مؤسسه‌های انتفاعی برای رفع نیازهای جاری و اتفاقی داده میشوند. م. Mercuntile crelit

◊  شرکت اعتبار بازرگانی

◊  Commercial Credit Company

 - شرکتی است که به شکلهای مخصوص تدارک مالی اشتغال دارد. این نوع شرکتها را مؤسسهٔ تنزیل (Discount house) یا شرکت مالی (Finance company) نیز می‌نامند.

 

 

◊  اعتبار نامحدود؛ اعتبار براساس اعتبار شخصی؛ گشایش اعتبار؛ باز کردن اعتبار؛ افتتاح اعتبار

◊  Open Credit

◊  اعتبار نامحدود

◊  Open End Credit

 - تسهیلات اعتباری که ممکن است به طور تکراری تا حد مقرر مورد استفاده قرار گیرند و آن شامل کارتهای اعتبار، ورقه‌های اعتبار خرید و حسابهای اعتبار اضافهٔ بانکی است که امکان می‌دهند از حساب بیش از موجودی چک بکشد. م. Charge account; Revolving credit

◊  اعتبار باز، اعتبار نامحدود، اعتبار مفتوح

◊  Open credit

◊  گشایش اعتبار، باز کردن اعتبار، افتاح اعتبار

◊  Open credit ,to

◊  اعتبارنامهٔ مفتوح، اعتبارنامهٔ باز، اعتبارنامهٔ بدون محدودیت

◊  Open letter of credit

◊  اعتبار نامحدود

◊  Open-end credit

◊  اعتبارنامهٔ محدود

◊  Open-letter of credit

 

◊  اعتبار و تجارت بین‌المللی

◊  Credit and International Trade

◊  اعتبار تجاری

◊  Trade Credit

 - اعتباری است که تاجر یا تولیدکننده بر طبق شرایط فروش به مشتریان خود بسط می‌دهد و این کار پرداخت قیمت کالا را مدتی پس از انتقال واقعی آن امکان‌پذیر می‌کند.

◊  اعتبارات سوداگری

◊  Trader's Credits

 - نظامی که براساس آن یک بدهکار می‌تواند به بانک خود دستور بدهد چند رقم پول را مستقیماً به حساب‌های طلبکاران خود ببرد.

◊  طرح اعتبار تجار

◊  Trader's Credit Scheme

 - ن.ک: Crdit transfer

◊  اعتبار تجاری

◊  Trade credit

 - اعتباری که فروشندگان کالا در اختیار مشتران می‌گذارند.

◊  اعتبار تجارتی

◊  Commerical credit, trade credit

◊  اعتبار و تجارت بین‌المللی

◊  Credit and international trade

◊  اعتبار تجاری، اعتبار تجارت، اعتبار دادوستد، اعتبار بانکی، اعتبار معامله

◊  Trade credit

 

◊  حساب جاری

◊  Account, Current

 - نشانهٔ اختصاری آن A/C است.

◊  حساب جاری؛ حساب فعال

◊  Current Account

 - نوعی حساب بانکی که معمولاً بدون بهره است و دارندهٔ حساب با کشیدن چک از آن برداشت می‌کند و یا پرداختهای خود را انجام می‌دهد. م. Checking account

◊  دفتر حساب جاری

◊  Current Account Ledger

◊  هزینه‌های جاری و سرمایه‌ای

◊  Current and Capital Expenditure

◊  اعتبار هزینه‌های مستمر

◊  Current Appropriation

 - آن بخش از اعتبار که برای مخارج مستمر مانند کرایهٔ حمل، سوخت، حقوق کارمندان، آب بهای مصرفی، هزینهٔ پست و تلگراف و تلفن و سایر مخارج مداوم ضروری است.

◊  دارایی جاری

◊  Current Asset

 - هرگونه دارایی است که طی عملیات عادیکار و کسب در مدتی نسبتاً کوتاه، معمولاً یک سال به نقد تبدیل شود: مجموعهٔ وجوه صندوق و حسابهای بانک و سایر اقلامی از اموالکه انتظار می‌رود طی دورهٔ مالی فعلی و در دنیای عادیبازرگانی به پول تبدیل شوند. دارایی نقدی یا دارایی که بتواند مخارج عملیات و بدهیهای جاری را بپردازد. م. Liquid asset

◊  دور دارایی جاری

◊  Current Asset Cycle

 - زمانی که برای تساوی حجم فروش با سرمایهٔ جاری لازم است.

◊  موازنهٔ جاری؛ تراز عملیات جاری؛ ماندهٔ جاری

◊  Current Balance

 - اصطلاحی است که نسبت به تراز پرداختها برای موازنهٔ اقلام مرئی و نامرئی جز حرکات سرمایه به کار می‌رود.

◊  بودجهٔ جاری

◊  Current Budget

 - عبارت از بودجه‌ای است که برای دورهٔ مالی (سال) تدوین می‌شود.

◊  هزینهٔ جاری

◊  Current Cost

◊  حسابداری هزینهٔ جاری

◊  Current Cost Accounting

 - نشانهٔ اختصاری این اصطالح .C.C.A است. ن.ک: Inflation accounting

◊  ارزش جاری فروش

◊  Current Exit Value

 - مبلغی کهبابت فروش یکی از اقلام دارایی به بهای جاری به دست می‌آید. م. Current market value

◊  مخارج جاری

◊  Current Expenditure

 - خرجی است که فایدهٔ ان منحصر به یک دورهٔ مالی باشد.

◊  هزینهٔ یک دورهٔ مشخص؛ هزینهٔ معمولی عملیات

◊  Current Expense

◊  جریان دریافتهای جاری

◊  Current Flow of Receipts

◊  وجه نقد

◊  Current Fund

 - وجه نقد و سایر داراییهای قابل تبدیل سریع به پول.

◊  درامد یک دورهٔ معین؛ درآمد طی سال مالی؛ درآمد جاری

◊  Current Income

 - ن.ک: Permanent income byothesis

◊  میزان بهرهٔ جاری؛ اندازهٔ بهرهٔ جاری

◊  Current Interest Rate

◊  نشرهای جاری

◊  Current Issues

 - به نشرهای در جریان اسکناس یا اوراق بهادار اشاره دارد.

◊  بدهی جاری؛ تعهد جاری

◊  Current Liability

 - صورتی از دیون شرکت که باید در خلال سال بعدی تصفیه شوند. بدهی است که در مدتی نسبتاً کوتاه به سر می‌رسد. م. Short-term liability

◊  سررسید جاری؛ سررسید نزدیک

◊  Current Maturity

◊  پس‌انداز جدید جاری

◊  Current New Saving

◊  قیمت جاری

◊  Current Price

 - قیمت دفتری دارایی در موقع فروش یا تبدیل آن.

◊  بازدادهٔ جاری؛ محصول جاری

◊  Current Output

◊  عواید جاری

◊  Current Proceeds

 - عواید حاصله از فروش در یک دورهٔ حسابداری است. م. Current income; Current receipts

◊  منافع جاری

◊  Current Profits

 - آن اضافه دریافتی بر جمع کل هزینه‌های فرصت است که طی دورهٔ برنامه‌ریزی جاری بنگاه عاید می‌شود.

◊  قدرت خرید جاری

◊  Current Purchasing Power

 - نشانهٔ اختصاری این اصطلاح .C.P.P است.

◊  نسبت بازدهٔ جاری

◊  Current Rate of Yield

◊  نسبت داراییهای جاری به بدهیهای جاری و نشان‌دهندهٔ توان واحد بازرگانی برای پرداخت بدهیهای جاری خود از محل داراییهای جاری است.

◊  Current Ratio

◊  فروش جاری

◊  Current Sale

◊  هزینهٔ معیاری و مورد قبول

◊  Current Standard Cost

 - اساس مقایسهٔ قیمت کالای تولیدی یا مواداولیه با قیمت پایه.

◊  دادوستد جاری

◊  Current Transaction

◊  ارزش جاری

◊  Current Value

◊  بازدهٔ جاری؛ محصول جاری؛ حاصل جاری

◊  Current Yield

 - حاصل سالانهٔ سرمایه‌گذاری که برحسب درصدی از اصل سرمایه بیان می‌شود.

◊  بیمهٔ غیرموازی

◊  Non-concurrent Insurance

 - بیمه‌ای تحت دو یا چند بیمه‌نامه که به غیر از بیمه‌گر از جهاتی چند مانند میزان بیمه و تواریخ بیمه نامه با یکدیگر تفاوت دارند.

◊  هزینه‌های غیرمستمر

◊  Nonrecurrent Expenditure

◊  صورت قیمت‌ها؛ فهرست قیمت‌ها؛ مظنه؛ قیمت بازار؛ قیمت جاری

◊  Price Current

 - صورت قیمت نشان‌دهندهٔ قیمت‌های معتبر و جاری در یک زمان معین. این صورت به عنوان روش مظنه‌گذاری قیمت‌ها میان دلالان فروشندهٔ مواد اولیه بسیار مورد استفاده قرار می‌گیرد.

◊  بهرهٔ بدهکار (حسابهای جاری)؛ بهرهٔ بدهکاران

◊  Red Interest (Current Accounts)

 - در مقابل Black interest است.

◊  حساب جاری

◊  Current account

 - مترادف با Checking Account. نوعی حساب بانکی است که معمولاً بدون بهره است و صاحب حساب با کشیدن چک از آن برداشت می‌کند و یا پرداخت‌های خود را انجام می‌دهد.

◊  دارائی‌های جاری

◊  Current assets

 - به وجوهِ نقد و سایر دارائی‌ها که به سهولت قابل تبدیل به پول نقد هستند اطلاق می‌ِشود. مترادف است با: Circulating Assets و Liquid Assets.

◊  تراز جاری ، موازنهٔ عملیات جاری

◊  Current balance

 - اصطلاحی که در موازنهٔ پرداخت‌های کشور در مورد صدور و ورود کلیه اقلام به استثناء اقلام سرمایه‌ای به‌کار برده می‌شود.

◊  بودجهٔ جاری

◊  Current budget

 - پیش‌بینیِ اقلام درآمد و نحوهٔ تأمین و تخصیص هزینه‌های جاری (یا غیرعمرانی) دولت در یک سال مالی است.

◊  حسابداری هزینهٔ جاری

◊  Current cost accounting

 - رجوع کنید به توضیحات ذیل: Inflation Accounting.

◊  دیون جاری

◊  Current debts

 - دیون کوتاه‌مدتی که ظرف دورهٔ حسابداری موردنظر باید پرداخت شوند. مترادف است با: Short- term Debts

◊  ارزش جاری فروش

◊  Current exit value

 - مبلغی است که بابت فروش یکی از اقلام دارائی به بهاء جاری عاید می‌شود. مترادف است با: Current Market Value.

◊  هزینه‌های جاری

◊  Current expenditures

 - کلیهٔ هزینه‌هائی که برای جبران خدمات و خرید کالاهای غیرسرمایه‌ای در طی دورهٔ حسابداری صرف شده است. مترادف است با: Current Expenses.

◊  دیون جاری

◊  Current liabilities

 - دیونی که در کوتاه‌مدت ، یعنی کمتر از یک سال ، باید پرداخت شود. این دیون ممکن است اضافه برداشت‌های بانکی ، مالیات‌ها ، سود سهام و یا آن بخش از دیون بلندمدت باشد که ظرف یک سال سررسید می‌شوند.

◊  قیمت جاری

◊  Current price

 - ۱. به قیمت روز یا قیمت متداول بازار اطلاق می‌شود. ۲.در حسابداری ملی (National Accounting) این اصطلاح برای بیان وجود تورم در بهاء یک کالا به‌کار برده می‌شود و با قیمت جاری یک کالا با قیمت ثابت (Constant Price) آن فقط به‌دلیل تورم متفاوت است. برای مثال اگر قیمت کالائی در سال گذشته ۱۰۰ ریال و امسال ۱۲۰ ریال است ، گفته می‌شود که قیمت جاری این کالا ۱۲۰ ریال و قیمت ثابت آن همان ۱۰۰ ریال است.

◊  عواید جاری

◊  Current proceeds

 - عواید حاصل از فروش در یک دورهٔ حسابداری. مترادف است با: درآمد جاری Current Income و دریافتی‌های جاری Current Receipts

◊  نرخ رشد جاری

◊  Current rate of growth

 - درصد افزایش تولید ملی که به قیمت‌های جاری ارزش‌گذاری شده باشد. به عبارت دیگر نرخ رشد جاری افزایش ارزش تولید ملی در نتیجه تورم (افزایش قیمت‌ها) را نیز در بردارد.

 

◊  دارایی به صورت وام به مشتری

◊  Asset as Customer Loans

◊  ابنکدار و مشتری

◊  Banker and Customer

 - در قانون، رابطهٔ میان این دو طرف، رابطهٔ بدهکار و بستانکار است. سپرده‌های بانک برای سپرده‌گذاران به عنوان امانت نگهداری نمی‌شود بلکه بانکدار به عنوان وام می‌گیرد. در مجموعهٔ چکهای مشتری رابطهٔ بانکدار و مشتری همانا رابطهٔ میان طرف اصلی و عامل است.

◊  مشتری؛ خریدار دایمی؛ خریدار همیشگی

◊  Customer

◊  هزینهٔ مشتری؛ هزینهٔ مشتریان

◊  Customer Cost

 - در مؤسسات عام‌المنفعه، هزینه‌ای را گویند که مربوط به تحصیل حقوق و نگهداری حسابهای مشتریان است.

◊  حریم مشتری

◊  Customer Frontage

 - روش اندازه‌گیری کارآیی که براساس آن فضا و میدان برای خرده فروشی مورد استفاده قرار می‌گیرد.

◊  دفتر حساب مشتریان؛ دفتر معین مشتریان

◊  Customer Ledger

 - (بدهکاران)

◊  وام به مشتری

◊  Customer Loan

◊  بازارهای مشتریان

◊  Customer Markets

 - بازارهایی که در آنها عرضه و تقاضا باهم برابر نیستند.

◊  نرخ مشتری

◊  Customer Rate

 - در مؤسسه‌های عام‌المنفعه، آن نرخ را گویند که بر پایهٔ شاخص هزینهٔ تمام شدهٔ مشتریان باشد.

◊  نمایندهٔ مشتری در بورس

◊  Customer's Man

 - در اصطلاح بورس سهام نیویورک مستخدم یکی از مؤسسه‌هایی است که عضو بورس مذکور بوده و در بورس نام نویسی کرده است و صلاحیت دارد با مردم معامله کند و نمایندهٔ مشتری است.

◊  مشتری

◊  Customer

 - هرکسی که نوعاً متقاضی دریافت کالا یا خدمتی است. اعم از اینکه خریدار کالا از یک واحد تجاری باشد و یا صاحب حساب در یک بانک و نظایر آن.

◊  تحویلدار ماشینی

◊  Customer automated teller

 - ماشینی که در داخل بانک و یا مراکز تجاری و صنعتی نصب می‌شود و هر کس می‌تواند به‌وسیله کارت حساب از حساب بانکی خود پول برداشت کند.

◊  کارت مشتری

◊  Customer card

 - کارت یا برگه‌ای که مشخصات و سوابق عملکرد یک مشتری روی آن درج گردیده است.

◊  توجه به مشتری

◊  Customer care

 - پیگیری و تأمین نیازهای مشتری مثلاً پس از تحویل ماشین‌آلاتی که او خریده است.

◊  بارگیری (باراندازی) در زمان مقرر

◊  Customery quick despatch

 - شرطی که در قراردادهای اجاره کشتی گنجانده می‌شود و به‌موجب آن بارگیری یا تخلیهٔ کشتی باید در زمان معقولی صورت پذیرد. در غیر این صورت باید هزینه معطلی (Demurrage) به کشتی پرداخت شود.

◊  بارگیری (باراندازی) در زمان مقرر

◊  Customery quick despatch

◊  تحویلدار ماشینی

◊  Automatic teller machine, cash dispenser, customer automated teller

◊  توجه به مشتری

◊  Customer care

◊  توجه به مشتری

◊  Customer care

◊  کارت مشتری

◊  Customer card

◊  مشتری

◊  Client, customer

◊  تکنسین سرویس مشتری

◊  Customer service technician

 -  فردی که مسئول تعمیر و نگهداری سخت‌افزار کامپیوتر می‌باشد. نام دیگر آن FIELD ENGINEER و CUSTOMER ENGINEER می‌باشد.

◊  مشتری

◊  Customer

◊  مزایا (اجباری و مرسوم)

◊  Bendingfits (manatory and customery)

 - مزایای کارکنان که قانون آنها را لازم می‌داند (مانند بیمه‌های اجتماعی ، پرداخت غرامت ، و بیمهٔ از کار افتادگی) ، یا مرسوم است (مانند مرخصی استعلاجی ، تعطیلات و مرخصی سالیانه) ، و آن دسته از مزایایی که هر مؤسسه به اختیار خود به کارکنان خود می‌دهد (مانند بیمهٔ عمر ، برنامه‌های بستری کردن در بیمارستان ، طرح‌های پرداخت مستمری و مزایای مشابه).

◊  خوراک سفارشی برای مشتری

◊  Customer-formula feed

 - خوراکی است که براساس فومول داده‌شده از طرف مشتری تهیه شده باشد. نوعی خوراک تجارتی که اجزای ان برطبق فرمول مخصوص خریدار نهائی یا پرواربند طرف قرار داد مخلوط شده‌ باشد.

◊  مشتری، خریدار دائمی، خریدار همیشگی، مأمور وصول گمرک، افسر گمرک

◊  Customer

◊  آگاهی مشتری، هوشیاری مشتری

◊  Customer consciousness

◊  هزینه مشتری، هزینه مشتریان

◊  Customer cost

◊  مهندس سخت‌افزار

◊  Customer engineer

◊  حریم مشتری

◊  Customer frontage

◊  دفتر حساب مشتریان، دفتر معین مشتریان (بدهکاران)

◊  Customer ledger

◊  وام به مشتری

◊  Customer loan

◊  بازارهای مشتریان

◊  Customer markets

◊  نرخ مشتری

◊  Customer rate

◊  نماینده مشتری

◊  Customer,s man

◊  قیمت‌گذاری فارع از هزینهٔ انبارداری خرید

◊  Price-fixing free customer's warehouse

◊  گزارش حساب مشتریان

◊  Statement of customer's accounts

◊  حقوق گمرکی ارزشی

◊  Worth customers rights

◊  مشتری شدن

◊  Become a customer

◊   مشتری.

◊  Customer

◊   مشتری.

◊  Customer

◊   (ce) مهندس سخت افزاز.

◊  Customer engineer

 

 

◊  توجه؛ احتیاط؛ هشدار

◊  Care!

 - روی محموله‌های شکستنی نوشته می‌شود.

◊  توجه؛ احتیاط

◊  Care of

 - نشانهٔ اختصاری آن C/O است.

◊  توجه؛ احتیاط؛ هشدار

◊  Care!

 - روی محموله‌های شکستنی نوشته می‌شود.

◊  توجه؛ احتیاط

◊  Care of

 - نشانهٔ اختصاری آن C/O است.

◊  احتیاط!؛ بااحتیاط حمل کنید

◊  Handle With Care

◊  توسط ، از طریق

◊  Care of

 - در نوشتن نشانی پستی هنگام ارسال محمولات قید می‌گردد و غالباً با علامت اختصاری c/o نوشته می‌شود.

◊  خیابان کاری

◊  Carey Street

 - نام خیابانی درمرکز شهر لندن که مفهوم ورشکستگی را به ذهن متبادر می‌کند. زیرا زمانی همه مؤسسات حقوقی متخصص در امور ورشکستگی در این خیابان واقع شده بودند.

◊  توجه به مشتری

◊  Customer care

 - پیگیری و تأمین نیازهای مشتری مثلاً پس از تحویل ماشین‌آلاتی که او خریده است.

◊  توجه به مشتری

◊  Customer care

◊  توسط

◊  Care of

◊  توجه به مشتری

◊  Customer care

◊  توسط

◊  Care of

◊  حمل

◊  Careiage , freight

◊  خیابان کاری

◊  Carey Street

◊  مختصات کارتزین

◊  Caresian chart

 - یک شبکه مسطح مستطیلی که متکی بر محورهای متقاطع عمود برهم می‌باشد: محور (X) (عمودی) و محور (Y) (افقی).

◊  توجه؛ مواظبت؛ آگاهی (روی محموله‌های شکستنی نوشته می‌شود)

◊  Care

◊  توسط

◊  Care of

 - C/O

◊  دوره خدمت ، شغل دائمی ، شغل تمام وقت

◊  Career

 - شغلی که شخص انتخاب می‌کند و در آن پرورش می‌یابد ، معمولاً در دوران فعاّل زندگیش به آن اشتغال دارد ، مانند یک حرفه یا یک کسب.

◊  مسیر شغلی ، کار راهه

◊  Career path

 - رشته مشاغلی که برای نیل به یک هدف شغلی طیّ می‌کند.

◊  برنامه‌ریزی خدمتی

◊  Career planning

 - فرآیند تحقق منظم آرزوهای شغلی فرد.

◊  سقف خدمت

◊  Career plateau

 - مرحله‌ای از دورۀ خدمت فرد که پیشرفت شغلی بیشتری در آن انتظار نمی‌رود.

◊  آهکی

◊  Calcareous.

◊  قشر آهکی ، لایهٔ آهکی

◊  Calcareous crust.

◊  رسوب آهکی

◊  Calcareous deposit.

◊  سنگ آهک

◊  Calcareous stone. Limestone.

◊  توجه ، مواظبت ، مراقبت

◊  Care.

 - پ

◊  هیدروکار

◊  HYDROCARE

◊  مراقبت ، تصرف ، و منترل

◊  Care, custody, and control

 - یکی از موارد استثناء در بیمهٔ مسئولیت ، به موجب این استثناء بیمهٔ مسئولیت در مورد آسیب‌های وارد شده به ملک تحت مراقبت بیمه‌گزار ، یا در تصرف بیمه‌گزار ، یا در برابر آسیب‌های وارد شده به ملکی که بیمه‌گزار ، به هر منظور ، بر آن کنترل فیزیکی اِعمال می‌کند ، معتبر نیست.

◊  دقت لازم

◊  Due care

 - استاندارد دقت ، مهارت ، توانایی ، و قضاوت معقول ، که اگر کاری طبق آن انجام نشود ، غفلت تلقی می‌شود؛ رعایت چنین استانداردی ممکن است طبق پیمان الزامی‌ شود یا ، در غیاب پیمان ، قانون آن را خواستار شود. این اصطلاح برای اجراءِ وظایف و ارائهٔ خدمات فردی حرفه‌ای مشهور ، در همان حوزهٔ جغرافیایی و همان دورهٔ زمانی ، تهیه کرده‌اند منطبق باشد.

◊  نقاهتگاه

◊  Extended-care facility

 - مؤسسه‌ای که در آن بیماران مقیم ، خدمات پزشکی ، پرستاری و توان بخشی را ، برای شرایط پزشکی معینی دریافت می‌کنند که به‌اندازه‌ای حاد نیستند که نیاز به خدمات بیمارستانی داشته باشند. ممکن است ساختمانی مستقل باشد ، یا به‌صورت بخشی از یک بیمارستان طراحی شده باشد.

◊  آسایشگاه

◊  Residential-custodial care facility

 - ساختمانی ، یا بخشی از آن ، که برای اسکان و نگهداری از چهارنفر یا بیشتر ، که سبب سالمندی ، یا محدودیت‌‌‌‌‌هایی جسمی یا ذهنی قادر به مراقبت از خود نیستند ، اختصاص یافته است.

◊  جنس اسفنج آهکی

◊  Calcarea

◊  آهکی

◊  Calcareous

◊  فشر آهکی ، لایهٔ آهکی

◊  Calcareous crust

◊  رسوب آهکی ، نهشت آهکی

◊  Calcareous deposit

◊  سنگ آهک رُس‌دار

◊  Calcareous marl

◊  ماسه‌سنگ آهکی

◊  Calcareous sandstone

◊  خاک آهکی

◊  Calcareous soil

◊  چشمهٔ آهکی

◊  Calcareous spring

◊  سنگ آهک ، سنگ آهکی

◊  Calcareous stone

 - limestone

◊  مراقبت از گوساله ، پرورش گوساله

◊  Calf care

◊  توجهٔ ، مواظبت ، آگاهی ، مراقبت ، فکر

◊  Care

◊  پرستار ، مراقب ، محافظ

◊  Care giver

◊  مراقبت از حیوانات

◊  Care of animals

◊  آرایش سُم ، سُم‌تراشی

◊  Care of hoofs

◊  جنس جگن

◊  Carex

◊  جگن تیز

◊  Carex acuta

◊  جگن تاولی

◊  Carex ampullacea

◊  جگن شنی

◊  Carex arenaria

◊  جگن سفید

◊  Carex canescens

 

  Comments ()
Recent Posts تعرفه ترجمه و ثبت سفارش آموزش نرم‌افزار SPSS سیستم کنترل مدیریت پایان نامه الیاف مسلح پلیمری تراز تجاری ترجمه مقاله تخصصی ترجمه مقاله ۱۳٩٦/٩/۱٠ مقالات مهندسی صنایع و مدیریت شریف(1393) مقالات مهندسی صنایع و مدیریت شریف(1395 1394)
My Tags paas (۱) 1000 لغت و جمله کاربردی انگلیسی (۱) iaas) (۱) stack در رایانش ابری چیست؟ (saas (۱) آشنایی با پوشش در برنامه های کوهنوردی (۱) استراتژی های ادغام افقی و عمودی (۱) اصطلاحات عبارات و واژه‌ های مهندسی متالورژی، جوشکا (۱) اصطلاحات و لغات برق - الکترونیک و ارتباطات (۱) اصطلاحات و لغات تخصصی رشته صنایع غذایی حرف a (۱) اصطلاحات و لغات حسابداری و ریاضی و آمار (۱) اصطلاحات و لغات حسابداری و ریاضی و آمار (1) (۱) اصطلاحات و لغات حسابداری، ریاضی، آمار - بخش 22 (۱) اصطلاحات و لغات حسابداری، ریاضی، آمار - بخش 27 (۱) اصطلاحات و لغات حسابداری، ریاضی، آمار - بخش 33 (۱) اصطلاحات و لغات حسابداری، ریاضی، آمار - بخش 36 (۱) اصطلاحات و لغات مدیریت، اقتصاد، بازرگانی (٢) اصطلاحات و لغات مدیریت، اقتصاد، بازرگانی - بخش 3 (۱) اصطلاحات و لغات مهندسی راه و ساختمان، معماری، عمرا (۱) اصطلاحات و کلمات تخصصی رشته حسابداری (۱) اصطلاحات کامپیوت (۱) اصلاح طیف طراحی آئین نامه 2800 (۱) اقتصاد کلان (۱) الگوریتم هیوریستیک (۱) الیاف شیشه (۱) انواع نمونه گیری (۱) بازار اوراق قرضه (۱) بررسی ارتباط بین کیفیت حسابداری و محافظه کاری شرطی (۱) برنامه ریزی استراتژیک (۱) برنامه ریزی خطی و برنامه ریزی پویا (۱) برنامه ریزی منابع سازمانی (۱) بهره وری (۱) بهینه سازی (۱) پایان نامه الیاف مسلح پلیمری (۱) پایان نامه پاکسازی لجنهای مخازن نگهذاری نفت خام با (۱) پایان نامه دانشگاه تربیت مدرس(1) (۱) پایان نامه مطالعه تغییرات ترشوندگی در سیلاب زنی آل (۱) پایان نامه های برق شریف (۱) پایان نامه های دامپزشکی(1) (۱) پایان نامه های دانشگاه آزاد(1) (۱) پایان نامه های دانشگاه آزاد(2) (۱) پایان نامه های دانشگاه آزاد(3) (۱) پایان نامه های دانشگاه آزاد(4) (۱) پایان نامه های دانشگاه آزاد(5) (۱) پایان نامه های دانشگاه آزاد(6) (۱) پایان نامه های رشته ادبیات و علوم انسانی(1) (۱) پایان نامه های رشته ادبیات و علوم انسانی(10) (۱) پایان نامه های رشته ادبیات و علوم انسانی(11) (۱) پایان نامه های رشته ادبیات و علوم انسانی(2) (۱) پایان نامه های رشته ادبیات و علوم انسانی(3) (۱) پایان نامه های رشته ادبیات و علوم انسانی(4) (۱) پایان نامه های رشته ادبیات و علوم انسانی(5) (۱) پایان نامه های رشته ادبیات و علوم انسانی(6) (۱) پایان نامه های رشته ادبیات و علوم انسانی(7) (۱) پایان نامه های رشته ادبیات و علوم انسانی(8) (۱) پایان نامه های رشته ادبیات و علوم انسانی(9) (۱) پایان نامه های شبکه عصبی(1) (۱) پایان نامه های شبکه عصبی(10) (۱) پایان نامه های شبکه عصبی(11) (۱) پایان نامه های شبکه عصبی(12) (۱) پایان نامه های شبکه عصبی(13) (۱) پایان نامه های شبکه عصبی(14) (۱) پایان نامه های شبکه عصبی(15) (۱) پایان نامه های شبکه عصبی(2) (۱) پایان نامه های شبکه عصبی(3) (۱) پایان نامه های شبکه عصبی(4) (۱) پایان نامه های شبکه عصبی(5) (۱) پایان نامه های شبکه عصبی(6) (۱) پایان نامه های شبکه عصبی(7) (۱) پایان نامه های شبکه عصبی(8) (۱) پایان نامه های شبکه عصبی(9) (۱) پایان نامه های شبکه عصبی مصنوعی(رشته کامپیوتر10) (۱) پایان نامه های شبکه عصبی مصنوعی(رشته کامپیوتر30) (۱) پایان نامه های شریف 1384 (۱) پایان نامه های شریف 1385 (۱) پایان نامه های شریف 1386 (۱) پایان نامه های شریف 1387 (۱) پایان نامه های شریف 1388 (۱) پایان نامه های شریف 1389 (۱) پایان نامه های شریف 1391 (۱) پایان نامه های شریف 1392 (۱) پایان نامه های شریف 1393 (۱) پایان نامه های شریف 1394 (۱) پایان نامه های شریف 1395 (۱) پایان نامه های شریف1390 (۱) پایان نامه های شیمی شریف (۱) پایان نامه های مدیریت شریف (۱) پایان نامه های مهندسی انرژی شریف (۱) پایان نامه های مهندسی معدن(1) (۱) پایان نامه های مهندسی معدن(2) (۱) پایان نامه های مهندسی معدن(3) (۱) پایان نامه های مهندسی معدن(4) (۱) پایان نامه های مهندسی معدن(5) (۱) پایان نامه های مهندسی معدن(6) (۱) پایان نامه های مهندسی کامپیوتر شریف (۱) پژوهش نفت(90) (۱) پژوهش نفت(91) (٢) پژوهش نفت(92) (۱) پژوهش نفت(93) (۱) پژوهش نفت(94) (۱) پژوهش نفت(96) (۱) پژوهش نقت(95) (۱) پژوهش های حقوق تطبیقی(1392) (۱) پژوهش های حقوق تطبیقی(1393) (۱) پژوهش های حقوق تطبیقی(1394) (۱) پژوهش های حقوق تطبیقی(1395) (۱) پژوهش های حقوق تطبیقی(1396) (۱) پوشاک کوهنوردی (۱) تجارت بنگاه با بنگاه (۱) تجزیه و تحلیل حساسیت (۱) تحلیل مالی (۱) تراز تجاری (۱) ترجمه دانشجویی (۱) ترجمه فایل صوتی و تصویری (۱) ترجمه متن مقاله و کتاب (۱) ترجمه مقاله (٢) ترجمه مقاله تخصصی (٢) ترجمه و پیاده‌سازی فایل های صوتی، تصویری و فیلم (۱) ترجمه کده (۱) تعرفه ترجمه (۱) تعرفه ترجمه و ثبت سفارش (۱) ثبت سفارش ترجمه و پایان نامه (۱) ثبت سفارش فوری (۱) ﺟﺰﻳﺮﻩ ﺣﺮﺍﺭﺗﻲ ﺷﻬﺮی (۱) چگونگی چاپ مقاله در یک ژورنال علمی (۱) حسابدار a (۱) حسابدار b (۱) حسابدار c (۱) خدمات سایت (۱) خرید پایان نامه های مهندسی برق(1) (٢) خرید پایان نامه های مهندسی برق(2) (۱) خرید پایان نامه های مهندسی برق(3) (۱) خرید پایان نامه های مهندسی برق(4) (۱) خرید پایان نامه های مهندسی برق(5) (۱) خرید پایان نامه های مهندسی برق(6) (۱) خرید پایان نامه های مهندسی برق(7) (۱) خرید پایان نامه های مهندسی برق(8) (۱) خرید پایان نامه های مهندسی برق(9) (۱) خرید پایان نامه های مهندسی پزشکی(1) (۱) دانشگاه تربیت مدرس پایان نامه های کشاورزی(1) (۱) دانشگاه تربیت مدرس پایان نامه های کشاورزی(2) (۱) دانشگاه تهران (۱) دانشگاه شریف پایان نامه های رشته ریاضی (۱) دانشگاه شریف پایان نامه های رشته شیمی و نفت (۱) دانشگاه شریف پایان نامه های رشته صنایع (۱) دانشگاه شریف پایان نامه های رشته فیزیک (۱) دانشگاه فردوسی پایان نامه های رشته ادبیات(1) (۱) دانشگاه فردوسی پایان نامه های رشته ادبیات(2) (۱) درباره ما (۱) دیکشنری حقوق (۱) راهنمای آبکشی در معادن (۱) راهنمای پهنه بندی توان اکولوژیک به منظور استقرار (۱) راهنمای مدیریت بهرهبرداری و نگهداری از تاسیسات (۱) راهنمای کاربردی انجام تحلیل خطر زلزله (۱) رفتار شهروندی سازمانی (۱) رگرسیون داده کاوی (۱) رگرسیون لجستیک (۱) رله حفاظتی (۱) روش های عددی و نرم افزارهای محاسباتی در پژوهش های (۱) زیباترین جملات عاشقانه (٢) سه عنصر کلیدی تغذیه برای بانوان ورزشکار (۱) سومین همایش تازه های روان شناسی مثبت نگر (۱) سیستم کنترل مدیریت (۱) شاخص اچ ایندکس(h-index) چیست و چگونه محاسبه می شود (۱) شبکه بیزی (۱) شرایط استخدام مترجم (۱) شماره volume و شماره issue number (۱) فرم استخدام مترجم (۱) فرهنگ میوه جات ، سبزیجات ، غلات ، تنقلات (۱) فرهنگ تولد زندگی مرگ (۱) فرهنگ شغل ، مشاغل ، کار ، حرفه (۱) فرهنگ آب و هوا ، شرایط جوی ، هوا (۱) فرهنگ اتومبیل و خودرو (۱) فرهنگ اخلاق ، خلق و خوی ، فضایل اخلاقی ، رذایل ا (۱) فرهنگ انگلیسی فارسی t u v w x y z (۱) فرهنگ انگلیسی فارسی حرف a (۱) فرهنگ انگلیسی فارسی حرف b (۱) فرهنگ انگلیسی فارسی حرف c (۱) فرهنگ انگلیسی فارسی حرف d (۱) فرهنگ انگلیسی فارسی حرف e (۱) فرهنگ انگلیسی فارسی حرف f (۱) فرهنگ انگلیسی فارسی حرف g (۱) فرهنگ انگلیسی فارسی حرف h (۱) فرهنگ انگلیسی فارسی حرف i (۱) فرهنگ انگلیسی فارسی حرف j (۱) فرهنگ انگلیسی فارسی حرف k l m (۱) فرهنگ انگلیسی فارسی حرف n o p (۱) فرهنگ انگلیسی فارسی حرف q r s (۱) فرهنگ بدن ، اعضای بدن ، بیماری ها ، کالبدشناسی (۱) فرهنگ تفریح ، گردش ، سفر (۱) فرهنگ حسابداری dictionary of accounting terms joe (۱) فرهنگ حیوانات (۱) فرهنگ دانش ، علم ، تحصیل (۱) فرهنگ رنگ ها (۱) فرهنگ مذهب ، دین ، خدا ، (۱) قالب استاندارد مقاله انگلیسی (۱) لجستیک معکوس (۱) لغات تخصصی رشته مدیریت و اقتصاد (بخش ۱) (۱) لغات تخصصی رشته مدیریت و اقتصاد (بخش ۲) (۱) لغات تخصصی رشته مدیریت و اقتصاد (بخش ۳) (۱) لغات تخصصی رشته مدیریت و اقتصاد (بخش ۸ و 9) (۱) لغات تخصصی رشته مدیریت و اقتصاد (بخش4 و ۵ و 6 و 7) (۱) لغات تخصصی علمی مهندسی (۱) لغات تخصصی مهندسی متالورژی، جوشکاری، مواد (۱) (۱) لغات تخصصی کامپیوتر (۱) لغات واصطلاحات زمین لرزه (۱) لغات کامپیوتر (۱) لغت نامه کامل خودرو (۱) محفظه آب و هوایی climatic chamber (۱) مدیریت پرتفوی (۱) مدیریت زیرساخت ابر (۱) معرفی طرح تولید الیاف شیشه (۱) مقالات بتن(1390 1389 1388 1387) (۱) مقالات بتن(1391) (۱) مقالات بتن(1392) (۱) مقالات بتن(1393) (۱) مقالات بتن(1394) (۱) مقالات بتن(1395) (۱) مقالات بتن(1396) (۱) مقالات بررسی(243) (۱) مقالات بررسی(246) (۱) مقالات بررسی(249) (۱) مقالات بررسی(252) (۱) مقالات بررسی(255) (۱) مقالات بررسی(258) (۱) مقالات بررسی(261) (۱) مقالات بررسی(264) (۱) مقالات بررسی(267) (۱) مقالات بررسی(270) (۱) مقالات بررسی(273) (۱) مقالات بررسی(276) (۱) مقالات بررسی(279) (۱) مقالات بررسی(285) (۱) مقالات بررسی(295) (۱) مقالات بررسی(300) (۱) مقالات بررسی(313) (۱) مقالات بررسی(316) (۱) مقالات بررسی(319) (۱) مقالات بررسی(322) (۱) مقالات بررسی(62) (۱) مقالات بررسی(64) (۱) مقالات بررسی(68) (۱) مقالات بررسی(70) (۱) مقالات بررسی(74) (۱) مقالات بررسی(77) (۱) مقالات بررسی(80) (۱) مقالات بررسی(83) (۱) مقالات بررسی(86) (۱) مقالات بررسی(89) (۱) مقالات بررسی(92) (۱) مقالات بررسی(95) (۱) مقالات بررسی 560 (۱) مقالات بررسی 590 (۱) مقالات بررسی 620 (۱) مقالات ترجمه پرستاری (۱) مقالات ترجمه کنفرانس پرستاری (۱) مقالات مهندسی صنایع و مدیریت شریف(1393) (۱) مقالات مهندسی صنایع و مدیریت شریف(1395 1394) (۱) مقالات مهندسی صنایع و مدیریت شریف(1396) (۱) مقالات نرم افزار لمپس (۱) مقالات یافته های نو در روان شناسی(1392) (۱) نانو الیاف در پزشکی (۱) نرم افزار لمپس (۱) نمایه ی استنادی (citation index) چیست؟ (۱) همایش دانشجویی تازه های علوم بهداشتی کشور (۱) همایش ملی تکنولوژی های نوین در علوم و صنایع غذایی (۱) همایش کاربرد آمار در مدیریت و حکمرانی (۱) واژگان تجارت1 (۱) واژگان تجارت10 (۱) واژگان تجارت11 (۱) واژگان تجارت12 (۱) واژگان تجارت13 (۱) واژگان تجارت14 (۱) واژگان تجارت2 (۱) واژگان تجارت3 (۱) واژگان تجارت4 (۱) واژگان تجارت5 (۱) واژگان تجارت6 (٢) واژگان تجارت7 (٢) واژگان تجارت8 (٢) واژگان تجارت9 (٢) واژگان حسابداری (۱) واژگان حقوق 1 (۱) واژگان حقوق 2 (۱) واژگان حقوق 3 (۱) واژگان حقوق 4 (۱) واژگان حقوق 5 (۱) واژگان حقوق 6 (۱) واژگان حقوق 7 (۱) واژگان حقوق6 (۱) واژگان حقوقی - فقهی فارسی به انگلیسی (بخش دهم / ب (۱) واژگان حقوقی - فقهی فارسی به انگلیسی (بخش سی و یکم (۱) واژگان صنعت1 (۱) واژگان صنعت2 (۱) واژگان صنعت3 (۱) واژگان صنعت4 (۱) واژگان صنعت5 (۱) واژگان صنعت6 (۱) واژگان مدیریت1 (۱) واژگان مدیریت2 (۱) واژگان مدیریت3 (۱) واژگان مدیریت4 (۱) واژگان مدیریت5 (۱) واژگان مدیریت6 (۱) واژگان مدیریت7 (۱) واژگان مدیریت8 (۱) واژگان منابع طبیعی1 (۱) واژگان منابع طبیعی2 (۱) واژگان منابع طبیعی3 (۱) واژگان منابع طبیعی4 (۱) واژگان منابع طبیعی5 (۱) واژه نامه الف(2) (۱) واژه نامه الف (1) (۱) واژه نامه انگلیسی – فارسی مهندسی پلیمر و رنگ (۱) واژه نامه تخصصی حسابداری (۱) واژه نامه تخصصی دام و طیور (۱) واژه نامه تخصصی مهندسی شیمی و مهندسی بیوتکنولوژی (۱) واژه نامه تونل باد (۱) واژه نامه حقوق(الف-ب) (۱) واژه نامه حقوق(پ-خ) (۱) واژه نامه حقوق(د-ف) (۱) واژه نامه حقوق(ق-ی) (۱) واژه نامه گمرک(a) (۱) واژه نامه کامپیوتر (۱) کامپوزیت پلیمرهای مسلح شده با الیاف (frp) چیست؟ (۱) کنفرانس بین المللی برنامه ریزی و مدیریت محیط زیست (۱) کیفیت حسابداری و محافظه کاری شرطی و غیرشرطی (۱)
My Friends